جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

42 کاربر(ها) آنلاین هستند (31 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
37 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: Mahy 3 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 29 شهریور 1394 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
میرتل گریان در دستشویی بود که از روشویی، صدایی شنید. به آرامی از چاه توالت بیرون امد و به سمت منبع صدا حرکت کرد. دراکو مالفوی آنجا بود و داشت گریه می کرد. میرتل از آینه ی بالای روشویی در حالی که خنده شیطانی می کرد دستش را برای دراکو که میخواست صورتش را در آینه ببیند تکان داد.
دراکو که شوکه شده بود چشمان خیسش را از آینه به میرتل دوخت و خیلی سریع به او گفت:
-تو اینجا چیکار میکنی؟
-تو اومدی توی دستشویی من. حالا می گی چیکار من میکنم؟!
-برو یه جای دیگه... من خیلی عصبیم.
-هههه.یه اسلیترینی داره گریه می کنه. چی میشه اگه بچه ها اینو بفهمن؟
-برو گمشو.
میرتل که عصبی شده بود، برگشت تا به سمت دستشویی اش برود.همین که رویش را برگرداند، کراب و گویل از پشت در بیرون آمدند و شروع به پرت کردن وسایل مختلف به میرتل کردند. در همین لحظه دراکو هم اشک های الکی اش را پاک کرد و شروع به مسخره کردن میرتل کرد.
میرتل هم که عصبی شده بود، شبانه توی راهرو رفت و آن سه را ترساند.

داستان جالبی بود ایده ی دراکو برای مسخره کردن میرتل ولی خوب پردازش نشده.خیلی سریع سوژه رو پیش بردین درحالیکه نیاز داشت بیشتر از این ها بهش پرداخته بشه به ویژه انتهای پستتون.من فکر میکنم یکمی بیشتر روش کارکنید.

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/30 15:40:39
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 26 شهریور 1394 19:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت از ده شب گذشته بود...دراکو مالفوی مغرور تو دسشویی طبقه دوم هاگوارتز نشسته بودا...حتما میپرسید چرا اونجا بود چرا قانون رو شکست و داشت چیکار میکرد...او بخواطر شکستی که از هری پاتر مشهور خورده بود اونجا بود چون میخواست تنها باشه...هری پاتر او را در دوئل شکست داد در مسابقه های ماهانه هاگوارتز شکست خورد...از هری پاتر مشهور...و دیگر پدر و خانواده اش به او محلی ندادند...او هر کاری برای شکست دادن هری پاتر مشهور انجام داد ولی نتوانست...او میخواست از هری پاتر انتقام بگیرد که نتوانست خودش را در دل خانواده اش جا کند و همینطوری با خودش حرف میزد که یهو میرتل گریان اومد و گفت:
.
-هووووو چرا آرامش منو بهم میزنی اینجا دستشویی دختراست نه پسرا تو پسرییییییییییییییییی
-تو کی...ی هستی؟
-من میرتل گریانمممم...تو نباید اینجا باشی کی هستی؟
-درا..کو مالفوی
-خوب خوشحال شدم از دیدمت برو بیرووون
-من نمیرم اگه نرم چی میشه؟
-خودم میندازمت بیرون تو آرامش منو بهم زدی
((میرتل شروع به گریه کردن و جیغ زدن میکنه))
.
گوش دراکو خراش بر میداره و دوان دوان به بیرون میره
.
.
.
خوب امیدوارم خوب باشه...

هوم خب کمی کار ما سخت شد.پست شما از لحاظ اصول نگارشی و جمله بندی ضعف داره.لحن پستتون یکسان نیست.یه جا ادبیه یه جا محاوره ای.پرش از روی سوژه داره و فضاسازیش ضعیفه.خواننده قادر نیست اون صحنه رو در ذهنش تجسم کنه.
پستتون از دو قسمت عمده تشکیل شده.قسمت اول افکار دراکو که با ورود ناگهانی و بدون مقدمه میرتل وارد بخش دوم میشه به سرعت که عمدتا از دیالوگ تشکیل شده.برای نوشتن یه پست خوب نیازه بین ایندو توازن برقرار باشه.شما الان هر دو قسمتو به یه سوی رول هول دادین درحالیکه نیازه هر دو در کنار هم داستانو بسازن تا جذاب باشه.توصیه دیگه م اینه که قبل از ارسال پست یه دور بازخوانیش کنید.غلط های تایپی و ایرادات نگارشی تون برای رولی در این اندازه قابل قبول نیست.


تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیناکرنر در 1394/6/26 19:20:15
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/27 16:54:29
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 18 شهریور 1394 13:34
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای گریه ی دراکو مالفوی از دستشویی خراب میرتل گریان به گوش می رسید.
دراکو مالفوی پسر لوسیوس مالفوی داشت گریه میکرد!
ناگهان صدایی به گوش رسید.دراکو ترسید.آن جا یک دستشویی دخترانه بود اگر او را آن جا پیدا می کردند توی دردسر بزرگی می افتاد.او در پشت یکی از ستون های دستشویی پنهان شد.ممکن بود فیلچ صدای او را شنیده باشد.آرام آرام از مخفیگاهش بیرون آمد ولی فیلچ یا یکی از استادان را در دستشویی ندید.بجایش روح دختری را دید.دراکو گفت:تو کی هستی؟
-من میرتل گریانم.
-آره داستانت را شنیده ام.
-تو کی هستی؟
-من دراکو مالفوی هستم.
-پس هری پاتر درباره ی تو حرف می زد.
-چی
میرتل گفت:هری پاتر و دوستانش به اینجا آمده بودند.آن ها می خواستند یک معجون مرکب پیچیده بسازند تا بتوانند به شکل کراب و گویل دربیایند.
مالفوی واقعا تعجب کرده بود پس دلیل عجیب به نظر رسیدن کراب و گویل این بود او گفت:
پس هرمیون چی؟
-اون اشتباهی برای کامل کردن معجونش به جای موی یکی از دوستانت موی یک گربه را در معجون ریخت.قیافه اش خیلی خنده دار شده بود ها!ها!ها!
مالفوی پیش خود گفت معجون مرکب پیچیده!چطور متوجه نشدم.ولی بعد از چند لحظه یاد کاری که باید انجام می داد افتاد.او چگونه باید آن کار را انجام می داد؟


پستتون رو خوب شروع کردین، ولی به همون خوبی ادامه ندادین. دیالوگایی که بین دراکو و میرتل رد و بدل شد زیاد متناسب با شخصیتی که ازشون می‌شناختیم نبود. هردو آدمایی نیستن که سریع خودشونو معرفی کنن و اینقدر راحت با کسی حرف بزنن. میرتل بی‌مقدمه هرچی از هری می‌دونست رو لو داد که یکم عجیب بود.

ضمن اینکه دیالوگا تماما باید به زبان عامیانه نوشته بشن و نه کتابی. اگه توصیفات بیشتری وارد نمایشنامه‌تون می‌کردین مطمئنا متن بهتری می‌شد. ولی با توجه به شروع خوبی که داشتین فکر می‌کنم بهتره تایید بشین. تو ایفای‌نقش بهتر می‌تونین روی رول‌نویسیتون کار کنین.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1394/6/19 17:01:17
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1394 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
آبی به صورتش پاشید و بدون این که شیر آب را ببندد ردایش را از تنش درآورد و آن را روی سکویی انداخت.در آینه ی جرم گرفته ی دستشویی انداخت.در ان لحظه دراکو خود را ضعیف می پنداشت.ضعیف تر از آنی که بتواند جلوی اشک های جمع شده ی گوشه ی چشمش را بگیرد.با خشم به قطره های اشکی که از گونه اش پایین میچکیدند نگاه میکرد و نفس های کش دارو عصبی میکشید.دست لرزانش را به آینه کوبید و درحالی که بلند ناسزا می گفت رویش را از آینه برگردادند.به محض اینکه برگشت به شبح بی رنگی که مات و مبهوت به وضعیت اسف ناک او نگاه میکرد، رو به رو شد.دراکو نگاه نفرت انگیزی به او انداخت و گفت:از اینجا برو.
شبح کمی از روی طاقچه ی پنجره ای که روی آن نشسته بود جا به جا شد و ریز خندید و گفت:مثلا کجا برم؟ و خبیثانه دراکو را نگاه کرد.
دراکو نیز در جواب پوفی کرد و دستانش را پشت سرش قفل کرد و در حالی که از بهم خوردن تنهایی اش آشفته شده بود،بدون توجه به شبح شروع به قدم زدن کرد.
شبح ناله ای کرد و گفت:خب آقای اسلیترین تو نمیخوای از من بپرسی اسمت چیه....یا مثلا چطور به قتل رسیدم...یا چرا تو دستشویی ها میپلکم و چرا عینک میزنم؟ اصلا تاحالا این سوال برات پیش اومده بود که ممکنه ارواحی مثل من چشم هاشون ضعیف باشه؟به نظرت مسخره نمیاد؟
دراکو روی سکو نشست و سرش را میان دستانش گرفت و روی زانو هایش خم شد و گفت:چرا نمیری پی کارت..؟
شبح ادامه داد:هنوز اسممو نپرسیدی!
دست دراکو به سمت چوب دستی اش میرفت که شبح جیغی کشید و گفت:خوشگله من یه شبحم.یادت رفته؟سپس از روی طاقچه بلند شد و کنار دراکو نشست و درحالی که لبخند شومی میزد گفت:من میرتل گریانم
دراکو خودش درحالی که خودش را از او دور میکرد گفت:گریان؟
میرتل با حالت غمگینی سرش را تکان داد و بازهم با اه و ناله به پرواز در امد و دور دستشویی چرخی زد و پس از اینکه جیغ و دادش به اتمام رسید به دراکو گفت:خب تو چرا گریانی؟
دراکو جواب داد:شبح احمق.تنهام بزار.به تو ربطی نداره.
میرتل چهره اش را در هم کشید و گفت:اووو اقای اسلیترین بد..
صدای ناله اش در فضا میپیچید و خودش هم در در هوا چرخ میزد .پس از چند دقیقه دراکو که طاقتش تمام شده بود برخواست و ردایش را برداشت تا از در بیرون بزند.مریتل در یک حرکت ناگهانی ایستاد و در حالی که با بدجنسی میخندید گفت:تو پسر بدی هستی اسلیترین!اما من تورو میشناسم!هیچ میدونستی اگبه گوش اقای گیریفندور یا همون پاتر برسه که این پسر بیچاره مالفوی توی دستشویی میرتل گریان اشک میریخت چیکار میکنه؟
میرتل با صدای بلند جیغی کشید و خندید پس ادامه داد:پاتر اونقدرا عقل داره که نیاد مسخره ات کنه.حداقل اون دختره مو وزوزی یه چیزایی سرش میشه.اون وقت عملیاتت لو میره پسر بیچاره!
دراکو در حالی که خون به صورتش دویده بود فریاد زد:شبح بدبخت!من مثل توعاجز و درمونده نشدم که از خبر دار شدن اون پاتر از خودراضی و ماگل زاده ی بیخود بترسم!
- میدونی که پاتر سر از کارت در میاره
- اون هیچ غلطی نمیکنه
میرتل ریز خندید و گفت:حالا این شد یه چیزی...
لبخند خبیثی زد و در حالی که نزدیک صورت دراکو ایستاده بود گفت:حالا اگرمن داشتم بین لوله های آب چرخ میخوردم ویک دفعه به پسر عینکی که هری صداش میکنن برخوردم بگم پسر مالفوی میخواد کله ی مو وزوزی رو بجوه و بندازه جلوت.اینجوری که چیزی متوجه نمیشه به نظرت؟ ها؟
دراکو در حالی که لبخند تمسخرآمیزی گوشه ی لبش نشسته بود گفت:تو دیوونه ای..
راهش را کشید و به سمت در دستشویی راه افتاد.اما قبل از اینکه خارج شود به سمت میرتل برگشت و گفت:راستی ممنونم
نیش میرتل باز شد و گفت:تو یک دهه ی گذشته کسی ازمن تشکر نکرده بود مالفوی!
دراکو پوزخندی زد و گفت:فقط بخاطر اینکه یادم انداختی برای چی و کی دارم چیکار کنم..
میرتل در جواب یک ابرویش را بالا انداخت. ناگهان در به رویش بسته شد و دوباره تنها ماند...


توصیفات خوبی داشتین. شخصیت دراکو هم همونطوری که انتظار داشتیم بود. ولی میرتل با وجود اینکه حرکتاش طبق انتظارات بود، اما برخورد و صحبتاش کمی متفاوت بود.
نوشته‌هاتون پشت سر همه و ظاهر بدی ایجاد کرده. این باعث می‌شه خواننده حین خوندن پست خسته بشه. بهتره دیالوگ‌هارو با زدن دوبار اینتر از پاراگراف‌هاتون جدا کنین تا ظاهر بهتری پیدا کنه.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1394/6/19 16:52:23


N E W C O M E R
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1394 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
چشم از دستان مشت شده ام روی سینک برداشتم و سرم را بالا آوردم. رنگم پریده بود و پوستم به زردی می زد. موهای همیشه شانه زده و طلایی ام حالا نامرتب روی سرم نشسته بودند. چشمان سبزم توسط قطره های اشک پوشیده شده بودند. اشک روی گونه ام هم سرازیر شده بود...من داشتم گریه می کردم! من دراکو مالفوی پسر لوسیوس داشتم اشک می ریختم! این چیزی نبود که هر روز بتوانم در آینه ببینم.

فریادی کشیدم و مشتی در آینه کوبیدم. با اینکه نشکست اما ترک بزرگی برداشت. میخواستم ضربه ی دوم را نثار آینه کنم که صدایی نازک گفت:

-چرا گریه می کنی نواده ی اسلیترین؟

چشمانم گشاد شدند. این دختر که بود؟ اگر میرفت و به همه می گفت که مرا در حال گریه دیده آبرویم میرفت. دیگر چطور می توانستم با غرور سرم را بالا بگیرم و در راهرو ها راه بروم؟ این دختر باید کشته میشد! بالاخره جرئتش را پیدا کردم که برگردم و منبع صدا را ببینم: روح یک دختر کوچک با عینک گرد و لباس های هاگوارتز که روی بالاترین پنجره دستشویی نشسته بود. نفسی از روی راحتی کشیدم. ارواح نمی توانستند آبروی مرا ببرند -البته اگر بدعنق را حساب نکنیم-

-به تو ربطی نداره برو پی کارت

-اوه چرا زودتر نفهمیدم؟ تو از مالفوی ها هستی درسته؟

اخم کرد و با حالتی که انگار حالش میخواهد به هم بخورد ادامه داد:

-من پدرتو میشناختم. یا شایدم پدربزرگت بود؟ نمیدونم اما اونم مثل تو صورت مثلثی شکل داشت و موهای طلایی که به عقب میداد. حالا که فکر میکنم می بینم خیلی شبیه تو بود. مثل تو بی ادب و احمق بود!

حالا دیگر داشت فریاد می زد:

-فکر میکرد فقط خودش آدمه و به همه بی اعتنایی میکرد. هیچکس براش مهم نبود. اون خیلی منو اذیت میکرد. مالفوی احمق و افاده ای...

مشت دیگری در آینه زدم و این بار توانستم آن را به طور کامل بشکنم. صدای برخورد تکه های شیشه ای با زمین خیس دستشویی باعث شد صدای جیغ جیغوی دختر قطع شود. تکه ای نسبتا کوچک برداشتم و به سمت او پرتاب کردم

-راجع به پدر من اینطوری صحبت نکن روح مضخرف!

با اینکه آینه از میان سرش رد شد برای یک لحظه شناور ایستاد و چشمانش از ترس باز شدند. من هرگز یک روح نبوده ام اما فکر کنم اگر شما یک روح باشید و کسی آینه ای تیز به درون شما پرتاب کند کمی دردتان بیاید. دختر شروع کرد به گریه کردن با صدایی بسیار آزار دهنده و بلند. دوست داشتم یک تکه دیگر بردارم ،او را دوباره بزنم و بگویم که خفه شود اما وقتم اجازه این کار را نمی داد. باید سریع تر راه چاره ای پیدا می کردم تا خودم را از این مخمصه نجات دهم.

پدرم را به آزکابان فرستاده اند و مادرم در حال مرگ است. لرد سیاه سقوط کرده و دامبلدور -بی مصرف ترین فردی که هاگوارتز به خودش دیده است - پیروز میدان شده. علامت شوم لرد روی دست چپ من داغ شده است و فقط کافی است یک نفر آنرا ببیند تا من یک بلیط مجانی به آزکابان نصیبم شود. همه ی مرگخواران مرده اند یا زندانی شده اند. عده ی کمی از آنها هم توانستند فرار کنند. وزارتخانه به دست اعضای محفل افتاده و دامبلدور بالاخره تصمیم گرفته از هاگوارتز برود و وزیر شود. همه ی عمارتمان توسط وزارتخانه زیر و رو شده و دیگر خانه ای ندارم. فردا آخرین روز ترم هاگوارتز است و من نمی دانم بعد از پیاده شدن در ایستگاه کینزکراس باید به کجا بروم...

آن روح احمق داشت در همه ی دستشویی ها را به هم می کوبید و با صدای بلند گریه می کرد. نمی توانستم تمرکز کنم. با عصبانیت دو تکه از آینه شکسته را در دو دستم گرفتم و به طرف دخترک رفتم. هر دو را پشت سر هم به سمت سرش پرتاب کردم. برای چند ثانیه سکوت هولناکی دستشویی را فرا گرفت اما بعد روح با همان صدای دلخراشش فریادی کشید و با سرعت به سوی من آمد. انقدر هول شده بودم که نتوانستم واکنش نشان دهم.

دخترک از میان بدنم رد شد و بدترین حس دنیا به من دست داد. خنکی عجیبی در وجودم حس می کردم. انگار که از درون دارم یخ می زنم در حالی که در وسط جهنم ایستاده ام و پوستم می سوزد. حس کردم برای چند ثانیه قلبم از پمپ کردن خون خسته شد و تصمیم به بازنشستگی گرفت. سرم گیج رفت و چشمانم سیاه شد اما هنوز به هوش بودم. تصاویر تاریک و سیاه و سفیدی در حلوی چشمانم زنده شد: دختر ضعیف و کوچکی که همه او را مسخره می کنند. دختر همیشه به دستشویی می آید و گریه میکند. دختر حالا بزرگ تر شده اما چیزی تغییر نکرده است. عینک شکسته اش جلوی پایش افتاده و آرام و بی صدا برای خودش اشک می ریزد اما چند بچه با بیرحمی تمام به او میخندند. زمان بیشتری می گذرد. دختر حالا برایش مهم نیست که دیگران به سویش وزغ پرتاب کنند یا "کثیف" مورد خطاب قرار گیرد. فقط سرش را پایین می اندازد و با عجله از راهرو ها می گذرد. می خواهد به پناهگاه همیشگی اش برسد. بدون جلب توجه کسی به دستشویی دخترانه وارد می شود و در را محکم پشت سرش می بندد. آرام آرام شروع به گریه میکند. تنها دوستش در هاگوارتز به طرز مرموزی خشک شده است و او حالا کاملا تنهاست. بلند می شود تا دست و رویش را بشوید. یک جفت چشم بزرگ زرد رنگ می بیند و...و هیچ! تصاویر تمام شدند! دخترک مرده است!

دوباره به دنیای خودم برگشتم و سقف بالای سرم واضح شد و رنگ گرفت. روحی که الان می دانستم -فقط به طریقی می دانستم- نامش میرتل است بالای سرم شناور بود. آرام بلند شدم و سرم را که هنوز درد می کرد با دست گرفتم. زیر لب گفتم:

-متاسفم میرتل... من...نمی دونستم....

بی توجه به دستشویی خودش برگشت و صدای هق هقش دوباره دستشویی را پر کرد اما این بار با یک تفاوت: دیگر این صدا آزارم نمی داد. انگار حالا که دردش را می فهمیدم صدای گریه اش برایم مانند یک موسیقی شده بود. گوشه ای از دستشویی نشستم، سرم را روی زانو هایم گذاشتم و با موسیقی میرتل همراه شدم.


----------------------
ویرایش نشده ببخشید بابت غلط های املایی و اینا دیگه


داستان خوبی بود به رغم اینکه کمی با واقعیات کتاب جور در نمی یومد!شما از قلم خوبی برخوردارید و اگر با لپ تاب بودم میتونستم چندتا چیز دیگه بگم که شارژ گوشی اجازه نمیده جز اینکه بپرسم احیانا از بچه های قدیمی هستین؟

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/17 22:54:50
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1394 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
دستشویی های دخترانه ، محل همیشگی میرتل گریان اما این بار اوضاع فرق می کرد . دراکو مالفوی پسر شرور و خودبزرگ بین گروه اسلیترین اکنون در دستشویی های دخترانه بود و از شدت گریه به هق هق افتاده بود . ـ چرا من ؟ چراااااااا ؟ نه ... نه ...نههه من توان انجام این کار رو ندارم . ـ هی پسر . تو چته ؟ چرا کار منو انجام می دی ؟ مالفوی که از شنیدن صدای دیگری در دستشویی وحشت کرده بود فریاد زد : تو...تو ای...اینجا چی می کنی ؟ میرتل گفت : من ؟ فکر کنم جامون برعکس شده . این سوال رو من باید بپرسم . تو چرا داری توی دستشویی های دخترونه زار می زنی ؟مالفوی گفت : خفه شو میرتل . میرتل گفت : چرا ؟ راستی تو چه کاری رو نمی تونی انجام بدی ؟ مالفوی گفت : صدایی ازت در نمیاد فهمیدی ؟ میرتل گفت : ن..م..ی..ش..ه . اگه می خوای چیزی نگم یه شرط دارم . مالفوی که گریه کردن را از یاد برده بود و به شدت عصبانی بود فریاد کشید : تو در حدی نیستی که برای من شرط بزاری . اما میرتل جواب داد : فعلا که می خوام بزارم خوب گوش کن . اگه نمی خوای به کسی ماجرای امروز رو بگم و این که نمی خوای بقیه بدونن که شخصی کار سختی رو بهت محول کرده باید ....
مالفوی گفت : بگو .... باید چی کار کنم ؟
ـ باید هر روز بیای اینجا پیش من تا باهم گریه کنیم .

پست جالب بود فقط مشکل عمده ش سوژه سازیش وقهر بودن شما با کلید اینتره!
شخصیت پردازیاتون زیاد شبیه شخصیت هایی نیستن که میشناسیم.دراکو اونی نیست که باید باشه.میرتل جیغ ویغی هست ولی کسی نیست شرط بذاره.بعد اینکه دیالوگ ها رو با اینتر از بدها جدا کنید نوشته خیلی درهمه و خوندنش سخته.
ضمنا در پست های جدی مثل این از شکلک نباید استفاده بشه.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/17 22:36:53
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1394 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دستشویی دخترانه میرتل گریان، جایی که هیچ دختری به اونجا نمیره چه برسه به پسر!
اما امروز روزی متفاوتیه... کسی وارد دستشویی شده که حتی فکرشو نمیشه کرد... مغرورترین پسر مدرسه یعنی دراکو مالفوی!
دراکو درحالی که گریه میکنه وارد دستشویی دخترانه میشه. میرتل تو یکی از توالتاست و مشغول گریه کردنه! ولی وقتی متوجه ورود دراکو میشه ساکت میشه تا ببینه چه اتفاقی افتاده.


دراکو که از شدت گریه به حق حق افتاده بود کنار روشویی میره و میگه:
-اه لعنتی! آخه چرا من؟ مگه من چیکار کردم؟! فقط به خاطر بابام.

پس از گذشت مدتی میرتل از دستشویی خارج میشه و به سمت دراکو میره، دراکو از دیدن اون میترسه، خب گریفندوری نیست که شجاع باشه! وقتی میبینه که میرتل رو هوا معلقه دیگه بیشتر میترسه! آخه راونی نیست که باهوش باشه!

میرتل میخنده و دراکو تازه متوجه روح بودنش میشه و با غرور مقابل اون می ایسته... چون یه اسلیترینی اصیله.
-هاهاها! چرا گریه میکردی؟
-کی؟ من؟ من که گریه نمیکردم. بزار برم!
-پس اونا چین که رو گونه هاته؟
-اینا رو میگی؟ اینا عرقن! میفهمی عرق! من رفتم.
-نشونت میدم.

دراکو از دستشویی بیرون میاد.
روز بعد دراکو هرجا که میرفت همه پچ پچ میکردن... چون میرتل همه جا پخش کرده بود که دراکو گریه میکرد. ولی دراکو از این که رازش رو پخش نکرده بود خوشحال بود.

هوم پست بدی نبود ولی جای کار داره هنوز.کمی داستان کلیشه ای و تکراریه و چیز جدید برای گفتن نداره. آغاز داستانتون مبهمه.خواننده بعد از ادامه دادن و پایین رفتن متوجه میشه از منظر کی داشتین روایت می کردین هرچند بعد از اینکه میرتل و دراکو با هم رودر رو شدن راویتون کلا عوض شد!بهتره تو نوشتن روایت کننده ثابت باشه مگه در موراد خاص.

ضمنا بذار درسته نه بزار!

تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/16 11:05:22
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1394 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
قطرات اشک پسری جوان درون روشویی دستشویی می ریخت. دراکو مالفوی خم شده بود و از شدت گریه نفس نفس میزد.
- چرا؟ چرا من باید... د...ای... این کارو انجا...م بدم؟
- چه عجب یکی مثل من رفتار کرد!

دراکو که موهای بورش حالا از عرق خیس شده بودند، با عجله برگشت تا بتواند گوینده ی این جمله را ببیند و جز کسی که اصلا حوصله اش را نداشت کسی را ندید...
- میرتل!

میرتل سعی کرد لبخند ملیحی بزند ولی فقط باغث بدتر شدن روحیه دراکو میشد.
- خوب اگه دوست داری هرروز با هم گریه میکنیم.

دراکو دلش میخواست تنها باشد. به دنبال چیزی گشت که به طرف میرتل پرتاب کند اما ناامید به میرتل چشم دوخت. میرتل چندبار دور سر دراکو چرخید و بعد از اینکه جلو دراکو در هوا معلق ماند گفت:
- خوب باید چی کار کنی؟
- به تو چه؟ از جلو چشمام گم شو!

دراکو برگشت و به آینه خیره شد. انتظار داشت که میرتل بیخیال شود ولی این اتفاق نیفتاد. میرتل هنوز هم پشت او بود ولی دراکو که متوجه این مسئله نبود و به حرف زدن با خودش ادامه میداد:
- لردسیاه...
- بله؟!

دراکو دومرتبه برگشت. میرتل از پشت عینکش با تعجب به او نگاه میکرد. ناگهان فکری به ذهن دراکو رسید.
- یه روزی دختری از ترس مسخره شدن اومد تو دستشویی تا گریه کنه. بعد که از دستشویی میاد بیرون....
- اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ!

میرتل جیغ میزند و نمیگذارد دراکو حرفش را تمام کند.
- بس کن. تو از کجا میدونی؟
- یه جایی! اگرم همین الان منو تنها نذاری تو کل مدرسه داستانت رو میگم.

میرتل بدون هیچ حرفی درون چاه دستشویی شیرجه میرود و دراکو هم که انگار حالش با اذیت کردن میرتل خوب شده است، ردایش را مرتب میکند و از دستشویی خارج میشود.

خب برسیم به پست شما.مشکل عمده ای که در پست شما دیده یکسان نبودن لحنشه.یه جا افعال در زمان گذشته به کار رفتن و یه جا زمان حال.همیشه و همواره در لحن پست و داستان این مود رو رعایت کنید چون اصلا خوشایند حال خواننده نیست و ممکنه با خودش این فکرو کنه که شما تکلیفتون با خودتون مشخص نشده.

نکته بعد اینکه از بچه های قدیمی هستین احیانا؟اگر هستین نیاز نبود اینجا پست بذارید.می تونستین با دادن لینک شناسه قبلیتون شخصیت خودتون رو معرفی کنید تو تاپیک معرفی شخصیت.

گروهبندی و معرفی شخصیت.



نه دقیقا. من دوست صمیمیه اورلا کوییرک هستم و اون بهم تمام نکات ظاهری رو یاد داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/10 19:59:19
ویرایش شده توسط مورن در 1394/6/10 21:00:46
اگر ترس هایمان را می شناختیم، انقدر از آن ها نمی ترسیدیم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1394 13:46
نمایش جزئیات
آفلاین
-تق.......
دردسشویی دخترانه به شدت باز شد ودراکو مالفوی وارد شد
سرش را نزدیک دسشویی برد وشروع به بالا اوردن بود
میرتل مثل همیشه درحال گریه بود ولی حالا از گریه دست برداشته بود ومشغول نگاه کردن مالفوی بود
میرتل گفت:تواینجا چیکارداری اینجا دسشویی دخترونست!)
مالفوی گفت:ب....به....به ت....اوقققق....به تو...ربط...اققق....ربطی...اوققق...نداره اوقققققق
میرتل باصدای بلندی گریه کرد وتوی یکی از توالت ها شیرجه زد
ناگهان پروفسور اسنیپ وارد شد.هرمیون هم پشتش ایستاده وسرش پایین بود.
پروفسوراسنیپ گفت:دراکو حالت خوبه؟)وطلسمی زیرلب زمزمه کرد ودراکومالفوی تونست بلندشود.
مالفوی گفت:اوهومم)وباخشم به هرمیون نگاه کرد
پروفسوراسنیپ گفت:دوشیزه گرنجر چه دلیلی برای طلسم کردن دراکو داشتید؟)
هرمیون ارام گفت:اون به رون توهین...)
-بسه دوشیزه گرنجر*فردا برای مجازات به دفترم بیا وفراموش نکن که برای این کارت من50امتیاز از گیریفندور کم می کنم!

خب...بی تعارف بگیم پست شما از نظر پردازش سوژه ضعیف کار شده.سریع سوژه رو پیش بردین و جاهایی که نیاز داشت بیشتر بهش پرداخته بشه ولی از روی سوژه پرش کردین.ضمنا پستتون خیلی تو هم توهمه.کمی بیشتر بین دیالوگ ها و بندها فاصله بذارین.خوندن پستتون به این شکل خیلی سخته.ولی ایده تون ایده خوبی بود.هرچند با شخصیت قانون مداری مثل هرمیون اصلا سازگار نبود.خاطرتون باشه خیلی مهمه شما به شخصیت های کتاب وفادار باشین.هرمیون هرچند به رون علاقه داشت اما هرگز به خاطر توهینی که کسی مثل مالفوی میکرد از جادو علیه ش استفاده نمی کرد.اون شخصیت خوددار و قوی تری نسبت به رون داشت.این کارا از رون بیشتر برمیاد تا اون.

خب من شمارو تایید میکنم تا توی ایفای نقش بتونید روی نوشته هاتون بیشتر کار و تمرکز کنید و خاطرتون باشه صرف عضویت در ایفا به معنی این نیست که الان شما نویسنده شدین.بلکه عضویت در ایفا یه سکوی پرشه که به شما کمک میکنه پیشرفت کنید.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/10 19:51:47
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 9 شهریور 1394 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
درسالن عمومی هری همراه بارون وهرمیون مشغول خوردن صبحانه بودند.دراکومالفوی باکراب وگویل داشتندپیام روز رامی خواندند. دراکوپوزخندی به هری زدومجله رابه همه ی بچه هانشان داد. هری که خشم درچشمانش موج می زدبه هرمیون گفت:تومی دونی چرا این جوری می کنند؟هرمیون لبش راگازگرفت وبه زمین چشم دوخت,سپس اززیرردایش پیام امروزرابیرون کشیدهری نگاهی انداخت.نوشته بود: هری پاترپسری جاهطلب هری مجلو راباچوبش اتش زد.دراکوگفت:پاتی کوچولو(احمق)چی شده عصبانی ای پاتی کوچولومی خای باهم یه دوئل درس حسابی بدیم؟هری گفت :باشه. هرمیون سعی کردجلوی هری رابگیردولی دراکوگفت:لازم نیست خون لجنی هاازمن دفاع کنند.هری که ازعصبانیت می لرزیدگفت:دیگه به دوستای من نمی گی خون لجنی. وطلسم قفل بدن روفرستاد.دراکودفاع کردودادزد:کرشیوووو....... نوری زرد رنگ ازچوبش خارج شد.هری دفاع کردوسریع طلسمی گفت ومالفوی ازقوزک پایش اویزان کرد همه زدندزیرخنده وهری باصدای مهیبی دراکو راول کرد.دراکوکه به شدت عصبانی بودشرو ع به دویدن کردچشمانش رابست.کمی بهد باصدای بلندی به شیر دستشویی خورد.چشمانش رابازکردوزد زیرگریه کسی گفت:چه شده عزیزم.مالفوی دیدمریتل گریانه ماجراراگفت.مریتل موهایش رانوازش کردوسپس اشکانش راپاک کرد.گفت:خوب حق داشته تقصیرتوبوده......دراکومالفوی فریادزد:خفه شماهم بااون پاتی کوچولوی....ودوان دوان بیرون رفت.

متن شما هم بسیار در همه.دیالوگ هاتون با بندها یکی شده و خوندنش رو بسیار سخت کرده.اینار همیشه از هم جدا کنید.از روی سوژه پریدین.یعنی جاهایی که نیاز به توضیح داشتن مثل دوئل هری و دراکو رو توصیف نکردین و زود پیش بردین.درحالیکه این قسمت یکی از قسمت های اوج داستان بوده و خواننده توقع داره بیشتر توصیف میشد.

میرتل یه روحه چطور میتونه موهای یه ادم زنده رو نوازش کنه؟!
و نکته بعد اینکه پست شما جدیه.از شکلک ها در پست هایی با محتوی طنز استفاده میشه اونم در دیالوگ ها.استفاده از شکلک ها در پایان جملات توصیفی باید بسیار با دقت و ترجیحا هیچوقت صورت نگیره.چون استفاده غلط از اونها نوشته رو شدیدا تحت تاثیر قرار میده و از ارزشش کم میکنه.

با اینهمه تصور من اینه ورود به ایفا بتونه به شما در رفع این ایرادات کمک کنه.پس با دید مسامحه تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/6/9 20:00:03
هوش بی حدومرزبزرگ ترین گنجینه ی انسان است. تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.