جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  294 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  280 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  351 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مرداد 1395 17:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید
پست ها جدی هستند.


تاریخ را چه کسی می نویسد؟ فاتحان؟ نه. تاریخ را باقی مانده ها می نویسند. بازمانده ها می نویسند. جا مانده ها. قبل از این به این فکر کرده بودید؟ که چرا هر چه خواندید از طرف ترک شده ها بوده، از بازمانده ها، از جاگذاشته شده ها؟ فکر کرده بودید که چرا، همیشه جامانده ها مظلوم بوده اند...؟ که چرا همیشه ظالمی آنها را ترک کرده است و تنها مانده اند؟ حالا وقتش است. فکر کنید. ترک شدن، جا ماندن، سخت است. اما، رفتن... رفتن، جا گذاشتن، ترک کردن... آن هم آسان نیست. آن هم درد دارد. فقط... هیچ کس نمی داند. هیچ کس نخوانده است. و هیچ کس هیچ وقت نشنیده... و به جز من، حالا دیگر دلیلش را شما هم میدانید: تاریخ را جامانده ها نوشته اند.


غریبه ای در راهرو قدم های سریع و بلند برمی داشت. شنل سیاه و بلندش، که لبه ی آن بریده بریده شده بود، پشت سرش تکان می خورد و پوتین های مشکی خز دارش را نمایان می کرد. غریبه به طور ناگهانی ایستاد. جلوی همان مجسمه ی احمقانه ی ورودی دفتر مدیر. اسم رمز را زمزمه کرد و از پلکان مارپیچی بالا رفت.

- جناب مدیر.
- سلام ویلیام. حالت چطوره نگهبان مورد اعتماد هاگوارتز؟
- ممنونم. اومدم بهتون خبر بدم که دستورتون... مبنی بر قرنطینه شدن بیمارها...
- خب؟
- به مسئولین تمام گروهها ابلاغ شد قربان.
- خوبه. میتونی بری.
- ولی قربان...

مدیر بار دیگر به سمت ویلیام برگشت. و با نگاهی سرد منتظر ادامه ی حرف او ماند.

- قربان... شما می دونین که این قرنطینه... فایده ای نداره. بیماری منتشر میشه. همه جای قلعه آلوده ست. و اینم می دونین که این بیماری در مراحل آخر باعث وحشی شدن افراد میشه و...
- بله. می دونم ویلیام.
- جنون آمیزه جناب مدیر...جنون آمیزه... چند ساعت پیش یکیشون جلوی چشم من به یکی از سال اولی های گریفندور حمله کرد... پسرک بیچاره...
- بله. خبرشو شنیدم. تدفین آبرومندانه ای براش برگزار می کنیم. و بله. می دونم که مراحل آخر بیماری چطوریه.
- پس، حتما اینم می دونین که این بیماری درمانی نداره و صبر کردن براش بی فایده س.
- اینم می دونم.
- خب پس چرا قرنطینه شون کنیم؟ راه درست این نبود که بکشــ...
- ادامه نده ویلیام. ما کسی رو درمان نمی کنیم. اما کسی رو هم به دست خودمون نمی کشیم. این قرنطینه راهی برای کنترل کردنشونه...

مدیر حرکت کرد. در دفتر را بست. نگاهش تغییر کرده بود. دیگر سرد و بی احساس نبود. ترسیده بود. و حالتی در چشمانش بود، که خبر از عذاب وجدانی میداد که چاره ای به جز مقابله با آن پیدا نمی کرد.

- ما می ریم ویلیام. ما، و تمام اون کسایی که نشونه ای از بیماری ندارن یه مدت توی جنگل این اطراف می مونیم... این قرنطینه... جلوی اونا رو می گیره. نمی تونن دنبالمون بیان... اونایی که بیماریشون زودتر پیشروی میکنه، بقیه رو از بین می برن. و بعد از این ماجرا... بعد از تموم شدن همه چیز... برمی گردیم. و همه چیز به حالت عادی برمی گرده.
-ولی...قربــ...
- هیچی نگو. نیم ساعت به گروها فرصت دادیم تا اعضای بیمارشونو قرنطینه کنن... و بعدش، به تک تک تالار ها می ری و... افراد سالم به سرسرا میان. اونجا هم دیگه رو می بینیم.

تالار هافلپاف

می دانید؟ سخت است. زندگی را می گویم. سخت است. پر است از رفتن یا جا ماندن، پر است از تلاش کردن و نیافتن. پر است از نرسیدن. خیلی وقت ها تا رسیدن فاصله یک قدم است، ولی جا می مانی... نمی رسی. پیدا نمی کنی. نمی توانی...


صدای ویلیام تمام سر رز ویزلی را پر کرده بود. دیگر نمی شنید. اعضای سالم تالار جلوی او راه می رفتند، برای بیماران آب، بالش و تب گیر می آوردند. ولی چشمان رز، دیگر حتی آنها را هم نمی دید. می دانست. می دانست که چاره ای نیست، می دانست که برای نجات اعضای باقی مانده، باید این کار را بکند. ولی... باز هم سخت بود. به تمام آنچه داشتند فکر می کرد. به تمام آنچه به دست آورده بودند. دیگر... هیچ چیز باقی نمانده بود. جز خود آنها. بلند شد. خبری از جنب و جوشش نبود. خبری از نشاطش، از انگیزه اش، از خنده ی تقریبا همیشگی اش.
- بچه ها کمک کنین مریضامونو ببریم توی مطبخ.

دستش را توی جیب شلوار سرهمی اش کرد و کلید در مطبخ را لمس کرد. آن را از جیب بیرون آورد و در دست دانگ گذاشت.
- بشونینشون پشت میز، براشون سوپ درست کنیم.

او فقط یک بچه بود. با یک شلوار سر همی. یک نشان نظارت و... دروغ گفتن های ناشیانه... اعضای تالار می دانستند. آنها کم و بیش خبر را شنیده بودند. به رز نگاه کردند که به وضوح سعی داشت جلوی اشک ریختنش را بگیرد. لوک، دانگ و مکسین، بیمار ها را بلند کردند. لاکرتیا، گیبن و آریانا را. تالار بدون آنها، هیچوقت مثل قبل نمی شد.
- برید بیرون.

رز، به سه نفر بیمار تالار نگاه کرد و همان طور که عقب عقب به سمت در می رفت، شروع به صحبت کرد.
- بچه ها. می دونین... مطمئن باشین... که ما واقعا دوستتون داریم. واقعا. ما درستش می کنیم. قول می دم. قسم می خورم که درستش می کنیم... ما هافلپافیم... ما با همدیــ...

نتوانست ادامه دهد. به در رسیده بود. پشت در ایستاد و دو دستش را به در گرفت. در را بست و دانگ کلید را درون قفل چرخاند. رز هنوز با دو دستش به در تکیه کرده بود. دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. اشک هایش جاری شدند. هلگا دستش را روی شانه ی رز گذاشت.
- درستش می کنیم. ما درستش می کنیم... خودمون یه راهی پیدا می کنیم... ما هافلپافیم رز...

لوک چوبدستی آریانا، نشان نظارت لاکرتیا و ماسک گیبن را درون یک کیسه گذاشت. آنها، حداقل نباید به طور کامل جا می ماندند. نباید حتی لحظه ای فراموش می شدند.

- اعضای سالم تالار هافلپاف، سه دقیقه فرصت دارین که بیاید بیرون.

هافلپافی ها می دانستند که مجبورند. با چشمانی اشک بار، وسایل ضروری ای که باید با خودشان می بردند را برداشتند و به سمت در خروجی تالار حرکت کردند. رز هنوز کنار در ایستاده بود. یک دستش به در تکیه کرده بود و دست دیگر روی دستگیره بود. ترک کردن سخت است. جا گذاشتن از آن هم سختتر است. او... باید راهی پیدا می کرد. ولی با ماندنش، هیچ شانسی وجود نداشت. حالا دیگر مجبور بود. چشمانش را لحظه ای بست. دستگیره را رها کرد و با هق هق به سمت در تالار دوید.
صدای دانگ جوری که انگار از چند کیلومتری صحبت می کرد، به گوش می رسید.
- قوی باشید بچه ها... راهشو پیدا میکنیم. با هم دیگه... درستش می کنیم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1395/5/12 17:53:55

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مرداد 1395 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی سوژه!


گیبن از جای خود بلند شد...به موجود سبز رنگ و کوتوله روبروی خود نگاهی انداخت...به نظر میرسید که آن موجود جن خانگی باشد.اما گیبن مطمئن نبود!
_هی...ببینم...تو کی هستی؟جنی؟
_یه جورایی...حالا دستت رو بده به من تا تو رو پیش رفیقات ببرم!

موجود سبز رنگ دستانش را به سمت گیبن دراز کرد...گیبن نیز هرچند با اکراه،اما دستانش را در دستان آن موجود گذاشت...به هر حال هر اتفاقی که قرار بود بیوفتد،برای گیبن از اتفاقات آن روز عجیبتر که نبود!
ولی همین که گیبن دستانش دستان آن موجود سبز رنگ را لمس کرد،آن موجود به همراه گیبن از آنجا آپارات کرد!

کتابخانه هافلپاف!

اکثر اعضای تالار،منجمله سوزان،آریانا و لاکرتیا،در سکوت،دور تا دور کتابخانه نشسته بودند...سکوت عجیبی بر فضا حکمفرما بود،و به جز نگاه هایی که اعضای تالار گاهی به هم می انداختند،کسی حرکتی نیز نمیکرد.
تا اینکه...

پاق!

همه اعضای تالار از سر جای خود بلند شدند تا ببینند که چه کسی در آن محل آپارات کرده و ظاهر شده بود!
چند لحظه بعد،اعضای تالار گیبن و موجود سبز رنگ را دیدند که در میان انها،ظاهر شده بودند!

_اوه گیبن!تو زنده ای؟
_متاسفانه زنده اس!
_زنده ام تا چشت دربیاد!
_ساکت!!

با فریاد موجود سبز رنگ همه اعضای تالار سکوت کردند...موجود سبز رنگ ادامه داد:
_خیلیاتون شاید بخوایین بدونید که چه اتفاقی افتاده...خب...اون کتاب دست شما کتاب مقدس ماست که سالها پیش گم شده بود...اما قدرت اون کتاب جادویی طوری بود که اگه کسی بازش میکرد،کتاب اون کسی که بازش کرده رو به سمت ما هدایت میکرد...و شما هم کتاب رو ندونسته پیش ما اوردین...برای همین ازتون ممنونیم!!

موجود سبز رنگ تعظیم کوچکی کرد و غیب شد!
اعضای تالار با بهت به یکی دیگر نگاه میکردند...تا اینکه لاکرتیا به سخن درامد:
_خب دیگه...اینم به خیر و خوشی تموم شد و بدون تلفات!
_هی بچه ها..اینجا رو...یه کتاب پیدا کردم روش نوشته بازی مرگ!
_نه گیب...بازش نکن!
_اوا...دیر گفتین!
_

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 10 مرداد 1395 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاخره پس از دقایق متوالی از دویدن،رودولف لسترنج به همراه دیگر اعضای تالار که پشت او می آمدند،به کلبه هاگرید و جنگل ممنوعه که ژنرال آنجا ایستاده بود رسیدند...رودولف پس از تف مالی به...
_اقا اینجا خانواده نشسته ها!
_باو بذارین جمله ام رو کامل کنم منحرفا!:vay:
_باوش!
بله...رودولف پس از تف مالی به سرش و مرتب کردن موهایش نزد آن ژنرال رفت و گفت:
_خب...اینم هافلی ها سرکار خانوم ژنرال...راستی من قبلا گفتم به شما آیا که به ژنرال های خانوم که اینقد خشن و جدی هستن،علاقه خاصی دارم؟

ژنرال نگاهی به سرتا پای رودولف انداخت و جواب داد...
_فک نکنم،چون در اون صورت الان زنده نبودی!

سپس نگاهش را از رودولف برداشت و رو به باقی هافلی ها که هنوز نفس نفس میزدند ایستاد...
_خب خب خب...پس شماها اعضای هافل هستین!
_خوشحالیم...هافلی هستیم!
_ولی هافلپاف خوشحال نیس...شما یه مشت تبل بی خاصیت تن پرورید...ننگ هافل...ولی دیگه دوران بی عاری خود و خواب تموم شده....من اینجا اومدم تا شما رو با اموزش های سخت،فعال،پویا و پرتلاش کنم....حالا هم همه از جلو نظام!

با فریاد های ژنرال و تن صدایش که به صورت تساعدی بالا میرفت و البته جذبه آن ژنرال،هافلی ها در حالی که قالب تهی کرده بودند،به سرعت پست سر هم ایستاند!
ژنرال هم با تمام قدرتی که داشت،فریاد زد:
_خبررررررر دار!
_هلگا و اکبر!

هافلی ها منظم پشت سر هم از ترس آن ژنرال زن ایستاده بودند و جیک نمیزدند!
ژنرال هم در حالی که ترکه ای در دستانش داشت،به آنها نگاه میکرد و به این فکر میکرد که از کجا شروع کند...بدون شک اوقات سختی در انتظار هافلپافی ها بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/5/10 16:59:58
پاسخ به: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 9 مرداد 1395 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- پارو بزنین!
- نمیره چرا پس این قایق!رودولف چرا رسیدگی نمیکنی که قایقت نمیره جلو؟ معلقت کنم؟
- پس مگه ما قرار نبود ده دقیقه ای به خدمت کویِ لیدی گروهبان شویم؟
-حرف نزنین!پارو بزنین!

مردم هافلپاف تقصیری نداشتن. اونا داشتن به نوحشون اقتدا میکردن. نوحشون هم که خب نابغه ی خاصی نبود که. رودولف بود. رودولف هم که نوح نبود که! رودولف بود. الان هم تحت تاثیر فیلم های مشنگی که مشاهده کرده بود فکر کرده بود وایکینگه. ولی وایکینگ نبود که. وایکینگ ها مگه سیگار میکشن؟ گفتم که نابغه نبود. رودولف بود. اونجا هم نه دریا های شمالی وایکینگ ها بود و نه دریاهای شونصد هزار سال پیش نوح. اونجا فقط یکی از راهرو های هاگوارتز بود.

- محکم تر پارو بزنین!

دانگ ولی پارو رو ول کرد. یه نگاه به اینور کرد یه نگاه به اونور و یه دفعه چشمش افتاد به کوه گوشی های ملت که توی پست قبلی به گوشه ای پرتاب شده بودن. میدونین؟ اگه هر گوشی ساده باشه سیصد گالیون، تعداد اعضا باشن هفت، و با احتساب اینکه ممکنه دو سیم کارته هم قاطیش باشه و سه چارتاش هم اپل باشه... میکند به عبارتی...

-هوم... سه هزار گالیون!

دانگ از قایق بیرون پرید و به سمت تپه ی گوشی هجوم برد و همین که شروع به چپوندن گوشی ها توی جیبش کرد، ملت هافلپاف به دانگ نگاه کردن. دانگ داش توی دریا راه میرفت. توی دریا... توی دریا؟!

- ما هافلی های اصیلیم! ما خنگیم! آخ جون ما اصیلیم!

رودولف عینک آفتابیشو پرت کرد یه گوشه. به ساعتش نگاه کرد. و با سرعت هزار شروع به دویدن کرد و هافلی ها هم که الان گوشیهاشون توی جیب دانگ بود و تفریحی نداشتن، دنبالش راه افتادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1395/5/9 22:43:03

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 7 مرداد 1395 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف که نمی توانست نگاهش را از آن جنتللیدی بکند، همین جوری عقب عقبی رفت که به یکی خورد و افتاد.

- اععععع... رز لرزونک! تو این جا چی کار می کنی؟ می خواستم بیام دنبالت، نبودی. راستشو بگو، کجا رفته بودی؟
- ام... دارم میرم بار ببرم. دیرم شده. عجله دارم.
- تو که دمبت مثالِ جاروئه، یکمی به من سواری می دی؟ :بیناموس

و این شد که چکی آب نکشیده در هاگوارتز پیچید و هرچه زن سوسکی و زنِ رون ویزلی بودند، به ریش و شکم رودولف ریشخندیدند و رودولف خیلی ضایع شد و رفت که زیر خورشید سوزان، سر به تالار هافل بگذارد و خود را از تعلقات دنیایی برهاند چرا که مرگ، آخر همه چیز نبود. این آخر همه چیز بود. چه کم گذاشته بود؟ آه! عــررررر عــررر کشان دکمه های عبایش را باز کرد چون که خودش نمی خواست این خرقه ی می آلود را بپوشد ولی مادر جانش گفته بود که زشته بدون مانتو برود بیرون چون چاک آن جاهایش معلوم می شود و مردم حرف بد می زنند و دخترهای مردم فراری می شوند و دیگر نوه ای برای او نمی آورند و نسل رودولف ها، یعنی لسترنج ها از زمین پاک می شود و امیر تتلو ها می آیند همه جا را کود هیپوگریف باران می کنند و همه می میرند و سیبل تریلانی خوشحال می شود.

رودولف به راهش ادامه داد و یک دفعه، مک گوناگل را نظاره همی کرد و چون به تایپش می خورد، رفت که با اوی فِلِرت کند که ای دل غافل! مک گوناگل با یک حرکت آنتحاری، بیسکوییت و پشمک حاج عبدالمرلینی را فرو در کامش کرد و با هم والس رقصیدند و رفتند سرِ بلاتریکس هبو بیاورند که رودولف یادش آمد که دیرش شده، عجله دارد و قایقی ساخت و رفت آنسوی دریاها، به تالاری که مردمانش عینِ تسترال تنبلند و صیحه سر داد که "ای مردم! بشتابید! به سوی صندوق های رای روید. سویِ زندگی بهتر (با هوم کر) شوید...

ملت هم تلگرامشان را سویی پرت کردند و خشتک دران و موفاسا کشان سوار قایق رودولف شدند و ا پستی ها و بلندی ها گذشتند و زیر نور خوشید سوزان، عرق زنان و عرق خوران پس از سال ها، به خدمت کویِ لیدی گروهبان شدند و مرلین را شاکر شدند که ایشان را در این سال ها یاری داد و دریاها را پیش پاهایشان باز کرد و آرک نوح را برایشان همی فرستاد و خیلی خوشحال شدند و دعا کردند و باران آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 7 مرداد 1395 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


چند دقیقه ای می شد که خورشید طلوع کرده بود و یه جورایی به قصد کُشت -همونطوری که توی تک تک پست های رز میشه دید! - در حال تابیدن بود. شاید این موقع صبح توی سر سگ هم که میزدی توی این گرما از تختخواب نرمش و از زیر کولرهای خنک تالارش بیرون نمیومد. ولی یکی اومده بود!

در ورودی قلعه با صدای جیر جیر ضایعی باز شد و رودولف در حالی که دو تا قمه را به صورت ضربدری گاشته بود توی شلوارش... اممم... البته دوستان اشاره می کنن توی شلوارش نبوده و توی کمربند و روی شلوارش بوده! بعله عرض می شد که رودولف از در قلعه خارج شد و رفت و رفت و رفت تا رسید به دروازه ی قلعه.
درست زمانی که رسید و دروازه رو باز کرد با صدای شاپالاق یه نفر اونجا ظاهر شد و در لحظه رودولف چشماش از حدقه زد بیرون!

یک بانوی زیبا روی جلوی رودولف وایساده بود. با موهای طلایی که از پشت به صورتی دم اسبی بسته بود و یک کلاه ژنرالی روی سرش گذاشته بود. آرایش ملیح و دلچسبی که صورتش رو خوشگل تر کرده بود. یه پیرهن نظامی آستین کوتاه چسبون تنگ که دو تا دکمه ی بالاش باز بود به همراه یه دامن کوتاه تنگ که...

- اوی مرتیکه اینجا خانواده نشسته! اینجوری پیش میره رودولف از کنترل خارج میشه!

- آقا خو به من چه؟ روال داستان اینه دیگه! حالا سعی می کنم خیلی صحنه سازی نکنم.

بعد از کش و قوس های فراوان بالاخره رودی و سرکار ژنرال به سمت قلعه راه افتادند.

- خب جناب لسترنج، گفتین که قراره به یک گروه آموزش هایی داده بشه تا بتونن توی شرایط سخت دووم بیارن. من اینجام و آماده م که بهشون کمک کنم. ولی بیشتر باید برام توضیح بدین!

رودولف آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- چشم خانووووم. شما جون بخواه اصلاً بیا بریم یه جایی بشینیم یه لیوان نوشیدنی کره ای بخوریم و حرف بزنیم!

ژنرال که از رفتار رودولف تعجب کرده بود، اخم هاش رو در هم کشید و گفت:
- خیر نیازی نیست. لطفاً همینطوری توی راه که داریم میریم توضیح بدید!

- اوه اوه چه بد اخلاق! خب ببین ژنرال جونی، الان ما یه گروه تنبل بی کار و بی عار علاف به درد نخورداریم که به سختکوشی مشهورن ولی همینطوری نشستن توی تالار دارن تلگرام بازی می کنن! از طرفی به زودی مسابقات بین گروهی هاگوارتز شروع میشه و ما باید اینا رو آماده کنیم که توی هر مسابقه ای بتونن پیروز بشن و رده ی اول هاگوارتز رو مال خودمون کنیم. از اون جایی که من تعریف شما رو خیلی شنیدم دعوتتون کردم بیاین اینجا و این تن لش ها رو آدمشون کنین.

نظر نویسنده: ای رودولف بی شعور، ببین چطور پیش یه خانم متشخص غریبه خوردمون کردا! یه دهنی من از این سرویس کنم که خودش کیف کنه!

در همین لحظه ژنرال یهو سر جاش وایساد و گفت:
- بسه متوجه شدم! همین الان باید شروع کنیم!

رودولف که سر از پا نمیشناخت گفت:
- جووووون می دونستم تو هم دلت با منه!

با گفتن این جمله به سمت ژنرال پرید که ابراز احساسات فیزکی کنه. ژنرال هم با یه حرکت سریع و با یه تکنیک نظامی خفن رودولف رو بلند کرد و مثل پشکل روی زمین کوبیدش!

لباسش رو مرتب کرد و گفت:
- جمع کن خودت رو لسترنج! سریع برو همه ی اعضا رو بیار اینجا! تا 10 دقیقه ی دیگه میخوام همه اینجا به صف باشن. و گرنه من می دونم و تو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 14 اسفند 1394 11:56
نمایش جزئیات
آفلاین
-بچه ها؟ اینجایید؟

دقیقا یادش نمیامد که چه جوری سر از این ناکجااباد تاریک دراورده است.، تقریبا فقط به یاد داشت که لاکرتیا کلید را در درب روی درخت پیچانده بود و آنوقت هر سه نفرشان بدون سنجش مقیاس های اندازه گیری طول و عرض راه تیره و نمناک روبه رویشان وارد تنه درخت شده و بعد واژگونه طورانه به پایین سقوط کرده بودند...پاین و پایین تر و در اخر تاریکی محض.
-الو؟کوشید دخترا؟

گیبن هیچ چیز نمی دید..یک جورهایی پرده سیاه جلوی چشمانش خیلی بیشتر از یک تاریکی عادی بود. پسرک بیچاره که به شک افتاده بود دستی روی چشمانش کشید و اوپس...در این هیر و ویر چشمانش سرجایشان نبودند.
-یا تمبون مرلین...یا هلگا...یا مورگانا...یا گورکن...خواهش میکنم کمکم کنید پیداشون کنم!:worry:

نبودند.چشمان عزیزش اب شده بودند و در این غربت گم شده بودند، توانایی جداسازی بدن به صورت خودکار چیز چندان خوبی هم نبود.
-اگه پیداشون کنم به کل جوامع جادوگری تسترال پلو میدم!

و بعد دو چیز لزج و گردالو صاف قل خوردند در بغلش، بعد از دو ساعت گشتن به محض این که نذر کرده بود چشمانش پیدا شده بودند...آخر او باید آن همه غذا را با کدام پول تهیه میکرد؟نمی شد حرفش را پس بگیرد؟

به هرحال،چشمانش را سرجایشان گذاشت و چند بار چشمانش را باز و بسته کرد و از بهت منظره روبه رو دهانش به ابعاد شصت در هشتاد باز ماند...سرزمین درون درخت فوق العاده و شگفت انگیز بود.
-سلام پسرک، دوستات زودتر از تو به هوش اومدن و حلا تو تالار اصلی منتظرت هستن!

گیبن با یکه ای از جا پرید و با سردرگمی پیرمرد کوتوله سبز رنگی را دید که صمیمانه به او لبخند میزد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/12/14 13:03:04
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/12/14 13:05:14
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/12/14 13:07:37
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 7 اسفند 1394 21:49
نمایش جزئیات
آفلاین
- هی! اون درخته رو! میوه هاش هی روشن خاموش میشه!
- چی میگی رز؟ اینقدر تکون نخور! الان میوف...

رو به روی آنها درخت بزرگ و تنومندی که شباهت بسیار زیادی به درخت کریسمس داشت، سر به فلک کشیده بود.

گیبن خطاب به پروانه ی غول پیکر گفت:
- هی. یکم برو پایین تر. انگار یه چیزی رو تنه ی درخت نوشته شده. پایین تر... پایین تر... آها! خوبه!

روی درخت حروفی به این شکل نقش بسته بود:

بخورید تا بمانید. بخورید تا بیابید.


- چی؟! بخورید تا بمانید؟ تا بیابید؟ یعنی چی؟ چی رو بیابیم؟
- یعنی باید میوه ها رو بخوریم!
- بهتره فرود بیایم تا ببینیم بعدش چی میشه.

لاکرتیا شاخک های پروانه را گرفت و آن را به سمت زمین هدایت کرد. بعد از به زمین نشستن پروانه، هر سه نفر پایین پریدند و به سمت درخت حرکت کردند.

- خب... به نظر میاد خطری تهدیدمون نمیکنه. فقط این میوه هه بدجوری چشم منو گرفته.
- آره نگاه کن. چه برق برقیه!

گیبن و لاکرتیا به سمت میوه هایی که از شاخه های درخت آویزان بود حرکت کردند.

- هی! صبر کنید! منم می خوام!

یک ساعت و اندی بعد

- آی دلم. :hyp:
- وای دلم.
- حالم داره به هم...

و... گلاب به رویتان. لاکرتیا نباید در خوردن میوه های نشسته و ناشناخته (!) زیاده روی می کرد.

- هی. لاکی! این چیه تو بالا آوردی؟
- ها؟ نمی دونم. چقدر شبیه کلیده.
- آره. ولی یه کلید زنگ زده. این چند وقته تو شکم توئه؟
- من نمیدو...

لاکرتیا ادامه ی حرفش را قطع کرد. چیزی توجه او را به خود جلب کرده بود. نیم دایره ای درخشان، شبیه به یک دَر بر روی درخت نمایان شده بود. و یک سوراخ شبیه به دندانه های روی کلیدی که در دست لاکرتیا بود.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1394/12/7 22:31:03
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 25 بهمن 1394 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
گيبن يک شير جنگل را که حالا اندازه ى انگشت کوچک دستش بود توى جيبش گذشت.
- ميوه ى زقزق؟ مثل زقزق کردن دست و پا؟
- شايد! به هر حال ميوه رو از درخت مى چينن. پس بايد دنبال درختش بگرديم توى...
- جايي كه حيووناش زقزق مى کنن.
- دقييييقا.

رز روي دايناسور کوچکى سر خم کرد و با انگشت پوزه اش را نوازش کرد. سپس سرش را بلند کرد تا آن را به دوستانش هم نشان بدهد.
- اينو... ببينييين!

قسمت دوم جمله را وقتي گفت که يک سوسک سياهى که صد برابر اندازه ى عادى اش بود، درحالى که شاخک هايش را تکان مى داد، به او زل زده بود.
- لعنتى. ما خانم ها تو دنياي جادويي هم از سوسك در امان نيستيم؟

گيبن حالا يک ببر کوچک را هم توى جيبش جا کرد و بعد دست رز را کشيد.
- بدووو!

لاك، رز و گيبن حالا در جنگلى که معلوم نبود در کدام ناحيه از زمين است، جايى که پر بود از موجودات عجيب، با تمام سرعت مى دويدند. لاكرتيا از روي گله ى کرگردن هاى کوچک پريد اما پايش به تنه ى بريده ى درختى گير کرد و محکم روى زمين خورد. رز و گيبن هم ايستادند. سوسک حالا در فاصله ى چند مترى لاکرتيا بود، دهانش را باز کرد تا لاکرتيا را ببلعد.

ففففسسسسسسس

سوسک لحظه اى ايستاد. لاکرتيا اسپرى فلفلى را توى صورت موجود خالى کرده بود.
سوسك:
لاك:

سوسک که با برخورد فلفل به صورتش کنترلش را از دست داده بود حالا حرکات تند و خشنى از خودش نشان مى داد.

- بچه ها!
- رز فعلا وقت بازي نيست. :vay:
- بازي چيه؟ بياييد سوار اين پروانه بشيد فرار کنيم.

گيبن و لاکرتيا با تعجب نگاهى به هم انداختند و بعد سريع روى بال پروانه نشستند. پروانه پر کشيد و سوسک هم چنان روى زمين از درد دست و پا مى زد.

- اون اسپرى رو از کجا آوردى؟
- هميشه تو جيبمه گيبن. مراقب رفتارت باش.
-

بايد در جايي امن فرود مى آمدند و به دنبال درخت زقزق مى گشتند. هر چند معلوم نبود ديگر چه خطراتى در سر راهشان قرار داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 17 بهمن 1394 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لاکریتا کتاب اسرار آمیزی در کتابخانه هافلپاف پیدا میکند و به محض باز کردن آن،متوجه میشود که این کتاب یک نوع بازی است که تا آخر آن را باید رفت.ابتدا موجوداتی به او حمله میبرند و او به کمک گیبن و رز میتواند آن موجودات را ازبین ببرد...سپس بر طبق گفته کتاب میبایست،با استفاده از کلیدی که در شکم موجودات بود،وارد در مخفی پشت کتاب ها بشوند....حالا لاکریتا،رز و گیبن در را باز کرده و داخل شده اند!
-------------------


سه هافلپافی با احتیاط وارد شدند...اتاق به شدت روشن بود.به طوری که آنها مجبور شدند دستان خود را سایه بان چشمانشان کنند...اما همین که چشمانشان به نور عادت کرد،تازه درک کردند که اینجا یک اتاق نیست!
_اینجا کجاس؟!
_شبیه یه جزیره استواییه...انگار تو جنگلیم...بالا سرمون آسمونه...رو به رومون کوهه...اینا درختن...و اینا هم...اینا چین؟!
_لعنتی!جزیره غول پیکراس فکر کنم...این پروانهه اینقدر گنده اس که میتونم پشتش سوار شم!
_اوه...مورچه رو نگاه کنید...اندازه تستراله!

اما لاکریتا به چیز دیگری دقت کرده بود...
_یا شایدم جزیره کوتوله ها!

لاکریتا با انگشت به فیلی اشاره کرد که به اندازه کف دست بود...گیبن با احتیاط به سمت فیل رفت و آن را برداشت!
_فک کنم گرفتم چی شده!
_میخوای رودولف بیاد نصفت کنه؟!
_چرا؟!
_همین الان دیالوگش رو استفاده کردی!
_نه نه...ببخشید...منظورم اینه که فهمیدم داستان از چه قراره!
_از چه قراره؟!
_اینجا برعکسه...چیزای بزرگ کوچیک،چیزای کوچیک بزرگن...لاکی...بقیه کتاب رو بخون ببین چیکار باید بکنیم!

لاکریتا تکانی به سرش داد و سپس کتاب را در آورد...
"میبایست میوه عجیب زقزق را پیدا کنید...برای مرحله بعدی،این میوه لازمتان خواهد شد!"
_زقزق؟!
_خب چجوری پیداش کنیم؟!چه شکلیه؟!
_شکل زقزقه!
_گیبن...توی راهرو خوابیدی یا تو کمد دیشب؟!خیلی کمدی شدی آخه!
_بسه دیگه...بهتره زودتر این زقزق کوفتی رو پیدا کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/11/17 16:45:45