جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

109 کاربر(ها) آنلاین هستند (28 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
102 مهمانان 7 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

مکان‌های اهریمنی (گریفیندور)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: جمعه 10 شهریور 1385 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ناظر عزیز لطفآ پست کنث عزیز رو پاک کنید ! کنث عزیز فکر کنم پستت رو برای پسته قبلی آماده کرده بودی ولی دیر شد پیشنهاد میکنم وقتی میخوای پست بزنی رزرو کن !

اطلاعیه ی شماره ی دو !

توماس عزیز تو مسنجر هم بهت گفتم ! حالا به صورت اطلاعیه میگم : پستت خیلی جالب بود و از زیبایی های خاصی برخوردار بود ولی خب باز هم مثله وایت نیاز به اطلاعات قبلی داشت : توجه همه ی دوستانی که میخوان پست بزنند خواهشآ مطالبی ننویسید که نیاز به اطلاعات قبلی داشته باشه ! ساده و موضوع های ساده هم زیباست هم اشتیاق بچه ها رو زیاد میکنه چرا بپیچونیم ؟

در آخر ممنون همتونم که تاپیکو فعال کردید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه قبلیم
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
Re: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: جمعه 10 شهریور 1385 13:24
نمایش جزئیات
آفلاین
درخشش خیره کننده شمشیر همه را بهت زده کرده بود . هیچ کس از جایش تکان نمی خورد و همه فقط به شمشیر توماس که در حال حاضر نئومرل بود خیره شده بودند .
بالاخره صدای هگرید این سکوت وهم آور را شکست .
_بچه ها باید سریع خودمونو به میز عدالت برسونیم . هر دقیقه برای ما خیلی با ارزشه . سریعتر راه بیفتید .
و گروهی که هم اکنون ده نفره شده بود راه خود را به سمت انتهای راهرو ادامه داد .
راهروی بی پایان همینطور طی می شد ولی روبروی آنها فقط تاریکی محض بود و هیچ نشانه ای از به پایان رسیدن این راهروی طولانی دیده نمی شد .
بالاخره جسی که تا الان جلوی خودش را برای حرف نزدن گرفته بود ، طاقتش تاخت شد و لب به سخن گشود :
_پس این راهرو کی تموم می شه هگرید ؟
_هر وقت افراد آمادگی روبرو شدن با میز عدالت رو داشته باشن .
_معنی حرفت چیه ؟
_میز عدالت تا وقتی که در دل شما ایمان و آمادگی کامل برای روبرو شدن با اون رو نبینه ، خودش رو به ما نشون نمی ده . پس بهتره سعی کنید تا خودتونو برای دیدنش آماده کنید . با این کار زودتر باهاش روبرو می شید .
_یعنی ما باید همینطور تو این راهرو راه بریم و منتظر باشیم تا میز عدالت خودش خودش رو به ما نشون بده ؟
_دقیقا اندرو . باید سعی کنیم قلبمونو به این میز نزدیک کنیم . باید مثل یه شوالیه عدالت واقعی باشیم . باید وفاداریمونو به این میز بهش ثابت کنیم .
دوباره سکوت برقرار شد و فقط صدای پای بچه ها بود که به طور ضعیفی شنیده می شد .

حدود نیم ساعت بود که داشتند درون آن راهروی کذایی راه می رفتند و چیزی به جز تاریکی نمی دیدند . همه داشتند زیر بل غرغر می کردند و از اینکه چرا به مقصد نمی رسند شکایت می کردند .
ناگهان پاتریشیا جیغی کشید و دستش را به سمت ادامه راهرو گرفت و گفت :
_شما هم اون نوری که من می بینم رو می بینید ؟
همه با خوشحالی و دقت بسیار به انتهای راهرو نگاه کردند و باریکه نوری را دیدند که در دوردستها به آنها چشمک می زد . همه با خوشحالی وصف ناشدنی ای به سمت نور شروع به دویدن کردند و خنده هایی از سر شادی سر دادند .
.........................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/6/10 14:28:59
Re: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: جمعه 10 شهریور 1385 12:24
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای چک چک آب در تونل زیر زمینی تها صدا بود!!

حدود پنج دقیقه میشد که ورودی تونل را رد کرده بودند.هنور نور دفتر دامبلدور در ابتدای تونل دیده میشد.
اما ناگهان ورودی تونل با شمایل یک انسان پر شد و سایه با سرعت پیش می آمد.روبیوس به افراد فرمان ایست داد تا سایه به آنها برسد.مطمئنا سایه خودی بود وگرنه اجازه ورود به تونل را نداشت.
سایه نفس نفس زنان به آنها رسید.چند نفر چوبدستی خود را بیرون آوردند و همراه با هم سر آنها رو روشن کردند.
- اوه توماس...فکر میکردم رفتی ماداگاسکار.
- روبیوس،الان مطلع شدم...با اولین پورت کی خودم رو رسوندم.نوک هر دوتاشون دود دیده شده.چطور ممکنه؟درهای شب کی باز شدند؟چرا...؟
اما استرجس با سرفه ای خشک حرف توماس را قطع کرد و گفت:توماس ما هیچ چیز بیشتر از تو نمیدونیم.فقط داریم میریم به میز عدالت.فکر میکنم تو هم باید یه حیوونی باشی.نه روبیوس؟
- باز هم موضوع جک و جونور ها...مطمئن نیستم...امکان داره گربه باشم...یا نمیدونم عقاب...اوه!!
آندرومیدا با تعجب گفت:گربه؟یه کم دور از انتظاره...معمولا اسیران جادوی ازاد به شکل گربه بودند.
توماس نگاه معنی داری به آندرومیدا کرد و گفت:دیوارسازان بودند که برجهای را ساختند.
و البته این جمله با جادویی همراه بود که همه مطمئن شدند امکان این هست که توماس گربه باشد.چون با گفتن جمله بویی تند و طعمی ادویه مانند در دهان همه ایجاد شد.
جسی با عصبانیت گفت:توماس...برای خودت نگهش دار لطفا...اینجا فقط از جادوی معمولی استفاده کن.نه کارتر،نه آزاد پس خواهشا...
حرف جسی با دیدن تغییراتی در توماس قطع شد.توماس کوچکتر میشد و سبیل های شوید مانند و کوتاهش به سرعت بلند میشد.چشمان خاکستری او همچنان خاکستری بودند اما مردمک آنها به صورت یه خط عمودی در آمد که در آن تاریکی گشاد بود.سه دقیقه بعد آنها به گربه ای حنایی رنگ نگاه میکردند که بیش از حذ معمول بزرگ بود و اگر بی توجه به او نگاه میکردی مطمئنا با یوزپلنگ جوان اشتباه میگرفتی.گربه ای که حداقل یک متر طول او بود و چهل سانتی متر هم قد او بود.قلاده چرمی آن که یک زنگوله کوچک از آن آویزان بود نشان دهنده خطری بود که در نفس گربه خوابیده بود.
ربیوس گفت:بهتره عجله کنیم.بیست و دو دقیقه از وقتمون تلف شد.توی بیست و دو دقیقه حداقل 300 ارک ساخته خواهند شد.اما توماس فکر میکنم باید تئومرل صدات کرد...درسته؟
توماس که به شکل سابق خود بازگشته بود گفت:فقط وقتی که گربه باشم.در اصل ژن دیوارساز بیدار میشه.
روبیوس گفت:شمشیرت توماس...میتونم بپرسم کجاس؟
- تیلیون تو آخرین جنگ شکست.فکر کنم یادت باشه...
در ذهن همه آنها صحنه هایی گذرا از جنگ آخر شکل گرفت.ربیوس به یاد زمانی افتاد که پای یکی از غولها بر روی شمشیر توماس رفت.
- حالا با چی میجنگی؟
- خب مشخصه...انقدر توی کتابخونه های قصر وایت تورنادو گشتم که بالاخره تونستم مکان شمشیر ریلیان رو پیدا کنم.فکر کنم بشناسیشون.
ربیوس سر خود را تکان داد.هیچ کس فرزند نا خلف و نامشروع آرتور را فراموش نمیکرد.اما توماس شمشیر او را برداشت بود؟
- وقتی پیدا کردمشون دوتا شمشیر اونجا بود.یکی ماله ریلیان و دیگری شمشیر تیریان بود.برادر نیکوی ریلیان.و حالا من اون رو دارم.
شمشیری از ناکجا آباد در دستان توماس ظاهر شد.تیغه آن از جنش میتیریل و فولاد کوتوله ها بود.دسته طلایی و یه سنگ آبی هم در انتهای آن خودنمایی میکرد.
ربیوس زیر لب زمزمه کرد:آریندون...
اما توماس که با علاقه به آن نگاه میکرد گفت:طبق نوشته ها هر کس پیداش کرد میتونه روش اسم بگذاره.پس من اسمش رو میذارم زیتان...آتش!!
و نام زیتان بر تیغه شمشیر نقش بست.
====================================
اومدم....اومدم...خوش اومدم! (چقدر دلم برای همر تنگ شده بودا)خب دیگه ا اینیم!!به ما چه ما خیلی تخیلی هستیمو....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/6/10 13:11:02
کاهنان مصری سه هزار سال قبل از میلاد این کتیبه قدرت و قهرمانی را پیدا کردند و برای آن محافظانی گذاشتند.تا 3 سال پیش کسی آخرین محافظ ر�
Re: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 شهریور 1385 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
نقد پست کنث عزیز به درخواست خودشو ن :
کنث عزیز پستت از نظر محتوا خوب بود ولی خب یکم بی ربط بود به موضوعات پست های قبلی پستت از کلبه ی هاگرید آغاز شده بود در حالی که پست قبلی در دفتر آلبوس بود ولی کلآ سوژت خوب بود ! مطمئنم در پست های بعدی خیلی بهتر مینویسی موفق باشی !

من پستم رو برای نظم دادن به تاپیک با یکم تفاوت نسبت به پست های قبلی میزنم !

*****************
هوای سردی بود با پیوستن دارن و پاتریشیا و حالا هم کنث گروه حالا نه نفره شده بود و مسئولیت هاگرید هم بیشتر شده بود ! چند دقیقه پیش بود که با شنیدن صدای پایی مجبور بازگشت به کلبه بودند در حال چای خوردن بودند که کنث با برادران دو قلوی ویزلی در آنجا ظاهر شده بود ! ولی خب هگرید با استفاده از طلسم وفاداری فهمیده بود کنث هم میتواند عضو مفیدی برای گروه باشد اما کمی با جو گروه غریب بود ! اما فعلآ برادران ویزلی با میل خود به گروه نیامده بودند و هگرید بر خلاف میلش محبور شد بخشی از حافظه ی برادران ویزلی رو پاک کند !
همه اینها مانند برق از خاطر هگرید عبور کرد ! هگرید جغدی را از قفس در آورد و نامه ای به پای او بست ! تمام زمان در سکوت سپری میشد !
با صدای برخورد نوک جغد با شیشه ی کلبه قفل سکوت شکسته شد ! هگرید با احتیاط جغد را در دست گرفت و نامه را از پای او باز کرد ! کاغذ پوستی را که حالت طومار داشت باز کرد :
خبری نیست فقط با احتیاط وارد راهرو شوید و بی سر و صدا !
هگرید کاغذ پوستی را پشت و رو کرد انگار به دنبال کلمات دیگری بود ولی چیزی نیافت !
آندرومیدا با لجنی عصبی رو به هگرید کرد : روبیوس میتونیم به دفتر پرفسور بریم ! کی بوده ؟
هگرید پلک بر هم زد : بله فقط هر کس از شنل نامرئی استفاده کنه و به هیچ عنوان در راهرو حرف نزنید !

راهروی طبقه ی سوم انتهای راهرو اژدهای طلایی :

هگرید به آرامی کلمه ی رمز را زیر لب زمزمه کرد اژدهای طلایی به کنار رفت اما صحنه ی پدیدار شده چندان دلنشین نبود نگاه هگرید بر پیکر خسته ی دامبلدور که باز هم لبخندی بر لب داشت قفل شد با لحنی افسرده پرسید : پرفسور چه اتفاقی افتاده ؟
آلبوس متوجه شد که نمیتواند در مقابل هگرید مقاومت کند : به با تومئنینه شروع به صحبت کرد : بچه ها باید با سریع ترین سرعت ممکن متحد شیم . آخرین خبری که به من رسید احتمالآ دومین برج از غار وحشت نیز نیرویش بازگشته است !

با بیان این حرف توسط دامبلدور گویی آبی یخ بر روی هگرید و بقیه ریختند و فریادی خفه از گلوی هاگرید برخاست !
دامبلدور که قصد داشت جو را بهتر کند گفت : دارنو پاتریشیا و کنث حالا شد خوش اومدید !
هگرید با لحن خشکی گفت : پرفسور راهروی مخفی رو باز کنید !
آلبوس چوبدستیش را به طرف قفس ققنوس گرفت و قفس را از روی نیمه ستون سنگی برداشت آهسته وردی را زمزمه کرد ستون به پنج قسمت تقسیم شد و از هم جدا شدند !
تمام این مدت به سکوت گذشت هگرید با دست به طرف راهروی سرد و تاریک اشاره کرد !
همه ی افراد با بدون هیچ کلامی تنها با ایما و اشاره با دامبلدو وداع کردند و دامبدور نگاه محر آمیزی را بدرقه ی راهشان کرد !


********************
توجه :
1. پیوستن اعضا ممانعتی ندارد !
2 . راهرو به میز عدالت ختم میشود فقط توجه کنید نمایشنامه ی نفر بعد تا رسیدن به میز عدالت ادامه دارد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه قبلیم
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
Re: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 شهریور 1385 19:09
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد:کنث اخه ما دو تا از دست تو چی کار کنیم تو می خوای بری اونجا چرا ما رو به کشتن می دی؟
(هوا تاریکو مه الود بود و سکوت زیادی همه جا رو فرا گرفته بود که اگه صدایی میومد همون لحظه بچه ها از ترس پا به فرار می ذاشتن ....چند دقیقه یک بار این سکوت خوفناک با صدای
بال خفاش ها می شکست)
جرج:هیس بابا اروم باش خودتو به کشتن می دادی به درک ما بدبختا دیگه چه گناهی کرده بودیم اخه ما یکی نیست بگه مگه ما دیوونه شده بودیم که همراه این اومدیم اخه ما که کنج مغازمون نشسته بودیم.
کنث خوب باب....ااااا بچه ها نگاه کنید کلبه ی هاگرید داره معلوم می شه دیگه رسیدیم ...خودتونو خفه کردیدا..
(پنج دقیقه ی دیگم این سه نفر با کمال ارامش راه می رفتنو هر دقیقه هم که می گذشت گویی یک ساعت گذشته است
و هر لحظه هم اضطراب کنث بیشتر می شد)
کنث:خدایا یعنی قبولم می کنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(دیگه کم کم نزدیک
بود کنث گریش بگیره که یه دفعه فرد می گه)
فرد:بنده خدا حالا اصلا معلوم نیست اونا تو رو قبولت می کنن یا نه.
کنث:می شه که بس کنی فرد اره تو راست می گی حتی خودمم مطمئن نیستم که هاگرید قبولم می کنه یا نه خوب شد.
(دیگه به دم در رسیده بودن صدای قلب کنث به نظرش انقدر بلند بود که حس می کرد بقیه هم دارن صداشو می شنون...چند دقیقه دم در ایستادن تا این که بالاخره فرد در زد)
فرد:من فردم.
هاگرید که متعجب شده بود از پشت در می گه :چییییییییییییییی فرد تو ای خدا حتما جرجم هم راحته بدبخت شدیم هی هی ای وایییییییییییییییییییییی کنثم همراهتونه تو رو جون مرلین بگین نه بچه ها خونه خراب شدیم هی هی الان اینجا میره رو هوا اگه اینا رو راه بدیم.
رون:اره اره بهتره اینارو راه ندیم هاگرید.
جرج:هی رون هواست باشه ما.......
کنث که دیگه عصبانی شده بوده می پره وسط حرف جرجو می گه بس کنید دیگه اونا این همه راهو به خاطره من اومدن به جای این حرفا یکی درو باز کنه.
هاگرید درو باز می کنه و می گه:راه گم کردین از اینجا سر در اوردین؟
کنث با غضب می گه:نه من اومدم عضو گروه شما بشم.
هاگرید:پناه به مرلین راست می گی؟
کنث:باید شوخی باشه اره ببخشید که اومدم هاگرید جان فقط اومدم یه چایی دست پخت تو بخورم و برم بله من که می دونستم تو منو ت گروه خودت راه نمی دی یکی نیست اخه به من...بگه مگه دیوونه شده بودی تو این تاریکی این همه راه اومدی؟
هاگرید:اوه خدای من ناراحت نشو تو هم می تونی عضو گروه ما باشی مگه نه بچه ها؟
بچه ها با بی رمقی تمام یک نگاه به هم دیگه میندازنو میگن :
خوب اره تو هم می تونی عضو گروه ما باشی.
کنث با هیجان تمام که انگار با این حرف شوکه شده بوده با خوشحالی تمام می گه:اوه هوهههههههههه راست می گین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پناه به مرلین من قول می دم عضو فعال و ارومی باشم اوه هاگرید واقعا ازت ممنونم ممنون واقعا خوشحالم........یهو فرد می پره وسط حرف کنث و می گه:مثل این که این وسط فقط سر ما دو تا بی کلا موند نه.


هاگرید جان ببخشید واقعا نمی دونستم باید حول و حوش چی بنویسم ممنون می شم اگه در موردش نظرت رو بگی...ممنون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کنث تیلور در 1385/6/9 19:13:06
[i
Re: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 شهریور 1385 16:31
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از كامل شدن هفت نفر همه تصميم گرفتند كه به دفتر دامبلدور كه هميشه و در هر ساعتي حتي در آن ساعت كه عقربه ي كوچك شماره ي 2 و عقربه ي بزرگ بر روي شماره ي 30 بود آماده پذيرايي و راهنمايي آنان بود و در هر حالتي به آنان دلگرمي و شجاعت مي بخشيد؛ بروند.پس از خوردن شامي مفصل كه به دلايل پيش آمده در نيمه شب صرف شد همه آماده ي رفتن بودند.
جسيكا كه از خوشمزگي غذاي آن شب هاگريد تعجب زده شده بود گفت:
هگريد خيلي خوشمزه بود دستت درد نكنه.
هاگريد كه براي اولين بار بود كسي از غذاي او تعريف مي كرد با گونه هايي گل كرده گفت:ممنونم جسي قابلي نداشت.
همگي از كلبه بيرون رفتند و هاگريد كه آخرين نفري بود كه خارج مي شد با احتياط در را بست و راه افتاد.
چند قدم جلوتر نرفته بودند كه اندرو سنگيني سايه ي بزرگي را كه بسيار وحشتناك به نظر مي رسيد را احساس كرد.بلافاصله سرش را برگرداند اما جز اعضاي ديگر كسي را نديد.در حالي كه هراسان شده بود گفت:ببينم كسي احساس نكرد چيزي از كنارمون رد شد.
همگي سرشان را به علامت نفي تكان دادند.لوييس گفت:
اندرو خيالاتي شدي.شايد از عوارض تغيير شكلته.
اندرو كه ظاهرا قبول كرده بود كه خيالاتي شده است راه خود را ادامه داد.
پس از چند لحظه اينبار آن سايه با شدت بيشتري از كنارشان رد شد .بيشتر شبيه بادي بود كه با سرعت وزيد و تمام شد. گويا اينبار همه وجود چيزي را حس كرده بودند.همه چوبدستيهاي خود را بيرون كشيدند.ولي در اين بين فقط هاگريد كه بود كه به هيچ يك از عكس العمل هاي بچه ها توجهي نداشت.
پاتريشيا كه از كارهاي هاگريد متعجب شده بود گفت:هگريد چرا كاري نمي كني؟
هاگريد در حالي كه سخت به فكر فرو رفته بود گفت:صبر كنيد.اين يكي برام آشناست.
جسي كه بي تاب شده بود گفت:ايني كه يه موجود خطرناك بياد ما رو تيكه تيكه كنه برات آشناست؟
هاگريد به صحبتهاي جسي توجهي نكرد چيزهاي نامفهومي را زير لب زمزمه مي كرد.
در همين حال پيكر موجو بزرگي در ميان درختان پديدار شد كه اندازه اش به دو متر مي رسيد آرام آرام و در حالي كه به جاي پاهايش از دستانش براي راه رفتن استفاده مي كرد كه با اين حركت مي خواست قدرتش را به رخ ديگران بكشد به كنار هاگريد آمد.آن موجود يك گوريل بود.
ناگهان طلسمي از طرف اندرو به به سمت آن گوريل روانه شد.طلسم به سينه هاي گوريل برخورد كرد ولي هيچ عكس العملي از خودش نشان نداد.زخم كوچكي در محل اصابت طلسم به سينه ي گوريل پديد آمد.
هاگريد كه عصباني شده بود گفت:اندرو اين از خودمونه.شانس آوردي كه بدنش در مقابل اينجور طلسما مقاومه.
هاگريد رو به گوريل كرد و گفت:خب دارن جان خوشحالم كه به جمع ما برگشتي.
ناگهان نور قرمز رنگي اطراف گوريل را دربرگرفت.همگي چشمان خود را بسته بودند و منتظر بودند كه آن نور كي به اتمام مي رد.
پس از چند ثانيه كه شدت نور تمام شد و بجاي آن گوريل مرد 40 ساله اي بر روي چمن هاي هاگوارتز ايستاده بود.
اندرو كه بسيار متعجب بود گفت: دارن تويي.ببخشيد اون طلسمو.........
دارن در حالي كه ساندويچي را از هاگريد مي گرفت گفت:اشكال نداره.حق داشتي اون كارو بكني.نبايد اونطور از كنارتون رد مي شدم.
.اينك آنها هشت نفر شده بودند.به تعداد ديگري عضو محتاج بودند. همه به طرف دفتر دامبلدور روانه شدند.

داخل مدرسه پشت در دفتر دامبلدور

تق تق تق.

صداي خسته اما شجاع و قدرتمند دامبلدور به گوش رسيد:
بياين تو.

........................................................
ادامه دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �
Re: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 شهریور 1385 10:52
نمایش جزئیات
آفلاین
اطلاعیه !!

دوستان عزیز این پست در 24 ساعت آینده پاک میشه . فکر کنم سوءتفاهمی پیش اومده در موضوع تاپیک من گفتم هفت نفر هفت نفر فقط برای اینه که میز عدالت قدرت داشته باشه نورانی شه و لباس ها رو تحویل بده به علاوه ی اسلحه ها اما یکی از دوستان پی ام داده بود که میخواست اون هم نیرویی داشته باشه ولی حالا هفت نفر تموم شده ولی هفت نفر نیروی اولیست که سلاح دیدیم برای شروع سریع به میز عدالت نریم و اول چند نفر پست بزنند و قبلآ هم نمیدونم اشاره کردم یا نه میز دارای تعداد جایی که فرمانده در اولین زمانی که فرمانده میشه سن داره سی و سه ساله بودم پس سی و سه نفر میز جا داره !

همونطور که گفتم پست بیست و چهار ساعت آینده پاک میشه !


خواهشآ تاپیکو جدی بگیرید و پست بزنید !

با تشکر هگر !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه قبلیم
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
Re: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1385 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
جسی:بریم تو
بچه ها موافقت کردند و به داخل رفتند

تمام بچه ها منتظر بودند تا نفر آخر مشخص شود او که بود چه قدرتی داشت و کی میامد؟آیا میامد؟
بچه ها ده دقیقه آزار دهنده ی دیگر را پشت سر گذاشتند
صدایه کوبیدن به پنجره آمد هاگرید شمشیر را از روی میز برداشت
اندرومیدا که جیغش را فرو داده بود گفت:اوون فقط یه جغده
جسی به سمت پنجره رفت و به سرع آن را گشود جغد به درون آمد و به سمت هاگرید رفت
چشم بچه ها به دستان هاگرید که مشغول باز کردن نامه بود دوخته شده بود
هاگرید نامه را بلند خواند
هاگرید فرمانده ی گروه ضربت آخرین فرد با نیروی تکمیل کننده اش همین حالا به وسیله ی نامه ای که برایش فرستادم از ماجرا آگاه شد او به اصرار من در آخرین لحظات پیوستن به گروه را پذیرفت تا چند لحظه ی دیگر خواهد آمد
پاورقی :از او زیاد سوال نکنید
امضا :دامبلدور
هاگرید رو به بچه ها کرد تمام اعضا به جای این که نامه ی دامبلدور آرمشان کند بیشتر نگران و کنجکاو شدند نگرانی ای آمیخته با ترس چرا او مثل دیگران با سرعت دعوت را نپذیرفته بود
جسی که طاقتش تمام شده بود با صدایی ناشکیبا گفت:اوون باید همین اطراف باشه تا خودشو به سرعتت برسونه شما حدس میزنین کیه؟
بچه ها هیچ ایده ای نداشتند
هاگرید:الان معلوم میشه
لوییس:معلوم شد
همه به سمت لوییس برگشتن تا از آخرین اطلاعات عقب نمانند ولی لوییس به سمت در اشاره کرد
و گفت یه کی در ز..
هنوز حرفش را تمام نکرده بود که صدای کوبیدن مشت بر در که این بار خشن تر نیز شده بود بلند شد همه خشکشان زده بود و هیچکس به سمت در نمیرفت
همه انتظار داشتند فرد برای بار سوم به در بزند ولی او چنین نکرد
اندرومیدا که جرات و تسلطش را زود تر تز دیگران بازیافته بود به سمت در رفت و آن را گشود درست لحظه ای که او در را گشود مشت دیگری به قصد کوبیدن به در روانه شد
اندرومیدا جیغی زد ولی پاتریشیا درست در نیم سانتی صورت او مشتش را متوقف کرد
بچه ها کنار رفتند پاتریشیا داخل شد
جسی:پاتریشیا ...
ولی از ادامه ی حرفش باز ماند ولی هاگرید حرف او را کامل کرد:خوش اومدی
اندرومیدا که هنوز در شوک بود گفت:تو قدرت چی رو داری؟
بچه ها به دهان پاتریشیا نگاه کردند ولی او هیچ نگفت
هاگرید بار دیگر به میان پرید و به استناد گفته ی دامبلدور گفت:حالا مهم نیست بعدا معلوم میشه
ولی پاتریشا دستانش را به صورت ضربدری به سمت شانه هایش بردمشتاهای خود را گره کرد و به همه اجازه داد خالکوبی هایی که در عرض یک ثانیه نقش بسته بودند را ببینند ولی از آنها نقش حیوان مورد نظر معلوم نشد آنها تنها خطهایی از نقشی بزرگ بودند

پاتریشیا با دیدن قیافه ها یگیج لبخندی احمقانه زذ گفت:از رو دستام چیزه بیشتری نمیتونین ببینین ولی تکشاخه
اندرومیدا:واو
هاگرید:خوب پس همه چی کامل شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در 1385/6/8 21:22:21
پ.و
Re: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1385 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
لباسها و سلاح های ویژه
لوییس به طور غیر منتظری گفته بود غاز وحشی که هاگرید به شک افتاده بود لوییس این حرف را جدی زده است و تصمیم گرفت فعلآ چیزی نگوید البته به افسون آندرومیدا اعتماد داشت و همچنین دیر زمانی بود لوییس را میشناخت اگر دست و دلش را به گروه می داد یکی از کسانی بود که واقعآ میتوانست به گروه کمک کند ! مدتی گذشته بود و همه ساکت بودند ولی سکوت با صدای هگرید که فریاد زد تنها یک نفر شکسته شد!
لوییس از این ماجرا هم خبر نداشت و باز پچ پچ های هدویگ که الان به شکل یک انسان به روی صندلی نشسته بود در گوشهای لوییس آغاز شده بود و باز هم هگرید به حرف زدن ادامه داد :

فکر کنم فراموش نکرده اید حدودآ سی سال پیش بود که گروه ضربت به فرماندهی من برای اولین بار تاسیس شد حدود سی و سه سال از مرگ شاه آرتور میگذشت و پدرم با دیدن اوضاع آن زمان و اوج گرفتن نیروهای اهریمنی اون راز رو با من در میون گذاشت اون موقع من 33 سال سن داشتم و بی تجربه ولی با کمک شما دوستان که یک سریتون اینجا هستید و بقیه دوستان که ممکنه بعضی هاشون دوباره به ما ملحق شن تونستیم اهریمن رو نابود کنیم ! ولی فکر نکنم یادتون رفته جز شمشیر ادوارد و این لباس و با دست به عکسی اشاره کرد که بر روی دیوار بود ! لباسی به رنگ نفره ای که عکس سگی قهوه ی به روی سینه اس نقش بسته بود ! و با دست باز هم به شمشیر اشاره کرد جسی با دقت به شمشیر خیره شده بود و به طرف هگرید فریاد زد : هگرید این این این شمشیر تقلبیه این شمشیر اون شمشیر قدیمی نیست و با دیدن بی توجهی و لبخند حاکی از رضایت هگرید خشمگین شده بود !
هگرید : جسی هووم تو هم داری پیر میشی ما چطوری لباسامونو برای رزم ها به تن میکردیم ! لباس ها و سلاح ها در میز عدالت مخفی شده اند ! این شمشیر تنها نمادی از اون سلاحه و به گردنبندی که بر گردن جسی بود اشاره کرد بر حلقه ای که به دست آندرومیدا بود و خالکوبی به روی بازوان رون همه به این چیز ها خیره شده بودند ! خنجری ریز با سنگهای زرد بر گردندبند جسی خودنمایی میکرد ! خالکوبی رون به طرح پتک قهوه ای و نارنجی نمایان بود و انگشتر آندرومیدا می درخشید و بومرنگی فولادین به روی آن نقش بسته بود !

مدت طولانی به این وضع و در سکوت گذشته بود . لوییس به طرز عجیبی دستش را میخاراند و ناگهان فریادی حاکی از تعجب سر داد دستبندی نقره ای بر دست او ظاهر شده بود و سلاحی را نشان میداد! هگرید لبخند زد و به لوییس خیره شد :
لوییس به گروه ما خوش آمدی !

پاسی از شب گذشته بیرون کلبه ی شکاربانی هاگوارتز :
هگرید به قرص ماه خیره شده بود و در انتظار پیوستن فرد دیگری به گروه بود ! بر روی چمن های بیرون کلبه چشم هایش را بر هم گذاشت و به خواب سبکی فرو رفت !


__________________________________________________
بچه هاخ واهشآ تو این تاپیک فعال شید فکر نکنم اونقدر ها هم تاپیکش بد باشه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه قبلیم
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
Re: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1385 11:50
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



از نیمه های شب گذشته بود!...ماه در وسط آسمان آن شب خودنمایی میکرد... صدای زوزه ی گرگ ها و نجوای شبانه ی پرندگان تمام محوطه را احاطه کرده بود!... سمندر هایی که از لابه لای علفزارها به این سو و آن سو میرفتند به خوبی قابل مشاهده بود!
_زود باشین ! ... آرومتر قدم بردارین!
پروفسور هاگرید در حالی که سعی میکرد گام های قدرتمندش رو یواش تر روی زمین بگذاره به بچه ها نیز سفارش میکرد پچ پچ نکنند و مواظب اطراف باشن!

چند دقیقه بعد کلبه ی هاگرید!
بچه ها دوره میز غذاخوری وی نشسته بودند و با کنجکاوی به پروفسور که در کمد قدیمی خود مشغول کند و کاو بود مینگریستند!
اندرو که در حال بحث با رون در مورد پرهایی ققنوس بود ، سرش را به سمت پروفسور بر گرداند و گفت:
_ مشکلی پیش اومده هگرید؟
صدایی از هگرید شنیده نشد ، ولی با چیزی که در دست همه ی حرفهایش را زده بود!... شمشیری زیبا که با زمزد ها و عقیق های ناب طراحی شده بود ، درخشندگی وصف ناپذیر و ابهتی بی همتا!
بچه ها با چشمانی گرد به شمشیر نگاه میکردند!... حتی نفس هم نمیکشیدند!... سترگی شمشیر آنها را شیفته کرده بود!
هدویگ کمی روی صندلی جابه جا شد و گفت:
_ این شمشیر ماله کیه هگرید؟؟؟
هگرید در حالی که داشت دستمال نمداری را از روی میز گرفت و به مهارت خاصی تیغه ی شمشیر را تمیز کرد گفت:
_ این شمشیر ماله شاهزاده ادوارده !... اون با این شمشیر تونسته نیروهای زیاد اهریمنی رو نابود کنه!... ما از این شمشیر باید کمک بگیریم!... چون هنوز به شاهزاده مدیونه و قطعه ای از روح ادوارد در این مدفونه!
آندرو: میشه از نزدیک ببینیمش؟؟
هگرید با حرف سر موافقتش را اعلام کرد و بچه ها با علاقه ی زیاد به سمت اون رفتند!

تق..تق...تتتتتق ...تق
ضربه های وارده بر در همه را به خود خواند!
بچه ها چوبدستی خود را در دست گرفته بودند ، هگرید شمشیر را روی میز گذاشت و با حالت محکمی گفت:
_ کی هستی؟؟
_ من لوییس لاوگود هستم!
با شنیدن اسم لوییس همه ی بچه ها نفس راحتی کشیدند !... هگرید به سمت در رفت و آن را باز کرد!
لوییس: سلام !... اگه اجازه بدین منم میخوام عضو گروه شما بشم!... من همه چیز رو میدونم !... ضمنا من میتونم به غاز وحشی * تبدیل بشم!
ملت: مــــــــااااااااا
هگرید لبخندی زد و با دست به لوییس راهنمایی کرد و بفرما زد!
هدویگ که داشت به لوییس در مورد شمشیر توضیح میداد بعد از اتمام حرفاش گفت:
_ حالا فقط یک نفر مونده !

-------------------
غاز وحشی ==> لوییس جان باور کن نمیدونستم چی میخوای باشی!... دیدم توی خوابگاه زدی "جوجه اردک زشت" خب جوجه اردک فکر کنم بزرگ بشه میشه غاز ! میتونی بگی عوض میکنم!
امیدوارم خب نوشته باشم !... شرمنده پروفسور روبیوس هگرید!
پی نوشت: مری جونم گفت واسش حیوون اسب تک شاخ رو نگه دارم!.... با مری میشیم 7 تا


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/6/8 15:00:39
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/6/9 0:46:19

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.