جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  59 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: یکشنبه 6 اسفند 1385 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاوس به آن تاریکی که گویی تا بی نهایت ادامه یافته خیره شد:اما ما احتیاج به یه چراغ قوه داریم...
چو لبخندی زد:لوموس!تو ما رو دست کم گرفتی آقای بودلر!
کلاوس هم به زور نیمچه لبخندی زد:آخه نه که من سال اولمه.وردش چی بود؟
گابریل ورد را برای او تکرار و سپس یک باریکه نور دیگر به چند تای قبلی پیوست.
راجر دستش را به کمر زد:خب.بذار از اول راه مشخص کنیم که کی میاد یا کی نمیاد.ما نه ترسو میخوایم نه بی دست و پا نه یه احمق که تو عمرش ورد نخونده...
و چون صورت سرخ کلاوس را دید خطاب به او ادامه داد:نه منظورم تو نبودی.یعنی ما کسی رو میخوایم که شجاعانه با ما باشه و از جونش...
در اینجا مکثی کرد و به تک تک بچه ها خیره شد:دریغ نکنه.
کلاوس قاطعانه جلو آمد:به خاطر ویولت.
چو هم بدون هیچ تردیدی قدم پیش گذاشت:به خاطر هم گروهیم.
دزیره هم شک نکرد:به خاطر یک دوست.
گابریل هم پا پس نکشید:به خاطر یک انسان.
باتیلدا که در ابتدا سخن از رها کردن ویولت داشت هم جلو آمد:به خاطر یک بی گناه.
فلور هم با تحکم گفت:به خاطر خودمون.
الکسا هم به قدرت جلو آمد:به خاطر ریونکلاو.
راجر این هفت نفر را کنار گذاشت و به بقیه که معترضانه او را نگاه میکردند گفت:به نظر من همین تعداد کافیه.ما نمیتونیم تالار رو به امان خدا ول کنیم...
آنیتا اعتراض کرد:یعنی میخوای نقش جن خونگی رو براتون ایفا کنیم؟
و چون چهره عصبانی کریچر و وینکی را دید با عجله ادامه داد:البته منظوری نداشتم.
راجر گفت:ببینید.ما میدونیم که همه شما شجاعانه حاضرید برای ریون دست به آب و آتیش بزنید ولی انتخاب هر یک از این نفرات دلیل خاصی داره.فلور و گابریل باید بیان تا با پیدا کردن اون اختراع بیگناهی خودشون رو به اثبات برسونن.چو خودش از دامبلدور اجازه گرفته بنابراین این حق اونه.کلاوس میاد تا از شناخت اون در مورد خواهرش استفاده کنیم.دزیره هم یکی از اونایی که با ویولت خیلی دوست بوده.باتی میخواست ویولت رو ول کنه ولی حالا میاد تا احساس گناهی نداشته باشه.و من میرم چون خوبیت نداره 6 تا دختر رو با یه پسر سال اولی بفرستم جنگل ممنوع.
الکسا با همان شوخ طبعی خاصش اضافه کرد:و منم میرم چون شانس با هفت تا به وجود میاد.
آنیتا ناراحت بود:ولی تالار برای ما هم مهمه.
چو سعی کرد او را راضی کند:به همین دلیله که تو باید موظب تالار باشی و نذاری کسی خرابش کنه.همتون باید باشید.
اسکاور به سرعت جلو آمد:و من هم میام چون خوبیت نداره 6 تا دختر و دو تا پسر سر به هوا رو تو جنگل ول کنی!
و با لبخندی خودش را به آنان قبولاند.
کلاوس جلو رفت:ازتون یه چیزی میخوام.لطفا کتاب غریو بیصدا رو پیدا کنید.شاید چیز مهمی توش باشه.
سپس به همراه دوستانش پا به درون آن ظلمت ابدی گذاشت...
=====================================
نکات:
1-کلاوس به هر حال یه شناخت خاصی از خواهرش داره.شاید به درد بخوره.
2-کلاوس از بچه ها خواست که اون کتاب رو پیدا کنن.شاید تو اون کتاب یه دست نوشته از ویولت باشه یا یه نکته در مورد جنگل ممنوع.
3-در ضمن یادتون نره که دزیره یه الفه.همینطور آنیتا.شاید یه ارتباط خاصی بتونن برقرار کنن.
4-علاوه بر اون ما فقط 8 نفریم.نه بیشتر نه کمتر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1385/12/6 18:28:50
But Life has a happy end. :)
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: یکشنبه 6 اسفند 1385 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- اون نقاشي رو خودش كشيده. يعني اينكه وقت براي اين كار رو داشته و مي دونسته كه بايد ما رو از خطر اصلي آگاه كنه. اون مي دونسته ولی چرا نخواسته به ما بگه؟
راجر گفت:این مهم نیست آوریل الان ما فقط باید بدونیم اون اختراع چیه و الان کی این بلاها رو داره سر ما میاره!
گابریل گفت:بهتر نیست بگردیم و اون مکان مخفی رو که احتمالا روونا ساخته بود پیدا کنیم؟
بچه ها به فکر فرو رفتند بی شک ویولت اختراعش را در آنجا مخفی کرده بود که کسی متوجه اش نشد؛ اما ممکن بود آنها اشتباه کنند و اختراع جای دیگری باشد...
ناگهان باتیلدا گفت:بچه ها صدرصد همون جاست چون وای به من گفت"من اونو جایی مخفی کردم که عمرا بتونین پیداش کنین"بعدش هم به من خندید!
راجر خیال همه را راحت کرد و گفت:به هر حال اونجا تنها جاییه که ما بهش مشکوکیم پس بهتره بریم همون جا!!
الکسا با شیطنت گفت:ببخشید می شه بگین اونجا دقیقا کجاست!
راجر محکم گفت:پیداش می کنیم!بچه ها دست به کار شین!
هر کدام از اعضای ریونکلا به سمتی هجوم بردند و دنبال چیزی می گشنتد که احتمال می دادند راه مخفی پشت آن باشد...
بعد از حدود یک ساعت جستجو باتیلدا که رمقی برایش نمانده بود گفت:بی فایده ست بچه ها ما"عمرا نمی تونیم پیداش کنیم"!
کلاوس با ناراحتی در حالی که با انبر چوب های شومینه را جا به جا می کرد گفت:نه ما باید اونو پیداش کنیم!اون به خواهر من صدمه زده همین طور به کل ریون!
و با خشم انبر را در شومینه جا به جا کرد و همین که خواست دهانش را برای شکایت دوباره باز کند از تعجب در جایش میخ کوب شد.شومینه در حال کنار رفتن بود!
چو فریاد زد:خودشه!و از خوشحالی کلاوس را در آغوش گرفت.
کلاوس با خجالت خودش را از چو جدا کرد و گفت:اهم...البته همون طور که دیدین اتفاقی بود...اما...
راجر در حالی که به پشت کلاوس می زد گفت:ایول رفیق!
بچه ها به حفره ای که درست پشت شومینه ی کنار رفته بود نگاه کردند از ترس بر خود لرزیدند اما ناامید نشدند و قدم به داخل راهروی تاریک گذاشتند...

============
اختراع تقریبا آخر این راهروئه و اون سر این تونل تویه جنگل ممنوعه اون طرف از جنگل این راهو پیدا کرده در حالی که ویولت تازه متوجه شده بود که این راه دوطرفه ست و با کشیدن نقشه خواسته به ما بگه!
می تونیم یه سری موانعی هم بین راه بذاریم که هیجانی تر بشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احساس می کنم
درهر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین

باغ آیینه
احمد شاملو

only Raven
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: شنبه 5 اسفند 1385 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بقيه با دهان باز به باتيلدا خيره شدند. گابريل پرسيد:
- اون واقعا اين رو بهت گفته؟! يعني...
به ياد رفتار يك دقيقه پيش او و حرف هايي كه درباره ي ويولت زده بود، افتاد و ادامه داد:
- يا اين كه داري ما رو دست مي اندازي؟!
باتيلدا كه صورتش از عصبانيت سرخ شده بود، گفت:
- معلومه كه شوخي نمي كنم!
اما بعد دليل اين حرف گابريل را فهميد. چقدر بزدل بود كه به خاطر ترس از جانش، هم گروهي عزيزش- ويولت- را بي ارزش دانسته بود! سرش را پايين انداخت و تا مدتي چيزي نگفت.
چو با صداي بلندي گفت:
- ويولت حالش خيلي بده و ما داريم فقط به علت ماجرا فكر مي كنيم!
به طرف بدن ويولت رفت و سعي كرد او را از جا بلند كند. بقيه هم به كمكش رفتند و ويولت را نگه داشتند. فلور گفت:
- ما دو انتخاب داريم: اتاق ضروريات يا درمانگاه!
راجر سرش را تكان داد و گفت:
- البته ما به پروفسور مك گونگال گفتيم كه خودمون ويولت رو طلسم كرديم! پس اگر به درمانگاه ببريمش و اون ها بفهمن حال اون خيلي بده، مطمئنا اين رو تقصير ما مي اندازن و... اوضاع بدتر مي شه.
باتيلدا كه عذاب وجدان ولش نمي كرد، با صداي بلند گفت:
- حالا به نظرتون زندگي ويولت مهم تره يا اين كه اوضاع بدتر بشه!‌ يادتون نرفته كه ما دقيقا بيست و چهار ساعت وقت داريم تا خودمون رو نجات بديم؟!

پس راونكلايي ها تصميم خود را گرفتند و با كمك هم ويولت را پيش مادام پامفري بردند. به او گفتند كه ويولت يكي از خوراكي هايي را كه با هم از يك دوره گرد (!) در هاگزميد خريده بودند، خورده و حالش خيلي بد شده است! مطمئنا داستان جالبي نبود اما حالا چيز بهتري به ذهنشان نمي رسيد. بعدا مي توانستند به مك گونگال بگويند كه منظورشان طلسم اين خوراكي بوده است و عير عمدي به او داده اند!

وقتي از درمانگاه خارج شدند، بحث را شروع كردند. مثلا اين كه بايد كجا بروند و كجا را بگردند.
اسكاور كه داشت قضيه را در ذهنش بررسي مي كرد گفت:
- خب، ويولت داشته مي رفته تالار گريفندور. اين موضوع به نظر به جنگل هم ربط داره. ويولت سعي كرده به ما چيزي رو بفهمونه. يك نقاشي و "غريو بيصدا" رو به ما داده.
و آوريل هم به نكته ي مهمي اشاره كرد:
- اون نقاشي رو خودش كشيده. يعني اينكه وقت براي اين كار رو داشته و مي دونسته كه بايد ما رو از خطر اصلي آگاه كنه. اون مي دونسته...
----------------
كاش كه ويولت تو تالار ريونكلا اين طوري مي شد تا مي گفتيم راه مخفي بوده كه به جنگل مي ره و اين حرفها!‌ يا شايد هم اين طور بوده و طلسمه كمي بعد و اون جا اثر خودش رو گذاشته!! شايد هم يارو از حفره يواشكي اومده و ويولت رو تعقيب كرده و از پنجره...!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باتيلدا بگشات در 1385/12/5 21:46:24
هنوز در همين نزديكي شايد منتظر ماست
يك جاده ي جديد يا كه دروازه اي مخفي؛
و اگرچه
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: شنبه 5 اسفند 1385 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
راجر با اضطرار بیشتری گفت:داره میمیره!چیکارش کنم؟
باتیلدا تکرار کرد:ولش کن.اون یه گریفندوریه...
راجر و گابریل همزمان فریاد زدند:خفه شو!
باتیلدا که جا خورده بود دیگر چیزی نگفت.
فلور پرسید:ویولت رو چیکار کنیم؟
خواهرش پیشنهاد داد:سالن عمومی.
فلور رد کرد:نه.خطرناکه.اگه اونی که به ویولت حمله کرده بفهمه اون تو سالن تنهاس میکشتش.نباید تنهاش بذاریم.یا حداقل یه جای امن.مثل...
گابریل بشکنی زد:اتاق ضروریات.
فلور خوشحال شد و از چو پرسید:نظر تو چیه چو؟چو؟چیکار داری میکنی؟
چو در کنار ویولت بر زمین نشسته بود و نقشهای عجیبی بر زمین میکشید.وقتی نگاه متعجب بچه ها را روی خود احساس کرد به سرعت به آنها نگاه کرد.
_:غریو بیصدا.این شما رو یاد یه چیزی نمیندازه؟
وقتی حرکت نفی سر آنها را دید خودش ادامه داد:بچه ها غریو بیصدا اسم یه کتاب اثر شکسپیر*ه که خیلی هم معروفه.این کتاب از کتاب های مورد علاقه رونا ریونکلاو بوده...
و چون دانست آنها هنوز مطلب را در نیافتند دوباره ادامه داد:در کتاب تاریخچه هاگوارتز ذکر شده که رونا ریونکلاو اونقدر به این کتاب علاقه داشته که یک بار به شوخی به دوستش هلگا هافلپاف گفته اگه یه روزی بخوام یه در مخفی تو تالارم بسازم رمز اون رو غریو بیصدا قرار میدم.
بچه ها خیره خیره به هم نگاه کردند.
فلور با حیرت پرسید:اما ویولت این موضوع رو از کجا فهمیده و این چه ربطی به جنگل ممنوع داره و چرا اون پاش گلی بوده؟
راجر اندکی اندیشید و بعد متفکرانه گفت:اون به تالار رفت تا وسایلش رو جمع کنه.شاید اونجا یه چیزی دیده.یا...به هر حال ما خوب میدونیم که ویولت یه مخترعه.شاید یه اختراعی کرده...
باتیلدا هیجان زده گفت:فهمیدم.شاید ویولت یه اختراعی کرده.یه اختراع مخوف که خوش رو ترسونده.و شاید اسم اختراهش رو غریو بیصدا گذاشته.و تصمیم گرفته که اون رو تو جنگل ممنوع مخفی کنه ولی یکی فهمیده و از اون استفاده نامناسب بر علیه تالار کرده.ویولت به ما چیزی نگفت چون ترسید باهاش بد رفتار کنیم.خودش به جنگل رفته تا اون رو پیدا کنه ولی...شاید یکی دنبالش کرده و اینجا اون رو از پا در آورده و اختراعش رو گرفته...
فلور با تعجب پرسید:شاید؟تو همه اینا رو حدس زدی؟
باتیلدا شرمزده سر به زیر انداخت:نه دقیقا!ویولت خودش یه روز به من گفت که اختراعی کرده که خیلی ترسناکه ولی بقیه اش رو نگفت...
در همین لحظه جایی دیگر شخصی داشت با آن اختراع اهداف خود را پیش میبرد...
***************************************************=خالیبندیه!شکسپیر همچین کتابی نداره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1385/12/5 16:51:24
فقط قدرت است که میماند و بس.
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: شنبه 5 اسفند 1385 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور با ناراحتی نالید:حالا ویولت رو چی کار کنیم؟
گابریل به سادگی گفت:میدیمش به خانوم پامفری.
چو عصبانی شد:دیوونه شدی؟همینطوریش هم بزور از رفتن به گروه های دیگه جلوگیری کردیم.فقط کافیه دامبلدور بفهمه یه قتل...
باتیلدا به خود لرزید:نه چو.نگو قتل.اون زنده اس...
راجر به آرامی گفت:ولی زیاد طول نمیکشه که...
_:چی شده آقای دیویس؟
بچه ها به سرعت برگشتند.پروفسور مک گونگال بود.
چو سریعا لبخندی زد:اوه!ما میخواستیم ویولت رو تا دم سالن عمومیش راهنمایی کنیم که حواسمون نبود و طلسمش کردیم.حالا هم داریم به هوشش میاریم.
مک گونگال اخمی کرد:لطفا حواستون رو جمع کنید دوشیزه چانگ.حالا هم زودتر از اینجا برید.
فلور هم بزور لبخندی زد:چشم حتما پروفسور مک گونگال.شب بخیر.
مک گونگال رفت.
راجر قاطعانه سر تکان داد:باید اون رو به درمونگاه ببریم.
چو سرش را تکان داد:نمیتونیم راجر.
باتیلدا که از شدت وحشت مغزش کار نمیکرد گفت:اصلا به ما چه ربطی داره؟اون حالا یه گریفندوریه.
گابریل جیغ کوتاهی زد:چطور میتونی همچین فکری بکنی باتی؟اون یه زمانی عضو گروه ما بوده...
باتیلدا به تندی جواب داد:ولی حالا نیست...
ناگهان فلور فریاد زد:ویولت!
ویولت به سختی چشمانش را گشود.
راجر به سرعت پرسید:کی بود که به تو حمله کرد؟
ویولت نگاه ترسانی به پنجره پشت آنان انداخت و به زحمت گفت:غریو بیصدا...
و بعد بیهوش بر زمین افتاد.
راجر وحشتزده نبض ویولت را در دست گرفت و با بغض گفت:خیلی خیلی کنده...داره میمیره.
اما چو.گابریل.فلور . باتیلدا با نگاه های پرسش گرانه همدیگر را مینگریستند:غریو بیصدا؟
**************************************************
نکات:
1-ویولت داره میمیره و بچه ها نمیدونن اون رو ببرن درمونگاه یا با خودشون به سالن عمومی ببرن یا همونجا(به خاطر گریفندوری بودنش)ولش کنن.
2-غریو بیصدا میتونه اسم یه کتاب.یه مقاله یا یه کلمه رمز باشه.
3-ویولت قبل از گفتن اون کلمه یه نگاه وحشتزده به پنجره پشت سر اونا انداخته.ممکنه یه چیزی دیده باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: شنبه 5 اسفند 1385 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان با دیدن چیزی که چو روی آن افتاده بود رنگش پرید.چو هم به آن موجود نگاه کرد.حالا هر دو به بدن نیمه جان ویولت بودلر جوان خیره شده بودند...
فلور با وحشت گفت:چی به سرش اومده؟نکنه...نکنه مرده باشه!و بر خود لرزید.
راجر که سعی می کرد خودش را کنترل کند به آرامی جلو رفت...روی بدن نیمه جان ویولت خم شد و مچ دستانش را گرفت...
چو پرسید:زنده ست؟
راجر که ترس در صدایش موج می زد گفت:آره ولی نبضش خیلی کنده!این خطرناکه باید ببریمش درمونگاه!و رو به باتیلدا کرد و گفت:باتی بیا کمک کن با هم ببریمش!
-:اون جا رو نگاه کنین!
راجر و باتی با صدای بلند گابریل ایستادند و به سمتی که او اشاره می کرد نگاه کردند.تکه ای کاغذ پوستی پاره زیر بدن ویولت بود.گابریل به دقت آن را از زیر ویولت بیرون کشید و گفت:شبیه نقشه ست؛ خودش کشیدتش!
چو نیز به آن نگاه کرد و گفت:اینا که فقط درخته!شاید داشته نقاشی می کرده!
گابریل در جواب او گفت:نقاشی ویولت اصلا خوب نیست،بعدشم مگه این همه فلش رو نمی بینی؟
راجر متفکرانه گفت:خب این که کمکی نمی کنه قسمت مهمش پاره شده!
چو که مشکوکانه به جایی خیره شده بود گفت:اون چیه؟
جلو رفت دستی بر روی آن کشید و گفت:گِله!
راجر پرسید حالا این یکی چه کمکی می کنه؟یارو حتما خیلی کثیفه!
گابریل اخمی به راجر کرد و گفت:حتما جایی که "اون"از اونجا میاد پر از گل و چله!
فلور با صدای بلندی گفت:آرررره!خودشه ویولت هم می خواسته همینو بگه!
راجر با تمسخر گفت:چی رو خانم کارآگاه؟
فلور به آهستگی گفت:جنگل ممنوع!
...

=============
اون یارو هر چی هست با دارودسته ش(می تونه تنها هم باشه)تویه جنگل ممنوع کمین کرده و هر دفعه از مخفیگاهش بیرون میاد و یه بلایی سر ریونکلایی ها میاره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احساس می کنم
درهر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین

باغ آیینه
احمد شاملو

only Raven
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اسفند 1385 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
پروفسورها بچه ها را تنها گذاشتند تا خود تصمیم گیری کنند.
راجر نفس عمیقی کشید تا خونسردی خود را بدست بیاورد:خب.حالا اولین چیزی که میتونه کمکمون کنه اینه که بدونیم چرا کلاوس به ما حمله کرد!
صورت کلاوس غرق در حیرت شد:من؟من به شما حمله کردم؟
آنیتا با صدای جیغ مانندی گفت:تو داشتی خواهرت رو میکشتی کلاوس!تو رو به اون فریاد زدی آواداکداورا!
چشمان معصوم کلاوس اشک آلود شد:من داشتم...ویولت رو میکشتم؟باور نمیکنم!
به صورت تک تک آنان خیره شد تا بلکه نشانی از شوخی بیابد ولی چون چنین نشد اشک ها بی رحمانه به صورتش هجوم آوردند:نه نه!من نمیخواستم!من نکشتمش!دروغ میگید!
فلور عصبانی شد:حالا بهتره به جای زر زر کردن بگی چرا این کارا رو...
چو حرف فلور را قطع کرد:اون تحت تاثیر طلسم فرمان بوده.کاملا معلومه بچه ها!
بقیه هم به همین نتیجه رسیدند.
گابریل با تاثر پرسید:یادت نمیاد آخرین بار کجا بودی؟
کلاوس در حالی که اشک چشمش را کنار میزد جواب داد:بذار ببینم.من رفتم تو دستشویی دخترونه...
چو با تعجب پرسید:دخترونه؟
کلاوس سرخ شد:آخه دنبال ویولت میگشتم!بعد از اونجا یه صدایی شنیدم...
آنیتا با عجله پرسید:دخترونه بود یا پسرونه؟
کلاوس اخمهایش را در هم کشید:یادم نیست!میتونه هم صدای کلفت یه دختر باشه هم صدای نازک یه پسر!خلاصه من رفتم تو و بعد که بیدار شدم خودم رو اینجا دیدم!
چو پافشاری کرد:یه ذره کلاوس.یه ذره بیشتر فکر کن!شاید یادت بیاد!
کلاوس سرسختانه سر تکان داد:نمیتونم!یادم نمیاد!
باتیلدا کنترلش را از دست داد:آخه احمق اون مخ وامونده ات رو به کار بنداز!
آنیتا تذکر داد:آروم باش باتی.
سپس آهی کشید:به نظرم ما چیزی از کلاوس دستگیرمون نمیشه.بهتره همه بریم بخوابیم.شاید استراحت مغزمون رو به کار بندازه.خداحافظ کلاوس.
کلاوس را که گریه میکرد را تنها گذاشتند و بیرون رفتند.
راجر به آرامی پرسید:به نظرتون ویولت تا حالا به سالن گریفندور رسیده؟
بغض گلوی چو را گرفت ولی با لحن محکمی گفت:نمیدونم راجر.
آنیتا پیشنهاد داد:بیاین بریم دم سالن گریفندور ببینیم که رفته یا نه.
آنها داخل راهرویی شدند که به حفره گریفندور ختم میشد.چو داشت به این بلایا که در طول مدت کمی...
_:آخ!
پایش به چیزی گرفت و به زمین افتاد.
فلور جلو دوید و او را بلند کرد:چی...؟
ناگهان با دیدن چیزی که چو روی آن افتاده بود رنگش پرید.چو هم به آن موجود نگاه کرد.حالا هر دو به بدن نیمه جان ویولت بودلر جوان خیره شده بودند...
**************************************************
به نظرم باحال میشه اگه بچه ها به این نتیجه برسند که ویولت چیزی رو فهمیده و حالا یه نفر به اون حمله کرده ولی نتونسته اون رو بکشه!هیجان تاپیک میره بالا!فقط لطفا یه کاری کنید که ویولت حالا حالاها به هوش نیاد یا مثلا اسم یه جا یا یه چیزی رو بگه و بعد دوباره بیهوش شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1385/12/3 19:06:13
فقط قدرت است که میماند و بس.
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اسفند 1385 22:31
نمایش جزئیات
آفلاین
_:ما مجبوریم که گروه ریونکلاو رو منهدم کنیم...
_:نه!
این صدای نعره راجر بود:شما نمیتونید این کا رو بکنید.ما جونمون به این گروه بسته اس!
باتیلدا هم با گریه نالید:چه طور میتونید...؟چه طور دلتون میاد...؟ما یک گروهیم.نه!امکان نداره!
پروفسور فیلت ویک که چشمانش اشک آلود شده بود پرسید:یعنی هیچ کاری نمیشه کرد آلبوس؟
دامبلدور مرموزانه لبخندی زد که از چشمان تیز بین چو دور نماند.
آنیتا اشکش را پاک کرد:ولی پدر!اونوقت بچه ها چی میشن؟اونا رو کجا میفرستین؟
دامبلدور به آرامی گفت:اونا رو بین گروه های دیگه پخش میکنیم.
چو با قدرت تمام درخواستی را ارائه داد:به ما فرصت بدید.
مک گونگال با لحن خشکی پرسید:برای چی باید این کار رو بکنیم دوشیزه چانگ؟ما...
دامبلدور اما با یک سرفه مودبانه حرف او را قطع کرد:صبر کن مینروا!شما برای چی این فرصت رو میخواید دوشیزه چانگ؟
ویولت در حالی که اشک هایی را که از سر خشم نه تاثر در چشمانش جمع شده بود را میزدود پوزخندی زد:برای شما چه فرقی میکنه؟این طور که معلومه گروه ریونکلاو به اندازه یه سطل آشغال هم براتون ارزش نداره!
بعد مکثی معنی دار کرد و اضافه کرد:قربان!
دامبلدور لبخندی زد:ما اینجا به احترام خیلی اهمیت میدیم دوشیزه بودلر!
ویولت به خشم موهایش را کناری زد:جدی؟پس چرا برای ما احترام قائل نشدید؟ما برای شما هیچ اهمیتی نداریم!
ویولت زیاده روی کرده بود.همه این را فهمیدند.
کلاوس با ضعف تذکر داد:ویولت...
دامبلدور با لحن سردی گفت:ساکت آقای بودلر.شما دوشیزه بودلر به عنوان اولین نفر میتونین به خوابگاهتون برگردید.وسایلتون رو جمع کنید و به تالار گریفندور برید.رمز اونجا رو از پروفسور مک گونگال بعدا بگیرید.
ویولت با غضب تمام به آن جمع پشت کرد و دوان دوان بیرون رفت.
دامبلدور با همان لحن مهربان قبلی به چو گفت:با درخواست شما موافقت میشه دوشیزه چانگ.اما...فقط و فقط 24 ساعت برای رو به راه کردن اوضاع تالارتون وقت دارید.فقط 24 ساعت!
چو قدرتمندانه به دیگران امر کرد:بیاید اون عوضی ای رو که تالار رو داره از هم میپاشونه پیدا کنیم.به خاطر کلاوس.فلور گابریل.ویولت و از همه مهمتر به خاطر دوستی هامون.تالار ریونکلاو باید پابرجا بمونه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اسفند 1385 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- م...من كجام؟
كلاوس سعي كرد ازجاش بلند شود اما چو او را گرفت و دوباره روي تخت خواباند.
راجر گفت:
- چه جوري بگم...
به فلور نگاه كرد تا از او كمك بگيرد. فلور هم فقط توانست بگويد:
- بعدا همه چيز رو مي گيم اما الان بهتره همه استراحت كنن.
و واقعا هم به استراحت احتياج داشتند. واقعه ي آن شب خيلي عجيب و ناگهاني بود. حالا مي دانستند كه اين اتفاق به لرد سياه مربوط مي شد.
اما ولدمورت از آن چند بچه چه مي خواست؟
چو كه شكمش را مي ماليد و اخم هايش در هم رفته بودند، به آرامي گفت:
- ريونكلا چي داره كه...
اما نتوانست حرفش را كامل كند. در همان لحظه باتيلدا و پشت سر او ريونكلايي ها وارد درمانگاه شدند. باتيلدا با ناراحتي گفت:
- مطمئنا الان همه ي كادر مدرسه اين جا ظاهر مي شن!
وينكي هم اضافه كرد:
- و معلوم نيست چي سر ما بياد!
حرف آن ها درست بود. چند ثانيه بعد صداي قدم هاي سريعي در راهرو شنيده شد و دامبلدور به همراه پروفسور فليت ويك و پروفسور مك گونگال به درمانگاه آمدند. چهره ي همه اشان گرفته و جدي بود. اول ويولت، آنيتا و كلاوس را از نظر گذراندند و بعد به بقيه ي ريونكلايي ها نگاهي انداختند.
مادام پامفري وضعيت جسماني سه مصدوم را به آن ها گزارش داد و اتاق را ترك كرد. دامبلدور دستي به پيشانيش كشيد و با صدايي كه به نظر عصباني مي رسيد، گفت:
- مي خوام همه چيز رو برام تعريف كنيد. همه چيز رو به طور دقيق.
ريونكلايي ها همه چيز را از اولين اتفاق عجيب تا حمله ي كلاوس و حرف هايش، براي دامبلدور تعريف كردند. هر لحظه منتظر اين بودند كه آن سه فريادي بر سرشان بكشند. چون بايد همه چيز را خيلي زودتر اطلاع مي داند. اما سه پروفسور چيزي نگفتند و فقط حالت چهره اشان تغيير مي كرد!
بعد از تمام شدن حرفشان، مك گونگال و فليت ويك نگاه هاي معناداري رد و بدل كردند و منتظر دامبلدور شدند.
- خب، با توجه به اين كه اون شخص تونسته به هاگوارتز و تالارتون نفوذ كنه... ما مجبوريم كه...
دامبلدور مكثي كرد و عينكش را با انگشتش عقب تر داد. بعد ادامه داد:
- ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هنوز در همين نزديكي شايد منتظر ماست
يك جاده ي جديد يا كه دروازه اي مخفي؛
و اگرچه
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اسفند 1385 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
راجر به کلاوس نگاه کرد که چشمانی مات داشت.حالا دیگر او تنها بود.آنیتا و چو ویولت بیهوش و باتیلدا و فلور و گابریل هم بیرون از سالن...
راجر که سعی می کرد کنترل خودش را حفظ کند با آرامشی ساختگی گفت:کلاوس تو...تو حالت خوب نیست!آروم باش!
اما کللاوس بر خلاف راجر فریاد زد:من حالم خیلی خوبه!!
ناگهان چهره ی راجر تغییر کرد و با وحشت گفت:کلاوس تو زیر طلسم فرمانی!
اما کلاوس به گفته ی او توجهی نکرد و نعره زد:کروشیو!
راجر طلسم او را منهدم(؟)کرد و فریاد زد:عوضی مگه می خوای منو به کشتن بدی!؟
کلاوس که گویی صدای او را نمی شنید گفت:حرف ارباب باید عملی بشه چند قتل...و دستش را برای روانه کردن طلسم مرگبار نشانه رفت...آواداکا...ا...ا...اما بی حرکت روی زمین افتاد!
راجر با تعجب سرش را بالا گرفت و فلور را دید که با وحشت چوبدستی اش را در دست گرفته صورتش از خشم قرمز شده بود.پشت سر او گابریل و باتیلدا با ترس و لرز ایستاده بودند.
زبان راجر از وحشت بند آمده بود اما سرانجام گفت:ف...فلور...تو جون منو نجات دادی!
فلور لبخندی زد و بغض آلود گفت:بله هم گروهی ها و دوستای من برام مهمن ولی تو و بقیه به من و خواهرم و بودلر ها تهمت می زنین!!
راجر و باتیلدا از شرمساری سرشان را پایین انداختند و چیزی نگفتند اما هر دو به این نتیجه رسیده بودند که دلاکورها و بودلرها باعث و بانی این بلایا نبودند.
چو از گوشه تالار ناله ای کرد گابریل با وحشت به سمت او دوید و گفت:چو...حالت خوبه؟؟
فلور گفت:باید ببریمشون بیمارستان از آنیتا خون می ره!
راجر به کلاوس اشاره کرد و گفت:اینو چی کارش کنیم؟
فلور گفت:می بندمش!و از نوک چوبدستیش طنابی بیرون آمد و پیچ و تاب خوران به دور کلاوس پیچید.فلور گفت:حالا بهتر شد!
***
نیمه شب
چو به کلاوس اشاره کرد و پرسید:چرا به هوش نمیاد؟
مادام پامفری چو را به سرعت درمان کرد ولی ویولت و آنیتا را با اصرار زیادی نگه داشت(ویولت تقلا می کرد تا از درمانگاه بیرون برود)
راجر گفت:نمی دونم باید صبر کنیم.
همان لحظه کلاوس به آرامی سرفه ای کرد و خس خس کنان پرسید:م...من کجام؟
...
==============
بچه ها به نظرتون یه کم مسخره نیست الان اعضای ریون چیزی به مسئولین مدرسه نگن؟با این همه اتفاقی که افتاده؟بهتر نیست یه جورایی تو داستان سعی کنیم به یکی چیزی بگیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احساس می کنم
درهر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین

باغ آیینه
احمد شاملو

only Raven