جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  20 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  182 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  299 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  286 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  360 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1394 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
چشم از دستان مشت شده ام روی سینک برداشتم و سرم را بالا آوردم. رنگم پریده بود و پوستم به زردی می زد. موهای همیشه شانه زده و طلایی ام حالا نامرتب روی سرم نشسته بودند. چشمان سبزم توسط قطره های اشک پوشیده شده بودند. اشک روی گونه ام هم سرازیر شده بود...من داشتم گریه می کردم! من دراکو مالفوی پسر لوسیوس داشتم اشک می ریختم! این چیزی نبود که هر روز بتوانم در آینه ببینم.

فریادی کشیدم و مشتی در آینه کوبیدم. با اینکه نشکست اما ترک بزرگی برداشت. میخواستم ضربه ی دوم را نثار آینه کنم که صدایی نازک گفت:

-چرا گریه می کنی نواده ی اسلیترین؟

چشمانم گشاد شدند. این دختر که بود؟ اگر میرفت و به همه می گفت که مرا در حال گریه دیده آبرویم میرفت. دیگر چطور می توانستم با غرور سرم را بالا بگیرم و در راهرو ها راه بروم؟ این دختر باید کشته میشد! بالاخره جرئتش را پیدا کردم که برگردم و منبع صدا را ببینم: روح یک دختر کوچک با عینک گرد و لباس های هاگوارتز که روی بالاترین پنجره دستشویی نشسته بود. نفسی از روی راحتی کشیدم. ارواح نمی توانستند آبروی مرا ببرند -البته اگر بدعنق را حساب نکنیم-

-به تو ربطی نداره برو پی کارت

-اوه چرا زودتر نفهمیدم؟ تو از مالفوی ها هستی درسته؟

اخم کرد و با حالتی که انگار حالش میخواهد به هم بخورد ادامه داد:

-من پدرتو میشناختم. یا شایدم پدربزرگت بود؟ نمیدونم اما اونم مثل تو صورت مثلثی شکل داشت و موهای طلایی که به عقب میداد. حالا که فکر میکنم می بینم خیلی شبیه تو بود. مثل تو بی ادب و احمق بود!

حالا دیگر داشت فریاد می زد:

-فکر میکرد فقط خودش آدمه و به همه بی اعتنایی میکرد. هیچکس براش مهم نبود. اون خیلی منو اذیت میکرد. مالفوی احمق و افاده ای...

مشت دیگری در آینه زدم و این بار توانستم آن را به طور کامل بشکنم. صدای برخورد تکه های شیشه ای با زمین خیس دستشویی باعث شد صدای جیغ جیغوی دختر قطع شود. تکه ای نسبتا کوچک برداشتم و به سمت او پرتاب کردم

-راجع به پدر من اینطوری صحبت نکن روح مضخرف!

با اینکه آینه از میان سرش رد شد برای یک لحظه شناور ایستاد و چشمانش از ترس باز شدند. من هرگز یک روح نبوده ام اما فکر کنم اگر شما یک روح باشید و کسی آینه ای تیز به درون شما پرتاب کند کمی دردتان بیاید. دختر شروع کرد به گریه کردن با صدایی بسیار آزار دهنده و بلند. دوست داشتم یک تکه دیگر بردارم ،او را دوباره بزنم و بگویم که خفه شود اما وقتم اجازه این کار را نمی داد. باید سریع تر راه چاره ای پیدا می کردم تا خودم را از این مخمصه نجات دهم.

پدرم را به آزکابان فرستاده اند و مادرم در حال مرگ است. لرد سیاه سقوط کرده و دامبلدور -بی مصرف ترین فردی که هاگوارتز به خودش دیده است - پیروز میدان شده. علامت شوم لرد روی دست چپ من داغ شده است و فقط کافی است یک نفر آنرا ببیند تا من یک بلیط مجانی به آزکابان نصیبم شود. همه ی مرگخواران مرده اند یا زندانی شده اند. عده ی کمی از آنها هم توانستند فرار کنند. وزارتخانه به دست اعضای محفل افتاده و دامبلدور بالاخره تصمیم گرفته از هاگوارتز برود و وزیر شود. همه ی عمارتمان توسط وزارتخانه زیر و رو شده و دیگر خانه ای ندارم. فردا آخرین روز ترم هاگوارتز است و من نمی دانم بعد از پیاده شدن در ایستگاه کینزکراس باید به کجا بروم...

آن روح احمق داشت در همه ی دستشویی ها را به هم می کوبید و با صدای بلند گریه می کرد. نمی توانستم تمرکز کنم. با عصبانیت دو تکه از آینه شکسته را در دو دستم گرفتم و به طرف دخترک رفتم. هر دو را پشت سر هم به سمت سرش پرتاب کردم. برای چند ثانیه سکوت هولناکی دستشویی را فرا گرفت اما بعد روح با همان صدای دلخراشش فریادی کشید و با سرعت به سوی من آمد. انقدر هول شده بودم که نتوانستم واکنش نشان دهم.

دخترک از میان بدنم رد شد و بدترین حس دنیا به من دست داد. خنکی عجیبی در وجودم حس می کردم. انگار که از درون دارم یخ می زنم در حالی که در وسط جهنم ایستاده ام و پوستم می سوزد. حس کردم برای چند ثانیه قلبم از پمپ کردن خون خسته شد و تصمیم به بازنشستگی گرفت. سرم گیج رفت و چشمانم سیاه شد اما هنوز به هوش بودم. تصاویر تاریک و سیاه و سفیدی در حلوی چشمانم زنده شد: دختر ضعیف و کوچکی که همه او را مسخره می کنند. دختر همیشه به دستشویی می آید و گریه میکند. دختر حالا بزرگ تر شده اما چیزی تغییر نکرده است. عینک شکسته اش جلوی پایش افتاده و آرام و بی صدا برای خودش اشک می ریزد اما چند بچه با بیرحمی تمام به او میخندند. زمان بیشتری می گذرد. دختر حالا برایش مهم نیست که دیگران به سویش وزغ پرتاب کنند یا "کثیف" مورد خطاب قرار گیرد. فقط سرش را پایین می اندازد و با عجله از راهرو ها می گذرد. می خواهد به پناهگاه همیشگی اش برسد. بدون جلب توجه کسی به دستشویی دخترانه وارد می شود و در را محکم پشت سرش می بندد. آرام آرام شروع به گریه میکند. تنها دوستش در هاگوارتز به طرز مرموزی خشک شده است و او حالا کاملا تنهاست. بلند می شود تا دست و رویش را بشوید. یک جفت چشم بزرگ زرد رنگ می بیند و...و هیچ! تصاویر تمام شدند! دخترک مرده است!

دوباره به دنیای خودم برگشتم و سقف بالای سرم واضح شد و رنگ گرفت. روحی که الان می دانستم -فقط به طریقی می دانستم- نامش میرتل است بالای سرم شناور بود. آرام بلند شدم و سرم را که هنوز درد می کرد با دست گرفتم. زیر لب گفتم:

-متاسفم میرتل... من...نمی دونستم....

بی توجه به دستشویی خودش برگشت و صدای هق هقش دوباره دستشویی را پر کرد اما این بار با یک تفاوت: دیگر این صدا آزارم نمی داد. انگار حالا که دردش را می فهمیدم صدای گریه اش برایم مانند یک موسیقی شده بود. گوشه ای از دستشویی نشستم، سرم را روی زانو هایم گذاشتم و با موسیقی میرتل همراه شدم.


----------------------
ویرایش نشده ببخشید بابت غلط های املایی و اینا دیگه


داستان خوبی بود به رغم اینکه کمی با واقعیات کتاب جور در نمی یومد!شما از قلم خوبی برخوردارید و اگر با لپ تاب بودم میتونستم چندتا چیز دیگه بگم که شارژ گوشی اجازه نمیده جز اینکه بپرسم احیانا از بچه های قدیمی هستین؟

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/17 22:54:50
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1394 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
دستشویی های دخترانه ، محل همیشگی میرتل گریان اما این بار اوضاع فرق می کرد . دراکو مالفوی پسر شرور و خودبزرگ بین گروه اسلیترین اکنون در دستشویی های دخترانه بود و از شدت گریه به هق هق افتاده بود . ـ چرا من ؟ چراااااااا ؟ نه ... نه ...نههه من توان انجام این کار رو ندارم . ـ هی پسر . تو چته ؟ چرا کار منو انجام می دی ؟ مالفوی که از شنیدن صدای دیگری در دستشویی وحشت کرده بود فریاد زد : تو...تو ای...اینجا چی می کنی ؟ میرتل گفت : من ؟ فکر کنم جامون برعکس شده . این سوال رو من باید بپرسم . تو چرا داری توی دستشویی های دخترونه زار می زنی ؟مالفوی گفت : خفه شو میرتل . میرتل گفت : چرا ؟ راستی تو چه کاری رو نمی تونی انجام بدی ؟ مالفوی گفت : صدایی ازت در نمیاد فهمیدی ؟ میرتل گفت : ن..م..ی..ش..ه . اگه می خوای چیزی نگم یه شرط دارم . مالفوی که گریه کردن را از یاد برده بود و به شدت عصبانی بود فریاد کشید : تو در حدی نیستی که برای من شرط بزاری . اما میرتل جواب داد : فعلا که می خوام بزارم خوب گوش کن . اگه نمی خوای به کسی ماجرای امروز رو بگم و این که نمی خوای بقیه بدونن که شخصی کار سختی رو بهت محول کرده باید ....
مالفوی گفت : بگو .... باید چی کار کنم ؟
ـ باید هر روز بیای اینجا پیش من تا باهم گریه کنیم .

پست جالب بود فقط مشکل عمده ش سوژه سازیش وقهر بودن شما با کلید اینتره!
شخصیت پردازیاتون زیاد شبیه شخصیت هایی نیستن که میشناسیم.دراکو اونی نیست که باید باشه.میرتل جیغ ویغی هست ولی کسی نیست شرط بذاره.بعد اینکه دیالوگ ها رو با اینتر از بدها جدا کنید نوشته خیلی درهمه و خوندنش سخته.
ضمنا در پست های جدی مثل این از شکلک نباید استفاده بشه.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/17 22:36:53
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1394 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دستشویی دخترانه میرتل گریان، جایی که هیچ دختری به اونجا نمیره چه برسه به پسر!
اما امروز روزی متفاوتیه... کسی وارد دستشویی شده که حتی فکرشو نمیشه کرد... مغرورترین پسر مدرسه یعنی دراکو مالفوی!
دراکو درحالی که گریه میکنه وارد دستشویی دخترانه میشه. میرتل تو یکی از توالتاست و مشغول گریه کردنه! ولی وقتی متوجه ورود دراکو میشه ساکت میشه تا ببینه چه اتفاقی افتاده.


دراکو که از شدت گریه به حق حق افتاده بود کنار روشویی میره و میگه:
-اه لعنتی! آخه چرا من؟ مگه من چیکار کردم؟! فقط به خاطر بابام.

پس از گذشت مدتی میرتل از دستشویی خارج میشه و به سمت دراکو میره، دراکو از دیدن اون میترسه، خب گریفندوری نیست که شجاع باشه! وقتی میبینه که میرتل رو هوا معلقه دیگه بیشتر میترسه! آخه راونی نیست که باهوش باشه!

میرتل میخنده و دراکو تازه متوجه روح بودنش میشه و با غرور مقابل اون می ایسته... چون یه اسلیترینی اصیله.
-هاهاها! چرا گریه میکردی؟
-کی؟ من؟ من که گریه نمیکردم. بزار برم!
-پس اونا چین که رو گونه هاته؟
-اینا رو میگی؟ اینا عرقن! میفهمی عرق! من رفتم.
-نشونت میدم.

دراکو از دستشویی بیرون میاد.
روز بعد دراکو هرجا که میرفت همه پچ پچ میکردن... چون میرتل همه جا پخش کرده بود که دراکو گریه میکرد. ولی دراکو از این که رازش رو پخش نکرده بود خوشحال بود.

هوم پست بدی نبود ولی جای کار داره هنوز.کمی داستان کلیشه ای و تکراریه و چیز جدید برای گفتن نداره. آغاز داستانتون مبهمه.خواننده بعد از ادامه دادن و پایین رفتن متوجه میشه از منظر کی داشتین روایت می کردین هرچند بعد از اینکه میرتل و دراکو با هم رودر رو شدن راویتون کلا عوض شد!بهتره تو نوشتن روایت کننده ثابت باشه مگه در موراد خاص.

ضمنا بذار درسته نه بزار!

تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/16 11:05:22
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1394 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
قطرات اشک پسری جوان درون روشویی دستشویی می ریخت. دراکو مالفوی خم شده بود و از شدت گریه نفس نفس میزد.
- چرا؟ چرا من باید... د...ای... این کارو انجا...م بدم؟
- چه عجب یکی مثل من رفتار کرد!

دراکو که موهای بورش حالا از عرق خیس شده بودند، با عجله برگشت تا بتواند گوینده ی این جمله را ببیند و جز کسی که اصلا حوصله اش را نداشت کسی را ندید...
- میرتل!

میرتل سعی کرد لبخند ملیحی بزند ولی فقط باغث بدتر شدن روحیه دراکو میشد.
- خوب اگه دوست داری هرروز با هم گریه میکنیم.

دراکو دلش میخواست تنها باشد. به دنبال چیزی گشت که به طرف میرتل پرتاب کند اما ناامید به میرتل چشم دوخت. میرتل چندبار دور سر دراکو چرخید و بعد از اینکه جلو دراکو در هوا معلق ماند گفت:
- خوب باید چی کار کنی؟
- به تو چه؟ از جلو چشمام گم شو!

دراکو برگشت و به آینه خیره شد. انتظار داشت که میرتل بیخیال شود ولی این اتفاق نیفتاد. میرتل هنوز هم پشت او بود ولی دراکو که متوجه این مسئله نبود و به حرف زدن با خودش ادامه میداد:
- لردسیاه...
- بله؟!

دراکو دومرتبه برگشت. میرتل از پشت عینکش با تعجب به او نگاه میکرد. ناگهان فکری به ذهن دراکو رسید.
- یه روزی دختری از ترس مسخره شدن اومد تو دستشویی تا گریه کنه. بعد که از دستشویی میاد بیرون....
- اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ!

میرتل جیغ میزند و نمیگذارد دراکو حرفش را تمام کند.
- بس کن. تو از کجا میدونی؟
- یه جایی! اگرم همین الان منو تنها نذاری تو کل مدرسه داستانت رو میگم.

میرتل بدون هیچ حرفی درون چاه دستشویی شیرجه میرود و دراکو هم که انگار حالش با اذیت کردن میرتل خوب شده است، ردایش را مرتب میکند و از دستشویی خارج میشود.

خب برسیم به پست شما.مشکل عمده ای که در پست شما دیده یکسان نبودن لحنشه.یه جا افعال در زمان گذشته به کار رفتن و یه جا زمان حال.همیشه و همواره در لحن پست و داستان این مود رو رعایت کنید چون اصلا خوشایند حال خواننده نیست و ممکنه با خودش این فکرو کنه که شما تکلیفتون با خودتون مشخص نشده.

نکته بعد اینکه از بچه های قدیمی هستین احیانا؟اگر هستین نیاز نبود اینجا پست بذارید.می تونستین با دادن لینک شناسه قبلیتون شخصیت خودتون رو معرفی کنید تو تاپیک معرفی شخصیت.

گروهبندی و معرفی شخصیت.



نه دقیقا. من دوست صمیمیه اورلا کوییرک هستم و اون بهم تمام نکات ظاهری رو یاد داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/10 19:59:19
ویرایش شده توسط مورن در 1394/6/10 21:00:46
اگر ترس هایمان را می شناختیم، انقدر از آن ها نمی ترسیدیم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1394 13:46
نمایش جزئیات
آفلاین
-تق.......
دردسشویی دخترانه به شدت باز شد ودراکو مالفوی وارد شد
سرش را نزدیک دسشویی برد وشروع به بالا اوردن بود
میرتل مثل همیشه درحال گریه بود ولی حالا از گریه دست برداشته بود ومشغول نگاه کردن مالفوی بود
میرتل گفت:تواینجا چیکارداری اینجا دسشویی دخترونست!)
مالفوی گفت:ب....به....به ت....اوقققق....به تو...ربط...اققق....ربطی...اوققق...نداره اوقققققق
میرتل باصدای بلندی گریه کرد وتوی یکی از توالت ها شیرجه زد
ناگهان پروفسور اسنیپ وارد شد.هرمیون هم پشتش ایستاده وسرش پایین بود.
پروفسوراسنیپ گفت:دراکو حالت خوبه؟)وطلسمی زیرلب زمزمه کرد ودراکومالفوی تونست بلندشود.
مالفوی گفت:اوهومم)وباخشم به هرمیون نگاه کرد
پروفسوراسنیپ گفت:دوشیزه گرنجر چه دلیلی برای طلسم کردن دراکو داشتید؟)
هرمیون ارام گفت:اون به رون توهین...)
-بسه دوشیزه گرنجر*فردا برای مجازات به دفترم بیا وفراموش نکن که برای این کارت من50امتیاز از گیریفندور کم می کنم!

خب...بی تعارف بگیم پست شما از نظر پردازش سوژه ضعیف کار شده.سریع سوژه رو پیش بردین و جاهایی که نیاز داشت بیشتر بهش پرداخته بشه ولی از روی سوژه پرش کردین.ضمنا پستتون خیلی تو هم توهمه.کمی بیشتر بین دیالوگ ها و بندها فاصله بذارین.خوندن پستتون به این شکل خیلی سخته.ولی ایده تون ایده خوبی بود.هرچند با شخصیت قانون مداری مثل هرمیون اصلا سازگار نبود.خاطرتون باشه خیلی مهمه شما به شخصیت های کتاب وفادار باشین.هرمیون هرچند به رون علاقه داشت اما هرگز به خاطر توهینی که کسی مثل مالفوی میکرد از جادو علیه ش استفاده نمی کرد.اون شخصیت خوددار و قوی تری نسبت به رون داشت.این کارا از رون بیشتر برمیاد تا اون.

خب من شمارو تایید میکنم تا توی ایفای نقش بتونید روی نوشته هاتون بیشتر کار و تمرکز کنید و خاطرتون باشه صرف عضویت در ایفا به معنی این نیست که الان شما نویسنده شدین.بلکه عضویت در ایفا یه سکوی پرشه که به شما کمک میکنه پیشرفت کنید.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/10 19:51:47
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 9 شهریور 1394 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
درسالن عمومی هری همراه بارون وهرمیون مشغول خوردن صبحانه بودند.دراکومالفوی باکراب وگویل داشتندپیام روز رامی خواندند. دراکوپوزخندی به هری زدومجله رابه همه ی بچه هانشان داد. هری که خشم درچشمانش موج می زدبه هرمیون گفت:تومی دونی چرا این جوری می کنند؟هرمیون لبش راگازگرفت وبه زمین چشم دوخت,سپس اززیرردایش پیام امروزرابیرون کشیدهری نگاهی انداخت.نوشته بود: هری پاترپسری جاهطلب هری مجلو راباچوبش اتش زد.دراکوگفت:پاتی کوچولو(احمق)چی شده عصبانی ای پاتی کوچولومی خای باهم یه دوئل درس حسابی بدیم؟هری گفت :باشه. هرمیون سعی کردجلوی هری رابگیردولی دراکوگفت:لازم نیست خون لجنی هاازمن دفاع کنند.هری که ازعصبانیت می لرزیدگفت:دیگه به دوستای من نمی گی خون لجنی. وطلسم قفل بدن روفرستاد.دراکودفاع کردودادزد:کرشیوووو....... نوری زرد رنگ ازچوبش خارج شد.هری دفاع کردوسریع طلسمی گفت ومالفوی ازقوزک پایش اویزان کرد همه زدندزیرخنده وهری باصدای مهیبی دراکو راول کرد.دراکوکه به شدت عصبانی بودشرو ع به دویدن کردچشمانش رابست.کمی بهد باصدای بلندی به شیر دستشویی خورد.چشمانش رابازکردوزد زیرگریه کسی گفت:چه شده عزیزم.مالفوی دیدمریتل گریانه ماجراراگفت.مریتل موهایش رانوازش کردوسپس اشکانش راپاک کرد.گفت:خوب حق داشته تقصیرتوبوده......دراکومالفوی فریادزد:خفه شماهم بااون پاتی کوچولوی....ودوان دوان بیرون رفت.

متن شما هم بسیار در همه.دیالوگ هاتون با بندها یکی شده و خوندنش رو بسیار سخت کرده.اینار همیشه از هم جدا کنید.از روی سوژه پریدین.یعنی جاهایی که نیاز به توضیح داشتن مثل دوئل هری و دراکو رو توصیف نکردین و زود پیش بردین.درحالیکه این قسمت یکی از قسمت های اوج داستان بوده و خواننده توقع داره بیشتر توصیف میشد.

میرتل یه روحه چطور میتونه موهای یه ادم زنده رو نوازش کنه؟!
و نکته بعد اینکه پست شما جدیه.از شکلک ها در پست هایی با محتوی طنز استفاده میشه اونم در دیالوگ ها.استفاده از شکلک ها در پایان جملات توصیفی باید بسیار با دقت و ترجیحا هیچوقت صورت نگیره.چون استفاده غلط از اونها نوشته رو شدیدا تحت تاثیر قرار میده و از ارزشش کم میکنه.

با اینهمه تصور من اینه ورود به ایفا بتونه به شما در رفع این ایرادات کمک کنه.پس با دید مسامحه تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/9 20:00:03
هوش بی حدومرزبزرگ ترین گنجینه ی انسان است. تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1394 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمه شبه ...از نظر فردی که وارد عمارت میشه این ساختمون ساکت و متروکس اما اگه کسی به خودش این جرعتو بده که به طبقه ی بالا بره...شاید اطراف دستشویی میرتل گریان صدای هق هق های مردونه و ریزی رو بشنوه...شاید از خودتون می پرسید چه کسی و به چه دلیلی این وقت شب تو دستشویی دخترونه مشغول گریه کردنه؟...من بهتون میگم....دراکوی مغرور امشب تحملش تموم شده...شکست در برابر هری خیلی براش گرون تموم شده...شاید دراکو در نظر بچه ها قوی باشه و هیچ مبارزه ی رو در رویی بین اون و هری اتفاق نیوفتاده باشه اما دراکو تو این مدت شاهد قدرت گرفتن هری بوده و امشب نامه ی پدرش کاسه ی صبرشو سر ریز کرد...
_مسخرت کردن...نه؟
این صدای میرتل بود که دراکو رو از روی سنگ فرش های خیس دستشوویی پروند...
_کیه؟تو کی هستی؟
-نمیشناسی منو؟
-نه از کجا باید بشناسم؟
دراکو سرشو میچرخونه تا میرتل رو پیدا کنه...میرتل از روی سکویه زیر پنجره می پره جلوی دراکو...
_میدونم...مسخرت کردن...منم مسخره می کنن...خیلی بده...میدونم....
_چه اهمتی داره که تو می دونی ....هان!!!!!!!!
دراکو کمی دقت می کنه....اصلا نفهمیده بود که موجود رو به روش یه روحه...
_توکی هستی؟چرا تو دستشویی گیر کردی؟
_اهمیتی نداره که من کی هستم...مهم اینه که تو اومدی و خلوت منو بهم ریختی...
_تو نمی دونی من کیم؟
_نه...معلومه که نه...
_خوب...خوبه...چون اگه می دونستی من کیم مجبور می شدم بکشمت چون تو منو در حالت گریه و ضعف دیدی...
میرتل با یاد اوری این که اون یه روحه باعث خجالت دراکو شد...
_من اصلا شرایط دلداری دادن به کسیو ندارم...ولی حداقل میتونم اینو بهت بگم که با گریه کردن چیزی عوض نمیشه...منو ببین....سال هاست که این جا گریه می کنم...ولی هنوزم یه ادم مردم و هنوزم بعضیا میان منو مسخره می کنن...هیچی عوض نشده...ولی خوب منم راه این که کاری کنم بقیه مسخرم نکنن رو بلد نیستم...تو اگه بلدی گریه نکن...پشو برو درستش کن...
_مالفوی چشای خیس و گریونشو به میرتل دوخت...لبخند ضعیف و کم جونی بهش زد...از در بیرون رفت... میرتل صدای ممنون گفتن زیر لبی اونو نشنید...بالاخره...غرور یه مالفوی هیچ وقت نمیشکنه...حتی برای یه تشکر...این طور نیست؟
پایان

پست خوبی بود با این همه یکسری ایرادات به چشم میان.پستتون خیلی توهمه. نوشته ها پشت سر همن و این باعث میشه خواننده از ادامه دادن خسته بشه.بین بندها و دیالوگ ها فاصله بذارین.هم متنو زیبا تر جلوه میده و هم خوندنشو راحت تر میکنه.
نکته بعد اینکه هیچوقت خواننده رو وارد پستتون نکنید.شما نوینده این پست هستین و دراکو شخصیتیه که دارید از دیدگاهش داستان رو روایت میکنید.وقتی از خواننده نظرخواهی میکنید مثل اینه که وارد سوژه ش کردین و این باعث میشه یکمرتبه تمرکزش بهم بریزه و براش خوشایند نیست این موضوع.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/9 19:52:46
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 شهریور 1394 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
در دستشويى طبقه ى دوم هاگوارتز، هيچ صدايى جز صداى گريه ى دراكوى مغرور نمى آمد. در حالى كه مدام اشك مى ريخت و صداى گوشخراشش فضا را پر مى كرد فرياد زد:

- چرا پدرم منو باور نداره؟ چرا فكر مى كنه هرميون از من باهوش تره؟ آخه چرا كسى كه خونش كثيفه، بايد از من بهتر باشه؟
- به من چه برو اينا رو به بابات بگو!

دراكو كه سكته ى قلبى و مغزى رو با هم زده بود، من من كنان گفت:

-مي...مير...ميرتل!
- ها؟ چيه؟
- اينجا چيكار مى كنى؟ دستشويى دخترا اونوره!
- خب صدات اومد كنجكاو شدم بينم چى شده! چرا مثل بچه دو ساله ها مى نالى؟
- به تو ربطى نداره!

و در حالى كه سعى مى كرد جلو اشكاشو بگيره پا شد و رداى مشكى رنگش را مرتب كرد.

- تنهام بذار!
- باشه

و دورش چرخى زد و رفت بيرون و دراكو را تنها گذاشت.

دوباره حرف هاى پدرش به ذهنش خطور كرد و دوباره زد زير گريه...
_____________________
پ.ن: خواستم كوتاه باشه+موضوع خيلى مهم و پيچيده نباشه

قابل درکه.پست خوبی بود فقط بهتر بود به یه قسمت هاییش بیشتر پرداخته میشد.مثلا رویارویی میرتل و دراکو میتونست هیجان انگیزتر از این باشه.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط 137504 در 1394/6/5 17:24:02
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/6 20:48:58
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 شهریور 1394 05:04
نمایش جزئیات
آفلاین
توی دستشویی متروکه طبقه دوم... دور از هیاهو و همهمه قصر... صدای چیلیک چیلیک قطره های آب که از روی لوله ها سر می خوردند و توی آب می افتادند به گوش می رسید. اگه کسی بیشتر دقیق می شد می تونست صدای هق هق آرومی رو هم علاوه بر صدای آب بشنوه. میرتل مثل همیشه توی دستشویی خودش نشسته بود و داشت برای بدبختی خودش گریه می کرد.
کم کم نفسش گرفت... صبر کرد که نفسی تازه کنه... اون موقع بود که صدای هق هق دیگه ای رو شنید. سرشو با کنجکاوی از وسط در دستشویی آورد بیرون که ببینه چه خبره... دراکو مالفوی رو دید که یه گوشه نشسته و داره گریه می کنه... رفت سمتش و گفت
"چی شده...؟ چرا گریه می کنی؟"
دراکو یهو دست میرتل رو گرفت کشید پرتش کرد به سمت سکو دستشویی!
میرتل توی هوا تاب چرخ و سمت دیگه دستشویی افتاد. بلند شد و یکی از سنگ های دستشویی رو با دستش گرفت و پرتش کرد به سمت مالفوی.
سنگ به سر مالفوی برخورد کرد. مالفوی پرید و از لوستر سقف آویزون شد یه تاب به خودش داد و با لگد به میرتل ضربه زد.
میرتل زمین خورد بلند شد و پرید جلوی مالفوی و شروع کرد به تند تند مشت زدن.
مالفوی نشست و از زیر یه لگد به میرتل زد ولی میرتل پرید و جا خالی داد. بعد رفت پشت سر مالفوی و دوباره زیر مشت و لگد گرفتش.
مالفوی که دیگه نمی تونست ادامه بده... سرش گیج میرفت و همونجا وایساد. یه صدای بلند ترسناک اومد
FINISH HIM!

میرتل هم با یه جیغ بلند مالفوی رو پرت کرد و مالفوی توی آب افتاد...

Pause!

دختر کوچولو وارد اتاق شد:
-داداشی... چی بازی می کنی ؟
-Mortal Combat Harry Potter Version
-میشه منم بازی کنم ؟
-آره... بزار این مرحلم تموم شه...

Resume!

ROUND 2! FIGHT!


داستان جالبی بود.همینکه تونستین نوشته رو در اوج جدیت به طنز بدل کنید خودش مهارت میخواد و به نظر میاد شما از این مهارت بهره دارید.آفرین!

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/3 17:13:05
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 2 شهریور 1394 22:43
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو مالفوی که انسان مغروری است و از هری هم متنفر برای این که نشان بدهد هری فقط به خاطر ان ذخمی که ولدمورت ان شب بر پیشانی اش به جای گذاشته مشهور است و خود از او بهتر است او را به دوئل دعوت کرده بود و همه دانش اموزان را هم دعوت کرده بود .ولی هیچ یک از اساتید نباید با خبر می شد اما مشکل بزرگ تر ان ها فلیچ بود و او بادیگاردش کراب به گوشه ای خلوت برد .او هیکل درشت داشت سری تاس و قدی نسبتا بلند ولی او کراب را به این علت انتحاب کرده بود که رابطه ی خوبی با فلیچ داشت . و به گفت:
-من یک معجون بی هوش کننده درست کرده ام و تو باید او را به فلیچ بدهی
-اما چگونه؟
-من نمیدانم فکر کن ببین او چه دوست دارد.
کراب با لحنی امیخته به بخنده گفت
-شکنجه دانش اموزان
-بی مزه
ناگهان چشم کراب برقی زد و گفت
-شکلات
- خوبه پس من معجون رو روی شکلات میریزم.
یک ساعت بعد هری مالفوی رو بروی هم اماده دوئل بودند و ده ها دانش اموز اطراف ان ها .مکان بزرگی نبود ولی مالفوی فکر می کرد یک لشگر دور اوست و او خوب می دانست اگر بتواند هری را شکست دهد می توانست هری را جلوی همه کوچک کند و با افتخار ا ز کارش رد شود
مالفوی با تمسخر گفت:
-چیه پاتر ترسیدی
-هری مسمم پاسخ داد بهتره بعد دوئل حرف بزنیم.
دوئل اغاز شد ولی طولی نکشید که مالفوی شکست خورد.
او بلافاصله پس از دوئل نتوانست شادی هری و دوستانش را تحمل کند و انجا را به سرعت ترک کرد و فقط می دوید و می خواست از انجا دور شود در ان لحظه می خواست زمین دهان وا کند و او به درونش بیفتد. او قط میدوید و روی پله ها جا به جا شد و در ها ی تالار های مقابلش را یکی پساز دی گری می گشود ان قدر دوید که فکر می کرد پا هاش بی حس شده اند ناگهان خود را درون دستشویی مارتل همیشه گریان یافت. مکان سرد و تاریکی بود و در ان تنها یک پنجره وجود داشت که از ان به زحمت می شد ماه را دید .
مالفوی ناگهان زد زیر گریه ، طوری که اگر کسی کنارش بود فکر می کرد یکی از اقوام نزدیکش را از دست داده.او در پشت سرش صدایی شنید و به سرعت اشک هایش را پاک کرد.او کسی نبود جز ماتل همیشه گریان با همان عینک گرد و مو های ژولیده. لباس مدرسه به تن داشت و چهره اش اصلا شاد به نظر نمی رسید.او اندکی متعجب شد از مالفوی پرسید:
- چه شده ؟
مالفوی که دوست نداش کسی دیگری بفهمد که او شکست خورده گفت:
-به تو ربطی نداره ،حلا هم هر چه زود تر تنهایم بزار.
-به من بگو من هرچه باشه درک میکنم،شاید هم توانستم کمکت کنم.
-گفتم به تو ربطی نداره
مارتل بسا اسرار کرد و مافوی هم برای این که مجبور نشود حرفی نزند از دست شویی خارج شد.

خواهش مند است هر چه زود تر پاسخ دهید

دوست عزیز.اگر کسی به شما پاسخ نمیده اینو در نظر بگیرید شاید به نت دسترسی نداره یا مشکل دیگه ای براش پیش اومده که نتونسته به سایت سر بزنه.این همه عجله کاری رو درست نمیکنه.

خوبه این یکی بهتر شد ولی هنوز هم یه سری مشکل داره از جمله فاصله نذاشتن بین بندها.توی پست شما غلط املایی و نگارشی بیشتر از حد معمول به چشم میاد.تو پستی در این حد داشتن یکی دو تا ایرادی نداره ولی بیشتر از این مقدار ایراد محسوب میشه.قبل از ارسال پست حتما یک دور بازخوانی کنید بعدا ارسالش کنید.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/2 23:16:14