پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

181
نفر همین الان آنلاین‌اند 42 نفر در «انجمن»
0 عضو 181 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

56 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

خواندن ذهن و چفت‌شدگی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1395/04/26
آخرین ورود
جمعه 13 اسفند 1395 08:40
عضویت
1395/04/23
پست‌ها
52
ابلیویتobliviate
در قرن ۱۶توسط هانس شاینن ریکتوفن کشف شد.
این طلسم معمولا برای پاک کردن خاطره ی مشنگ هایی بکار می رود که چیز هایی از دنیای جادویی دیده اند.
وزارت سحر و جادو افرادی برای پاکسازی ذهن مشنگ ها را اموزش می دهد.
هرماینی گرنجر برای پاک کردن ذهن والدینش این طلسم را بکار برد.
گیبدوری لاکهارت این طلسم را بسوی هری و رون گرفت که به خودش بازگشت و در بیمارستان سنت منگو بستری شد.

2. یک رول بنویسید و در اون خاطرات یک نفر رو تغییر بدید. دلیلتون رو هم برای اینکار بگید. فضاسازی، توصیف کاراکتر ها و احساسات و خلاقیتتون به شدت اهمیت داره. (25 نمره)

-هرماینی یکم مراقب باش ممکنه یه ماگل پیدا بشه.
-چشم پروفسور وکتور.
-رون،هری شما اینجا چکار می کنید!!!
-پسر برگزیده اینجا،پسر برگزیده انجا،پسر برگزیده همه جا!!!
-بهر حال خیلی فوضولید.
-هرمیون از تو بعیده.خخخخخ
-هرهرهر خندیدم.بانمک!
-ساکت باشید ممکنه یکی بشنوه.
-من از اولش با نمک بودم .شما بی حنبه اید هرمی خانم!
-رون خفه میشی یا نه؟
-هیشششش یکی داره نزدیک میشه.

همه مثل همیشه عکس العمل نشان دادند.و چوبدستی هاشون رو در اوردند.
-هی بیاید پشت این سنگ قایم شید.
-مگه ما بی شنلیم که سنگ انتخاب کنیم؟
-خوب باشه ولی چار نفری که جانمی شیم!
- شما کی هستید؟جاسوس بگیریدشون !
-دیدید چی شد ؟حالا جادوگر بدو ماگل بدو!
-بابا مهم نیست با یه حافظه پاک کن کار حله.
-با یه حافظه پاک کن؟ببین چند تان!
-خوب ما میریم زیر شنل از اونجا می فرسیم کسی نبینه. :
رون:هرمیون .خیلی باهوشی!
-پ می خوای این تو باشم؟
بیاید زیر شنل!
هری:من بیرون می مونم از پسشون بر میام .
پروفسور ویکتور:هری بیا این زیر من با تجربه ترم.


نبرد:

-سکتوم سمپرا!
-دستگیرشون کنید!
- ابلیویت!
-این داره چیکار می کنه .نکنه جنی چیزی باشه!
-اکسپلیارموس!
-بچه ها الفرار!
-ایول یچه ها
-خانم ویکتور هوهو خانم ویکتور هو هو. :yoho:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1393/11/28
آخرین ورود
شنبه 9 آبان 1405 21:23
عضویت
1393/11/27
پست‌ها
601
. طلسم تغییر دهنده خاطرات رو بگید ببینیم چی بوده، همراه با یکم توضیح که چیشد که درست شد و اولین بار چطوری کاربردش کشف شد! (5 نمره)

اُبلیویت: طلسم حافظه می باشد که در قرن شانزدهم توسط هانس شایفر ریختوفن کشف شد و وی به کمک این طلسم توانست که از قلعه ولفنشتاین بگریزد، الهام بخش او برای کشف این طلسم یک آواز محلی بود.

او با استفاده از این طلسم، در جلسه دادگاه حافظه شاهدین را پاک نموده و پس از آن به جنوب فرانسه مهاجرت کرد و به تحقیق بیشتر پیرامون طلسم های مربوط به ذهن و حافظه پرداخت و دست به تالیف کتاب قلعه جادویی ذهن زد که پیش از اتمام آن جان سپرد، این کتاب بعدها توسط شاگرد وی آنتوان تولومیس تکمیل شد.


2. یک رول بنویسید و در اون خاطرات یک نفر رو تغییر بدید. دلیلتون رو هم برای اینکار بگید. فضاسازی، توصیف کاراکتر ها و احساسات و خلاقیتتون به شدت اهمیت داره. (25 نمره)


- می شود لطفا بس نمایید؟
- عمرا!
- از چه روی؟
- زیرا باس اینکه!
- کاملا منطقی می نماید.

ویولت همچنان با تمام توان در هر حال اجرا کردن یکی از فنون کشتی غیر راست بر روی یکی از کوسن های تالار ریونکلاو بود. تمام افراد حاضر در تالار تنها با دلسوزی به بالشتک مفلوک نگاه می کردند. چهره ویولت از شدّت خشم بنفش شده بود و گاهی که از نفس می افتاد، نعره ای می زد و نفس زنان روی زانو هایش خم می شد. سپس یا با لگد یا با فنون جودو کوسن را به طرف دیوار پرتاب می کرد و دوباره به سمتش حمله ور می شد. تنها دلیل استفاده نکردنش از "تیزی" آن بود که ... خب بعدش چه کسی می خواست پرها را از کف تالار جمع کند؟

- چی شده؟

اعضای تالار ریونکلاو همه به جز ویولت سر ها را به چپ و راست برگرداند تا ببینند رودولف از کجا پیدایش شده، اما رودولفی پیدا نکردند. پس دوباره سرهایشان را به چپ و راست گرداندند تا ببینند چه کسی بی اجازه دیالوگ رودولف را به زبان آورده است، که دیدند او لونا لاوگود است. لینی در جواب او گفت:
- ویولت با متکا های تالار دعواش شده.
- سر چی؟
- سر این که یکی از قاصدکاش رو سر به نیست کردن.
- چه قده این متکا ها بی احساس و خبیث ان!

لونا متوجه نشد، اما لینی متوجه یک ایراد شد. کوسن بیچاره بی گناه بود.لینی با نگاهش در میان جمعیت به جست و جو پرداخت و سپس به سمت آقایی با کلاه دراز رفت، اما دقیق تر به مست کلاه دراز آن آقا و موجودی که رویش بود، رفت:
- این چیه گوشه لپت دینگ؟!

و دینگ تنها به زیر پایش اشاره کرد. لینی چرخش هلی کوپتری بال هایش را کم نموده و صورت در صورت لادیسلاو قرار گرفت:
- ویولت رو چی کارش کردی؟
- آه... طلمسشان نمودیم.
- اون وخت چرو؟
- چون قاصدکشان را به خورد دینگی که دنگ خطابش می کنیم دادیم تا بلکه خفه شود که نشد. ایشان هم بسیار عصبانی شدند و... خب، اینجانب ارزیابی نمودیم که به اندازه آن کوسن ضربه پذیر نمی باشیم.

لینی از گوشه چشم نگاهی به ویولت که حالا در حال انجام فن مار نشسته زیر سایه بر روی بالشتک بود انداخت. سپس دوباره به لادیسلاو خیره شد، منتهی نه آن قدر عصبانی...
- گمونم کار درستی کردی.

----

دانش آموز غیر رسمی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1395/12/19
آخرین ورود
دوشنبه 25 تیر 1397 22:49
عضویت
1391/06/13
پست‌ها
1513
امتیازات اولین جلسه چفت شدگی و ذهن خوانی




گریفیندور: 36

جینی ویزلی: 18+5+5+5= 33

دو نمره ای که کم شد به خاطر این بود که یکم سوژه پردازیت ناقص بود. برای من مثلا این سوال پیش بود که چرا جینی اصلا نقشه کشیده بود که رون رو اذیت کنه؟ و تا آخرش رو خوندم و به شدت هم امیدوار بودم دلیلشو بفهمم. ولی متاسفانه نفهمیدم.

آلیشیا اسپینت:19+5+5+5=34

خوبه آلیشیا، همینطور ادامه بده.

گویندالین مورگن: 18+5+5+5= 33

غلط املایی های خیلی ریزی داری و اینکه اسامی رو سعی کن مخفف نکنی در طول توصیف رولت، چون خواننده اگر آشنا نباشه قطعا گیج میشه.

هرمیون گرنجر: 20+5+5+5= 35

استرجس پادمور: 20+5+5+5= 35

کتی بل: 20+5+5+5= 35

خوب بود کتی، مطمئنم میتونی بیشتر از این هم پیشرفت کنی.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هافلپاف: 11

رز زلر: 18+5+5+5= 33

لحن رولت یه وقتایی دو گانه شده و البته بین شخصیت ها و دیالوگ ها فاصله انداختی که اینکار غلطه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ریونکلاو: 10

مونیکا ویلکینز: 16+5+5+5= 31

علائم نگارشی رو اصلا رعایت نکردی بین پاراگراف هات هم پاک و عاری از هرگونه اینتری بود و اینکه انقدر پرانتز نذار خب! چشم آدم رو میزنه اصلا!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اسلیترین: 33

پانسی پارکینسون: 17+5+5+5= 32

خب پانسی، اول اینکه "که" و "نه" و "به" رو مخفف نمینویسیم.
دوم اینکه چرا انقدر درهم درهم؟! بین پاراگراف هات دو تا اینتر بزن و جداشون کن.
سوم اینکه برای دیالوگ ها یک اینتر میزنیم، یک خط تیره (-) و بعد دیالوگ رو میزنیم و بعدشم دو تا اینتر و ادامه توصیفات.

کنت الاف: 19+5+5+5= 34

بلاتریکس لسترنج: 19+5+5+5=34

شکلک رو در انتهای دیالوگ باید قرار بدید. و اینکه شکلک هیچوقت جای نقطه و علامت تعجب در پایان دیالوگ رو نمیگیره.
توضیحتون در مورد کاربرد های ذهن جویی هم فوق العاده بود.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در صورتی که کسی نقد مفصل خواست، لطفا در پیام شخصی درخواست کنه.
با تشکرات.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/4/25 23:28:43
دلیل: تصحیح امتیاز
تولد نقش
1395/12/19
آخرین ورود
دوشنبه 25 تیر 1397 22:49
عضویت
1391/06/13
پست‌ها
1513
جلسه دوم ذهن خوانی و چفت شدگی


در چوبی کلاس با صدای جیر جیر ملایمی که از لولاهای روغن نخورده آن بلند میشد، به آرامی باز شد. دانش آموزان با خستگی تمام وارد کلاس شدند. هنوز از کلاس تاریخ خارج نشده بودند که نامه عربده کشی خورده بود توی صورتشان و آنهارا به کلاس چفت شدگی فراخوانده بود.
دانش آموان رفتند و مثل جلسه گذشته روی صندلی هایشان نشستند. اما اینبار با یک نگاه متوجه شدند که استادشان در کلاس نیست.
دانش آموزان خسته بودند. نیمه شب بود. آنها میخواستند بروند بخوابند و خواب های خوب خوب ببینند. اما کلاس داشتند و مجبور بودند بنشینند نمره برای گروهشان بگیرند.
به هر صورت آنها همانطور که مانند بچه های خوب نشسته بودند، کتاب ها، طومار ها و قلم پر هایشان را نیز مقابلشان گذاشتند و منتظر شدند.

آنها بسیار منتظر شدند. آنها داشتند فکر میکردند بروند پیش مدیریت مدرسه و شکایت کنند حتی تا یک استاد درست و حسابی برایشان آورده شود. به هر حال آنها به ازای هر دقیقه نشستن سر کلاس گالیونی پرداخته بودند و دوست نداشتند که وقتشان تلف شود. در نتیجه آنها مشعل هایشان را روشن کردند و با شعار "مرگ بر استاد" بلند شدند بروند سمت در کلاس. همین که در را باز کردند، دیدند که استاد چفت شدگی و ذهن خوانی پشت در ایستاده و مستقیم به چشمان آنها نگاه میکند.

- عه؟ ما داشتیم نگرانتون میشدیم پروفسور.
- اوه، درسته... صد در صد یکی از دلایل حمله به سمت دفتر مدیر برای شکایت از من میتونه به خاطر نگرانیتون باشه. به هر صورت بشینید که میخوام درسو شروع کنم. خوشحال هم باشید، طولانی نیست زیاد.

دانش آموزان دست از پا دراز تر برگشتند و نشستند روی صندلی هایشان.

- امروز میخوام بهتون یاد بدم چطور در خاطرات دیگران تغییرات ایجاد کنید. طلسمش چندان کار خاصی نداره، نه پیچش مچ دست، نه حرکت و این چیزا. فقط باید با تمام قدرت تمرکز کنید. یعنی از شدت تمرکز چشمتون از حدقه بزنه بیرون. البته این فقط یک اصطلاح بود. به هر صورت طلسمشم هست...

آرسینوس روی نقابش را خاراند تا بتواند به یاد بیاورد طلسم مورد نظر چه بوده است.
- ... من همین الان تصمیم گرفتم بذارم خودتون طلسمش رو هم پیدا کنید حتی! تکالیف هم روی تخته نوشته شده. بنویسید و بعدشم برگردید خوابگاهتون.

سر دانش آموزان به سوی تخته چرخید.


1. طلسم تغییر دهنده خاطرات رو بگید ببینیم چی بوده، همراه با یکم توضیح که چیشد که درست شد و اولین بار چطوری کاربردش کشف شد! (5 نمره)

2. یک رول بنویسید و در اون خاطرات یک نفر رو تغییر بدید. دلیلتون رو هم برای اینکار بگید. فضاسازی، توصیف کاراکتر ها و احساسات و خلاقیتتون به شدت اهمیت داره. (25 نمره)

3. مجازات استفاده غیر قانونی از این طلسم رو بنویسید. با توضیحات و دلیل اینکه چرا مثلا همچین مجازاتی گذاشتن! (5 نمره، مخصوص دانش آموزان رسمی)


گردن دانش آموزان سپس به سوی استاد نقاب دار خود برگشت و آنها با مشاهده کلاه خواب قرمز روی سر استادشان به سرعت برای تخلیه کلاس اقدام کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1395/02/07
آخرین ورود
شنبه 6 مرداد 1397 21:14
عضویت
1395/01/03
پست‌ها
75
1. تو یه رول سعی کنید به ذهن یکی نفوذ کنید. خلاقیت به خرج بدید و روی سوژه سازی، شخصیت ها و توصیف به شدت کار کنید.(20 نمره)


همهمه ای در کلاس چفت شدگی بر پا بود. دانش آموزان هر کدام مشغول انجام کاری بودند. عده ای تکالیفشان را انجام می دادند، عده ای دیگر حرف می زدند، عده ای خوراکی میخوردند...
-این استاااد لجه با من. صد در صد منو میندازه!
-من که نگرانی ندارم، اتفاقا خیلی هم خوبه با من، پارسال بهم فراتر از حد انتظار داد.

هرمیون خیلی ریلکس این را گفت.

-وای نه، اومد!

کتی با چهره ای نگران به هرمیون نگاه کرد.

یک نقاب با قدم های سنگین وارد کلاس شد. با نگاهی مو شکافانه ملت را زیر نظر گرفت.
کتی ویز ویز کنان گفت:
-خیلی حس بدیه که ذهنامونو میخونه!

هرمیون با ذوق گفت:
- خیلی هم منطقیه.
- به نظرت ازش بپرسیم بودجه بندی سوالا و نمره ها واسه سمج چه جوریه؟
-من که نیازی ندارم، بپرس خودت!

کتی که چشم هایش از تعجب دو برابر اندازه ی عادی اش شده بود، رویش را از هرمیون برگرداند و چشم هایش را به اندازه ی عادی برگرداند، سپس به سرعت به نقاب رو به رویش نگاه کرد.
-جیگر؟

و بلافاصله فهمید که سوتی داده است.
برق از سر نقاب پرید، چشم هایش را تنگ کرد و با حالت خطرناکی به کتی نگاه کرد.
کتی شروع کرد به سرفه کردن.
-پرفسور جیگر ؟
-50 امتیاز از گریفیندور کم میشه.
-پرفسور جیگررر؟
-50 امتیاز دیگه از گریفیندور کم میشه.

سکوت ملکوتی برقرار شد.

-50 امتیاز دیگه بازم کم میشه.
-آخه چرا پرفسور؟!
-به دلیل فحشایی که تو ذهنت دادی.

گریفیندوری ها داشتند جوش می آوردند و نگاه های معنا داری رد و بدل می کردند.

هرمیون که انگار دیگر نمی توانست جلوی خودش را بگیرد، فریاد زد:
-جیگررر؟ نداشتیمااا!

جیگر متحول شد. لپ هایش قرمز و حالت نقابش مهربان شده بود.
-الآن که نگاه می کنم می بینم باید 200 امتیاز به گریفیندور بدم به خاطر داشتن دانش آموزای بی نهایت خوبش.

گریفیندوری ها، از جمله کتی خرسند شده بودند که نقاب، در حالی که به کتی بل نگاه می کرد افزود:
- ولی تو از درس من هیچ نمره ای نمی گیری مگر اینکه تمام سوالاتو درست جواب بدی.

کتی که کاملا انتظارش را داشت. پس به هیچ حرف رکیکی فکر نکرد.
بعد از تمام شدن کلاس هرمیون و کتی در حال تبادل نظر بودند.
-آخه من چه جوری همه ی سوالا رو درست جواب بدم؟
-خیلی آسونه که!
-نه! یعنی چی آخه؟ چیکار ک...

اما فکر شومی او را از ادامه ی حرفش باز داشت.
-میگم هرمیون جونم؟ :kiss:
-عخی! چیه؟
-اگه یه جوری بشه اون سوالای کوفتیو کش رفت...
-می شینم رو صورتتا، اصلا امکان نداره!
-اگه بشه به ذهنش وارد شد...

کتی شروع کرد به متقاعد کردن هرمیون. و از آنجایی که هرمیون بسیار مشتاق بود که به افکار جیگر نفوذ کند، خیلی ساده تر از آنی که انتظار می رفت قبول کرد با او همکاری کند. سپس آنها نقشه ی تمیزی برای نفوذ به ذهن آرسینوس جیگر کشیدند...

نزدیک شب کتی و هرمیون پاورچین پاورچین در راهرو های قلعه پرسه می زدند و منتظر فرستی مناسب بودند. در نهایت با قایم باشک بازی و گرگم به هوا و حرکات اکشن و آکروباتیک، توانستند یواشکی وارد دفتر جیگر شوند.
-عخی! دفترشو.
-به این نازی...

هرمیون بسیار ذوق زده شده بود.

-اینا دیگه چین؟!
-یه وسیله ی ماگلیه، بهشون میگن سی دی.
-پس چرا نمیاد این؟
-کتی مطمئنی چیزیش نمیشه؟ چماقه خیلی سنگینه ها.
-چیزیش نمیشه، این دیگه چیه؟!

کتی و هرمیون به محدوده ای که یک شورتک صورتی رنگ با قلب های قرمز آویزان بود خیره شدند.
هرمیون با لحن رویا گونه ای گفت:
- چه روحیات لطیفی.

کتی که حالش دگرگون شده بود گفت:
-چماقه اگه یکم سنگین تر هم بود مناسب تر می شد.

در همین لحظه صدای قدم هایی از جایی نزدیک در شنیده شد. کتی و هرمیون حالت آماده باش به خود گرفتند و کتی با حرکت چوبدستی اش چماق را به بالای در منتقل کرد.

آرسینوس جیگر در حالی که سوت میزد و یک پیپ کنج لب نقابش بود، جا کلیدی اش را دور انگشتش می چرخاند و زیر لب شعری زمزمه می کرد. هنوز در را کامل پشت سرش نبسته بود که یک چماق روی سرش فرود آمد. اوپسی گفت و روی زمین پخش شد.
کتی و هرمیون به سمت او حمله ور شدند. کتی بالای سر او ایستاد و لگدی به پایش زد.

- عه نکن بی تربیت!
-می خوام ببینم بیهوش شده یا نه.

هرمیون که اشک در چشمش حلقه زده بود، گفت:
- آره بیهوش شده بچه م.
-شروع کن.
کتی تمرکز کرد و چوبدستی اش را به سمت جیگر نشانه گرفت.
-لیجیلیمنس!

هیچ اتفاقی نیفتاد. کتی که نصف صورتش در اثر سکته پایین آمده بود گفت:
-چرا کار نمی کنه؟!
-نقابش غیر قابل نفوذه!

هرمیون خم شد و نقاب را از روی صورت جیگر برداشت.
-یااا مرلین این دیگه چیه؟!

آن دو نگاهی به صورت او، که یک نقاب پشمی هم داشت، انداختند و سپس به یکدیگر نگاه کردند و دوباره به صورت پشمالو نگاه کردند.
کتی دوباره چوبدستی اش را بالا گرفت.
-ایش، لیجیلیمنس.
و وارد ذهن جیگر شد.
سیلی از افکار قبیح پیش چشمانش ترسیم شد.
هر چه در آن ذهن منحرف و مسموم کاوید حتی یک سوال امتحانی هم پیدا نکرد.
به آرامی شورتک صورتی را برداشت، روی سر جیگر کشید و به همراه هرمیون به سالن عمومی گریفیندور بازگشت.

2. کاربردای ذهن خوانی رو همراه با توضیح بگید. (5 نمره)

اولین کاربرد ذهن جویی در زندگی روزانه ما این هستش که ما میتونیم وقتی رفتیم مغازه بفهمیم اون مغازه دار چقدر داره گرون میفروشه اجناسشو.
دومین کاربردش هم این هستش که ما وقتی تولد دعوتیم دیگه نیاز نیست بشینیم تفکر کنیم که صاحاب مجلس چی میخواد، یا یک ذهن جویی ساده میفهمیم چی دوست داره و همونو میخریم براش.
کاربرد سومش هم این هست که میتونیم سوالات امتحانی رو در زمان بحران کش بریم و نمره کامل رو بگیریم!


3. بدترین خاطره ای که ممکنه وقتی یکی وارد ذهنتون میشه ببینه، چیه؟ با توضیح میخوام! (5 نمره)


من الآن باید شرح بدم که اون خاطره چیه؟ با توضیحات و توصیفات؟
بدترین خاطره من مربوط میشد به سال هفتم تحصیلم که با دوستم لینی دعوام شد و دستم به اون گردنبند نفرین شده خورد. دقیقا یادمه که چطوری رفتم روی هوا و چرخیدم و فکر میکنم صحنه خیلی مسخره ای به وجود آوردم. من از باله متنفرم و اون لحظه دقیقا مثل یه بالرین شدم. به شدت هم بدم میاد اگر کسی بتونه اون صحنه رو دوباره ببینه.

4. شما الان و در این لحظه یکی به ذهنتون نفوذ کرده. چطوری سعی میکنید پرتش کنید بیرون؟ کامل توضیح بدید! (5 نمره، برای دانش آموزان رسمی)

در این لحظه میشه چند تا کار انجام داد.
میشه به چیزای آزار دهنده فکر کرد تا طرف خودش تشریفشو ببره.
یا حتی میشه یک لحظه حواسشو پرت کنی و وارد ذهن خودش بشی.
بنده شخصا ترجیح میدم که اون شخصو در یک حالت مشمئز کننده تصور کنم که شرم کنه و حواسش پرت بشه و بعد بلافاصله به ذهن خودش نفوذ کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر تغییر اندازه داده شده

تولد نقش
1395/05/01
آخرین ورود
سه‌شنبه 26 اسفند 1404 17:15
عضویت
1389/11/14
پست‌ها
188
1. تو یه رول سعی کنید به ذهن یکی نفوذ کنید. خلاقیت به خرج بدید و روی سوژه سازی، شخصیت ها و توصیف به شدت کار کنید.(20 نمره)


- نکبت! ذهنتو باز کن ببینم! لیجیلیمنس!

- هشت بار نگاه کردی دیدی من اصلا یادم نمیاد کجاست. به ریش مرلین من نمیدونم کجاست! به ردای مرلین من نمیدونم کجاست! به مسواکش اگر من بدونم کجاست! دست از سرم بردار بلا!

- تو شبا برای نجینیِ لرد لالایی میگی! تو آخرین نفری هستی که شبا میبینی‌ش! به جز تو کی ممکنه بدونه شلوارکِ نجینی کجا گم شده؟! لیجیلیمنس!

- پروتـ ..

- کروشیو! چطور جرات میکنی جلوی مرگخوار مخوف و وفادارِ لرد بایستی؟! اونجا چی قایم کردی؟! صبر کن ببینم.. رودولف؟! اون کیک شکلاتی چیه اون گوشه‌ی ذهنت؟! تو کیک صبحانه‌ی من رو که گم شده بود خوردی؟! تو این کارو کردی؟!!!!

- بلا ما که با هم این حرفا رو نداریم

- چرا ما دقیقا این حرفا رو داریم! من ناخونای آرسینوس رو بخاطر این مساله کشیدم! شلوارک هم کار خودته! لیجیلیمنس! لیجیلیمنس! زود باش بگو دیگه چیا قایم کردی!

- من هیچی قایم نکردم. فقط کیک بود. به بند کفشهای مرلین قسم فقط همین بود!

بلاتریکس درحالی که رودولف روی صندلی طناب پیچ شده نوک چوبدستی رو بیشتر توی دماغ رودولف فرو میکنه و با حجم موهاش روی سرش خم میشه و نگاه ترسناکی به رودولف میندازه:

- شاید پیش تو نباشه ولی تو چیزی دیدی که نمیذاری من بدونم چیه. من میشناسمت!

- من هیچی ندیدم

بلاتریکس کمی سکوت میکنه و چوبدستی رو از دماغ رودولف درمیاره. با شنل رودلف تمیزش میکنه و میخواد به سمت در خروجی بره.

- میری؟

- آره تو هیچی نمیدونی! میرم به لردسیاه بگم!

بلاتریکس ناگهان برمیگرده و چوبدستی رو توی چشم رودولف فرو میکنه: " لیجیلیمنس! "

( در ذهنِ رودولف: )

- دیدم! دیدم پشت اون نخودِ مغزت رو دیدم! اون شلوارکِ نجینیه .. روی چوبدستیِ لردسیاه؟!

- آره میخواستی لرد رو لو بدم؟! من هیچوقت به لرد خیانت نمیکنم

بلاتریکس رو به دوربینی که به سقفِ شکنجه گاه متصل بود نگاه میکنه:



2. کاربردای ذهن خوانی رو همراه با توضیح بگید. (5 نمره)

(1) جستجو در ذهن قربانی: وقتی فردی رو برای شکنجه میاریم به شکنجه‌گاهِ سیاهان، ازش بازپرسی میکنیم. اونا همیشه دروغ میگن. ما اونا رو بیشتر شکنجه میکنیم. در آخرین مرحله قبل از آوادا زدن ذهنش رو میخونیم ببینیم اموال ِ منقول یا غیر منقول چیا دارن. بهرحال زندگی خرج داره!

(2) جستجو در ذهن مرگخوارای دیگه: وقتی لردسیاه ماموریتی به مرگخوارا میدن و همگی از ماموریت برمیگردن. قبل از گزارش ذهن بقیه رو میخونیم. رودولف ماموریتش کامل نیست و قربانی موردنظر فرار کرده. ما گوشهای رودولف رو می‌بُریم و به سرورمون تقدیم میکنیم. هیچ چیزی نباید سرورِ ما رو ناراحت کنه.

(3) وقتی حال نداریم حرف بزنیم: گل سینه زمردمون رو گم کردیم، حال نداریم بپرسیم کی برداشته. ذهن بقیه رو میخونیم ببینیم اونا برداشتن یا نه!

(4) ببینیم کسی بیداره یا نه: صبح جمعه است و ما تا دیروقت همراه لردسیاه مشغول شکنجه تفریحی بودیم با بقیه مرگخوارا. الان با اینکه ساعت نزدیک یازدهه ولی صدای جیک زدنِ کسی نمیاد. یه ذهن خوانیِ کلی میکنیم میفهمیم هیچکسی خونه نیست بجز گاومیشِ باروفیو که مشغول تماشای تکرار فوتبال دیشبه! بله همه رفتن کوهنوردی و کسی ما رو با خودش نبرده

(5) میریم رستوران: سفارش غذای شماره یک رو میدیم، میگه نداره. غذای شماره دو رو هم نداره. و همینجور الی آخر. ولی همه مشغول غذا خوردنن و مشتریان جدید هم میشینن کوفت میکنن عذاشون رو. میفهمیم یک جای کار ایراد داره. ذهن گارسون رو میخونیم. میفهمیم محفلیه و اساسا با ما مشکل داره. دست و پاش رو جدا میکنیم و برای سرآشپز میفرستیم. کسی حق نداره با مرگخوارای لردسیاه اینجوری رفتار کنه

(6) بازی گل یا پوچ: وقتی گل یا پوچ بازی میکنیم و گل دست تیم مقابل میفته. ذهن اونها رو میخونیم. و گل رو پیدا میکنیم.

(7) خرید کردن: مثلا ما میریم خرید. از شنلی خوشمون میاد ولی فروشنده میگه سایز شما رو تمام کردیم. چرا؟! چون برای مامانش نگه داشته. اینجا ما ذهنش رو میخونیم و میبینیم دروغ میگه. تا حد مرگ کتکش میزنیم و در ویترین آویزونش میکنیم. شنل رو برمیداریم و میریم.

3. بدترین خاطره ای که ممکنه وقتی یکی وارد ذهنتون میشه ببینه، چیه؟ با توضیح میخوام! (5 نمره)


بدترین خاطره .. تمام لحظاتی که آزکابان بودم .. دور بودن از لردسیاه .. اینکه هیچ اثر و نشانی ازشون نبود .. علامت شوم مدتها خاموش بود .. لحظاتی توی یک سلول سرد به تاریکی خیره میشدم و روی خاطرات روزهای ِ با لرد بودن تمرکز میکردم .. شاید اینکه اون دیوانه‌سازهای لعنتی هیچوقت نتونستن روح منو خاموش کنن بخاطر اون خاطراتِ درخشان و بی نظیر باشه ..

4. شما الان و در این لحظه یکی به ذهنتون نفوذ کرده. چطوری سعی میکنید پرتش کنید بیرون؟ کامل توضیح بدید! (5 نمره، برای دانش آموزان رسمی)


اسنیپ همیشه به ما حسادت میکنه. چون ما مرگخوارِ وفادارِ لردسیاه هستیم. دیروز لردسیاه یک جعبه شکلات تلخ 84 درصد به ما هدیه داد. ما از چشم اسنیپ پنهانش کردیم. امروز جلوی شومینه بودیم که متوجه شدیم اون ملعون دماغش رو در مغز ما فرو کرده. چوبدستی رو سریع بیرون کشیدیم و طلسم پروتگو رو گفتیم. و با همه روح و نیرویی که داشتیم اطلاعات مغزمون رو پوشش دادیم و اسنیپ رو بیرون کردیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
تولد نقش
1396/09/15
آخرین ورود
یکشنبه 14 شهریور 1395 23:18
عضویت
1391/01/11
پست‌ها
342

1. تو یه رول سعی کنید به ذهن یکی نفوذ کنید. خلاقیت به خرج بدید و روی سوژه سازی، شخصیت ها و توصیف به شدت کار کنید.(20 نمره)
روی تخت ولو و به سقف خیره میشم. از صبح کارم همین بوده. رون برای کاری با هری بیرون بود و منم بعد از کارای خونه و سرگرمی های همیشگیم کاری نداشتم. یکم روی تخت وول میخورم و با کلافگی بلند میشم. میشینم لبه ی تخت و سعی میکنم ذهنمو با چیزی درگیر کنم؛ واقعا چکارِ دیگه ای برای انجام دادن داشتم؟ ...وقتی از فک کردن ناامید میشم یه نفس عمیق میکشم و بلند میشم...توی اتاق چرخی میزنم و یکی یکی شروع میکنم به گشتن کمدا.عمرا چیز جالبی اینجا باشه...
با بی میلی میرم سمت کشو های کنار تخت و همزمان که میشینم لبه ی تخت یکی یکی بازشون میکنم.
- حوله و دو تا قاب عکس...شمع و چراغ قوه...واقعا تو این خونه هیچ چیز جالبی نیس...

کشوی آخرو باز میکنم و بعد از گشتن زیر چند تا برگه باطله، یه دفترچه ی آشنا پیدا میکنم."خودشه". با خوشحالی دراز میکشم روی تخت و خودمو یکم میکشم بالا و تکیه میدم.
- اخیی...یادش بخیر...چه با ذوق مینوشتم اینارو...حداقل الان به دردم خورد

دفترچه خاطرات دورانی که میرفتم هاگوارتز... اون موقع واقعا ذوق داشتم واسه همین کلی وقت میذاشتم که اینارو بنویسم. لبای خشکیدم رو لیسیدم شانسی یک طرف دفترچه رو باز کردم. دفترچه ی یاسی رنگ کهنه ای بود که مامادرم برای تولم واسم خرید بود. یه دفترچه جادویی رو خودم دیده بودم که میشد بهش تصویر اضافه کرد، اما بعد از این دلم نیومد برم و اونو بخرم. خط اول صفحه ای که باز شده بود رو خوندم:
- هه هه... مثه چلاقا راه میرفت. تازه هی میگفت که از پله ها افتاده، انگار مثلا ما نمیدونستیم قضیه چیه...

ناخوداگاه ریز ریز خندیدم. این مال وقتی بود که سیریوس رون رو برده بود توی بید کتک زن و پاش شکسته بود.سال سوم بودیم. من و هری چیزی نمیگفتیم اونم خیلی اصرار داشت که حتما از پله ها افتاده. دوباره خندیدم ونصفه صفحات باقی مونده رو رد کردم و شانسی شروع به خوندن اواسط صفحه کردم:
- باورم نمیشه... سیریوس... حتی نمیتونم روی کاغذ بیارمش... حتی نمیتونم بهش فکر کنم... حتی باورم هم نمیشه...

نمیتونستم چشممو از اون خطوط بردارم. با اینکه کلی از اون جریان گذشته هنوز هم باعث میشه قلبم به جوری بشه. ناخوداگاه دستمو روی اسم سیریوس توی دفترچه کشیدم. اون موقع همیشه حضورشو کنارمون حس میکردم. گوشه های صفحه لکه های زرد و گروکیده ای بود. مثل جای اشک... لبخند تلخی زدم. باورم نمیشه که به خاطرش گریه کرده بود؛ الان خیلی کمرنگ تر شده بود.

صفحه های دیگه رو آروم آروم ورق میزدم. از روی خط میخوندم اما ذهنم جای دیگه بود. توی اون دوران بود... یه کلمه ی کشیده توی صفحات آخر توجهمو جلب کرد. از ذوف داد زده بودم؟ پقی زدم زیر خنده. یه "وایییییییییییییییییییییییی" کشیده نوشته بودم. باید واسه اخرای سال شیشم باشه... اون صفحه رو کامل خوندم:
- وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.... باورم نمیشه. همچین کسی میخواد باهام ازدواج کنه؟ ینی منو دیده؟ زیر نظر داره؟ با مامان بابامم صحبت کرده؟ اه لعنتی...باید بیشتر ذهنشنو میخوندم...

چشمامو همینجا تنگ کردم. سعی میکردم یادم بیاد. چند دقیقه قفل موندم روش؛ حتی بیشتر روی تخت لم داده بودم! بعد از چند لحظه بلند زدم زیره خنده. تازه فهمیدم قضیه چی بود. یه تعطیلات وسط سال شیشم بود. کتابو بستم و گذاشتمش کنار...سعی کردم اون خاطره رو کامل به یاد بیارم. خیلی شیرین بود. استاد جیگر تازه بهمون وردی یاد داده بود که باهاش میتونستیم وارد ذهن کسی بشیم. منم خیلی ذوق داشتم. اما نمیخواستم روی یه جادوگر امتحانش کنم که بتونه پسم بزنه. واسه همین تصمیم گرفتم واسه تعطیلات روی خانوادم امتحان کنم.
- یادمه...ممم....

پشیمون شدم و دوباره بعد از کلی گشتن همون صفحه رو آوردم. میدونستم که کامل تعریفش کردم. شروع کردم به خوندن:
- ... عالی بود عالی. فکرشو نمرکدم. اصن قصدم این نبود. فقط با خودم گفتم وارد ذهنشون میشم و میبینم کسی و در نظر دارن یا نه....

اصن چرا همچین چیزی به ذهنم خطور کرده بود؟... دوباره لبامو لیسیدم و ادامه دادم:
- ... وقتی رسیدم خونه جفتشون داشتن با ذوق تو آشپز خونه حرف میزدن. اما قبل از اینکه بتونم بفهمم چی میگن حرفشونو قطع کردن و بهم سلام دادن. منم سلام دادم و کنارشون نشستم. خیلی تعجب کردن اما برای استفاده از ورد جدیدم دل تو دلم نبود. چند لحظه جفتشونو نگاه کردم. اخه کدومو باید انتخاب میکردم؟... بعد یکم فک کردن نشستم جلوی مامانم. وای خیلی ذوق داشتم و میدونستم اگه کسی باشه که بیشتر درگیر قضایای مربوط به زندگیه من باشه مامانمه. انقده لبامو محکم گزیدم که جاش مونده. نمیدونستم باید منتظر یه فرصت خوب باشم یا برم جلو. اصن فکر نکردم که... همینجوری توی چشمای مامان نگاه کردم و زیر لب وردو گفتم. فوق العاده بود. باورم نمیشد. البته ذهن مامانم نه! انقد درهم برهم بود که حتی نمیتونتسم جای مشخصی واسه خودم مشخص کنم. مثه یه دانای کل بودم. خیلی جالب بود. انقد تمرکز کردم تا بالاخره بهش رسیدم. یه پسری بود که صداش توی سر مامانم و البته من میپیچید. از بین حرفاش فقط اسم خودمو میفهمیدم. مجبور شدم انقد تو کله ی مامانم بمونم تا صداش واضح شه. اما وقتی حرفاشو شندم راستش اصن یادم رفت از ذهن مامانم بیام بیرون. فک کنم یه پنج دقیقه ای توی ذهنش بودم چون وقتی بالاخره اومدم بیرون مامانم سردرد داشت....

کتابو پرت کردم سمت دیگه ی تخت. وقتی یادش میوفتم یه جورایی حرصم میگیره. همچین پسری میخواست باهام ازدواج کنه و آخرشم من گیر یکی مثه رون افتادم. چشامو بستمو خندیدم. حتی با وجود این حرفا نمیدونم چرا هنوزم واسم مثل رون نمیشه...

2. کاربردای ذهن خوانی رو همراه با توضیح بگید. (5 نمره)
- جلوگیری از مورد سوء استفاده قرار گرفتن
- سوء استفاده از دیگران
- به وجود آوردن اختلالات روحی و روانی در افراد
- کش رفتن سوالات امتحان و یا حتی جواب ها حین امتحان
- فهمیدن اینکه مامانتون کیو برای ازدواج با شما در نظر داره حتی

3. بدترین خاطره ای که ممکنه وقتی یکی وارد ذهنتون میشه ببینه، چیه؟ با توضیح میخوام! (5 نمره)
زمانی که هفت سالم بود و کلاس اول دبستان بودم، به خاطر یه مقداری حواس پرتی جمع دو به اضافه سه رو نوشتم شیش، بعد چون امتحان پایان ترمم بود شدم 19.75. بعد مامان و بابام حسابی دعوام کردن و اینا. بعد من الان از اون موقع هنوز سرخورده ام و این بدترین خاطرمه. و حتی

4. شما الان و در این لحظه یکی به ذهنتون نفوذ کرده. چطوری سعی میکنید پرتش کنید بیرون؟ کامل توضیح بدید! (5 نمره، برای دانش آموزان رسمی)
تو این مواقع همه یک کار میکنند. ینی باید یک کار بکنند. اما معمولا 18 روش داره برای مقابله با این موضوع. روش دوم که توضیحش حدودا 95... یا 85 خط میشه – به طور خلاصه – اینطوره که اول سعی میکنیم با تمرکز ذهنی بسیار، حضور شخص متجاوز را کم کنیم و بعد با منحرف کردن، اونو کلا از خودمون منحرف میکنیم. در توضیحات اضطراری آمده: که در صورت تسترال رو بودن شخص متخاطی؛ از چوبدستی استفاده کنید و دهنشان را سرویس کنید!
با تچکر و تمام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
تولد نقش
1396/08/07
آخرین ورود
دوشنبه 11 مرداد 1400 20:30
عضویت
1384/03/07
پست‌ها
3574
1. تو یه رول سعی کنید به ذهن یکی نفوذ کنید. خلاقیت به خرج بدید و روی سوژه سازی، شخصیت ها و توصیف به شدت کار کنید.(20 نمره)


کریسمس بود و طبق روال هر ساله بیشتر دانش آموزان به تعطیلات و کنار خانواده های خود بازگشته بودند !
استرجس در تالار گرم و همیشه و صمیمی گریفیندور بر روی صندلی رو به روی شومینه نشسته بود و به برف هایی که آرام از آسمان میبارید خیره شده بود !
مرلین کبیر با سرعت به تالار وارد شد و سراسیمه از پله های خوابگاه بالا رفت !
استرجس با تعجب با خودش گفت :
تا حالا مرلین رو این طوری ندیده بودم حتما چیزی شده !

در این فکر بود که صدای انفجاری از داخل خوابگاه به گوش رسید !
استرجس در جای خودش ایستاد و مرلین را دید که با چهره ی سیاه شده از پله های خوابگاه پایین آمد !
_صدای چی بود مرلین ؟

مرلین چوب دستی خودش را در جیبش گذاشت و گفت :
_دو روزه نتونستم بخوابم از فکر زیاد ! همش به فکر جنگ جهانی اول هستم که چرا شاخدار روسی رو نکشتم و گذاشتم فرار کنه! دنبال این بودم که با ورد به ذهن خودم نفوذ کنم ! ولی تو وردی که تو کتابخونه خوندم باعث انفجار شد !

چهره ی استرجس از هم باز شد و گفت :
_ نگران نباش من یک دوره ذهن خوانی نزد یکی از بزرگان ذهن خوانی گذروندم ! میتونم کمکت کنم !

مرلین از خوشحالی بالا و پایین میپرید ! در همین حین گفت :
- میشه شروع کنیم ؟

_ چرا نمیشه ! چه وقتی از الان بهتر ! تالار هم خلوته و کسی نیست میتونیم در آرامش ذهنتو پاک کنیم از این خاطره !

مرلین یک صندلی از گوشه ی تالار بلند کرد و کنار شومینه گذاشت و نشست و چشم هایش بست !
استر هم رو به روی او نشست و چوب دستی خود را در آورد و گفت :
- له جی لی منس!

تصاویر در ذهن استر به سرعت میگذشت ! خنده ها گریه ها ! صداهای انفجار ! زمزمه های عجیب ! زبان هایی ناشناخته !
خب مشخص بود مرلین قدیمی ترین جادوگر بر روی کره ی زمین بود و مشخصا خاطرات خیلی زیادی در ذهنش وجود داشت !
استرجس سعی کرد بر روی جنگ جهانی اول تمرکز کند ! محیط روشن شد و دوباره به تاریکی بازگشت !
صدای شخص غریبه ای به گوش مرسید که میگفت :
_ مرلین به محض دیدن شاخدار اونو بکش ! نذار فرار کنه !

_بله فرمانده اطلاعات !

مشخصا صدای اول فرمانده مرلین در جنگ جهانی اول بود و صدای دوم هم متلعق به خود مرلین بود !
دوباره صحنه ها به سرعت گذشت ! نورهای زیادی به چشم استر میخورد و خاموش میشد تا اینکه همه چیز به یکباره منفجر شد ! مرلین را میدید که مشغول دفاع از خودش بود و سعی میکرد به دشمن حمله نیز بکند !
سمت دیگر را نگاهی انداخت و دید شاخدار روسی با همرزمانش به سمت مرلین و دوستانش می آمدند ! درگیری بالا گرفت و صحنه تاریک شد !
مرلین را دید که آرام به سمت شاخدار که روی زمین افتاده بود قدم برمیداشت ! شاخدار غرق در خون بود و فقط به مرلین نگاه میکرد ! مرلین چوب دستی اش را بلند کرد و گفت :
- آخرین حرفت رو هم بزن !

شاخدار گفت :
-تو هیچ وقت نمیتونی من را بکشی !

صدای انفجاری به گوش رسید ! نورهای زیادی دیده شد و مرلین به سمت دیگر خودش نگاه انداخت ! استرجس هم که در ذهن مرلین بود به سمت انفجار نگاه کرد !

_ چی بود ؟

مرلین این جمله را گفت و به سمت شاخدار بازگشت ! ولی شاخدار ناپدید شده بود !
استرجس به خودش آمد. همین خاطره ای بود که در ذهن مرلین باید پاک میشد ! با تمام وجود فریاد زد :
- اینکانتاتم!

صحنه ناپدید شد !
آنها در تالار گریفیندور حضور داشتند ! مرلین آرام چشم هایش را باز کرد و گفت :
- چی کار کردی ؟

استرجس چوب دستی خود را کنار گذاشت و گفت :
- امشب راحت میتونی بخوابی !

خنده بر چهره ی مرلین نقش بست !

2. کاربردای ذهن خوانی رو همراه با توضیح بگید. (5 نمره)

1-پاک کردن خاطرات بد (نمونه ای که در رول نویسی اشاره کردم بالا !
2-جلوگیری از سوء استفاده افراد (اگر شما بتوانید ذهن شخص را به طور دقیق بخوانید میتوانید به نیت آن شخص پی ببرید )
3-جستجو در تمامی لحظات زندگی (ممکن است شما در زندگی خود چیزی را گم کرده باشید یا از دست داده باشید میتوانید با ذهن خوانی به آن چیز دست پیدا کنید )


3. بدترین خاطره ای که ممکنه وقتی یکی وارد ذهنتون میشه ببینه، چیه؟ با توضیح میخوام! (5 نمره)


والا من اگر کسی وارد ذهنم بشه بدترین خاطره ای که میتونه ببینه سال 1387 هستش که هاگوارتز نیمه تمام ماند و انقدر از گروهای چهار گانه فشارهای بی مورد و بدون دلیل به من وارد کردن که اصلا و ابدا اجازه ی ادامه هاگوارتز را به من ندادن و مجبور شدم هاگ رو نیمه تمام ببندم !

شما الان و در این لحظه یکی به ذهنتون نفوذ کرده. چطوری سعی میکنید پرتش کنید بیرون؟ کامل توضیح بدید! (5 نمره، برای دانش آموزان رسمی)

مهمترین چیز در بیرون کرد شخص از ذهن تمرکز بالا هستش ! اگر شما تمرکزتون بالا باشه در ذهنتون میتونید اون شخص را حس کنید ! وقتی که حضور اون شخص برای شما در ذهنتون قطعی شد چون تمرکز بالایی دارین میتونید از چوب دستی خودتون نیز استفاده کنید ! یعنی اینکه ذهن به دست فرمان میده که چوب دستی رو در اختیار بگیره ! بعد از در اختیار گرفتن چوب دستی با به کار بردن ورد فيليپندو شخص را به بیرون پرتاب میکنید ! البته این ورد برای هل دادن افراد نیز به کار میره ولی در اینجا این کار را نیز انجام میدهد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1395/4/25 8:44:33
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1395/4/25 13:54:48
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1394/06/02
آخرین ورود
شنبه 14 اسفند 1395 17:48
عضویت
1394/06/02
پست‌ها
128
1. تو یه رول سعی کنید به ذهن یکی نفوذ کنید. خلاقیت به خرج بدید و روی سوژه سازی، شخصیت ها و توصیف به شدت کار کنید.(20 نمره)
شب بود هوا هم خیلی خیلی تاریک بود(تا اینجای رول هنوز اتفاق خاصی نیوفتاده گفتم که دوستان شک نکنند)یکی از بدترین شبها برای خواب آن شب بود تقریبا تمام دانش آموزان بیدار بودند .من هم بیدار بودم حوصله ام سر رفته و تمام مدت به سقف خیره شده بودم (به این شکل )نه می توانستم بخوابم و نه می توانستم کار دیگری بکنم ،از جایم بلند شدم لیوانم را برداشتم کمی آب خوردم وبه طبقه ی پایین رفتم لونا در تالار نشسته بود و همین طور که مانند وزغ به آتش شومینه نگاه میکرد درفکر بود ، خودم می دانستم به چه چیزی فکر میکند و موضوع اصلی فکرش کیست اما کنجکاوی امانم را بریده بود می دانستم لونا از این کارم خوشش نمی آید اما هر چه باشد بهتر از این بود که تمام شب را به سقف خیره شوم فقط امیدوار بودم خاطره ای که به آن فکر می کرد بد نباشد، چوبدستی ام را در اوردم و با یک حرکت آرام دست وارد ذهن لونا شدم...
همه جا تاریک بود (منظورم از تاریک،تاریک تاریک بود) هوا در ذهن لونا کم کم روشن شد برخلاف تمام فکر هایم در فکر لونا اثری از پدرش نبود بلکه خودم بودم !
بله مانند شما من هم اولش جا خوردم .اما تمام ماجرا برمیگردد به امروز صبح سر صبحانه که با او سر تخم مرغم دعوا کرده بودم (خب حق داشتم تخم مرغ من را برای پدرش می خواست! و من هم با او دعوا کردم)و کمی بعد از آن در تالار که کتابم را گم کرده بودم و همش تقصیر لونا بود و سر تمام کلاس ها که همش از او سوال می پرسیدم و...
همین طور که خاطرات رازیر و رو می کرد با خودم می گفتم مگر امکان دارد لونا بجز پدرش به چیز دیگری هم فکر کند؟اما حالا شده بود لونا داشت به من فکر می کرد حتی اگر خاطره ام بد بود اما بازهم افتخار بزرگی بود فکر لوناااااااااااااااااا
به ساعتم نگاه کردم نزدیکای پنج و شش صبح بود تصمیم گرفتم تا لونا را در انتخاب خاطراتش تنها بگزارم (البته دلیل اصلیش این بود که گرسنم شده بود و می خواستم برای خوردن صبحانه به طبقه ی پایین بروم )
پس چوبم را در آوردم و از ذهن لونا خارج شدم
آخیش هیچ جا مثل ذهن خود آدم نمیشه
هوا روشن شده بود و همه اعضای ریونکلاو با چهره هایی گرفته و خواب آلود از خوابگاه ها بیرون می آمدند
بین تمام اعضا فقط من با این قیافه ( )راه می رفتم و البته خب تعجی هم نداشت چون من دیشب را در جایی غیر از تخت گذرانده بودم در ذهن لونا
استاد تورو جون مادرت نمره بده خیلی خفن تمومش کردم

2. کاربردای ذهن خوانی رو همراه با توضیح بگید. (5 نمره)
اولیش در تمام امتحان های کلاسی و غیر کلاسی هست که واقعا موثره
دومیش خواندن فکر بقل دستی ودوستانی هست که تو باهاشون مشکل داری
سومیش آتو گرفتن از معلمته برای مثال فرض کنیم استاد همین کلاس زبونم لال دو تا زن گرفته باشه بعد چی میشه اگه شما بدونید(منظورم نمره دادنه استادس)
چهارمش تمام افرادی که دور و برت هستن رو میتونی چک کنی تا اگه حتی احتمال یک درصد خیانت توشون باشه خودت کارشونو بسازی
و خیلی دیگه از مشکلات که الان یادم نمیاد

3. بدترین خاطره ای که ممکنه وقتی یکی وارد ذهنتون میشه ببینه، چیه؟ با توضیح میخوام! (5 نمره)
خب پس این یک جور ورود نا محسوس به ذهن شاگرداس؟(ایده ی خفنی بود استااااااااااااااااااااااااااااااد )
قضیه بر میگرده به حدود یک سال پیش اون موقع که تازه اومده بودم
و هیچ کس رو نمیشناختم
از جمله جناب لرد رو
در حقیقت اون زمانی که جو اینجا رو نمی شناختم
عاقا خلاصه یه روز به سرمون زد با اون فعالیت مشنگیمون بریم مرگخوار بشیم همینجوری راه افتادیم تو خیابون اینور و اونور که کجا برم مرگخوار بشم خلاصه همینجوری رفتم تا رسیدم به دفتر لرد اعظم ،اینجوری در رو باز کردم و رفتم جلو(بدون هیچگونه عرض یا ارض ادب)و بعد با همین حالتی که مشاهده کردید گفتم :(یا با همین فعالیت منو مرگخوار میکنی که میکنی ولی اگه نکردی دمار از روزگارت در میارم !)قیافه ارباب به این حالت در اومد وبعد از چند دقیقه ای که ذهن مبارک ایشان لودینگ کرد به این حالات در آمدند بعد هم یک کورشیو به من عطا کردند و من را با این افکت :pashmak: از درگاهشان به بیرون پرتابیدند و گفتند:(برو بعدا بیا فعلا مثل تو زیاد داریم)
خلاصه نتیجه این داستان این بود که:به کسی که نمیشناسین بی احترامی نکنین . (از جمله جناب لرد)
شما الان و در این لحظه یکی به ذهنتون نفوذ کرده. چطوری سعی میکنید پرتش کنید بیرون؟ کامل توضیح بدید! (5 نمره، برای دانش آموزان رسمی)
اولن که چون به چیز خاصی فکر نمی کنم فعلا قدمش رو چشم اما بعدا که به چیزی جز تمام کردن این پست فکر کردم با دو حرکت خودم رو طلسم میکنم تا یارو خودش بره بیرون (من کلا از خشونت خوشم نمیاد )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونیکا ویلکینز در 1395/4/25 14:47:48
만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven
تولد نقش
1393/04/16
آخرین ورود
یکشنبه 29 شهریور 1405 18:55
عضویت
1393/03/15
پست‌ها
1125
1. تو یه رول سعی کنید به ذهن یکی نفوذ کنید. خلاقیت به خرج بدید و روی سوژه سازی، شخصیت ها و توصیف به شدت کار کنید.(20 نمره)

صبحی گرم وآفتابی بود. هافلی ها با انرژی از خواب بیدار شدند تا اگر مرلین می خواست یک روز خوب و خوش را سپری کنند، اما خب مرلین نخواست و جرئه ای آب خوش را نذاشت برای یه روز از گلوی این تسترال شانس ها پایین برود و بلا را بر سرشان نازل کرد.

رز اولین کسی بود که بیدار شد و با ویبره اش لاکرتیا ی بی چاره را هم از خواب پراند. لاکرتیا مثل موبایل مشنگی در حالت سایلنت، ویبره زنان از کنار دیوار به سمت دیگر تخت شروع به حرکت کرد و پاق روی زمین افتاد.

با صدای افتادنش آریانا بیدار شد و همون طور خواب آلود ازتخت بالا خم شد تا ببیند که اتفاقی افتاده، این کارش مصادف شد با حرکت سوزان که بلند شده بود تا منبع صدا را پیدا کند.
بنگ!

از صدای برخورد سر سوزان با بینی آریانا، رودولف و گیبن هم بیدار شدند و این گونه همه برای شروع یک روز کاملا عادی آماده بودند که با صدای تق تقی همه چیز بهم ریخت. بلافاصله بعد از تق تق در زدن، ننجون با حرکت کوماندویی زد در را نیست و نابود کرد.

دیدن هلگا کافی بود تا هافلپافی ها از نحس روزشان خبردار شوند. همه ترجیح دادن خود را به خواب بزنند اما یکم دیر اقدام کردند چون ننه با نیش باز نشان داد که می داند همه بیدارند:

- سلام به نوگلای باغ دانشم! چه سحرخیز! بیاین عزیزانم، بیاین براتون صبحونه با چایی مخصوص آماده کردم.

هافلپافی ها با چشم های درشت شده بهم نگاه کردند. آمدن ننه چیز غیرعادی ای نبود، تقریبا هر سه چهار روزی ننه را رویت می کردند اما از آنجایی که ننه مثل اکثر مادربزرگ ها خوش اخلاق نبود، این مهربانی و محبتش مشکوک می زد.

آریانا ابرو هایش را بالا انداخت و سعی کرد نیمه ی پر را ببیند، حداقلش این بود که نیازی نبود عین هر روز املت درست کند. لاکرتیا با سیبل هایی که پایین بود گفت:

- غلط کنم دفعه ی دیگه از املت خوردن شکایت کنم!

سوزان و رز با تکان دادن سر موافقت خود را نشن دادند. رودولف وقتی پشت سر سوزان از در بیرون می رفت، متفکرانه با خودش گفت:

- سلام هیچ گرگی بی طمع نیست!

باهمه ی غرغر ها بلاخره سرمیز کوچک آشپزخانه جمع شدند و منتظر شدند تا ننه کارش را بگوید و شرش از سرشان کم شود اما این بار استثنا فک پیرزن سرد شده بود و قصد صحبت نداشت.

در این بین رز از همه نگران تر بود. آخرین باری که ننه این طوری وارد تالار شده بود، او را مجبور کرده بود تا به تالار اسرار برود و برایش نیش باسیلیسک بیاورد، چون شنیده بود زهر باسلیسک به جوان شدن پوست کمک می کند.
الان هم نگران بود که دوباره او مجبور شود کاری را انجام دهد. یک لحظه آرزو کرد که می دانست چه در سر ننه می گذرد.

هنوز آرزویش را کامل نگفته بود که چراغی بالای سرش روشن شد، اگر می توانست ذهن خوانی کند...؟
به صندلی اش تکیه داد و هرچی فکر در ذهنش بود، از تکلیف کلاس ساعت اولش که انجام نداده بود تا خاطره ی صورتی کردن قاتل را کنار زد و دستش را دراز کرد تا ظرف مربا را بردارد اما ظرف مربا خیلی دور بود. پلک نسبتا طولانی ای زد وگفت:

- ننجون اون مربا رو می دی قربون گورکنت؟

ننه صحبتش را با وندلینی که کنارش نشسته بود و از فواید آتش حرف می زد، قطع کرد تا خواسته ی نوگلش را انجام دهد. رز آماده بود تا زمانی که چشم ننه بهش بیافتد ورد را تکرار کند اما از شانسش چشم در چشم نشد. به این فکر کرد که چه جوری با هلگا چشم در چشم بشود که تازه یادش افتاد این اصلا مهم نبود و او این همه وقت الکی زور زده بود.

برای بار دوم ذهن شلوغش را سامان داد و زیر لب گفت:

- لیجیلیمنس.

لاکرتیا از کنارش پرسید:

- چی گفتی؟
- نه چیز خاصی نبود فقط دلم عسل می خواست.

سوزان نگاه عجیبی به دوستش و ظرف عسل جلویش انداخت و سری به نشانه ی تاسف از هم گروهی اش تکان داد. بار اول فایده ای ندشت، او برای بار دوم تکرار کرد و این بار وارد ذهن هلگا هافپاف شد.
ذهن هلگا شبیه یک فنجان بزرگ و طلایی بود که خاطره ها مثل گورکن از این لبه به اون لبه می رفتند. ظاهرا که ذهنش از قوانین دنیای عادی پیروی نمی کرد چون هیج وقت شما گورکن ها در حال ورزش صبحگاهی دور لبه ی یک فنجان در وسط سیاهی نمی بینید. رز با دیدن این صحنه کلا یادش رفت برای چی اون جاست، فقط یک سوال مهم برایش ایجاد شد:

- اگه ذهن این شبیه فنجونه، یعنی مال من چه جوره؟ وسط آوار زلزه س مثلا؟

هنوز درگیر شکل ذهن خودش بود که فنجان خیلی ناگهانی کج شد. گویا گورکن ها عادت داشتند چون با زاویه ی نود درجه کج، به پیاده روی خود ادامه دادند، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد. رز بیچاره از چرخش یهویی فنجون تعادلش را از دست داد و پرت شد وسط فنجان که البته خیلی هم بدش نیامد. دستش را زیرسرش گذاشت چشمانش را بست و خواست ادامه ی خوابش را برود که گورکن کوییدیچ باز با جاروی آذرخش آخرین مدلش به سمت او ویراژ داد و با حرکتی ماهرانه رز را پشت جارویش سوار کرد.

دختربا با جیغی بنفش پایش را دور جارو محکم کرد و یواش به سمت پایین خم شد تا ببیند چه قدر با فنجون فاصله دارد و آیا می تواند از روی جارو بپرد یا نه. قبل از اینکه موفق شود بشیند، گورکن سرعتش را دوبرابر کرد.

- گورکن دیوانه!ما یه غلطی کردیم چون جستجوگر نداشتیم به تو کوییدیچ یاد دادیم این کارا جای تشکرته؟

اینجا یکی نبود به دختر رد داده بفهماند که این گورکن خیالیه و او هم الان پشت میز نشسته و صحبانه اش را میل می کند و همه ی اینا تو ذهن اتفاق می افتد.
هرچه گورکن سرعتش بیشتر می شد، چیزهایی جلوی چشم دختر شکل می گرفت. ابتدا یک تصویر مات از دختر آبی پوش بود که بعدا معلوم شد روونا ریونکلاو بوده. تصویر اول جایش را به تصویر هلگا داد که باعث شد رز عقب بپرد.

هلگا جوان تر و جوان تر شد و رفت به نوجوانی هایش. کنار عکس نوجوانی، عکس پیری آمد. دختر می دانست که هلگا دوست دارد مثل گذشته هایش جوان وزیبا باشد اما ربطش را به تصویر روونا پیدا نمی کرد تا اینکه دو عکس کنار هم قرار گرفت. تازه داشت می فهمید که دیواری جلویشان سبز شد و گورکن صاف رفت توش اما رز جا ماند و سقوط کرد.

یک دفعه سقوط تموم شد و هیچ چیز نبود. کم کم فکر هایی چون شونه کردن موهای فرش و یا کش رفتن رنگ زرد سوزان آمدند. او متوجه شد که در ذهن خودش هست و هلگا متوجه حضورش در فکرش شده.
صبحانه تقریبا تمام بود که هلگا قصدش از آمدن را رو کرد:

- نوگلام یه چیزی می خواستم و از اونجایی که دختر گلم از همون اول خیلی مشتاق بود بفهمه چی می خوام، نشونش دادم. خب دیگه مزاحمتون نمی شم...رز مرسی که به من پیرزن کمک می کنی!

و رز برای بار دیگر خراب کاری کرد! از همون موقعه که راحت وارد ذهنش شد باید می فهمید. حالا هم باید می رفت و پیدا می کرد که روونا چه جوری این طور جوان مانده.

2. کاربردای ذهن خوانی رو همراه با توضیح بگید. (5 نمره)

من به این خیلی فک کردم و فقط به این نتیجه رسیدم که از شر کرم ریخت دوست هات راحتی! هر وقتی می خوان کرم بریزن تو فکرشون می بینی!
البته برای کشیدن جواب سوال از ذهن مراقبای جلسه هم کاربرد داره. البته اگه خود مراقبه بلد باشه.( در نود درصد مواقع خود طراحم جوابو نمی دونه، زیاد امیدوار نشین.)
به جون ننجون من هافلی چیز دیگه ای پیدا نمی کنم.

3. بدترین خاطره ای که ممکنه وقتی یکی وارد ذهنتون میشه ببینه، چیه؟ با توضیح میخوام! (5 نمره)
اون اولا که تازه اومدم بودن به هافل، یکم قسمت های مختلف رو باهم قاطی می کردم. این تالار لامصبم که تو زیرزمینه و پروفسور اسپروات هم یادش رفته چراغ بذاره، که شبا فقط دو جفت چش گربه قابل تشخیصه.

اصولا زیرزمین ها به صد و یک جا راه دارن، هافل هم نوبره شه، بعد سه سال هنو توش گم می شم! خلاصه یه شب به سرم زد هافل رو کشف کنم بلکه با هر قدم به ناکجا آبادی نرم.

اولش از کنار خوابگاه مختلط شروع کردم، یه در یافتم و سریع پریدم توش. طبق محاسبات من می بایست که آشپزخونه می بود ولی خب...نبود. اولش تو اون نور کم فکر کردم حمومه، گرمم بود تصمیم گرفت یه آبی به بدن بزنم و شیر رو باز کردم...ولی ای دل غافل که من تو حموم نبودم و تو پنجره ی مجازی بودم، اون شیر هم دست ننه بودکه پیچوندم و باعث شدم که فنجونش بیوفته وبکشنه و ماهم بی نماد شیم.

الان که لو رفت می گم پشیمونم...به تنبون مرلین من یه تازه وارد بیش نبودم...گناه دارم.
( الان فهمیدی چی شد؟)

4. شما الان و در این لحظه یکی به ذهنتون نفوذ کرده. چطوری سعی میکنید پرتش کنید بیرون؟ کامل توضیح بدید! (5 نمره، برای دانش آموزان رسمی)

طبق آخرین نظر رسمی روان شناسان، ابتدا باید با لحن خوش ازش خواهش کنیم، اگرقبول کرد که به زندگی مون ادامه می دیم. اما اگه نکرد بازم خواهش می کنیم. در مرحله ی سوم باید براش حرف بزنیم که دختر/پسر خوب، گل و مامانی از این کار های زشت انجام نمی ده! این بارم اگه خیلی پر رو بود که نرفت بیرون، می ریم با بزرگ ترمون خدمتش می رسیم. اون بزرگترم پرتش می کنه بیرون! به همین سادگی و خوش مزگی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.