پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

68
نفر همین الان آنلاین‌اند 39 نفر در «انجمن»
3 عضو 65 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

60 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

چوبدستی ها بالا، برای دامبلدور

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: چوبدستی ها بالا، برای دامبلدور
ارسال شده در: جمعه 6 بهمن 1402 18:46
نمایش جزئیات
پایان فصل اول.
شروع فصل دوم.
......................
آریانا خیلی خیلی عصبانی بود. آخر چرا به حرفش گوش نمی دادند؟ او باید برای امتحان کارآگاهی به پاریس می رفت، اما ابرفورث فکر می کرد او مرخصی گرفته و می خواهد برای تعطیلات برود پاریس!
همان طور که توی اتاقش دائما می رفت و می آمد، چشمش به لباس عمه اش افتاد که وقتی سیزده سالش بود آن را به او داده بودند. البته الان دیگر برایش کوچک شده بود. پیراهنی آبی رنگ و آستین بلند بود که روی یقه اش با رنگ طلایی نوشته بودند:"آریانا دامبلدور." آریانا قبلا به آن اضافه کرده بود:"دوم." به طرف پیراهن رفت و آن را از توی کمد درآورد. چوبدستی اش را هم درآورد و گفت:"انگورجیو." بعد که بزرگ تر شد، آن را پوشید و دید کاملا اندازه اش شده.
همان موقع، اورلیوس او را صدا زد:"آریانا!"
آریانا با همان پیراهن به اتاق نشیمن برگشت.‌ آنجا مرتب شده بود و ابرفورث، آباتا و اورلیوس آنجا نشسته بودند. اورلیوس گفت:"بیا بشین آریانا."
آریانا بین اورلیوس و ابرفورث و روبروی آباتا نشست. ابرفورث دست به سینه نشسته بود، ولی آریانا برق پشیمانی را توی چشم هایش می دید.
اورلیوس شروع کرد:"بذار برم سر اصل مطلب. من با بابا حرف زدم و اون قبول کرد که تو فردا بری پاریس. ولی باید هرشب برای بابا نامه بنویسی و بهش بگی چی کارا کردی."
ابرفورث گفت:"سعی کن کلی هم برای آباتا عکس بگیری. انگار خیلی پاریس رو دوست داره." آباتا گفت:"عاشق پاریسم."
آریانا دیگر عصبانی نبود، خیلی خوشحال بود. به اتاقش برگشت و کلی توی دلش از اورلیوس تشکر کرد. بعد کشوی میز تحریر را باز کرد و مشخصات پرونده اش را درآورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: چوبدستی ها بالا، برای دامبلدور
ارسال شده در: جمعه 6 بهمن 1402 18:30
نمایش جزئیات
اورلیوس با به خاطر آوردن چهره ی آریانا لبخندی زد. آریانا وقتی به دنیا آمد آنقدر زیبا بود هرجا می رفتند یک نفر به آریانا خیره شده بود. هنوز هم همین طور بود، اما دیگر در محدوده ی هاگزمید نه. آخر دیگر همه در هاگزمید او را می شناختند و دیگر کسی به او خیره نمی شد.
آریانا حالا هجده ساله بود. او پارسال از هاگوارتز فارغ التحصیل شده بود و دیگر به عنوان یک ساحره ی بالغ زندگی می کرد. کارش در وزارتخانه ی سحر و جادو بود... البته هنوز نه به صورت رسمی. آریانا هرروز به وزارتخانه می رفت و آموزش می دید تا یک کارآگاه شود. تا اول سپتامبر مدرکش را می گرفت.
همان موقع اورلیوس به هاگزهد رسید؛ رستوران ابرفورث که اعضای خانواده ی دامبلدور در طبقه ی بالای آن زندگی می کردند. اورلیوس چرخید و راهش را به طرف هاگزهد کج کرد.
وقتی اورلیوس دستگیره را چرخاند، با بلبشویی حسابی روبه رو شد! صدای جاروجنجال از طبقه ی بالا به گوش می رسید و مشتری ها همگی خودشان را جمع کرده بودند و گوش هایشان را گرفته بودند؛ چون خیلی صدا بلند بود. اورلیوس که کنجکاوی آتش به جانش انداخته بود، محکم گوش هایش را گرفت و از پلکان بالا رفت.
وقتی اورلیوس از پله ها بالا رفت، نزدیک بود یک بطری معجون بخورد توی سرش. اورلیوس گفت:"اینجا چه خبره؟"
آریانا چسبیده بود به دیوار و دائما جاخالی می داد چون ابرفورث هرچه به دستش می رسید را به طرف او پرت می کرد. آباتا دائما چوبدستی اش را به طرف چیزهای شکسته می گرفت و پشت سرهم می گفت:"ریپارو!"
اورلیوس دوباره بلندتر گفت:"اینجا چه خبره؟"
ابرفورث دست هایش را تکان داد و فریاد زد:"این خانم خانما می خواد یه هفته مرخصی‌شو بره پاریس! آخه نمی فهمم، چرا وقتی یه نفر می تونه یه هفته پیش خانواده‌‌ش باشه بره پاریس؟"
آریانا سعی کرد توضیح بدهد:"بابا، مرخصی نگرفتم! سه‌ تا شهر دچار بحرانن و از ما کمک خواستن. سه نفر باید برای امتحان هرکدوم برن به یکی از اون شهرا و مشکلو حل کنن منم باید برم پاریس!"
ابرفورث بشقابی را به طرف او پرت کرد و گفت:"اِ! اگه من الان زنگ بزنم بارتی کراوچ، فکر می کنی بهم همینو می گه؟ نخیر!"
اورلیوس به آریانا گفت:"برو توی اتاقت تا من این مشکل تونو حل کنم." آریانا با داد و قال فراوان رفت توی اتاقش و در را محکم کوبید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی ها بالا، برای دامبلدور
ارسال شده در: جمعه 6 بهمن 1402 17:48
نمایش جزئیات
صبح آفتابی زیبایی بود. جادوگری میان سال و قدبلند با موهای سیاه بلند درحال قدم زدن در دهکده ی هاگزمید بود.
اورلیوس دامبلدور، مردی بود که سال ها رنج کشیده بود ولی سال ها بود دیگر زندگی آرامی داشت. او قبلا نه هیچ هویتی داشت نه هیچ خانواده ای؛ تنها خانواده اش دوتا خواهر خوانده ی مهربان و یک مادر خوانده ی بدجنس بودند. هیچ وقت دردسرهایی را که برای یافتن پدرش کشیده بود فراموش نمی کرد. ولی حالا پیش پدرش، ابرفورث زندگی می کرد و حتی یک خواهر و یک مادر ناتنی داشت.
آن طور که اورلیوس فهمیده بود، مادر واقعی اش قبلا مرده بود ولی نوزده سال بود که ابرفورث با زنی به نام آباتا ازدواج کرده بود. ابرفورث از آباتا یک دختر هم داشت که او را به افتخار خواهر مرحومش آریانا نام گذاری کرده بود. آریانا درست مثل عمه اش بود؛ با موهای طلایی بلند و چشم های آبی.
ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.