رابستن:ای بابا این جاگسن که دوباره پیداش شد ؟
جاگسن:من تو رو خوب شکنجه ندادم . اومدم تا دوباره یه کروشیو نسیبت کنم .
رابستن : اون چوب دستی رو از کجا آوردی ؟
جاگسن : هیچی وقتی شما رفتین در یک حرکت انتحاری با هماهنگی جسم و عقل گرزم رو انداختم رو بلاتریکس و چوب دستی اونو و آناکین رو از دستش گرفتم .
راستی داره ازش به شدت خون میره .چارلی : هوووووو اون گیره چیه رو دماغت .
جاگسن : هیچی آخه من یه مرگخوارم و اونم یه مرگخواره . در ضمن من یه شبح وارم . اگه این گیره رو نمی ذاشتم رو دماغم خون بلاتریکس رو تا آخر سر می کشیدم و نفلش می کردم .
جاگسن : خوب رسیدم به تو رابستن . کروشیو .
دوباره رابستن روی زمین غلت می خوره و غلت .
چارلی میره که کمکش کنه .
جاگسن : اگه کمکش کنی به سرنوشت اون دچار میشی .
<<<<یک ساعت بعد>>>>
جاگسن : خوب دیگه بسته و ورد خنثی کننده کروشیو رو می فرسته طرفش .
جاگسن : آخی دلم خنک شد . تا تو باشی که با جاگسن حریف نشی . راستش خواهرتو بردن سنت مانگو . فکر کنم الان تو رو هم ببرن .
جاگسن:فکر کنم من و چارلی و بارکز هم باید بریم بورگین رو از اون وضعیت خلاص کنیم .
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
