ماركوس فلينتold
از ايفاي نقش حالم بهم ميخوره
- آخرین ورود
- جمعه 16 آبان 1393 19:55
- عضویت
- 1388/01/06
- پستها
- 316
باشد که جوخه...اممم...افعی پیروز باشد 
بلیز با نگرانی نگاهی به تانکس انداخت که سعی میکرد تا الیواندر را درمان کند، ولی حتی تکانی هم از الیواندر مشاهده نمیشد. بلیز از فرصت استفاده نمود و چوبدستی خود را به سمت تانکس نشانه گرفت و با خونسردی گفت:
-آواداکداورا
و به این ترتیب یکی از شخصیت های اضافی داستان حذف شد.گراوپ با حالتی نگران به بلیز گفت:
-بلیز؟!تو چی کردی؟ اون زنه رو کشتی؟
بلیز هم با خونسردی که از دوران مرگخواریش باقی مانده بود جواب داد:
-آره، حالا هم باید سریع تر بریم.اون ستون رو هم بکن که ببریم، من تبدیلش میکنم به یه چوبدستی که بدردت بخوره.
و به این ترتیب بلیز و گراوپ از صحنه جنایت دور شدند.
4 ساعت بعد، مخفیگاه گراوپ
-بیا گراوپ، اینم از چوبدستی که به دردت بخوره.
گراوپ با خوشحال ستون را که بلیز با هزار بدبختی تراشیده بود با دو انگشت بلند کرد و لای دندان هایش گذاشت و پس از آن گفت:
-گراوپ اینو دوست داشت، این ستون نشکست، گراوپ از بلیز ممنون بود.
بلیز که بسیار مشعوف شده بود در جواب گراوپ گفت:
-خواهش میکنم، لطف داری، حالا اون هیپوگرفت بیرون رو نشونه برو و بگو استیوپفای.
و به هیپوگریفی که از پیش به آنجا آورده بود اشاره کرد.
گراوپ هیپوگریف را نشانه رفت و نعره زد:
استیوپفای!!!
اشعه ای قرمز رنگ از چوبدستی اون خارج شد و به هیپوگریف برخورد کرد و هیپوگریف به زمین افتاد.
بلیز به سمت هیپوگریف رفت و آن را بررسی کرد.ناگهان صورتش سفید شد و به گراوپ گفت:
م...م...مرده!

بلیز با نگرانی نگاهی به تانکس انداخت که سعی میکرد تا الیواندر را درمان کند، ولی حتی تکانی هم از الیواندر مشاهده نمیشد. بلیز از فرصت استفاده نمود و چوبدستی خود را به سمت تانکس نشانه گرفت و با خونسردی گفت:
-آواداکداورا
و به این ترتیب یکی از شخصیت های اضافی داستان حذف شد.گراوپ با حالتی نگران به بلیز گفت:
-بلیز؟!تو چی کردی؟ اون زنه رو کشتی؟
بلیز هم با خونسردی که از دوران مرگخواریش باقی مانده بود جواب داد:
-آره، حالا هم باید سریع تر بریم.اون ستون رو هم بکن که ببریم، من تبدیلش میکنم به یه چوبدستی که بدردت بخوره.
و به این ترتیب بلیز و گراوپ از صحنه جنایت دور شدند.
4 ساعت بعد، مخفیگاه گراوپ
-بیا گراوپ، اینم از چوبدستی که به دردت بخوره.
گراوپ با خوشحال ستون را که بلیز با هزار بدبختی تراشیده بود با دو انگشت بلند کرد و لای دندان هایش گذاشت و پس از آن گفت:
-گراوپ اینو دوست داشت، این ستون نشکست، گراوپ از بلیز ممنون بود.
بلیز که بسیار مشعوف شده بود در جواب گراوپ گفت:
-خواهش میکنم، لطف داری، حالا اون هیپوگرفت بیرون رو نشونه برو و بگو استیوپفای.
و به هیپوگریفی که از پیش به آنجا آورده بود اشاره کرد.
گراوپ هیپوگریف را نشانه رفت و نعره زد:
استیوپفای!!!
اشعه ای قرمز رنگ از چوبدستی اون خارج شد و به هیپوگریف برخورد کرد و هیپوگریف به زمین افتاد.
بلیز به سمت هیپوگریف رفت و آن را بررسی کرد.ناگهان صورتش سفید شد و به گراوپ گفت:
م...م...مرده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1388/6/4 17:56:33


حال در اومد و گفت:گراوپی 
) این کار بود تو کردی؟اگه ما یه ذره امید به زنده موندن این داشتیم که همین یه ذرشم تو برباد دادی آخه.برداشتی با این هیکل ریزه میزت افتادی رو بنده خدا ماساژ قلبی بهش دادی؟






می گویند که از این قراره که من هر وقت یک جروی(این جانور بسیار شبیه موش خرمایی است که بیش از حد بزرگ شده ومی تواند به زبان انسان ها سخن بگوید البته سخن ها آن محدود به جملات کوتاه است که اغلب گستاخانه است )می بینم کنترل خودم رواز دست میدم و شروع به اذیت کردن آن میکنم ولی امروز خبر از هیچ جروی نبود وارد مغازه شدم و الیوندر طبق طبع من چوبدستی بلند خشک و موی دم تک شاخ را برای من آورد ومثل وقتی که چوبدستی خودم رو بدست می گرفتم آن را گرفتم و احساس مطبوعی کردم که ناگهان جروی شیطونی ناگهان از کف مغازه بیرون آمد که احتمالا از مغازه ی حیوانات جادویی گریخته بود من هم یک دفعه احساس بی پروایی و سر دماغی کردم وچوبدستی جدید خود را بالا آوردم که ناگهان دیدم که الیوندر که از بیماری من خبر داشت چوب خود را بالا آورد و گفت خجالت بکش مرد حالا وقت این کاراس چرا حیونای بیچاره رو اذیت می کنی منم به طرفش بک طلسم بیهوشی فرستادم ولی از کنار گوشش گذشت ولی قسمتی از طلسم به گوششش خورد و افتاد .جروی که داشت قفسه های چوبدستی را بهم می ریخت گفت : مرتیکه ی دیونه چی کارش کردی منم چوبم که بالا بود اول لسم مافلیا تو رو زدم که کسی از بیرون مغاز چیزی نفهمه جروی که حالا به طرف آویز مغازه می پرید منم با گفتن ايوانسكو آن رو ناپدید کردم و جروی محکم به زمین خورد اونم که عصبانی شده بود به من گفت مرض داری مرد مریض تازه صبح شده بود و خورشید مستقیم می تابید برای خرید چوب دستی جدید به مغازه ی الیوندر جادوگر رفته بودم چون چوب جادوی من دیروز شکسته شده بود . آخه من یک بیماری دارم که طبق گفته شفاگرم به آن سادیسم جر می گویند که از این قراره که من هر وقت یک جروی(این جانور بسیار شبیه موش خرمایی است که بیش از حد بزرگ شده ومی تواند به زبان انسان ها سخن بگوید البته سخن ها آن محدود به جملات کوتاه است که اغلب گستاخانه است )می بینم کنترل خودم رواز دست میدم و شروع به اذیت کردن آن میکنم ولی امروز خبر از هیچ جروی نبود وارد مغازه شدم و الیوندر طبق طبع من چوبدستی بلند خشک و موی دم تک شاخ را برای من آورد ومثل وقتی که چوبدستی خودم رو بدست می گرفتم آن را گرفتم و احساس مطبوعی کردم که ناگهان جروی شیطونی ناگهان از کف مغازه بیرون آمد که احتمالا از مغازه ی حیوانات جادویی گریخته بود من هم یک دفعه احساس بی پروایی و سر دماغی کردم وچوبدستی جدید خود را بالا آوردم که ناگهان دیدم که الیوندر که از بیماری من خبر داشت چوب خود را بالا آورد و گفت خجالت بکش مرد حالا وقت این کاراس
چرا حیونای بیچاره رو اذیت می کنی منم به طرفش بک طلسم بیهوشی فرستادم ولی از کنار گوشش گذشت ولی قسمتی از طلسم به گوششش خورد و افتاد .جروی که داشت قفسه های چوبدستی را بهم می ریخت گفت : مرتیکه ی دیونه چی کارش کردی منم چوبم که بالا بود اول لسم مافلیا تو رو زدم که کسی از بیرون مغاز چیزی نفهمه جروی که حالا به طرف آویز مغازه می پرید منم با گفتن ايوانسكو آن رو ناپدید کردم و جروی محکم به زمین خورد اونم که عصبانی شده بود به من گفت مرض داری مرد مریض منم طلسم انگور جیو را به طرف او روانه کردم و او شروع به تپل شدن کرد و چشم هاش از حدقه بیرون زد