رودلف : وای خسته شدم چی شده مگه ؟
بلیز : ای بابا ما رو اول صبحی کجا داری میکشونی ؟
لارا : حالا بیاین !
لارا و رودلف و بلیز و دراکو با سرعت وارد کافه جادوگران شدند و مدتی بعد هوکی که کاملا از نفس افتاده بود دنبال آنها وارد شد .
کافه برعکس همیشه بسیار خلوت بود . تنها در گوشه ای عده کثیری از مرگخوار ها جمع شده بودند و انگار منتظر چیزی بودند ! در گوشه دیگر کافه گارسن روی مبلی نشسته بود و داشت زار زار گریه میکرد .
همه مرگخواران با شور و شوق به دلایل نامعلومی منتظر چیزی بودند .
دراکو : لارا چه خبر شده ؟
بلیز : چرا ما رو این وقت صبح اینجا آوردی !
بارتی که از قبل اونجا بود : آخه قراره که .....
لارا : نگو مزش میره !
همگی با تعجب به هم نگاه کردند . ناگهان دری در گوشه سالن باز شد و همه با حیرت به چهار مرد نگاه کردند که داشتند از آن خارج میشدند . بلافاصله همه ساکت شدند . فقط صدای گریه های گارسن بود که سکوت را میشکست .
بلیز با حیرت به آن چهار نفر نگاه کرد و بلافاصله دهنش از تعجب باز ماند . دقیقا در وسط آنها آلبوس دامبلدور قرار داشت که در حالی که دستبند بهش زده بودند و صورتش را شطرنجی کرده بودند داشتند او رو به زور از آنجا میبردند همه با تعجب نگاهی به هم کردند . بلافاصله همگی که دوزاریشون افتاده بود که برای چی اونجا جمع شدن شروع به مسخره کردند دامبلدور کردند و به سمتش چیز میز پرتاب کردند . دامبلدور در حالی که تقلا میکرد فریاد زد : ولم کنین شما دیگه کی هستین ؟ من کاری نکردم
یکی از مامورین فریاد زد : کار نکردی تو نماد فساد هستی ! پیر مرد جلف خجالت نمیکشی با این سن و سالت به جوونای مردم چی کار داری !
دامبلدور فریاد زد : نه منو نبرین قول میدم به همتون........
یکی دیگر از مامورین : تا ریشات رو از ته نکندم ساکت شو !
بلافاصله دامبلدور ساکت شد گویی در دنیا آرزویی به جز ساکت شدن نداشت .
جمعیت مرگخواران با دیدن این صحنه با شور و هیجان بیشتری شروع به هو کردن دامبلدور کردند . لارا که با خودش یک سبد میوه آورده بود دائم به سمت صورت دامبلدور میوه پرتاب میکرد که البته هیچ کدومشونم به هدف نمیخورد
دامبلدور از دیدن چنین صحنه هایی با خشم گفت : خجالت بکشید من هم سن بابا بزرگتون هستم ! من .......
در همون لحظه یک گوجه فرنگی بزرگ از طرف یکی از مرگخواران به سمت دامبلدور پرتاب شد . گوجه فرنگی یکراست داخل دهان دامبلدور شد و دامبلدور نیز مجبور شد به جای اینکه حرفش را تمام کند آن گوجه فرنگی را درسته قورت بدهد
دامبلدور از این رفتار مرگخواران بسیار عصبانی شد به همین دلیل خواست به سمت آنها حمله کند اما مامورین مانع او شدند و به همین دلیل دامبلدور شروع به مقاومت کرد .
بالاخره بعد از مدتی دعوا و داد و فریاد مامورین توانستند دامبلدور رو در حالی که تمام صورتش بخاطر کتک خوردن کبود شده بود از آن جا خارج کنند و مرگخواران که از دیدن این صحنه بسیار خشنود شده بودن شروع به تشویق آنها کردند .....
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


يه كاري نكن همين جا تو رو هم مثل مرگخوارات قورت بدما!(به امضام نگاه كنيد!)