جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

Hogwarts آخرین گروه‌بندی‌ها Hogwarts
اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1387 08:10
نمایش جزئیات
آفلاین
بیـــب بیـــب بیـــب


سال 3000 میلادی
حیاط یک مدرسه خرابه و درپیت



- بچه های به این خرابه بزرگ خوب نگاه کنید. این ساختمان عظیم که حالا به این روز افتاده...

حدود پنجاه دانش آموز قد و نیم کنار هم جمع شده بودند و به حرف های خانم لاغر اندامی که معلم تاریخ جادوگری اشان است، گوش داده و با کنجاوی به یک مخروبه عظیم رو به رویشان می نگریستند.


- هی. پیست... پیشته. مگی!
- ششششش...ساکت. دارم گوش میدم.
- بوقی! داره برای خودش قصه پردازی می کنه. موضوعات مسخره، حرف های به درد نخور...بیا بریم این اطراف رو بگردیم.

- این بنای عظیم توسط چهار تن از...

و در همان حال یک دختر و پسر دوازده ساله از پشت سر همه فرار کرده به قسمت پشتی عمارت قدیمی رفتند. پسرک که جلوتر از دیگری در حرکت بود به یک شکاف باریک رسید و از آنجا پا به درون ساختمان گذاشت.


- وای!اینجا قدر بزرگه.بدو بیا
- وووو! چقدر قشنگ
- مطمئنا همینطوره...خیلی قشنگ تر از حرف های اون پیرزن خرفت
- خب دیگه تو هم گنده اش نکن.



سه ساعت بعد


- هنوز خبری نیست؟
- نه. همه دارن کنار دریاچه باز می کنن. من خسته شدم. می خوام برم پیش سوزان و جسیکا
- صبر کن ما فقط همین دو طبقه رو گشتیم. هی خیلی به پنجره نزدیک نشو. می افتی پایین. بیا بریم توی این اتاق.
- نه دیگه خسته ام شد. من رفتم.
- نه صبر کن...صب...امان از این کله خر ها...دخترای کله خر...باشه برو من نمی یام.



یک ساعت بعد


پسرک موهای جوگندمی اش را کنار می زند و خوب به دفترچه رو به رویش خیره می شود. دفترچه کاملا سالم در حوضچه ای از آب که وسط طبقه راهرو سوم تشکیل شده است نشان می دهد. پسرک گام بر می دارد و میان آب می رود. دفترچه را بلند کرده و باز می کند.


سال 1990
خاطرات تام ریدل



لبخندی می زند و دفترچه در دست به سمت بقیه که در حال آماده شدن برای بازگشت به مدرسه شبانه روزی گرین مجیک می باشند می رود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/9/15 8:21:35
در دست ساخت ...
Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: شنبه 9 شهریور 1387 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ی داستان از پست سامانتا (24) تا مروپ (32)

تابستان سال 1953
صبح روز بعد تام تصمیم میگیره به مغازه بره و اونجا مشغول به کار بشه . بورگین هم ازش استقبال میکنه و با مغازه داری و فروشندگی آشناش میکنه . تام هم در همین حین با کلکهای مختلف از به فروش رفتن گردنبند جلوگیری میکنه. یک روز همینطور که داشته کتاب " گنجینه های مدیران هاگوارتز " رو میخونده پی به نشانهای خانوادگی 4 موسس هاگوارتز سالازار ، هلگا ، رونا ، و گودریک میبره و کنجکاو میشه که اون نشانها چه قدرتهایی میتونن داشته باشند . بعدش یه چیزایی درباره ی قدرت زیاد سالازار و نوادگانش در چفت کنددگی ذهن میفهمه . تا اینکه با زنی آشنا میشه که قصد داشته در ازای یک چیز با ارزش ، قاب آویز(گردنبند) اسلیترینو از بورگین بخره که تام میفهمه شیئ با ارزش اون خانم فنجان هافلپافه و اون خانم هم آکواتا هافلپاف(ظاهرا از نوادگان هلگا) بوده .

بورگین که با پیشنهاد آکواتا وسوسه شده تصمیم میگیره که هر طور هس فنجانو بدست بیاره برای همین تصمیم میگیره از برادر زاده ی آکواتا استفاده کنه (تیوانا هافلپاف) . دختر 18 ساله ی مرموزی که نصف صورتش باباند بسته شده بوده ، قدرتهای خاصی داشته (هویت و نژاد افرادو تشخیص میداده ودر اون سن کم استاد جادوگری هم بوده) . بعدش قرار بر این میشه که تام به خونه ی تیوانا بره و واونجا درباره ی نقششون بحث کنن ، ولی تام متوجه میشه نقشه ی دیگه ای توسر تیواناست.

اون میخواسته با زرنگی هم قاب آویز و هم فنجانو برای خودش نگهداره و سر بورگینو با بار کردن فنجان قلابی کلاه بزاره ، همون فکری که تام میکرد و از اون ترس داشت (چون اگه این 4 نشان باهم گرد آوری شوند قدرت زیادی به جادوگر میدن) و تام میفهمه هدف تیوانا از این جمع آوری ، برگرداندن روح برادر کوچکش که چند سال پیش مرده بوده و قرض گرفتن جسم تام برای این کار بوده .

تام با شنیدن حقیقت ماجرا از همکاری باون امتنا میکنه و پامیشه که بره بیرون . ولی بعد از اینکه تیوانا میگه " قرض دادن بدنت به من به نفعته و من تورو به شاگردی قبول میکنم و خاطرات خاندان اسلیترینو برات میگم " تام کنجکاو میشه و از اون میخواد بیشتر براش توضیح بده ، تیوانا هم دلیل متفاوت بودنشو دورگه بودنش تلقی میکنه و پارچه رو از روی نیم کره ی صورتش برمیداره ، تام با دهانی باز به " گوشت سرخ رنگ و ملتهب و چشم گرد و نورانی " او خیره میشه و ادامه ی ماجرا .........


توضیح: داستان مانند یک دفترچه ی خاطرات واقعی به صورت اول شخص نوشته میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/6/9 0:19:53
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 7 شهریور 1387 06:23
نمایش جزئیات
آفلاین
سه روز از ملاقات من و آکواتا می گذشت. ذهن بورگین در تمام این مدت مشغول کشیدن نقشه هایی برای به دست آوردن جام بود. اما من بیشتر نگران این بودم که نکند آن زن باهوش و سیاستمدار قاب آویز را از چنگ ما دربیاورد و جام را هم برای خودش نگه دارد. کاری که شاید با خیلی های دیگر کرده بود. اما آن شب اتفاقی افتاد که اندکی مرا امیدوار کرد.
مشغول حرکت به سمت مغازه بودم و در همان حال صفحات کتاب " طلسم های ساده برای نوآموزان " را ورق می زدم. البته اسم این کتاب با مطالب داخلش مغایرت داشت. چون درحقیقت آموزش پیشرفته ترین طلسم های تاریکی به روش های نوین بود! وقتی به مغازه رسیدم توانستم صدای پچ پچ دو نفر را از پنجره بشنوم. بورگین به من نگفته بود که مهمان دارد و البته این چیز عجیبی نبود. این روزها ذهنش به معنی واقعی کلمه آشفته بود و فراموش می کرد در مورد کارهایش به من توضیح دهد. در را گشودم و ابتدا در فضای نیمه تاریک مغازه جز بورگین شخص دیگری را ندیدم. اما کمی بعد متوجه هیکل شنل پوشی شدم که در کنار یکی از قفسه ها نشسته بود.
او با صدایی زنانه گفت: " پس بالاخره اومدی تام ؟ "
بورگین با لحنی سرشار از احترام و البته چاپلوسی گفت :" ایشون دوشیزه تیوانا هافل پاف هستن...برادرزاده ی آکواتا."
زن کلاهش را برداشت و من متوجه شدم که او نمی تواند بیشتر از هجده سال داشته باشد. یعنی فقط چند سال بزرگتر از من بود. یک طرف صورتش را با پارچه ای تیره رنگ پوشانده بود و سردی خاصی در نگاهش موج می زد. موهای مشکی و بلندش را با یک دست از زوی صورتش کنار زد و به من اشاره کرد تا جلوتر بروم. سپس چانه ام را گرفت و با دقت به صورتم خیره شد. گویا از این طریق می تواند توانایی های درونیم را بسنجد. چند لحظه بعد از جایش بلند شد و با لحنی بی احساس گفت :" پس تو واقعا نواده ی اسلیترین هستی ."
من پاسخی ندادم و به زمین زیر پایم خیره شدم. نمی دانستم که او چه طور تنها با نگاه کردن به من از هویت واقعی ام مطمئن شده بود.
تیوانا ادامه داد: " گوش کن تام ! آقای بورگین از من خواستن که جام هافل پاف رو از عمه ام بگیرم و درعوض قاب آویز اسلیترین رو برای یه مدت پیش خودم نگه دارم... ولی قراره تو هم به من کمک کنی. آقای بورگین گفتن که تو پسر قابل اعتماد و زرنگی هستی . همین طوره تام ؟ اینو به منم ثابت می کنی؟ "
من با مودبانه ترین لحنی که می توانستم گفتم : " مطمئن باشین که کارمو به بهترین شکل ممکن انجام میدم خانوم ! "
بعد از آن مکالمه ی کوتاه قرار شد که من همان شب به خانه ی تیوانا بروم تا او درمورد نقشه اش با من صحبت کند و کارمان را هر چه سریعتر شروع کنیم . اما در آنجا با چیزهای عجیبی برخورد کردم و حرف هایی را شنیدم که شوکه ام کرد و البته حس احترام مرا نسبت به آن دوشیزه ی جوان برانگیخت. اولین چیز این بود که تیوانا همه ی حقیقت را به بورگین نگفته بود و می خواست جام و قاب آویز را برای همیشه پیش خودش نگه دارد و اشیای تقلبی را به جای آن ها به بورگین تحویل دهد. او می دانست که من ترجیح می دهم آن دو گنج در خانه ی او باشند تا در جایی که هر لحظه ممکن بود به دست جادوگرهای ناشایسته ای بیفتد. بعد درباره ی قدرت های خاصی که درجام و قاب آویز نهفته بود برایم صحبت کرد و گفت در صورتی که این نیروها با هم ترکیب شوند ، پیچیده ترین طلسم ها را می توان انجام داد و او از این طریق می خواهد روح برادر کوچکش را که چند سال پیش مرده بود وارد جسم دیگری کند تا به حیاتش ادامه دهد. وفتی به این قسمت از حرف هایش رسید احساس کردم قلبم لحظه ای از کار ایستاد. اخم کردم و با لحنی عصبی گفتم : " پس به خاطر همین من اینجام ؟ مگه نه ؟... شما کسی رو که من براش کار می کنم فریب دادین و حالا هم می خواین از جسم من استفاده کنین..."
از جایم بلند شدم و با بیشترین سرعتی که می توانستم به سمت در رفتم . تیوانا گفت : " صبر کن تام ! " لحنش طوری بود که مرا متوقف کرد و من در اعماق وجودم اشتیاقی را برای شنیدن ادامه ی حرفش حس می کردم ، هر چند ظاهرا عصبی و نگران بودم.
_ اگه من موفق بشم ، تو مجبور نیستی جسمتو تمام مدت در اختیار برادرم قرار بدی...فقط در مواقع خاص و مطمئن باش که این کمکت می کنه. در هر صورت من می تونم تو رو به زور اینجا نگه دارم . ولی اگه بدونی چه چیزایی تو این خونه منتظرته با کمال میل می مونی . من چیزی رو در وجود تو دیدم که به شدت جذبم کرده . می خوام خاطراتی رو بهت نشون بدم که درمورد سالازار اسلیترین و بچه های اونه... و از همه مهم تر اینکه تصمیم دارم تو رو به شاگردی قبول کنم.
با شگفتی به تیوانا نگاه کردم . دختر جوانی که چندان بزرگ نبود و می خواست به من تعلیم دهد. هیجان زده شدم و شاید اگر من هر کس دیگری به جز تام ریدل بودم سریعا پیشنهاد سخاوتمندانه ی دوشیزه هافل پاف را قبول می کردم . ولی قبل از آن باید تکلیف چند چیز دیگر هم روشن می شد.
_ دوشیزه هافل پاف ! شما به من گفتین اگه برادرتون از جسمم استفاده کنه به نفع منم هس... و یه چیز دیگه اینکه شما خیلی جوونین ولی به نظر میاد که ساحره ی قدرتمندی هستین. چی باعث شده که شما و برادرتون متفاوت باشین؟
تیوانا از روی کاناپه برخاست و به سمتم آمد. لبخندی زد و گفت : " چون ما از نژادی دورگه هستیم تام ! "
و بعد پارچه را از روی صورتش پایین کشید و من با دهان باز به گوشت سرخ رنگ و ملتهب و چشم گرد و نورانی اش خیره شدم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1386 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
نام آن زن آکواتا هافلپاف بود. بورگین امروز مرا صدا زد و به من گفت که آکواتا یکی از مشتری های بسیار قدیمی اوست. بعد ادامه داد که او یک شی قدیمی و باارزش دارد که حاضر نیست به هیچ قیمتی آن را به او بفروشد.
عصر همان روز آماده شدم تا به آنجا بروم. سعی کردم با زیرکی در مورد گنج آکواتا از بورگین سوال کنم. اما ناگهان فکری به خاطرم رسید. آکواتا نواده ی هلگا هافلپاف بود و در کتاب "گنجینه ی مدیران پیشین هاگوارتز" نوشته شده بود که هلگا یک جام طلایی و باارزش ذاشت...بله ...درسته. خودشه!
بالاخره به خانه ی آکواتا رفتم. خانه ی او در حاشیه ی لندن قرار داشت و نسبتا بزرگ و باشکوه بود. آجرهای براق و مرمرینش در زیر نور خورشید که در حال غروب بود; می درخشیدند. در زدم. یک جن خانگی جوان در را برایم باز کرد و جیغ جیغ کنان فریاد زد :"مادام...پسره که منتظرشون بودید رسید."
من وارد شدم و با صحنه ای عجیب و جالب توجه روبه رو شدم. آنجا بیشتر به موزه شباهت داشت تا خانه. همه ی دیوارها با کاغذ دیواری های طلایی و سفید پوشانده شده بودند و دور تا دور هال و پذیرایی طاقچه هایی قرار داشت که رویشان پر از اتیقه ها; مجسمه های جن وپری و جمجمه های سوراخ شده بود. چارپایه هایی دور میزی که در وسط پذیرایی قرار داشت; را فرا گرفته بودند و بر روی آن ها صندوقچه های قفل داری به چشم می خورد. یکی از آن ها باز بود و مقابل زنی میانسال که روی کاناپه ای باشکوه لم داده بود قرار داشت. زن مشغول درآوردن دستبندی مرواریدی از صندوقچه بود. وقتی صدای پای مرا شنید سرش را بالا گرفت و با صدایی خشک گفت:
"تام...دستیار بورگین."
-سلام مادام.
-بنشین تام...نیک فورا یه نوشیدنی بیار.
چند لحظه بعد جن خانگی نوشیدنی به دست به پذیرایی برگشت و دو لیوان را پر کرد و یکی از آن ها را به زور در دست من چپاند و دیگری را به آکواتا داد. او نوشیدنی اش را مزه مزه کرد و گفت:"خوب...می بینم که جنس ها بالاخره حاضر شدند. کمی طول کشید; ولی اشکالی نداره..."
من زیاد به حرف های او توجه نداشتم. همه ی حواسم متوجه چیزهایی بود که درآن خانه قرار داشت. بعد از چند لحظه سکوت آکواتا لبخندزنان گفت:
"از کلکسیون من خوشت میاد تام؟"
-بله مادام. به نظر میاد که واقعا قدیمی و ارزشمند هستن.اما شما چیزای ارزشمندتررو یه جای دیگه نگه میدارین نه؟
-مثلا چه چیزایی؟
من با زیرکی پاسخ دادم:اوم...خب...مثلا چیزایی مثل اونی که آقای بورگین اصرار داره از شما بخره.
آکواتا خندید و لیوان نوشیدنی اش را که تا نیمه خالی شده بود روی میز گذاشت وگفت:"اوه...تو واقعا پسرک با هوشی هستی...حالا...نوشیدنی ات را بخور."
من نگاهی به لیوان انداختم و مقداری از مایع داخل آن را نوشیدم.اه...واقعا بدمزه بود.
-خوب...پسر جون.هر چه قدر هم که باهوش باشی هنوز بچه تر از اون هستی که از خیلی چیزها خبر داشته باشی و ارزش واقعی اونا رو درک کنی."
اوه...این مادام هافلپاف مرا دست کم گرفته بود.اما من نباید میذاشتم که او بفهمد من تا چه حد از گنجینه ی او با خبرم.
ناگهان نگاهم بر روی کتاب های قطوری افتاد که در قفسه ی کتابخانه ی کوچکی در انتهای پذیرایی قرار داشت. کتابی در آنجا قرار داشت که عنوانش این بود:"گنجینه ی مدیران پیشین هاگوارتز"
مادام هافلپاف در حالی که لبخند عجیبی بر لب داشت گفت:"به بورگین بگو اگه حاضر بشه گنج منو با ارزشمندترین چیزی که داره عوض کنه; معاملمون سر می گیره."
و قلب من فرو ریخت....



_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

ببخشید که بد شده...آخه اولین بارم بود...خوشحال میشم اکه نقد کنین.


به زودی نقد میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]Igor[/en] در 1386/6/8 23:50:25
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1386/6/9 1:12:24
Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1386 03:41
نمایش جزئیات
آفلاین
بله البته ...اون فقط منم فقط من ...بله حتما حت ما
صبح روزبعد طبق معمول همیشه داشتم دستورات بورگین رو انجام میدادم و به کارای مغازه میرسیدم و به طورکامل اون زن رو فراموش کرده بودم و غرق درافکار خودم بودم که با صدای خنده ی کر کننده ای به خود امدم برگشتم ببینم صدا ازکجاست که چشمم به ان زن خورد خودش بود با ان چشمون ریز... تازه به یاد کاری که کرده بودم افتادم لبخندی برلبانم نقش بست که به سرعت ناپدید شد با خودم فکر می کردم که حتما امده تا قضیه را به بورگین بگه و خواستار اخراج من از اونجا باشه متاستفانه انگار بورگین هم خیلی باهاش خوب بود . ولی برخلاف انتظارم بورگین نه تنها من را اخراج نکرد بلکه رفتارش کمی ملایم تر از قبل شده بود و اعتمادش به من بیشتر که باعث خوشحالی من می شد .بورگین از من می خواست که اشیائ قیمتی رو برای شخصی که بعدها فهمیدم همان زن که در کمال تعجب متوجه شدم که یکی از نوادگان هافلپاف است ببرم و من هم با کمال میل اینکار را انجام میدادم چون مطمئن بودم می توانستم از اون در مورد سالازار اسلیترین و گنج اون و یا اسرارش و همچنین در مورد بنیان گذارهای دیگر اطلاعاتی به دست بیاورم فقط باید منتظر یه فرصت میبودم که ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جولیا تراورز در 1386/5/29 3:49:12
Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 15 مرداد 1385 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچ کس نمی نویسه؟!؟ خودم می نویسم!
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
پس از این که برای بورگین،چند عدد دفتر عجیب غریب آوردم مجبور شدم به کمک یک مشتری بروم .مشتری یک زن زشت بود که مطمئن بودم چشمانش خیلی خوب نمی بیند چون در حین راه رفتن مدام به این ور و آن ور می خورد،در آخر مجبور شدم ازش خواهش کنم روی صندلی کنار میز بنشیند چون نزدیک بود به یک جن خانگی سیاه سنگی بخورد و آن را بیندازد
او به دنبال دارویی می گشت که موجب شود موی سر به شدت ریزش کند و دیگر در نیاید.داروی مورد نظر آن زن را از پشت قفسه ی معجون های سیاه پیدا کردم،شیشه ی دارو به شدت خاک گرفته بود و یک تار عنکبوت کوچک کنارش بسته شده بود؛با اکراه شیشه را برداشتم و با یک دستمال تار عنکبوت و گرد و خاک را پاک کردم از آن شیشه ی کثیف حالم به هم می خورد . واقعا جسارت است من تام مارولو ریدل نواده ی اصیل سالازار اسلیترین مجبور هستم برای یک سری آدم بی کار شیشه های کثیف جا به جا کنم به برچسب قیمت شیشه نگاه کردم در اثر گذر زمان مقداری ازنوشته های رویش پاک شده بود به زحمت توانستم کلمه ی 2 گالیون را بخوانم ،ناگهان فکری به سرم زد.به اطرافم نگاه کردم،بورگین رفته بود آن احمق فکر می کرد با حظور من مغازه اش در امن و امانه ،و این یعنی این که اگر می بخواهم می توانم هر کاری که بخواهم بکنم
به طرف زن رفتم و گفتم :« بفرمایید خانم،معجونی که میخواستید !»
معجون را در دستش گذاشتم و سعی کردم لبخند بزنم ،هرچند مطمئن بودم او نمی تواند لبخند مرا ببیند!
با صدایی دورگه گفت:«چقدر می شود؟»
_چهار گالیون،خیلی گرونه ! باید معجون کمیابی باشه!
زن برای لحظه ای با نگاهی پر از نفرت به من خیره شد،انگار فهمیده بود دارم دروغ می گویم ؛در آن لحظه بدنم یخ کرد اما زود خودم را جمع و جور کردم و بهش لبخند زدم.
بدون این که چیزی بگوید چهار گالیون را پرداخت کرد و رفت اما این بار بدون اینکه به چیزی برخورد کند ،مثل این بود که چشمانش سالمن!خیلی از حرکت خودم خوشم آمد ،دو گالیون معجون را در صندوق گذاشتم و دو گالیون باقیمانده را در کیفم گذاشتم ،این جوری برای آینده پس انداز کرده ام!
ولی ناگهان چیزی یادم آمد که تمام آن شادی را با خود بلعید ،زنک موقع بیرون رفتن هیچ مشکلی نداشت ،او با نفرت و خشم به من خیره شد، یعنی ممکن است فهمیده باشد جنس را دو برابر گران تر به او فروخته ام؟این جوری همه چیز خراب میشد،او به بورگین می گفت من چه کردم و بورگین هم دیگر به من اعتماد نمی کرد.آه ه ه نه!من فقط به این امید این کار را کردم که او چشمان سالمی ندارد و نمی تواند قیمت را ببیند،با این فکر دوباره تمام بدنم یخ زد.تنها امیدم این بود که تمام افکارم اشتباه باشند!
تا بعد از شام نتوانستم به چیز دیگری جزء آن زن فکر کنم ،تا اینکه یادم آمد چیزی در کتاب آموزش چفت شدگی منتظرم است !
کتاب را از کیفم در آوردم و صفحه ی مورد نظرم را پیدا کردم
بهترین چفت شده کننده ی تاریخ
سالازار اسلیترین
سالازار اسلیترین که یکی از بنیان گذاران مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز است به طور مرموزی چفت شدگی می کرد او اینکار را گونه ای انجام می داد که حتی قوی ترین جادوگر آن زمان یعنی گودریک گریفیندور (یکی دیگر از بنیان گذارن هاگوارتز )نمی توانست از برابر آن بگذرد .
تا کنون کسی نتوانسته این گونه شگفت انگیز این فن را اجرا کند زمانی این اندیشه بود که فرزندان این استاد به اندازه ی خود ایشان از این قدرت بهره مند باشند،ولی تا کنون که این گونه نبوده......
برای لحظاتی به فکر فرو رفت"تا کنون که اینگونه نبوده"معنی این جمله چیه ؟یعنی هیچ کدوم از افراد خانواده این نیرو را نداشتند ؟بالاخره باید یکی این نیرو را به ارث برده باشد ،پس اگر تاکنون کسی در خاندان اسلیترین به جز سالازار این نیرو را نداشته چه کسی باقی می ماند جزء من!بله من ،یعنی من وارث یکی از بزرگ ترین نیرو های سالازار اسلیترین هستم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرجا که باشی خوبه...روشن و بی غروبه...
Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 5 مرداد 1385 09:58
نمایش جزئیات
آفلاین
هر چه گشتم در مورد آن خانم چیزی پیدا نکردم ،مهم نبود؛کارهای مهمتری داشتم.دوباره به قاب آویز خیره شدم ،در واقع به سرچشمه ی قدرتم خیره شدم.اگر می خواستم می توانستم قاب آویز و گردنبند مادرم را بر میداشتم و فرار می کردم آن وقت می توانستم به تنهایی قدرت درآنها را کشف کنم؛اما به دودلیل این کار را نکردم ،اول به خاطر این که مطمئن بودم برای کشف قدرت آنها و یادگیری استفاده از آنها زمان زیادی لازم است و برای اینکه وقت تلف نشود ،عاقلانه تر بود که در آنجا بمانم و و بدون جلب توجه از زیر زبان بورگین حرف بکشم و دوم این که،تا امروز که در این مغازه اطلاعات زیادی پیدا کردم؛شاید اگر می ماندم اطلاعاتم بیشتر هم می شد؛بله من می ماندم تا اطلاعاتم در رابطه با مادرم ،قدرت های نهفته ی درونم و اسلیترین کامل شود!درون افکار خودم بودم که ناگهان متوجه شدم بورگین بر گشته از من پرسید آیا کسی به مغازه آمد یا نه من هم گفتم فقط یک مرد امد که با عجله چیزی را از زیرزمین برداشت و بدون اینکه چیزی بگه رفت.تا این حرف را زدم صورتش در هم رفت فوری به زیر زمین رفت و خیلی سریع بازگشت،اما از برق درون چشنمانش می شد فهمید که مشکلی پیش نیامده.من واقعا خوشحال شدم،چون اگر همه چیز انقدر خوب پیش برود،او به من بیش از حد معمول علاقه مند میشود و من می توانم از زیر زبانش در مورد اسلیترین حرف بکشم البته اگر حرفی در رابطه با اسلیترین داشته باشد؛با این فکر بدنم مور مور میشه اگر او چیزی در این باره نداند تمام زحمتهایم به هدر میرود!نه. من نباید این طوری فکر کنم؛من باید امید وار باشم.
---------------
امروز هیچ مشتری جالب توجهی نداشتیم،اما عصر یک اتفاق مهم افتادبعد از اینکه شیشه های ویترین را تمیز کردم،بورگین بهم گفت می تونم استراحت کنم اصلا خوشم نمیاد که اینجوری باهام حرف می زنه،ولی به هر حال من تحمل می کنم؛از توی کیفم کتاب گنجینه های مدیران قبلی هاگوارتز را در آوردم،دیگر برایم جالب نبود ،چون هرچه گشتم چیزی در رابطه با تالار اسرار آمیز اسلیترین چیزی پیدا نکردم.کتاب چفت شدگی را از کیفم در آوردم،با بی حوصلگی صفحاتش را ورق می زدم که ناگهان با صدای فریاد کسی از جا پریدم و کتاب روی زمین پرت شد.با عصبانیت به طرف صدا برگشتم؛صدا ،صدای بورگین بود که فریاد میزد کارم دارد،کتاب را بر داشتم تا سر جایش بگذارم ؛اما در بالای صفحه ی باز شده ی کتاب چیزی دیدم که حتی خوابش را هم نمی دیدم،آنجا نوشته بود
بهترین چفت شده کننده ی تاریخ:سالازار اسلیترین
سالازار اسلیترین که یکی از بنیان گذاران مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز است به طور مرموزی چفت شدگی می کرد او اینکار را گونه ای انجام می داد که ....
در آن لحظه از شادی دستانم لرزید ،می خواستم ادامه ی مطلب را بخوانم اما بورگین صدایم می کردبرای همین شماره صفحه را حفظ کردم تا بعد به سراغش بروم

نقد ناظر:
خوب نوشته بودی.دقیق و بدون غلط املایی.
ولی یک سری مشکل داشت.
1-اصلا پاراگراف بندی نکرده بودی.پاراگراف بندی بسیار مفید هست که شما اصلا نکردی.مثلا باید حرف را در یک سطح دیگه مینوشتی.
2-توصیف صحنت هم بد نبود.ولی کامل نبود.با این حالی خوب شده بود.
3-توصیف حالات ظاهری شخصیت رو هم خوب انجام داده بودی.
ماجرای داستان رو هم خوب ادامه داده بودی.پر از سوژه،وکار را برای نوسنده بعدی راحت کرده بودی.
نمره:B
ممنون.امدیوارم باز هم رولهاتو در تالار ببینم و نقد کنم.
ایگور کارکاروف.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/5/10 10:30:11
هرجا که باشی خوبه...روشن و بی غروبه...
Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: شنبه 27 خرداد 1385 09:44
نمایش جزئیات
آفلاین
شايد اوني بود كه شريك بورگين در موردش گفته بود بدون اينكه حتي موجوديت منو بپذيره وارد زير زمين شد و چند بسته برداشت به سرعت غيبش زد من كتاب رو برداشتم و شروع به خوندن كردم داشت كسل كنده ميشد كه به يه موضوع جالب رسيدم . اون اين بود!!!!نشانها چه هستند!!!!!
در اينجا توضيح داده بود و در اخر فصلم نوع نشان ها را نوشته بود
گودريك گريفندور....شمشير گودريك
سالازار اسلايترين....گردن اويز
گردن اوزي چيزي را به ياد اون انداخت به در و ديوار كوچك مغازه نگاه كرد چشمش به چيز افتاد كه حتي نيمتونست تصورش را در ذهن بكنه
گردن اويزي با ارم ما كه پايينش كلمه اسلايترين با طلاي 24 عيار نوشته شده بود

ديگه نميتونست تحمل كنه بايد اونو برميدشات و از مغازه ميرفت اما نميتونست گردنبندي كه پشت ويترين بود هم توجه اونو جلب كرده بود بايد اول اونو از بورگين ميگرفت اما نه نميتونست كاري كه اون قصد داشت انجامش بده از اينها فراتر ميبود و وقت زيادي را ميگرفت حالا كه به عزمت اين گردن اويز جديد پي برده بود ديگه شايد به اون گردنبند احتياجي نبود...كمي تامل كرد به سمت گردنبند رفت بهش دست كشيد واي عجب شكوهي عجب عظمتي ... تام به اين چيزا قانع نبود اون خانم اسمش چي بود بايد اسمشو به ياد بيارم يادمو در مورد نشانهاي هافلپاف و راوانكلا صحبت ميكرد بايد اونو پيدا ميكرد البته بعد از اينكه گردن اويزو به دست مياورد ناگهان به سمت دفترچه اشخاص هجوم برد و شروع به گشتن كرد..بايد نشاني اون خانم را مي يافت.

__ادامش بديد

نقد ناظر:
مشکل اساست این بود که از زبان اول شخص ننوشته بودی.یعنی اول نوشته بودی ولی وسطاش ول کردی.از اونجا که ابی کردم مشکل شخصیتی داشت.من پستت را پاک نکردم تا بقیه متوجه بشند و دیگه این مشکلو تکرار نکند.
دوما خیلی غلط املایی داشت.اصلا دوباره نخونده بودی.من برات درست کردم.
سوما پاراگراف بندی در حد خیلی کم رعایت شده بود.
ولی کار خوبت این بود که بسییار خوب سوژه سازی کرده بودی و نفر بعدی رو راحت کرده بودی.
ممنون،ایگور کارکاروف

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادريان پیوسی در 1385/3/27 10:00:04
ویرایش شده توسط ادريان پیوسی در 1385/3/27 10:01:09
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/5/10 0:55:50
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/5/10 0:58:56
جوات ويزارد

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: جمعه 26 خرداد 1385 01:43
نمایش جزئیات
آفلاین
يك لحظه احساس كردم همه چيز سياه به نظر مي رسه . مرد همچنان منتظر به چشم هاي من مي نگريست . كمي تعادلم را از دست دادم اما بايد سريع تصميم گيري مي كردم بنابراين گردنبند را آرام برداشتم و به دستش دادم ... آن را در دست گرفت و به دقت شروع به وارسي آن كرد . كمي بعد از چشم هايش اين طور به نظر مي رسيد كه گردنبد حس تحسين او را برانگيخته و انگار قصد خريد آن را دارد.
_قيمتش؟
خودم را آماده كرده بودم . قيمت را گفتم . كمي با ترديد به آن نگاه كرد اما لحظه ايي بعد ديگر مطمئن شد كه پول كافي براي خريد آن را دارد بنابراين با آرامش به طوري كه جلب توجه نكند اضافه كردم:
_البته آقاي بورگين قولش رو به كسه ديگه ايي دادن!
مرد با گفتن اين حرف نگاه سريعي به من انداخت اما با تاسف پس از چند لحظه گردنبند را به من برگرداند و گفت:
_حيف شد!
لحظه ايي بعد وقتي مرد با كمي تعلل مغازه را ترك كرد و به نظر ناراضي هم مي رسيد نفس راحتي كشيدم.
حالا گردنبند را طوري درون ويترين قرار دادم تا اصلا به چشم نيايد. چرا كه آن فقط به من تعلق داشت!
وقتي به ساعت ديواري نگاه كردم ديگر احتمال دادم كه بورگين نخواهد آمد بنابراين همه چيز را جمع و جور كردم و به رختخواب رفتم . خوشحال بودم كه حالا گردنبند بايد همان جايي باشد كه هست.
صبح زود به محض اين كه كارم را شروع كردم شريك بورگين از راه رسيد . او ابتدا با كمي ترديد به من نگاه كرد اما وقتي كه چند سوال از من پرسيد مطمئن شد كه بورگين راه درستي را انتخاب كرده است و به من اعتماد كرده !
او هم پس از چند دقيقه بعد از اين كه لوازم مورد نيازش را برداشت مغازه را ترك كرد اما قبل از رفتن به من سفارش كرد كه بعدظهر يك نفر خواهد آمد و بسته ايي را خواهد برد.
با رفتن او من باز هم بيكار شدم . پشت ميز نشسته بودم و فكر مي كردم كه به چه كاري بپردازم به يك باره ياد آن دو كتاب افتادم. رفتم و آوردمشان . سپس همان جا نشستم و شروع به خواندن كردم .
_گنجينه مديران پيشين هاگوارتز!
باز هم به ياد دفتر دامبلدور افتادم كه چگونه اين كتاب را از من مخفي كرده بود . من بايد آن را كشف مي كردم!
دقيقه ها به سرعت مي گذشتند اما عطش من براي خواندن كتاب هر لحظه بيشتر مي شد چرا كه به شدت احساس مي كردم اگر همين طوري پيش برم چيز مهمي را كشف خواهم كرد. صفحات به سرعت ورق مي خوردند تا اين كه به يك باره تيتر بزرگي نظر من را به خود جلب كرد.
_تالار اسرار
اوه......خداي من...من مي دونستم يه چيزي بايد اين تو باشه....تالار اسرار مخفي كه من موفق نشدم پيداش كنم . اين دقيقا همون چيزي بود كه دامبلدور از من مخفي مي كرد.با اشتياق دوباره مشغول خوندن شدم.
سطر به سطر.....پاراگراف تا پاراگراف.....
خداي من هيچيييييييييييييييييييي!
با خستگي كتاب رو يه گوشه پرت كردم. نه هيچي اونجا ننوشته بود. همه اون چيز هايي بود كه خودم مي دونستم.نفرت انگيز به اون كتاب چشم دوختم. مدير هاي هاگوارتز حال منو به هم مي زدن!
همين طور به يك گوشه زل زده بودم. نمي دونستم بايد چه كار كنم. نمي دونم شايد نااميد شده بودم.باز هم به گردنبند در گوشه مغازه چشم دوختم.چقدر دلم مي خواست زودتر به دستش بيارم و از اين جا برم . در اين لحظه باز هم چشمم به صفحات باز شده كتاب خورد. باز هم يك تيتر بزرگ. با بي حالي خوندمش و سرم رو برگردوندم اما دوباره به سرعت برگشتم و اونو مرور كردم.
_نشان هاي خانوادگي !
نمي دونم چه اتفاقي افتاد اما لحظه ايي بعد من باز اون كتاب رو در دست گرفته بودم و در حال خوندنش بودم!
_نشان هاي خانوادگي 4 بنيان گذار هاگوارتز تا سال 1926 در وزارت خانه قرار داشت اما به دنبال حادثه آتش سوزي در همان سال هيچ كس از وجود آنها اطلاعي ندارد. شايد توسط كسي دزديده يا به نوادگان اين بنيان گذاران اعطا شده است گرچه آنها اين موضوع را رد مي كنند.
نشان هاي.............
به سرعت مي خوندم . در همين لحظات در مغازه به يك باره باز شد!

اين داستان ادامه دارد....................!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سامانتا ولدمورت در 1385/3/26 3:06:32
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: دفترچه ريدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 1 خرداد 1385 12:15
نمایش جزئیات
آفلاین
نمیدونم چرا هر موقع نگران چیزی هستم آن چیز باید اتفاق بی افتد و تمام نقشه های منو نقش بر آب کند .
تقریبا هوا تاریک شده بود اما آقای بورگین هنوز برنگشته بود. یواش یواش خیابان ناکترن خالی تر به نظر میرسید اما هنوز من مصرانه بر این تصمیم بودم که تا آمدن آقای بورگین در مغازه منتظر بمونم . چرا که میخواستم بورگین از همون ابتدا به من اعتماد داشته باشد .

من پشت پیشخوان نشسته بودم و سرگرم بررسی یکی از ابزار حیرت انگیز درون مغازه بودم که در مغازه باز شد و مردی وارد شد .
بلافاصله من وسیله رو روی میز گذاشتم و از جایم بلند شدم و سعی کردم با خوش رویی با او سلام ملک کنم .
مرد بعد از اینکه جواب سلام من را داد به آرامی به اطراف مغازه نگاه کرد ، سپس گفت :
- پسر ، آقای بورگین نیست ؟
اصلا از حرف زدن مردک خوشم نیومد اما اصلا نمیخواستم به همین زودی موقعیتم رو از دست بدم به همین دلیل با همان لحن دلنشین گفتم :
- نه آقا ، ممکنه آقای بورگین امشبم نیاد .
مرد زیر لب به خودش چیزی گفت و به ویترین های مغازه خیره شد .
من میدونستم که این مرد احتمالا از مشتریان شناخته شده بورگینه و باید تا حد امکان با او مراعات کنم . به همین دلیل از پشت پیشخوان بیرون آمدم و گفتم :
- آقا میتونم کمکتون کنم ؟
مرد چند لحظه از ویترین ها چشم برداشت و به من نگاه کرد . سپس گفت :
- من دنبال یک هدیه خوب هستم . اگر آقای بورگین بود راحت تر....
بلافاصله من حرف مرد رو قطع کردمو گفتم :
- کاری باشه من در خدمتم .
مرد گفت :
- من بیشتر دنبال یک شی زینتی هستم ؛ برای یکی از آشنایانم میخوام .
بلافاصله من همونجور که آقای بورگین بهم یاد داده بود شروع کردم به معرفی انواع و اقسام وسایلی که در آنجا موجود بود و امکان داشت نظر مردک رو جلب کنه .

- ..... اینا استخوان های انگشت انسانن . برای تهیه معجون های سیاه ازشون استفاده میشه ... اینا گوی های پیشگویی سیاه هستن خیلی پرطرفدارن بیشتر برای دکور کابرد دارن .... این شمع که میبینین یکی از جالب ترین چیزهای این مغازست . آخه قدرت این شمع به گونه ایست که نورش به صاحب آن این امکان رو میده تا در تاریکی مطلق همه چیز را ببیند ، اینور....

همینجور میبافتمو جلو میرفتم اما هیچ کدوم از وسایل درون مغازه نظر مرد را جلب نکرد . مرد دائم از این ور مغازه به اونور میرفت و دوباره برمیگشت سوال دیگه ای از من میپرسید . من با اینکه کاملا از رفتارش خسته شده بودم باز هم با همان لحن دوستانه او رو راهنمایی میکردم و سعی میکردم کارمو به بهترین شکل انجام بدم. اما اصلا حواسم نبود که دارم اونو یواش یواش به سمت ویترین گردنبند مادرم هدایت میکنم .

- این ها هم از نوعی پودر سمی هستند که بیشتر به درد ساحره ها میخوره تا....

ناگهان متوجه نگاه خیره و پر اشتیاق آن مرد به سمت ویترینی شدم . به همین دلیل حرفمو نا تمام گذاشتم و نگاه مرد را امتداد دادم تا ببینم چه چیزی نظرشو جلب کرده . ناگهان قلبم در سینه فرو ریخت .
مرد در حالی که یک لحظه چشم از گردنبند مادرم بر نمیداشت گفت :
- پسر میتونی اون گردنبند رو بدی از نزدیک ببینم ؟
..........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/3/1 12:24:21
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/3/1 12:25:50