هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵
#1
1-شخصیت خود را به صورت مختصر توضیح دهید:من خانم بلک!تمام خانوادم مردن،برای همینم الان تنها تو قابم زندگی می کنم!البته دیگران این طور فکر می کنن،اما من می تونم هر وقت که بخوام از تو قابم بیام بیرون،این قاب حکم نوعی هورکراکسس رو داره،وقتی من از رنجی که توسط مرگ پسرم ریگولوس و اذیت های سیریوس بلک احمق به کام مرگ کشیده شدم،قاب زندگی دوباره به من بخشید!برای همین من در حال حاظر توی خونم تنها زندگی میکنم!(البته اگر جن ها محسوب نشن)و آمادم تا با خدمت به لرد سیاه انتقام تمام رنج هایی که کشیدم را از آن بی خانمان ها بگیرم،انتقام همان روزهایی که مجبور بودم ببینمشان،صدایشان را بشنوم و احساسشان کنم،تنها بودم،نمی توانستم از قابم بیرون بیایم،چون در این صورت به رازم پی می بردن! می دانم لرد سیاه ریگولاس رو کشت ،ولی من مطمئنم برای این کارش دلیل بسیار خوبی داشت،هرچند که از مرگش طمع نفرت انگیز غم را تجربه کردم!اما مگر در این دنیا چه چیز جز نفرت و قدرت وجود دارد؟و البته مرگ!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
2-به صورت مختصر شرح دهید که چگونه شخصیت شما میتواند به عضویت گروه مرگخوار در بیاید((یک داستان سر هم کنید)): انگشتانم را کشیدم، ساعت 6 صبح بود!همین یک هفته پیش بود که از قاب بیرون اومدم،با این وجود هنوز هم بدنم خشک بود،هر چند که معتقدم پیری هم در این امر تاثیر دارد! ولی از امروز به بعد دیگر چیزی به نام پیری وجود ندارد،کریچر قبلا تمام مواد مورد نیاز برای تهیه ی معجون جوانی را آماده کرده بود ، برای همین به محض این که از قاب بیرون اومم،با این که بیش از حد خسته بودم،شروع کردم به ساختن معجون، و امروز معجون من آمادست!چیزی که به من زندگی دوباره می بخشد!از پله ها پایین رفتم،مواظب بودم پایم را در خورده آینه ها نگذارم،زمانی که برای اولین بار چهره ی خودمو در آینه ی راه پله ها دیدم،آینه را شکستم!!باورم نمی شود از آن همه زیبایی فقط یک چهره ی زرد و متاسفانه زشت باقی مانده!مطمئنم زمانی که دشتم داخل قاب می رفتم این شکلی نبودم،شاید هم بودم،ولی در آن زمان مشکلاتم بیشتر از آن بود که به ظاهرم توجه کنم!کریچر را صدا کردم که بیاید
_بله خانم؟
با صدای لرزانم گفتم که:معجونم الان آمادست کریچر،یک جام برایم بیار!
_چشم!
خوش حال بودم ،خوشحال تر از هر زمانی در این 17 سال اخیر!نه به خواطر معجون جوانی،بلکه بخواطر این که امروز روز سرنوشت ساز من پیش لرد سیاه بود!من امروز در خواست نامه ام را به لرد سیاه بود!با یک ورد قلم و کاغذ را آماده کردم!قطعا لرد سیاه منو قبول می کرد!چون من حدود 2 سال با اعضای محفل بودم،درست است،سوروس اسنیپ هم در محفل ققنوس بود!ولی با ظاهری نفرت انگیز و نه همیشه!من همیشه وجود این بشر دروغین را احساس کردم، بدون نقش بازی کردن،بدون دروغ!من خودم بودم!و در ضمن من کریچر را داشتم،بی تردید کریچر هم اطلاعاتی دارد،اطلاعاتی که نه من دارم و نه اسنیپ!ولی به طور قطع کریچر این اطلاعات را فقط به بانوی خود می دهد!آخر زمانی که سیریوس بلک مرد،آن پیرمرد خرفت فکر کرد که دیگر این خانه خالیست،و مطعلق به پاتر!ولی از لحاظ قانونی،این خانه مال من است و بعد از من قرار است به برادر زاده ام،بلاتریکس لسترنج برسد!در نامه به این موضوع هم اشاره کردم،نامه را در پاکت گذاشتم و مهرموم کردم!سپس با یک ورد ساده غیبش کردم و برای بلاتریکس فرستادم،مطمئن بودم که نامم را یکراست به لرد سیاه می دهد!
چند دقیقه ای می شد که کریچر با جام پر از معجون کنارم ایستاده بود ،جام بلورین را از دستش گرفتم،برای یک لحظه چهره ی چروکیده ام را جام دیدم!چشمانم را بستم،دیگر طاقت نداشتم،جام را تا ته سر کشیدم،بلافاصله تغیرات بدنم شروع شد!درد داشتم،از شدت درد جام از دستم افتاد،ولی کریچر به موقع جام را گرفت،چند دقیقه بعد احساس کردم بدنم سبک شده! به دستانم نگاه کردم،صاف بودند،بدون ذره ای چروک،براحتی حرکت می کردند،دستم را به صورتم کشیدم ،باور کردنی نبود،می توانستم زیبایی را احساس کنم،جام را از کریچر گرفتم، به بازتاب نا مفهوم چهره ام در جام خیره شدم،نمی توانستم واضح صورتم را ببینم،ولی همان کافی بود ،تا من آن پوست روشن و صاف ،آن چشمان آبی و آن بدن سالم و شاداب را احساس کنم!
جام را به زمین انداختم،این دفعه شکست؛و من بلند ومستانه ترین قهقه ام را سر دادم!دقیقا همان قهقه ای که 2 هفته بعد با نامه ای که لرد سیاه برایم فرستاده بود،که می خواهد مرا ببیند،سر دادم!
دوهفته بعد
دقیقا یک ربع پیش نامه ای که توسط بلاتریکس به این جا رسیده بود را از کریچر گرفتم!این دو هفته،بهترین دو هفته ی عمرم بود!نامه را دوباره خواندم،بسیار عجیب تر از آن است،که بتوان گفت عجیب است!می خواست مرا ببیند! باور نمی کردم انقدر زود جوابم را بدهد!فرض را به این گرفتم که از من خوشش آمده،فکر می کند من می برایش بدرد بخورم!من واقعا هم همین طورم،به تاریخی که گفته نگاه کردم؛ساعت 10 امشب،در خانه ی گانت ها!به ساعت نگاه کردم، الان ساعت 7و نیم بود،خوبست وقت دارم!باید آماده می شدم!
(نمی دونم،همین کافیه یا ادامش بدم؟)
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
3-فرض کنید در یک کوچه تنگ و تاریک یه محفلی یا به اصلاح سفید گیر اوردید!!...چگونه به او حمله میکنید؟((داستانی))
ساعت 2 و نیم بعد از نصف شب بود!ارباب به چندتا از مرگخوار ها ماموریت داده بودم ،من جزوشان نبودم،اعصابم خورد بود،حال و حوصله ی زود به خانه رسیدن را نداشتم،برای همین تصمیم گرفتم پیاده به خانه برگردم،هیچ وقت این راه را پیاده نیامده بودم!برای همین با مسیر آشنا نبودم.مسخره است،ولی باید بگویم در حال حاظر در یکی از این خیبان های مشنگی و مسخره ی لندن گم شدم!در یک کوچه پیچیدم ،به زحمت می توانستم جلوی خودم را بینم،ولی تشخیص دادن یک هیکل متوسط که از بدنش بوی جادو می اومد ،حتی در آن نور کم هم کار نه چندان مشکلی نیست!به سرعت خودم را با شنل نامرعی که از جد جد پدر بزرگم به ارث بردم ،نا مرعی کردم؛این شنل جزو اولین شنل نامرعی های جهان است،برای همین خیالم راحت بود که نه تنها بدنم نامرعی شده،بلکه طرف مقابلم هیچ صدایی نمی تواند از من بشنود!به سرعت خودم را بش رساندم؛از فاصله ی نزدیک می توانستم،صورتش را تشخیص دهم.لباس هایی قدیمی و کهنه،صورتی خسته و رنگ پریده و بویی شبیه بوی گرگ!ریموس لوپین!می شناختمش،یکی از سفید ها و گرگینه!به ماه نگاه کردم،یک حلال نازک که به زحمت دیده میشد؛به احتمال زیاد آخرین تغیر شکلش همین دیشب بود،برای همین صورتش دردناک تر از همیشه به نظر می آمد!لبخندی زدم،بعد از آن ساعات لعنتی که لرد سیاه گفت نمی توانم با ان ها بروم،این تفریح خوبی بود!بنابر این با یک طلسم ساده شروع کردم!
_بخارشیوس!
بلافاصله شروع کرد به خاراندن بدنش!قطعا اگر ولش کنم،انقدر خارش بدنش شدید می شود و خودش را می خاراند که از بدنش خون بیاید!
_کی اون جاست؟
با یک دستش بدنش را می خاراند و با دستی دیگر بی هدف به هوا ضربه میزد؛می توانستم ترس را در صدایش احساس کنم!
چند ثانیه بعد،احمق به فکرش رسید که می تواند از چوب دستیش استفده کند! بی وقفه به این ور و اون ور طلسم میفرستاد!ولی من در فاصله ی مناسب ایستاده بودم و به حرکات مسخرش پوز خند میزدم؛چند دقیقه بعد به این حال گذشت،تا این که من از این بازی خسته شدم و به فکر بازی سخت تر و جالب تری افتدم!
_کریشیو!
دیگر بدنش نمی خارید ولی قطعا یک حالت دیگری داشت؛جیغ می کشید،اگر الان در یک محل مسکونی بودیم قطعا همه ی مشنگ ها بیدار می شدند!با یک طلسم صدایش را خفه کردم؛می خواستم من را بیند،برای همین با یک لگد به پشت روی زمین خواباندمش، و شنل را برداشتم!
_من اینجام عزیزم!
می خواست برگردد و مرا ببیند ولی از شدت درد نمی توانست! بالاخره توانست برگردد؛لبخند می زدم انگار از دیدنش خوشحالم،خوب واقعا هم خوشحالم،مگر آدم چند وقت یک بار می تواند یک گرگینه ی زجر کشیده ببیند؟
_منو میشناسی؟
چشمانش را تنگ کرد ،می خواست ببیند من را کجا دیده است!
_خوب می دونم که وقتی تو قابم بودم انقدر خوشگل نبودم!
اخم هایش را درهم کشید!
_بالاخره شناختی؟
درد در چشمانش به جای خستگی موج می زد،سعی کرد با چوب دستیش یک طلسم اجرا کند ولی سرعت عمل من بیشتر بود!
_اکسپلیاموس!
بدنش فلج شد ولی هنوز درد می کشید!
لبخندم را باز تر کردم‍!
_گوش کن!می خوام یک لطفی تو حقت بکنم!اونم اینه که...._مکسی کردم_.....تا پیش ارواح غیبت کنم!نه اینکه تا پیش اون بدن کثیفتو بکشم! البته می تونمم همین الان بکشمت ولی می ترسم که اعصابت به هم بریزه!
به چشمانش خیره شدم! از درد کشیدنش لذت بردم!همون طور که اون با 2 سال استقرار در خونه ی من لذت برد!
دستش را گرفتم،بدنش می لرزید،خودم را به پیش لرد سیاه غیب کردم!
شاید از هدیه ی من خوشش آمد!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
4-فرض کنید که افراد محفل شمارا محاصره کردند و شما یکی از هورکراکسهای اربابتان در دستتان میباشد....چطور عمل میکنید؟((داستانی ))
از بس دویدم به نفس نفس افتادم!دستم را به کیفم مالیدم،هنوز سر جایش بود،تمام شد حالا تنها کاری که باید می کردم این بود که خودم را غیب کنم!
چشمانم را برای غیب شدن بستم،و لی....یک جای کار ایراد داشت!چرا غیب نمی شدم؟دوباره سعی کردم،نه،نمیشه!لعنتیها!چه طلسم کوفتی اجرا کردم که نمی تونم غیب شوم!
صدایی از پشت سرم گفت : خیلی وحشتناکه! نه؟
برگشتم،صدای یک مرد بود؛آن مرد را نمیشناختم ولی قبلا دیده بودمش! یک سیاه پوست کچل بود،و کنارش حدود هفت 8تا آدم وایستاده بودن!نفس عمیقی کشیدم و رویم را برگرداندم!دهانم از تعجب باز ماند،لعنتیها!اینها کی اینجا امدن!جلویم حدود 10تا سفید بودن!لعتنی!گیر افتادم!
نباید عصبی میشدم!اگرعصبی بشم همه چیز به هم میریزد!نفس هایم را عمیق کردم ،سعی کردم افکارم را کنار هم بریزم،سعی کردم موقعیت خودمو بسنجم!من الان توی کوچه ی تنگم،8 نفر پشتمن و 10 نفر جلوم!فرار از پشت راحت تره و لی دوباره بر می گردم به اون آشغال دونی!اگه از جلو فرار کنم،به خیابان اصلی می رسم؛قطعا خیابان اصلی تحت طلسم نیست! حالا یک سوال مهم تر!چطوری برم به خیابان اصلی؟
سرم را به سمت دیوار سمت چپم بر گرداندم!به نظر سست می اومد،ولی کوچه خیلی تنگ بود اگر خورد می کردم ممکن بود قطعاتش رو خودم بیفته!
دوباره به جلو نگاه کردم 10 تا چوبدستی به سمت من نشانه گرفته شده بود!مطمئن بودم که وضع در پشت سرم هم از این بهتر نیست!
چاره ای نیست!باید دیوار هارا از هر دو طرف خورد کنم! این جوری حواسشون پرت می شد؛بعد هم به سرعت باد فرار کنم!
به افراد جلوم لبخند زدم! تعجب کردن!
جیغ کشیدم!با بلند ترین جیغ عمرم ورد را خوندم ، و شروع کردم به دویدن! یک لحظه به خودم افتخار کردم!صداها را از پشت سرم میشنیدم!
_احمق برو بگیرش!
طلسمهای مختلف را می فرستادم،فضا تیره شد!بوی تعفن همه جا پر شد،چند نفر را شکنجه کردم!اصلا متوجه نبودم چیکار دارم میکنم! آدرنالین بدنم داشت خودشو می کشت! حتی متوجه نبودم که چقدر از لب و بینیم خون میاد!
هنوز صدایشان می آید:
_برو دیگه!
_نمی تونم جلومو ببینم!
_عوضی........
بالاخره به خیابان اصلی رسیدم!سالم و زنده! باور کردنی نیست!
دستم را دوباره به هورکراکسس مالیدم،سالم بود،نشکسته بود!
خودمم را به سمت قرارگاه غیب کردم!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~5-ولدمورت یکی از هورکراکسهایش را به شما سپرده تا از آن محافظت کنید....اما شما نتوانستید از آن بخوبی مراقبت کنید!!...چه میکنید؟((داستانی ))
حتی متوجه نشدم چه اتفاقی افتاد!هوکراکسس لعنتی برای یک لحظه در دستم بود و لی بعدش نبود! بچگانس ولی واقعا هورکراکسس را گم کردم! اول می خواستم به سرعت به خونه ی خودم برگردم،ولی بعد از کمی فکر کردم،یادم افتاد که اگر یکراست برم پیش لرد بیشتر به نفعمه!حداقل این طوری می فهمه که چقدر من شجاعم!اگه فرار کنم مرگم قطعیه؛یک لحظه یاد کاروکاف افتادم!بدنم لرزید .
پشت در نشسته بودم،سرم را در میان دستانم گرفته بودم و در افکارم غوطه ور! اسنیپ به داخل اتاق رفته بود تا حظور منو به ارباب اعلام کند! لعنتی!چرا در چنین وضعتی تنها کسی که باید در قرار گاه باشد،اسنیپ باشه؟ الان می فهمم منظور بلاتریکس چیه!
_لرد سیاه گفت بری پیشش!
_باشه!
_خیلی امید ندارم زنده بیرون بیای!گریه کردی؟
خداروشکر که درون لحظه رنگی به صورت نداشتم،چون اگه داشتم،می پرید!گریه کردم؟دستم را به گونه ام مالیدم!خیس بود! آنقدر حواسم پرت بود که متوجه این نشدم! با صراحت گتفم:اون به تو هیچ ربطی نداره.
پوز خندزنان گفت : من جای تو بودم با دست راست لرد سیاه این جوری حرف نمی زدم!
با نفرت بهش خیره شدم و بعد وارد اتاق شدم!
فضای اتاق سرد و تاریک بود.لرد سیاه رو به آتش روی صندلی مخصوصش نشسته بود.پشتش به من بود و کنار صندلیش نجینی چنپره زده بود،لرد به آرامی نوازشش می کرد!
_جلو تر بیا بلک.
نفس عمیقی کشیدم و یکی دو قدم جلوتر آمدم!
_متاسفم ارباب!من......
_ساکت باش! یه مدت فکر می کردم می تونی،یا در واقع لیاقت داری،توسط من تحسین بشی!ولی الان می بینم که قدرت خانواده ی بلک چندان زیاد نیست!....
قلبم از جاش بیرون اومد!
_......مالفی های درمانده و بی عرضه!بلک های از بین رفته و پوچ،چه بلایی سر اصیل ترین خانواده ها اومده؟
_ارباب،من میتونم جبران کنم!به بزرگی خودتون ببخشید!
_با چی جبران کنی؟ چرا من باید به حرف شما تنه لشا گوش کنم؟
_ارباب من مثل اونها نیستم!من قدرتهایی دارم که اونها ندارند!شما میدونید که من می تونم دوباره توی اون قاب برگردم و جاسوسی خیلی بهتر از اسنیپ باشم! معجون سازی من حتی از اسنیپم بهتره! من معجون جوانی را طوری ساختم که بدن منو به 90 سال قبل برگرداند! من 110 سال تجربه ی جادوگری دارم! شما........
_خفه شو! اون قاب مسخرت دقیقا چیه؟چه کار می کنه؟
_اون....اون منو 30 سال توخودش نگه داشت....
_تو بعد از مرگت رفتی تو اون؟
_ بله.
منظورش چی بود؟بعد از دو-سه دقیقه فکر،دوزاریم افتاد،البته تقریبا! اون می خواست من براش یه دونه از اون قابها بسازم!
_اون یه نوع هورکراکسس بود؟
_نه کاملا! من نمی تونستم هروقت که بخوام از اون بیرون بیام! زمانی که میشه از اون بیرون اومد ،حداقل 30 ساله!
_ولی تو گفتی که میتونستی بیای بیرون ،ولی به خواطر این که اعضای محفل مراقبت بودن نمی اومدی!در حالی که موقعی که تو بیرون اومدی،دقیقا 30 سال میشد که توقابی!
می تونستم احساس کنم که لحن صدایش نرم تر شده،می خواست امتحانم کنه!
با محکم ترین لحن ممکن جواب دادم:بخواطر این که من 5سال دیر ازش استفده کردم!
_چرا؟
_چون من این طلسمو از یک کتاب قدیمی یاد گرفتم ، به دستورات کتاب مطمئن نبودم، به یک زبان عجیب نوشته شده بود،حتی اسمشم نمی دونم،ولی پدرم قبل از مرگ یک کتاب بمن داد که راجع به این زبان بود،من با توجه به هرچی که از این کتاب یاد گرفتم،تونستم اون طلسمو رو قاب اجرا کنم،ولی مطمئن نبودم که کلماتو درست خوندم!من........
_می ترسیدی؟
_بله!
حالا صندلیش را برگرداند،به سرعت،با دیدن صورتش بدنم مورمور شد! به من خیره شد. الان دقیقا فهمیدم چی می خواد!چند دقیقه به همین ترتیب و با سکوت گذشت!
_ارباب؟
_بله؟
_ من می تونم به جای اون هورکراکسس برای شما یک قاب بسازم!
با لبخندش به من فهماند که منظورش را درست حدس زدم!
_ می تونی بری،خانم بلک!
تعظیمی کردم و از در خارج شدم،تصور قیافه ی اسنیپ ، وقتی که می بینه من سالمم،لذت بخشه!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
6-دامبلدور به شما نصیحت میکند که از راه تاریکی و جادوی سیاه برگردید و به او ملحق شوید...در جواب چه میگویید؟((داستانی ))
دامبلدور کنار پرتگاه ایستاده بود ، هر لحظه ممکن بود بیفته!
من درست روبرویش ایستاده بودم ،من تنها تونستم به این مرحله برسم!تا چند ثانیه دیگر ، باید می رفتم جسدشو از پایین دره برمیداشتم!انگار ابر ها هم احساسات منو درک می کردند،چون چند لحظه ای می شد که داشتند می باریدند!
با صدایی رسا گفتم: کارت تمومه پروفسور! برات متاسفم!
جوابم را داد:ممنونم خانم،حداقل تو میون شما یکی برای من متاسفه!
کمی درنگ کرد و ادامه داد: تو همون دوشیزه بلک نیستی؟
__چرا خودشم!چطور منو نشناختی؟
_خوب فکر می کردم که بعد 90 و خورده ای سال یه مقدار ظاهرت تغیر کنه!!
پوزخندی زدم و :آههااان!انتظار نداشتی،انقدر زیبا باشم!هان؟
_نه!
_خوب می دونی،کشتار انسان یکی از خوبیاش اینه!
_تو دختر باهوشی بودی! تو هر ضمینه ای استاد بودی! برای امتخان های سمج تنها کسی که نمراتش کامل بود تو بودی!
_من همیشه برتر بودم ، حتی الان هم پیش اربابم محبوبیت دارم!
_تو با این همه استعداد و زیبایی برده ی کسی هستی؟
دیگه داشت زیادی خودمونی میشد،عصبانی شدم.
_من برده ی کسی نیستم!
_پس چرا به ولدرمورت میگی ارباب؟_کمی درنگ کرد،به نظرم متوجه تشنج من شد!_یا این که چرا ازش می ترسی؟
_من از هیچکی نمی ترسم!ولی تو الان باید بترسی!
به پایین اشاره کردم و ادامه دادم:تا چند ثانیه ی دیگه اون تویی!
به دره نگاه کرد و گفت : مرگ اونقدر ها هم که تو فکر می کنی ترسناک نیست،یا حداقل از برده ی کسی بودن ترسناک تر نیست!من همیشه شجاعت مرگخوار ها را تحسین می کردم!
پیرمرد دیوونه! اعصابم را خورد کرد،آب از سر ورویم می ریخت و نمی گذاشت درست حرف بزنم!
_تو دیوونه ای!
_بیا پیش من خانم بلک،خودتم خوب می دونی که تا5 دقیقه ی دیگه منو پرت می کنی تو دره!اگه بیای پیش من،جفتمون نجات پیدا می کنیم!
_من با زندگیم مشکلی ندارم_به زحمت جلویم را می دیدم_و دلیلیم نمی بینم که بیام به تو کمک کنم!
_ولی زندگی تو تغیر پیدا می کنه! تاحالا به مرگ پسرت ریگولاس فکر کردی؟
_اره!ولی به مرگ اون یکیشم فکر کردم!
_تو اشتباه کردی!
_خستم کردی! آوا....
_خانم بلک؟.......
_آواکادر!
و این پایان نهایی کار آلبوس دامبلدور بود و خانم بلک در میان باران و رعد و برق تنها ماند!
آلبوس دامبلدور یک پیرمرد دیوانه بود! لرد سیاه زندگی بهتری را برای او پیش بینی کرده بود!
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××
ببخشید،همین الان فهمیدم که کریچر تو هاگوارتز کار می کرد! لطفا فرض بر این گرفته بشه که کریچر هنوز تو خونه ی بلک کار می کنه!


هرجا که باشی خوبه...روشن و بی غروبه...


Re: سازمان معجون سازان قرن
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵
#2
سوال اول:خواص پودر حجر القمر کدام است؟

یک)خواص اعتدال بخش دارد

دو)خاصیت گند زدایی دارد

سه)به عنوان سفت کننده ی معجون کاربرد دارد

چهار)با عث افزایش خاصیت ماندگاری و اثر بخشی معجون میشود***
________________________________________________
سوال دوم:سریعترین راه برای درمان مسمومیت چیست؟

یک)استفاده از سنگ حجر القمر

دو)شست وشوی معده

سه)استفاده از سنگ بیزوار

چهار)هیچ کدام***

_________________________________________________
سوال سوم:خواص معجون صلح چیست؟

یک)باعث ایجاد صلحی پایدار در طول تمام دوران میشود

دو)باعث صلح بین دشمنان شده و جنگ را از بین میبرد

سه)باعث ارامش میشود و هیجان را تسکین میدهد

چهار)همه ی موارد***

_______________________________________________
سوال چهارم:مهمترین فاکتور در معجون سازی چیست؟

یک)محل ساخت و تهیه ی معجون

دو)انتخاب مواد اولیه

سه)وضع آب و هوا

چهار)یک و دو***
________________________________________________
سوال پنج:اگه بخواین مواد اولیه معجونی رو که تهیش سخته بدست بیارین چی کار میکنین؟

یک)از قفسه ی اسنپ بر میدارم و بهش هفته ی بعد میگم

دو)حتما برادران ویزلی رو در جریان میذارم

سه)از اسنپ میدزدم. اگه لو رفت انکار میکنم بعدش میندازم گردن خودش***

چهار)مخلوطی از این سه گزینه
________________________________________________
سوال شش:بد ترین خاطره ی معجون سازیتونو بنویسین؟(حد اکثر هشت خط و حد قل 4 خط)؟
خواطره ی بدی وجود نداره!اگه بخوای می تونم 78 خط این جملرو تکرار کنم!
_________________________________________________
سوال هفت:اگه خواستین اسنپ رو ادیت کنین چی کار میکنین؟

الف)تو کفشش معجون ورم میریزیم تا پاش منفجر بشه****

ب)رو دماغش معجون کوچکی میریزیم

ج)موادشو میدزدیم میریم بهش میگیم هری دزدیده

د)معجونامو نو به نخو احسنت خراب میکنیم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اینجا باید ارزشی می نوشتیم یا جدی؟


هرجا که باشی خوبه...روشن و بی غروبه...


Re: ایا دراکو به سمت جبهه ی سفید(محفل)میره؟
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵
#3
صد در صد!!عیر ممکنه دراکو بد بمونه!!!خودتون می بینید تو کتاب 7 تنها کسی که می تونه به هری کمک کنه و می کنه،همین دراکوست!!


هرجا که باشی خوبه...روشن و بی غروبه...


Re: سالن مد جادوگری
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵
#4
ملت :
هیعت مدیره :
هیعت داوران :
خانم بلک : اینارو جمع کنین از این وسط......
فردی از میان تماشاچیان: نههههههههه بذار فیلمو ببینیم!!!تو پاریسم تاتر به این خوبی گیرمون نمیاد!!
مدیران :
در همین حین فکری بسی نه چندان ارزشی به ذهن خانم بلک میرسه!!!(بس کی من باهوشم )
خانم بلک در گوش لودو:برو پشت صحنه رو عوض کن!
لودو : چی؟؟؟؟؟
_بکنش غروب خورشید!
_نمی خوام!!!!
_تو حالت خوب نیست مثل اینکه؟ywait:
:_
_چی؟
_
بک گراند ویندوز xpبه سرعت به غروب خورشید تبدیل شد!!
ساحره ی خوش اندام و جادوگر خوش ریش بدین وسیله از حالت :fan:به حالت:banana:در آمدند!!
خانم بلک به رابستن برو یکی از ارزشیای الویس پیریسلیو بذار!
_چرا؟
_اونش به خودم مربوطه!
_نمی خوام..
_
و فضا به رمانتیک ترین نوع خود رسید و دو معشوق جوان در این حس:bigkiss:بیشترین تاثیر ممکنو رو تماشاجیا می ذاشتن!!
خانم بلک در گوش آنی: برو درارو قفل کن.
_نمی خوام.....
_آواکادر!!
روح آنی مونی درارو قفل کرد!!!
و خانم بلک در بیشترین سرعت ممکن بک گراندو عوض کرد و آهنگو قطع!!
_خیلی خوب خانم ها و آقایون ،فیلم تموم شد لطفا پول بلیطو بیاید به خودم بدید!! در ضمن فضا اسلامیه!یکی بیاد اینارو جدا کنه!!
برادر حمید با جان و دل به سمت ساحره رفت!!
_خانم پول نداده کجا می خوای بری درا قفله!!
ساحره ی فراری : بازش می کنم‍!!!!!!!!!!!!!
_نمیشه!!!!
_چرا؟
_چون .......چون........چون..........اواکادر!
سایر ملت هم که می خواستن فرار کنن بدین حالت درآمدند و بعد جیب هایشان خالی شد!و ملت غیر فراری هم جیب هایشان به طور زنده خالی شد!!!!


هرجا که باشی خوبه...روشن و بی غروبه...


Re: ماجراهاي اسنيپ و زن و بچه
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵
#5
جینا : ارباب چقدر احساسات شما شبیه خودمه!! یادمه 6 ماه پیش یکی از اینا منتهی از اون گنده هاش اومد خواستگاریم!!!من بش گفتم فعلا در حال تحصیل دفاع شخصیه بانوانم و فعلا قصد ازدواج ندارم!!
ملت مشنگ :
بلا در حال ترکیدن از حسودی : این که چیزی نیست!!من قبل از این که با رودولف ازدواج کنم،16 خواستگار کوسه و 23 تا خواستگار کاماندو داشتم!!
رودولف : چرا دوروغ میگی عشق من!! مگه روزی که اومدم خواستگاریت بابات نگفت اولین خواستگارتم؟
بلا : آواکادر
رودی:
ولدی که از قربون صدقه کوسه های دست آموزش خسته شده بود به میان پرید و رو به ربی و رابی:مگه شما داداشش نیستین؟هرکی داداششه بیاد اینو جمع کنه
رابستن:
رباستین :


ویرایش شده توسط خانم بلك در تاریخ ۱۳۸۵/۶/۲۹ ۲۰:۰۴:۴۹

هرجا که باشی خوبه...روشن و بی غروبه...


Re: حفره شرارت !!
پیام زده شده در: ۱۲:۲۰ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵
#6
از کی تا حالا گربه هام حرف می زنن؟؟
این سوال را خانم بلک در حظور جمع پرسید!!
فلیچ : گربه ی منه دیگه!!!!!!
_برای همینه که صدا باسیلیسک میده؟
_آره دیگه......نه....اون ماره کجاست؟
ملت در برون :
ملت در درون:
هوکی در همین حین : بی نزاکت!:slap: :slap: اون جا نرو.....
فلیچ:چی؟؟؟؟
هوکی: هیچی
فلیچ : باید بگردمت.........
ملت اسلی : هوییییی تو به ناموس ما چیکار داری؟
فلیچ : یه کارایییییییی دیگه......
در همین حین صدایی از کنار در مستراح خواهران ،سخن فرمود:بنده هم موافقم!!جایز نیست شما در شلوار و اندرون ناموس مردم کاری داشته باشی!!!شما هر کاری داشتی به خودم بگو تا برایت انجام دهم!!!!!
ملت یک صدا با آهنگ آقا پلیسه زرنگه.....:ببببببببببلللللللهههه
فلیچ : اما این طوری ک نمیشه برادرم!زحمته براتون!!
برادر حمید :رو حرف آسلام حرف نزن برادر!
_نه......
_آواکادر!!
ملت اسلی:
برادر حمید:
_خیلی خب برادر ما دیگه باید رفع زحمت کنیم!!
_ولی من که هنوز نمی دونم تو شلوار هوکی چیه!!
هوکی : حالا مگه باید بدونی؟
_پس واسه چی یکی از خلایق خدا رو کشتم؟
_ :no:
_


هرجا که باشی خوبه...روشن و بی غروبه...


Re: بهترین عضو تازه وارد
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵
#7
چرا باطلش کردین؟
تکرار می کنم!رابستن لسترنج
تو تالار خصوصی فعالیتش ،نسبتا تو رده های بالاست!(تو هر تاپیک 2سه تا پست داره)پستاشم خیلی ارزشی نیست! خارج از تالارم فعالیتش از نظر من بد نیست! (البته نصف تاپیکایی که توشون پست می زنه ارزشین!)
~~~~~~~~~~~~~
می خوای باطلش کنی؟


هرجا که باشی خوبه...روشن و بی غروبه...


Re: شنل جیمز پیش دامبلدور چی کار میکرده ؟
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵
#8
آخه ملت تاپیک رول نویسی که نیست!
یه چیزی بنویسین که آدم بتونه بخونه!
××××××××××××××
به نظر من شنله می تونه یه هورکراکسس یاهم چین چیزی باشه!!!
(ایول تخیل)


هرجا که باشی خوبه...روشن و بی غروبه...


Re: بهترین عضو تازه وارد
پیام زده شده در: ۱۶:۳۱ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵
#9
منم رابستن لسترنج
تو تالار فعاله!


وضعیت رای : باطل
دلیل : نیاوردن دلیل منطقی و دادن رای بدون دلیل !


ویرایش شده توسط بادراد ریشو در تاریخ ۱۳۸۵/۶/۲۵ ۲۰:۲۹:۱۰

هرجا که باشی خوبه...روشن و بی غروبه...


Re: ماجراهاي اسنيپ و زن و بچه
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۵
#10
لرد رو به ایگور و جینا: دوستان توجه کنید!وقتی جوانی عاشق می شوووود!آنهم چنین عشق آتشینی،باید کمکشکرد ؛تا به سوی راه های بی ناموسی هدایت نشود!!
جینا : چیییی؟من با این روغن کله ی سوسول ازدواج کنم؟مگه عقلم کمه؟موقعی که چنگیز خان مغول اومد خواستگاری من،بهش گفتم میزان خشونتش از حد طبیعی کم تره،من با آدمای ناقصلخلقه ازدواج نمی کنم! تازه من عادت دارم هر روز صبح که بیدار میشم،با خنجر نرمش کنم، این لاغر مردنی تحمل گرم کردن بدن منم نداره،چه برسه به بقیش!
لرد : خیلی ببخشید ،مگه شما چجوری بدنتونو گرم می کنید؟
جینا : با استاندارد ترین روش جهانی!بدنشو اونقدر می کشم تا طولش بشه 5 متر بعد هی روش میدوم !اونقدر میدوم که بدنم گرم بشه بعد....
در این لحظه اسنیپ با بلند ترین صدایی که داشت ،آب دهنش را قورت داد!
جینا:ای بی نزاکت ، این چه صدایی بود تودر اوردی؟
اسنیپ : هیچی به خدا!
لرد:حالا بی خیال!شاید ما بتونیم یه جوری با هم کنار بیایم !!
ایگور : مثلا چی؟
لرد : مثل....مثل...چه جوری بگم؟
لرد انگشت اشاره و شصتش را به آرامی به هم مالید!
ایگور که به نظر می رسید متوجه ی حادی موضوع شده است دوباره خودشو این جوری کرد : ( )
اسنیپ:
جینا :
بقیه:
لرد : پس حله دیگه؟
ایگور : حله یعنی چی ؟
_یعنی حله دیگه!
جینا : :chomagh:بی نزاکت!می خواد منو با پول بخره!


هرجا که باشی خوبه...روشن و بی غروبه...






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.