پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

132
نفر همین الان آنلاین‌اند 78 نفر در «انجمن»
2 عضو 130 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

52 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مغازه اليواندر

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آخرین ورود
جمعه 16 آبان 1393 19:55
عضویت
1388/01/06
پست‌ها
316
باشد که جوخه...اممم...افعی پیروز باشد


بلیز با نگرانی نگاهی به تانکس انداخت که سعی میکرد تا الیواندر را درمان کند، ولی حتی تکانی هم از الیواندر مشاهده نمیشد. بلیز از فرصت استفاده نمود و چوبدستی خود را به سمت تانکس نشانه گرفت و با خونسردی گفت:
-آواداکداورا

و به این ترتیب یکی از شخصیت های اضافی داستان حذف شد.گراوپ با حالتی نگران به بلیز گفت:
-بلیز؟!تو چی کردی؟ اون زنه رو کشتی؟

بلیز هم با خونسردی که از دوران مرگخواریش باقی مانده بود جواب داد:
-آره، حالا هم باید سریع تر بریم.اون ستون رو هم بکن که ببریم، من تبدیلش میکنم به یه چوبدستی که بدردت بخوره.

و به این ترتیب بلیز و گراوپ از صحنه جنایت دور شدند.


4 ساعت بعد، مخفیگاه گراوپ


-بیا گراوپ، اینم از چوبدستی که به دردت بخوره.

گراوپ با خوشحال ستون را که بلیز با هزار بدبختی تراشیده بود با دو انگشت بلند کرد و لای دندان هایش گذاشت و پس از آن گفت:
-گراوپ اینو دوست داشت، این ستون نشکست، گراوپ از بلیز ممنون بود.

بلیز که بسیار مشعوف شده بود در جواب گراوپ گفت:
-خواهش میکنم، لطف داری، حالا اون هیپوگرفت بیرون رو نشونه برو و بگو استیوپفای.

و به هیپوگریفی که از پیش به آنجا آورده بود اشاره کرد.

گراوپ هیپوگریف را نشانه رفت و نعره زد:
استیوپفای!!!

اشعه ای قرمز رنگ از چوبدستی اون خارج شد و به هیپوگریف برخورد کرد و هیپوگریف به زمین افتاد.

بلیز به سمت هیپوگریف رفت و آن را بررسی کرد.ناگهان صورتش سفید شد و به گراوپ گفت:
م...م...مرده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1388/6/4 17:56:33
تصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین ورود
دوشنبه 7 شهریور 1401 01:27
عضویت
1388/05/13
پست‌ها
82
باشد که الف دال پیروز باشد

بلیز بعد از 10 مین با دست خالی و قیافه ای پکر برگشت ولی تا
چشش به گراوپ افتاد به این حال در اومد و گفت:گراوپی
تو که این بدبختو کشتی!!!

گراوپ که به خیال خودش هر کاری از دستش برمیود انجام داده بود گفت:نه گراوپ الیواندرو نکشت.گراوپ الیوندرو دوس داشت.اون الیواندرو نجات داد.گراوپ از همون کارایی کرد که بلیز کرد.

بلیز گفت:بابا آخه اگه بلیز این کارو کرد چون غول بچه نبود.چون صد تن وزن نداشت.
-بلیز به گراوپی تیکه انداخت؟
-نه من غلط بکنم به تو تیکه بندازم ولی آخه دوست من! داداش من!عزیزم! () این کار بود تو کردی؟اگه ما یه ذره امید به زنده موندن این داشتیم که همین یه ذرشم تو برباد دادی آخه.برداشتی با این هیکل ریزه میزت افتادی رو بنده خدا ماساژ قلبی بهش دادی؟

-الیواندر چیزیش نشد فقط گراوپی یه چیزیو نفهمید!

-چه چیزی رو؟

-گراوپی ندونست چرا هر وقت خواست ماساژ داد یه صداهایی از الیواندر بیرون میومد.

-خب طبیعیه عزیز من اون صدای شکستن دنده هاش بوده دیگه

-خب پس چیز مهمی نیس گراوپی دونست حالش خوب شد.

-چی میگی این احتمالا مرده الانم تا کسی نیومده پاشو بریم بیرون.الان میان خر مارو میگیرنا!

-تا وقتی گراوپ اینجاست هیچکس نتونست خر بلیز رو گرفت.

-بهت میگم بیا بریم!

گراوپ از روی زمین بلند شد و خودشو تکوند(کل مغازه رو گرد و خاک برداشت)و به دنبال بلیز راه افتاد.بلیز درو باز کرد و خواست بیرون بره که دید نیمفادورا تانکس میخواد بیاد تو.گراوپ برگشت و رفت سر جاش نشست.

بلیز در حالی که با حرص دندوناشو بهم فشار میداد با لبخند ساختگی گفت:تانکس!تو اینجا چیکار میکنی؟

تانکس که سعی میکرد وارد مغازه بشه گفت:اومدم یه سری به الیواندر بزنم.ا... چیزی شده؟

-نه فقط الیواندر یه خورده سرش شلوغه!

-اشکالی نداره.منتظر میمونم.میشه بری کنار؟

-نه...یعنی...چیزه!آخه الیواندر گفته نمیخواد کسیو ببینه

-چرا؟

-ازش نپرسیدم.

در همین لحظه گراوپ فریاد زد و گفت:بلیییییییییییز!!!گراوپی یه صداهایی از الیواندر میشنوه.

بلیز از جلوی در پرید اونور و رفت بالای سر الیواندر و گفت:جون من راس میگی گراوپ؟

-نه

-

تانکس که پشت سر بلیز اومده بود توی مغازه با تعجب به صحنه ی روبروش نگاه میکرد.
بعد که یکمی از حالت بهت و حیرت دراومد گفت:کی این بلا رو سر این بیچاره آورده؟

بلیز بلافاصله گفت:ما نبودیم!

گراوپ که گیج شده بود رو به بلیز کرد و گفت:بلیز چرا دروغ گفت؟
تانکس با عصبانیت و تعجب به بلیز و گراوپ نگاه کرد و گفت:چیکارش کردین؟!!
بلیز که دیگه کم مونده بود گریه کنه به تانکس گفت:به خدا ما نمی خواستیم این کارو بکنیم

تانکس: وای به حالتون اگه مرده باشه
و به طرف الیواندر که بیهوش روی زمین افتاده بود رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000]قدم قدم تا روشنايي
تولد نقش
1383/08/04
آخرین ورود
یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
عضویت
1384/06/25
پست‌ها
1709
میتونید به عنوان سوژه جدیدم بهش نگاه کنید :دی

بلیز: سلام ... یک عدد چوبدستی برای رفیقم گراوپی میخواستم...

پیرمرد سرشو بالا میگیره و اول به بلیز و سپس به چشمان معصومانه گراوپ خیره میشه ...

الیوندر: اوه عجب شباهتی، درست شکل مادرتی، زمانی که برای اولین بار جغدی از هاگوارتز دریافت کرده بود و تازه فهمیده بود که ساحره هست ... یادمه که اونم درست مثل تو زمانی که میخواست چوبدستیشو انتخاب کنه خیلی هیجان داشت...
گراوپ: اوه ولی گراوپی شنیده بود که مامان گراوپی هیچ استعدادی در جادوگری نداشت و از همون بچگی دزد و خلاف کار و هیچ وقتم مدرسه نرفت چون به اتهام قتل عمد تمام دوران کودکی و جوانیش رو در زندان سپری کرد!
الیوندر!!!!!

بلیز: اهم .... گراوپی چرا نمیری یک نگاهی به قفسه ها بندازی؟
گراوپی: اوه گراوپ با این پیشنهاد موافق و شاید تونست چوب مورد نظرش رو هم پیدا کرد ...
بدین ترتیب گراوپی گرومپ گرومپ به سمت قفسه ها راه می افته ...
الیوندر: خب ... چه خدمتی از من ساختست؟
بلیز: یک چوبدستی برای گراوپی میخواستم که با دوام باشه و به این سادگیا هم نشکنه ...

الیوندر کمی فکر میکنه و سپس باعجله به سمت یکی از قفسه ها میره و یک بسته نفیس رو با احتیاط از طبقات آن بیرون میکشه و برمیگرده ...

الیوندر: این آخرین و نفیس ترین کار ماست، من برای اولین بار موفق شدم پودر شاخ تک شاخ رو به پر ققنوس به کار رفته در مغز چوبدستی اضافه کنم که نتیجتا اینکار توانایی و مقاومت چوبدستی رو تا دو برابر افزایش میده و این انقلابی در صنعت چوبدستی سازی میباشد و من مفتخرم که شما اولین مشتری من هستید که میخواید این چوبدستی رو امتحان کنید ...
بلیز: اوه عالیه ... گراوپی!قفسه ها رو بذار کنار بیا اینجا ... فکر میکنم چوبدستی ای رو که میخواستی، پیدا کردم.....

گرومپ گرومپ گرومپ.... بووووووووم ... دننننگ!
به دنبال این صداها تعدادی از قفسه ها واژگون میشه و محتویات درونشونم روی زمین پخش و پلا میشه و سپس سروکله گراوپ پیدا میشه ...

الیوندر
گراوپ: نگران گراوپ نباشید .. چیزی نیست و حال گراوپ کاملا خوب ...
سپس گراوپ در حالی که به یک سری قفسه که روی هم انباشته شده بود، اشاره میکرد، ادامه داد:
- گراوپ دید یک ذره قفسه ها فضای مغازه رو تنگ کرد، برای همین گراوپ تصمیم گرفت مغازه الیوندر رو مقداری مرتب کرد تا این وسایل غیر ضروری انقدر دستو پا گیر نشد ...
بلیز: گراوپی فکر میکنم اون چیزی رو که میخواستیم پیدا کردیم .. بیا امتحانش کن ...

الیوندر عرق پیشونیشو پاک میکنه و با دستانی لرزان چوبدستی رو دست گراوپ میده ... بلافاصله گراوپ چوبدستی رو میبره لای دندوناش .....

قِرِچ ... قِرِچ ... قرج !!! تــــــــــــــــق! (صدای شکستنه شدن چوبدستی)
الیوندر!!!!!!!
بلیز در حالی که با نگرانی گراوپ رو تماشا میکنه: چی شد؟ غذائه از لای دندونات درومد؟
گراوپ: اوه از نظر گراوپ این چوبدستیه بسیار کم دوام و زود شکست و لای دندون های گراوپ هنوزم کثیف! گراوپ احتیاج به یک چوبدستی مقاوم تر تا تونست از آن به عنوان خلال دندون استفاده کرد ... چون گراوپ بهداشت و پاکیزگی رو در اولویت!

بلیز روبه الیوندر: خب ظاهرا به یک چوبدستی پر دوام تر احتیاج داریم!

یک ساعت بعد ...

بلیز روی زمین نشسته و با دو دست داره روی سینه الیوندر، پشت سر هم فشار وارد میکنه ...

- هن ... هن ..1001 ... 1002 ... 1003! اه این چرا یهو از هوش رفت!

در اون میان 456ُمین چوبدستی هم لای دندون های گراوپ میکشنه و گراوپ با خونسردی چوبدستی شکسته رو بر روی کوهی از چوبدستی های شکسته پرت میکنه و از روی میز یک چوبدستی نوئه دیگه برمیداره ...

گراوپ: جنس های الیوندر بد و کم دوام! گراوپ حدس زد الیوندر از فرط خجالت غش کرد! قِرِچ .. قِرچ ... قِرِچ ... تـــــــــــق!
بلیز: اوه گراوپی تو در اشتباهی! برعکس این مهارت تو رو میرسونه چون نشون میده تو بخاطر قدرت و مهارت ذاتیت درست مثل هری پاتر بسیار مشتری سخت انتخاب و پر دردسری هستی چون هر چوبدستی ای شایستگیشو نداره که تو صاحبش باشی! اه این مرتیکه جاپونی چرا به هوش نمیاد!!! 1004 ... 1005 ...

گراوپ در حالی که آخرین چوبدستی شکسته رو هم بر روی کوهی از چوبدستی های شکسته میندازه:
- اوه گراوپ در این فکر بود که شاید گراوپ با این ستون کلفتی که از زمین به سقف مغازه متصل بود، تونست مشکلشو حل کرد، گراوپ فکر نکنه ستونه زیاد محکم و گراوپ احتمالا با کمی فشار تونست ستون رو از جاش کَند!
بلیز: نه نه نه .... گراوپی این راه حل بسیار بدیه ... ما در درجه اول باید به این پیرمرد شریف که الان بیهوش شده کمک کنیم.... ببین گراوپی تو همینجا باش تا من برم کمک بیارم ...

بلیز اینو میگه و با عجله از در خارج میشه ...
گراوپ: باشه .. گراوپم در این بین هر کاری از دستش براومد انجام داد تا این پیر مرد نحیف و نازنین رو دوباره به هوش آورد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
دوشنبه 25 مهر 1390 18:52
عضویت
1388/02/15
پست‌ها
45
به نام خدا
با سلام !

چشمانش از تعجب گشاد شدند و همچنان بهت زده به چهره ی خاله ی خود می نگریست.

خیلی زود بلاتریکس چوبدستیش را از ردایش بیرون آورد و آن را به طرف خواهر زاده اش گرفت. چهره اش از عصبانیت سیاه شده بود و رگ های چشمانش در آستانه ی متلاشی شدن بودند.

دراکو خیلی زود حواسش به حالت اول بازگشت و چوبدستیش را بیرون آورد. به زودی باید با او مقابله می کرد، شاید سخت ترین دوئل در تمام عمرش. اما این را خوب می دانست که از لرد سیاه و درنتیجه خدمتکاران وفادارش متنفر است.

اما کراب نیز شروع به تغییر شکل کرد، و او کسی نبود به جز آنتونیون دالاهوف. دراکو در مخمصه افتاده بود. نمی دانست چه کاری می تواند انجام بدهد، رو برو با دو جادوگر سیاه بزرگ کار بسیار سختی برایش بود، هر چند مدت زیادی بود که اوقات فراغتش را به تمرین وردهای سخت و قدرتمند می پرداخت.

- از تو انتظار نداشتم دراکو. باید خودم مجازاتت کنم. تو باعث یه لکه ی ننگ هستی بر خانواده ی ما. و ...

اما پیش از آن که بتواند ادامه بدهد، یک طلسم چفت شدگی روی او اجرا شد. و به دنبال آن، دراکو خیلی زود چوبدستیش را به طرف دالاهوف گرفت. الان زمان فکر کردن به اینکه چه کسی خاله اش را مورد هدف قرار داده، نبود.

به سرعت ورد بر زبانش جاری شد: (( آواداکداورا ... )) اما دالاهوف زبده تر از ان بود که به این زودی مغلو یک جوان شود. با وردی غیرکلامی و به سرعت طلسم دراکو را منحرف کرد.

اکنون زمان مبارزه ای حقیقی رسیده بود. الیواندر در حالی که به نتیجه ی طلسمش بر روی بلاتریکس می نگریست، می خواست به بدنش نزدیک شود. نمی دانست که چرا چنین کاری را کرده و به حمایت از یک مرگخوار پرداخته بود، او هنوز از پیوستن دراکو به جبهه ی سپید خبردار نبود، هر چند انتقام از ولدمورت هدف شخصی دراکو مالفوی بود.

دوئلی سخت در میان آن دو نفر در جریان بود اما به زودی دالاهوف مغلوب و خلع سلاح شد.

- احمق نشو، دراکو. همه چیز رو ندید می گیرم و به لرد چیزی نمیگم. تو راه فراری نداری ... میخوای کجا قایم بشی؟ لرد به سرعت نابودت می کنه !

دراکو در حالی که به سردی به چهره ی دالاهوف می نگریست و با اشاره ی چوبدستیش به او، ا را زیر نظر داشت، گفت : « میدونی دالاهوف ... من هیچ وقت از لرد سیاه و خدمت به اون خوشم نمیومد ... و حالا اون باید خودش رو برای یه مرگ دردناک آماده کنه ... شاید پیوستن به پاتر خیلی مسخره و مضحک باشه اما پایان پاتر با پایان ولدمورت یکسانه ... مرگی دردناک برای هر دو ... این رو بهت قول میدم... »

دراکو دیگر چیزی نگفت، و برای آن که خبرها دیرتر به ولدمورت برسد، خیلی زود دست به کار شد :‌« آواداکداورا ...» و این بار جسد آنتونیون دالاهوف بر کف مغازه ی الیواندر افتاد.

با این حرکت او، الیواندر به شدت ترسید. نمی دانست که مالفوی در صورت عدم پذیرش درخواستش، با او چه خواهد کرد.

- نگران نباش پیرمرد. میتونی با من همکاری نکنی. میدونم که نگران مأمورین وزارتخونه هستی که به اینجا بیان، به خاطر یه جنایت در مغازت، اما هدف من دفاع شخصی بوده در برابر یک مرگخوار و این رو اون خون اشامه به خوبی درک می کنه ... مخصوصا با حمایت محفل و رییسش ... یعنی رییس جدید محفل ... جانشین دامبلدور... فکر کنم بدونی کیه ؟‌

الیواندر در حالی که صداقت کلام مالفوی شک داشت، با لحنی وحشت زده پاسخش را داد : « نه ... نه .. ن..میدونم... »

- لوپین و اسلاگهورن این سمت رو بر عهده دارن. به هر حال میخوام جوابتو بشنوم. بعد جزئیاتو بگم.

- من کمکت می کنم ...

الیواندر بی اختیار پاسخ داده بود، اما اکنون باید به حرفش عمل می کرد.

- یه چوبدستی بساز، یه ابرچوبدستی دیگه ... قوی تر از ابرچوبدستی ساخته شده که به دست ولدمورت افتاده ... یکی دیگه برام بساز ...

الیواندر با حیرت به او می نگریست. چیزی از او خواسته شده بود که تواناییش را نداشت.

- برام بسازش. میدونم که تو میتونی. هر چی لازمه بگو... در این مدت مغازت رو روزا تا ظهر باز بزار. برای مغازت نگهبان میزاریم. خودم از محفل درخواست می کنم اما محفل نباید از درخواست من چیزی بفهمه ... ابرچوبدستی رو برام حاضر کن ....

سپس در حالی که خاله اش بیهوش بر روی زمین افتاده بود، او را به ابدیت فرستاد. اکنون باید به ملاقات پدرش می رفت یعنی جایی که تنها یک درصد شانس زنده بودن داشت ...

و الیواندر باید در ان مغازه که اکنون دو جسد در آن بود، ابرچوبدستی می ساخت.

درست، همین موقع سه نفر در را باز کردند:
مودی مدآی، ریموس لوپین و روفوس اسکریمجیور


با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
جمعه 26 تیر 1388 11:11
عضویت
1388/01/16
پست‌ها
91
بیرون رول : اهم اهم ! تو راهنما که چیزی ننوشته ؛ اینجا دنباله داره یا نه ؟ الان من می خوام پست دراکو رو ادامه بدم !

ایواندر یک قدم به عقب رفت و گفت :

- انتقام ؟! اما اون که .... تو....

نتوانست کلمات لازم را برای بیان منظورش بیان کند و تنها به این بسنده کرد:

-چرا؟

مالفوی که به نشان سیاهش نگاه می کرد و روی آن دست می کشید با چهره ای گرفته جواب او را داد :

- اون خانواده مو نابود کرده. میخواد بابام رو نابود کنه و منو مجبور کرده که از دستوراتش پیروی کنم . شاید خالم و بقیه دوستانمون از اون خوششون بیاد اما من ... فقط یه بازیچه ام . اون میخواد به وسیله ی من از بابام انتقام بگیره و من هم میخوام از اون انتقام بگیرم .

سرش را بلند کرد و نگاهش را به پیرمرد دوخت :

- کمکم می کنی یا نه ؟

الیواندر دستی به پیشانی اش کشید . نمی دانست باید چه کار کند . دوران پر خطری بود . شاید دراکو را برای جاسوسی فرستاده بودند . نمیدانست باید چکار کند . با انگشت نحیفش به سمت دو همراه مالفوی جوان اشاره کرد و پرسش گرانه به او چشم دوخت . دراکو آهی کشید و گفت :

-کراب و گویل. اون ها به کسی چیزی نمیگن . مطمئن باش . درسته بچه ها ؟

کراب سرش را به تایید تکان داد . گویل دستش را به سمت کلاه شنلش برد تا آن را کنار بزند . مالفوی با بی صبری گفت :

- اینجا نه ، گویل !

گویل بی توجه به مالفوی گفت :

-وقتشه برگردیم خونه .

بقیه افراد حاضر با شنیدن صدای گویل که کم کم زنانه تر و ظریف تر می شد از جا پریدند . مالفوی زمزمه کرد :

- معجون مرکب ! باید حدس می زدم ! لعنتی !

گویل کلاه را کنار زد و شنل را به کناری انداخت . نفس در سینه دراکو حبس شد و رنگ از چهره اش پرید . با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد گفت :

- خاله بلاتریکس؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی
آخرین ورود
پنجشنبه 29 بهمن 1388 02:05
عضویت
1388/02/01
پست‌ها
17
به نام خدا
با سلام !


سوژه جدید



شبی تاریک بود و ماه، جانشین خورشید شده بود. آسمانی صاف با ستارگانی بی شمار در بالای کوچه ی دیاگون نقش بسته بود. هیچ کس در کوچه رفت و آمد نمی کرد. ساعتی از نیمه شب می گذشت که رهگذری با احتیاط وارد دیاگون شد. قدم هایش را با دقت خاصی بر می داشت، و این دقت همراه با آرامشی خاص توأم گشته بود. به در مغازه ای قدیمی رسید که مدت زیادی بود با خطی سرخ روی آن نوشته شده بود: (( تعطیل ! ))
به آرامی وردی را خواند و در حالی که چوبدستیش را به طرف در می گرفت، آن را باز کرد. وارد شد و در را بست.
آن مرد، شنلی تمام سیاه بر دوش انداخته بود که به طور کلی صورتش را می پوشاند. شنل مندرسی بود و چندان با شکوه به نظر می رسید. زمانی که وارد مغازه ی خاک خورده شد، شنلش را برداشت و اولین واکنش او در مقابل غبار درون آنجا عطسه ای بود که به سرعت آن را خفه کرد.
شنل از روی سرش کنار رفت و موهایی سپید و چهره ای چروکیده پدیدار گشت. اکنون او به مغازه اش بازگشته بود، و باید کارهایی می کرد، سرنوشت عده ای در دستان او بود. اخیراً پیشنهادات زیادی از درمسترانگ و بوباتون به او شده بود تا چوبدستی ساز ان مدرسه ها شود و خود را از خطرات موجود تا حد ممکن دور سازد اما تنها کاری که می کرد، رد کردن این پیشنهادات بود، باید بر روی درخواست نیکلاس فلامل و آلبوس تمرکز می کرد. مشخص نبود که فلامل چند روز دیگر زنده می ماند، پس باید نهایت سرعت را به کار می بست و زمانی که شروع کرد تا مغازه اش را کمی سر و سامان دهد، صدای گام هایی را شنید با زمزمه هایی در شب تاریک. وحشت سراسر وجودش را فرا گرفت. می دانست که مدت زیادی است که چند شنل پوش سرخ در پی او هستند و در همه جا او را تعقیب می کنند، اما مطمئن بود، زمانی که از قرارگاهش خارج می شد، هیچ کس به دنبالش نمی آمد.
در این افکار غوطه ور بود که زمزمه ها از بین رفت و صدای سرفه ای را شنید، درست از پشت در مغازه اش. این امکان نداشت، هنوز هیچ کاری را شروع نکرده بود، اگر مرگخواران بودند ... همه چیز پایان می یافت.
بدون هیچ وردی، یک شخص وارد شد با یک شنل سبز. او از تعقیب کنندگان روز های قبل الیواندر نبود. به سردی نفس می کشید. پس از او دو شنل پوش خاکستری نیز وارد شدند و در را بستند. قد ارشدشان نسبتا بلند بود و آن دو از او کوتاه تر بودند.
شنل را از صورتش کنار زد ... چهره ای بی روح و مثلثی از زیر آن بیرون آمد. الیواندر جا خورد و تا لحظاتی جز سکوت چیزی میانشان رد و بدل نمی شد.
دراکو در حالی که با نگاهی سرد به او خیره شده بود، دهانش را گشود: (( الیواندر پیر. مدت زمان زیادیه که همدیگه رو ندیدیم. الآن هم برای کار مهمی به اینجا اومدم... وحشت زده نشو، مرگخوارا چیزی نمیدونن... )) سپس آستین لباسش را که زیر شنل پوشیده بود، بالا کشید و نشان سیاه را به او نشان داد: (( می خواهم انتقام این را بگیرم و کمک تو و دامبلدور نیاز دارم... ))




با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1388/2/3 13:43:54
آخرین ورود
پنجشنبه 4 مهر 1387 19:50
عضویت
1386/08/23
پست‌ها
245
مغازه خالي بود. و تنها كسي كه در مغازه بود اليواندر صاحب مغازه بود كه حالا داشت از نردبان پايين مي امد. ارام نردبان را گوشه اي ديگر گذاشت و دوباره از ان بالا رفت تا قفسه اي ديگر را مرتب كند.
ناگهان درب مغازه با صدايي عجيب باز شد و دختر بچه اي وارد مغازه شد.
_ سلام.
اليواندر از نردبان پايين امد : سلام.
دختر موهايي بور و چشماني ابي داشت.
اليواندر: امرتون.
دخترك نگاهي به مغازه انداخت و گفت: براي خريد چوب دستي اومدم.
چشمان اليواندر برقي زد: خب. الان يه نمونه برات ميارم. چيزي مد نظرت نيست؟
دختر سرش را تكان داد.
اليواندر چوب دستي را از قفسه اي بيرون كشيد و گفت: طولش 30 اينچه. عالي و انعطاف پذير.
اليواندر ادامه داد: از پر ققنوسه. مطمئن باش بهتر از اين ديگه ندارم.
اليولندر: خب. ديگه. نظرتو بگو.
دختر: خوبه. قيمتش چنده؟
اليواندر: 10 گاليون.
دختر با تعجب به اليواندر نگاه كرد.
اليواندر شانه اش را بالا انداخت و گفت: قيمتش همينه.
دختر هم شانه اش را بالا انداخت و 10 گاليون را پرداخت كرد.
اليواندر چوب را به دختر داد. دختر با خوش حالي چوب دستي اش را برداشت و ارام از مغازه خارج شد.
اما دوباره برگشت و گفت: خيلي ممنون.
اليواندر لبخندي زد و گفت: قابلي نداشت.
دخترك با خوش حالي از مغازه خارج شد.
اليواندر دوباره نردبان را برداشت و از نردبان بالا رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
آخرین ورود
پنجشنبه 17 آبان 1386 10:15
عضویت
1385/11/28
پست‌ها
11
الیواندر مشغول چیدن یک دسته از پر های هیپوگریف بود که پسری در حالی که با احتیاط اطرافش را نگاه می کرد در را هل داد و وارد مغازه شد.الیواندر عینکش را روی بینی اش بالا کشید و به دقت نگاه کرد پسرک لباس ساده ای پوشیده بود و معلوم بود که اصیل است .الیواندر سرفه ای کرد وپرسید:چه کاری میتونم براتون انجام بدم ؟
پسر گفت :چوبدستی ...نه زیاد گرون...ارزون...در واقع می خواستم بدونم میتونم الان بخرم و بعدن پولش رو پرداخت کنم؟
الیواندر اخمی کرد و بعد لبخندی رد و گفت :
متاسفم من تو رو نمی شناسم و نمی تونم بهت اطمینان کنم.تازه تو کسی همراهت نیست؟
-نه
در همین حال مردی با ریش خاکستری و صورتی چروکیده وارد مغازه شد .
الیواندر سریع او را شناخت و گفت:سلام دیپت

دیپت گفت:توی این ماه نتونستم بیشتر از دو سه تا پر سیمرغ پیدا کنم ...مثل همیشه هر کدوم 69 گالیون و 15 سیکل میشه.
الیواندر به من و من افتاد و گفت :الان قدرت پرداختش رو ندارم.
دیپت خواست حرفی بزند ولی پسرک در حرف او پرید و رو به الیواندر گفت: یعنی اصلا امکان نداره؟
-گفتم که نه
-خواهش می کنم هفته ی دیگه سال تحصیلی شروع میشه؟من پولی ندارم که برای دفعه ی دوم بیام اینجا...بدون چوبدستی هم که به آدم کار نمی دن؟
دیپت:این پسر چی میخواد؟
-می خواد چوبدستی بگیره ...پولش رو بعدا پرداخت کنه ولی من اونو نمیشناسم و بهش اعتماد ندارم ...متاسفم ...میتونی بری بیرون پسر جون
دیپت سریع گفت:وایسا ...(رو به الیواندر)من به یک شرط حاضرم پول پر ها رو بعدا بگیرم به شرطی که به ازای هر پری که بهت میدم به یک نفر اعتماد کنی...کیسه ای را روی پیشخوان گذاشت سپس لبخندی زد و روی پاشنه ی پا چرخید به سمت در رفت...قبل از اینکه بیرون برود مکثی کرد و گفت:
تا ماه بعد...
الیواندر با چشمانی گشاد شده به در خیره شده بود وتنها صدای خواهش پسرک بود که او را به خود آورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
draco dormiens nancouam titilandus
هرگز یک اژدهای خفته را قلقلک ندهید
عکس توسط مدیر برداشته شد.
آخرین ورود
جمعه 12 خرداد 1391 13:40
عضویت
1386/04/14
پست‌ها
466
تازه صبح شده بود و خورشید مستقیم می تابید برای خرید چوب دستی جدید به مغازه ی الیوندر جادوگر رفته بودم چون چوب جادوی من دیروز شکسته شده بود . آخه من یک بیماری دارم که طبق گفته شفاگرم به آن سادیسم جر می گویند که از این قراره که من هر وقت یک جروی(این جانور بسیار شبیه موش خرمایی است که بیش از حد بزرگ شده ومی تواند به زبان انسان ها سخن بگوید البته سخن ها آن محدود به جملات کوتاه است که اغلب گستاخانه است )می بینم کنترل خودم رواز دست میدم و شروع به اذیت کردن آن میکنم ولی امروز خبر از هیچ جروی نبود وارد مغازه شدم و الیوندر طبق طبع من چوبدستی بلند خشک و موی دم تک شاخ را برای من آورد ومثل وقتی که چوبدستی خودم رو بدست می گرفتم آن را گرفتم و احساس مطبوعی کردم که ناگهان جروی شیطونی ناگهان از کف مغازه بیرون آمد که احتمالا از مغازه ی حیوانات جادویی گریخته بود من هم یک دفعه احساس بی پروایی و سر دماغی کردم وچوبدستی جدید خود را بالا آوردم که ناگهان دیدم که الیوندر که از بیماری من خبر داشت چوب خود را بالا آورد و گفت خجالت بکش مرد حالا وقت این کاراس چرا حیونای بیچاره رو اذیت می کنی منم به طرفش بک طلسم بیهوشی فرستادم ولی از کنار گوشش گذشت ولی قسمتی از طلسم به گوششش خورد و افتاد .جروی که داشت قفسه های چوبدستی را بهم می ریخت گفت : مرتیکه ی دیونه چی کارش کردی منم چوبم که بالا بود اول لسم مافلیا تو رو زدم که کسی از بیرون مغاز چیزی نفهمه جروی که حالا به طرف آویز مغازه می پرید منم با گفتن ايوانسكو آن رو ناپدید کردم و جروی محکم به زمین خورد اونم که عصبانی شده بود به من گفت مرض داری مرد مریض تازه صبح شده بود و خورشید مستقیم می تابید برای خرید چوب دستی جدید به مغازه ی الیوندر جادوگر رفته بودم چون چوب جادوی من دیروز شکسته شده بود . آخه من یک بیماری دارم که طبق گفته شفاگرم به آن سادیسم جر می گویند که از این قراره که من هر وقت یک جروی(این جانور بسیار شبیه موش خرمایی است که بیش از حد بزرگ شده ومی تواند به زبان انسان ها سخن بگوید البته سخن ها آن محدود به جملات کوتاه است که اغلب گستاخانه است )می بینم کنترل خودم رواز دست میدم و شروع به اذیت کردن آن میکنم ولی امروز خبر از هیچ جروی نبود وارد مغازه شدم و الیوندر طبق طبع من چوبدستی بلند خشک و موی دم تک شاخ را برای من آورد ومثل وقتی که چوبدستی خودم رو بدست می گرفتم آن را گرفتم و احساس مطبوعی کردم که ناگهان جروی شیطونی ناگهان از کف مغازه بیرون آمد که احتمالا از مغازه ی حیوانات جادویی گریخته بود من هم یک دفعه احساس بی پروایی و سر دماغی کردم وچوبدستی جدید خود را بالا آوردم که ناگهان دیدم که الیوندر که از بیماری من خبر داشت چوب خود را بالا آورد و گفت خجالت بکش مرد حالا وقت این کاراس چرا حیونای بیچاره رو اذیت می کنی منم به طرفش بک طلسم بیهوشی فرستادم ولی از کنار گوشش گذشت ولی قسمتی از طلسم به گوششش خورد و افتاد .جروی که داشت قفسه های چوبدستی را بهم می ریخت گفت : مرتیکه ی دیونه چی کارش کردی منم چوبم که بالا بود اول لسم مافلیا تو رو زدم که کسی از بیرون مغاز چیزی نفهمه جروی که حالا به طرف آویز مغازه می پرید منم با گفتن ايوانسكو آن رو ناپدید کردم و جروی محکم به زمین خورد اونم که عصبانی شده بود به من گفت مرض داری مرد مریض منم طلسم انگور جیو را به طرف او روانه کردم و او شروع به تپل شدن کرد و چشم هاش از حدقه بیرون زد
از طرف دیگر الیوندر که داشت به هوش می اومد دو تا پاترونوس درست کرد و من برای اینکه مزاحم کارم نشه اونرو با طلسم سايلنشيو جادو کردم و له وي كورپوس هم به طرف جروی پرتاب کردم که از مچ پا آویزون شد وهنگامی که می خواست دباره حرفی گستاخانه بزنه او را با طلسم ریکتو سمپرا جادو کردم و او حسابی به خنده افتاد ناگهان صدای ظاهر شدن چندین نفر آمد که بعد وارد مغازه شدند من هم همان موقع جروی را با اسكر جیفای طلسم کردم که ناگهان با طنابی محکم بسته شدم و متوجه شدم آن هایی که وارد مغازه شده اند مامورین وزارتخانه بوده اند. و من همینطور وقتی حباب هایی که از دهان جروی خارج می شد به صورت مامورین می خورد می خندیدم که یکی از آنها مرا با خود غیب کرد وبه وزارت خانه برد تا از من بازجویی کنند و من هم حسابی از کار خود شرمنده شدم.
منم طلسم انگور جیو را به طرف او روانه کردم و او شروع به تپل شدن کرد و چشم هاش از حدقه بیرون زد
از طرف دیگر الیوندر که داشت به هوش می اومد دو تا پاترونوس درست کرد و من برای اینکه مزاحم کارم نشه اونرو با طلسم سايلنشيو جادو کردم و له وي كورپوس هم به طرف جروی پرتاب کردم که از مچ پا آویزون شد وهنگامی که می خواست دباره حرفی گستاخانه بزنه او را با طلسم ریکتو سمپرا جادو کردم و او حسابی به خنده افتاد ناگهان صدای ظاهر شدن چندین نفر آمد که بعد وارد مغازه شدند من هم همان موقع جروی را با اسكر جیفای طلسم کردم که ناگهان با طنابی محکم بسته شدم و متوجه شدم آن هایی که وارد مغازه شده اند مامورین وزارتخانه بوده اند. و من همینطور وقتی حباب هایی که از دهان جروی خارج می شد به صورت مامورین می خورد می خندیدم که یکی از آنها مرا با خود غیب کرد وبه وزارت خانه برد تا از من بازجویی کنند و من هم حسابی از کار خود شرمنده شدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
جمعه 12 خرداد 1391 13:40
عضویت
1386/04/14
پست‌ها
466
تازه صبح شده بود و خورشید مستقیم می تابید برای خرید چوب دستی جدید به مغازه ی الیوندر جادوگر رفته بودم چون چوب جادوی من دیروز شکسته شده بود . آخه من یک بیماری دارم که طبق گفته شفاگرم به آن سادیسم جر می گویند که از این قراره که من هر وقت یک جروی(این جانور بسیار شبیه موش خرمایی است که بیش از حد بزرگ شده ومی تواند به زبان انسان ها سخن بگوید البته سخن ها آن محدود به جملات کوتاه است که اغلب گستاخانه است )می بینم کنترل خودم رواز دست میدم و شروع به اذیت کردن آن میکنم ولی امروز خبر از هیچ جروی نبود وارد مغازه شدم و الیوندر طبق طبع من چوبدستی بلند خشک و موی دم تک شاخ را برای من آورد ومثل وقتی که چوبدستی خودم رو بدست می گرفتم آن را گرفتم و احساس مطبوعی کردم که ناگهان جروی شیطونی ناگهان از کف مغازه بیرون آمد که احتمالا از مغازه ی حیوانات جادویی گریخته بود من هم یک دفعه احساس بی پروایی و سر دماغی کردم وچوبدستی جدید خود را بالا آوردم که ناگهان دیدم که الیوندر که از بیماری من خبر داشت چوب خود را بالا آورد و گفت خجالت بکش مرد حالا وقت این کاراس چرا حیونای بیچاره رو اذیت می کنی منم به طرفش بک طلسم بیهوشی فرستادم ولی از کنار گوشش گذشت ولی قسمتی از طلسم به گوششش خورد و افتاد .جروی که داشت قفسه های چوبدستی را بهم می ریخت گفت : مرتیکه ی دیونه چی کارش کردی منم چوبم که بالا بود اول لسم مافلیا تو رو زدم که کسی از بیرون مغاز چیزی نفهمه جروی که حالا به طرف آویز مغازه می پرید منم با گفتن ايوانسكو آن رو ناپدید کردم و جروی محکم به زمین خورد اونم که عصبانی شده بود به من گفت مرض داری مرد مریض تازه صبح شده بود و خورشید مستقیم می تابید برای خرید چوب دستی جدید به مغازه ی الیوندر جادوگر رفته بودم چون چوب جادوی من دیروز شکسته شده بود . آخه من یک بیماری دارم که طبق گفته شفاگرم به آن سادیسم جر می گویند که از این قراره که من هر وقت یک جروی(این جانور بسیار شبیه موش خرمایی است که بیش از حد بزرگ شده ومی تواند به زبان انسان ها سخن بگوید البته سخن ها آن محدود به جملات کوتاه است که اغلب گستاخانه است )می بینم کنترل خودم رواز دست میدم و شروع به اذیت کردن آن میکنم ولی امروز خبر از هیچ جروی نبود وارد مغازه شدم و الیوندر طبق طبع من چوبدستی بلند خشک و موی دم تک شاخ را برای من آورد ومثل وقتی که چوبدستی خودم رو بدست می گرفتم آن را گرفتم و احساس مطبوعی کردم که ناگهان جروی شیطونی ناگهان از کف مغازه بیرون آمد که احتمالا از مغازه ی حیوانات جادویی گریخته بود من هم یک دفعه احساس بی پروایی و سر دماغی کردم وچوبدستی جدید خود را بالا آوردم که ناگهان دیدم که الیوندر که از بیماری من خبر داشت چوب خود را بالا آورد و گفت خجالت بکش مرد حالا وقت این کاراس چرا حیونای بیچاره رو اذیت می کنی منم به طرفش بک طلسم بیهوشی فرستادم ولی از کنار گوشش گذشت ولی قسمتی از طلسم به گوششش خورد و افتاد .جروی که داشت قفسه های چوبدستی را بهم می ریخت گفت : مرتیکه ی دیونه چی کارش کردی منم چوبم که بالا بود اول لسم مافلیا تو رو زدم که کسی از بیرون مغاز چیزی نفهمه جروی که حالا به طرف آویز مغازه می پرید منم با گفتن ايوانسكو آن رو ناپدید کردم و جروی محکم به زمین خورد اونم که عصبانی شده بود به من گفت مرض داری مرد مریض منم طلسم انگور جیو را به طرف او روانه کردم و او شروع به تپل شدن کرد و چشم هاش از حدقه بیرون زد
از طرف دیگر الیوندر که داشت به هوش می اومد دو تا پاترونوس درست کرد و من برای اینکه مزاحم کارم نشه اونرو با طلسم سايلنشيو جادو کردم و له وي كورپوس هم به طرف جروی پرتاب کردم که از مچ پا آویزون شد وهنگامی که می خواست دباره حرفی گستاخانه بزنه او را با طلسم ریکتو سمپرا جادو کردم و او حسابی به خنده افتاد ناگهان صدای ظاهر شدن چندین نفر آمد که بعد وارد مغازه شدند من هم همان موقع جروی را با اسكر جیفای طلسم کردم که ناگهان با طنابی محکم بسته شدم و متوجه شدم آن هایی که وارد مغازه شده اند مامورین وزارتخانه بوده اند. و من همینطور وقتی حباب هایی که از دهان جروی خارج می شد به صورت مامورین می خورد می خندیدم که یکی از آنها مرا با خود غیب کرد وبه وزارت خانه برد تا از من بازجویی کنند و من هم حسابی از کار خود شرمنده شدم.
منم طلسم انگور جیو را به طرف او روانه کردم و او شروع به تپل شدن کرد و چشم هاش از حدقه بیرون زد
از طرف دیگر الیوندر که داشت به هوش می اومد دو تا پاترونوس درست کرد و من برای اینکه مزاحم کارم نشه اونرو با طلسم سايلنشيو جادو کردم و له وي كورپوس هم به طرف جروی پرتاب کردم که از مچ پا آویزون شد وهنگامی که می خواست دباره حرفی گستاخانه بزنه او را با طلسم ریکتو سمپرا جادو کردم و او حسابی به خنده افتاد ناگهان صدای ظاهر شدن چندین نفر آمد که بعد وارد مغازه شدند من هم همان موقع جروی را با اسكر جیفای طلسم کردم که ناگهان با طنابی محکم بسته شدم و متوجه شدم آن هایی که وارد مغازه شده اند مامورین وزارتخانه بوده اند. و من همینطور وقتی حباب هایی که از دهان جروی خارج می شد به صورت مامورین می خورد می خندیدم که یکی از آنها مرا با خود غیب کرد وبه وزارت خانه برد تا از من بازجویی کنند و من هم حسابی از کار خود شرمنده شدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.