جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: دوشنبه 19 شهریور 1386 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
آغاز در فکر ملت قهرمان اسلی

رودلف: من این صدا رو قبلا یه جا شنیدم؟ یادمه
بلا: تو صدای دختر مردم رو از کجا یادت مونده؟ هان؟
رودلف: بلا جان . همسر مهربانم . این ریموس لوپینه ها دختر مردم کیه؟
بلا:

آنی مونی: این چرا صدا رو مه یه جایی شنیدیم. همه با هم . من میدونم

ایگور : اره راس میگی . ولی کجا شنیدیم صداش رو؟ ما مهد کودک رفته بودیم قبلا؟

بلیز: مهد کودک نرفته بودیم که . ولی محفل زیاد رفتیم . جفتش یکیه ( شاید هم دوتاس)

بلا: آخی :mama:

پایان در فکر ملت قهرمان اسلی

دوباره صدای در بلند میشه
-بورگين بورگين...اونجايي؟منم ريموس!بدو در رو باز كن،كارت دارم.

بلا: این خیلی سیریشه . تا نیاد تو نبینه چه خبره ول کن نیست . بهتره در رو باز کنیم بکشونیمش تو و بکشیمش

آنی مونی: الان نباید بکشیمش . شاید مجبور بشیم باز برگردیم اینجا . اگه اینجا بکوشیمش نمیشه بعدا برگردیم. بهتره بوگرین رو مجبور کنیم یه جوری بپیچونش

بعد از اندکی که از گفتگو گذشت بلاخره ملت به این نتیجه به میرسند که همون کاری رو که آنی مونی گفت رو انجام بدن ( واج آرای که)

بعد از توجیح شدن برادر بوگرین و مخفی کردن مانتی توی یه گلدون (!!!!) در باز میشه و برادر ریموس لوپین کوچک به داخل فروشتگاه بوگرین و ... قدم میگذارند ( اسلو موشن سرعت 12 فریم بر ثانیه)

مشاهدات برادر لوپین از داخل مغازه ( این مشاهدات بعدا توسط لوپین با آب و تاب فراوان برای چند محفلی نقل گردید)

آغاز مشاهدات لوپین از داخل مغازه .....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آناکین مونتاگ در 1386/6/19 22:06:35
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: دوشنبه 19 شهریور 1386 09:45
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا به صورت وحشتناكي به رودولف خيره شد و همين به همه آنها فهماند او با اين نقشه مخالف است.همه در حركت بودند كه ناگهان بلا ياد يك نكته ي مهم افتاد..شايد ميتوانست با كمك آن كليد را از بذن مانتي بيرون بكشد.

در اين احوالات سبيل هم گوشه اي نشسته بود و در حال صحبت با بورگين بود.
-تو ميميري به زودي..من قبل از شكستن گوي پيشگوييم،ديدم توش كه تو آينده خيلي بدي داري..اصلا اسمشو نبر تو رو بايد بكشه!هري پاتر تو اين داستان نقش بوق داره.
-

طرف ديگر بلا و اسليتريني ها دور هم جمع شده بودند و به حرف هاي بلا گوش ميدادند.
-ببينيد..من تو يك كتاب خونده بودم كه مانتي يك موجوديه كه نسلش در حال از بين رفتنه.براي اينكه بتونيم حالشو بزنيم،فقط از تيكه ي دندان باسيليسك ميتونيم استفاده كنيم تو معجون مركب پيچيده.يك جوري بايد يك ذره از دندون نجيني رو از لرد بگيريم.
-خب چجوري لرد رو راضي كنيم؟
-اينجا من يك يك چيز با ارزش ديدم كه انگار از سالاراز به جا مونده بود..ميتونيم يكي اونو براش ببره و دندون بگيره!
-مانتي اون رو خورد..اون جسم زياده سبز بود و برق ميزد،مانتي غورتش داد.
ملت:

اسليتريني ها در حال بحث بودند و بورگين و سبيل هم در حال صحبت در مورد مرگ بورگين بودند..تا به آن موقع برنامه هفته گي بورگين و اتفاقاتي كه براش ميفته رو بهش گفته بود.
-شنبه..جر ميخوري..يكشنبه به فنا ميري..دو شنبه ميميري..سه شنبه غرق ميشي..چهار شنبه تو يك دوئل ميميري..پنجشنبه مرگخواران ميكشندت..جمعه هم سكته ميكني و همه اينها به خاطر ستاره جنوبي افق شمالي آسمان هست.
ملت:

در همين احوالات ناگهان،صداي در به صدا در آمد.صدايي نا آشنا به گوش آنها رسيد.بورگين شاد شده بود.او اميدوار بود بالاخره به كمكش بيان.رودولف به سمت در رفت و آن را باز كرد:
-تاكسي ارغوان اينجاست؟يك ماشين ميخواستم!
-آوداكداورا!

او در را محكم بست و به طرف بقيه دوستانش رفت كه ناگهان در اينبار با صداي بلند تري به صدا در آمد.
-بورگين بورگين...اونجايي؟منم ريموس!بدو در رو باز كن،كارت دارم.

و به اين ترتيب بود كه بچه ها اسليتريني چند لحظه اي فكر در مورد مانتي را ول كردند و به حرف هاي آن صداي نازك،بچگانه فكر كردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/6/19 10:05:33
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/6/19 10:11:09
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: دوشنبه 19 شهریور 1386 08:19
نمایش جزئیات
آفلاین
بورگین با دست خون روی صورتش را پاک کرد و در حالی که سعی میکرد به اسلیترینی ها نگاه نکند به آرامی گفت:کلید توی کفشم بود.اونجا مخفیش کرده بودم.
بلیز: خالی نبند!ما همه جات رو ریز به ریز گشتیم!عمراً اگه کلید توی کفشت باشه.
در این لحظه بلا با حالت مخوفی دستش را زیر چانه اش زده بود و به بلیز و مانتی نگاه میکرد.بورگین دستش را دراز کرد و کفش را از پایش در آورد.بعد از چند لحظه جستجو دست از سر کفش برداشت و گفت:راست میگی،توی این یکی نبود.خیلی وقت پیش اونجا گذاشته بودمش برای همین یادم نبود توی کدوم لنگه است.الان میدونم کجاست.
اسلیترینی ها:کجاست؟
بورگین آب دهانش را با مقادیر زیادی صدا قورت داد و گفت:توی همون....کفشی بود...که...مانتی خورد!
همگی:
بلا بورگین را بدون توجه به ناله و زاری هایش از گوش به ارتفاع یک متر بلند میکنه و میگه:بخوای خالی ببندی من میدونم تو.میندازمت توی شومینه مغازه تا برشته بشی!
بورگین: دروغم چیه،شما که همه جا رو گشتین.اگه اینجا بود که تا الان پیدا میشد!
بلا بورگین را از فاصله یک متری روی سنگ سخت مغازه ول کرد و صدای خفیف شکستن چند استخوان به گوش رسید!بلا به طرف رودولف رفت و گفت:یعنی واقعا مانتی کلید رو خورده؟چیکار کنیم.بچه ام مریض میشه ها!
بلیز میخواست بگوید که پیدا کردن کلید از مریضی مانتی مهم تر است که با دیدن جرقه های سبز چوب دستی بلا حرفش را مستقیماً به دیار ابدیت فرستاد!رودولف به مانتی نزدیک شد و گفت:ببینم مانتی گلم،تو کفش بورگین رو خوردی چیز دیگه ای توش نبود؟
مانتی با لبخند گفت:چرا یک عدد شست پا و یک کلید را با کفش قورت داد!
بورگین که تازه متوجه نبود شست پایش شده بود شروع به کشیدن جیغ های بنفش کرد!
ایگور با یکی از مجسمه برنزی قرن یازدهم میلادی که نقش مردی اسطوره ای سوار بر اسب بود به سر بورگین کوبید و او را بیهوش کرد!
چند دقیقه بعد:
همه در حال قدم زدن درون مغازه مخروبه بورگین میباشند.مانتی هم با خوشحالی در میان جمعیت نشسته و استخوان های سگ بورگین را از لای دندان هایش بیرون میکشد!
بلا بعد از چند دقیقه پیاده روی متوقف شد و گفت:باید یه چیزی بدیم بچه ام بخوره که کلید رو برگردونیم.هر کی نظری داره بگه،ولی وای به حالش اگه نظرش بد باشه!
ملت:
رودولف شجاعت خودش رو جمع میکنه و میگه:به نظرتون اگه بورگین رو با یه بز مخلوط! کنیم و بدیم مانتی بخوره حالش بهم میخوره؟!!...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: دوشنبه 19 شهریور 1386 00:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بليز سرش را انداخت پايين و با صداي آرامي گفت:

-يعني اينقدر مهم بود؟فكر نميكردم يك كفش اينقدر مهم باشه خب!
-نه موضوع اين نيست..چرا نبايد تو براي كارهايي كه ميكني با من مشورت كني؟ها؟
-خب ببخشيد...دفعه ديگه مشورت ميكنم!

دوباره تلاش ها براي يافتن كليد و راضي كردن بورگين بي ناموس (!)آغاز شد و اينبار براي اين كار به هر عملي دست زدند و بار هاي صداهايي در فضاي مغازه پخش ميشد.
قلوهَ..قلوهَ..آئورت..آئورت..
يا
آخخخخخخ...بابا تو به زبون كوچيكه من چيكار داري؟من به شما هيچي نميدم،چه برسه به كليد!

ايگور كه از تلاش خسته شده بود به فضاي مغازه خيره شد..مغازه اي كه وارد آن شده بودند چقدر تميز بود.همه چي سر جاي خودش قرار داشت و همه چي به ترتيب حروف الفبا چيده شده بود.حالا بسيار از چيزهاي مغازه شكسته بود و كمد ها بر روي زمين افتاده بود.قاب عكس جادوگران سياه هم كه نشان از قدرت آن مغازه بود شكسته بر روي زمين افتاده بودند..اين نشان ميداد آن عكس ها جادويي نبودند..چون عكس هاي جادويي از جايي كه هستند جدا نميشوند و كلا چتر هاي خوبي هستند..نسل آناكين اينها هم از همين قاب عكس ها مياد. !
بلا صورتش عصباني بود و رگ هاي دستانش از فاصله دور همانند فانوسي روشن بودند..عرق بر روي صورت همه آنها بود..بليز كه به تازگي دختري را پيدا كرده بود و با او روابط دوستانه بر قرار كرده بود هم ديگر خوشحال نبود..او هم خسته بود و در تلاش..ارزش دوستي براي اعضاي اسليترين خيلي زياد است و همين متحركي براي آنها بود تا تلاش كنند و تريلاني رو از اين وضعيت در بياورند..پس او هم بايد به جمع آنها مي پيوست.در جمع حاضران آن مغازه،فقط پشه اي مرده در گوشه اي از مغازه افتاد و بود و ديگر در آن دنيا نبود..شايد اگر او زنده بود هم حركت ميكرد.
در طرف ديگر مانتي دنبال سگ ويژه بورگين بود كه به رنگ قهوه اي و با موهاي زياد بود..زيبايي آن سگ از بسياري از آدم هاي حاضر در جهان بيشتر بود..مانتي دنبال او بود و با او بازي ميكرد..شايد او قصد بازي با او را داشت.

بورگين خون از دهانش سرازير شده بود و بر روي زمين ريخته بود..خودش پخش در وسط مغازه بود و ديگر آن شادابي هميشه را نداشت.به سختي دهانش را باز كرد و بعد از مزه كردن مقداري از خوني كه از دماغش مي آمد گفت:
-باشه باشه!من بهتون ميگم كجاست!اون پيش خودم هست.دقيقا يادم نمياد كجاست...بريد گوي رو برداريد و از اينجا بريد..خسته شدم ديگه!چرا همه بلا ها بايد سر من بياد
-آفرين بورگين از اول اينو بگو!
-ببينم بلا..مگه ما اينو نگشتيم يك بار؟پس چرا كليد تو جيبش نبود؟

------------------------------
سبك رول:new church !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1386 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا : ها ؟ اين ديگه كيه ؟ رودلف برو ببين كيه ؟
رودلف به سمت در رفت و از پرده پشت آن نگاهي به بيرون انداخت و گفت :
- بلا يه دختر هست كه خيلي خوشگله يخ پسره هم هست !
بلا : چي ؟
رودلف : ها هيچي ! مي گم كه يه پسره با يه دختره هستن كه خيلي هم جفتشون خوشگلن و لباساشون موده !
بلا : بيارشون تو ! ايگور تو هم برو . با چوبدستي مواظبشون باشين !
- بياين تو ! فقط يواش بياين !
آن دو نفر به هم نگاه مي كنند و به سمت داخل مغازه مي روند !
- اينا كين ديگه ؟
بلا : شماها كي هستين ؟
- اااااااااااااااااا ... بلا تويي ؟
- تو كي هستي ؟ اوا ! چه تپل مپل شدي ! ( كپي رايد باي اون اواييه توي شگفت انگيزان ) تو كه سلسي هستي ! بچه ها اينا سلسي و بارتين ! باز رفته بودن تولد هم دانشگاهيشون مهموني تموم شده پيام منو توي تالار ديدن !
ايگور : پيام ؟
- ... خب بلا ما پيامتو كه ديديم سريع اومديم براي كمك ! حالا به كجاها رسيدين ؟
بلا : بارتي جووون ما به هيچ جايي نرسيديم غير از اينكه ...
ناگهان مانتي شروع كرد به سرفه كردن ( مثل اينكه كيلد توي حلقش گير كرده بود ! ) و بليز به سمت او رفته و دو تا به پشت او مي زند و او را راحت مي كند .
بلا ادامه مي دهد : خب داشتم مي گفتم غير از اينكه اين كه بورگين كليد ويتريني كه توش گوي هست رو نمي ده ! ول كنن بابا ! منو بگو دارم واسه شماها تعريف مي كنم ! بچه ها بياين عمليات ويترين گشايي رو دوباره شروع كنيم !
همگي بورگين را بلند كردن و با شمارش بلا چندين بار متوالي به ويترين حمله ور شدند ولي باز هم نتيجه اي نمايان نشد و ايگور گفت :
- به نظر من ما بايد اين بورگينو بگرديم !
بلا : خب نه ! ولي من يه نظري دارم . مي گم كه بياين اين بورگينو بگردين !
ايگور : ولي اين نظر ...
بلا : بچه ها شروع كنين ! ايگور ساكت شو تا ...
ايگور : باشه . ببخشيد !
رودلف و بليز شروع كردن به گشتن بورگين كه ناگهان دست از كار كشيدند و بليز گفت :
- بلا ما رسيديم به شلوارش ! حالا چيكارش كنيم ؟
بلا : خب بگردينش !
رودلف : آخه نمي شه ! اونم جلوي چند تا زن !
بلا : آها ! باشه . ببرينش اون پشت !
و آنها به آن پشت رفتند و او را كاملا گشتند و پس از 15 دقيقه بازگشتند و رودلف گفت :
- هيچي نبود ! ولي يه كفشش غيب شده وبد يعين نبود كه ما درايم دنبال اون مي گرديم !
بلا : چي ؟ كفش ؟ كجاس ؟
بليز : راستي اون كفش كجاس ؟
و همه شروع كردن به گشتن مغازه كه مانتي گفت :
- مانتي كفش دوست داشت ! مانتي كفش خورد !
بارتي : آفرين پسر خوبم !
بلا : اين پسر توعه ؟
بارتي : نه ببخشيد ! آفرين مانتي ياكوزا عزيز ! حالا كفشو خوردي ؟
مانتي : اره ! مانتي كفش را تا ته خورد و بليز يه پشت دستي هم به كمرش زد كه پايين برود !
بلا : چي ؟
بليز : ا ... !
ملت اسلي :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1386 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
آن روز مغازه بورگین بسیار زودتر از روز های دیگر بسته شد و بدین ترتیب مشتری ها دست از پا دراز تر راهی خونه های خود شدند تا فردا از مغازه بورگین خرید کنند و اما ...

داخل مغازه!

همه اعضای اسلیترین بعد از نا امید شدن از باز کردن در ویترین به وسیله طلسم الوهمورا (یا یه همچین چیزی) به طور کامل انواع فحش های بی ناموسی و با ناموسی را به مخترع این طلسم نسبت داده بودند و حال مشغول استفاده از شیوه های رایج مشنگی در جهت بازگشایی در بودند بدین ترتیب که:

بورگین را به صورت افقی معلق در هوا نگه داشته و همگی با شمردن یک دو سه به سرعت به سمت ویترین میدویدند و کله بورگین رو به آن میزدند و بخاطر این فعل و انفعالات کله بورگین ابتدا صاف شده و سپس در گردنش فرو رفته! اما شیشه ویترین بدون کوچکترین خراشی همچنان پابرجا بود.

-آخ .... چی از جون من میخواین؟ گوی من فروشی نیست!
بلا: دوباره امتحان میکنیم! یک دو سه !
( صدای دویدن ) و تق ( صدای برخورد کله بورگین با شیشه!)

آنی مونی: این که نمیشکنه! مرتیکه بوقی کلید رو کجات قایم کردی؟ زود باش بهمون بده!
بورگین: نه نمیگم! به زودی منو نجات میدن! دوستان من در راهن!
همه: ؟

===== فلش بک ====
- کروشیو!!!
- جیییییییییییییییییییییییییغ!
- خب رودلف تمومش کن .. بزار ببینیم حرفی برای گفتن داره یا نه! میگی کلید رو کجا گذاشتی یا نه؟

بورگین در حالی که میلرزه کورمال کورمال خودشو روی زمین میکشه به سمت پیشخون میره و قبل از اینکه کسی متوجه بشه دکمه قرمز رنگی رو که در زیر میز جاسازی شده بود رو فشار میده!
بورگین: نه نمیگم!
بلا چوبدستیشو میگیره بالا:
- خودت خواستی! جریوس!
جیغ های دردناک بورگین مغازه رو پر میکنه!
==== فلش فرونت====

بورگین
بلا: اینجوری نمیشه ... رودلف! مانتی رو بیار!
بلافاصله رودلف همراه با یک جونور پنج فوتی بسیار مخوف که هر دندونش سی سانت طول داره و به طور بسیار بی ناموسی ای به بورگین خیره شده وارد میشه!
مانتی: آخ جون مانتی گوشت انسان دوست داشت! مانتی بورگین را خورد!

در سویی دیگر سیبل برای اینکه گوی محبوبشو بدست نیاورده گریه های خود را از سر گرفته و از جمع اسلیترینی ها بلیز داوطلب شده تا به سیبل دلداری بده!

سیبل: من چی کار کنم؟ چجوری بدون گوی پیشگویی کنم!
بلیز: مهم نیست! میگم ... به نظرت آلبوس وقتی میخوابه ریشاشو روی لحاف میذاره یا زیر لحاف! (مدل های جدید دلداری)
سیبل: چی؟ من دارم از گویم حرف میزنم!
بلیز: آها .. حالا مهم نیست که! گوی به چه دردی میخوره اصلا؟
سیبل

تق تق تق ! (صدای در زدن)

بلافاصله سکوت بر قرار میشه و کسی متوجه نمیشه که چگونه سیبل بلیز را از گردن گره زده و باز هم کسی متوجه نمیشه بورگین چگونه بدن تیکه پاره خود را از دهان مانتی بیرون کشید و باز هم کسی متوجه نمیشه که مانتی موقعی که میخواست پای بورگین را بکند اشتباها لنگه کفشش را بلعیده است و اشتباها کلید ویترین هم در لنگه کفش بورگین مخفی شده بوده است! همه فقط به در خیره نگاه میکردن!

- تق تق تق ! بورگین ما میدونیم تو اونجایی در و باز کن! چه اتفاقی افتاده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/6/18 18:48:15
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/6/18 18:55:30
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1386 16:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت اسلی به همراه سیبل که هنوز به شدت گریه میکرد به سوی مغازه بورگین به راه افتادند.سیبل از یک کیلومتری مغازه گوی پیشگویی را در ویترین تشخیص میدهد.

-خودشه...این گوی بلورین عزیزمه...

با قطع شدن صدای گریه سیبل بلاتریکس پنبه ها را از گوش خود بیرون آورد و همه به سوی مغازه بورگین حرکت کردند.بورگین پشت پیشخوان در حال خواندن روزنامه بود.

آنی مونی:سلام بورگین.هووم.ما یه دونه از اون گوی پیشگویی که توی ویترین مغازه ات گذاشتی میخوایم.
بورگین:از اون گوی فقط یکی دارم.همونی که توی ویترینه.الان میدمش....راستی...برای کی میخواستین؟
آنی مونی:برای این سیبل تریلانی.آخه دیروز من موقع رفتن به دستشویی گوی پیشگوییش شارا رو انداختم زمین.میدونی...یکم عجله داشتم

بورگین با شنیدن نام سیبل تریلانی در ویترین را بست و پشت پیشخوان بازگشت.

-من این گوی رو به سیبل تریلانی نمیدم! :no:

سیبل تریلانی دوباره گریه را از سر گرفت و صدای داد و فریادش تمام مغازه را پر کرد.

بلاتریکس:حیف شد...پنبه ها رو انداختم دور

آنی مونی در حالیکه سعی میکرد صدایش شنیده شود:خب چرا نمیدی؟

بورگین:ده سال قبل این سیبل تریلانی یک پیشگویی کرد که من قراره رییس محفل بشم.من هم کلی خوشحال شدم.ولی حالا چی هستم؟صاحبت مغازه جادوی سیاه!

بلیز:خب حالا تو گوی رو بده به ما.بعدش میتونی بری برای ریاست محفل درخواست بدی...باور کن محفل به بوق هایی مثل تو نیاز داره...امم...چیز...یعنی...هنوز هم دیر نشده!!امیدت رو از دست نده!
------------------------------------------------
دو ساعت بعد

بلاتریکس در حالیکه دستهای رودولف را توی گوشهایش فرو برده بود داشت در مغازه قدم میزد

-ببین بورگین.یا به زبون خوش این گوی رو به ما میفروشی یا...

اخم های بورگین اندکی در هم میرود!

-یا چی؟

در یک حرکت بسیار ماهرانه بلیز و آنی مونی بورگین را به صندلی میبندند و به قول معروف او را گروگان میگیرند

رودولف:در این ویترین باز نمیشه...طلسم شده!

بلاتریکس:عیبی نداره.بورگین عزیز در ویترین رو برای ما باز میکنه...هووم...تو مانتی رو میشناسی بورگین؟

بورگین: من اون گوی رو به شما نمیدم.من رو نجات میدن.حالا میبینید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1386/6/18 17:27:01
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1386 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای های های گریه سیبل تمام فضای تالار اسلیترین را پر کرده بود.

-سیبل تو رو خدا بسه..سرسام گرفتم.آخه بگو چی شده؟
سیبل بدون توجه به بلیز به دادو فریادش ادامه داد.
-اوووو..شماها نمیفهمین..شما موجودات فانی..شما انسانهای پست...

بلا درحالیکه سعی میکرد پنبه های بیشتری در گوشش فرو کند:انسانهای پست؟این فکر میکنه خودش چیه؟

آنی مونی که ظاهرا زیاد از سرو صدا ناراحت نشده بود بطرف سیبل رفت.
-آخه سیبل جان.اگه نگی چی شده که نمیتونیم کاری برات بکنیم.کسی اذیتت کرده؟پیشگوییات غلط از آب در اومده؟

فریاد سیبل بلندتر شد.
-ساکت باش.پیشگوییای من هیچوقت غلط از آب در نمیاد.مواظب حرف زدنت باش.
آنی مونی دست از دلداری دادن به سیبل برداشت و به بقیه اسلی ها ملحق شد.

آخه چشه؟اینجوری ادامه بده مریض میشه.

- من فکر میکنم بدونم چشه.
توجه همه بطرف صدایی که از پشت در به گوش میرسید جلب شد.
دراکو درحالیکه بستنی بزرگی در دست داشت وارد تالار شد.

-راستش دیشب سیبل گوی بلورینشو جلوش گذاشته بود و داشت از خودش صداهای عجیب و غریبی در میاورد.درست در لحظه ای که داشت موفق میشد مرگ بلا رو پیشبینی کنه آنی مونی دوان دوان از خوابگاه بیرون اومد و بطرف دستشویی رفت...والبته سرراهش با گوی سیبل برخورد کرد..گوی از روی میز افتاد و تکه تکه شد.

همه با خشم به آنی مونی خیره شدند.
آنی مونی:...م...من....من...خوب چیکار میکردم؟نمیرفتم دستشویی؟من اصلا نفهمیدم چی شد..وقتی برگشتم سیبل بهت زده به زیر میز خیره شده بود..منم فکر کردم خوابش برده.آخه میدونین اون بعضی شبا با چشمای باز میخوابه...

بلا با ضربه جارو موفق به ساکت کردن آنی مونی شد.
-خوب حالا چیکار کنیم؟تا جاییکه من میدونم گوی بلورین سیبل خیلی کمیاب بود و نمیشه مثل اونو پیدا کرد.

بلیز ناگهان از جا پرید.

چرا...یه جایی هست..اونجا حتما پیدا میشه..مغازه بورگین.باید بریم اونجا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
پسری با قدی بلند و موی چرب وارد مغازه ی بورگین شد
چی میخوای ، این صدایه بورگین بود که از دست ارباب رجوع جماعت حوصلش سر بود
استن که بر خلاف بورگین رو فرم بود با کنایه گفت: یه چیز باحال
مثلا چی
یه انگشتر قدیمی می خوام
بورگین رفت و چند لحظه ی بعد برگشت ، بیا
نه این خیلی خزه
بیا
نه خوب نیست
این یکی چطور
نه اینم بدرد نمی خوره رویا خیلی بد سلیقست
کی ؟ دوست دخترمو می گم
ده بار دیگه بورگین رفت و اومد تا اینکه استن از یکدومشون خوشش اومد
من همینو می خوام بورگین که زیر لب می خندید گفت 20 گالیون میشه
ولی مگه میشد استن تخفیف نگیره و بالاخره تونست با 10 گالیون راضیش کنه ( خوب ما اینیم دیگه )
بعد از اینکه انگترو از بورگین گرفت گفت یه لحظه دستت کن ببینم تو دستت قشنگه
بورگین که زرد کرده بود گفت چرا تو دست خودت نمی زاری
خوب دستمن سوخته و دست باند پیچشو بالااورد
بورگین که خودشو مجبور به این کار دید دستشو بالا اورد و اونو گذاشت تو دستش و پاف دستش از بالا تا پایین سرخ شد
استن هم با لبخندی موذیانه گفت : خودتی داداش ورفت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ٌٌدر حال پاشیدن بذر
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای قدم های پسری جوان با صدای رعد و برق در کف چوبی مغازه بورگین و برکز همراه پیچید.بورگین که از زیر میز بیرون آمد گفت: می تونم ککمکتون کنم آقا؟
او با شک و بدگمانی به موهای سرخ و کک ومک های پسرک خیره شد.
پسرک با صدایی آرام گفت:شما کتاب هم می فروشید؟
شک بورگین افزایش یافت ابروهایش را بالا برد و پرسید:در چه مورد؟
پسرک چترش را بست و گفت:در مورد علامت شوم و اسمش رو نبر.
بورگین به دور و برش نگاهی انداخت سپس در قفسه ای را باز کرد که داخل آن مملو از کتاب بود.او اسم پسر را پرسید.
پسر جواب داد : چارلی،چارلی ویزلی.
ویزلی،این اسم در نظر بورگین آشنا آمد.به نظرش رسید ویزلی ها از اعضای محفل هستند.او با قدم هایی سریع به طرف قفسه رفت و درقفسه را قفل کرد.
چارلی در حالی که به بورگین نزدیک می شد گفت:چیه؟می ترسین؟آقای بورگین یا برکز، من دقیقا اسمتون رو نمی دونم...چارلی در مغازه را با طلسمی قفل کرد و چوبدستی اش را زیر گلوی بورگین گرفت.
بورگین عرق سرد روی پیشانیش را با دست پاک کرد و گفت:پسر جان تو چی می خوای؟
چارلی بورگین را به سمت قفسه پر از کتاب هایت کرد و گفت:بازش کن.
بورگین سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:هرگز!
چارلی اخم هایش را در هم کشید.در همین حین بورگین چوب دستی اش را از جیبش درآورد.
- تارانتالگرا!
چارلی پاهایش با سرعت غیر عادی شروع به حرکت کرد او جادو را باطل کرد اما بورگین طلسمی دیگر به سوی او فرستاد.
- پترفیکوس توتالوس!
طلسم از وسط پاهای چارلی رد شد و او فریاد زد:استوپفای!
بورگین سرش را پایین آورد ، و ورد دانساتو را بر روی چارلی اجرا کرد.چارلی فریاد زد پروته گو و طلسمم او به سوی خودش بازگشت.دندان های او که تا زانو هایش رسیده بود مانع می شد تا او طلسم ها را درست ادا کند. بنابراین چارلی از فرصت استفاده کرده و با ورد پترفیکوس توتالوس بورگین را خشک کرد.سپس به سوی قفسه رفت و کتاب های درون آن را داخل ساکش ریخت و به سوی محل تجمع محفل ققنوس حرکت کرد.
(پایان هندی!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1386/6/4 17:50:43
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده