جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

43 کاربر(ها) آنلاین هستند (31 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
42 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 2 بهمن 1384 16:49
نمایش جزئیات
آفلاین
لارا : بدو یین ! بدویین !
رودلف : وای خسته شدم چی شده مگه ؟
بلیز : ای بابا ما رو اول صبحی کجا داری میکشونی ؟
لارا : حالا بیاین !
لارا و رودلف و بلیز و دراکو با سرعت وارد کافه جادوگران شدند و مدتی بعد هوکی که کاملا از نفس افتاده بود دنبال آنها وارد شد .
کافه برعکس همیشه بسیار خلوت بود . تنها در گوشه ای عده کثیری از مرگخوار ها جمع شده بودند و انگار منتظر چیزی بودند ! در گوشه دیگر کافه گارسن روی مبلی نشسته بود و داشت زار زار گریه میکرد .
همه مرگخواران با شور و شوق به دلایل نامعلومی منتظر چیزی بودند .
دراکو : لارا چه خبر شده ؟
بلیز : چرا ما رو این وقت صبح اینجا آوردی !
بارتی که از قبل اونجا بود : آخه قراره که .....
لارا : نگو مزش میره !
همگی با تعجب به هم نگاه کردند . ناگهان دری در گوشه سالن باز شد و همه با حیرت به چهار مرد نگاه کردند که داشتند از آن خارج میشدند . بلافاصله همه ساکت شدند . فقط صدای گریه های گارسن بود که سکوت را میشکست .
بلیز با حیرت به آن چهار نفر نگاه کرد و بلافاصله دهنش از تعجب باز ماند . دقیقا در وسط آنها آلبوس دامبلدور قرار داشت که در حالی که دستبند بهش زده بودند و صورتش را شطرنجی کرده بودند داشتند او رو به زور از آنجا میبردند همه با تعجب نگاهی به هم کردند . بلافاصله همگی که دوزاریشون افتاده بود که برای چی اونجا جمع شدن شروع به مسخره کردند دامبلدور کردند و به سمتش چیز میز پرتاب کردند . دامبلدور در حالی که تقلا میکرد فریاد زد : ولم کنین شما دیگه کی هستین ؟ من کاری نکردم
یکی از مامورین فریاد زد : کار نکردی تو نماد فساد هستی ! پیر مرد جلف خجالت نمیکشی با این سن و سالت به جوونای مردم چی کار داری !
دامبلدور فریاد زد : نه منو نبرین قول میدم به همتون........
یکی دیگر از مامورین : تا ریشات رو از ته نکندم ساکت شو !
بلافاصله دامبلدور ساکت شد گویی در دنیا آرزویی به جز ساکت شدن نداشت .
جمعیت مرگخواران با دیدن این صحنه با شور و هیجان بیشتری شروع به هو کردن دامبلدور کردند . لارا که با خودش یک سبد میوه آورده بود دائم به سمت صورت دامبلدور میوه پرتاب میکرد که البته هیچ کدومشونم به هدف نمیخورد
دامبلدور از دیدن چنین صحنه هایی با خشم گفت : خجالت بکشید من هم سن بابا بزرگتون هستم ! من .......
در همون لحظه یک گوجه فرنگی بزرگ از طرف یکی از مرگخواران به سمت دامبلدور پرتاب شد . گوجه فرنگی یکراست داخل دهان دامبلدور شد و دامبلدور نیز مجبور شد به جای اینکه حرفش را تمام کند آن گوجه فرنگی را درسته قورت بدهد
دامبلدور از این رفتار مرگخواران بسیار عصبانی شد به همین دلیل خواست به سمت آنها حمله کند اما مامورین مانع او شدند و به همین دلیل دامبلدور شروع به مقاومت کرد .
بالاخره بعد از مدتی دعوا و داد و فریاد مامورین توانستند دامبلدور رو در حالی که تمام صورتش بخاطر کتک خوردن کبود شده بود از آن جا خارج کنند و مرگخواران که از دیدن این صحنه بسیار خشنود شده بودن شروع به تشویق آنها کردند .....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: شنبه 1 بهمن 1384 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور صبح سرحال از خواب بیدار شده بود و مشغول تلامس پرهای ققنوس خودش بود که یک دفعه در باز شد و گارسون با عجله وارد اتاق شد !!
- قربان ... قربان ... بد بخت شدیم !! آسلامیا ... بد بخت شدیم !!
دامبلدور بدون هیچ توجهی به گارسون نگاه میکرد و باز هم میخواست همون متانت خودش رو حفظ کنه .
- خوب عزيزم آروم باش ... این آسلامیا همیشه حرف منطق رو قبول دارن ! ناراحتی نداره که ... اگرم جواب نداد با یه سلام همشون خر میشن !
- اما پروفسور این دفعه کله گندهاشون رو فرستادن !! میگن که شما در زمینه اکستازی کار میکنید و درخواست این مستحجنات رو به اجنبیها دادید !!
دامبلدور کمی به خودش اومد و ققنوس رو از میله خوابش بلند کرد و روی تخت گذاشت و با غرور به سمت مامورين حرکت کرد .
- سلام به همگی ماموران وظیفه شناس !
- سلام العلیکم پروفسور !
- به به انکل عزيز ! بعد از مدتها چشممون به جمال شما روشن شد ... سلام العلیکم
- سلام العلیکم و رحمه الله آلبوس !! این بی ناموسی ها چیه که خبر دادن ؟؟! اکستازی ؟ وای ...
آلبوس لبخند ملیحی زد و در حالی که موضوع رو به شوخی گرفته بود گفت : خوب مگه ما دل نداريم انکل جون !!
مامور سوم بلافاصله مطالبی رو یادداشت کرد .
- خب ... نوشتی این اعتراف رو دیگه تام ؟!
- بله قربان ... به سه حالت کتبی ، صوتی و تصويری این اعتراف ثبت شد .
آلبوس کم کم داشت تعجب میکرد ولی باز هم به سلام و صلوات متوسل شد .
- تام عزيز ... ماشاءالله ... چه قدر بزرگ شدی برادر ! سلام العلیکم و رحمه الله ...
- سلام العلیکم و رحمه الله و برکاته پروفسور !!
تام دست بندی رو به دست آلبوس زد و اون رو به سمت در خروجی کشوند .
آلبوس کم کم داشت قاطی میکرد و دلیل این کارها رو نمی فهمید .
انکل دفترچه خودش رو در اورد و به صفحه تاريخ بی ناموسی رفت و آمار و ارقام اون رو نگاه کرد : فکر میکنم آلبوس چهار سال حبس رو شاخت باشه !! میتونی از همین جا از دنیای جادو و دوستات خدافظی کنی !! بی جامه پارتی راه میندازی ... !؟
آلبوس قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه باز داشت شد و به آزکابان فرستاده شد .
( دوستان داستان رو عوض کنید خواهشا ... اینم برای تغییر موضوع نوشتم که این تاپیک که خیلی مفیده راه میوفته )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
كلوپ جادوگران
ارسال شده در: جمعه 25 آذر 1384 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
**روز بعد***

همه روبروي جايگاه رقص ايستاده اند و به سخنان گرنبهاي دامبلدور(!) گوش ميكنند.

دامبلدور:بله عزيزان من!شما اميدهاي من هستيد.شما كساني هستيد كه در آينده بايد در مقابل لرد ولدمورت پليد بايستيد.شما بايد از الان شاد باشيد تا بعدا ياس و نااميدي اي كه از زندانبانان آزكابان به طرف شما مي آيد به شما نفوذ نكند.پس بياييد بخنديم و شاد باشيم!...اين شما و اين هم كلوپ جادوگران!

همه هوراي بلندي ميكشند و دامبلدور از روي سن به پايين مياد و به اطاق پشتي ميره تا كمي استراحت كنه.
در اطاق يك تختخواب سلطنتي زيبا گذاشته شده بود كه مخصوص خوابيدن دامبلدور بود.
از تويه سالن صداي آهنگ و بيس و جيغ و داد و هورا و كف مياد!!
دامبلدور:اه!...اينا اگر گذاشتن ما يه روز كپه مرگمون رو درست و حسابي بزاريم!

و بلند ميشه و يه شيشه كامل قرص خواب آور ميندازه بالا!
همون موقع گارسون كلوپ در رو باز ميكنه و وارد اطاق ميشه.
گارسون:قربان قربان! يه نفر اومدن و ميگن با شما كار دارن.
دامبلدور:كي؟
گارسون:نميدونم قربان!...فقط گفتن ميخوان شمارو ببينن.
دامبلدور:وايستا الان اومدم!

گارسون از اطاق بيرون ميره و دامبلدور رداش رو ميپوشه و در حالي كه چشماش باز نميشه از اطاق بيرون مياد.
مردي با شنل سياه پشت پرت ترين ميز سالن نشسته بود.
دامبلدور به سمت مرد ميره و مرد ناشناس از جاش بلند ميشه و شروع ميكنه با دامبلدور خوش و بش كردن.
دامبلدور با گيجي هر چه تمام تر:ببخشيد!امرتون؟
مرد ناشناس:شنيدم اينجا دوباره راه افتاده.راستش ما يه شركت داريم كه در اين موارد به درد ميخوره.ما پخش كننده انواع قرصهاي توهمزا هستيم و اگر اشكالي نميبينيد براي عقد قرارداد اومدم!!
دامبلدور:طرز استفادشون چه شكليه اون وقت؟
و پلكهاشو رويه هم ميزاره!
مرد ناشناس از اين حركت تعجب ميكنه و حرفي نميزنه.
دامبلدور:شما بفرماييد!من گوش ميدم!
مرد ناشناس:بله!...خب...شما بايد اينهارو در نوشيدني هاي غيرمجازتون بريزيد تا اثرش بيشتر و بهتر باشه!
دامبلدور:عاليه!...خوبه!....مزنش(مزنش=مزنه اش=قيمتش)؟
مرد ناشناس:حالا با هم كنار ميايم!

**فردا صبح زود**
سه نفر با لباسهاي شخصي و باكلاس با عينكهاي آفتابي به سمت كلوپ پيش ميان!
به نظر ميرسه دوباره شوراي آسلاميون ميخواد گيزر دادنهاش رو شروع كنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 23 آذر 1384 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
اون .... خواهر .... منه!

همه سرا بر می گرده همه ی چشا گشاد می شه همه ی دهنا باز می شه و همه در جا خشکشون می زنه! همه در جا می یوفتن!

هری سریع به طرف دختر می ره گیلدی رو می زنه کنار و نگاهی با قیافه ی گیلدی خشک شده می کنه پرتش می کنه رو زمین دختر رو می زاره رو کولش و می برتش ناکجا آباد!

بعد از یک ساعت همه از حالت خشکی در می یان و دنبال دختر می گردن ولی دختری نیست!

دامبلدور سریع چوبدستیشو در می یاره و فرمان می ده : دزد دزدی بزرگ پاتر از تو انتظار نداشتم اعضا به پیش گیلدی به کیش!

همه مصمم کنار هم می ایستن و شروع به رژه رفتن می رن
ناگهان در بازمی شه و سه دختر دفتر به دست می یان جلو!

دخترا جیغ: وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای و همه می ریزن رو گیلدی

دامبلدور سری تکون می ده و چودستیشو می گیره طرف گیلدی و سه دختر و می گه: پاکسازیوس! و ناگهان همشون غیب می شن

دامبلدور با خودش فکر می کنه: هومک خوبه این اکبر پاتر و باقالی پاتر و جیگر پاتر هم به دیاری پاکی بفرستم!

چوبدستیشو در می یاره و می گه: پاکیوس

بعد قدم زنان خودشو به کلوپ می رسونه قابل به ذکره ماجرای دزدی و پاتر رو فراموش کرده!

در کلوپ رو باز می کنه هوایی شدید می یاد بیرون دامبلدور خودشو به زور تو می کنه و ناگهان می بینه پاتر با دختره در حال رقصه و گیلدی در حال امضا دادن و دخترا در حال غش کردن و اکبر و بقیه هم در حال چرخش زدن!

دامبلدور با خودش: همه همه رو کاکوچ می کنن عجب چه مشکوک!

گیلدی از وسط داد می زنه: هویییییییییییییییییییییی تیکه رو ندوزد

فلور خودشو می ندازه وسط و با چکش می زنه تو سر گیلدی و می گه: ای بزرگوار هر چی می خوای تیکه بگو

دامبلدور با تعجب سرتا پایه خودشو نگاه می کنه که چطور افکارش درز پیدا کرده که ناگهان یک مانیتور رو سرش در حال چرخشه می بینهو هرچی فکر می کنه اونجا می نویسه!

دامبلدور با خودش: اینجا هم این نت دست از سر ما بر نمی داره!
اینجا هم نت دست از سر ما بر نمی داره

ناگهان همه گوجه از تو جیبشون در می یارن و می زنن به مانیتور! و با فریادی بلندتر از فریاد سرژ می گن: دامبلدور هویجه مثل گوجه گیجه

فلور این وسط نخود می شه و می گه : به من ربطی نداشت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 آذر 1384 06:17
نمایش جزئیات
آفلاین
كالين:ديگه بازي تمومه گيلدي...اون روز كه منو از مديريت بر داشتي بايد فكر الان رو مي كردي!!!!...آواداكداورا...
گيلدي:زرشك..من ده تا هوركراكسس دارم جيييگر..سوراخيوس!!!
يه سوراخ ظاهر ميشه و گيلدي ميپره توش!!

كمك....كمك....داره مي ميره......
آلبوس:يعني كي مي تونه باشه اين موقع شب؟!!!!!!!
اكبر پاتر از در مياد تو......
كمكم كنيد داره ميميره......

دو ثانيه بعد...كوچه ي دياگون......مغازه عضو هاي ارزشي(جيگركي اكبر پاتر و دوستان)!!!!
اكبر پاتر:نه ستاره تو نبايد بميري......
آهنگ ملايمي در فضا در حال پخش شدنه........


"آي ستاره ،‌ آي ستاره..........بي تو شب نوري نداره....بذار از نفس بيفتم....تويي تنها راه چاره"

آلبوس:چاره اش يه تنفس مصنوعيه.آلبوس خم ميشه تا تنفسو شروع كنه..
كالين:نه.......اكسپليارموس آسلاميوس...

آهنگ بطور ممتد در حال پخش شدنه.......
"......اين ستاره تا هميشه.......تورو ياد من مياره"

آهنگ عوض ميشه........
"تو آسمون شب تو بودي......ستاره من تو بودي.....اسم تو هست ستاره....بيا پيشم دوباره....اون موهاي مشكيت منو كشت.......چشماي زيبات منو كشت.........."

آلبوس:من ديگه طاقت ندارم...
ديد..ديد...ديد(شماره گيري با موبايل)
"الو گيلدي سريع بيا اينجا....يه تنفس اورژانسي داريم"

يه سوراخ بزرگ تو سقف ايجاد ميشه و گيلدي از سقف ميفته پايين...
آلبوس:شروع كن گيلدي.اميدمون به توئه!

"صبر كنيد....اون خواهر منه....."
همه به هري پاتر كه كنار در ايستاده بود خيره ميشن.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين
كلوپ جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 13 آذر 1384 02:35
نمایش جزئیات
آفلاین
توضيح:دوستان!
چرا هميشه پستهاي خنده دار؟
يه بارم پست جدي!
-------------------------------------------------------------------------
از شدت نور خورشيد ميشه فهميد كه حدوداي ظهره.كلوپ كاملا خلوته و به غير از كاركنان و دو سه نفر كس ديگه اي اونجا نيست.

-يه دونه نوشيدني غيرمجاز!
-شما چي ميل دارين؟
-واسه منم يه دونه نوشيدني غيرمجاز بيار!
-چيز ديگه اي ميل ندارين؟
گارسون با علامت منفي هر دونفر مواجه ميشه و به سمت بار ميره تا نوشيدني هارو آماده كنه.

**درون بار**
گارسون خم ميشه تا نوشيدني هارو از پايين بار برداره كه ناگهان صداي به هم خوردن چندين چيز سكوت كلوپ رو ميشكنه و گارسون حول ميشه و ميزنه تمام نوشيدني هاي اون زير رو ميندازه رويه خودش!

**بيرون بار**
سوراخ معروف كلوپ گشادتر از بقيه مواقع شده!
دو سه ميزي بر روي زمين افتاده اند و پايه ي يكي از صندلي ها شكسته.
فردي با موهاي ژوليده بر روي زمين پخش شده.بلند ميشه و اول دستي به موهاش ميكشه و بعد خاك كتش رو ميگيره و بعد كتش رو مرتب ميكنه و بعد با لبخندي مصنوعي به راه خودش ادامه ميده تا به بار برسه.
در بين راه اون دو سه نفري كه اونجا بودند غش ميكنند(نكته:همه زن بودند!)....بله!...شك نكنيد كه گيليديه!
گيلدروي:جوووووون!....عجب سوراخاي نازي!
و به سوراخهاي روي صندلي ها اشاره ميكنه!

گارسوني كه مست شده بود(نكته آسلامي:اين مست شدن يك اصطلاحه و معني بدي نداره!!)هم زمان با امدن گيليدي بلند ميشه.
گيليدي:هي!سلام گارسون!بوگو بياد!
گارسون:عجب توهمي!
گيليدي:چي ميگي تو؟...بوگو رئيست بياد!
گارسون سوت زنان از كلوپ به سمت بيرون ميره!!!

گيليدي:عجب گيري كرديما!اين دامبلدورم عرضه نداره دو نفر درست و حسابي رو استخدام بكنه!

همون موقع در كلوپ با شدت هر چه تمام تر باز ميشه و حدود 20 نفر ميريزن تو!
از كوله پشتيهاشون معلومه كه رفته بودن كوه.همه وارد ميشن و دخترا تا گيليدي رو ميبينن همه غش ميكنن!
پسرا هم كه به گيليدي حسادت كرده بودند به صورت بدي بهش نگاه ميكنن.

گيليدي:ببينم كسي تنفس مصنوعي نميخواد؟!
پسرا همه با هم:من من من من من!!!
گيليدي:بيا بقل عمو!!! :bigkiss: :bigkiss: :bigkiss:

*دقايقي بعد**
تمامي پسرها كه حسابي تنفس مصنوعي گرفته بودند از در كلوپ ميرن بيرون و ميمونن دخترايي كه كف كلوپ افتاده بودند!
گيليدي:خب از كدوم شروع كنم؟!
-هووووي!گيليدي!تنها تنها؟
گيليدي:هوووم؟...كي؟؟....كو؟
همون موقع مودي دم در كلوپ ظاهر ميشه و با ژستي نامعقول ايستاده است.
گيليدي:زيپتو ببند!
مودي نگاهي به زيپ شلوارش ميكنه و لبخندي تمسخر آميز ميزنه!
مودي:اينو گذاشتم كه سرعت عملم بالا بره!
گيليدي:كه اينطور!

ناگهان در كلوپ اين دفعه با شدت بيشتري باز ميشه و بعد از صداي ترق وحشتناكي از جا كنده ميشه!

گيليدي:حاج كالين!!
----------------------------------------------
ببخشيد اگر بد شد!
بابا يه ذره خوب بنويسين آدم بتونه ادامش بده!(ناظر جون پستاي كوتاه و مسخره رو بزن شپلخ كن!)
ممنون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: جمعه 11 آذر 1384 20:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشین اگه بد نبشتم
--------------------------------------------------------
خلاصه همه جوگیر شده بودن همه داشتن با آوریل میخوندن نمره بیست کلاس و نمیخام من تو رو میخام .....
اندرو میاد تو میبینه هر کی به هر کیه چند نفر غش کردن بقیه دارن میرقصن دامبلدور با یه دختر کوچولو و لردم دلره اون وسط با مادام رزمرتا قر میریزن اندرو هم که میبینه اینتوریه یه معجونی از جیبش در میاره میخوره بعدشم میره وسط آهآه بیا بالا بعدش تو بی حواسی دسته فلور که غش کرده زیر پاش له میشه نگا میکنه میبینه اون به هوش اومده بلندش میکنه و شروع میکنن با هم رقصیدن خلاصه یه کم میگذره یه دفه میبینن اندی داره بدو بدو میره به سمت دستشویی میره تو میبینه همه پرن میگه : جونه مادرتون بیاین بیرون مردم به خدا مثل اینکه معجونه اشتباهی بود اهممممممم
میبینه نمیتونه طاقت بیاره میره تو یه دستشویی زنونه آخیش راحت شدم (صداهایی هم میاد که میدونین)
میخاد بیاد بیرون که ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زنده باد لرد سیاه تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: جمعه 11 آذر 1384 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی این ماجراها برای اینا که اینجا گفتن بود حالا منم بازی

آخه فلور باید همیشه تو کافه ها و رقص و آوازا باشه دیگه !

همون بوق های مرلین سر و صورت همه رو کثیف می کنه تنها یک لکه ی کوچیک به دامن فلور اصابت می کنه و...
فلور: جیغ
نه نه نه وای نه لباسم لباس نازینم لباس دوست داشتیم زندگیم نه نه

ناگهان بیل با مهربانی دستشو دور شونه ی فلور می یاره و می گه عزیزم چرا نگارنی تا هست لباس هست برو لباستو عوض کن! مشکلی نداره که
ومن بلند می شم و می رم لباسی به رنگ آبی می پوشم و دوباره می یام

حالا آوریل رفته وسط و داره آوازی می خونه و همه در حال بزن و برقص فلور اول با بیل وارد جمع می شه و همینطور همه ی خانم ها وارد می شن و با آقایون و هی خانمهاجاشونو با جانم دیگه ای عوض می کنن و با یک آقا دیگه می رقصن
یکدفعه فلور بعد از اینکه جاشو با خانمی عوض می کنه خودشو خودشو خودشو جلوی گیلدی می بینه و گیلدی بدون مقدمه شروع بع تنفس مصنوعی می کنه و فلور هنوز نفهمیده چه خبره دوباره خانم ها دست به دست می شن و فلور ناگهان با ولدمورت روبه رو می شه و درجا ایندفعه غش می کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
Re: كلوپ جادوگران
ارسال شده در: جمعه 11 آذر 1384 11:11
نمایش جزئیات
آفلاین
اين پست رو تصور كنين سرژ زده
__

همه دخترا غش ميكنن...يه پسر گوشه كلوپ كه يك اينه تو دستشه و داره گونه هاشو ميده بالايي غش ميكنه...
پسر ها اطراف رو نگاه كردند تا گيلدروي رو ببينند...ولي به حاي آن شخصي خوشتيپ،زيبا،ارزشي،سفيد،يه پارچه گوشت(!)،و در آخر قويترين بيناموس قرن «السامور پاراگات» رو ميبينن...!

ولدمورت در گوش دامبل:پس سرژ چي گفت؟كه برادر حميد داره ريش هاي السامور رو ميزنه؟
دامبلدور:توهم زده بوده...!سرژ عادتشه كلا هر وقت از دستشوي برميگرده دچار توهم ميشه

پسر ها از فرصت استفاده كرده و با دختر هاي بيهوش سخت وارد گفتگو ميشن...!بعد از نيم ساعت دوباره شروع به رقص ميكنن...!
هر نفر نوبتيمياد وسط هليكوپتري ميزنه...!
زاخي:مرلين..نوبت تو اه...بيا وسط...
مرلين با چهرهاي در هم رفته:اخه الان در وضعيت مناسبي نيستم...احساس ميكنم دوباره نياز به...
ملت:اهههه..بيا ديگه...
و مرلين راضي ميشه بياد هليكوپتري بزنه...در اواسط هليكوپتري زدن ناگهان فشار بيش از حد مواد درون روده بزرگ و كوچك را احساس ميكنه...به دليل سرعت زياد در اين حالت هليكوپتري زدن حد اقل بايد 1 ساعت تلاش كنيم تا بايستيم...
مرلين در حال چرخش:اووووويي...ششششششششششتتتتتتتتتت
و مواد مغذي درون شكم او از مجراهاي خروجي بصورت فواره وار خارج شده و چون او در حال چرخش است به تمام نقاط كلوپ پاشيده شده...و به لباس همه كود بخشيده...!
مرلين هعمينجوري در حال هليكوپتري زدن خودش رو به درون دستشويي پرت ميكنه...!
همه بيخيال اين ماجرا دوباره شروع به رقص ميكنن...!
ولدمورت كه لباسش تمام (---بوق---) شده در گوش دامبلدور:آلبوس..فكر كنم يكي داره بيرون كلوپ صدات ميكنه...برو كارت دارن...كارت تموم شد دنبال نخود سياه هم بگرد...!
دامبلدور خارج ميشه...
نور كم ميشه . تمام شمع ها سوسو ميزنن...همه با چهرهاي مشكوك ميرقصن...شمع هاي قرمز خاموش ميشه...سياهي همه جارو فرا ميگيره...!
صداي جيغ پسري مياد...!آرام آرام محيط با نور سبز روشن ميشه...شمع ها به جاي نور قرمز ،به سبزي روشن ميشن...
همه از رقص دست كشيدن و پسري در وطي از درد به خورد ميپيچه...و گه گاهي «اي بيناموس..» از دهانش بيرون مياد...!
صداي بيروح ولي تاثير گزار ولدمورت مياد:ديگه كافيه...!
با قدم هاي محكم خودش رو به وسط جمعيت همونجاي كه مرلين هليكوپتري ميزد ميرسونه...!با حركتي ناگهاني چوبدستيش رو در مياره و به سمت پسر ميگيره
ولدمورت:اسميت..بايد به بختت اميدوار باشي كه اولين نفري كه در اينجا توسط من شكنجه ميشي...كروشيو...!
زاخارياس اسميت از درد به خود ميپيچه...صداي زوزه مانندي از خودش بيرون ميده...!
ولدمورت:هيچ فكر نميكردم كه اجراي چنين نقشه اي تا اين اندازه سخت باشه...!واقعا دلم براي دامبلدور ميسوزه كه شماهارو تحمل ميكنه...!
كمي راه ميره...با هر قدم عده ي مرگخواران تعظيم ميكنن...محفلي ها خودشون رو عقب ميكشن...ترس و وحشت در چهره اونا موج ميزنه...شكه شدن باعث ميشه كه توان فرار نداشته باشن...!شايد هم ترس از مرگ نميگزاره فرار كنن...!
ولدمورت سرش را به طرف بالا مياورد و با بيني خود هوارا با مكشي قوي بود ميكشد...!و آرام سرش را پايين مياورد و به اعضاي محفل نگاهي ميكند...!
ولدمورت:اوهوم...درست فكر ميكردم...بوي اكس...شما زير دستهاي دامبلدور خواستيد با اكس و مواد غير مجاز و وعده وعيد هاي بي ناموسي مرگخواران منو ضعيف كنين..!و من نميگزارم...!
سرخي چشمان ولدمورت به سياهي رفت...!چوبدسيش را به طرف گوشه اي برد كه اعضاي محفل در آن خود را جمع كرده بودند...!دهانش را باز كرد...!
ولدمورت:شمارا به درك ميفرستم...بندريوس مكزيمم...!
همه جا روشن ميشه دوباره...رقص نور به اوج خودش ميرسه...!همه با آخرين توان خود ميان وسط بندري ميزنن...ولدمورت هم در وسط با چهره اي خندان دستاش را با حالت بندري ميلرزونه..
ملت مرگخوار و محفلي:دستا رو هوا بندري...بلرزون سينه رو ولدي...!
ولدمورت :خجالت ميكشم
ملت:اه...ناز نكن...
كرام(اون وسط چي كار ميكنه؟):ولدي ناز نكنه دومبول ناز كنه؟
و ولدمورت با آخرين توان خود و با سياه ترين نيروي خود شروع به لرزوندن شانه و سينه خود ميكنه...!
دامبلدور با يه كيسه نخود سياه وارد ميشه...!اول شكه شده بعد:اي نامردا...منم بازي..!
يه روسري ميگيره و به كمرش ميبنده و مياد وسط براي ولدمورت اشوه ميريزه و كمر ميزنه...
با وجود صداي بلند موسيقي ،صداي سيفون دستشويي بلند تر از فرياد سرژ مياد...و در لحظه اي بعد مرلين در حالي كه داره دستاشو با رداش خشك ميكنه از دستشويي مياد بيرون
__

اوين پستم تو اين تاپيكه...اون چيزي كه من از جريان اين تاپيك فهميدم اينيه كه تو پستم نوشتم...اگر بد متوجه شدم خوشحال ميشم بدونم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كلوپ جادوگران
ارسال شده در: جمعه 11 آذر 1384 03:12
نمایش جزئیات
آفلاین
-I make a woffff like a Dog
همه:ووووووووف وووووووووووووف!
-حالا بيا!....دختر بندري تو چقدر نازي.....
همه:اهل آبادان!رك اهوازي
..........(جوادتر از اين آهنگ ديده بودي؟!)

**گوشه كلوپ**
دامبلدور:آره!خلاصه ياد اينجا افتادم.ديدم صاحاب نداره گفتم زاخي كه از خودمونه بيايم اينجارو يه حالي بهش بديم.
ولدمورت:آره خيلي قشنگ شده!جون ميده واسه جنگ و دعوا!
دامبلدور:اه!تامي جون!....تو هم بند كردي به اين جنگ و دعواها!..تو هميشه اين قدر وحشي بودي بلا!(با تشديد بر روي «ل» خوانده شود!)

-بزن بندري رو!....آها بيا!....دختر احمدآباد......

ولدمورت:دامبل!صدات ميكنن!
دامبلدور:كو؟كي؟كجا؟
ولدمورت:برو ديگه!آهنگ بندريه!يه بندري بزن بخنديم!
دامبلدور:وا!...زشته بابا!...خجالت ميكشم!....ولي خودمونيما قبلنا چقدر ميخنديديم!
ولدمورت:بينم!هنوز از اون نوشدنيهاي غيرمجاز ميارين اينجا؟
دامبلدور:گفتي!!اتفاقا به ققي گفتم امروز رفت خريد....هي...ققي....دوتا از اون نوشدنيهاي غير مجاز بيار حال كنيم!

**همون موقع بيرون مغازه**
-وووووي!مامان!من دستشويي داشته بيدم!...بريم اينجا ببينيم چه خبره!
مردي با ريشهاي بلند و يك آفتابه به دستش ميدوئه تو كلوپ!

**از ديد درون مغازه**
مرد بدو بدو از جلوي دامبلدور و ولدمورت ميگذره و به سمت دست شويي ميره و البته دستش رو اونجاشه كه يه موقع نريزه!

دامبلدور:اين كي بود؟
ولدمورت:نميدونم!ولي قيافش آشنا ميومد!ريشاش كه ميخورد سرژ باشه ولي هيكلش شبيه مرلين السلطنه بود!!

-هوس!....تو دلم داره ميزنه هوس!....بعد تو جايي نداره هوس!...اومدي شده آواره........

ملت وسط همه دارن ميرقصن و خواننده كسي نيست جز!......كوييرل!!!!

ولدمورت:دامبل يه چيزي رو ميخوام اعتراف كنم!
دامبلدور:بوگو!
ولدمورت:هوس كردم يه گاز ازت بزنم!
دامبلدور: يه كاري نكن همين جا تو رو هم مثل مرگخوارات قورت بدما!(به امضام نگاه كنيد!)

ناگهان در يك ثانيه مرلين از دست شويي مياد بيرون و يك چيزي از سوراخ معروف كلوپ مياد تو و در جا همه دخترا غش ميكنن!!
--------------------------------------------------------------------
هوووووم!
چرت؟....نه مسخره!....نه نه افتضاح!....هوم!....ببخشيد ديگه!...گفتم فقط اينجارو يه كم به روز كنم و بگم كه تو كلوپ همه با هم رفيقن و مسخره بازيه و نوشيدني غيرمجاز و رقص و خوندن و اينا داره!
دوست دارم بروبچز بيان جرياناي خنده دار بسازن!
در ضمن به اين قسمت آخر(قسمت ارزشي!)نمايشنامه دقت كنيد!
كلي چيز ميز جور كردم!
باشد كه رستگار شويد!


-----------------------
كلا از هميشه ضعيف تر بود...با اون آهنگ اولش و ورود مرلين و آخرش (حضور گيلدي)حال كردم......نقاط ضعفش هم كلا يه جورايي خاله بازي ميزد...البته نه خاله بازي مفرط ولي من از تو يكي بيشتر انتظار دارم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1384/9/11 7:58:48
شناسه ی جدید: اسکاور