ابلیویتobliviate
در قرن ۱۶توسط هانس شاینن ریکتوفن کشف شد.
این طلسم معمولا برای پاک کردن خاطره ی مشنگ هایی بکار می رود که چیز هایی از دنیای جادویی دیده اند.
وزارت سحر و جادو افرادی برای پاکسازی ذهن مشنگ ها را اموزش می دهد.
هرماینی گرنجر برای پاک کردن ذهن والدینش این طلسم را بکار برد.
گیبدوری لاکهارت این طلسم را بسوی هری و رون گرفت که به خودش بازگشت و در بیمارستان سنت منگو بستری شد.
2. یک رول بنویسید و در اون خاطرات یک نفر رو تغییر بدید. دلیلتون رو هم برای اینکار بگید. فضاسازی، توصیف کاراکتر ها و احساسات و خلاقیتتون به شدت اهمیت داره. (25 نمره)
-هرماینی یکم مراقب باش ممکنه یه ماگل پیدا بشه.
-چشم پروفسور وکتور.
-رون،هری شما اینجا چکار می کنید!!!
-پسر برگزیده اینجا،پسر برگزیده انجا،پسر برگزیده همه جا!!!
-بهر حال خیلی فوضولید.
-هرمیون از تو بعیده.خخخخخ
-هرهرهر خندیدم.بانمک!
-ساکت باشید ممکنه یکی بشنوه.
-من از اولش با نمک بودم .شما بی حنبه اید هرمی خانم!
-رون خفه میشی یا نه؟
-هیشششش یکی داره نزدیک میشه.
همه مثل همیشه عکس العمل نشان دادند.و چوبدستی هاشون رو در اوردند.
-هی بیاید پشت این سنگ قایم شید.
-مگه ما بی شنلیم که سنگ انتخاب کنیم؟
-خوب باشه ولی چار نفری که جانمی شیم!
- شما کی هستید؟جاسوس بگیریدشون !
-دیدید چی شد ؟حالا جادوگر بدو ماگل بدو!
-بابا مهم نیست با یه حافظه پاک کن کار حله.
-با یه حافظه پاک کن؟ببین چند تان!
-خوب ما میریم زیر شنل از اونجا می فرسیم کسی نبینه.
:
رون:هرمیون .خیلی باهوشی!
-پ می خوای این تو باشم؟
بیاید زیر شنل!
هری:من بیرون می مونم از پسشون بر میام .
پروفسور ویکتور:هری بیا این زیر من با تجربه ترم.
نبرد:
-سکتوم سمپرا!
-دستگیرشون کنید!
- ابلیویت!
-این داره چیکار می کنه .نکنه جنی چیزی باشه!
-اکسپلیارموس!
-بچه ها الفرار!
-ایول یچه ها
-خانم ویکتور هوهو خانم ویکتور هو هو. :yoho:
در قرن ۱۶توسط هانس شاینن ریکتوفن کشف شد.
این طلسم معمولا برای پاک کردن خاطره ی مشنگ هایی بکار می رود که چیز هایی از دنیای جادویی دیده اند.
وزارت سحر و جادو افرادی برای پاکسازی ذهن مشنگ ها را اموزش می دهد.
هرماینی گرنجر برای پاک کردن ذهن والدینش این طلسم را بکار برد.
گیبدوری لاکهارت این طلسم را بسوی هری و رون گرفت که به خودش بازگشت و در بیمارستان سنت منگو بستری شد.
2. یک رول بنویسید و در اون خاطرات یک نفر رو تغییر بدید. دلیلتون رو هم برای اینکار بگید. فضاسازی، توصیف کاراکتر ها و احساسات و خلاقیتتون به شدت اهمیت داره. (25 نمره)
-هرماینی یکم مراقب باش ممکنه یه ماگل پیدا بشه.
-چشم پروفسور وکتور.
-رون،هری شما اینجا چکار می کنید!!!
-پسر برگزیده اینجا،پسر برگزیده انجا،پسر برگزیده همه جا!!!
-بهر حال خیلی فوضولید.
-هرمیون از تو بعیده.خخخخخ
-هرهرهر خندیدم.بانمک!
-ساکت باشید ممکنه یکی بشنوه.
-من از اولش با نمک بودم .شما بی حنبه اید هرمی خانم!
-رون خفه میشی یا نه؟
-هیشششش یکی داره نزدیک میشه.
همه مثل همیشه عکس العمل نشان دادند.و چوبدستی هاشون رو در اوردند.
-هی بیاید پشت این سنگ قایم شید.
-مگه ما بی شنلیم که سنگ انتخاب کنیم؟
-خوب باشه ولی چار نفری که جانمی شیم!
- شما کی هستید؟جاسوس بگیریدشون !
-دیدید چی شد ؟حالا جادوگر بدو ماگل بدو!
-بابا مهم نیست با یه حافظه پاک کن کار حله.
-با یه حافظه پاک کن؟ببین چند تان!
-خوب ما میریم زیر شنل از اونجا می فرسیم کسی نبینه.
:رون:هرمیون .خیلی باهوشی!
-پ می خوای این تو باشم؟
بیاید زیر شنل!
هری:من بیرون می مونم از پسشون بر میام .
پروفسور ویکتور:هری بیا این زیر من با تجربه ترم.
نبرد:
-سکتوم سمپرا!
-دستگیرشون کنید!
- ابلیویت!
-این داره چیکار می کنه .نکنه جنی چیزی باشه!
-اکسپلیارموس!
-بچه ها الفرار!
-ایول یچه ها
-خانم ویکتور هوهو خانم ویکتور هو هو. :yoho:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!






نکبت! ذهنتو باز کن ببینم! لیجیلیمنس!
لیجیلیمنس!
)
و حتی 

)نه می توانستم بخوابم و نه می توانستم کار دیگری بکنم ،از جایم بلند شدم لیوانم را برداشتم کمی آب خوردم وبه طبقه ی پایین رفتم لونا در تالار نشسته بود و همین طور که مانند وزغ به آتش شومینه نگاه میکرد درفکر بود ، خودم می دانستم به چه چیزی فکر میکند و موضوع اصلی فکرش کیست اما کنجکاوی امانم را بریده بود می دانستم لونا از این کارم خوشش نمی آید اما هر چه باشد بهتر از این بود که تمام شب را به سقف خیره شوم فقط امیدوار بودم خاطره ای که به آن فکر می کرد بد نباشد، چوبدستی ام را در اوردم و با یک حرکت آرام دست وارد ذهن لونا شدم...
لونا داشت به من فکر می کرد حتی اگر خاطره ام بد بود اما بازهم افتخار بزرگی بود فکر لوناااااااااااااااااا
هیچ جا مثل ذهن خود آدم نمیشه
در رو باز کردم و رفتم جلو(بدون هیچگونه عرض یا ارض ادب)و بعد
با همین حالتی که مشاهده کردید گفتم :(یا با همین فعالیت منو مرگخوار میکنی که میکنی ولی اگه نکردی دمار از روزگارت در میارم !)قیافه ارباب به این حالت در اومد
وبعد از چند دقیقه ای که ذهن مبارک ایشان لودینگ کرد به این حالات در آمدند
بعد هم یک کورشیو به من عطا کردند و من را با این افکت :pashmak: از درگاهشان به بیرون پرتابیدند و گفتند:(برو بعدا بیا فعلا مثل تو زیاد داریم)
چه سحرخیز! بیاین عزیزانم، بیاین براتون صبحونه با چایی مخصوص آماده کردم.
