جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 آذر 1389 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
نور مهتاب بر پيکر تيره ی افرادی که سکه های طلا را حريصانه در آغوش کشيده، قهقهه زنان از صندوقچه ی رنگ و رو رفته ای فاصله می گرفتند می تابيد.
اسکورپيوس بلافاصله چوبدستی اش را بيرون کشيد اما کينگزلی مانع او شد.
- ولم کن! مگه نمی ببينی دارن با گنجمون فرار ميکنن؟
- تو واقعا فک ميکنی گنجی که فقط برای رسيدن بهش اون همه طلسم حفاظتی هس رو ميشه به همين راحتی دزديد؟
هنوز اسکورپيوس دهانش را باز نکرده بود که گويی در جواب سوال کينگزلی، صدای خنده ی دزدان ناشناس به فريادهايی وحشت زده تبديل شد. سکه های طلا شعله ور شده و زبانه های آتش، آنها را در خود فرو برده بود.
بچه ها که شوکه شده بودند پس از چند لحظه مکث، سراسيمه به سمت شعله ها دويدند.
- آگوامنتی!
زمانی که آخرين شعله ها جلز و ولز کنان خاموش و چهره ی دزدها پديدار شد دهان همگی از تعجب بازماند.
- شما اينجا چيکار می کنيد؟
لورا دستی به موهای کز خورده اش کشيد، رز ردای سوخته اش را ورانداز کرد و ريتا در حالی که سعی ميکرد لکه ی سياه روی دماغش را پاک کند گفت:
- شما اينجا چيکار می کنيد؟
- اگه هنوز متوجه نشدی بايد بگم ما همين الان جونتونو نجات داديم!
- هاه! اون که چيزی نبود، بدون شما هم خودمون از پسش بر ميومديم!
- چی گفتی...؟
- لودو، ريتا، تمومش کنيد! همه بيايد اينجا.
انگشت سياه و کشيده ی کينگزلی به صندوقچه ی قديمی اشاره ميکرد. تمام سکه ها بدون هيچ اثری از شعله های آتش به درون صندوقچه بازگشته بودند.
- اين يعنی چی؟
- منم نميدونم اما مثه اينکه خود صندوقچه طلسمی نداره، همين الان آزمايشش کردم.
- چطوره صندوقچه رو ببريم تالار و نظر بقيه ی بچه ها رو هم بپرسيم؟ شايد با هم بتونيم ازش سر در بياريم.
اسکورپيوس و لودو از پيشنهاد لورا خوششان نيامد و اخمهای خود را در هم کشيدند، آنها نميخواستند تعداد بيشتری را در سهم خود شريک کنند. روفوس ساکت ماند.
- خوبه. همين کارو می کنيم.
لحن قاطع کينگزلی جايی برای مخالفت باقی نميگذاشت. او سپس نگاهی به اطرافش انداخت و ادامه داد:
- اما بهتره شبو همينجا بمونيم. از قلعه خيلی فاصله گرفتيم و اگه اين صندوق خطری داشته باشه عاقلانه تره در طول روز باهاش روبرو بشيم.
پس از آن هر چند فکر صندوقچه ای پر از سکه از ذهن هيچ يک بيرون نميرفت آتش کوچکی روشن کردند و به گرد آن، يکی پس از ديگری به خواب فرو رفتند.

نيمه های شب بود که صدای جنب و جوشی به گوش رسيد.
- کجا ميری روفوس؟
- ببخشيد کينگزلی، بيدارت کردم؟ ميرم پشت درختا يه کار کوچيک دارم!
- ميخوای همراهت بيام؟
- نه، زود بر ميگردم.
هوای سرد شبانه و صدای علف های خشکی که زير پايش خرد می شدند روفوس را کاملا از خواب بيدار کرده بود بنابراين هنگامی که در حال بازگشت با آن صحنه روبرو شد می دانست يک کابوس نيست... پيکر بزرگ شبح مانندی بر روی بچه ها خم شده و آنگونه که دهان بی شکلش را باز کرده بود چند ثانيه بيشتر با بلعيدن آنها فاصله نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1389/9/24 21:14:13
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 6 آذر 1389 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
همه غیر از لودو به طرف پل دویدند. اسکورپیوس گفت:
- من اول میرم ببینم چه اتفاقی افتاده. لودو اگه بلایی سر روفوس اومده باشه، خودم پدر پدر سوخته رو در میارم.

وقتی اسکورپیوس به وسط پل رسید دید که کلاه سقید روفوس به نشانه ی رئیس نظمیه بودن روی پل افتاده. نگاهی به پایین کرد و درحالی که اشک در چشمانش جمع میشد، روفوس را دید که با یک دست از پل آویزون بود و تکه ای چوب در دهانش فرو رفته بود.

اسکورپیوس خم شد و درحالی که لبخندی بر لب داشت چوب را از دهان روفوس بیرون آورد.

روفوس گفت:
- چرا چوب رو در میاری؟ دستمو بگیر مرد! منو بیار بالا دستم بی حس شد!

اسکورپیوس با دستپاچگی دستش را دراز کرد.

در ای هنگام لودو که دوباره قدرت حرکت پیدا کرده بود گفت:
- حالت خوبه بلد؟ نه ببخشید ...چیز...روفوس؟

روفوس بالا آمد و گفت:
- ففط بذار این گنج رو پیدا کنیم خودم حسابتو میرسم پدر سوخته!!!

لودو:
- گنج؟؟!!

کینگزلی با عصبانیت:
- روفوس خاک تو سرت! آخه نونت کم بود ، آبت کم بود، چرا نون خور اضافه درست میکنی؟

لودو :
- پس حقیقت داره!! عجب تک خور هایی هستید!! حتما لورا اینا هم بالا سر گنج منتظرتونن!!!

آنتونین با تعجب:
- مگه لورا اینا تو قلعه نیستن؟

لودو:
-نه نبودن.... راستی میشه منم برای پیدا کردن گنج با شما بیام؟

روفوس:
- به شرطی که دیگه کسی رو نندازی پایین!

راه افتادند.بالاخره به محل گنج رسیدند.اما قبل از آن که جلوتر روند، چند نفر را دیدند که بالای محل گنج خم شده و با بغلی پر از آن دور میشوند.(آخر خم شده بودند یا دور میشدند؟خودم هم نمیدونم)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 6 آذر 1389 00:20
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین هنگام بیرون از تالار هافلپاف لودو با نیش هایی باز از دفتر کوییرل خارج شد و به سمت تالار هافلپاف روانه شد. هنوز به خوبی راه را بلد بود و مجوز و رمز را هم از کوییرل گرفته بود.
پس از چند دقیقه دویدن و عبور از میانبر های مخفی به راهرویی رسید که تالار گرم و نرم هافل در انتهای آن قرار داشت.

- موهاهاهاهاها!
- پیوز! من شنیده بودم روح تو کشته شده!
- ابله مگه روح کشته میشه؟
- اینم حرفیه! پس بقیه چی میگفتن؟
- من خودم این شایعه رو درست کردم چون یه مدت داشتم میرفتم مرخصی و میخواستیم تو این مدت که نیستم به خاطر دستگیری قاتل من آشوب به پا شه تا کسی از شر شرارت های من درامان نمونه
- عجب جونوری هستی تو ها. نمیای بریم؟
- کجا؟
- تالار هافل دیگه!
- پدرسوخته ی خائن مگر از روی جنازه من رد بشی که بتونی به اونجا برگردی! بی لیاقت خائن

لودو چوبدستی اش را کشید و تکانی داد و گفت: دماخیوس!
سیلی از آب دماغ از دماغ پیوز خارج و وارد دهانش شد!
لودو که پیوز را دک کرده بود خوش حال و شاد به سمت تالار هافلپاف دوید و در را باز کرد.

- زاخـــــــار ... کـــــــــــــینگزلــــــی ... لـــــــــــــورا ... روفــــــــوس ... آســـپ! کجایید بروبچ! همه بیاین جشن بگیرین که من، لودو بگمن، سرور و سالار تالار هافلپاف برگشت ...
- زرشک!
- کــــــی بود؟ کـــــیـــــه؟ کی بود؟

لودو هر چه به دنبال منبع صدا گشت کسی را ندید اما از آن عجیب تر این بود که هیچکس در تالار نبود. پس از فرصت نهایت سوء استفاده را کرد و لب پنجره مجازی تالار* رفت و یک دل سیر ...
پس از مدتی لودو از کف زمین برخواست و به تالار مختلط هافلپاف رفت اما آن جا هم هیچکس نبود.
سپس سری به اتاق ناظر رفت تا شاید لورا را آنجا ببیند.

لودو: این پدرسوخته ها از کی تاحالا ناظر شدن؟ حالا روفوس پدرپدرسوخته برای من آب پرتقال کوفت میکنه؟ پدرشو در میارم!

همین که لودو از دفتر خارج شد چشمش به تونلی خورد که بر دیوار حفر شده بود. زیر لب ورد لوموس را ادا کرد و با احتیاط وارد تونل شد. مدتی طولانی با ترس و لرز قدم برداشت تا این که از دور چشمش به کورسوی نوری خورد.
دوان دوان به آن سمت دوید و پس از مدتی شبح پنج نفر را دید و کمی که جلوتر رفت چهره روفوس را شناخت.

- شماها این جا چی کار میکنید؟

با فریاد ناگهانی لودو روفوس که به عنوان اولین نفر پس از رای گیری روی پل رفته بود تعادلش را از دست داد و از روی پل به پایین افتاد...
____________________________________
آیا روفوس خوراک اژدها خواهد شد؟
آیا او پدر پدرسوخته ی اژدها را در خواهد آورد؟
آیا لودو به جرم قتل روفوس همان جا اعدام میشود؟
آیا کینگزلی از غم دوری روفوس خل و چل شده و همانجا همه لباس هایش را در می آورد؟
پاسخ این سوالات را شما بدهید!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 5 آذر 1389 11:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- فهمیدم ! ما باید از طلسم اخفیاسوس استفاده کنیم . یادتون نیست که هفته ی قبل توی دفترچه ی خاطرات هلگا هافلپاف خوندیم که وقتی میخواسته از دره ها رد شه ، از این طلسم استفاده میکرده .

روفوس که قدری معذب شده بود ، گفت : تو که بهتر از همه میدونی ... هلگا از قدرت جادویی بی نظیری بهره مند بوده . ما که به اندازه ی اون قدرت نداریم .

اسکورپیوس که گویا ذوق زده شده بود ، با هیجان پاسخ روفوس را داد ...
- اگه هممون با هم این طلسم رو اجرا کنیم ، فک کنم اجرا بشه . نظر شماچیه؟

با نگاه کردن به صورت های سه نفر دیگر میتوانست متوجه شود که انها هم موافقند . آنان به خوبی این موضوع را درک کرده بودند که امتحانش ضرری ندارد .

- عالیه ! پس هرچه زودتر شروع میکنیم . آماده اید ؟
و بلافاصله با تایید هرسه نفر مواجه شد . پس هرسه نفر چوبدستی های خود را از ردا درآوردند و با هم زمزمه کردند ...

- اخفیاسوس !

بلافاصله پلی بر روی دره پدیدار شد ولی تنها یک مشکل دیگر باقی مانده بود . آن پل به شدت فرسوده ، قدیمی و خطرناک بود و هرلحظه امکان پاره شدن آن وجود داشت !
چهار نفر ، سرهای خود را بالا آوردند و نگاهی حاکی از یاس به یکدیگر انداختند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 28 آبان 1389 00:03
نمایش جزئیات
آفلاین
یک ساعت بعد

کینگزلی و روفوس دم در منتظر اسکورپیوس و آنتونین ایستادن.اسکورپیوس میاد و قبل از هر چیز چشماش به چشمای کینگزلی میفته.
خون داره خونش رومیخوره.با یه نفرتی به روفوس نگاه میکنه که انگار میخواد بندازتش تو دریاچه ی پر از تمساح.اما اسکورپیوس میدونه که دو دقیقه دیگه کینگزلی از همه مشتاق تر میشه .پس اهمیتی نمیده.
همون موقع توجهش به روفوس جلب میشه و میبینه که با وجود اشتیاق زیادش،سعی میکنه خودش رو جدی نشون بده..
روفوس:
- آخه آنتونین من باید همه چی رو بگم؟خودتون به مغزتون خطور نکرد که یه بیل بیارین؟

اسکورپیوس به سمت آنتونین برمیگرده که حال اونو بررسی کنه.چیز زیادی دستگیرش نمیشه.فقط میبینه که یه آدم خواب آلو داره میدوه که بره بیل و کلنگ بیاره و حالت چهره ش هم یه چیزی بین شرمنده و مشتاق و کنجکاوه.

همون موقع به طرف آینه میره تا ببینه که خودش چه طوریه.کینگزلی میاد میگه:
- چیکار میکنی اسکورپیوس؟

وجلو میره.به قیافه ی اسکورپیوس نگاه میکنه: یه پسر در ظاهر اروم، اما کینگزلی اسکورپیوس رو خوب میشناسه..میدونه الان درونش از شور و هیجان زیادش غوغاییه...
پس میگه:

- زیاد خودتو اذیت نکن.ما همه مون.مشتاقیم.کنجکاویم.نیاز نیست که شور وهیجانتو قایم کنی.

اسکورپیوس لبخند میزنه.

همون موقع روفوس:
- شما ها نمیخواین بیاین یه وقت؟

وهمگی برای پیدا کردن گنج راه می افتن.روفوس نقشه رو میخونه و راه رو معین میکنه.کینگزلی هم با 4-5 تا چوبدستی را رو ورشن کرده و اسکورپیوس و آنتونین هم بیل و کلنگ ها رو میارن.

بعد از یکی دو ساعت پیاده روی روفوس داد میزنه:
-وای!!به اولین طلسم برخوردیم!من همین الان متوجه شدم که نقشه ما رو متحرک نشون میده و راه ها هم دائم در حال تغییرن!چیکار کنیم؟

اما آنتونین به ارومی جلو میره و یه طلسمی میخونه...بلافاصله یه دست پر از تیغ از تو کاغذ بیرون میاد و آنتونین رو زخمی میکنه.کینگزلی دست رو قطع میکنه.
آنتونین همین طور که خون رو از صورتش پاک میکنه با فروتنی میگه:

- شاید گنجه ارزش این زخم ها رو داشته باشه!به هر حال خدا رو شکر که نقشه درست شد.

نیم ساعت دیگه را میرن که آنتونین پیش رو میگه:وای تپه های جلومونو نگا!تکون میخورن!

روفوس:
-نترس.من یه طلسمی بلدم که نمیذاره ما گم بشیم و باعث میشه که حتما راه مستقیم رو بریم و تو این جور جاها گیج نشیم .

وطلسم رو میخونه جلو میرن و غیر از زمین خوردن کینگزلی مشلی پیش نمیاد.اما همین که کینگزلی رو از جاش بلند میکنن یهو یه دره ی بزرگ جلوشون سبز میشه که پر از اژدهائه!!واینقدر مه داره که توش نمیشه چیزی دید.

یکم عقب نشینی میکنن.هیچ کس نمیدونه باید چیکار کنن.اسکورپیوس با خودش فکر میکنه :
-این دفعه نوبت منه.اونا همه یه زحمتی کشیدن.

همون موقع فکری به ذهنش میرسه.پا میشه و لبخند میزنه و میگه:
- فهمیدم!! ما باید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1389 16:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه‌‌ی جديد:
پست های جدی هستند!

كينگزلی در دفتر نظارتش، پشت ميز بزرگ و چوبی و خوش نمايی روی صندلی بلندی نشسته بود و كاغذ های كاهی روی ميز را زير و رو می‌كرد. روفوس كمی آنورتر، روی صندلی قرمز رنگی كز كرده بود و آب پرتقالش رو هورت گويان سر می‌كشيد! در همين لحظه، صدای ضربه زدن به در اتاق بلند شد و در پی آن، صدای خشن كينگزلی به گوش رسيد:
- بيا تو!

اسكورپيوس مالفوی، در حالی كه موهای طلايی رنگش به زيبايی در اطراف چشمان عسليش قرار گرفته بودند، وارد اتاق شد. به نشانه‌ی احترام تعظيم مختصری كرد و در حالی كه لبخند ملايمی را بر لب داشت، كاغذ بزرگی را از جيب ردای سرمه ای رنگش بيرون آورد:
- معذرت می‌خوام كينگزلی و روفوس عزيز، من امروز داشتم تاقچه ها رو تميز می‌كردم كه يه دفعه يه نقشه‌ی گنج پيدا كردم.

روفوس در حالی كه از صندليش بلند شده بود، آب پرتقالش را روی ميز گذاشت و با گام هايی بلند به طرف اسكورپيوس رفت و نقشه را از دست او قاپيد. چشم هايش را تنگ كرد و با دقت آن را از نظر گذراند. در همين لحظه، اسكورپيوس برای توضيح در ادامه‌ی حرف هايش گفت:
- پشت اين نقشه نوشته شده كه جايی كه گنج درش پنهان شده توسط انواع جادوهای خطرناك و طلسم ها محافظت ميشه و همين طور نوشته كه تا حالا افراد زيادی برای پيدا كردن اين گنج رفتن، اما هيچ كدومشون زنده برنگشتن.

كينگزلی در حالی كه متعجب اسكورپيوس را نگاه می‌كرد، كاغذهايش را روی ميز رها كرد و به روفوس پيوست كه با دقت جملاتی كه در پشت نقشه نوشته شده بود و اسكورپيوس در موردش توضيح داده بود را می‌خواند. كينگزلی رو به روفوس گفت:
- خوب، روفوس، بهتر نيست كه اين نقشه رو بدی به اسكورپيوس تا اون رو بذاره سر جاش؟

- نه كينگزلی! دارم به اين فكر می‌كنم كه چطوره من و تو و اسكورپيوس و آنتونين بريم و اين گنج رو بدست بياريم.

كينگزلی در حالی كه اخم هايش را در هم كرده بود، با صدايی بلند گفت:
- مگه ديوونه شدی؟ هيچ كی نتونسته از اونجا زنده بيرون بياد، بعد فكر می‌كنی ما به اون گنج می‌رسيم؟

روفوس بی‌اعتنا به كينگزلی رو به اسكورپيوس كه به درگاه اتاق تكيه كرده بود گفت:
- اسكورپيوس، برو آنتونين رو صدا كن تا آماده بشه. من و كينگزلی هم زود ميايم. بايد تا چند ساعت ديگه برای پيدا كردن اون گنج راه بيفتيم. فكر نكنم هيچ طلسم و جادويی هم بتونه جلوی ما رو بگيره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 27 اردیبهشت 1389 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه: ملت هافلپافي همه با هم قهر كرده اند و اعصابشون به شدت داغونه!
در همين حين هستيا كاغذي رو پيدا ميكنه كه طبق اون هر ششصد سال يك بار اين اتفاق براي هافلي ها ميفته و اگر فقط تا ده روز بعد لورا و هستيا از كتاب جادوي سرخ راه حل رو پيدا نكنن اين دشمني در بين هافلي ها دائمي ميشه. لورا و هستيا در كتابخونه مشغول گشتن هستند كه راهبه چاق كه مثل پيوز شده كتاب رو ميدزده و بعد يك شعر ميخونه و ميگه كه اون ها هشتاد و هشت دقيقه فرصت دارند تا در بازي پيروز بشند اما كتاب به دست از اون جا ميره.
اين هم شعر:

به در پشت تون نگاه کنین که از همه قشنگ تره
قرمز و سبز و آبیه،زرد از همشون بهتره
دوستی و صلح و صفا نمی ره از پیش ما
ولی زمان بسته می شه!قفل میشه،سرد می شه
انوقته که، در ما یه رمز می خواد تا باز شه
رمز قفله نمی دونیم اما اینم راه داره
هلگا جونم کجایی؟رمز درو نداری؟
تا دوست بشیم دوباره،صلح و صفا زیاد شه
هافل مثل همیشه، گرم و صمیمی باشه!



____________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 5 دی 1388 12:03
نمایش جزئیات
آفلاین
لورا و هستیا به راهبه ی چاق_پیوز نگاه کردند که همچنان کتاب در دستانش بالا و پایین می کرد و با نگاه شرارت آمیزش وپوزخنداش آن ها را زیر نظر داشت.

_اونو بده به من..خواهش می کنم!

_چرا باید اینو به تو بدم مدلی؟ گفتم که، باید اونو به دست بیارین...

هستیا با بی حوصلگی تشر زد: خب حالا باید چی کار کنیم؟ پیوز به مرلین اگه دستم بهت برسه...ما با هم دوستیم! یادت رفته؟

راهبه چشم غره ای به لورا و هستیا رفت و گفت:من با مدلی و تو یه خورده حسابایی دارم..لورا یادته اون روز سر نظارت چی بهم گفتی؟ و تو هستیا یادته چطوری جلوی بچه ها گفتی برو به جهنم؟

هردو دختر با تعجب به حرف های راهبه گوش می کردند! ناگهان هستیا فریاد زد:بایدم بهت می گفتم!باید می گفتم چون بچه ها همه با هم قهر بودن و تو و لورا هم که انگار نه انگار!

لورا دست هستیا را محکم گرفت و نجواگونه گفت:اوضاع رو بیشتر از این خراب نکن.هرچی الان بگی پیوز باز هم کارشو می کنه.چون اونم یکی از هافلی هاست!
سپس هردو به همگروهی شان نگاه کردند.راهبه_پیوز داشت برای خودش شعر مسخره ای را می خواند.

به در پشت تون نگاه کنین که از همه قشنگ تره
قرمز و سبز و آبیه،زرد از همشون بهتره
دوستی و صلح و صفا نمی ره از پیش ما
ولی زمان بسته می شه!قفل میشه،سرد می شه
انوقته که، در ما یه رمز می خواد تا باز شه
رمز قفله نمی دونیم اما اینم راه داره
هلگا جونم کجایی؟رمز درو نداری؟
تا دوست بشیم دوباره،صلح و صفا زیاد شه
هافل مثل همیشه، گرم و صمیمی باشه!



بالاخره هستیا آروم گرفت.راهبه دوباره پوزخندی زد و گفت:برای این که کتاب روبه دست بیاریم ما یه بازیه انجام می دیم. از هرکسی هم که بخوایند می تونید کمک بگیرد ولی یادتون باشه که فقط 88 دقیقه فرصت دارید.خب بازی از الان شروع شد!

سپس راهبه با خنده ی موذیانه ای به سمت بالا رفت.لورا در حالی که پشت سر او می دوید فریاد زد:چی؟ ما باید چی کار کنیم؟هی کجا می ری؟مرحله ی اول چیه؟

_لورا!بیا این کتابم نگاه کن.لورا به کجا خیره شدی؟

لورا در دلش احساس عجیبی داشت.احساس می کرد چقدر از همه ی بچه ها متنفر است..چقدر از هستیا بی زار است..هستیا حق داد زدن بر سر او را نداشت.
یکدفعه داد زد:هستیا دفعه آخرته که سر من داد می زنی!

سپس کتاب هایی که در دستش داشتبه گوشه ای پرت کرد و ادامه داد:این از پیوز که نگفت باید چی کار کنیم و ما هم همینطور زمانمون رو داریم از دست می دیم!اینم از تو!

هستیا با عصبانیت و ناراحتی فریاد زد:لورا!جادو داره روتو هم اثر می کنه.تو هم داری مثل اونا می شی.
ناگهان جرقه ای در ذهن هستیا زده می شه!شعری که پیوز می خوند.دیگر به داد های لورا توجهی نداشت.
فقط 5 قسمت اولو به یاد آورد ولی همین هم برای پیدا کردن رمز کافی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 3 دی 1388 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لورا و هستیا به سمت خوابگاه دویدند . دنیس درحالی که عربده های وحشتناکی می کشید با کتاب قطوری روی زمین می کوبید . هستیا چشمانش را تنگ کرد . شاید اشتباه می دید... آن یک سوسک نبود؟!!

لورا زودتر از هستیا نکته ماجرا را گرفت و به سمت دنیس حمله کرد:
-چی کار می کنی احمق؟! این ریتاست! ریتا!!

دنیس در حالی که از خشم می لرزید به لورا چشم غره رفت . لورا سوسک له شده را از شاخک بلند کرد و جلوی دنیس گرفت:
-اینجا حق کشتن هیچ سوسکی رو نداریم! وقتی نمیتونی ریتا رو از سوسک های معمولی تشخیص بدی چرا به قصد کشت بهش حمله می کنی؟!

دنیس کتاب رو روی زمین انداخت و در حالی که با حالت قهرآلودی از او دور می شد فریاد زد:
-صد بار بهش گفتم با این قیافه به من نزدیک نشه!

لورا و هستیا با چشم های از حدقه در آمده به هم نگاه کردند . واقعا باید یک کار حسابی می کردند!

-اینه؟!

لورا با امیدواری سرش را از روی کپه کتاب های زیر دستش بلند کرد و به کتابی که هستیا از بالای قفسه ها برایش انداخته بود نگاه کرد . جلد کتاب آنقدر رنگ و رو رفته بود که نمیشد عنوان را خواند .
-جادو..ای....خ؟ من که نمیتونم عنوانش رو بخونم!

هستیا از نردبان پایین آمد و کنار لورا روی زمین پرید . لورا موهایش را چنگ زد و زمزمه کرد:
-اونقدر کتابای جادویی سرخ پیدا کردیم که عنوانش رو کلهم یادم رفت .... چی بود؟

-جادوهای سرخ! مطمئنم که همین بود ها؟! بذار یه نگاه دیگه...

حرفش را قطع کرد . کتاب جایی که قبلا قرار داشت نبود .
صدای خنده ای از بالای سرشان به گوش رسید .

هر دو سرشان را بلند کردند . راهب چاق کتاب را به دست گرفته بود و در حالی که آن را بالا و پایین می انداخت شریرانه لبخند می زد . لورا از جایش بلند شد و غرغر کرد:
-این چش شده؟!

هستیا دستش را دراز کرد و در حالی که از جا بلند می شد گفت:
-بیا، راهب چاق! اونو بده به من، خیلی کار داریم!

راهب چاق دوباره ریز ریز خندید و با صدای عجیبی که بی شباهت به صدای پیوز نبود جیغ جیغ کرد:
-بیاین فسقلی ها! بیاین اینو بگیرین... اگه می تونین!!


هستیا زیر چشمی به لورا نگاه کرد و نالید:
-قرار نبود جای بچه ها با هم عوض بشه!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 2 آذر 1388 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی نیو

_هی لورا...پاشو یه لحظه به من گوش بده..خواهش می کنم پاشو...

لورا بالاخره چشمانش را باز کرد و با عصبانیت و گیجی به هستیا نگاهی انداخت و گفت:چی شده؟کسی چیزیش شده؟

_مطمئن باش بااین وضعی که تالار داره هرکی چیزیش بشه کسی به دادش نمیرسه. تو و ریپر مثلا ناظرید ها...چرا سعی نمی کنید بچه ها رو با هم آشتی بدید؟ تالار هافل خیلی ساکته.

لورا به اطرافش نگاهی انداخت.هستیا راست می گفت.بی شک تالار عاری از هرگونه محبت و صمیمیت اعضا آن شده بود.
بالاخره رو به هستیا کرد و با حالت خشکی گفت:اولا الان موقع امتحاناته و می دونی که بچه ها هم حال و حوصله شوخی ندارند دوما چرا به ریپر نمی گی..بالاخره اون تجربه اش زیاده ناظر اول اونه!

هستیا نفس عمیقی کشید و گفت:سعی کردم بهش بگم ولی اونم گفت بیام به تو بگم. گفت هرچی باشه بعد از اون تو قراره ناظر اول بشی...حالا تو شاید بتونی باهاش صحبت کنی تا یه کاری بکنه؟

_نه من نمی تونم....چون با هم قهریم...

هستیا به صورت لورا نگاهی انداخت و با ناباوری سرش را تکان داد و بدون هیچ حرفی از کنارش گذشت.

---------------------------------------------------------------

لورا بالاخره کتابش را بست و نگاهی دوباره به تالار سوت و کور انداخت.نمی توانست باور کند که آنتونین و دنیس هرکدام در گوشه ای مشغول به کارند و دیگربا هم شوخی نمی کنند.نمی دانست چرا آسپ تنها در گوشه ای مشغول به درس خواندن است و در کنار او ریپر نیست تا برای هم آن را توضیح بدهند.
محیط ساکت هافل او را آزار می داد.چشمانش را بست و به دعوای خود و ریپر فکر کرد.فقط سر اختلاف چگونگی نظارت؟
دعوای دنیس و آنتونین هم که فقط به خاطر جفت پا گرفتن دنیس برای آنتونین بود. و دعوای تک تک بچه ها؟
با خودش فکر کرد"این دلایل دعوا ها همه چیز های همیشگی اند.پس چرا به دعوا ها و قهرهای چند روزه تبدیل شدند؟
هنوز جوابی نگرفته بود که هستیا با سرعت به طرف او آمد و نامه ای رو به طرفش گرفت.صورت اش سفید شده بود و از ناراحتی لب پایینی اش را گاز می گرفت.
لورا نگاهی به نامه و بعد از آن به صورت هستیا انداخت و با حالت پرسش گر به او خیره شد.بالاخرهستیا گفت:داشتم..داشتم تو وسایل انبار رو نگاه می کردم که یک دفعه این نامه رو تو وسایل قدیمی دیدم.شاید مشکلمون رو حل کنه.
لورا با سرعت نگاهی به نامه کرد. نامه به رنگ زد در آمده بودوبعضی قسمت های آن از بین رفته بود.

به دلیل وجود نیرویی جادویی در قسمت جنوبی هاگوارتز،تالار هافلپاف که توسط هلگا هافلپاف یکی از موسس های هاگوارتز،این مدرسه ی جادوگری بنا شده تمام افرادیکه به مدت دو روز به بالا در آن قسمت زندگی می کنند تبدیل به دشمن یکدیگر می شوند.که حتی در چند قرن اخیر کشتار زیادی به وچود آورده است
این اتفاق هر 600 سال یک بار می افتد و چنان چه افراد تحت تاثیر این نیرو قرار گرفته اند،فقط به مدت 16 روز وقت دارند که به وسیله پیدا کردن خود را نجات دهند مگرنه برای همیشه سیاهی و دشمنی در وجود آن ها رخنه خواهد کرد.
بر گرفته از کتاب جادو های سرخ


قسمتی ازنامه از بین رفته بود و آن هم مهمترین بخش نامه بود.هستیا گفت:چند روزه که همه قهرند؟
لورا چشمان اش رابست و سعی کرد که فکر کند...چند روز بود که این سکوت برقرار بود؟
با ترس نگاهی به هستیا انداخت و گفت 6 روز...ما فقط 10 روز فرصت داریم.هنوز هم نمی دونیم که باید چی کار کنیم...
هر دو با وحشت آمیخته به هیجان به هم نگاه کردند که ناگهان صدای فریادی از درون خوابگاه بلند شد...

--------------------------------------------------
سوژه جدیه و قضیه اش هم درباره ی نیرویی که باعث دشمنی افراد هافل با هم شده و تنها یک چیزمی تونه اون رو ازبین ببره که اون هم درون نامه ایه که هستیا پیدا می کنه ولی معلوم نیست اون چیه.بچه ها فقط 10 روز وقت دارند.
پ.ن: برای پیدا کردن اون کلمه حتی می شه به کتابخونه برند.چون من زیر نامه اسم یک کتاب رو نوشتم.حالا هرجور خودتون می دونید!

فیلاً!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1388/10/5 12:09:24