جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

54 کاربر(ها) آنلاین هستند (33 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
54 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: *پايين شهر*
ارسال شده در: دوشنبه 22 مرداد 1386 12:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو



ستاره !؟ آن هم در روز ؟! اين امكان نداشت ، پس بايد تا شب منتظر ميماندم. هميشه با خود فكر ميكنم كه چرا به دنيا آمدم ؟ آيا زنده بودن من فرقي به حال ديگران داره !؟ چرا بايد بمانم و ببينم و زجر بكشم ؟! ... تا كي ؟! ... زمان براي همه يكسان نميگذرد !! ... دقايق براي آدمي مثل من كه هيچ را به پوچ ترجيح ميدهد زيبا نيست. هميشه تنها بودم ، هيچ كسي با من دوست نبود! چـــرا سرنوشت با من گل يا پوچ بازي ميكند ؟! ... اما ميگذرد! ... روزها ميگذرد ، حادثه ها ميآيند .....
خورشيد از پشت كوهها بيرون آمده بود، دريا با موج هاي كوبنده اش گويا قصد اعتراض داشت ، شايد او هم از اينكه من كنارش بودم ناراضي بود!
- هي پسر ! مگه نميخواي كار كني ؟!
مرده جا افتاده اي با سري نيمه تاس و سبيلهايي پهن ويل را خطاب قرار داده بود .
ويل كه سرش را روي زانوهايش گذاشته بود يك آن فكر كرد " من هيچ اميدي به زندگي ندارم ، چرا بايد كار كنم ؟! آخرش كه چي ؟! " اما ناگهان گوي شيشه اي رنگ تكاني خورد و ويل را به خود آورد ، ويل مكثي كرد و بدون هيچ خوشايندي به سمت اسكله رفت تا شايد براي يك روز غذايي خوب را امتحان كند.

اكنون خورشيد در وسط آسمان بود ، گرما تاب و توان ويل را بريده بود ، اما او دلش براي خودش هم نميسوخت و همچنان در زير آفتاب ، كنار ساحل به كوبيدن ميخ داخل چوب ميپرداخت.
- هي برده !! ... بيا اينجا ببينم !!!
پرده ؟! اين امكان نداره ! بدون شك اشتباه شنيده بودم ! من به هيچ كسي اجازه نميدادم مرا چنين خطاب كند ! من هر چه نداشتم، غرور و شخصيت داشتم ! ... آنها از من كمك خواستند من خود را به آنها تحميل نكرده بودم كه مرا چنين بخوانند ! بايد حقش را كف دستش ميگذاشتم !!! ... سرم را به طرف صاحب صدا بر گرداندم ، عرق از روي پيشاني ام سر خورد و وارد دهانم شد ، شور بود ، خوشم نميامد ، صاحب صدا به من نزدكيتر شد ! از شدت خشم سرخ شده بود !
- تو چطور از فرمان من سرپيچي ميكني !؟
ناگهان همه چيز در برابرم دچار لرزش شد، سوزشي را روي صورتم احساس كردم ، اون مرد به خود جرات داده بود مرا بزند .
چند ثانيه به چشمانش خيره شدم، ترسيد ! با تمام وجودم ميتوانستم ميزان تنفرم رو به اون انتقال بدم ! در همين حال گرماي شديدتري رو احساس كردم ، گوي درون جيبم در حال تغيير رنگ بود ، با خود فكر كردم اگر دستم را داخل جيبم فرو برم و به گوي نزديك كنم بدون شك خواهد سوخت ، اما اين اتفاق رخ نداد ، برخوردم پوست دستم به گوي همچون آب روي آتش بود ! هر چند گرم بود اما نه آنقدر به نشان ميداد . گوي را در برابر چشمانم گرفتم ، مرد ترسيد و پا به فرار گذاشت و فرياد زنان درخواست كمك ميكرد :
- شيطان ، اون يه شيطانه !!! كــــمــــك ...
بقيه ي كارگران با ترس به ويل نگاه ميكردند ، چشمانش قرمز شده بود و موهايش كه اكنون تا پس گرددنش رسيده بود به صورت خيسش چسبيده بود و وي را ترسناك تر نشان ميداد.
يك آن فكر انتقام به ذهنش رسيد ، اما انگار گوي فكرش را ميخواند زيرا با هر فكر ميزان گرمايش تغيير ميكرد ، اما ناگهان ياد حرف مادرم افتادم كه گفته بود :
" درسته كه تو خاصي ، نيروي نهفته داري ولي مواظب باش ، هيچ وقت در موقع عصبانيت تصميم نگير ! "
چشمانم را بستم !در ذهنم تا عدد 10 شمردم ! دوباره چشمانم را باز كردم ، اندكي آرامتر شدم ، و بلافاصله شروع به دويدن كردم !
اما كجا بايد ميرفتم ؟!؟!؟


(#(#(#(#(#(*)#)#)#)#)#)

ببخشيد اگه طولاني شد!
بله ! ... منم با سامانتا موافقم ! كالين عزيز اينجا رسما جدي نويسي است! ممنون ميشيم مراعات كني !!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *پايين شهر*
ارسال شده در: یکشنبه 21 مرداد 1386 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
کالین عزیز.. این یه تاپیک رو بی خیال شو! شاید اسمش پایین شهرهست اما با پایین شهر پایتخت فرق می کنه! پایین شهر امروزیه نه چاله میدونی دیروز! ممنون.

________________________________________________________________

آفتاب در حال غروب بود ... آن قدر نگاهم کالسکه را دنبال کرد تا در اولین خم پیچ جاده گم شد و من مانده با چند سکه ! تنها همین... حالا دیگر او رفته بود...رفته بود!

همان طور که به سمت خانه مقوایم پیش می رفتم لحظه ایی نمی توانستم چهره و صدای او را از ذهنم دور کنم . بار ها و بار ها کلمات و جمله هایش در قلبم به اوج می رسید و سپس جمله آخرش را که می خواست با لحنی لرزان از سنگینی تک تک واژه هایش بکاهد مانند پتک مرا از جا می کند و گذشته را تداعی می کرد!

_ می دونی ویل! ام...خب... ما...خب...من فکر می کنم که...آآآآ....خب ... ام...نمی تونیم با هم باشیم... چون که...چون که...ام...خب...اصلا هیچی ...قهوه ات رو بخور!

در زیر تکه ایی مقوا خودم را مخفی کردم ...ماه در پشت ابر ها پنهان شد!

اشعه آفتاب پلک هایم را آزار می داد... یعنی به همین زودی یک روز دیگر فرا رسیده بود؟ برخاستم به اطرافم نگاه کردم . پر بود از کاغذ هایی کوچک... یکی از آن را از روی زمین برداشتم و شروع به خواندن کردم اما هنوز به میانه آن نرسیده بودم که به سرعت به هوا خواستم ... در گودال آب نگاهی به سر و وضعم انداختم و به سمت اسکله به راه افتادم...

هیجان زده کشتی قدیمی را برانداز کردم ... شاید آن بزرگترین کشتی بود که در سراسر عمرم می دیدم و سپس نگاهی به عده ایی که درست کمی آن طرف تر منتظر کاپیتان بودند .

مردی پیر در حالی که کاغذ بزرگی را همراه خود می آورد پدیدار شد و پس از آن که توانست بر بالای سکو قرار گیرد به کشتی اشاره کرد و گفت :

_ خب...می دونم خیلی بزرگه...خیلی خیلی بزرگه ...اما باید به کمک هم تعمیرش کنیم ...الان بهترین فرصته... اسمتون رو به جک ( اشاره به مردی که در کنارش ایستاده بود کرد) بگید تا بنویسه و در پایان هر روز تصفیه حساب می کنیم...شاید بعدا هم بتونیم با هم کار بکنیم !

و آن بعدا شاید می رفت تا نقطه ایی مانند ستاره در زندگی من بدرخشد . دوست نداشتم در آن لحظه به یک ستاره دنباله دار یا یک شهاب با سرعتی سر سام آور و زودگذر فکر کنم!

این داستان ادامه دارد...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: *پايين شهر*
ارسال شده در: یکشنبه 17 تیر 1386 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
من نفهميدم که اينجا از اين داستاناي عشقولانه فهيمه مودب پور مي نويسن يا هري پاتري اما اومديم که درستش کنيم!(مي خوام بکنمش پايين شهر!!!)
-----------------------------------------------------------------
همينطور در فکر بودم...که ندايي در وجدان گفت:هر چي باشه آبجيته داداش...!! بايد باهاش صوبت کني!
برگشتم اون مرد کنار زدم و فرياد زدم:آبجي...پريدم بغلش که ماچ مالش کنم!!!
که آبجي داد زد:واااااااااا...مرتيکه بي حيا...چشم سفيد...از من فاصله بگير...يکي اين آجانو صداش کنه!!!کميته اي چيزي!!!والا!
-آبجي به خدا ما قصدي نداشتيم...خداييش ما داداشتيم...مگه تو يه زنجير گردنت نيست که عکس عمه عمه ننه آبجي بزرگ بهروز وثوق توشه!!!؟
-اي مرتيکه بي حيا تو گردني منو از کجا ديدي چشم دريده چشم چرون!ما رو باش مثلا چارقد سر کرديم...چارقدا هم قلابي شدن...اين مرتيکه بي حيا زنجير منو ديده اونم عکسشو...کلک از کجا فهميدي کيه...مگه اينکه...آره مگه اينکه...آق داداااااش...
چه جوري ديديش!!!
-والا آبجي ما يه سر رفته بوديم هاگوارتس...اونجا اين چيزا رو يادمون دادن...
-اي بي غيرت...پس هاگوارتس بودي با عله يه قل دو قل بازي مي کردي که اين بابام منو فروخت!!!
-نه به خدا آبجي به من نگفتن!!!من گردنبندتو تو سايت سرچ کردم...تا پيدات کردم...بابا رو هم با آوادا کداورا خيط خيطيش کردم جون آبجي!!
-يادش به خير اون قديم مديما يه ضامني بود اين سوسول بازيا چيا آوادا چي چي؟ساخت زنجانه؟
-نه ساخت قزوينه آبجي!!!
-پس خيلي خطرناکه حسن!
-آبجي خيلي وقت بود کسي ما رو به اسم واقعيمون صدا نکرده بود!!!
-واااا...نکنه مثل اين بچه سوسولا واسه خودت اسم انتخاب کردي؟
-نه آبجي به خدا اسمش با حاله!!!
-مثلا چي؟
-والا گذاشتيمش لرد حسن کچل!
-وااا...تو که مو داري...تازه اين لردش چيه!!!
-آبجي اين لردش ته کلاسه...خارجکيه...از مملکت يو اس اي اومده
-واه واه چه سوسول شدي..بيا بريم تو اين مهمون خونهملوان زبل تا آدمت کنم!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/4/17 22:29:14
هوووم امضاي آفتابه اي بسته!
[b][color=996600]
بينز نامه
بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم
بيا تا ريش ها ب
Re: *پايين شهر*
ارسال شده در: یکشنبه 17 تیر 1386 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو



دركش سخت و توان باور كردنش دشوار بود ، خواهري كه سالها نديده بودمش را حال در شرايطي كه به شدت احساس پوچي ميكنم يافته ام!... سرنوشت چه تقديري براي من در نظر گرفته بود ! ... آياد ميتوانستم بعد از سالها يك لبخند از ته دل بزنم ؟!

دختري با موهاي بلوند و چشماني به رنگ دريا ، صورتي چون ماه روشن و اندامي متناسب ، پيراهني سوسني رنگ به تن داشت كه قدش را بلندتر نشان ميداد ، حال اون ديگر يك خانم جوان شده بود !
از آخرين باري كه ديدمش مدت مديدي گذشت بود ، پانزده سال زمان كمي براي يك انسان نيست ، او پنج سال از من بزرگتر بود ، مادرم در آخرين روزهاي عمرش براي آنكه كوله بار گناهش را سبك تر كند برايم گفته بود:
- " پدرت اون رو به يه خانواده فروخت ، تا بتونه خرج تفريح خودش رو در بياره ، من نتونستم جلوي اون رو بگيرم ، من ... "
ولي گريه مجالي به او نميداد تبه حرفهايش ادامه دهد! اما خوب به ياد دارم كه گفت:
- " من به اون يك يادگاري دادم ، اگه روزي خواهرت رو ديدي حتما در مورد اون زنجير ازش سوال كن "!
ذهنم ياراي فكر كردن به من نميداد ، اگر او مرا از خود ميراند ؟! ... اگر مرا نميشناخت ؟!... اگر ، اگر و هزاران سوال كه در ذهنم خطور ميكرد!
نگاهش ميكردم ، زيبا بود ، موهايش در زير نور ماه ميدرخشيد ، كمي گذشت مرد جواني در حالي كه داشت از كالسكه اش پياده ميشد براي هلنا دستي تكان داد و به سرعت خود را به او رساند.


- مشكلي پيش اومده آقا ؟!
ويل كه كمي هول شده بود و نزديك بود گويي كه در دست داشت را روي زمين بندازد ، تته پته كنان گفت:
- ن ... نه ... آآآقا !
نگهبان هتل نگاهي لباسهاي پاره و صورت ويل كه مدت زيادي بود اصلاح نشده بود انداخت و گفت:
- اگه كاري ندارين بهتره از اينجا برين ،آقا !!!
شانه هايم را از روي بي تفاوتي بالا بردم و در حالي كه سعي ميكردم گوي را از چشم نگهبان مخفي نگه دارم به سمت ساحل روانه شدم !!و در طول را به اين فكر ميكردم كه چطور بايد با هلنا ملاقاتي داشته باشم!!

~*~*~*~*~*@*~*~*~*~*~
ببيخشيد من بار اولم بود در اينجا پست ميزنم! ... اميدوارم خراب نكرده باشم!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *پايين شهر*
ارسال شده در: دوشنبه 28 خرداد 1386 02:23
نمایش جزئیات
آفلاین
_ اینا رو بگیر و از اینجا برو !

با بهت ، التهاب چشمانم را به داخل چشمانش هل دادم اما گویی شیشه ایی دو جداره مانع از آن بود تا حس قلبی مرا با او پیوند زند . بی درنگ گوی شیشه ایی را برداشتم و از جا برخواستم ... به سمت در رفتم و بار دیگر به سمت او برگشتم . تنها یک بار و دیگر هیچ . پشت بر من و دریغ از یک نگاه آخر!
نور مهتاب و سایه های اشباحی در دور دست ... بی اختیار گام بر می داشتم و در همان حال فکر آن که حتی لرد بزرگ نیز مرا از خود رانده بود مرا چون مستی بر روی شن ها به این سو و آن سو می کشاند .
صدای امواج مرا به خود آورد . سر درگریبان ، نشسته بر صخره ایی و در مقابل من پهنه ایی بی انتها کشیده شده تا خود خود کالبد آسمان .
باد خنکی موهایم را پریشان می کرد و در همان حال گوی را در نور ماه به سمت خود گرفتم . تصویر صورتم در داخل آن بزرگ تر از حد واقعی می نمود . لبخند تلخی زدم و با خود گفتم درست مثل همیشه اغراق آمیز !
چشم هایم را بستم و به انتهای افق زندگیم چشم دوختم . برایم تازگی می نمود چرا که تقدیر انفرادی گونه ام مرا از سفر به آینده باز نگاه داشته بود و حالا پس از سال ها و سال ها فکر کردم . فکر کردن شاید که بی شباهت به خسوفی اعجاب بر انگیز نباشد . که ستاره ها نیز مرا دریابند و طالعم را در جمع خود راه دهند .
_ هی بلند شو !
و چشمان خود را گشودم . نور آفتاب کمی پلک هایم را آذیت می کرد پس در همان حال که با دستان خود مانع آن می شدم پیرمردی ژنده پوش را در رو به روی خود یافتم . پوست سوخته اش حاکی از آن داشت که ماهیگیری سالخورده است .
لحظاتی بعد به سمت قایق خود رفت و از ساحل دور شد .
سر خود را برگرداندم و درست در کنارم تکه نانی را یافتم . با نگاهی آکنده از سپاس به دور دست ها چشم دوختم .
و باز روزی دیگر می رفت تا به تاریخ سالیان سال پابرجایی هاگزمید پیوند بخورد . در میان خیابانی راه خود را در پیش گرفتم که به یک باره صدای چرخ های کالسکه ایی سکوت را شکست . بی توجه نگاهی گذرا بر او انداختم و راه خود را از سر گرفتم . دقایقی بعد به هتل ملوان زبل رسیدم و کالسکه ایی اشنا که چند نفر از آن در حال پیاده شدن بودند .
لحظاتی بعد... اما نه...نمی توانست او باشد ...و بار دیگر به سمت کالسکه برگشتم . همچنان متعجب به آن زن می نگریستم . اوه..برقی از چشمانم شهاب گونه عبور کرد ...خدای من یعنی او هلنا خواهر کوچک گمشده سال های دورم بود؟

این داستان ادامه دارد...............!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: *پايين شهر*
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آذر 1385 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
بالا و پایین رفتن از پله ها عادت شده بود. من عادت داشتم برای هر کاری اول باید چند پله بالا یا پایین می رفتم. سوزی را دور زدم و طبق عادت از پله ها بالا رفتم.
در زدم.
با صدایی که معلوم نبود به مرده یا زنده تعلق دارد گفت:
بیا تو.
چند روزی می شد که این پله ها را بالاو پایین نکرده بودم. او تنها عامل بالا و پایین کردن پله ها بود. او تنها چیزی بود که برای من ارزش زندگی کردن یا مردن را داشت. تنها آرزوی من بود. او وجود من بود. او خود من بود. او هستی من بود... در کل تنها چیزی که باید بگویم اینکه او معشوق من بود.
همیشه برای شنیدن حرفهایش آماده بودم. برای مرگ یا زندگی. برای هر کاری...
فقط لازم بود تکانی بدهد و مرا به مرگ دعوت کند.
وقتی ما برای نجات جان او در مقابل دامبلدور بزرگ تلاش می کردیم او بر روی اجساد همه ما پا می گذاشت و برای رسیدن به هدفش یعنی قدرت پیش می رفت. در اخر معشوق من از من پلکانی ساخت برای رسیدن به عشق حقیقی اش. من زنده نبودم اما آن روز بود که این مسئله را فهمیدم. همیشه فکر میکردم که لرد بزرگ پشت قتل های من ایستاده است. چون من همه را برای او می کشتم. چون اون معشوق من بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما بدون امضا هم معتبریم
Re: *پايين شهر*
ارسال شده در: چهارشنبه 8 آذر 1385 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
فرو ریختن چیزی را در وجودم احساس کردم.
نگاهم را به شعله های فروزان آتش دوختم که در شومینه زبانه می کشید. گویی می خواست حصار را در هم بشکند و هستی را بسوزاند.
صداها در نظرم مبهم شده بود. با نگاهی تهی به لبان کوانتین که به لبخندی شیطانی باز شده بود خیره شدم. کلمات بعدی او را به زحمت می فهمیدم. حرف او مهر تاییدی بود بر هر آن چه تا آن لحظه خیالی موهوم می شمردم.
ذهمنم درگیر واقعیتی بود که همیشه باورش داشتم، اما در اعماق سیاه ذهنم، بعد از همه باورها و خرافات، آن را دروغین می پنداشتم. سرپوشی که بر روی وقایع شوم می گذاریم. نفرینی که همواره وجودش را حس می کردم، اما بارقه ای امید در تاریکی وجودم انکارش می کرد.
کوانتین حرف می زد و من در فکر سرنوشت شوم خود بودم. این که بین این عالم جادوگر، قرعه به نام من افتاد و من گرفتار بازی خطرناک سرنوشت و نفرین شدم.
-سنگ طلایی تجلی یه نوع جادوی سیاهه...
سنگ طلایی برایم مهم نبود. نفرین اهمیتی نداشت. مهم آن بود که من دیگر از دست رفته بودم. نفرینی جادویی وجودم را نابود کرده بود.
-هر مدت مشخصی نفرینی رو حواله جادوگر بخت برگشته ای می کنه...
جادوی سیاه... و این شخص بخت برگشته من بودم...
-روند این نفرین تا ابدیت ادامه داره...
و تا ابدیت جادوگرانی مثل من زندگی فلاکت بارانه ای را می گذراندند...
-مگر این که کسی-یکی از همون نفرین شده ها- اون سنگ رو نابود کنه...
نابودش کنم؟ نه... سهم من از این دنيا این نبود... این عدالت نبود که من زندگی ام را ببازم...
به چهره بی احساس کوانتین نگاه کردم. چهره او در برابرم تار شد. از او فاصله گرفتم و از کلبه بیرون رفتم. نسیم خنک شبانگاهی صورتم را نوازش می داد.
دویدم. داغی اشک را بر گونه ام احساس کردم.


نقد شده در تاپيك **بررسي پستهاي دهكده هاگزميد**

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در 1385/9/15 13:24:45
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: *پايين شهر*
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1385 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
صداي گرگينه ها مي آمد . مدتي به آن زوزه هاي گوشخراش گوش دادم و بعد به سمت كلبه اي كه آقاي كوانتين مرا به اونجا برده بود رفتم . در راه به نفرين شدنم فكر كردم ، مي خواستم بدونم اين فقط يه حسه يا آيا من واقعا نفرين شدم ؟ هر كس با من آشنا ميشد چند روز بيشتر زنده نمي ماند ، هميشه بدبخت و بدون پول و بيچاره بودم و روزي نبود سر گرسنه بر زمين نذارم . غرق در افكار غم انگيزم بودم كه فهميدم به كلبه رسيدم . در كلبه رو فشار دادم ، باز نشد . دستم رو توي جيبم بردم و چوب دستي خانم ريچل بوند رو احساس كردم كه در جيبم بود . اين رو به طرف در گرفتم : آلوهومورا !
در باز شد . وارد كلبه ي قديمي شدم و به در نگاه كردم ، صداي تام در گوشم بود : ترسو !
بله واقعا ترسو بودم ، چوبدستي رو به سمت در گرفتم : كولوپورتس !
در با صداي چالاپ چولوپ قفل شد . سردم بود ، از سرما داشتم يخ مي زدم . انگشتام در كفش كهنم سرخ شده بود و گزگز مي كرد . مثل هميشه دلم گرفته بود . به سمت شومينه ي خالي اتاق رفتم كه فقط توش چوب خالي بود . چوبدستي رو به سمتش گرفتم : اينسنديو !
آتيش گرمي روشن شد . يادم نمي آمد تو عمرم اينقدر جادو كرده باشم ! هر وقت به پدرم مي گفتم برام يه چوب دستي بخره ميگفت : بعدا ، الان نه ، پول ندارم .
روي صندالي كنار آتش نشستم و چوبدستي رو روي ميز گذاشتم و به سرنوشت پر از غم بدبختيم فكر كردم ، فكر كردم و فكر كردم ...
به چشماي نيازمند سوزان وقتي از در نونوايي رد شديم ، به روزهايي كه با همون بدبختي و فقر تونستم خوشي بسيار كمي رو كنار مادرم بگذرونم ، به وقتي كه دوسال در آزكابان تحمل كردم ، تحمل آزكابان زياد برام سخت نبود ، تموم عمر من يك آزكابان بود و هر لحظه ي زندگيم يك ديوانه ساز . ديوانه ساز ها روي من اثر نمي ذاشتند ، چون تموم زندگيم مثل اين بود كه هزار تا ديوانه ساز دورمو گرفتن . در همين افكار غم انگيزم بودم كه در زدند . ولي چه كسي اون كلبه متروكه رو ميشناخت ؟ ترسيده بودم . چوبدستي رو بر داشتم تا هركه بود نفرين مرگباري نثارش كنم ، صدايش آمد : آلوهومورا !
در باز شد ، تمام وجودم رو ترس گرفته بود . ولي اون آقاي كوانتين بود . خيالم راحت شد .
كوانتين : سلام ويل ، ترسيدي ؟
رنگ و رو حفظ كردم و گفتم : نه ، اصلا .
بعد دوباره پرسيدم : آقاي كوانتين جريان اين سنگ طلايي چيه ؟ من يه آدم نفرين شدم ، چرا فقط من مي تونم اون سنگ رو گير بيارم ؟
كوانتين : براي همين تو ميتوني اون سنگ رو گير بياري ، چون هر كسي با نفرين سنگ طلايي نفرين شده باشه مي تونه طلسم اونو بشكنه !
دنيا رو سرم خراب شد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[
Re: *پايين شهر*
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 20:01
نمایش جزئیات
آفلاین
نمی دانم چرا این گونه بود زیرا که هر کس با من آشنا می شد چند ماهی بیشتر زنده نمی ماند . می دانم که هر کسی به جای من بود با آخرین سرعت از آنجا دور می شد اما من شاید دیگر به اتفاقات ناگوار عادت کرده بودم . در این هنگام وقتی از پنجره به بیرون نگریستم متوجه شدم که دو مرد با لباس های به رنگ تیره به سمت جنگل کوچکی که در پشت مزرعه قرار داشت در حال دویدن هستند.
وقت تا را تلف نکردم و قبل از آنکه از در بیرون روم چوب دستی خانم بوند را از روی میز برداشتم . نباید می گذاشتند آن دو فرار کنند.
پا به پای آنها با آخرین سرعت در حال دویدن بودم . آن دو که متوجه تعقیب من شده بودند بارانی از نفرین های مختلف را به سمت من نشانه می رفتند . در همین هنگام مسیرشان را به سمت رودخانه کج کردند . صورت هایشان را بسته بودند و من تنها توانستم بفهمم که یکی از آن دو میان سال است چرا که نمی توانست به خوبی بدود . وقتی در پشت یک تنه درخت سنگر گرفتم تا طلسم صورتی رنگ به من نخورد دیدم که آن طرف درست کمی جلوتر درکنار رودخانه یک قایق کوچک با دو پاروی پوسیده انتظار آن دو را می کشد . چوب دستیم را بالا آوردم و وردی خواندم اما آن هیچ عکس العملی نشان نداد . بار دیگر ورد را تکرار کردم اما چوب دستی همان طور خشک و سرد و سنگین در دست هایم قرار داشت . حال می توانستم در این لحظه اعتراف کنم که ناتوان ترین موجود روی زمینم!
چوب را با عصبانیت به کناری افکندم و به سمت آن دو که هم اینک در حال هل دادن قایق از روی گل های کنار رودخانه به داخل آن بودند دویدم .همان طور که در حال دویدن بودم به ناگاه کنده درختی را نادیده گرفتم . پایم به آن برخورد کرد و با شدت به روی زمین افتادم . در این هنگام آن دو را دیدم در حالی که از ساحل دور می شدند به من می خندند . تمام صورتم گلی شده بود!
آن یکی چوب دستیش را بالا آورد تا مرا از این سرنوشت غم انگیز و آشفته برهاند اما دیگری دست او را پایین آورد و چیزی زمزمه کرد . نمی دانم چطور اشک هایم جاری شد . من داشتم به تلخی می گریستم !
درست یادم نیست که چه مدت آنجا بودم اما مطمئن بودم که دیگر قادر نیستم به مزرعه بازگردم . حالا دیگر خورشید در حال غروب کردن بود . من آنجا ، تنها در میان انبوهی از درختان . باید آتشی روشن می کردم .
با حالتی نذار و لنگ لنگان کمی هیزم جمع کردم.با فرا رسیدن شب در دور دست صدای زوزه هایی به گوش می رسید. نگاهی به ماه که امشب کامل بود افکندم . این بار با وحشت به نوای آن صداهای غریب گوش سپردم . گرگینه ها ...

این داستان ادامه دارد...!!!

___________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: *پايين شهر*
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1385 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
باوراین پیشتهاد مشکل بود چرا که چیزی در اعماق قلبم به من نوید روزهای تاریکی را خبر می داد!
دو روز رو تو مزرعه سخت كار كردم. اما در عوض فقط روزي يك قرص نان و چند عدد سيب زميني خام براي غذا بهم ميدادند. مجبور بودم براي خوردن غذا آتشي روشن كنم و سيب زمينيها را كباب كنم و با نان بخورم. با خود فكر كردم كه اين نامرديست. دو روز است كه با تمام توان كار ميكنم اما غذايي كه من بدان مستحق بودم بهم داده نميشد. و اين براي من نا آشنا نبود. من بدين وضع عادت داشتم. من يك نفرين شده بودم.

صبح روز سوم با صداي بانگ خروس از جا بلند شدم. هنوز هوا روشن نشده بود. از انباري كه در آن زندگي ميكردم بيرون آمدم. و به سمت كلبه پير زن رفتم.هنوز دود كمي از دودكش كلبه پيرزن بيرون مي‌امد.
كلبه را دور زدم تا وسايل كارم را كه در عصر ديروز آنجا گزاشته بودم بردارم.

در پشت كلبه و از پنجره نور و روشنايي fi بيرون ميتابيد. مشخص بود كه پير زن بيدار است.

ويل به سمت در ورودي رفت تا با پيرزن در مورد دستمزدش صحبت كند.
در زد. اما صدايي نيامد. دوباره در زد. باز هم صدايي نيامد.دستگيره در را چرخاند. وارد حال شد. به سمت اتاق پشتي رفت كه فكر ميكرد پيرزن آنجا باشد.

پشت در ايستاد و دوباره در زد. باز هم صدايي نيامد. گلويش را صاف كرد و گفت:
خانم. ببخشيد خانم. چند لحظه با شما كار داشتم.

اما باز هم هيچ صدايي از درون اتاق نيامد.نگران شد. در را باز كرد و وارد اتاق شد.

از صحنه اي كه در روبرويش ميديد شوكه شد. سرر جايش ميخكوب ايستاده بود و به جنازه پيرزن هاج و واج نگاه ميكرد.

اين ديگر چه مصيبتي بود كه بر سرش نازل شده بود. واقعا يك فرد نفرين شده و بود. از خودش بدش ميامد.

ادامه دارد........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.