اخر سر پرفسور ویکتور مانده بود و چندتا پیچ و مهره و قوطی کنسر و اشغال جمع کن پرفسور ویکتور همان طور که روی زمین زانو زده بود اهی کشید و به اشغال جمع کنی کمک کرد تا اشغالا رو جمع کنه(البته یکی از گالیون های لودو که یادش رفته بود برداره رو هم برای خودش گرفت)
در تالار عمومی راونکلا
همه خسته و ولو بودند بعضی ها روی کاناپه لم داده بودند و خمیازه میکشیدند و بعضی ها هم رسما خوابیده بودند اما شگفتا که پنه لوپه خسته نبود پس با صدای بلند و رسایی گفت:بیاید تا برای اینکه همیشه تالار مون تمیز بمونه برنامه ریزی کنیم
اما داد و هوار همه به هوا رفت حتی چند تایی طلسم به طرفش شلیک شد اما او جا خالی داد و تسلیم شد دیگه ملت کم کم به سوی خوابگاهایشان حرکت کردند اخرین نفر که خود پنه لوپه بود قبل از رفتنش متوجه گرلت بود که روی صندلی مخصوصش جلو ی شومینه لم داده بود و با نگاه خسته اش به اتش زل زده بود پنه لوپه کمی به او نزدیک شد و پرسید:گرلت تو نمی خوای بخوابی؟
گلرت هم بدون اینکه چشمش را از اتش بردارد بدون هیچ گونه رو در بایستی و پنهان کاری گفت :منتظر یه پیغامم
پنه لوپه هم بدون اینکه فضولی کنه شانه هایش را بالا انداخت و گفت:شب خوش
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



من از وقتی از خاک بیرون اومدم تنها بودم. بابامو گاو خورد... مامانمم... 

)
)






یعنی شما تو فیلما ندیدین ملت برای دوستشون چطور جونشون رو به خطر میندازن؟ شما ها دیگه کی هستین!!



