جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 6 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
Re: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 دی 1385 12:11
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام برادران
یک اسپند ود کنین سایتو چشم نزنن.
ادیتورای جدید خیلی باحاله، حیف نیمدونم چرا تینی ادیتور رو که زدم صفحه سفید شد و من نمیفهمم چجوری به انتخاب ادیتور دسترسی پیدا کنم؟ اصلا نیمتونم پست بزنم(الان دارم با پاسخ سریع میپستم)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
تاپیک انجمن
شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1385 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
هاه اسکاور جان بنده بوق هستم اون شناسه ی آگستوس پای رو معرفی کردم؟(البته کریچر تایید نمیکنه)
اول اگه مایل به اومدن من به ریون نیستین چشم، ثانیا حق رو رعایت کنین(آخه خیلی آدامی باحالی هستین... اصلا از همه ی نکات مثبتین...خیلی خوشتیپ، با جذبه و قویین و جی اف کشین...بابا وبمسترای با جذبه...) من هم بهتر معرفی کردم هم زودتر!
شرمنده اینجا نمیگم چون نمیتوانم بزنم شخصی پیام.
ممنون و مرسی با تشکر یک آدم ارزشی

در این مورد مدیر انجمن تمام اختیارات رو داره و اگر بخواد میتونه یه نفر رو اصلا تایید نکنه...در کل شما هم سابقت خرابه دیگه مزید بر علت میشه...من همیشه بهت پیشنهاد دادم که بهتره با یه شناسه ی بهتر و به صورت ناشناس دوباره وارد بشی و کارهای قبلیت رو بزاری کنار تا بعد بتونی دید بقیه رو نسبت به خودت عوض کنی...چون از نظر من و خیلیا شما بدترین و ضرررسان ترین عضو ایفای نقش سایت در حال حاضر هستی...مطمئنا به این صورت هیچ وقت تویه ریون که هیچ، هیچ گروه دیگه ای هم تایید نمیشی...سعی کن خودتو اصلاح کنی و به جای ایراد گرفتن از کار من و بقیه تویه اینجا بیشتر تو کار خودت دقت کنی مگرنه مجبور میشم عذرت رو از ایفای نقش سایت بخوام
در کل اگر به همین صورت ادامه بدی به زودی از ایفای نقش سایت اخراج خواهی شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/10/26 1:47:28
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/10/26 1:58:22
I Was Runinig lose
تاپیک انجمن
Re: اتوبوس شووالیه
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1385 00:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ـ هی اینیگو!
یک شخص مخوف با بارانیِ مخوف به جلو وارد شد و به سمت بارانیِ اینیگو رفت...
شخص مخوف: دِ لا(بوق بوق بوق) من هی میگم یک بارونی برای خودت بخر... حالا جلوی این همه ملت من چطور بهت بدم این کوکائینا رو؟

صحنه اسلوموشن...فِید... بلور...

جسیکا پای اتوبوس زانو زده و شروع هق هق میکند به.
جسیکا:
ـ دِ مرد...چیت کم بود؟ نون و آبت کم بود؟ (بوق)... این محفل به این خوبی...این همه دوست...چرا زندگیتو اینجوری کردی؟
شخص مخوف: حالا جنازه شو جمع کنین بوی بد میده.
جسیکا طی یک حرکت انتحاری میشود بلند.
شخص مخوف: آقا مگه من چیکاره ام؟ خودت تحت تعقیب شدی... اینیگو، عزیزترین شخصتو کشتی...بدبخت شدی...توالان بیکسی...بدبختی...غمگینی... شبا خوابت نمیبره... به ویروس مالدبر دچار شدی... تو یک بدبختی! بیچاره! بی ارزش؟
جسیکا دچار میشود فوران احساسات به و اشکهای بلورین گوله گوله از چشمان پر فروغش جاری میشوند.

راننده: چاییمون یخ کرد آبجی... بیخ جنازه شو آدم بی ارزشی بود. همین کرکسا و جغدا میخورنش

بنگ...بونگ...
فید...بلور...

جسیکا که طی یک حرکت انحتاری تبدیل به یک مجرم شده، یک پالتوی سیاه به تن میکند، یک عینک آفتابی میزند و خشاب رولرش را پر میکند.

شخص مخوف: خوبه... فقط یه چی کم داری که اونم سیگاره... بیا ازینا بکش... حال میده... من برم به مغازم سر بزنم تا دیر نشده.
و به سمت بستنی فروشیِ فلوریان فورتسکیو راه می افتد.

جسیکا:
ده دقیقه ی بعد...

اتوبوس شوالیه مجهز به توربوی دو اتشه، و امکانات رفاهیِ فراوان به سمت یک شهر شلوغ پر از برج می افتد راه.

جسیکا در فکر:
ـ انتقاممو میگیرم... همه ی اعضای اون باند رو میکشم...(آقا ما نفهمیدیم ما گفتیم 50 سال پیش...چرا شد الانا؟)(راستی این بانده از کجا اومد؟)

در همان حال....شهر شلوغ...
رییس تبهکاران: بچه ها آماده باشین جسی ژانگولر میاد هممونو بکشه... زنده میخوامش!

ادامه دارد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
تاپیک انجمن
Re: كتاب هفتم : هری پاتر و قدیسهای مرگبار
ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1385 13:16
نمایش جزئیات
آفلاین
آقا تا جایی که من یادمه اینجا جای بحث در مورد اسم کتاب و اینکه قدیسهای مرگبار چی میتونه باشه بود...نه اتفاقات کتاب هفت!
همچین تاپیکی وجود داشت تا چایی که یادمه.
ممنون از ناظران که بگن اینجا جای این بحث نیست.
مرسی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
تاپیک انجمن
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: جمعه 22 دی 1385 11:28
نمایش جزئیات
آفلاین
1- بهترین ورد مربوط به چفت شدگی را بنویسید.
مغزتوچفتون
این ورد، یکی از اختراعات علامه هارف قزوینیست.
وی این ورد را اینطور تشریح میکند:
مغزتان بوق میشود، سرتان چکش، و آنگاه کسی نتواند بر شما غالب آید!



2- بهترین راه برای چفت شدن در زمان جنگ چیست؟
بستگی دارد به شخص مورد جنگ.
علامه عارف قزوینی چون در طول عمر نجنگید، چیزی نگفت که ما اینجا بیاوریم، پس ما مثال زنده و بیناموسی میزنیم.
اگر شخص مورد جنگ، محفلی باشد، یا یک فحش به ساحره های محفل میدهیم تا عصبانی شود و بیاید یخه ی ما را بگیرد، آنگاه ما نیز کلا امواء و احشاء وی را گرفته و وی را بوق میکنیم، و اگر ساحره باشد، با دان فحش بیناموسی میگذاریم وی یکم خجالت بکشد و ضایع گردد.
اصلا محفلیا آی کیوی خواندن ذهنو دارن؟


3- وردی را که با آن بشود هم چفت شد و هم به چیزی فکر کرد چیست؟
ورد لازم ندارد، بستگی به تمرگز ذهنی فرد دارد.
ولی آخر چه کسی میاید با خود چفت شدگی بوکوند استاد؟ چی بگم؟

ـــــــــــــــــــــــــ
مقاله
نقش بوق در چفت شدگی

سالها پش، شخصی خواست یکی دیگر را ذهن جویی کند.
ناگهان...بوووووووووووووووووق
و نتوانست.
بوق، تمرکز ذهنیِ افراد را، به طرز فجیعی کاهش میدهد، به طوری که تا بحال جنگهای بزرگی که در آن افراد دشمن ذهن جو بودند، توسط بوق از میان رفته است.
علامه عارف قزوینی مینویسد:
ذهنها باز بودند، سربازان دشمن بی چشم و رو، ذهنها را خوانده، میکشتند و میرفتند.
من خود را به بوق رسانیدم، نواختم، ذهنهای افراد ما بسته شد، و پیروز گردیدیم.
این یکی از خاطرات وی از جنگ قزوین_محفل بود که اثرات بدی بر جای گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
تاپیک انجمن
Re: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
ارسال شده در: جمعه 22 دی 1385 01:06
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشید ثبت سایتها...(چیزی نگم بهتره)
کسدود سازی و اینجور چیزا(دارم جلوی خودمو میگیرم فحش ندم به نظام!)

حالا شما که ثبت نام کردین تا ج.آی ارزشی مسدودتون نکنه؟(خداییش اگه مایلاین رسا بگین!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
تاپیک انجمن
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 21 دی 1385 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
یک مقاله در مورد جرویها
جرویها، در اصل از جهش ژنتیکی فرزندِ پسرخاله ی عمه ی دخترخاله ی دختر عموی دامبلدور و دخترِ خاله ی ولدی جون پدید آمده است.
گویند زمانی که پسر به خواستگاری دختر رفت، ملت کف کردند، زیرا در آن زمان خواستگاری ای وجود نداشت، پس نتیجه میگیریم جروی ها بدون خواستگاری ازدواج میکنند.
جهش ژنتیکیِ فرزند آندو که باعث بوجود آمدن نسل جدید جرویها شد، ر واقع بعد از دیدن یک شخص جوات بود.
جرویها چشمان کوچک، پیشانیِ بلند، بینی طربناک، و تنی پوشیده از کرک دارند که بدین دلیل آنا را از نسل ویکتور هوگو میخوانند. توضیح آنکه مورخان بسیار بزرگی از جمله علامه عارف قزوینی، از میان جروی ها به جامعه برخاسته اند.

یک نمونه اشتباهات ماگلها؟
در قرن هفتم هجری توسط علامه عارف قزوینی اتفاق افتاد.
علامه ی عارف، مثل همیشه خسته و کوفته از هر لحاظی به خانه بازمیگشت که ییهویی یک موجود زرد رنگ جلوی پای او ظاهر شد.
علامه عارف با وجود مستی و نئشگیِ بیش از حد، کاغذ قلم درآورد و نام وی را به عنوان یک قرقاول جدید ثبت نمود.
این حیوان تخیلی که در اصل ققنوس است، قرقاول قزوینی نام گرفت.

غولهای غارنشین قدرت جادووی دارند؟
کمی تا قسمتی.
البته علامه ی قزوینی مینویسد که ندارند، ولی چون وی ماگل است ما مینویسیم دارد! خیلیم دارد! کی میگه ندارد؟
مثلا همین جن خاکیه؟ پرفسور ما، قدرت جادویی دارد؟
غولهای غارنشین ماده و نر برای جذب خود نیروهایی دارند که بین خود به آنها جادویی میگودیدلثدثال.للا...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
تاپیک انجمن
Re: كلاس طلسمات و وردهاي جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 20 دی 1385 19:09
نمایش جزئیات
آفلاین
یک وردساز معروف را معرفی کنید؟
عارف قزوینی

شاید تعجب کنید، که البته به من چه، ولی ایشان یک وردساز و ادیب به تمام معنا بود.
وی در یکی از کتابهایش مینویسد:
ـ الحمیدالحرام!
و روایت است که وی این لغت را در ییک از خطبه هایش گفت.
گویند هیچکس جز برادر حمید و عارف قزوینی که فرار رکده بود، زنده نماند... الخ...

هر چه دل تنگت میخواهد بگو
آی خدا... بوق... بوق!
بوق من رفته!
بوقم رفت! یکی بوقی... یکی رفته.
با اجازه یک شعر را که خودمان سِروده ایم مایگذاریم:

من همون ارزشیه بوقم
همون بوقیِ خسته
من همون مسافر شهر بوقرودم
من همون معتاد خستم
وقتشه وقتشه رفتن وقتشه
وقتشه از قزوین گذشتن وقتشه!

در مورد منوی مدیریت:
اول از همه عله هسته
از شهر آدمای مایه دار
سپس بیلکی خسته
از زیر نخلهای سایه دار
بعد از ان مونالیزایی بینیم
از جای خارجک آباد دار
بارون و کوییرل و اسکاور
هرکدام مثل بوقِ دادار
همه شان اصل جواتتند
ویلیام ادوارد را در لیست خود کم دارند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
تاپیک انجمن
Re: اتوبوس شووالیه
ارسال شده در: چهارشنبه 20 دی 1385 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
کریسمسِ سالها قبل...جاده ی خاکیِ سلطان آباد
دامبل و خانواده ی جوان، کنار جاده ایستاده و انتظار اتول را میکشند.
آلبوس به آرتی:
ـ بگو آغو باباجان... بگو آغووو. نگاه کن آغوووو
مینروا: نگا کن جوانان تو به شله(پدربزرگ عله)قرض دادی مجبوریم علاف شیم سر سیا زمستون.
دامبل: خوب زن، یک دقیقه واستادی کنار جاده
آنیت جغد عقب کش آرت را قاپ میزند.
آرتی:هوهوهوهاهوه(آرتی داره گریه میکنه)
مینروا: دختره سرتق مگه نگفتم عمو آبر اونو داده به آرتی؟
آنیت: منم میخوام. منم میخوام
مینروا یک چشم غره ی خفن به آنیت میره و آنیت لال میشه.
آلبوس: زن، عصبانی نباش برای قندِ خونت بده. آها اتولم رسید. هان... عجب اتولیه!
آرشی از پله ی اتوبوس پایین می آید:
ـ به اتوبوس جدیدالتاسیسِ شوالیه اثری از اتوبوس رانی جادوگری و حومه خوش آمدید. هرروزتان کریسمس کریسمستان پیروز. نفری پونصد سیکل والسلام.
مینروا: اوووه. کی میده اینهمه پولو؟ اصلا پیاده میریم!
آرشی: میل خودتونه. با اجازه.
آلبوس کمرش را میگیرد و داد میزند.
مینروا: چته مرتی... عزیزم؟
آلبوس: دیکسس کمرم...
آرشی: منظورتون سیدکه؟
آنیت: نه بابا دیسکه.
مینروا دو باره یک چشم غره ی خفن به آنیت میرود و وی را خفه میکند.
آلبوس: سوار شیم بریم. ما میریم هاگزمید تا خواهر خانمومو زیارت کنیم.
قوووووووووون

هزاران کیلومتر آنسوتر... سه راهی هاگزمید، سلطان آباد، افغانستان
برف و بوران بیداد میکند و تابلوی جهت نما که کلاغی روی آن دیده میشود غژ غژ میکند.
تابلوی جهت نما: میگم کیفسون... بد ژوری میلرزم. چیز میز همرات نداری؟
کلاغ: نه جان تو.
ـ بده با هم حساب میکنیم سر وقتش.
کلاغ کیفسون دور و خود را سیر میکند و بال به جیب برده و یک ماده ی مجهول الحال به وی میدهد و تابلو دود میکند.
تابلو: جون... سر حال اومدم. تصویر تغییر اندازه داده شده
و دویست دور میچرخد.

دو ساعت بعد...
مالدبر: آرشی؟
آرشی: بله اوستا؟
مالدبر: بپر پایین این تابلوی جهت نما رو تیمیز کن غیلوله رفت چشمامون.
آرشی از اتوبوس پایین میپرد و تابلو را پاک میکند.
آرشی: اوستا باس بریم سمت چپ تا برسیم به هاگزمید.
مالدبر: چی چی رو چپ؟ ما مرد جاده ایم میگیم راست!
آرشی: مطمئنم چون تابلو جهت نما نوشته.
مالدبر: خیله خوب بابا خداییش خونم داره کم میاره... سریتر برسیم خونه که خمارم. بریم چپ حتما نزدیک تره
و اتوبوس به سمت معلوم الحالی میرود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
تاپیک انجمن
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 دی 1385 19:45
نمایش جزئیات
آفلاین
1-
آقا فرویدن خسته و کوفته به خانه بازمیگشت و طبق عادت خود، در ذهنش اجزای بوق را زیر نظر میگذراند.
بلاخره دوباره مثل همیشه به قسمت صدای بوق رسید و سردرد گرفت و با اعصاب مشوش، به خانه رفت.
زنش گفت:
ـ آبا رو جارو کن، بود که دم خونه بو رو بنداز بیرون، آشغالا دم در، بعدشم بیا با هم کارت دارم(نکته ی انحرافی دارد).
فرویدن با خود گفت:
ـ چرا زنم همش به من دستور میدهد؟ میترسد کم بیاورد... پس او عادت دارد که کم بیاورد...
و بدین ترتیب نظریه داد.

2-
والا، سیریش که میدونین توش چی داره؟ خوب عادتایم سیریش دارن دیگه!

3-
عادت میکنیم که عادت بکنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
تاپیک انجمن