کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
105
نفر همین الان آنلایناند
34 نفر در «انجمن»
3 عضو
102 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 65
-
انجمن 34
-
اتاق خبر 2
-
بخشهای دیگر 4
اعضای آنلاین
51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
ژاندارمری هاگزمید
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

پاسخ به سوالات بیل ویزلی:
1- مایک لوری رئیس ژاندرمری هست یا هلگا هافلپاف؟
پاسخ: مایک لوری یعنی من رئیس کل و اصلی هستم هلگا هم رئیس موقت و مئاون هستش...
2- ژاندرمری زیر نظر دفتر کارآگاهانه یا نه؟
پاسخ: خیر حالتی کاملا مستقل دارد و زیر نظر ناظر هاگزمید هستش...
3- فقط کارآگاهها عضو ژاندارمری هستن یا ژاندارمری مستقلا می تونه نیرو بگیره؟
پاسخ: هم کارآگاهان می تونند عضو ژاندارمری بشن و هم اعضای عادی
1- مایک لوری رئیس ژاندرمری هست یا هلگا هافلپاف؟
پاسخ: مایک لوری یعنی من رئیس کل و اصلی هستم هلگا هم رئیس موقت و مئاون هستش...
2- ژاندرمری زیر نظر دفتر کارآگاهانه یا نه؟
پاسخ: خیر حالتی کاملا مستقل دارد و زیر نظر ناظر هاگزمید هستش...
3- فقط کارآگاهها عضو ژاندارمری هستن یا ژاندارمری مستقلا می تونه نیرو بگیره؟
پاسخ: هم کارآگاهان می تونند عضو ژاندارمری بشن و هم اعضای عادی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
جزئیات کاربر

عنوان:هر آغازي يك پايان دارد
بچه ها در حال ساختن زاندارمري بودند كه ناگهان جاستين وارد زاندارمري شد و به طرف دفتر هلگا رفت كه خبري رو كه اورده بود به هلگا بگه....
در اين هنگام مايك سينشو صاف مي كنه و مي گه
_جاستين...يادت رفته
جاستين كه متوجه شده بود راهشو كج مي كنه و با قدم هايي بلند و شمرده شمرده به طرف مايك مي ره
جاستين:سلام مايك
مايك:عليك...خبر مبر چي داري
جاستين:اگه بهت بگم باور نمي كني....
ناگهان همه ي اعضا هجوم اوردن به طرف اون دو تا تا خبرو بشنون اما هلگا بين اوونا نبود
بليز:خوب بعدش
جاستين:ببخشيد؟؟
مايك:بابا راست مي گه بگو ديگه
جاستين:سالازار به اون دنيا پيوست
همگي:
ماركوس:چه جوري؟
جاستين:ببخشيد ايشون كي باشن
مايك:همكارت
جاستين:
ماركوس:نگفتي چه جوري سالازار مرد
جاستين:اوون نمرده بلكه كشته شده
در اين هنگام در دفتر هلگا باز شد و هلگا از اوون خارج شد...صورتش خواب الود به نظر مي رسيد
هلگا:به به همگي جمعشون جمع هست...چه خبر شده
بليز:سالازار كشته شده
هلگا كه متوجه نشده بود گفت:كشته شد كه شد ...هان...كي كشته شد
همگي:سالازار اسليترين
هلگا:عجب شوخي جالبي بود
همگي:اصلا شوخي نيست
هلگا:گي اوونو كشته
جاستين:معلوم نيست اما زخمهاي بسياري روي بدنش هست و دست و پاش شكسته بود
فرداي ان روز
بچه هاي زاندارمري خوشحال به نظر مي رسيدند...بيل به كمك بليز براي برپايي جشن مختصري توي زاندارمري اماده شده بودند
مايك با هلگا نون بيار كباب ببر بازي مي كردن
رز هم به همراه سيبل غذاها رو اماده مي كردن و در اخر جاستين هم روز نامه ي پيام امروزو مي خووند
ناگهان هلگا دست از بازي كشيد و بلند شد و به طرفي رفت و بچه ها رو به طرف خودش فرا خووند
همگي بچه ها حاضر و اماده شدند و احترام نظامي گذاشتن البته مايك در صف نبود و دورادور كار هلگا رو تماشا مي كرد
هلگا كه سر حال به نظر مي رسيد شروع كرد به صحبت كردن
_خوب بچه ها من ضمن تقدير و تشكر ازتون از شما به دليل كار شبانه روز براي هرچه بهتر كردن زاندارمري و رسيدن زاندارمري به مرحله ي چشم گيري و جايگاهي در خور و شايسته بايد بگم كه ما نبايد مغرور بشيم و بايد به كار خودمون به نحو احسن ادامه بديم اما بايد متذكر بشم كه كار ما تموم نشده و هنوز لرد ولدمورت نابود نشده...
ادامه دارد...
==================
با عرض معذرت از افراد به خصوص از مايك لوري و هلگا هافلپاف
از اعضا در خواست مي كنم براي بهتر شدن اين رول داستانو كشش ندن و بعد از رول من اگه كسي خواست ادامه بده رولي در باره ي نابودي يا فرار لرد ولدمورت بزنه تا اين قسمت از يكنواتي در بياد و ايده هاي بهتري مطرح بشه...با تشكر و عرض معذرتي دوباره
بچه ها در حال ساختن زاندارمري بودند كه ناگهان جاستين وارد زاندارمري شد و به طرف دفتر هلگا رفت كه خبري رو كه اورده بود به هلگا بگه....
در اين هنگام مايك سينشو صاف مي كنه و مي گه
_جاستين...يادت رفته
جاستين كه متوجه شده بود راهشو كج مي كنه و با قدم هايي بلند و شمرده شمرده به طرف مايك مي رهجاستين:سلام مايك
مايك:عليك...خبر مبر چي داري
جاستين:اگه بهت بگم باور نمي كني....
ناگهان همه ي اعضا هجوم اوردن به طرف اون دو تا تا خبرو بشنون اما هلگا بين اوونا نبود
بليز:خوب بعدش
جاستين:ببخشيد؟؟
مايك:بابا راست مي گه بگو ديگه
جاستين:سالازار به اون دنيا پيوست
همگي:
ماركوس:چه جوري؟
جاستين:ببخشيد ايشون كي باشن
مايك:همكارت
جاستين:
ماركوس:نگفتي چه جوري سالازار مرد
جاستين:اوون نمرده بلكه كشته شده
در اين هنگام در دفتر هلگا باز شد و هلگا از اوون خارج شد...صورتش خواب الود به نظر مي رسيد
هلگا:به به همگي جمعشون جمع هست...چه خبر شده
بليز:سالازار كشته شده
هلگا كه متوجه نشده بود گفت:كشته شد كه شد ...هان...كي كشته شد
همگي:سالازار اسليترين
هلگا:عجب شوخي جالبي بود
همگي:اصلا شوخي نيست
هلگا:گي اوونو كشته
جاستين:معلوم نيست اما زخمهاي بسياري روي بدنش هست و دست و پاش شكسته بود
فرداي ان روز
بچه هاي زاندارمري خوشحال به نظر مي رسيدند...بيل به كمك بليز براي برپايي جشن مختصري توي زاندارمري اماده شده بودند
مايك با هلگا نون بيار كباب ببر بازي مي كردن
رز هم به همراه سيبل غذاها رو اماده مي كردن و در اخر جاستين هم روز نامه ي پيام امروزو مي خووند
ناگهان هلگا دست از بازي كشيد و بلند شد و به طرفي رفت و بچه ها رو به طرف خودش فرا خووند
همگي بچه ها حاضر و اماده شدند و احترام نظامي گذاشتن البته مايك در صف نبود و دورادور كار هلگا رو تماشا مي كرد
هلگا كه سر حال به نظر مي رسيد شروع كرد به صحبت كردن
_خوب بچه ها من ضمن تقدير و تشكر ازتون از شما به دليل كار شبانه روز براي هرچه بهتر كردن زاندارمري و رسيدن زاندارمري به مرحله ي چشم گيري و جايگاهي در خور و شايسته بايد بگم كه ما نبايد مغرور بشيم و بايد به كار خودمون به نحو احسن ادامه بديم اما بايد متذكر بشم كه كار ما تموم نشده و هنوز لرد ولدمورت نابود نشده...
ادامه دارد...
==================
با عرض معذرت از افراد به خصوص از مايك لوري و هلگا هافلپاف
از اعضا در خواست مي كنم براي بهتر شدن اين رول داستانو كشش ندن و بعد از رول من اگه كسي خواست ادامه بده رولي در باره ي نابودي يا فرار لرد ولدمورت بزنه تا اين قسمت از يكنواتي در بياد و ايده هاي بهتري مطرح بشه...با تشكر و عرض معذرتي دوباره
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

با سلام
____________________________________________
در حالی که همه داشتن ژاندارمری را با طلسم های متعددی از نو میساختند بیلز گاهی اوقات کارهای رز را خراب میکرد تا او دوباره ان قسمت را درست کند...
در این میان مردی با قد و قامتی مناسب وارد ژاندارمری میشه و با همه سلام و احوال پرسی میکنه و همه با تعجب او را نگاه میکنند...
مرد: من مارکوس فلینت هستم و از خسارات قبلی با خبرم ولی با این حال من میخواهم عضو کار کنان اینجا بشم اگه میشه من رو راهنمایی کنید چون من نمیدونم باید با اقای لوری صحبت کنم یا خانم هلگا....
لوری: با من باید صحبت کنی...
مارکوس: ولی کسانی که قبلا ثبت نام کردن پیش هلگا رفتن...
لوری:اولا تا الان فقط یه نفر پیش اون رفته ثانین اونم به خاطر غیبت من بود....
مارکوس: حالا امیدوارم که مرا به عنوان کارمند قبول کنید...
لوری: حالا بهت خبر میدم...
مارکوس: من فعلا میرم تا به بقیه در نو سازی کمک کنم...
مارکوس با خوشحالی رفت تا با بقیه همکاری کند و لوری هم به روزنامه خواندن خود ادامه داد....
مارکوس: بلیز تو خیلی تو جنگ خوب جنگیدی...
بلیز: تو که تو جنگ نبودی...
مارکوس: چرا من داشتم از یه جایی مقفیانه نگاتون میکردم و در این لحظات اخر که دامبلدور همه را بیرون کرد من رفتم تا یکی از مرگخوارهارو دستگیر کنم و موفق شدم...
رز: خوب این به چه درد ما میخوره؟
مارکوس: خوب با این کار هم میتونیم اونا را هر وقت که بخواهیم بکشونیم اینجا و دیگر این که از محل اونا و نقشه هاشون با خبر میشیم...
رز و بلیز و بیل رو به همدیگر کردند وخنده ی ریزی کردند...
بیل: نه ازت خوشم اومد مارکوس...
مارکوس: چچچچچااااکریم...
هلگا: خوب بسه دیگه... هالا بگو اون مرگخواره اسمش چیه؟
ادامه .....
_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_
امیدوارم که من رو قبول کرده باشید.
____________________________________________
در حالی که همه داشتن ژاندارمری را با طلسم های متعددی از نو میساختند بیلز گاهی اوقات کارهای رز را خراب میکرد تا او دوباره ان قسمت را درست کند...
در این میان مردی با قد و قامتی مناسب وارد ژاندارمری میشه و با همه سلام و احوال پرسی میکنه و همه با تعجب او را نگاه میکنند...
مرد: من مارکوس فلینت هستم و از خسارات قبلی با خبرم ولی با این حال من میخواهم عضو کار کنان اینجا بشم اگه میشه من رو راهنمایی کنید چون من نمیدونم باید با اقای لوری صحبت کنم یا خانم هلگا....
لوری: با من باید صحبت کنی...
مارکوس: ولی کسانی که قبلا ثبت نام کردن پیش هلگا رفتن...
لوری:اولا تا الان فقط یه نفر پیش اون رفته ثانین اونم به خاطر غیبت من بود....
مارکوس: حالا امیدوارم که مرا به عنوان کارمند قبول کنید...
لوری: حالا بهت خبر میدم...
مارکوس: من فعلا میرم تا به بقیه در نو سازی کمک کنم...
مارکوس با خوشحالی رفت تا با بقیه همکاری کند و لوری هم به روزنامه خواندن خود ادامه داد....
مارکوس: بلیز تو خیلی تو جنگ خوب جنگیدی...
بلیز: تو که تو جنگ نبودی...
مارکوس: چرا من داشتم از یه جایی مقفیانه نگاتون میکردم و در این لحظات اخر که دامبلدور همه را بیرون کرد من رفتم تا یکی از مرگخوارهارو دستگیر کنم و موفق شدم...
رز: خوب این به چه درد ما میخوره؟
مارکوس: خوب با این کار هم میتونیم اونا را هر وقت که بخواهیم بکشونیم اینجا و دیگر این که از محل اونا و نقشه هاشون با خبر میشیم...
رز و بلیز و بیل رو به همدیگر کردند وخنده ی ریزی کردند...
بیل: نه ازت خوشم اومد مارکوس...
مارکوس: چچچچچااااکریم...
هلگا: خوب بسه دیگه... هالا بگو اون مرگخواره اسمش چیه؟
ادامه .....
_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_
امیدوارم که من رو قبول کرده باشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
جزئیات کاربر

22 ژانویه 2006
هاگزمید
جلوی ژاندارمری هاگزمید......
دقایقی بعد از جنگ با مرگخواران و شکست آنان
افراد ژاندارمری در تاریکی شب کنار
هم در مقابل صفی معین ایساتده بودند.....
مایک لوری در حالی که عصبانی بود از این ور به
اون ور حرکت می کرد....
و لحظاتی می ایساتد و و به افراد
خودش که در مقابلش بودند نگاه
خشمگینی میکرد........
لوری: یعنی خاک بر سرتون......
بلیز: آخه چرا؟؟؟؟!!!!!!
جاستین: لابد برای قشنگی.....
لوری: ساکت....من همش چند دقیقه نبودم....
مثلا در غیاب من این ژاندارمری صاحب مرده..مئاونی
یا یه رئیس موقتی داره......
هلگا که در سر صف ایستاده بود...لبخندی زد وخوشحال
شد که ازش تعریف شده.....
لوری ادامه داد:
آلبوس دامبلدور کیلو چنده که از یک گروه زپرتی
اومده به شما دستور میده.......
لوری: یعنی خاک بر سر تو هلگا.....
عرضه نداری....یه فرماندهی کنی....
هلگا: ولی قربان....
لوری حرفش را قطع کرد:
ولی بی ولی....همتون جریمه می شید...
بیل از ته صف زد زیر خنده......
لوری: چیه...چته...چرا می خندی؟؟؟
هلگا: قربان ناراحت نشید....اون
مشروبات الکلی استفاده کرده..
الان هم مست کرده.....
لوری: چی مشروب....پدرتو در میارم...
موقع عملیات هم دست از این زهرمار ها
برنمی داره......
لوری:
خواب از هر چی بگذرم از
جریمه هاتون نمی گذرم...
رز زلر از وسط صف گفت:
ولی قربان...من اصلا هیچ نقشی
نداشتم....من تازه وارد ام...
لوری: بله...هلگا بهم گفت تازه اومدی...
ولی نه ربطی نداره...همه جریمه میشن...
سپس نگاه لوری به دیوارهای خورد شده و
شیشه های شکسته شده ژاندارمری افتاد...
لوری زد زیر گریه و گفت:
آه...می خواستم این ژاندارمری رو زیبا ترین
و بهترین ژاندارمری کشوربکنم.....
سپس قلبش را گرفت...و گفت:
خرابکاری های شما قبل مرا به درد آورد....
و داشت کنترل خود را از دست می داد و
تلو تلو می خورد......
هلگا دوید و او را گرفت و گفت:
آروم باش رئیس...خودتو کنترل کن...ما
ژاندارمری مثل دسته گل می کنیم....
از اولش هم بهتر........
لوری: راس میگی....
هلگا: آره....
لوری: تو بهترین مئاون دنیای هستی......
نکته*: اینجاش مسائل عشقولانه از نوع بی ناموسی داشت، به این خاطرچون بد آموزی داشت سانسور شد....
در ادامه:
لوری اشکاشو پاک کرد و رفت روی یک
نیمکت نشست و مشغول خواندن پیام امروز
شد......
در سویی دیگر افراد ژاندارمری هم مشغول مرتب کردن
و از نو ساختن ژاندارمری شدن.....
......................................................
************************************
خارج از رول:
برای دوستانی که مایل اند با اعضای ژاندارمری آشنا شوند:
رئیس کل و اصلی:
مایک لوری( فرمانده کارآگاه)
مئاون و رئیس موقت:
هلگا هافلپاف( سربازرس کارآگاه)
گروه اجرایی:
بلیز زابینی
جاستین فلچ فلچلی
بیل ویزلی ( بازرس کارآگاه)
شون پن( سربازرس کارآگاه)
سیبل تریلانی
رز زلر
هاگزمید
جلوی ژاندارمری هاگزمید......
دقایقی بعد از جنگ با مرگخواران و شکست آنان
افراد ژاندارمری در تاریکی شب کنار
هم در مقابل صفی معین ایساتده بودند.....
مایک لوری در حالی که عصبانی بود از این ور به
اون ور حرکت می کرد....
و لحظاتی می ایساتد و و به افراد
خودش که در مقابلش بودند نگاه
خشمگینی میکرد........
لوری: یعنی خاک بر سرتون......
بلیز: آخه چرا؟؟؟؟!!!!!!
جاستین: لابد برای قشنگی.....
لوری: ساکت....من همش چند دقیقه نبودم....
مثلا در غیاب من این ژاندارمری صاحب مرده..مئاونی
یا یه رئیس موقتی داره......
هلگا که در سر صف ایستاده بود...لبخندی زد وخوشحال
شد که ازش تعریف شده.....
لوری ادامه داد:
آلبوس دامبلدور کیلو چنده که از یک گروه زپرتی
اومده به شما دستور میده.......
لوری: یعنی خاک بر سر تو هلگا.....
عرضه نداری....یه فرماندهی کنی....
هلگا: ولی قربان....
لوری حرفش را قطع کرد:
ولی بی ولی....همتون جریمه می شید...
بیل از ته صف زد زیر خنده......
لوری: چیه...چته...چرا می خندی؟؟؟
هلگا: قربان ناراحت نشید....اون
مشروبات الکلی استفاده کرده..
الان هم مست کرده.....
لوری: چی مشروب....پدرتو در میارم...
موقع عملیات هم دست از این زهرمار ها
برنمی داره......
لوری:
خواب از هر چی بگذرم از
جریمه هاتون نمی گذرم...
رز زلر از وسط صف گفت:
ولی قربان...من اصلا هیچ نقشی
نداشتم....من تازه وارد ام...
لوری: بله...هلگا بهم گفت تازه اومدی...
ولی نه ربطی نداره...همه جریمه میشن...
سپس نگاه لوری به دیوارهای خورد شده و
شیشه های شکسته شده ژاندارمری افتاد...
لوری زد زیر گریه و گفت:
آه...می خواستم این ژاندارمری رو زیبا ترین
و بهترین ژاندارمری کشوربکنم.....
سپس قلبش را گرفت...و گفت:
خرابکاری های شما قبل مرا به درد آورد....
و داشت کنترل خود را از دست می داد و
تلو تلو می خورد......
هلگا دوید و او را گرفت و گفت:
آروم باش رئیس...خودتو کنترل کن...ما
ژاندارمری مثل دسته گل می کنیم....
از اولش هم بهتر........
لوری: راس میگی....
هلگا: آره....
لوری: تو بهترین مئاون دنیای هستی......
نکته*: اینجاش مسائل عشقولانه از نوع بی ناموسی داشت، به این خاطرچون بد آموزی داشت سانسور شد....
در ادامه:
لوری اشکاشو پاک کرد و رفت روی یک
نیمکت نشست و مشغول خواندن پیام امروز
شد......
در سویی دیگر افراد ژاندارمری هم مشغول مرتب کردن
و از نو ساختن ژاندارمری شدن.....
......................................................
************************************
خارج از رول:
برای دوستانی که مایل اند با اعضای ژاندارمری آشنا شوند:
رئیس کل و اصلی:
مایک لوری( فرمانده کارآگاه)
مئاون و رئیس موقت:
هلگا هافلپاف( سربازرس کارآگاه)
گروه اجرایی:
بلیز زابینی
جاستین فلچ فلچلی
بیل ویزلی ( بازرس کارآگاه)
شون پن( سربازرس کارآگاه)
سیبل تریلانی
رز زلر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

هلگا فریاد زد : پتریفیکوتوتالوس
و ولدمورت نیز هم زمان فریاد زد : آوراداکدورا !
طلسم هلگا و ولدمورت به هم برخورد کرد سپس کمونه کرد . طلسم هلگا به سمت مرگخواری رفت که رو جاستین نشسته بود و دائم تو صورتش سیلی میزد و قهقه میزد طلسم به آن مرگخوار برخورد کرد و باعث شد که آن مرگخوار خشک شود و روی زمین بی افتد . اما طلسم ولدمورت
( خدا بخیر کنه
)
پرتو سبز رنگ به سمت دامبلدور رفت ناگهان تمام ژاندارمری رو نور سبز رنگی پر کرد . ولدمورت برگشت و به دامبلدور نگاه کرد و از فرط ترس دهنش باز ماند . طلسم ولدمورت به ریش بلند بالای دامبلدور برخورد کرده بود و اندازه ریش دامبلدور نصف شده بود .
همه از جنگیدن دست کشیدند و به دامبلدور خیره شدند مرگخواران با ترس و اعضای محفل و ژاندارمری نیز با خوشحالی و شور و هیجان ......
دامبلدور که صورتش از فرط خشم به رنگ بنفش درومده بود در حالی که رگ شقیقش به شدت میزد با صدایی که از فرط خشم میلرزید گفت : خب . خب. خب. وایستید ببینم .
ولدمورت و مرگخواران با وحشت به دامبلدور نگاه کردند که در حال لمس کردن ریشش بود . دامبلدور همانطور که با دستش ریشش رو لمس میکرد همین طور دستش رو میاورد پایین تا اینکه دستش به نزدیکی زانوهایش رسید و ناگهان متوجه که ریشاش از زانو به پایین نیست !!!
دامبلدور چند بار دستش رو در هوا تکون داد تا مطمئن شود که در اون قسمت ریش ندارد و او اشتباه نمیکند سپس برگشت به سمت جمعیت مرگخواران به اضافه ولدمورت
همه مرگخواران با ترس و لرز به ولدمورت نگاه کردند که سرش رو پایین انداخته بود .
بلیز و هلگا و رز و جاستین و بیل همون جا فهمیدند که چرا دامبلدور تنها جادوگریه که لرد سیاه ازش میترسه چرا که امواج قدرت دامبلدور در تمام فضای ژاندارمری پخش شده بود و ظاهرا همه نیز متوجه این موضوع شده بودند در همون لحظه چند جرقه از نوک چوبدستیه دامبلدور خارج شد ! مرگخواران که احساس خطر کرده بودند ناخداگاه کمی به هم نزدیکتر شدند .
دامبلدور بدون توجه به مرگخواران با صدایی که هر لحظه امکان داشت تبدیل به عربده بشود گفت : کار کدومتون بود ؟
همه مرگخواران زیر چشمی نگاهی به ولدمورت کردند اما هیچ کس جرئت نداشت اربابش را لو بدهد دامبلدور این بار با صدای بلندتری گفت : که نمیگید هان ؟
باز هیچ کس جواب نداد
ناگهان دامبلدور چوبدستیش رو بالا گرفت و فریاد زد : آوادا.......
ناگهان همه مرگخواران با انگشتان اشارشون ولدمورت رو نشان دادند که سعی میکرد یواشکی از آنجا خارج بشود
دامبلدور با نگاهی آکنده از نفرت به ولدمورت که نزدیکی در خشکش زده بود نگاه کرد . ولدمورت فقط در واکنش به نگاه دامبلدور توانست لبخند کوچکی بزند .
( دوربین از بیرون ژاندارمری داره ساختمان ژاندارمری رو نشون میده ) همه چراغها خاموش بودند هیچ صدایی شنیده نمیشد گویی کسی در آنجا نبود . ناگهان صدای انفجار بسیار مهیبی در ژاندارمری شنیده شد و به دنبال آن صدای انفجار بسیار قویتری که با نور زیادی همراه بود .
در ژاندارمری از جا کنده شد عده ای از مرگخواران بر روی خیابان هاگزمید روی هم افتادند . عده ای دیگر از پنجره های ژاندارمری به بیرون پرتاب شدند و آخرسر ولدمورت با چهره ای شبیه زغال که اصلا در سیاهی شب قابل تشخیص نبود به وسط خیابون پرتاب شد و روی عده ای از مرگخواران افتاد که تازه در حال بلند شدن از سر جاشون بودند .
دامبلدور در حالی که ازش نور خیره کنده ای ساطع میشد با یک حرکت از ژاندارمری بیرون پرید و وسط خیابون فرود اومد. ولدمورت به اضافه مرگخواران با دیدن دامبلدور از سرجایشان بلند شدند و دو پا داشتند دوازده سیزده تا پای دیگه قرض گرفتند و فرار کردند و دامبلدور هم در حالی که طلسمهایش را به هر طرف میفرستاد دنبال آنها کرد و همگی در تاریکیه شب از نظرها پنهان شدند .
در این میان هلگا و رز و بلیز و بیل جاستین به همراه اعضای محفل داشتند با تعجب از پنجره های شکسته ژاندارمری به نقطه هایی نگاه میکردند که داشتند فرار میکردند و حالا قطعا چند کیلومتری از آنجا دور شده بودند........
و ولدمورت نیز هم زمان فریاد زد : آوراداکدورا !طلسم هلگا و ولدمورت به هم برخورد کرد سپس کمونه کرد . طلسم هلگا به سمت مرگخواری رفت که رو جاستین نشسته بود و دائم تو صورتش سیلی میزد و قهقه میزد طلسم به آن مرگخوار برخورد کرد و باعث شد که آن مرگخوار خشک شود و روی زمین بی افتد . اما طلسم ولدمورت
( خدا بخیر کنه
)پرتو سبز رنگ به سمت دامبلدور رفت ناگهان تمام ژاندارمری رو نور سبز رنگی پر کرد . ولدمورت برگشت و به دامبلدور نگاه کرد و از فرط ترس دهنش باز ماند . طلسم ولدمورت به ریش بلند بالای دامبلدور برخورد کرده بود و اندازه ریش دامبلدور نصف شده بود .
همه از جنگیدن دست کشیدند و به دامبلدور خیره شدند مرگخواران با ترس و اعضای محفل و ژاندارمری نیز با خوشحالی و شور و هیجان ......
دامبلدور که صورتش از فرط خشم به رنگ بنفش درومده بود در حالی که رگ شقیقش به شدت میزد با صدایی که از فرط خشم میلرزید گفت : خب . خب. خب. وایستید ببینم .
ولدمورت و مرگخواران با وحشت به دامبلدور نگاه کردند که در حال لمس کردن ریشش بود . دامبلدور همانطور که با دستش ریشش رو لمس میکرد همین طور دستش رو میاورد پایین تا اینکه دستش به نزدیکی زانوهایش رسید و ناگهان متوجه که ریشاش از زانو به پایین نیست !!!
دامبلدور چند بار دستش رو در هوا تکون داد تا مطمئن شود که در اون قسمت ریش ندارد و او اشتباه نمیکند سپس برگشت به سمت جمعیت مرگخواران به اضافه ولدمورت
همه مرگخواران با ترس و لرز به ولدمورت نگاه کردند که سرش رو پایین انداخته بود .
بلیز و هلگا و رز و جاستین و بیل همون جا فهمیدند که چرا دامبلدور تنها جادوگریه که لرد سیاه ازش میترسه چرا که امواج قدرت دامبلدور در تمام فضای ژاندارمری پخش شده بود و ظاهرا همه نیز متوجه این موضوع شده بودند در همون لحظه چند جرقه از نوک چوبدستیه دامبلدور خارج شد ! مرگخواران که احساس خطر کرده بودند ناخداگاه کمی به هم نزدیکتر شدند .
دامبلدور بدون توجه به مرگخواران با صدایی که هر لحظه امکان داشت تبدیل به عربده بشود گفت : کار کدومتون بود ؟
همه مرگخواران زیر چشمی نگاهی به ولدمورت کردند اما هیچ کس جرئت نداشت اربابش را لو بدهد دامبلدور این بار با صدای بلندتری گفت : که نمیگید هان ؟
باز هیچ کس جواب نداد
ناگهان دامبلدور چوبدستیش رو بالا گرفت و فریاد زد : آوادا.......
ناگهان همه مرگخواران با انگشتان اشارشون ولدمورت رو نشان دادند که سعی میکرد یواشکی از آنجا خارج بشود
دامبلدور با نگاهی آکنده از نفرت به ولدمورت که نزدیکی در خشکش زده بود نگاه کرد . ولدمورت فقط در واکنش به نگاه دامبلدور توانست لبخند کوچکی بزند .
( دوربین از بیرون ژاندارمری داره ساختمان ژاندارمری رو نشون میده ) همه چراغها خاموش بودند هیچ صدایی شنیده نمیشد گویی کسی در آنجا نبود . ناگهان صدای انفجار بسیار مهیبی در ژاندارمری شنیده شد و به دنبال آن صدای انفجار بسیار قویتری که با نور زیادی همراه بود .
در ژاندارمری از جا کنده شد عده ای از مرگخواران بر روی خیابان هاگزمید روی هم افتادند . عده ای دیگر از پنجره های ژاندارمری به بیرون پرتاب شدند و آخرسر ولدمورت با چهره ای شبیه زغال که اصلا در سیاهی شب قابل تشخیص نبود به وسط خیابون پرتاب شد و روی عده ای از مرگخواران افتاد که تازه در حال بلند شدن از سر جاشون بودند .
دامبلدور در حالی که ازش نور خیره کنده ای ساطع میشد با یک حرکت از ژاندارمری بیرون پرید و وسط خیابون فرود اومد. ولدمورت به اضافه مرگخواران با دیدن دامبلدور از سرجایشان بلند شدند و دو پا داشتند دوازده سیزده تا پای دیگه قرض گرفتند و فرار کردند و دامبلدور هم در حالی که طلسمهایش را به هر طرف میفرستاد دنبال آنها کرد و همگی در تاریکیه شب از نظرها پنهان شدند .
در این میان هلگا و رز و بلیز و بیل جاستین به همراه اعضای محفل داشتند با تعجب از پنجره های شکسته ژاندارمری به نقطه هایی نگاه میکردند که داشتند فرار میکردند و حالا قطعا چند کیلومتری از آنجا دور شده بودند........
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/10/27 19:38:38
جزئیات کاربر

رز تو استخدامي ولي اي كاش توي نمايشنامت اين تيكه ها رو نميذاشتي!:
1-هلگا:اينا ولشون كن رز بيا بريم تو دفتر من!
2-رز : هر وقت خواستيم تمام جامعه ي جادوگري رو از حرفامون با خبر كنيم به تو اطلاع ميديم !
3-اوه قدمت رو چشم جاستين عيب نداره از همين الان مي توني مشغول به كار شي!
بابا اينا كارمنداي ژاندارمري يعني كارمنداي منم!و تازه همكارهاي جديد تو هم هستن!اگه از همين اولين نمايشنامت كه كسي تو رو نميشناسه اينجوري بنويسي نميتونم باهات كنار بيم!....اينجا كسي از اين جور چيزا نميگه!
در ضمن تو كه هميشه خيلي بهتر از اين نمايشنامه مينوشتي!چرا اين دفعه اينجوري نوشتي؟!
***********************************************
هلگا چاي ريختن رو ول كرد و با عجله چوبدستيش رو برداشت و از در بيرون رفت!بعد از چند ثانيه دوباره اومد و به رز گفت:راستي تو فعلا رسمي نيستي!رسمي شدنت وقتيه كه توي جنگ الان فعاليت مثبت داشته باشي خانم!...و سپس دوباره با عجله به سمت بروبچز ژاندارمري و مرگخوارها رفت!....
بليز:حرفاي خصوصيتون تموم شد خانوم؟!
هلگا چشمكي زد و گفت:به جنگت برسه!حرفاي ما شروع نشد كه بخواد تموم بشه!...و سپس به سمت مرگخواري رفت كه دست هاگريد و گراوپي رو از پشت بسته بود!....بيل و جاستين هم به كمك هلگا اومدن و شروع كردن به مبارزه!...
از طرفي رز و سيبل هم با بلاتريكس و نارسيسا و چند تا مرگخوار زن ديگه درگير بودند!...صداي بلاتريكس اومد كه قهقه شيطاني بلندي كرد و گفت:سيسي دو تا جوجه ميخوان ما رو به خا بمالن!..نگاهي به رز كرد و گفت: كوچولو تو هنوز پستونك ميخوري بعد اومدي جنگ؟...رز هم درجواب يه طلسم به سمت بلاتريكس فرستاد و بعدش هلگا فقط ديد كه صورت بلا پر خون شده!...
افراد كمكي محفل هم حسابي مشغول بودن و هركدوم كاري ميكردن و در اون طرف....
هلگا جيغي زد و گفت:خداي من ولدمورتم اومده؟...
ولدمورت كه با شنيدن صداي هلگا به دنبال منبع صدا ميگشت نگاهش روي هلگا ثابت موند و نيشخندي روي لبش پديدار شد!سپس در حالي كه رخلاف دامبلدور هيچگونه استعدادي در خونسرد نشون دادن خودش درش پيدا نميشد به سمت هلگا قدم برداشت!...همه در حال جنگيدن بودن و هيچ كس متوجه هلگا و ملدمورت نبود!حتي دامبلدور هم حواسش به شيش تا مرگخواري بود كه حريف شده بود!...
هلگا نگاهي به اطراف كرد و وقتي ديد كه هيچ كمكي نداره آهي كشيد ولي نگراني خودش رو اصلا بروز نداد و مسمم به سمت ولدمورت قدم برداشت!...بديش اين بود كه ولدمورت و سالازار از دست هلگا دل خوشي نداشتن!...
ولدمورت نگاه زيركانه اي به هلگا انداخت و گفت:من بهت هشدار داده بودم كه نبايد با من در بيفتي!...
هلگا:منم بهت هشدار ميدم كه اگه يكبار ديگه سعي كني به من هشدار بدي خدمتت ميرسم!...
ولدمورت نگاهي به دستهاي هلگا كرد و گفت:ولي دستهاي تو داره ميلرزه!تو ميترسي!مگه نه؟...
هلگا اصلا سعي نكرد كه ترسش رو پنهان كنه و گفت:يه كم ميترسم ولي ترسم بيشتر از خشمم نيست!....
سپس ولدمورت و هلگا با همديگر چوبدستيشون رو بالا آوردن و هر كدام يه ورد مختلف رو به زبون آوردند......
ادامه دارد!.....
1-هلگا:اينا ولشون كن رز بيا بريم تو دفتر من!
2-رز : هر وقت خواستيم تمام جامعه ي جادوگري رو از حرفامون با خبر كنيم به تو اطلاع ميديم !
3-اوه قدمت رو چشم جاستين عيب نداره از همين الان مي توني مشغول به كار شي!
بابا اينا كارمنداي ژاندارمري يعني كارمنداي منم!و تازه همكارهاي جديد تو هم هستن!اگه از همين اولين نمايشنامت كه كسي تو رو نميشناسه اينجوري بنويسي نميتونم باهات كنار بيم!....اينجا كسي از اين جور چيزا نميگه!
در ضمن تو كه هميشه خيلي بهتر از اين نمايشنامه مينوشتي!چرا اين دفعه اينجوري نوشتي؟!
***********************************************
هلگا چاي ريختن رو ول كرد و با عجله چوبدستيش رو برداشت و از در بيرون رفت!بعد از چند ثانيه دوباره اومد و به رز گفت:راستي تو فعلا رسمي نيستي!رسمي شدنت وقتيه كه توي جنگ الان فعاليت مثبت داشته باشي خانم!...و سپس دوباره با عجله به سمت بروبچز ژاندارمري و مرگخوارها رفت!....
بليز:حرفاي خصوصيتون تموم شد خانوم؟!
هلگا چشمكي زد و گفت:به جنگت برسه!حرفاي ما شروع نشد كه بخواد تموم بشه!...و سپس به سمت مرگخواري رفت كه دست هاگريد و گراوپي رو از پشت بسته بود!....بيل و جاستين هم به كمك هلگا اومدن و شروع كردن به مبارزه!...
از طرفي رز و سيبل هم با بلاتريكس و نارسيسا و چند تا مرگخوار زن ديگه درگير بودند!...صداي بلاتريكس اومد كه قهقه شيطاني بلندي كرد و گفت:سيسي دو تا جوجه ميخوان ما رو به خا بمالن!..نگاهي به رز كرد و گفت: كوچولو تو هنوز پستونك ميخوري بعد اومدي جنگ؟...رز هم درجواب يه طلسم به سمت بلاتريكس فرستاد و بعدش هلگا فقط ديد كه صورت بلا پر خون شده!...
افراد كمكي محفل هم حسابي مشغول بودن و هركدوم كاري ميكردن و در اون طرف....
هلگا جيغي زد و گفت:خداي من ولدمورتم اومده؟...
ولدمورت كه با شنيدن صداي هلگا به دنبال منبع صدا ميگشت نگاهش روي هلگا ثابت موند و نيشخندي روي لبش پديدار شد!سپس در حالي كه رخلاف دامبلدور هيچگونه استعدادي در خونسرد نشون دادن خودش درش پيدا نميشد به سمت هلگا قدم برداشت!...همه در حال جنگيدن بودن و هيچ كس متوجه هلگا و ملدمورت نبود!حتي دامبلدور هم حواسش به شيش تا مرگخواري بود كه حريف شده بود!...
هلگا نگاهي به اطراف كرد و وقتي ديد كه هيچ كمكي نداره آهي كشيد ولي نگراني خودش رو اصلا بروز نداد و مسمم به سمت ولدمورت قدم برداشت!...بديش اين بود كه ولدمورت و سالازار از دست هلگا دل خوشي نداشتن!...
ولدمورت نگاه زيركانه اي به هلگا انداخت و گفت:من بهت هشدار داده بودم كه نبايد با من در بيفتي!...
هلگا:منم بهت هشدار ميدم كه اگه يكبار ديگه سعي كني به من هشدار بدي خدمتت ميرسم!...
ولدمورت نگاهي به دستهاي هلگا كرد و گفت:ولي دستهاي تو داره ميلرزه!تو ميترسي!مگه نه؟...
هلگا اصلا سعي نكرد كه ترسش رو پنهان كنه و گفت:يه كم ميترسم ولي ترسم بيشتر از خشمم نيست!....
سپس ولدمورت و هلگا با همديگر چوبدستيشون رو بالا آوردن و هر كدام يه ورد مختلف رو به زبون آوردند......
ادامه دارد!.....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
جزئیات کاربر

كه صداي انفجاري مانع از گفتن حرفش شد
هلگا : صدا از اونور ژاندارمري بود
همگي با اين حرف هلگا به سرعت به اون طرف ژاندارمري ميرن و با رز زلر كه روي زمين افتاده بود برخورد مي كنن
هلگا : رز تو اينجا چي كار مي كني ؟؟
جاستين : بهت حمله كردن ؟
مايك : كجان تا خودم بكشمشون اخه مي خوام افتخارش نصيب من بشه
رز : اخه كي گفته به من حمله شده من عين هميشه سوار جاروم بودم و داشتم ميومدم صدبار به خودم گفتم رز جلوتو با دقت نگاه كن
هلگا : حالا چيزي نشده بيا بريم تو يه چايي بخوريم
مايك : اره بريم من خيلي هوس چاي كردم
هلگا : من منطورم خودم و رز بود ما مي خوايم با هم خصوصي صحبت كنيم
بليز : پس بودن من واجبه
رز : هر وقت خواستيم تمام جامعه ي جادوگري رو از حرفامون با خبر كنيم به تو اطلاع ميديم
هلگا : اينا ولشون كن رز بيا بريم تو دفتر من
هلگا و رز به طرف دفتر هلگا ميرن وارد دفتر ميشن و در رو پشت سرشون مي بندن
هلگا :چاي نخود مي خواي يا چاي معمولي ؟؟؟؟
رز : چاي نخود با معدم نميسازه
هلگا : اخ پس از خوردن يك چيز بد مزه محرومي
رز : راستي غرض از مزاحمت اين بود كه مي خوام تو ژاندارمري مشغول به كار بشم
هلگا : اوه قدمت رو چشم جاستين عيب نداره از همين الان مي توني مشغول به كار شي
رز : خب پس اولين كاري كه واستون مي كنم مي گم كه مرگخوارا رو تو راه ديدم كه داشتن به طرف اينجا ميومدن
هلگا : اين چه وقت گفتنه الان بايد رسيده باشن
رز : گفتم وقتي بگم كه رسما مشغول به كار شده باشم
در همين موقع صداي فرياد بليز به گوش رسيد : مرگخواراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
............................................
اميدوارم من رو به عنوان يكي از كارمنداي ژاندارمري بپذيرين
من اجازه دارم که این پستت رو بخاطر خاله بازی بودن و نداشتن فضاسازی و کلا توصیفات پاک کنم.این دفعه اینکارو نمیکنم ولی دیگه تکرار نشه
هلگا : صدا از اونور ژاندارمري بود
همگي با اين حرف هلگا به سرعت به اون طرف ژاندارمري ميرن و با رز زلر كه روي زمين افتاده بود برخورد مي كنن
هلگا : رز تو اينجا چي كار مي كني ؟؟
جاستين : بهت حمله كردن ؟
مايك : كجان تا خودم بكشمشون اخه مي خوام افتخارش نصيب من بشه
رز : اخه كي گفته به من حمله شده من عين هميشه سوار جاروم بودم و داشتم ميومدم صدبار به خودم گفتم رز جلوتو با دقت نگاه كن
هلگا : حالا چيزي نشده بيا بريم تو يه چايي بخوريم
مايك : اره بريم من خيلي هوس چاي كردم
هلگا : من منطورم خودم و رز بود ما مي خوايم با هم خصوصي صحبت كنيم
بليز : پس بودن من واجبه
رز : هر وقت خواستيم تمام جامعه ي جادوگري رو از حرفامون با خبر كنيم به تو اطلاع ميديم
هلگا : اينا ولشون كن رز بيا بريم تو دفتر من
هلگا و رز به طرف دفتر هلگا ميرن وارد دفتر ميشن و در رو پشت سرشون مي بندن
هلگا :چاي نخود مي خواي يا چاي معمولي ؟؟؟؟
رز : چاي نخود با معدم نميسازه
هلگا : اخ پس از خوردن يك چيز بد مزه محرومي
رز : راستي غرض از مزاحمت اين بود كه مي خوام تو ژاندارمري مشغول به كار بشم
هلگا : اوه قدمت رو چشم جاستين عيب نداره از همين الان مي توني مشغول به كار شي
رز : خب پس اولين كاري كه واستون مي كنم مي گم كه مرگخوارا رو تو راه ديدم كه داشتن به طرف اينجا ميومدن
هلگا : اين چه وقت گفتنه الان بايد رسيده باشن
رز : گفتم وقتي بگم كه رسما مشغول به كار شده باشم
در همين موقع صداي فرياد بليز به گوش رسيد : مرگخواراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
............................................
اميدوارم من رو به عنوان يكي از كارمنداي ژاندارمري بپذيرين

من اجازه دارم که این پستت رو بخاطر خاله بازی بودن و نداشتن فضاسازی و کلا توصیفات پاک کنم.این دفعه اینکارو نمیکنم ولی دیگه تکرار نشه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/10/27 12:38:52
هافلپاف هرم نبض آتشين ماست در شرجي عشق و اشتياق
جزئیات کاربر

ناگهان موجی وحشتناک روی هوا ایجاد شد......
مایک لوری روی هوا بود و جلو بربچز ژاندارمری فرو اومد...
تمام مرگ خوارا سیاه ها دهانش باز مانده بود....
لوری دستش را به طرف آسمان برد و محکم بر زمین کوفت....
یک انفجار وحشتناک رو به جلو صورت گرفت....و تمام مرگ خوارا بیهوش روی زمین افتادند...
جاستین: ایول مایک ترکوندیشون...
هلگا: شانسی بود...ما سکستشون دادیم نه مایک....
بلیز: ضربه آخر رو مایک زد به هر حال....
بیل: مایک جون..مطمئنم که ژنرال میشی
مایک: خواهش میکنم وظیفتون ازم تعریف کنید....
چون اگه نبودم مرده بودید....
هلگا: همچین هم هنر نکردی ها....
مایک: تو ساکت....1 امتیاز منفی....
هلگا: ما..........چرا؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
مایک: همینجوری...برای اینکه دور هم باشیم...
جاستین خواست یه چیز بگه که..........
ادامه دارد.................
========باز این پستت خوبه اما پستای قبلیت و قبل تر ها به جون خودت دفه دیگه از این پستا بزنی تو وزارت و هاگزمید معلقت می کنم چرا فقط به فکر بالا بردن تعداد پستی یه کم پست قشنگ بزن از خودت======================
مایک لوری روی هوا بود و جلو بربچز ژاندارمری فرو اومد...
تمام مرگ خوارا سیاه ها دهانش باز مانده بود....
لوری دستش را به طرف آسمان برد و محکم بر زمین کوفت....
یک انفجار وحشتناک رو به جلو صورت گرفت....و تمام مرگ خوارا بیهوش روی زمین افتادند...
جاستین: ایول مایک ترکوندیشون...
هلگا: شانسی بود...ما سکستشون دادیم نه مایک....
بلیز: ضربه آخر رو مایک زد به هر حال....
بیل: مایک جون..مطمئنم که ژنرال میشی
مایک: خواهش میکنم وظیفتون ازم تعریف کنید....
چون اگه نبودم مرده بودید....
هلگا: همچین هم هنر نکردی ها....
مایک: تو ساکت....1 امتیاز منفی....
هلگا: ما..........چرا؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
مایک: همینجوری...برای اینکه دور هم باشیم...
جاستین خواست یه چیز بگه که..........
ادامه دارد.................
========باز این پستت خوبه اما پستای قبلیت و قبل تر ها به جون خودت دفه دیگه از این پستا بزنی تو وزارت و هاگزمید معلقت می کنم چرا فقط به فکر بالا بردن تعداد پستی یه کم پست قشنگ بزن از خودت======================
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ققنوس در 1384/10/6 19:46:14
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

هنوز مبارزه ادامه داشت همه اعضای محفل و ژاندارمری داشتند با مرگخواران میجنگیدند حتی تریلانی هم وارد نبرد شده بود او در یک اقدام جالب گویش رو به سمت یک مرگخوار پرت کرده بود و گوی پس از برخورد با کله آن مرگخوار کمونه کرده بود و به کله مرگخوار دومی برخورد کرده بود و اینجوری هر دوتاشون رو از پای دراورده بود در طرفی دیگر بلیز داشت با یک مرگخوار غول پیکر مبارزه میکرد اما ظاهرا موفق نبود چون آن مرگخوار موفق شد چوبدستیه بلیز رو از دستاش دراره مرگخوار در حالی که میخندید گفت : موهاهاهاها دیگه کارت تمومه!!
بلیز هراسان نگاهی به اطرافش کرد و چشمش به گلدون سفالی افتاد که بر روی میز قرار داشت و با یک حرکت سریع آن را برداشت و توی سر آن مرگخوار خوردش کرد
مرگخوار بی هوش رو زمین ولو شد بلیز در حالی که میخندید پاسخ داد : باید بیشتر از اینا تمرین کنی جییگر
در سمت دیگر هلگا داشت با بلاتریکس که ماسکش رو دراورده بود مبارزه میکرد . هر دوشون چوبدستیهاشون رو کنار گذاشته بودند و با هم گلاویز شده بودند هلگا یک خیز برداشت و روی بلاتریکس پرید و هر دو روی میز مدیریت افتادند و باعث شد که میز واژگون بشه در پشت آنها بیل و جاستین پدیدار شدند که هر کدوم داشتند با یک مرگخوار مبارزه میکردند
در پشت ژاندارمری صداها کمی فروکش کرده بود و کاملا مشخص بود که دامبلدور و اعضای محفل موفق شدند عده زیادی از مرگخواران رو عقب بشونن
هلگا و بلیز و بیل که از جنگ فارغ شده بودند به هم نگاهی انداختند
هلگا : ما داریم پیروز میشیم همه مرگخواران دارن عقب نشینی میکنند
بلیز : امیدوارم حق با تو باشه
تریلانی خودش رو نفس نفس زنان به آنها رسوند و گفت : نه دارید اشتباه میکنید
هلگا با تعجب : برای چی نکنه اتفاقی افتاده؟
تریلانی : به گمونم آره آخه من همین الان تو گویم دیدم که.......
هلگا : آره آره خودمون میدونیم
ناگهان صدای هیاهویی از بالای سر آنها بلند شد همه با نگرانی به سقف نگاه کردند غیر از تریلانی که از نحوه برخورد هلگا ناراحت شده بود
هلگا : پناه بر مرلین مرگخواران روی سقفن
بلیز : ولی محفلی ها روی پشت بوم دارن باهاشون مبارزه میکنند ما........!!!!!
درهمون لحظه طلسمی از وسطشان عبور کرد هر سه برگشتند و پنج مرگخوار رو دیدن که وارد ژاندارمری شدند .....
***
خانه روبه روی ژاندارمری به نظر خانه ای مخروبه میامد مدتها بود که کسی در آن زندگی نکرده بود ولی آن شب ولدمورت به همراه سالاز و چند تن از مرگخواران وفادار آنجا مخفی شده بودند
ولدمورت : خب تاحالا که خوب مقاومت کردن
سالی : آره ولی مرحله دوم حمله نزدیکه
ولدمورت : سالی جون خداییش نقشه رو حال کردی
سالی : ایول خوشم اومد
ولدمورت بی سیمش رو در هوا تکون داد و گفت : الان لوسیوس رو صدا میکنم
_ از ولدمورت به لوسیوس از ولدمورت به لوسیوس
.......کخ......کخ.....کخ
لوسیوس.....حرف....میزنه
ولدمورت خنده ای کرد و گفت : حمله رو شروع کنین
لوسیوس : متاسفم.... ولی ....امکانش... نیست
ولدمورت و سالی
سالاز بی سیم رو از ولدمورت گرفت و فریاد زد : یعنی چی امکانش نیست ما این همه برنامه ریزی کرده بودیم حمله کنید دیگه ما همه آماده هستیم
لوسیوس در حالی که صداش آشفته شده بود گفت : قربان ....عملیات ...لو رفته ما ....الان ...همه تو هاگوارتز ...زندانی هستیم ....
ولدمورت و سالی :
صدایی دیگر از تو بی سیم به گوش رسید
- بده ببینم آهان سلام ولدی جون منو میشناسی من پروفسور دیپت هستم چه خبر
ولدمورت نعره زد : پیرمرد........
و پیر مرد ........
همه حاضرین به خاطر حرفهای رکیک ولدمورت جلوی دهنشون رو گرفتند
دیپت : بوی دماغ مار سوخته میاد
ولدمورت در حالی که داشت از عصبانیت منفجر میشد دهنش رو باز کرد جواب دیپت رو بده که ناگهان چند صدای انفجار پی در پی اومد همه با عجله از پنجره بیرون رو نگاه کردند بالاخره ژاندارمری پیروز شده بود و مرگخواران از هر سو داشتند فرار میکردند و اعضای محفل و ژاندارمری نیز به بیرون از ژاندارمری اومده بودند و از دور به سمت اونا طلسم میفرستادند
سالاز گفت : مثل اینکه شکست خوردیم
ولدمورت : موج بی سیم رو عوض کرد و گفت دالاهوف سریع عقب نشینی کنید !!!
............
-------
ببخشید اگر زیاد جالب نشد
بلیز هراسان نگاهی به اطرافش کرد و چشمش به گلدون سفالی افتاد که بر روی میز قرار داشت و با یک حرکت سریع آن را برداشت و توی سر آن مرگخوار خوردش کرد
مرگخوار بی هوش رو زمین ولو شد بلیز در حالی که میخندید پاسخ داد : باید بیشتر از اینا تمرین کنی جییگر
در سمت دیگر هلگا داشت با بلاتریکس که ماسکش رو دراورده بود مبارزه میکرد . هر دوشون چوبدستیهاشون رو کنار گذاشته بودند و با هم گلاویز شده بودند هلگا یک خیز برداشت و روی بلاتریکس پرید و هر دو روی میز مدیریت افتادند و باعث شد که میز واژگون بشه در پشت آنها بیل و جاستین پدیدار شدند که هر کدوم داشتند با یک مرگخوار مبارزه میکردند
در پشت ژاندارمری صداها کمی فروکش کرده بود و کاملا مشخص بود که دامبلدور و اعضای محفل موفق شدند عده زیادی از مرگخواران رو عقب بشونن
هلگا و بلیز و بیل که از جنگ فارغ شده بودند به هم نگاهی انداختند
هلگا : ما داریم پیروز میشیم همه مرگخواران دارن عقب نشینی میکنند
بلیز : امیدوارم حق با تو باشه
تریلانی خودش رو نفس نفس زنان به آنها رسوند و گفت : نه دارید اشتباه میکنید
هلگا با تعجب : برای چی نکنه اتفاقی افتاده؟
تریلانی : به گمونم آره آخه من همین الان تو گویم دیدم که.......
هلگا : آره آره خودمون میدونیم
ناگهان صدای هیاهویی از بالای سر آنها بلند شد همه با نگرانی به سقف نگاه کردند غیر از تریلانی که از نحوه برخورد هلگا ناراحت شده بود
هلگا : پناه بر مرلین مرگخواران روی سقفن
بلیز : ولی محفلی ها روی پشت بوم دارن باهاشون مبارزه میکنند ما........!!!!!
درهمون لحظه طلسمی از وسطشان عبور کرد هر سه برگشتند و پنج مرگخوار رو دیدن که وارد ژاندارمری شدند .....
***
خانه روبه روی ژاندارمری به نظر خانه ای مخروبه میامد مدتها بود که کسی در آن زندگی نکرده بود ولی آن شب ولدمورت به همراه سالاز و چند تن از مرگخواران وفادار آنجا مخفی شده بودند
ولدمورت : خب تاحالا که خوب مقاومت کردن
سالی : آره ولی مرحله دوم حمله نزدیکه
ولدمورت : سالی جون خداییش نقشه رو حال کردی
سالی : ایول خوشم اومد
ولدمورت بی سیمش رو در هوا تکون داد و گفت : الان لوسیوس رو صدا میکنم
_ از ولدمورت به لوسیوس از ولدمورت به لوسیوس
.......کخ......کخ.....کخ
لوسیوس.....حرف....میزنه
ولدمورت خنده ای کرد و گفت : حمله رو شروع کنین
لوسیوس : متاسفم.... ولی ....امکانش... نیست
ولدمورت و سالی
سالاز بی سیم رو از ولدمورت گرفت و فریاد زد : یعنی چی امکانش نیست ما این همه برنامه ریزی کرده بودیم حمله کنید دیگه ما همه آماده هستیم
لوسیوس در حالی که صداش آشفته شده بود گفت : قربان ....عملیات ...لو رفته ما ....الان ...همه تو هاگوارتز ...زندانی هستیم ....
ولدمورت و سالی :
صدایی دیگر از تو بی سیم به گوش رسید
- بده ببینم آهان سلام ولدی جون منو میشناسی من پروفسور دیپت هستم چه خبر
ولدمورت نعره زد : پیرمرد........
و پیر مرد ........
همه حاضرین به خاطر حرفهای رکیک ولدمورت جلوی دهنشون رو گرفتند
دیپت : بوی دماغ مار سوخته میاد
ولدمورت در حالی که داشت از عصبانیت منفجر میشد دهنش رو باز کرد جواب دیپت رو بده که ناگهان چند صدای انفجار پی در پی اومد همه با عجله از پنجره بیرون رو نگاه کردند بالاخره ژاندارمری پیروز شده بود و مرگخواران از هر سو داشتند فرار میکردند و اعضای محفل و ژاندارمری نیز به بیرون از ژاندارمری اومده بودند و از دور به سمت اونا طلسم میفرستادند
سالاز گفت : مثل اینکه شکست خوردیم
ولدمورت : موج بی سیم رو عوض کرد و گفت دالاهوف سریع عقب نشینی کنید !!!
............
-------
ببخشید اگر زیاد جالب نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

هلگا با چوبدستي كوبوند تو سرش!!!
بيل:آخ...چرا ميزني بابا؟اه...دختره خل و چله!
هلگا:اگه يه بار ديگه از اين مايك دفاع كني اخراجي!
بيل:خوب شد مايك اين حرفت رو نشنيد...وگرنه خودت اخراج بودي!
حالا كجا رفت؟
هلگا:چميدونم بابا....بيا بريم كمك بروبچز!...توي جنگيم خير سرمونها!..
بيل و هلگا رفتن تا به بقيه كمك كنن!
بليز داشت با دو تا مرگخوار دست و پنجه نرم ميكرد در حال جنگ گفت:چيه بچه ننه؟ميترسي؟..هان؟..بيا تا يه آوداكداورا خوشگل برات بفرستم حال كني!...ده بيا ديگه!..اينجا ارباب مرباب نداري ديگه نه؟
دامبل تنهايي ده نفر از مرگخوارها رو سر كار گذاشته بود!مرگخوارها مثل اينكه دنبال دمشون باشن دور خودشون ميچرخيدن و دامبلدور هم در كمال خونسردي بهشون ميخنديد!
جاستين هم داشت با سه تاشون سر و كله ميزد!...ولي كار سيبل خيلي مسخره بود!..گويش رو گرفته بود روي سرش و دور خودش ميچرخيد و ميگفت:اي گوي سفيد و ارغواني...فراموشم نكن تا ميتواني!...
بقيه اعضا محفل هم مشغول بودن!
جاستين كه اعصابش خورد شده بود گفت:سيبل تو نميتوني يه دقيق خودت رو از خوندن اون شعر مسخره محروم كني؟...حواسم پريت ميشه!...به جاي اينكارها تا نكشتنت چوبدستيت رو پيدا كن!
سيبل گفت:آخه گمشده...كل ژاندارمري رو دنبالش گشتم ولي نيست كه نيست!
بيل كه از حرف سيبل خندش گرفته بود به زور جلوي خنديدن خودش رو گرفت و رو به هلگا گفت:خوبه...براي هر كدوممون دو سه نفر هست!بريم شروع كنيم؟
هلگا با علامت سر موافقتش رو اعلام كرد و بعد هر كدوم به يه طرف رفتن!بيل به كمك بليز رفت و هلگا رفت تا به جاستين كمك كنه كه حالا به تنهايي حريف 6 تا مرگخوار با همديگه بود!!!
تنها چيز عجيب اين بود كه نه از سالازار خبري بود و نه از ولدمورت!...احتمالا يه كاسه اي زير نيمكاسه بود!...
.................................................................
آيا دامبلدور به خنديدن خودش ادامه ميده؟
آيا چوبدستي سيبل پيدا ميشه؟
آيا هلگا و جاستين از پس مرگخوارها بر ميان؟
سالازار و ولدمورت كجا هستن؟
همه و همه را در ادامه داستان و پست بعدي خواهيد ديد!
بيل:آخ...چرا ميزني بابا؟اه...دختره خل و چله!
هلگا:اگه يه بار ديگه از اين مايك دفاع كني اخراجي!
بيل:خوب شد مايك اين حرفت رو نشنيد...وگرنه خودت اخراج بودي!
حالا كجا رفت؟هلگا:چميدونم بابا....بيا بريم كمك بروبچز!...توي جنگيم خير سرمونها!..
بيل و هلگا رفتن تا به بقيه كمك كنن!
بليز داشت با دو تا مرگخوار دست و پنجه نرم ميكرد در حال جنگ گفت:چيه بچه ننه؟ميترسي؟..هان؟..بيا تا يه آوداكداورا خوشگل برات بفرستم حال كني!...ده بيا ديگه!..اينجا ارباب مرباب نداري ديگه نه؟
دامبل تنهايي ده نفر از مرگخوارها رو سر كار گذاشته بود!مرگخوارها مثل اينكه دنبال دمشون باشن دور خودشون ميچرخيدن و دامبلدور هم در كمال خونسردي بهشون ميخنديد!
جاستين هم داشت با سه تاشون سر و كله ميزد!...ولي كار سيبل خيلي مسخره بود!..گويش رو گرفته بود روي سرش و دور خودش ميچرخيد و ميگفت:اي گوي سفيد و ارغواني...فراموشم نكن تا ميتواني!...
بقيه اعضا محفل هم مشغول بودن!
جاستين كه اعصابش خورد شده بود گفت:سيبل تو نميتوني يه دقيق خودت رو از خوندن اون شعر مسخره محروم كني؟...حواسم پريت ميشه!...به جاي اينكارها تا نكشتنت چوبدستيت رو پيدا كن!
سيبل گفت:آخه گمشده...كل ژاندارمري رو دنبالش گشتم ولي نيست كه نيست!
بيل كه از حرف سيبل خندش گرفته بود به زور جلوي خنديدن خودش رو گرفت و رو به هلگا گفت:خوبه...براي هر كدوممون دو سه نفر هست!بريم شروع كنيم؟
هلگا با علامت سر موافقتش رو اعلام كرد و بعد هر كدوم به يه طرف رفتن!بيل به كمك بليز رفت و هلگا رفت تا به جاستين كمك كنه كه حالا به تنهايي حريف 6 تا مرگخوار با همديگه بود!!!
تنها چيز عجيب اين بود كه نه از سالازار خبري بود و نه از ولدمورت!...احتمالا يه كاسه اي زير نيمكاسه بود!...
.................................................................
آيا دامبلدور به خنديدن خودش ادامه ميده؟
آيا چوبدستي سيبل پيدا ميشه؟
آيا هلگا و جاستين از پس مرگخوارها بر ميان؟
سالازار و ولدمورت كجا هستن؟
همه و همه را در ادامه داستان و پست بعدي خواهيد ديد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
