ایوان چشم غره ای بهش رفت و گفت:نه شوخی میکنم ابله!
-خب حالا چیکار کنیم؟
-تو مطمئنی الیواندر مرده؟
-نه!
-خب میریم مغازه ی الیواندر ببینیم میتونیم کاری واسش بکنیم یا نه؟
بلیز از جاش بلند شد و رو به گراوپ فریاد زد:گراوپی ما داریم میریم!پسر خوبی باش و همینجا بمون!اگه مرلین بخواد زنده موندیم زود برمیگردیم!
اما گراوپ هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد چون در حالی جویدن ریشه ی درختی بود که همین حالا از زمین کنده بود.
اواسط راه ایوان گفت:نمیدونم چرا احساس میکنم یه چیزیو جا گذاشتم.
-آره منم یه جورایی همین احساسو دارم.
-ولش کن حتما چیز مهمی نبوده که یادمون رفته...
اما دو مین بعد ایوان و بلیز سر جاشون میخکوب شدن و هر دو با هم گفتن:مورفین
وقتی به دوباره مخفیگاه گراوپ برگشتن هنوز مشغول جویدن بود.مورفین هم گوشه ای خوابیده بود و ایوان هر چی شونشو تکون میداد تکون نمیخورد.دست آخر ایوان عصبانی شد و فریاد زد:بلند شو دیگه مرتیکه هی بهت میگم نکش واسه همینه
مرفین به زور چشماشو باز کرد و گفت:باشه باب!حالا چرا عشبانی میشی؟
یک ساعت بعد مغازه ی الیواندر
بلیز درو باز کرد و وارد شد و ایوان هم که مورفینو رو دوشش انداخته بود بعد از چند بار برخورد شدید با در تونست تونست وارد مغازه بشه.
تالاپ
این صدای برخورد مورفین با سطح زمین مغازه ی الیواندر بود.
ایوان با تعجب پرسید:تانکس دیگه چرا مرده؟
بلیز با خونسردی جواب داد:من کشتمش!آخه از جریان بو برده بود ترسیدم واسمون دردسر درست کنه.
ایوان بدون معطلی به سمت الیواندر که گوشه ی مغازه روی زمین افتاده بود رفت و سرش رو روی سینه ی پیرمرد گذاشت و وقتی صدای نفس های مقطعش روشنید خیالش راحت شد و رو به بلیز گفت:زنده س!حالا زود برو یه فکری به حال جسد تانکس بکن تا من ببینم چی کار می تونم با الیوندر بکنم؟
بلیز دست به کار شد و ایوان هم چوبدستیش رو به سمت الیواندر گرفت و زیر لب چند تا ورد زمزمه کرد بعد از چند ثانیه الیوندر به آرومی چشماشو باز کرد و با کمک ایوان تکیه شو به دیوار داد نشست.بلیز که کارش تموم شده بود با خوشحالی و ناباوری به الیواندر که به هوش اومده بود نگاه میکرد.
الیواندر نگاهی نافهوم به ایوان و اطرافش انداخت و گفت:این جا کجاست؟
بلیز و ایوان با تعجب نگاهی با هم رد و بدل کردن.
ایوان گفت:آقای الیواندر...
الیواندر با تعجب زمزمه کرد:الیواندر؟!
بلیز به ایوان گفت:ایوان چیکارش کردی؟این یارو انگار...انگار حافظشو از دست داده!
در همین لحظه در با صدای غژ غژ باز شد.کسی که تو چارچوب در وایساده بود لرد ولدمورت بود...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



) این کار بود تو کردی؟اگه ما یه ذره امید به زنده موندن این داشتیم که همین یه ذرشم تو برباد دادی آخه.برداشتی با این هیکل ریزه میزت افتادی رو بنده خدا ماساژ قلبی بهش دادی؟



