صدای چک چک آب در تونل زیر زمینی تها صدا بود!!حدود پنج دقیقه میشد که ورودی تونل را رد کرده بودند.هنور نور دفتر دامبلدور در ابتدای تونل دیده میشد.
اما ناگهان ورودی تونل با شمایل یک انسان پر شد و سایه با سرعت پیش می آمد.روبیوس به افراد فرمان ایست داد تا سایه به آنها برسد.مطمئنا سایه خودی بود وگرنه اجازه ورود به تونل را نداشت.
سایه نفس نفس زنان به آنها رسید.چند نفر چوبدستی خود را بیرون آوردند و همراه با هم سر آنها رو روشن کردند.
- اوه توماس...فکر میکردم رفتی ماداگاسکار.
- روبیوس،الان مطلع شدم...با اولین پورت کی خودم رو رسوندم.نوک هر دوتاشون دود دیده شده.چطور ممکنه؟درهای شب کی باز شدند؟چرا...؟
اما استرجس با سرفه ای خشک حرف توماس را قطع کرد و گفت:توماس ما هیچ چیز بیشتر از تو نمیدونیم.فقط داریم میریم به میز عدالت.فکر میکنم تو هم باید یه حیوونی باشی.نه روبیوس؟
- باز هم موضوع جک و جونور ها...مطمئن نیستم...امکان داره گربه باشم...یا نمیدونم عقاب...اوه!!
آندرومیدا با تعجب گفت:گربه؟یه کم دور از انتظاره...معمولا اسیران جادوی ازاد به شکل گربه بودند.
توماس نگاه معنی داری به آندرومیدا کرد و گفت:دیوارسازان بودند که برجهای را ساختند.
و البته این جمله با جادویی همراه بود که همه مطمئن شدند امکان این هست که توماس گربه باشد.چون با گفتن جمله بویی تند و طعمی ادویه مانند در دهان همه ایجاد شد.
جسی با عصبانیت گفت:توماس...برای خودت نگهش دار لطفا...اینجا فقط از جادوی معمولی استفاده کن.نه کارتر،نه آزاد پس خواهشا...
حرف جسی با دیدن تغییراتی در توماس قطع شد.توماس کوچکتر میشد و سبیل های شوید مانند و کوتاهش به سرعت بلند میشد.چشمان خاکستری او همچنان خاکستری بودند اما مردمک آنها به صورت یه خط عمودی در آمد که در آن تاریکی گشاد بود.سه دقیقه بعد آنها به گربه ای حنایی رنگ نگاه میکردند که بیش از حذ معمول بزرگ بود و اگر بی توجه به او نگاه میکردی مطمئنا با یوزپلنگ جوان اشتباه میگرفتی.گربه ای که حداقل یک متر طول او بود و چهل سانتی متر هم قد او بود.قلاده چرمی آن که یک زنگوله کوچک از آن آویزان بود نشان دهنده خطری بود که در نفس گربه خوابیده بود.
ربیوس گفت:بهتره عجله کنیم.بیست و دو دقیقه از وقتمون تلف شد.توی بیست و دو دقیقه حداقل 300 ارک ساخته خواهند شد.اما توماس فکر میکنم باید تئومرل صدات کرد...درسته؟
توماس که به شکل سابق خود بازگشته بود گفت:فقط وقتی که گربه باشم.در اصل ژن دیوارساز بیدار میشه.
روبیوس گفت:شمشیرت توماس...میتونم بپرسم کجاس؟
- تیلیون تو آخرین جنگ شکست.فکر کنم یادت باشه...
در ذهن همه آنها صحنه هایی گذرا از جنگ آخر شکل گرفت.ربیوس به یاد زمانی افتاد که پای یکی از غولها بر روی شمشیر توماس رفت.
- حالا با چی میجنگی؟
- خب مشخصه...انقدر توی کتابخونه های قصر وایت تورنادو گشتم که بالاخره تونستم مکان شمشیر ریلیان رو پیدا کنم.فکر کنم بشناسیشون.
ربیوس سر خود را تکان داد.هیچ کس فرزند نا خلف و نامشروع آرتور را فراموش نمیکرد.اما توماس شمشیر او را برداشت بود؟
- وقتی پیدا کردمشون دوتا شمشیر اونجا بود.یکی ماله ریلیان و دیگری شمشیر تیریان بود.برادر نیکوی ریلیان.و حالا من اون رو دارم.
شمشیری از ناکجا آباد در دستان توماس ظاهر شد.تیغه آن از جنش میتیریل و فولاد کوتوله ها بود.دسته طلایی و یه سنگ آبی هم در انتهای آن خودنمایی میکرد.
ربیوس زیر لب زمزمه کرد:آریندون...
اما توماس که با علاقه به آن نگاه میکرد گفت:طبق نوشته ها هر کس پیداش کرد میتونه روش اسم بگذاره.پس من اسمش رو میذارم زیتان...آتش!!
و نام زیتان بر تیغه شمشیر نقش بست.
====================================
اومدم....اومدم...خوش اومدم!

(چقدر دلم برای همر تنگ شده بودا)خب دیگه ا اینیم!!به ما چه ما خیلی تخیلی هستیمو....