به سرعت به سمت راه پله هجوم برد و از آن بالا رفت ، در میانه ی راه به چند نفری برخورد ولی توانست از آنها بگذرد و
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
__________________________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
__________________________________________________________________
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
__________________________________________________________________
تام با وقار به چهره ی زابینی نگاه کرد و ارام گفت :به تو ربطی نداره.
زابینی پوزخندی زد و پاسخ داد :اوه تام،فکر نمی کنی که اسلاگهورن به جلسات خصوصی علاقه ای نداشته باشد؟
تام گفت :بلیز، مطمئن باش که من با تو فرق می کنم
بلیز با خنده گفت :اره تو ،فکر می کنم یک خورده زیبا تر باشی.
تام ادامه داد :و این دقیقا همونی است که باعث میشه اسلاگهورن بامن جلسه ی خصوصی بزاره...ازجلوی راهم برو کنار.
بلیز کمی عقب رفت و گفت : ...
__________________________________________________________________
- فکر می کنی خیلی خوشگلی ؟ فکر نکنم از این حرفا و حرکاتت به جایی برسی .
نگاهی به اطرافیانش کرد و پس از مکسی رو به تام ادامه داد :
- بعدا به هم می رسیم تام .
- آره ، بعدا به هم می رسیم . مراقب خودت باش زابینی .
نگاهی خشمگین نانه ای بینشان رد و بدل شد و سپس زابینی خود را از جلوی راه او کنار کشید .
تام هم به سرعت از کنارش رد شد و به سمت پروفسور اسلاگهورن شتافت !
__________________________________________________________________
ا...پرفسور اسلاگهورن میشه دقایقی وقتتون رو به من بدید؟
_اوه ،بله تام .راستی موهات امروز خیلی زیباتر شده ، از چه شامپویی استفاده کردی؟
تام لبخندی زد و گفت :می خواستم در مورد جان پیـ ...
_اوه پرفسور اونجا هستید؟
لیلی که شعف در چشمانش موج می زد حرف تام را قطع کرد و گفت :پرفسور می تونم شما رو به صرف شکلات داغ دعوت کنم؟
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت:اوه بله شکلات داغ توی این سرما واقعا لذت بخشه.
سپس دست لیلی را گرفت و گفت :تام متاسفم بعدا می بینمت.
تام بار دیگر عصبی و هاج واج به اسلاگهورن خیره شده بود.باز هم نتوانست در مورد جان پیچ ها سوالی بپرسد.با لحن ارامی گفت :اشکالی نداره!
سپس به گوشه ای رفت تا در وقت بهتری با اسلاگهورن صحبت کند.
در همین لحظه دختری که لباس قرمز به تن داشت و علامت گیریفندور روی بولیزش نقش بسته بود با لبخند نزدیک تام شد.
__________________________________________________________________
تام آهی از ته دل کشید و برای اولین بار به روی دختر لبخند زد .
دختری که به او نزدیک می شد کسی نبود جز اورا مینز (ora minz) . هر لحظه بیش از پیش به او نزدیک می شد و لبخندش ملیح تر می شد .
- سلام تام . خوبی ؟ می خواستم ببینم که میای با هم بریم یه چیزی بخوریم ؟
لحظه ای می خواست با او برود ، ولی از گریفندوری ها خوشش نمی آمد ، بنابر این نگاهی به این طرف و آن طرف کرد و گفت :
- ببخشید ، من غذا خوردم . سیرم . من باید برم اونطرف ...
__________________________________________________________________
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

جزئیات کاربر

به سرعت به سمت راه پله هجوم برد و از آن بالا رفت ، در میانه ی راه به چند نفری برخورد ولی توانست از آنها بگذرد و
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
__________________________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
__________________________________________________________________
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
__________________________________________________________________
تام با وقار به چهره ی زابینی نگاه کرد و ارام گفت :به تو ربطی نداره.
زابینی پوزخندی زد و پاسخ داد :اوه تام،فکر نمی کنی که اسلاگهورن به جلسات خصوصی علاقه ای نداشته باشد؟
تام گفت :بلیز، مطمئن باش که من با تو فرق می کنم
بلیز با خنده گفت :اره تو ،فکر می کنم یک خورده زیبا تر باشی.
تام ادامه داد :و این دقیقا همونی است که باعث میشه اسلاگهورن بامن جلسه ی خصوصی بزاره...ازجلوی راهم برو کنار.
بلیز کمی عقب رفت و گفت : ...
__________________________________________________________________
- فکر می کنی خیلی خوشگلی ؟ فکر نکنم از این حرفا و حرکاتت به جایی برسی .
نگاهی به اطرافیانش کرد و پس از مکسی رو به تام ادامه داد :
- بعدا به هم می رسیم تام .
- آره ، بعدا به هم می رسیم . مراقب خودت باش زابینی .
نگاهی خشمگین نانه ای بینشان رد و بدل شد و سپس زابینی خود را از جلوی راه او کنار کشید .
تام هم به سرعت از کنارش رد شد و به سمت پروفسور اسلاگهورن شتافت !
__________________________________________________________________
ا..پرفسور اسلاگهورن میتونم دقایقی وقتتون رو به من بدید؟
_اوه ،بله تام .راستی موهات امروز خیلی زیباتر شده از چه شامپویی استفاده کردی؟
تام لبخندی زد و گفت :می خواستم در مورد جانپی..
_اوه پرفسور اونجا هستید؟
لیلی که شعف در چشمانش موج می زد حرف تام را قطع کرد و گفت :پرفسور می تونم بشما رو به صرف شکلات داغ دعوت کنم؟
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت:اوه بله شکلات داغ توی این سرما واقعا لذت بخشه
سپس دست لیلی را گرفت و گفت :تام متاسفم بعدا می بینمت.
تام بار دیگر عصبی و هاج واج به اسلاگهورن خیره شده بود.باز هم نتوانست در مورد جان پیچ ها سوالی بپرسد.با لحن ارامی گفت :اشکالی نداره.
سپس به گوشه ای رفت تا در وقت بهتری با اسلاگهورن صحبت کند.
در همین لحظه دختری که لباس قرمز برتن داشت و علامت گیریفندور روی بلیزش نقش بسته بود با لبخند نزدیک تام شد
.................................
بارتی: کلاس خصوصی نبود عزیز.صحبت خصوصی بود چون تام از جمع خوشش نمی اومد.
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
__________________________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
__________________________________________________________________
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
__________________________________________________________________
تام با وقار به چهره ی زابینی نگاه کرد و ارام گفت :به تو ربطی نداره.
زابینی پوزخندی زد و پاسخ داد :اوه تام،فکر نمی کنی که اسلاگهورن به جلسات خصوصی علاقه ای نداشته باشد؟
تام گفت :بلیز، مطمئن باش که من با تو فرق می کنم
بلیز با خنده گفت :اره تو ،فکر می کنم یک خورده زیبا تر باشی.
تام ادامه داد :و این دقیقا همونی است که باعث میشه اسلاگهورن بامن جلسه ی خصوصی بزاره...ازجلوی راهم برو کنار.
بلیز کمی عقب رفت و گفت : ...
__________________________________________________________________
- فکر می کنی خیلی خوشگلی ؟ فکر نکنم از این حرفا و حرکاتت به جایی برسی .
نگاهی به اطرافیانش کرد و پس از مکسی رو به تام ادامه داد :
- بعدا به هم می رسیم تام .
- آره ، بعدا به هم می رسیم . مراقب خودت باش زابینی .
نگاهی خشمگین نانه ای بینشان رد و بدل شد و سپس زابینی خود را از جلوی راه او کنار کشید .
تام هم به سرعت از کنارش رد شد و به سمت پروفسور اسلاگهورن شتافت !
__________________________________________________________________
ا..پرفسور اسلاگهورن میتونم دقایقی وقتتون رو به من بدید؟
_اوه ،بله تام .راستی موهات امروز خیلی زیباتر شده از چه شامپویی استفاده کردی؟
تام لبخندی زد و گفت :می خواستم در مورد جانپی..
_اوه پرفسور اونجا هستید؟
لیلی که شعف در چشمانش موج می زد حرف تام را قطع کرد و گفت :پرفسور می تونم بشما رو به صرف شکلات داغ دعوت کنم؟
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت:اوه بله شکلات داغ توی این سرما واقعا لذت بخشه
سپس دست لیلی را گرفت و گفت :تام متاسفم بعدا می بینمت.
تام بار دیگر عصبی و هاج واج به اسلاگهورن خیره شده بود.باز هم نتوانست در مورد جان پیچ ها سوالی بپرسد.با لحن ارامی گفت :اشکالی نداره.
سپس به گوشه ای رفت تا در وقت بهتری با اسلاگهورن صحبت کند.
در همین لحظه دختری که لباس قرمز برتن داشت و علامت گیریفندور روی بلیزش نقش بسته بود با لبخند نزدیک تام شد
.................................
بارتی: کلاس خصوصی نبود عزیز.صحبت خصوصی بود چون تام از جمع خوشش نمی اومد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

به سرعت به سمت راه پله هجوم برد و از آن بالا رفت ، در میانه ی راه به چند نفری برخورد ولی توانست از آنها بگذرد و
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
__________________________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
__________________________________________________________________
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
__________________________________________________________________
تام با وقار به چهره ی زابینی نگاه کرد و ارام گفت :به تو ربطی نداره.
زابینی پوزخندی زد و پاسخ داد :اوه تام،فکر نمی کنی که اسلاگهورن به جلسات خصوصی علاقه ای نداشته باشد؟
تام گفت :بلیز، مطمئن باش که من با تو فرق می کنم
بلیز با خنده گفت :اره تو ،فکر می کنم یک خورده زیبا تر باشی.
تام ادامه داد :و این دقیقا همونی است که باعث میشه اسلاگهورن بامن جلسه ی خصوصی بزاره...ازجلوی راهم برو کنار.
بلیز کمی عقب رفت و گفت : ...
__________________________________________________________________
- فکر می کنی خیلی خوشگلی ؟ فکر نکنم از این حرفا و حرکاتت به جایی برسی .
نگاهی به اطرافیانش کرد و پس از مکسی رو به تام ادامه داد :
- بعدا به هم می رسیم تام .
- آره ، بعدا به هم می رسیم . مراقب خودت باش زابینی .
نگاهی خشمگین نانه ای بینشان رد و بدل شد و سپس زابینی خود را از جلوی راه او کنار کشید .
تام هم به سرعت از کنارش رد شد و به سمت پروفسور اسلاگهورن شتافت !
__________________________________________________________________
*بلاتریکس عزیز ، سوژه ی جالب تری می تونستی وارد داستان کنی . کلاس های خصوصی واسه دامبلدور با هری بود ...*
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
__________________________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
__________________________________________________________________
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
__________________________________________________________________
تام با وقار به چهره ی زابینی نگاه کرد و ارام گفت :به تو ربطی نداره.
زابینی پوزخندی زد و پاسخ داد :اوه تام،فکر نمی کنی که اسلاگهورن به جلسات خصوصی علاقه ای نداشته باشد؟
تام گفت :بلیز، مطمئن باش که من با تو فرق می کنم
بلیز با خنده گفت :اره تو ،فکر می کنم یک خورده زیبا تر باشی.
تام ادامه داد :و این دقیقا همونی است که باعث میشه اسلاگهورن بامن جلسه ی خصوصی بزاره...ازجلوی راهم برو کنار.
بلیز کمی عقب رفت و گفت : ...
__________________________________________________________________
- فکر می کنی خیلی خوشگلی ؟ فکر نکنم از این حرفا و حرکاتت به جایی برسی .
نگاهی به اطرافیانش کرد و پس از مکسی رو به تام ادامه داد :
- بعدا به هم می رسیم تام .
- آره ، بعدا به هم می رسیم . مراقب خودت باش زابینی .
نگاهی خشمگین نانه ای بینشان رد و بدل شد و سپس زابینی خود را از جلوی راه او کنار کشید .
تام هم به سرعت از کنارش رد شد و به سمت پروفسور اسلاگهورن شتافت !
__________________________________________________________________
*بلاتریکس عزیز ، سوژه ی جالب تری می تونستی وارد داستان کنی . کلاس های خصوصی واسه دامبلدور با هری بود ...*
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر


به سرعت به سمت راه پله هجوم برد و از آن بالا رفت ، در میانه ی راه به چند نفری برخورد ولی توانست از آنها بگذرد و
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
__________________________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
__________________________________________________________________
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
__________________________________________________________________
پاترشیا وین! دخترک همیشه می خواست نظر تام را به خودش جلب کند...
- استیک خوبیه...!
- آره... اتفاقا من هم همین نظر رو داشتم!
پاترشیا با گفتن این حرف، خنده ی احمقانه ای سر داد و خواست که موضوعی دیگر را مطرح کند ، که تام با سرعت از او دور شد. زابینی با چند نفر از اطرافیانش صحبت می کرد، باز هم همان ماجرای های مسخره...
- هی تام... کجا میری؟
تام روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که باوقار قدم بر می داشت به طرف زابینی رفت. غرور چیزی بود که به وضوح در چهره ی زابینی دیده می شد.
.......................................................................
تام با وقار به چهره ی زابینی نگاه کرد و ارام گفت :به تو ربطی نداره.
زابینی پوزخندی زد و پاسخ داد :اوه تام،فکر نمی کنی که اسلاگهورن به جلسات خصوصی علاقه ای نداشته باشد؟
تام گفت :بلیز، مطمئن باش که من با تو فرق می کنم
بلیز با خنده گفت :اره تو ،فکر می کنم یک خورده زیبا تر باشی.
تام ادامه داد :و این دقیقا همونی است که باعث میشه اسلاگهورن بامن جلسه ی خصوصی بزاره...ازجلوی راهم برو کنار.
بلیز کمی عقب رفت و گفت :...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/2/20 17:01:24
جزئیات کاربر

به سرعت به سمت راه پله هجوم برد و از آن بالا رفت ، در میانه ی راه به چند نفری برخورد ولی توانست از آنها بگذرد و
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
__________________________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
__________________________________________________________________
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
__________________________________________________________________
پاترشیا وین! دخترک همیشه می خواست نظر تام را به خودش جلب کند...
- استیک خوبیه...!
- آره... اتفاقا من هم همین نظر رو داشتم!
پاترشیا با گفتن این حرف، خنده ی احمقانه ای سر داد و خواست که موضوعی دیگر را مطرح کند ، که تام با سرعت از او دور شد. زابینی با چند نفر از اطرافیانش صحبت می کرد، باز هم همان ماجرای های مسخره...
- هی تام... کجا میری؟
تام روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که باوقار قدم بر می داشت به طرف زابینی رفت. غرور چیزی بود که به وضوح در چهره ی زابینی دیده می شد.
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
__________________________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
__________________________________________________________________
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
__________________________________________________________________
پاترشیا وین! دخترک همیشه می خواست نظر تام را به خودش جلب کند...
- استیک خوبیه...!
- آره... اتفاقا من هم همین نظر رو داشتم!
پاترشیا با گفتن این حرف، خنده ی احمقانه ای سر داد و خواست که موضوعی دیگر را مطرح کند ، که تام با سرعت از او دور شد. زابینی با چند نفر از اطرافیانش صحبت می کرد، باز هم همان ماجرای های مسخره...
- هی تام... کجا میری؟
تام روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که باوقار قدم بر می داشت به طرف زابینی رفت. غرور چیزی بود که به وضوح در چهره ی زابینی دیده می شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

به سرعت به سمت راه پله هجوم برد و از آن بالا رفت ، در میانه ی راه به چند نفری برخورد ولی توانست از آنها بگذرد و
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
__________________________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
__________________________________________________________________
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
__________________________________________________________________
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
__________________________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
__________________________________________________________________
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
__________________________________________________________________
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/2/18 20:54:11
جزئیات کاربر

درود سالازار بر شما باد!
هومم... خوب بود... با توجه به طولانی شدن مطلب و احتمال پایین آمدن سرعت لود برای اعضا، و همچنین به اتمام رسیدن مرحله ی اول خط داستانی، این فصل هم پایان یافت!
بنابراین ، دوستان گرامی، فعالیت خودشون رو در قالب فصل دوم داستان ادامه می دهند!
تا به اینجا ، بارتی کراوچ با پنج ادامه ، فعالترین نویسنده در قدح اندیشه بوده ولی تا زمان اتمام داستان، فرصت دارید که از او پیشی بگیرید!!!
پس:
به سرعت به سمت راه پله هجوم برد و از آن بالا رفت ، در میانه ی راه به چند نفری برخورد ولی توانست از آنها بگذرد و
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
_______________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
ادامه بدید...(( در سه خط))
هومم... خوب بود... با توجه به طولانی شدن مطلب و احتمال پایین آمدن سرعت لود برای اعضا، و همچنین به اتمام رسیدن مرحله ی اول خط داستانی، این فصل هم پایان یافت!
بنابراین ، دوستان گرامی، فعالیت خودشون رو در قالب فصل دوم داستان ادامه می دهند!
تا به اینجا ، بارتی کراوچ با پنج ادامه ، فعالترین نویسنده در قدح اندیشه بوده ولی تا زمان اتمام داستان، فرصت دارید که از او پیشی بگیرید!!!
پس:
به سرعت به سمت راه پله هجوم برد و از آن بالا رفت ، در میانه ی راه به چند نفری برخورد ولی توانست از آنها بگذرد و
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
_______________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
ادامه بدید...(( در سه خط))
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/2/18 19:54:03
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/2/18 20:00:22
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/2/18 20:00:22
جزئیات کاربر

- آهای پسر! کجا میری؟!
تام ریدل جوان با دلخوری آمیخته با عصبانیت روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که سعی می کرد خود را بی اطلاع نشان دهد رو به کتابدار پیر گفت: هیچی... خانم! قصد خاصی نداشتم ، گفتم شاید بتونم یه نگاه به یه کتابه خاص بندازم.
- اوه تام تویی...البته اگه دست خودم بود ، شاید، اما می دونی که مدیر از جور چیزا خوشش نمیاد.
-بله... بله... این رو خوب میدونم ... به هر حال...
تام این را گفت و راه خروج را در پیش گرفت، به طور حتم می توانست یک اجازه نامه ی درسی، از یک استاد و یا حتی شخص مدیر، بگیرد...
__________________________________________________________________
تام همینطور که در راهرو پیش میرفت بر طبق عادت سعی میکرد تعداد گند زاده هایی رو که از کنارش رد میشدند بشمرد. دو ... چهار .. هشت .. ده ... غیر ممکن بود. خیلی زود حسابش از دستش در رفت. معلوم نبود این همه خون لجنی تو هاگوارتز چی کار میکنن!؟ پیف پیف ... چه بوی بدی هم میدن!
- اوه تام من کجا میری؟ نه من حتما باید از راز معجون سازی تو سر در بیارم. اون معجون دندون دراز کن قورباغه های نروژیت معرکه بود پسر!
تام برگشت. خودش بود .. یک استاد ... اسلاگهورن در حالی که با شکم گندش سعی میکرد راه خود را باز کند با لبخند مسخره همیشگیش مثل یک وزغ عظیم الجثه به تام نزدیک میشد.
- اوه سلام پروفسور اسلاگهورن.
__________________________________________________________________
- سلام تام , پسر چجوری اون معجونو درست کردی ؟
- خب ...
نگاهی ملتسمانه به اسلاگهورن کرد و بدون درنگی ادامه داد :
- پروفسور دنبالتون می گشتم . می خواستم چیزی ازتون بگیرم .
- چه چیزی ؟ چی می خوای ؟ هر چی می خوای بگو پسرم !
تام نگاهی به اطراف انداخت و پس از اینکه چشمش دوباره به در کتابخانه افتاد گفت :
- راستش می خواستم یه برگه ای , دست نوشته ای چیزی بدین که اگه بشه برم کتابخونه و نگاهی به چند تا کتاب بکنم .
__________________________________________________________________
اسلاگهورن خمی به ابرویش داد و با نگاهی که اندکی شک در آن دیده میشد گفت:اوه... مسلما... چراکه نه، برای یه دانش آموز ممتاز هر کاری که بتونم می کنم. حالا چه کتابی هست؟
تغییر حالت اسلاگهورن، تام را به هیچ وجه متعجب نساخت. اسلاگهورن ، مانند سایرین احمق نبود.ازجهاتی باهوش هم بود. بنابراین تام با حضور ذهن قبلی گفت:
" معجون سازی کهن"، می دونید که... کتاب چندان خوش نامی نیست.
حالت چهره ی پیرمرد اندکی تغییر کرد ، اگرچه رگه هایی از شک در چهره اش دیده می شد ولی مطمئنا تا اندازه ی قابل توجهی از کنج کاوی اش کاسته شده بود.
__________________________________________________________________
تام نگاهی به اسلاگهورن کرد و گفت :
- خب ... برگه ؟ پروفسور دست نوشته نمی دین ؟
اسلاگهورن لحظه ای در فکر فرو رفت و با به زبان آمدن این جمله از دهان تام پس از کمی درنگ گفت :
- دست نوشته ؟ آها ...
برگه ای کیفش در آورد و شروع به نوشتن کرد ... در همین حین ادامه داد :
- حالا می فهمم این معجونا رو از کجا یاد می گیری و چجوری درست می کنی .
تام سرش را با کمی تأمل به نشانه ی تأیید تکان داد و ...
__________________________________________________________________
چند لحظه بعد برگه در دست تام بود و تام با تشکری کوتاه به سوی کتابخانه حرکت کرد . به سراغ کتابدار رفت و دست نوشته را به او داد .
- بفرمایید ،این هم نامه از آقای اسلاگهورن ، اجازه ی ورود دادن
مسئول کتابخانه که چپ چپ به او نگاه می کرد پس از اندکی بررسی دست نوشته گفت :
- می تونی بری امّا زیاد طول نکشه ...
تام هم به نشانه ی تایید سرش را تکان داد و به سوی هدفش راهی شد .
__________________________________________________________________
به سرعت به سمت دری رفت که بوسیله ی آن به کتب ممنوعه می توانست راه یابد .
وارد اتاق شد و به فهرستی از کتب که روی دیوار مجاورش قرار داشت هجوم برد و به بررسی آن پرداخت .
در سومین ردیف چشمش به کتابی افتاد و گفت :
- خودشه , "چگونه یک هورکراکس بسازیم , نابودی روح" ...
صدای گام هایی را از پشت سرش شنید و به سرعت به سمت آن برگشت .
__________________________________________________________________
دامبلدور آن جا بود ، قبل از رسیدن دامبلدور به سرعت خود را به قفسه ی معجون های پیشرفته رساند .
- اوه ... سلام ریدل ، کتابدار درباره ات گفت . اینجا چی کار می کنی ؟
دروغی که به اسلاگهورن گفته بود را تکرار کرد :
- دنبال یک کتاب معجون سازیم ... " معجون سازی کهن " ...
اما دامبلدور باهوش تر از آن بود که گفته اش را باور کند پس ادامه داد :
- برای چی چنین کتاب پیشرفته ای را می خواهی ؟
- دنبال چند تا معجون می گردم ... می خوام یک ترکیب جالب بسازم .
درخششی در چشمان دامبلدور دیده شد .
__________________________________________________________________
قدمی به جلو نهاد و به کتاب های معجون سازی نگاهی انداخت . یک لحظه در قفسه ی کناری متوجه شد که یکی از کتاب ها تقریبا از جایش بیرون امده . به طرفش حرکت کرد و آن را از قفسه بیرون کشید .
- " چگونه یک هورکراکس بسازیم ... " این اراجیف دیگه چیست ! آخه وجود این کتاب ها چه سودی دارد ؟ نظر تو چیه تام ؟
به دنبال جوابی برای سوال دامبلدور می گشت که ناگهان کتابدار با عجله به طرف دامبلدور رفت و گفت :
- " آقای دامبلدور ، از وزارت خبری آوردن ، مثل اینکه جنجالی بر پا شده " و نامه را به دستش داد .
__________________________________________________________________
لحظه ای ترس تمام وجودش را فرا گرفت ، ولی به محض آنکه دامبلدور نامه را خواند و از آنجا دور شد دوباره به سمت کتابی که لحظه ای پیش دامبلدور به خواندنش مشغول شده بود و حال روی میزی افتاده بود شتافت .
کتاب را از روی میز به آرامی برداشت ، یکسری از صفحاتش خراب شده بود و آسیب دیده بود ولی خیلی ها سالم بوندند .
نگاهی به جلدش انداخت و آرام گفت :
- "چگونه یک هورکراکس بسازیم , نابودی روح" . عالیه .
کتاب را زیر شنلش گذاشت و به سمت در ورودی حرکت کرد .
__________________________________________________________________
قبل از اینکه به در برسد بازگشت و نگاهی به کتابخانه کرد ، "کتاب معجون سازی کهن" کمی بیرون آمده بود ، به سرعت به سمتش دوید و آن را کاملا در سر جایش فرو کرد .
دستی به کتاب زیر شنلش کشید تا از بودنش مطمئن شود .
دوباره به سمت در حرکت کرد ولی قبل از اینکه دستش روی دستگیره بچرخد در باز شد و شخصی وارد شد .
- سلام تام . بیا که پروفسور اسلاگهورن کارت داره .
- امـــــم ، چی ؟ پروفسور اسلاگهورن ؟ باشه زود میام . تو برو من میام .
__________________________________________________________________
به کلی یادش رفته بود ، مهمانی اسلاگ . به سرعت از کتابخانه خارج شد و به سمت دخمه هایی که در پایین ترین طبقات قلعه بود شتافت .
رمز ورود را گفت و پس از گذر از اتاق ها و دالان هایی که نشان های مار روی آنها حک شده بود به ورودی تالار رسید .
کمی پیاده روی لازم بود تا به سالن اصلی تالار با آن مبل های سبز و نقره و جمجمه ها برسد و پس از آن از راه پله ای که به طبقه ای بالاتر می رفت به خوابگاهش می رسید و کتاب را جا سازی می کرد .
__________________________________________________________________
به سرعت به سمت راه پله هجوم برد و از آن بالا رفت ، در میانه ی راه به چند نفری برخورد ولی توانست از آنها بگذرد و
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود ...
__________________________________________________________________
تام ریدل جوان با دلخوری آمیخته با عصبانیت روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که سعی می کرد خود را بی اطلاع نشان دهد رو به کتابدار پیر گفت: هیچی... خانم! قصد خاصی نداشتم ، گفتم شاید بتونم یه نگاه به یه کتابه خاص بندازم.
- اوه تام تویی...البته اگه دست خودم بود ، شاید، اما می دونی که مدیر از جور چیزا خوشش نمیاد.
-بله... بله... این رو خوب میدونم ... به هر حال...
تام این را گفت و راه خروج را در پیش گرفت، به طور حتم می توانست یک اجازه نامه ی درسی، از یک استاد و یا حتی شخص مدیر، بگیرد...
__________________________________________________________________
تام همینطور که در راهرو پیش میرفت بر طبق عادت سعی میکرد تعداد گند زاده هایی رو که از کنارش رد میشدند بشمرد. دو ... چهار .. هشت .. ده ... غیر ممکن بود. خیلی زود حسابش از دستش در رفت. معلوم نبود این همه خون لجنی تو هاگوارتز چی کار میکنن!؟ پیف پیف ... چه بوی بدی هم میدن!
- اوه تام من کجا میری؟ نه من حتما باید از راز معجون سازی تو سر در بیارم. اون معجون دندون دراز کن قورباغه های نروژیت معرکه بود پسر!
تام برگشت. خودش بود .. یک استاد ... اسلاگهورن در حالی که با شکم گندش سعی میکرد راه خود را باز کند با لبخند مسخره همیشگیش مثل یک وزغ عظیم الجثه به تام نزدیک میشد.
- اوه سلام پروفسور اسلاگهورن.
__________________________________________________________________
- سلام تام , پسر چجوری اون معجونو درست کردی ؟
- خب ...
نگاهی ملتسمانه به اسلاگهورن کرد و بدون درنگی ادامه داد :
- پروفسور دنبالتون می گشتم . می خواستم چیزی ازتون بگیرم .
- چه چیزی ؟ چی می خوای ؟ هر چی می خوای بگو پسرم !
تام نگاهی به اطراف انداخت و پس از اینکه چشمش دوباره به در کتابخانه افتاد گفت :
- راستش می خواستم یه برگه ای , دست نوشته ای چیزی بدین که اگه بشه برم کتابخونه و نگاهی به چند تا کتاب بکنم .
__________________________________________________________________
اسلاگهورن خمی به ابرویش داد و با نگاهی که اندکی شک در آن دیده میشد گفت:اوه... مسلما... چراکه نه، برای یه دانش آموز ممتاز هر کاری که بتونم می کنم. حالا چه کتابی هست؟
تغییر حالت اسلاگهورن، تام را به هیچ وجه متعجب نساخت. اسلاگهورن ، مانند سایرین احمق نبود.ازجهاتی باهوش هم بود. بنابراین تام با حضور ذهن قبلی گفت:
" معجون سازی کهن"، می دونید که... کتاب چندان خوش نامی نیست.
حالت چهره ی پیرمرد اندکی تغییر کرد ، اگرچه رگه هایی از شک در چهره اش دیده می شد ولی مطمئنا تا اندازه ی قابل توجهی از کنج کاوی اش کاسته شده بود.
__________________________________________________________________
تام نگاهی به اسلاگهورن کرد و گفت :
- خب ... برگه ؟ پروفسور دست نوشته نمی دین ؟
اسلاگهورن لحظه ای در فکر فرو رفت و با به زبان آمدن این جمله از دهان تام پس از کمی درنگ گفت :
- دست نوشته ؟ آها ...
برگه ای کیفش در آورد و شروع به نوشتن کرد ... در همین حین ادامه داد :
- حالا می فهمم این معجونا رو از کجا یاد می گیری و چجوری درست می کنی .
تام سرش را با کمی تأمل به نشانه ی تأیید تکان داد و ...
__________________________________________________________________
چند لحظه بعد برگه در دست تام بود و تام با تشکری کوتاه به سوی کتابخانه حرکت کرد . به سراغ کتابدار رفت و دست نوشته را به او داد .
- بفرمایید ،این هم نامه از آقای اسلاگهورن ، اجازه ی ورود دادن
مسئول کتابخانه که چپ چپ به او نگاه می کرد پس از اندکی بررسی دست نوشته گفت :
- می تونی بری امّا زیاد طول نکشه ...
تام هم به نشانه ی تایید سرش را تکان داد و به سوی هدفش راهی شد .
__________________________________________________________________
به سرعت به سمت دری رفت که بوسیله ی آن به کتب ممنوعه می توانست راه یابد .
وارد اتاق شد و به فهرستی از کتب که روی دیوار مجاورش قرار داشت هجوم برد و به بررسی آن پرداخت .
در سومین ردیف چشمش به کتابی افتاد و گفت :
- خودشه , "چگونه یک هورکراکس بسازیم , نابودی روح" ...
صدای گام هایی را از پشت سرش شنید و به سرعت به سمت آن برگشت .
__________________________________________________________________
دامبلدور آن جا بود ، قبل از رسیدن دامبلدور به سرعت خود را به قفسه ی معجون های پیشرفته رساند .
- اوه ... سلام ریدل ، کتابدار درباره ات گفت . اینجا چی کار می کنی ؟
دروغی که به اسلاگهورن گفته بود را تکرار کرد :
- دنبال یک کتاب معجون سازیم ... " معجون سازی کهن " ...
اما دامبلدور باهوش تر از آن بود که گفته اش را باور کند پس ادامه داد :
- برای چی چنین کتاب پیشرفته ای را می خواهی ؟
- دنبال چند تا معجون می گردم ... می خوام یک ترکیب جالب بسازم .
درخششی در چشمان دامبلدور دیده شد .
__________________________________________________________________
قدمی به جلو نهاد و به کتاب های معجون سازی نگاهی انداخت . یک لحظه در قفسه ی کناری متوجه شد که یکی از کتاب ها تقریبا از جایش بیرون امده . به طرفش حرکت کرد و آن را از قفسه بیرون کشید .
- " چگونه یک هورکراکس بسازیم ... " این اراجیف دیگه چیست ! آخه وجود این کتاب ها چه سودی دارد ؟ نظر تو چیه تام ؟
به دنبال جوابی برای سوال دامبلدور می گشت که ناگهان کتابدار با عجله به طرف دامبلدور رفت و گفت :
- " آقای دامبلدور ، از وزارت خبری آوردن ، مثل اینکه جنجالی بر پا شده " و نامه را به دستش داد .
__________________________________________________________________
لحظه ای ترس تمام وجودش را فرا گرفت ، ولی به محض آنکه دامبلدور نامه را خواند و از آنجا دور شد دوباره به سمت کتابی که لحظه ای پیش دامبلدور به خواندنش مشغول شده بود و حال روی میزی افتاده بود شتافت .
کتاب را از روی میز به آرامی برداشت ، یکسری از صفحاتش خراب شده بود و آسیب دیده بود ولی خیلی ها سالم بوندند .
نگاهی به جلدش انداخت و آرام گفت :
- "چگونه یک هورکراکس بسازیم , نابودی روح" . عالیه .
کتاب را زیر شنلش گذاشت و به سمت در ورودی حرکت کرد .
__________________________________________________________________
قبل از اینکه به در برسد بازگشت و نگاهی به کتابخانه کرد ، "کتاب معجون سازی کهن" کمی بیرون آمده بود ، به سرعت به سمتش دوید و آن را کاملا در سر جایش فرو کرد .
دستی به کتاب زیر شنلش کشید تا از بودنش مطمئن شود .
دوباره به سمت در حرکت کرد ولی قبل از اینکه دستش روی دستگیره بچرخد در باز شد و شخصی وارد شد .
- سلام تام . بیا که پروفسور اسلاگهورن کارت داره .
- امـــــم ، چی ؟ پروفسور اسلاگهورن ؟ باشه زود میام . تو برو من میام .
__________________________________________________________________
به کلی یادش رفته بود ، مهمانی اسلاگ . به سرعت از کتابخانه خارج شد و به سمت دخمه هایی که در پایین ترین طبقات قلعه بود شتافت .
رمز ورود را گفت و پس از گذر از اتاق ها و دالان هایی که نشان های مار روی آنها حک شده بود به ورودی تالار رسید .
کمی پیاده روی لازم بود تا به سالن اصلی تالار با آن مبل های سبز و نقره و جمجمه ها برسد و پس از آن از راه پله ای که به طبقه ای بالاتر می رفت به خوابگاهش می رسید و کتاب را جا سازی می کرد .
__________________________________________________________________
به سرعت به سمت راه پله هجوم برد و از آن بالا رفت ، در میانه ی راه به چند نفری برخورد ولی توانست از آنها بگذرد و
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود ...
__________________________________________________________________
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

- آهای پسر! کجا میری؟!
تام ریدل جوان با دلخوری آمیخته با عصبانیت روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که سعی می کرد خود را بی اطلاع نشان دهد رو به کتابدار پیر گفت: هیچی... خانم! قصد خاصی نداشتم ، گفتم شاید بتونم یه نگاه به یه کتابه خاص بندازم.
- اوه تام تویی...البته اگه دست خودم بود ، شاید، اما می دونی که مدیر از جور چیزا خوشش نمیاد.
-بله... بله... این رو خوب میدونم ... به هر حال...
تام این را گفت و راه خروج را در پیش گرفت، به طور حتم می توانست یک اجازه نامه ی درسی، از یک استاد و یا حتی شخص مدیر، بگیرد...
__________________________________________________________________
تام همینطور که در راهرو پیش میرفت بر طبق عادت سعی میکرد تعداد گند زاده هایی رو که از کنارش رد میشدند بشمرد. دو ... چهار .. هشت .. ده ... غیر ممکن بود. خیلی زود حسابش از دستش در رفت. معلوم نبود این همه خون لجنی تو هاگوارتز چی کار میکنن!؟ پیف پیف ... چه بوی بدی هم میدن!
- اوه تام من کجا میری؟ نه من حتما باید از راز معجون سازی تو سر در بیارم. اون معجون دندون دراز کن قورباغه های نروژیت معرکه بود پسر!
تام برگشت. خودش بود .. یک استاد ... اسلاگهورن در حالی که با شکم گندش سعی میکرد راه خود را باز کند با لبخند مسخره همیشگیش مثل یک وزغ عظیم الجثه به تام نزدیک میشد.
- اوه سلام پروفسور اسلاگهورن.
__________________________________________________________________
- سلام تام , پسر چجوری اون معجونو درست کردی ؟
- خب ...
نگاهی ملتسمانه به اسلاگهورن کرد و بدون درنگی ادامه داد :
- پروفسور دنبالتون می گشتم . می خواستم چیزی ازتون بگیرم .
- چه چیزی ؟ چی می خوای ؟ هر چی می خوای بگو پسرم !
تام نگاهی به اطراف انداخت و پس از اینکه چشمش دوباره به در کتابخانه افتاد گفت :
- راستش می خواستم یه برگه ای , دست نوشته ای چیزی بدین که اگه بشه برم کتابخونه و نگاهی به چند تا کتاب بکنم .
__________________________________________________________________
اسلاگهورن خمی به ابرویش داد و با نگاهی که اندکی شک در آن دیده میشد گفت:اوه... مسلما... چراکه نه، برای یه دانش آموز ممتاز هر کاری که بتونم می کنم. حالا چه کتابی هست؟
تغییر حالت اسلاگهورن، تام را به هیچ وجه متعجب نساخت. اسلاگهورن ، مانند سایرین احمق نبود.ازجهاتی باهوش هم بود. بنابراین تام با حضور ذهن قبلی گفت:
" معجون سازی کهن"، می دونید که... کتاب چندان خوش نامی نیست.
حالت چهره ی پیرمرد اندکی تغییر کرد ، اگرچه رگه هایی از شک در چهره اش دیده می شد ولی مطمئنا تا اندازه ی قابل توجهی از کنج کاوی اش کاسته شده بود.
__________________________________________________________________
تام نگاهی به اسلاگهورن کرد و گفت :
- خب ... برگه ؟ پروفسور دست نوشته نمی دین ؟
اسلاگهورن لحظه ای در فکر فرو رفت و با به زبان آمدن این جمله از دهان تام پس از کمی درنگ گفت :
- دست نوشته ؟ آها ...
برگه ای کیفش در آورد و شروع به نوشتن کرد ... در همین حین ادامه داد :
- حالا می فهمم این معجونا رو از کجا یاد می گیری و چجوری درست می کنی .
تام سرش را با کمی تأمل به نشانه ی تأیید تکان داد و ...
__________________________________________________________________
چند لحظه بعد برگه در دست تام بود و تام با تشکری کوتاه به سوی کتابخانه حرکت کرد . به سراغ کتابدار رفت و دست نوشته را به او داد .
- بفرمایید ،این هم نامه از آقای اسلاگهورن ، اجازه ی ورود دادن
مسئول کتابخانه که چپ چپ به او نگاه می کرد پس از اندکی بررسی دست نوشته گفت :
- می تونی بری امّا زیاد طول نکشه ...
تام هم به نشانه ی تایید سرش را تکان داد و به سوی هدفش راهی شد .
__________________________________________________________________
به سرعت به سمت دری رفت که بوسیله ی آن به کتب ممنوعه می توانست راه یابد .
وارد اتاق شد و به فهرستی از کتب که روی دیوار مجاورش قرار داشت هجوم برد و به بررسی آن پرداخت .
در سومین ردیف چشمش به کتابی افتاد و گفت :
- خودشه , "چگونه یک هورکراکس بسازیم , نابودی روح" ...
صدای گام هایی را از پشت سرش شنید و به سرعت به سمت آن برگشت .
__________________________________________________________________
دامبلدور آن جا بود ، قبل از رسیدن دامبلدور به سرعت خود را به قفسه ی معجون های پیشرفته رساند .
- اوه ... سلام ریدل ، کتابدار درباره ات گفت . اینجا چی کار می کنی ؟
دروغی که به اسلاگهورن گفته بود را تکرار کرد :
- دنبال یک کتاب معجون سازیم ... " معجون سازی کهن " ...
اما دامبلدور باهوش تر از آن بود که گفته اش را باور کند پس ادامه داد :
- برای چی چنین کتاب پیشرفته ای را می خواهی ؟
- دنبال چند تا معجون می گردم ... می خوام یک ترکیب جالب بسازم .
درخششی در چشمان دامبلدور دیده شد .
__________________________________________________________________
قدمی به جلو نهاد و به کتاب های معجون سازی نگاهی انداخت . یک لحظه در قفسه ی کناری متوجه شد که یکی از کتاب ها تقریبا از جایش بیرون امده . به طرفش حرکت کرد و آن را از قفسه بیرون کشید .
- " چگونه یک هورکراکس بسازیم ... " این اراجیف دیگه چیست ! آخه وجود این کتاب ها چه سودی دارد ؟ نظر تو چیه تام ؟
به دنبال جوابی برای سوال دامبلدور می گشت که ناگهان کتابدار با عجله به طرف دامبلدور رفت و گفت :
- " آقای دامبلدور ، از وزارت خبری آوردن ، مثل اینکه جنجالی بر پا شده " و نامه را به دستش داد .
__________________________________________________________________
لحظه ای ترس تمام وجودش را فرا گرفت ، ولی به محض آنکه دامبلدور نامه را خواند و از آنجا دور شد دوباره به سمت کتابی که لحظه ای پیش دامبلدور به خواندنش مشغول شده بود و حال روی میزی افتاده بود شتافت .
کتاب را از روی میز به آرامی برداشت ، یکسری از صفحاتش خراب شده بود و آسیب دیده بود ولی خیلی ها سالم بوندند .
نگاهی به جلدش انداخت و آرام گفت :
- "چگونه یک هورکراکس بسازیم , نابودی روح" . عالیه .
کتاب را زیر شنلش گذاشت و به سمت در ورودی حرکت کرد .
__________________________________________________________________
قبل از اینکه به در برسد بازگشت و نگاهی به کتابخانه کرد ، "کتاب معجون سازی کهن" کمی بیرون آمده بود ، به سرعت به سمتش دوید و آن را کاملا در سر جایش فرو کرد .
دستی به کتاب زیر شنلش کشید تا از بودنش مطمئن شود .
دوباره به سمت در حرکت کرد ولی قبل از اینکه دستش روی دستگیره بچرخد در باز شد و شخصی وارد شد .
- سلام تام . بیا که پروفسور اسلاگهورن کارت داره .
- امـــــم ، چی ؟ پروفسور اسلاگهورن ؟ باشه زود میام . تو برو من میام .
__________________________________________________________________
به کلی یادش رفته بود ، مهمانی اسلاگ . به سرعت از کتابخانه خارج شد و به سمت دخمه هایی که در پایین ترین طبقات قلعه بود شتافت .
رمز ورود را گفت و پس از گذر از اتاق ها و دالان هایی که نشان های مار روی آنها حک شده بود به ورودی تالار رسید .
کمی پیاده روی لازم بود تا به سالن اصلی تالار با آن مبل های سبز و نقره و جمجمه ها برسد و پس از آن از راه پله ای که به طبقه ای بالاتر می رفت به خوابگاهش می رسید و کتاب را جا سازی می کرد .
__________________________________________________________________
تام ریدل جوان با دلخوری آمیخته با عصبانیت روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که سعی می کرد خود را بی اطلاع نشان دهد رو به کتابدار پیر گفت: هیچی... خانم! قصد خاصی نداشتم ، گفتم شاید بتونم یه نگاه به یه کتابه خاص بندازم.
- اوه تام تویی...البته اگه دست خودم بود ، شاید، اما می دونی که مدیر از جور چیزا خوشش نمیاد.
-بله... بله... این رو خوب میدونم ... به هر حال...
تام این را گفت و راه خروج را در پیش گرفت، به طور حتم می توانست یک اجازه نامه ی درسی، از یک استاد و یا حتی شخص مدیر، بگیرد...
__________________________________________________________________
تام همینطور که در راهرو پیش میرفت بر طبق عادت سعی میکرد تعداد گند زاده هایی رو که از کنارش رد میشدند بشمرد. دو ... چهار .. هشت .. ده ... غیر ممکن بود. خیلی زود حسابش از دستش در رفت. معلوم نبود این همه خون لجنی تو هاگوارتز چی کار میکنن!؟ پیف پیف ... چه بوی بدی هم میدن!
- اوه تام من کجا میری؟ نه من حتما باید از راز معجون سازی تو سر در بیارم. اون معجون دندون دراز کن قورباغه های نروژیت معرکه بود پسر!
تام برگشت. خودش بود .. یک استاد ... اسلاگهورن در حالی که با شکم گندش سعی میکرد راه خود را باز کند با لبخند مسخره همیشگیش مثل یک وزغ عظیم الجثه به تام نزدیک میشد.
- اوه سلام پروفسور اسلاگهورن.
__________________________________________________________________
- سلام تام , پسر چجوری اون معجونو درست کردی ؟
- خب ...
نگاهی ملتسمانه به اسلاگهورن کرد و بدون درنگی ادامه داد :
- پروفسور دنبالتون می گشتم . می خواستم چیزی ازتون بگیرم .
- چه چیزی ؟ چی می خوای ؟ هر چی می خوای بگو پسرم !
تام نگاهی به اطراف انداخت و پس از اینکه چشمش دوباره به در کتابخانه افتاد گفت :
- راستش می خواستم یه برگه ای , دست نوشته ای چیزی بدین که اگه بشه برم کتابخونه و نگاهی به چند تا کتاب بکنم .
__________________________________________________________________
اسلاگهورن خمی به ابرویش داد و با نگاهی که اندکی شک در آن دیده میشد گفت:اوه... مسلما... چراکه نه، برای یه دانش آموز ممتاز هر کاری که بتونم می کنم. حالا چه کتابی هست؟
تغییر حالت اسلاگهورن، تام را به هیچ وجه متعجب نساخت. اسلاگهورن ، مانند سایرین احمق نبود.ازجهاتی باهوش هم بود. بنابراین تام با حضور ذهن قبلی گفت:
" معجون سازی کهن"، می دونید که... کتاب چندان خوش نامی نیست.
حالت چهره ی پیرمرد اندکی تغییر کرد ، اگرچه رگه هایی از شک در چهره اش دیده می شد ولی مطمئنا تا اندازه ی قابل توجهی از کنج کاوی اش کاسته شده بود.
__________________________________________________________________
تام نگاهی به اسلاگهورن کرد و گفت :
- خب ... برگه ؟ پروفسور دست نوشته نمی دین ؟
اسلاگهورن لحظه ای در فکر فرو رفت و با به زبان آمدن این جمله از دهان تام پس از کمی درنگ گفت :
- دست نوشته ؟ آها ...
برگه ای کیفش در آورد و شروع به نوشتن کرد ... در همین حین ادامه داد :
- حالا می فهمم این معجونا رو از کجا یاد می گیری و چجوری درست می کنی .
تام سرش را با کمی تأمل به نشانه ی تأیید تکان داد و ...
__________________________________________________________________
چند لحظه بعد برگه در دست تام بود و تام با تشکری کوتاه به سوی کتابخانه حرکت کرد . به سراغ کتابدار رفت و دست نوشته را به او داد .
- بفرمایید ،این هم نامه از آقای اسلاگهورن ، اجازه ی ورود دادن
مسئول کتابخانه که چپ چپ به او نگاه می کرد پس از اندکی بررسی دست نوشته گفت :
- می تونی بری امّا زیاد طول نکشه ...
تام هم به نشانه ی تایید سرش را تکان داد و به سوی هدفش راهی شد .
__________________________________________________________________
به سرعت به سمت دری رفت که بوسیله ی آن به کتب ممنوعه می توانست راه یابد .
وارد اتاق شد و به فهرستی از کتب که روی دیوار مجاورش قرار داشت هجوم برد و به بررسی آن پرداخت .
در سومین ردیف چشمش به کتابی افتاد و گفت :
- خودشه , "چگونه یک هورکراکس بسازیم , نابودی روح" ...
صدای گام هایی را از پشت سرش شنید و به سرعت به سمت آن برگشت .
__________________________________________________________________
دامبلدور آن جا بود ، قبل از رسیدن دامبلدور به سرعت خود را به قفسه ی معجون های پیشرفته رساند .
- اوه ... سلام ریدل ، کتابدار درباره ات گفت . اینجا چی کار می کنی ؟
دروغی که به اسلاگهورن گفته بود را تکرار کرد :
- دنبال یک کتاب معجون سازیم ... " معجون سازی کهن " ...
اما دامبلدور باهوش تر از آن بود که گفته اش را باور کند پس ادامه داد :
- برای چی چنین کتاب پیشرفته ای را می خواهی ؟
- دنبال چند تا معجون می گردم ... می خوام یک ترکیب جالب بسازم .
درخششی در چشمان دامبلدور دیده شد .
__________________________________________________________________
قدمی به جلو نهاد و به کتاب های معجون سازی نگاهی انداخت . یک لحظه در قفسه ی کناری متوجه شد که یکی از کتاب ها تقریبا از جایش بیرون امده . به طرفش حرکت کرد و آن را از قفسه بیرون کشید .
- " چگونه یک هورکراکس بسازیم ... " این اراجیف دیگه چیست ! آخه وجود این کتاب ها چه سودی دارد ؟ نظر تو چیه تام ؟
به دنبال جوابی برای سوال دامبلدور می گشت که ناگهان کتابدار با عجله به طرف دامبلدور رفت و گفت :
- " آقای دامبلدور ، از وزارت خبری آوردن ، مثل اینکه جنجالی بر پا شده " و نامه را به دستش داد .
__________________________________________________________________
لحظه ای ترس تمام وجودش را فرا گرفت ، ولی به محض آنکه دامبلدور نامه را خواند و از آنجا دور شد دوباره به سمت کتابی که لحظه ای پیش دامبلدور به خواندنش مشغول شده بود و حال روی میزی افتاده بود شتافت .
کتاب را از روی میز به آرامی برداشت ، یکسری از صفحاتش خراب شده بود و آسیب دیده بود ولی خیلی ها سالم بوندند .
نگاهی به جلدش انداخت و آرام گفت :
- "چگونه یک هورکراکس بسازیم , نابودی روح" . عالیه .
کتاب را زیر شنلش گذاشت و به سمت در ورودی حرکت کرد .
__________________________________________________________________
قبل از اینکه به در برسد بازگشت و نگاهی به کتابخانه کرد ، "کتاب معجون سازی کهن" کمی بیرون آمده بود ، به سرعت به سمتش دوید و آن را کاملا در سر جایش فرو کرد .
دستی به کتاب زیر شنلش کشید تا از بودنش مطمئن شود .
دوباره به سمت در حرکت کرد ولی قبل از اینکه دستش روی دستگیره بچرخد در باز شد و شخصی وارد شد .
- سلام تام . بیا که پروفسور اسلاگهورن کارت داره .
- امـــــم ، چی ؟ پروفسور اسلاگهورن ؟ باشه زود میام . تو برو من میام .
__________________________________________________________________
به کلی یادش رفته بود ، مهمانی اسلاگ . به سرعت از کتابخانه خارج شد و به سمت دخمه هایی که در پایین ترین طبقات قلعه بود شتافت .
رمز ورود را گفت و پس از گذر از اتاق ها و دالان هایی که نشان های مار روی آنها حک شده بود به ورودی تالار رسید .
کمی پیاده روی لازم بود تا به سالن اصلی تالار با آن مبل های سبز و نقره و جمجمه ها برسد و پس از آن از راه پله ای که به طبقه ای بالاتر می رفت به خوابگاهش می رسید و کتاب را جا سازی می کرد .
__________________________________________________________________
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

- آهای پسر! کجا میری؟!
تام ریدل جوان با دلخوری آمیخته با عصبانیت روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که سعی می کرد خود را بی اطلاع نشان دهد رو به کتابدار پیر گفت: هیچی... خانم! قصد خاصی نداشتم ، گفتم شاید بتونم یه نگاه به یه کتابه خاص بندازم.
- اوه تام تویی...البته اگه دست خودم بود ، شاید، اما می دونی که مدیر از جور چیزا خوشش نمیاد.
-بله... بله... این رو خوب میدونم ... به هر حال...
تام این را گفت و راه خروج را در پیش گرفت، به طور حتم می توانست یک اجازه نامه ی درسی، از یک استاد و یا حتی شخص مدیر، بگیرد...
__________________________________________________________________
تام همینطور که در راهرو پیش میرفت بر طبق عادت سعی میکرد تعداد گند زاده هایی رو که از کنارش رد میشدند بشمرد. دو ... چهار .. هشت .. ده ... غیر ممکن بود. خیلی زود حسابش از دستش در رفت. معلوم نبود این همه خون لجنی تو هاگوارتز چی کار میکنن!؟ پیف پیف ... چه بوی بدی هم میدن!
- اوه تام من کجا میری؟ نه من حتما باید از راز معجون سازی تو سر در بیارم. اون معجون دندون دراز کن قورباغه های نروژیت معرکه بود پسر!
تام برگشت. خودش بود .. یک استاد ... اسلاگهورن در حالی که با شکم گندش سعی میکرد راه خود را باز کند با لبخند مسخره همیشگیش مثل یک وزغ عظیم الجثه به تام نزدیک میشد.
- اوه سلام پروفسور اسلاگهورن.
__________________________________________________________________
- سلام تام , پسر چجوری اون معجونو درست کردی ؟
- خب ...
نگاهی ملتسمانه به اسلاگهورن کرد و بدون درنگی ادامه داد :
- پروفسور دنبالتون می گشتم . می خواستم چیزی ازتون بگیرم .
- چه چیزی ؟ چی می خوای ؟ هر چی می خوای بگو پسرم !
تام نگاهی به اطراف انداخت و پس از اینکه چشمش دوباره به در کتابخانه افتاد گفت :
- راستش می خواستم یه برگه ای , دست نوشته ای چیزی بدین که اگه بشه برم کتابخونه و نگاهی به چند تا کتاب بکنم .
__________________________________________________________________
اسلاگهورن خمی به ابرویش داد و با نگاهی که اندکی شک در آن دیده میشد گفت:اوه... مسلما... چراکه نه، برای یه دانش آموز ممتاز هر کاری که بتونم می کنم. حالا چه کتابی هست؟
تغییر حالت اسلاگهورن، تام را به هیچ وجه متعجب نساخت. اسلاگهورن ، مانند سایرین احمق نبود.ازجهاتی باهوش هم بود. بنابراین تام با حضور ذهن قبلی گفت:
" معجون سازی کهن"، می دونید که... کتاب چندان خوش نامی نیست.
حالت چهره ی پیرمرد اندکی تغییر کرد ، اگرچه رگه هایی از شک در چهره اش دیده می شد ولی مطمئنا تا اندازه ی قابل توجهی از کنج کاوی اش کاسته شده بود.
__________________________________________________________________
تام نگاهی به اسلاگهورن کرد و گفت :
- خب ... برگه ؟ پروفسور دست نوشته نمی دین ؟
اسلاگهورن لحظه ای در فکر فرو رفت و با به زبان آمدن این جمله از دهان تام پس از کمی درنگ گفت :
- دست نوشته ؟ آها ...
برگه ای کیفش در آورد و شروع به نوشتن کرد ... در همین حین ادامه داد :
- حالا می فهمم این معجونا رو از کجا یاد می گیری و چجوری درست می کنی .
تام سرش را با کمی تأمل به نشانه ی تأیید تکان داد و ...
__________________________________________________________________
چند لحظه بعد برگه در دست تام بود و تام با تشکری کوتاه به سوی کتابخانه حرکت کرد . به سراغ کتابدار رفت و دست نوشته را به او داد .
- بفرمایید ،این هم نامه از آقای اسلاگهورن ، اجازه ی ورود دادن
مسئول کتابخانه که چپ چپ به او نگاه می کرد پس از اندکی بررسی دست نوشته گفت :
- می تونی بری امّا زیاد طول نکشه ...
تام هم به نشانه ی تایید سرش را تکان داد و به سوی هدفش راهی شد .
__________________________________________________________________
به سرعت به سمت دری رفت که بوسیله ی آن به کتب ممنوعه می توانست راه یابد .
وارد اتاق شد و به فهرستی از کتب که روی دیوار مجاورش قرار داشت هجوم برد و به بررسی آن پرداخت .
در سومین ردیف چشمش به کتابی افتاد و گفت :
- خودشه , "چگونه یک هورکراکس بسازیم , نابودی روح" ...
صدای گام هایی را از پشت سرش شنید و به سرعت به سمت آن برگشت .
__________________________________________________________________
دامبلدور آن جا بود ، قبل از رسیدن دامبلدور به سرعت خود را به قفسه ی معجون های پیشرفته رساند .
- اوه ... سلام ریدل ، کتابدار درباره ات گفت . اینجا چی کار می کنی ؟
دروغی که به اسلاگهورن گفته بود را تکرار کرد :
- دنبال یک کتاب معجون سازیم ... " معجون سازی کهن " ...
اما دامبلدور باهوش تر از آن بود که گفته اش را باور کند پس ادامه داد :
- برای چی چنین کتاب پیشرفته ای را می خواهی ؟
- دنبال چند تا معجون می گردم ... می خوام یک ترکیب جالب بسازم .
درخششی در چشمان دامبلدور دیده شد .
__________________________________________________________________
قدمی به جلو نهاد و به کتاب های معجون سازی نگاهی انداخت . یک لحظه در قفسه ی کناری متوجه شد که یکی از کتاب ها تقریبا از جایش بیرون امده . به طرفش حرکت کرد و آن را از قفسه بیرون کشید .
- " چگونه یک هورکراکس بسازیم ... " این اراجیف دیگه چیست ! آخه وجود این کتاب ها چه سودی دارد ؟ نظر تو چیه تام ؟
به دنبال جوابی برای سوال دامبلدور می گشت که ناگهان کتابدار با عجله به طرف دامبلدور رفت و گفت :
- " آقای دامبلدور ، از وزارت خبری آوردن ، مثل اینکه جنجالی بر پا شده " و نامه را به دستش داد .
__________________________________________________________________
لحظه ای ترس تمام وجودش را فرا گرفت ، ولی به محض آنکه دامبلدور نامه را خواند و از آنجا دور شد دوباره به سمت کتابی که لحظه ای پیش دامبلدور به خواندنش مشغول شده بود و حال روی میزی افتاده بود شتافت .
کتاب را از روی میز به آرامی برداشت ، یکسری از صفحاتش خراب شده بود و آسیب دیده بود ولی خیلی ها سالم بوندند .
نگاهی به جلدش انداخت و آرام گفت :
- "چگونه یک هورکراکس بسازیم , نابودی روح" . عالیه .
کتاب را زیر شنلش گذاشت و به سمت در ورودی حرکت کرد .
__________________________________________________________________
قبل از اینکه به در برسد بازگشت و نگاهی به کتابخانه کرد ، "کتاب معجون سازی کهن" کمی بیرون آمده بود ، به سرعت به سمتش دوید و آن را کاملا در سر جایش فرو کرد .
دستی به کتاب زیر شنلش کشید تا از بودنش مطمئن شود .
دوباره به سمت در حرکت کرد ولی قبل از اینکه دستش روی دستگیره بچرخد در باز شد و شخصی وارد شد .
- سلام تام . بیا که پروفسور اسلاگهورن کارت داره .
- امـــــم ، چی ؟ پروفسور اسلاگهورن ؟ باشه زود میام . تو برو من میام .
__________________________________________________________________
تام ریدل جوان با دلخوری آمیخته با عصبانیت روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که سعی می کرد خود را بی اطلاع نشان دهد رو به کتابدار پیر گفت: هیچی... خانم! قصد خاصی نداشتم ، گفتم شاید بتونم یه نگاه به یه کتابه خاص بندازم.
- اوه تام تویی...البته اگه دست خودم بود ، شاید، اما می دونی که مدیر از جور چیزا خوشش نمیاد.
-بله... بله... این رو خوب میدونم ... به هر حال...
تام این را گفت و راه خروج را در پیش گرفت، به طور حتم می توانست یک اجازه نامه ی درسی، از یک استاد و یا حتی شخص مدیر، بگیرد...
__________________________________________________________________
تام همینطور که در راهرو پیش میرفت بر طبق عادت سعی میکرد تعداد گند زاده هایی رو که از کنارش رد میشدند بشمرد. دو ... چهار .. هشت .. ده ... غیر ممکن بود. خیلی زود حسابش از دستش در رفت. معلوم نبود این همه خون لجنی تو هاگوارتز چی کار میکنن!؟ پیف پیف ... چه بوی بدی هم میدن!
- اوه تام من کجا میری؟ نه من حتما باید از راز معجون سازی تو سر در بیارم. اون معجون دندون دراز کن قورباغه های نروژیت معرکه بود پسر!
تام برگشت. خودش بود .. یک استاد ... اسلاگهورن در حالی که با شکم گندش سعی میکرد راه خود را باز کند با لبخند مسخره همیشگیش مثل یک وزغ عظیم الجثه به تام نزدیک میشد.
- اوه سلام پروفسور اسلاگهورن.
__________________________________________________________________
- سلام تام , پسر چجوری اون معجونو درست کردی ؟
- خب ...
نگاهی ملتسمانه به اسلاگهورن کرد و بدون درنگی ادامه داد :
- پروفسور دنبالتون می گشتم . می خواستم چیزی ازتون بگیرم .
- چه چیزی ؟ چی می خوای ؟ هر چی می خوای بگو پسرم !
تام نگاهی به اطراف انداخت و پس از اینکه چشمش دوباره به در کتابخانه افتاد گفت :
- راستش می خواستم یه برگه ای , دست نوشته ای چیزی بدین که اگه بشه برم کتابخونه و نگاهی به چند تا کتاب بکنم .
__________________________________________________________________
اسلاگهورن خمی به ابرویش داد و با نگاهی که اندکی شک در آن دیده میشد گفت:اوه... مسلما... چراکه نه، برای یه دانش آموز ممتاز هر کاری که بتونم می کنم. حالا چه کتابی هست؟
تغییر حالت اسلاگهورن، تام را به هیچ وجه متعجب نساخت. اسلاگهورن ، مانند سایرین احمق نبود.ازجهاتی باهوش هم بود. بنابراین تام با حضور ذهن قبلی گفت:
" معجون سازی کهن"، می دونید که... کتاب چندان خوش نامی نیست.
حالت چهره ی پیرمرد اندکی تغییر کرد ، اگرچه رگه هایی از شک در چهره اش دیده می شد ولی مطمئنا تا اندازه ی قابل توجهی از کنج کاوی اش کاسته شده بود.
__________________________________________________________________
تام نگاهی به اسلاگهورن کرد و گفت :
- خب ... برگه ؟ پروفسور دست نوشته نمی دین ؟
اسلاگهورن لحظه ای در فکر فرو رفت و با به زبان آمدن این جمله از دهان تام پس از کمی درنگ گفت :
- دست نوشته ؟ آها ...
برگه ای کیفش در آورد و شروع به نوشتن کرد ... در همین حین ادامه داد :
- حالا می فهمم این معجونا رو از کجا یاد می گیری و چجوری درست می کنی .
تام سرش را با کمی تأمل به نشانه ی تأیید تکان داد و ...
__________________________________________________________________
چند لحظه بعد برگه در دست تام بود و تام با تشکری کوتاه به سوی کتابخانه حرکت کرد . به سراغ کتابدار رفت و دست نوشته را به او داد .
- بفرمایید ،این هم نامه از آقای اسلاگهورن ، اجازه ی ورود دادن
مسئول کتابخانه که چپ چپ به او نگاه می کرد پس از اندکی بررسی دست نوشته گفت :
- می تونی بری امّا زیاد طول نکشه ...
تام هم به نشانه ی تایید سرش را تکان داد و به سوی هدفش راهی شد .
__________________________________________________________________
به سرعت به سمت دری رفت که بوسیله ی آن به کتب ممنوعه می توانست راه یابد .
وارد اتاق شد و به فهرستی از کتب که روی دیوار مجاورش قرار داشت هجوم برد و به بررسی آن پرداخت .
در سومین ردیف چشمش به کتابی افتاد و گفت :
- خودشه , "چگونه یک هورکراکس بسازیم , نابودی روح" ...
صدای گام هایی را از پشت سرش شنید و به سرعت به سمت آن برگشت .
__________________________________________________________________
دامبلدور آن جا بود ، قبل از رسیدن دامبلدور به سرعت خود را به قفسه ی معجون های پیشرفته رساند .
- اوه ... سلام ریدل ، کتابدار درباره ات گفت . اینجا چی کار می کنی ؟
دروغی که به اسلاگهورن گفته بود را تکرار کرد :
- دنبال یک کتاب معجون سازیم ... " معجون سازی کهن " ...
اما دامبلدور باهوش تر از آن بود که گفته اش را باور کند پس ادامه داد :
- برای چی چنین کتاب پیشرفته ای را می خواهی ؟
- دنبال چند تا معجون می گردم ... می خوام یک ترکیب جالب بسازم .
درخششی در چشمان دامبلدور دیده شد .
__________________________________________________________________
قدمی به جلو نهاد و به کتاب های معجون سازی نگاهی انداخت . یک لحظه در قفسه ی کناری متوجه شد که یکی از کتاب ها تقریبا از جایش بیرون امده . به طرفش حرکت کرد و آن را از قفسه بیرون کشید .
- " چگونه یک هورکراکس بسازیم ... " این اراجیف دیگه چیست ! آخه وجود این کتاب ها چه سودی دارد ؟ نظر تو چیه تام ؟
به دنبال جوابی برای سوال دامبلدور می گشت که ناگهان کتابدار با عجله به طرف دامبلدور رفت و گفت :
- " آقای دامبلدور ، از وزارت خبری آوردن ، مثل اینکه جنجالی بر پا شده " و نامه را به دستش داد .
__________________________________________________________________
لحظه ای ترس تمام وجودش را فرا گرفت ، ولی به محض آنکه دامبلدور نامه را خواند و از آنجا دور شد دوباره به سمت کتابی که لحظه ای پیش دامبلدور به خواندنش مشغول شده بود و حال روی میزی افتاده بود شتافت .
کتاب را از روی میز به آرامی برداشت ، یکسری از صفحاتش خراب شده بود و آسیب دیده بود ولی خیلی ها سالم بوندند .
نگاهی به جلدش انداخت و آرام گفت :
- "چگونه یک هورکراکس بسازیم , نابودی روح" . عالیه .
کتاب را زیر شنلش گذاشت و به سمت در ورودی حرکت کرد .
__________________________________________________________________
قبل از اینکه به در برسد بازگشت و نگاهی به کتابخانه کرد ، "کتاب معجون سازی کهن" کمی بیرون آمده بود ، به سرعت به سمتش دوید و آن را کاملا در سر جایش فرو کرد .
دستی به کتاب زیر شنلش کشید تا از بودنش مطمئن شود .
دوباره به سمت در حرکت کرد ولی قبل از اینکه دستش روی دستگیره بچرخد در باز شد و شخصی وارد شد .
- سلام تام . بیا که پروفسور اسلاگهورن کارت داره .
- امـــــم ، چی ؟ پروفسور اسلاگهورن ؟ باشه زود میام . تو برو من میام .
__________________________________________________________________
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج