امپراطور افسرده و گیج در حالی که آهنگ "سلطان سوژه من هستم من هستم دروازههای فروم را شکستم!" سرودهی پاتر رو داره گوش میده در حال قدم زدن هست و داره به این فک میکنه که بالاخره سوژه چیه و قرار چی کار کنن که یهویی دزدگیر ماشینش بیب بیب بیب صدا میکنه...
امپراطور: هااا؟! اووو ما الان آندرکاور هستیم! اوکی واسه این که طبیعی باشه باید برم به ماشین سر بزنم
امپراطور سپس از کوچه کله کرده و میبینه که جمعیت ماگلی بسیار غش کردن و افتادن زمین و یهویی مودی رو میبینه که روی زمین خم شده و داره یه چشم کنده شده رو بررسی میکنه
امپراطور: اووو شیت! سوژههام! الان دوباره گره ميیوفتن
ولی یادش ميیاد که فعلاً هیچ سوژهای نداره و لازم نیس نگران باشه و برمیگرده و به سمت ماشین میره و در حالی که سوت ميزنه که یعنی من اصلاً تو رو ندیدم مودی که اینجایی دزدگیر ماشین رو میزنه و سوار میشه و یه تیکآف میکشه و احساس ميکنه یه سری چیز زیر چرخا له شدن منتهی چون حسش نیس پیاده نمیشه و گازش رو میگیره و ميره...
مودی: ایول!
امپراطور: یا مرلین! تو کی سوار شدی؟!
مودی از صندلی پشت میاد جلو...
مودی: هه فک کردی به همین سادگیاس تسوکه؟! از دست رئیس کومان نمیشه فرار کرد! آمارت رو دارم! رفته بودی پارک دیدی خیلی خفنه جا زدی! بعدشم رفتی با بروبچز دامبولیسم بگردی منتهی سردرنیاوری چطوری وارد جریان بشی بازم در رفتی!
امپراطور از شدت عصبانیت به رنگ لبو دراومده و یهویی ماشین رو کله میکنه تو پیادهرو و با تمام به سمت ماگلای از همه بیخبر ویراژ میده که حال مودی رو بگیره و بترسوندش...
مودی: اینطوری فاز نمیده... من دفعه آخری رفتم داخل فروشگاه خیلی بیشتر امتیاز گرفتم... تازشم...
مودی دستش رو میکنه توی کتش و چوب دستیش رو درمیاره
مودی: اگه موقع رانندگی بهشون شلیک کنی امتیاز بیشتر میگیری!
و دوباره دستش رو میکنه توی جیبش و یه واکمن درمیاره میچسبونه به چوبدستی و میزنه پخش...
آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...
مودی در ادامه دوباره دستش رو میکنه توی کتش و یه سیب درمیاره شروع ميکنه گاز زدن و چوبدستیش که از شیشه ماشین بیرون همینطور به صورت خودکار شلیک میکنه!
امپراطور از شدت کف کردگی و تعجب هیچ حرفی واسه گفتن نداره!
مودی: سر کوچه بعدی بپیچ سمت چپ... نه صب کن اول برو اون دس شلوغتره... آهان ایول! دیدی اتوبوسه چطوری رو هوا معلق زد؟! ... خیلی خب همینجا نگهدار...
مودی یه چندتا هم تیرهوایی میزنه و بعدش واکمن رو قطع میکنه! توی کوچهای که ماشین رو نگه داشتن سیریوس و سالازار به شکل زومبه و سگارو منتظرشون ایستادن!
امپراطور: نـــــــــه! نگو که تمام اینا نقشه بود که من رو بکشونین اینجا!
مودی: نه خب من نميتونستم زومبه... ا یعنی سیریوس افغانیه! به هر حال مهم نیس! من انتقامم رو از کلانتر پاتر و دار و دستهی خلافکارانش خواهم گرفت! پیش به سوی معبد آمون!
امپراطور: من خیلی پایم! منتهی هیچ ایدهای ندارم معبد مدیران کجاست! سالاس... ببخشید سگارو با توجه به این که اونجا شرکت صادرات وارداته تو احیاناً خبر نداری؟!
سالازار: نه اونجا قدیمیترین شرکت صادرات وارداته و یه فرانت بیزینسه واسه کارهای خلاف کاهنان معبد! حتی من که یکی از اعضای مافیای اقتصادیم ازش خبر ندارم!
همه برای لحظاتی به فکر فرو میروند
سیریوس: هاووو هاو هاف هاف هاف!
و در حالی که به شکل سگ هست با دستاش چیزی رو نشون میده و چشماش برق میزنه و با زبونش له له میزنه!
امپراطور: چه بیحیا!
سالازار: اوووو! یعنی منظورت اینه...
مودی: ای منحرفها! منظورش اینه از مریباود اوناتسو و ونوس، اون دختر روستایی به عنوان طعمه استفاده کنیم!
سیریوس با حرکت سر تأیید میکنه!
مودی: به نظر منم پیشنهاد خوبیه چون با این سر و وضع تابلو که ما داریم عمراً کسی راه رو نشونمون بده! سگارو زنگ بزن به اوناتسو و تسوکه و اون کدخدای پیر و سایر دهاتیای داخل غار بگو امپراطور ما ماشین میاد دنبالتون! حاضر باشین!
امپراطور: هاااا؟! چرا من؟! چرا خب غیب و ظاهر نمیشن؟!
مودی: ای تسوکهی نادان! ما داخل کانتکست میتیکومان هستیم!
امپراطور: اوکی بعدش ما ماشین برم اشکالی نداره اونوقت؟!
مودی: ماشین همون اسب خیلی بزرگ تیزپا هستش که ظرفیت جابهجایی چن نفر رو داره!
و بدین ترتیب امپراطور در حالی که به شکل علامت سؤال دراومده بود به سمت ماشین رفت و آمادهی حرکت شد تا به مرکز اتحاد خاکستری رفته و سایر اعضای اتحاد را نیز برای یافتن محل معبد آمون یا همان خوابگاه مدیران/معبد آمون بسیج کرده و از مریباود و ونوس برای گول زدن نگهبانان احتمالی معبد استفاده کنند!
مودی: بیا این واکمن رو هم ببر همراهت تو راه رفت و برگشت یه کم با ماگلا صفا کن!
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
26 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] شهر لندن
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
مودی که تا بحال چنین چیزی وحشتناکی ندیده بود، اون ور تر وایستاده بود و اصلا به خودش زحمت نمی داد تا این دو تا رو از هم جدا کنه...تازه بدتر از اون، وقتی هم که دید مشت سیریوس خورد تو سری پاتر و سر پاتر همون جا از تنش جدا شد! بازم هیچی نگفت!
دیگه ملت ماگلی بودن که غش و ضعف می کردند و بالا میاوردند!
مودی که دید سیریوس کلی اعضا و جوارح از دست داده و واقعا خیلی ستمه که با این حالت، چنین صحنه ی وحشتناکی رو هم ببینه،قبل از اینکه سیریوس متوجه اوضاع بشه، میدوه و با پاش جسد بی سر پاتر و سرشو میزنه زیر ماشینی که اون بقل پارک بوده!
همین که مودی میاد یه نفس راحتی بکشه و سیریوس هم بهوش بیاد، از طرف انجمن هواداران پاتر و همینطور رتبه بندی فیلم ها براش نامه عربده کش میاد که این چه طرز خشونته و اصلا قابل پخش نیست...
مودی واسه اینکه قابل پخش بشه، اول یه لگد تو سر سیریوس میزنه که به هوش نیاد...بعد میدوه و از زیر ماشین جسد پاتر و سرشو در میاره و چون هنوز از تاپیک" مترو لندن" سوزن نخ همراش بوده، شروع می کنه به بخیه زدن پاتر...
بعد هم واسه اینکه دیگه خیلی کلاس گذاشته باشه واسه پاتر، یه ذره از اعضا و جوارح مخصوصا مویرگ و رگ هایی که در هوا جریان داشت رو گرفت و با بخیه اش دوخت به گردن پاتر! و واسه اینکه از خودش یه ردی هم به جا بزاره، یه دونه علامت میتی کمان هم می دوزه به گردن پاتر!
و پاتر برای خوشحالی دل هواداراش از مرگ نجات یافت و سیریوس هم از بیهوشی در اومد و مودی هم خوشحال به این صحنه ی هندی نیگا می کرد! :grin: :grin:
دیگه ملت ماگلی بودن که غش و ضعف می کردند و بالا میاوردند!
مودی که دید سیریوس کلی اعضا و جوارح از دست داده و واقعا خیلی ستمه که با این حالت، چنین صحنه ی وحشتناکی رو هم ببینه،قبل از اینکه سیریوس متوجه اوضاع بشه، میدوه و با پاش جسد بی سر پاتر و سرشو میزنه زیر ماشینی که اون بقل پارک بوده!
همین که مودی میاد یه نفس راحتی بکشه و سیریوس هم بهوش بیاد، از طرف انجمن هواداران پاتر و همینطور رتبه بندی فیلم ها براش نامه عربده کش میاد که این چه طرز خشونته و اصلا قابل پخش نیست...
مودی واسه اینکه قابل پخش بشه، اول یه لگد تو سر سیریوس میزنه که به هوش نیاد...بعد میدوه و از زیر ماشین جسد پاتر و سرشو در میاره و چون هنوز از تاپیک" مترو لندن" سوزن نخ همراش بوده، شروع می کنه به بخیه زدن پاتر...
بعد هم واسه اینکه دیگه خیلی کلاس گذاشته باشه واسه پاتر، یه ذره از اعضا و جوارح مخصوصا مویرگ و رگ هایی که در هوا جریان داشت رو گرفت و با بخیه اش دوخت به گردن پاتر! و واسه اینکه از خودش یه ردی هم به جا بزاره، یه دونه علامت میتی کمان هم می دوزه به گردن پاتر!
و پاتر برای خوشحالی دل هواداراش از مرگ نجات یافت و سیریوس هم از بیهوشی در اومد و مودی هم خوشحال به این صحنه ی هندی نیگا می کرد! :grin: :grin:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
می دونید با چه کسی طرف هستید؟!
اپتیموس پرایم!
مودی-تریلی!
Leader Prime!
اپتیموس پرایم!
مودی-تریلی!
Leader Prime!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/12/09
آخرین ورود: دوشنبه 30 شهریور 1388 22:50
از: کابان...مخوف ترین زندان!
پستها:
333

ظهر گرمي بود.هيچ يك از شهروندان مشنگي خيابان پورتلند،نمي دانستند تا دقايقي ديگر،سرنوشت شومي را مي چشند.شايد كمتر كسي متوجه مردي ميانسال و كوتاه قد با موهاي جو گندمي بود كه با نگراني به اطراف خود نگاه مي كرد.
گهگاهي عده اي از سر دلسوزي كه داشتند،سكه هايي را به عنوان كمك به زير پاي پيتر مي انداختند.اما او به اين سكه ها توجه مي كرد.چند دقيقه پيش احساس كرده بود،مردي با خشم در حال تعقيب او بود.
او هم اكنون در بين جمعيت بود.دليلي نداشت كه بترسد.اما ظاهرا،چشمان درشت و سياه رنگ سيريوس بلك،آرامش را از او ربوده بود.جمعيت به سرعت از روبرويش مي گذشتند.
دستي از ميان جمعيت به سوي گردنش دراز شد.پيش از آن كه پيتر بتواند كاري كند،دستان زمخت،به دور گردنش پيچيده بود.او هم اكنون نمي توانست هيچ كاري كند.صدايش گرفته بود.چشمان سيريوس بلك هم اكنون در روبرويش بود.مظلومانه سعي مي كرد،نگاه هاي مردم را به خود جلب كند.اما نمي توانست.با دست راستش محكم به شكم سيريوس ضربه شد.شايد به همين خاطر بود،كه راه گلوي پيتر باز شد و صورتش از رنگ سياه به زرد تغيير كرد.
-كمــــــــــــك!جيـــــــــــــغ!
اين مرد مي خواد منو بكشه!كمـــــــــــك!
براي چندين لحظه سيريوس احساس كرد مشنگ هاي اطرافش ايستاده اند و او را نگاه مي كنند.
-دوستان چيزي نيست!اين رفيقم جكسون هست.يه مدت تو تيمارستان بود،ولي بعد فرار كرد.بايد زودتر زنگ بزنم تيمارستان!شما نگران نباشيد!
ملت:
به همان سرعتي كه مردم ايستاده بودند،حركت كردند.اينبار سيريوس به سرعت به سوي پيتر بازگشت.
سيريوس:
-شنبه؟
-ها چارشنبه؟
-تو چرا بر من نيـــرنگ مِيكني؟":yhtink:
-مگر من چكّار مِيكنم!
-شنبه هم اكنون كاري ميكنم كه مورغ هاي آسمان و حالت گَريه بوكنند!
دستان زمخت سيريوس به سمت شكم پيتر دراز شد!
-آي قلوه...قلوه...قلوه...قلوه.قـــــلوه
-شنبه تو چرا به سه شنبه خيانت مي كني؟چرا نيرنگ؟چرا حوقّه؟
-پس مي گفتي چكّار كنم؟
آي قولوه!لورد خيلي از من نيرنگ بازتره!
-حالا درسي به تو بَدَم كه دگر نيـــرنگ نكني!
پيش از آنكه سيريوس كاري كند،دستان پيتر چوبدستي خود را در بين انبوه اشياه درون جيبش پيدا كرده بود.
بوووووووف!
لحظه اي بعد تعداد كثيري قلوه و شش و رگ و سياه رگ و مويرگ در زمين و هوا در جريان بود!
سيريوس كه سرش محكم به زمين خورده بود،از ميان آن همه گرد و خاك،مي توانست موشي را ببيند كه به درون فاضلاب مي رفت.مشتش را محكم به زمين كوبيد.صداي جيغ مردم،سردردش را طاقت فرسا مي كرد.آخرين صحنه اي كه توانست ببيند،كله ي پسر بچه اي بود كه در جلويش افتاد.بيهوش شد!
گهگاهي عده اي از سر دلسوزي كه داشتند،سكه هايي را به عنوان كمك به زير پاي پيتر مي انداختند.اما او به اين سكه ها توجه مي كرد.چند دقيقه پيش احساس كرده بود،مردي با خشم در حال تعقيب او بود.
او هم اكنون در بين جمعيت بود.دليلي نداشت كه بترسد.اما ظاهرا،چشمان درشت و سياه رنگ سيريوس بلك،آرامش را از او ربوده بود.جمعيت به سرعت از روبرويش مي گذشتند.
دستي از ميان جمعيت به سوي گردنش دراز شد.پيش از آن كه پيتر بتواند كاري كند،دستان زمخت،به دور گردنش پيچيده بود.او هم اكنون نمي توانست هيچ كاري كند.صدايش گرفته بود.چشمان سيريوس بلك هم اكنون در روبرويش بود.مظلومانه سعي مي كرد،نگاه هاي مردم را به خود جلب كند.اما نمي توانست.با دست راستش محكم به شكم سيريوس ضربه شد.شايد به همين خاطر بود،كه راه گلوي پيتر باز شد و صورتش از رنگ سياه به زرد تغيير كرد.
-كمــــــــــــك!جيـــــــــــــغ!
اين مرد مي خواد منو بكشه!كمـــــــــــك!براي چندين لحظه سيريوس احساس كرد مشنگ هاي اطرافش ايستاده اند و او را نگاه مي كنند.
-دوستان چيزي نيست!اين رفيقم جكسون هست.يه مدت تو تيمارستان بود،ولي بعد فرار كرد.بايد زودتر زنگ بزنم تيمارستان!شما نگران نباشيد!

ملت:

به همان سرعتي كه مردم ايستاده بودند،حركت كردند.اينبار سيريوس به سرعت به سوي پيتر بازگشت.
سيريوس:
-شنبه؟
-ها چارشنبه؟

-تو چرا بر من نيـــرنگ مِيكني؟":yhtink:
-مگر من چكّار مِيكنم!
-شنبه هم اكنون كاري ميكنم كه مورغ هاي آسمان و حالت گَريه بوكنند!

دستان زمخت سيريوس به سمت شكم پيتر دراز شد!
-آي قلوه...قلوه...قلوه...قلوه.قـــــلوه
-شنبه تو چرا به سه شنبه خيانت مي كني؟چرا نيرنگ؟چرا حوقّه؟
-پس مي گفتي چكّار كنم؟
آي قولوه!لورد خيلي از من نيرنگ بازتره!-حالا درسي به تو بَدَم كه دگر نيـــرنگ نكني!
پيش از آنكه سيريوس كاري كند،دستان پيتر چوبدستي خود را در بين انبوه اشياه درون جيبش پيدا كرده بود.
بوووووووف!
لحظه اي بعد تعداد كثيري قلوه و شش و رگ و سياه رگ و مويرگ در زمين و هوا در جريان بود!
سيريوس كه سرش محكم به زمين خورده بود،از ميان آن همه گرد و خاك،مي توانست موشي را ببيند كه به درون فاضلاب مي رفت.مشتش را محكم به زمين كوبيد.صداي جيغ مردم،سردردش را طاقت فرسا مي كرد.آخرين صحنه اي كه توانست ببيند،كله ي پسر بچه اي بود كه در جلويش افتاد.بيهوش شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/05/23
تولد نقش: 1399/10/23
آخرین ورود: سهشنبه 13 بهمن 1388 14:23
از: یه دنیای دیگه !
پستها:
392

هری زیر بار به سر کشیدن جوراب نرفت و درعوض، ملافۀ تختش را تاکرد و زیر بغلش نگهداشت تا درصورت لزوم، نقش نیک بی سر را بازی کند.
به محض اینکه دوتایی از تالار گریفیندور عبور کردند تا خارج شوند، کوهی از موهای قهوه ای در صورتشان فرو رفت. رون با عصبانیت تشر زد:
- کی به تو گفت دماغ گنده تو توی کارای ما فرو کنی هرمیون؟
هرمیون گرنجر که بدون اطلاع قبلی جلوی آنها ظاهر شده بود، طلبکارتر بود:
- اولش اینکه من دماغم گنده نیست و دندونام گنده ن! انگاری تو کتاب رولینگو نخوندی؟ دومشم اینکه نمیذارم از تالار برین بیرون و یهو یه نفر ببیندتون و اون همه امتیاز که من با ورجه وورجه کردن سر کلاسا و بالا بردن دستام تا بیشترین ارتفاع ممکنه به دست آوردم، به همین راحتی از بین ببرین
هری و رون:
- برو بابا!
از تالار خارج شدند و هرمیون همچنان پشت سرشان می آمد و غر می زد. به محل دوئل که یکی از کلاسهای طبقه سوم بود (دراکو در آخرین لحظه محل دوئل را از حیاط به یکی از کلاسها تغییر داده بود
) رسیدند. دراکو هنوز نیامده بود و ناگهان خانم نوریس درست جلوی چشم هایشان ظاهر شد. کمی بعد صدای دراکو را شنیدند که راپورت آنها را به آرگوس فیلچ می داد، درنتیجه دوان دوان به سمت اولین درب نزدیک خود رفتند که قفل بود.
هرمیون:
- الوهومورا!
در باز شد و هرسه داخلش چپیدند و با دیدن سگ سه سر، با وحشت بیرون پریدند و درست روبروی دراکو و فیلچ درآمدند.
یک ربع بعد، دفتر مک گونگال
- شما هر چهارنفرتون تنبیه میشید چون نصفه شب از خوابگاهتون در اومدید بیرون!
درب دفتر مک گونگال از جا کنده شد و دامبلدور با خشن ترین حالت ممکن داخل پرید:
- می دونستم این پسره کله زخمی اومده اینجا برامون دردسر درست کنه. تنبیه این با منه! بدو بیا دفترم ببینم!
یک ساعت بعد - دفتر دامبلدور
- پرفسور چقد دیگه باید بنویسم؟ دستم داره خون میاد!
- تو که هنوز چیزی ننوشتی! فقط یه ساعته داری می نویسی و زخم رو دستت هنوز جا نیفتاده! بازم بنویس: من دیگه نصفه شبا از جام در نمیام
هری قلم پر جادویی وحشتناک را دوباره روی کاغذ گذاشت و شروع به نوشتن کرد. دامبلدور با بدجنسی می خندید و با خود فکر کرد: خوب شد این قلم پر رو از دولورس قرض گرفتم! می دونستم با اومدن این پسره یه روز بهش احتیاج پیدا می کنم
به محض اینکه دوتایی از تالار گریفیندور عبور کردند تا خارج شوند، کوهی از موهای قهوه ای در صورتشان فرو رفت. رون با عصبانیت تشر زد:
- کی به تو گفت دماغ گنده تو توی کارای ما فرو کنی هرمیون؟
هرمیون گرنجر که بدون اطلاع قبلی جلوی آنها ظاهر شده بود، طلبکارتر بود:
- اولش اینکه من دماغم گنده نیست و دندونام گنده ن! انگاری تو کتاب رولینگو نخوندی؟ دومشم اینکه نمیذارم از تالار برین بیرون و یهو یه نفر ببیندتون و اون همه امتیاز که من با ورجه وورجه کردن سر کلاسا و بالا بردن دستام تا بیشترین ارتفاع ممکنه به دست آوردم، به همین راحتی از بین ببرین

هری و رون:
- برو بابا!
از تالار خارج شدند و هرمیون همچنان پشت سرشان می آمد و غر می زد. به محل دوئل که یکی از کلاسهای طبقه سوم بود (دراکو در آخرین لحظه محل دوئل را از حیاط به یکی از کلاسها تغییر داده بود
) رسیدند. دراکو هنوز نیامده بود و ناگهان خانم نوریس درست جلوی چشم هایشان ظاهر شد. کمی بعد صدای دراکو را شنیدند که راپورت آنها را به آرگوس فیلچ می داد، درنتیجه دوان دوان به سمت اولین درب نزدیک خود رفتند که قفل بود.هرمیون:
- الوهومورا!
در باز شد و هرسه داخلش چپیدند و با دیدن سگ سه سر، با وحشت بیرون پریدند و درست روبروی دراکو و فیلچ درآمدند.
یک ربع بعد، دفتر مک گونگال
- شما هر چهارنفرتون تنبیه میشید چون نصفه شب از خوابگاهتون در اومدید بیرون!
درب دفتر مک گونگال از جا کنده شد و دامبلدور با خشن ترین حالت ممکن داخل پرید:
- می دونستم این پسره کله زخمی اومده اینجا برامون دردسر درست کنه. تنبیه این با منه! بدو بیا دفترم ببینم!
یک ساعت بعد - دفتر دامبلدور
- پرفسور چقد دیگه باید بنویسم؟ دستم داره خون میاد!
- تو که هنوز چیزی ننوشتی! فقط یه ساعته داری می نویسی و زخم رو دستت هنوز جا نیفتاده! بازم بنویس: من دیگه نصفه شبا از جام در نمیام

هری قلم پر جادویی وحشتناک را دوباره روی کاغذ گذاشت و شروع به نوشتن کرد. دامبلدور با بدجنسی می خندید و با خود فکر کرد: خوب شد این قلم پر رو از دولورس قرض گرفتم! می دونستم با اومدن این پسره یه روز بهش احتیاج پیدا می کنم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/6 20:06:13
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/6 20:48:52
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/6 20:48:52
جزئیات کاربر

-شوخی میکنی!
نه...جدی میگم.خودش بهم داد.من جوون ترین عضو کوییدیچم!
رون تیکه گوشتی را بزوردر دهان خود فرو کرد و گفت:
بله بله...چه شود!پوز مالفوی رو زمین زدی!
دفتر دامبلدور:
چی...رفتش تو تیم؟شدجوونترین عضو کوییدیچ؟هیچی بدبخت شدیم!اسم رفت تو کتاب رکوردهای هاگوارتز.من دانش آموزانی مثل اسمشو نبر و فیلچ رو اینجا تربیت کردم حالا این یارو اومده تومدرسم.گفتی اسمش چی بود؟
مینروا ابروهای خود را از روی تعجب بالا برد و گفت:
هری پاتره اسمش.تو به ولدمورت افتخار میکنی؟
دامبلدور سرفه خفیفی نمود و سپس با لحنی آمیخته به ترس گفت:
اسمشو نیار...اسمشو نیار...آوردن اسم اون تمام موهای ریشامو سیخ میکنه.
مکگونگال با بیحوصلگی نگاهی به آلبوس نمود و گفت:
پوففف...من نمیدونم تو چت شده!به هر حال الان این پسره رفته تو تیم گریفندور.کاریشم نمیشه کرد.سعی کن هواشو داشته باشی. بعدا بدردمون میخوره.
***
- من تورو دعوت به یک دوئل میکنم پاتر!تو نمیتونی منو ببری.
- من تورو میکشم!من اسمشو نبر رو پیش جدو فامیلاش فرستادم.
مالفوی پوزخندی زد و رو به هری گفت:
امشب میبینمت!دوئلمون امشب،بیرون تو حیاط!
***
صدای خر خر نویل از تخت پشتی بگوش میرسید.هری پرده قرمز رنگ را کنار زد و با نگرانی از شیشه به بیرون نگاه کرد.
- نمیریم؟
صدای رون از پش سرش بزور شنیده شد.هری روی خود را بسوی رون،که با لباس عجیبی در جلوی در ِ خوابگاه گریفیندور ایستاده بود نمود و گفت:
جوراب زنونه برا چی سرت کردی؟این لباسا چین؟
- محکم کارین.یک وقت دیدی مارو ببینن.اینجوری نمیفهمن ما کی هستیم.یکم جوراب بو میده ولی باز خوبه.تو هم سرت کنی بد نیست.حالا زود باش بیا...باید مالفوی رو ادب کنیم.
نه...جدی میگم.خودش بهم داد.من جوون ترین عضو کوییدیچم!
رون تیکه گوشتی را بزوردر دهان خود فرو کرد و گفت:
بله بله...چه شود!پوز مالفوی رو زمین زدی!
دفتر دامبلدور:
چی...رفتش تو تیم؟شدجوونترین عضو کوییدیچ؟هیچی بدبخت شدیم!اسم رفت تو کتاب رکوردهای هاگوارتز.من دانش آموزانی مثل اسمشو نبر و فیلچ رو اینجا تربیت کردم حالا این یارو اومده تومدرسم.گفتی اسمش چی بود؟
مینروا ابروهای خود را از روی تعجب بالا برد و گفت:
هری پاتره اسمش.تو به ولدمورت افتخار میکنی؟
دامبلدور سرفه خفیفی نمود و سپس با لحنی آمیخته به ترس گفت:
اسمشو نیار...اسمشو نیار...آوردن اسم اون تمام موهای ریشامو سیخ میکنه.
مکگونگال با بیحوصلگی نگاهی به آلبوس نمود و گفت:
پوففف...من نمیدونم تو چت شده!به هر حال الان این پسره رفته تو تیم گریفندور.کاریشم نمیشه کرد.سعی کن هواشو داشته باشی. بعدا بدردمون میخوره.
***
- من تورو دعوت به یک دوئل میکنم پاتر!تو نمیتونی منو ببری.
- من تورو میکشم!من اسمشو نبر رو پیش جدو فامیلاش فرستادم.
مالفوی پوزخندی زد و رو به هری گفت:
امشب میبینمت!دوئلمون امشب،بیرون تو حیاط!
***
صدای خر خر نویل از تخت پشتی بگوش میرسید.هری پرده قرمز رنگ را کنار زد و با نگرانی از شیشه به بیرون نگاه کرد.
- نمیریم؟
صدای رون از پش سرش بزور شنیده شد.هری روی خود را بسوی رون،که با لباس عجیبی در جلوی در ِ خوابگاه گریفیندور ایستاده بود نمود و گفت:
جوراب زنونه برا چی سرت کردی؟این لباسا چین؟
- محکم کارین.یک وقت دیدی مارو ببینن.اینجوری نمیفهمن ما کی هستیم.یکم جوراب بو میده ولی باز خوبه.تو هم سرت کنی بد نیست.حالا زود باش بیا...باید مالفوی رو ادب کنیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/10/6 19:15:13
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!! 
[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از

[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 27 تیر 1392 12:06
از: دوستان جانی مشکل توان بریدن!
پستها:
377

حیاط هاگوارتز- درس پرواز و کوییدیچ با مادام هوچ
مادام هوچ که بازو های بزرگش رو از زیر ردا بیرون انداخته بود تنباکویی که تو دهنش بود رو تف کرد و داد زد:هوی!دست راستتونو بالای جارو بگیرین و بگین بیا بالا!
- خانوم اجازه؟ما چپ دستیم!
- به جهنم!اصلا تو پاتو بالا میاری و به جارو میگی بیا بالا!یالا!بگین دیگه!
- بیا بالا!
-این تن بمیره!بیا دیگه!
-میای بالا؟!
- مالفوی جارو اون وریه!
جاروی هری بلافاصله بالا پرید و در دستش قرار گرفت.اما جاروی او از معدود جارو هایی بود که درست حرکت کرد.
بعد از این که ملت سوار جارو ها شدند و مادم هوچ فریاد زد:با صدای سوت من میرین بالا!فقط با صدای سوت من!هوووی!کجا میری؟!برگرد پایین!پسره بی...
نویل همچنان اوج می گرفت و بالا تر میرفت.در ارتفاع 8 متری نگهان به سمت راست متمایل شد و ...
شترق!
- چیزی نیست مچت شکسته!تا من میبرمش درمانگاه هیچ کس پرواز نمی کنه!
مالفوی سوار جارو شد بالا رفت.
- پاتر!اگه تونستی گوی لانگ باتم رو بگیری!
هرمیون: هری نرو بالا با این کار امتیاز هایی که ما به دست اوردیم رو کم میکنی!
- برو اون ور!الان خون جلوی چشامو گرفته!نمی بینی؟!چـــی داش؟!
هری در یک عملیات انتحاری چرخی زد و توپ را گرفت.
- هری پاتر!زود باش دنبال من بیا!
مالفوی:گیر افتادی!
شب – دفتر آلبوس دامبلدور
- به هیچ وجه من الوجود مینروا!مگر این که از روی نعش من رد شی!
- اما آلبوس ما به همچین فردی توی تیم نیاز داریم.الان هفت ساله که اسلیترین داره قهرمان میشه..
- خوب بشه!انقدر حسودی که چشم نداری قهرمان شدن ملت رو ببینی؟!این پسر قانون شکنی کرده!عضویت توی تیم کوییدیچ در این سن و سال هیچی،شانس بیاره که اخراجش نکنم!
مکی نفس عمیقی کشید و گفت:اما باید میدیدی چه حرکت قشنگی کردبرای کسی که چند ثانیه قبلش جارو سواری یاد گرفته یه حرکت فوق العاده محسوب میشد!
- همون طور که گفتم! مگر این که از روی نعش من رد شی مینروا!من این پسره قانون شکن رو عضو تیم نمی کنم!
مینروا:
*&%$###%&*!!
بینندگان عزیز!به دلیل خشانت بالا بنگاه املاک گرگینه صورتی شما را به دیدن پیام های بازرگانی دعوت میکند!
.
.
.
- خوب پروفسور!لطفا نیمبوس دوهزاری هم که براش میگیرین رو تا پس فردا براش پست کنید!ممنون میشم!
دامبلدور:
مادام هوچ که بازو های بزرگش رو از زیر ردا بیرون انداخته بود تنباکویی که تو دهنش بود رو تف کرد و داد زد:هوی!دست راستتونو بالای جارو بگیرین و بگین بیا بالا!
- خانوم اجازه؟ما چپ دستیم!

- به جهنم!اصلا تو پاتو بالا میاری و به جارو میگی بیا بالا!یالا!بگین دیگه!
- بیا بالا!
-این تن بمیره!بیا دیگه!
-میای بالا؟!
- مالفوی جارو اون وریه!

جاروی هری بلافاصله بالا پرید و در دستش قرار گرفت.اما جاروی او از معدود جارو هایی بود که درست حرکت کرد.
بعد از این که ملت سوار جارو ها شدند و مادم هوچ فریاد زد:با صدای سوت من میرین بالا!فقط با صدای سوت من!هوووی!کجا میری؟!برگرد پایین!پسره بی...
نویل همچنان اوج می گرفت و بالا تر میرفت.در ارتفاع 8 متری نگهان به سمت راست متمایل شد و ...
شترق!

- چیزی نیست مچت شکسته!تا من میبرمش درمانگاه هیچ کس پرواز نمی کنه!
مالفوی سوار جارو شد بالا رفت.
- پاتر!اگه تونستی گوی لانگ باتم رو بگیری!

هرمیون: هری نرو بالا با این کار امتیاز هایی که ما به دست اوردیم رو کم میکنی!
- برو اون ور!الان خون جلوی چشامو گرفته!نمی بینی؟!چـــی داش؟!
هری در یک عملیات انتحاری چرخی زد و توپ را گرفت.
- هری پاتر!زود باش دنبال من بیا!
مالفوی:گیر افتادی!

شب – دفتر آلبوس دامبلدور
- به هیچ وجه من الوجود مینروا!مگر این که از روی نعش من رد شی!
- اما آلبوس ما به همچین فردی توی تیم نیاز داریم.الان هفت ساله که اسلیترین داره قهرمان میشه..
- خوب بشه!انقدر حسودی که چشم نداری قهرمان شدن ملت رو ببینی؟!این پسر قانون شکنی کرده!عضویت توی تیم کوییدیچ در این سن و سال هیچی،شانس بیاره که اخراجش نکنم!

مکی نفس عمیقی کشید و گفت:اما باید میدیدی چه حرکت قشنگی کردبرای کسی که چند ثانیه قبلش جارو سواری یاد گرفته یه حرکت فوق العاده محسوب میشد!
- همون طور که گفتم! مگر این که از روی نعش من رد شی مینروا!من این پسره قانون شکن رو عضو تیم نمی کنم!
مینروا:

*&%$###%&*!!
بینندگان عزیز!به دلیل خشانت بالا بنگاه املاک گرگینه صورتی شما را به دیدن پیام های بازرگانی دعوت میکند!
.
.
.
- خوب پروفسور!لطفا نیمبوس دوهزاری هم که براش میگیرین رو تا پس فردا براش پست کنید!ممنون میشم!
دامبلدور:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام
جزئیات کاربر

_ببین هری این یک چیزیه که مشنگا هم بهش می گن جارو.خوب نگاش کن.دسته داره،مو داره همه چی داره.
در همین لحظه هرمیون که سعی می کرد خودنمایی کند یکی از ابروانش را بالا انداخت و گفت :
_البته که بک بار درست گفتی رون، هری ما این چیزا رو در زندگی روزمرمون زیاد میبینیم.
رون با ناباوری موهای سرخش را تاب داد و به هری نگاهی کرد .هری شانه هایش را بالا انداخت. رون نگاهی به هرمیون کرد که با بی تفاوتی کتاب معجون سازی سال اول را ورق می زد.
_می خوای بگی که تو یک مشنگ زاده ای هرمیون؟
هرمیون کتاب را بست و بعد در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت :
_و امیدوارم که تو با این مسئل مشکلی نداشته باشی وگرنه دچار مشکل میشیم.
هرمیون این را گفت و از اتاق خارج شد.رون متعجب از رفتار هرمیون به بحث در مورد جارو ادامه داد.هری عینکش را برداشت و گفت : ولی رون این جارو باید با جارو پرنده یکمی فرق کنه.
_نه باب ،فرق خاصی نداره ،خودتو خسته نکن جارو های پرنده فقط پرواز می کنن.
پفــــــــــــــــــــــــــــــــکت(اافکت پس گردنی)
فرد و جورج در حالی که دست یک دیگر را گرفته بودند با دست دیگراشان به طور همزمان پس گردنی نثار رون کردند.رون که به رنگ موهایش شده بود با عصبانیت به اندو نگاه کرد.فرد لبخندی زد و گفت :
_سلام تخم مرغ.
رون با عصبانیت به فرد نگاه کرد و بعد به هری که متعجب به ان دو برادر دوقلو خیره مانده بود.فرد ادامه داد :رونی کی گفته که جاروی مشنگا با جاروی کوییدیچ فرقی نمی کنه؟ اون مغز فندقی تو؟یا ..
جرج با لبخندی از ته دل حرف فرد را کامل کرد :بازم مغز فندقیت؟
سپس هردو برادر به طرز مزحکی خندیدند.فرد دست هری را گرفت و چشمکی به او زد.جرج لبخندی زد و گفت :هی هری ،این کوتوله ی مو قرمز ر ولش کن و بیا بریم خودم بهت یک جاروی پرنده ی واقعی نشون بدم.
_
اتاق دامبلدور :
دامبلدور طول اتاق را برای بار بیستم پیمود.سپس دستی به تابلوی مدیران گذشته کشید و به مینروا که در مقابل پنجره نشسته بود و بیستمین فنجان قهوه را سر می کشید نگاهی کرد.سوروس در گوشه ی اتاق ایستاده بود.
_خب پرفسور دامبلدور،من اصلا از این پسره خوشم نمی اد.اون منو یاد..
دامبلدور سرش را خاراند و دستی به ریش نقره فامش کشید .سپس گفت :
_اتفاقا منم ازش خوشم نمی اد.چطوره بیخیالش بشیم .
مینروا با عجله گفت :نه دامبلدور،پرفسور اسنیپ،سعی کن با بیاد اوردن چشم های مظلوم هری باهاش نرم تر رفتار کنی.
دامبلدور تابلوی مدیر قرن قبل را پایین اورد و بعد گفت :البته مینروا،این درست نیست که ما به یک استاد یاد بدیم چطوری رفتار کنه.شاید واقعا از هری خوشش نمی اد.منم از هری خوشم نمی اد،پسر خنگ و زشتیه.
مینروا _ پرفسور ولی من فکر می کنم که بهتره کمی با این پسر نرم تر برخورد کنین،نمی دونم ولی یک حسی بهم می گه کسی باید ازش مراقبت کنه.
در همین لحظه هرمیون که سعی می کرد خودنمایی کند یکی از ابروانش را بالا انداخت و گفت :
_البته که بک بار درست گفتی رون، هری ما این چیزا رو در زندگی روزمرمون زیاد میبینیم.
رون با ناباوری موهای سرخش را تاب داد و به هری نگاهی کرد .هری شانه هایش را بالا انداخت. رون نگاهی به هرمیون کرد که با بی تفاوتی کتاب معجون سازی سال اول را ورق می زد.
_می خوای بگی که تو یک مشنگ زاده ای هرمیون؟
هرمیون کتاب را بست و بعد در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت :
_و امیدوارم که تو با این مسئل مشکلی نداشته باشی وگرنه دچار مشکل میشیم.
هرمیون این را گفت و از اتاق خارج شد.رون متعجب از رفتار هرمیون به بحث در مورد جارو ادامه داد.هری عینکش را برداشت و گفت : ولی رون این جارو باید با جارو پرنده یکمی فرق کنه.
_نه باب ،فرق خاصی نداره ،خودتو خسته نکن جارو های پرنده فقط پرواز می کنن.
پفــــــــــــــــــــــــــــــــکت(اافکت پس گردنی)
فرد و جورج در حالی که دست یک دیگر را گرفته بودند با دست دیگراشان به طور همزمان پس گردنی نثار رون کردند.رون که به رنگ موهایش شده بود با عصبانیت به اندو نگاه کرد.فرد لبخندی زد و گفت :
_سلام تخم مرغ.
رون با عصبانیت به فرد نگاه کرد و بعد به هری که متعجب به ان دو برادر دوقلو خیره مانده بود.فرد ادامه داد :رونی کی گفته که جاروی مشنگا با جاروی کوییدیچ فرقی نمی کنه؟ اون مغز فندقی تو؟یا ..
جرج با لبخندی از ته دل حرف فرد را کامل کرد :بازم مغز فندقیت؟
سپس هردو برادر به طرز مزحکی خندیدند.فرد دست هری را گرفت و چشمکی به او زد.جرج لبخندی زد و گفت :هی هری ،این کوتوله ی مو قرمز ر ولش کن و بیا بریم خودم بهت یک جاروی پرنده ی واقعی نشون بدم.
_
اتاق دامبلدور :
دامبلدور طول اتاق را برای بار بیستم پیمود.سپس دستی به تابلوی مدیران گذشته کشید و به مینروا که در مقابل پنجره نشسته بود و بیستمین فنجان قهوه را سر می کشید نگاهی کرد.سوروس در گوشه ی اتاق ایستاده بود.
_خب پرفسور دامبلدور،من اصلا از این پسره خوشم نمی اد.اون منو یاد..
دامبلدور سرش را خاراند و دستی به ریش نقره فامش کشید .سپس گفت :
_اتفاقا منم ازش خوشم نمی اد.چطوره بیخیالش بشیم .
مینروا با عجله گفت :نه دامبلدور،پرفسور اسنیپ،سعی کن با بیاد اوردن چشم های مظلوم هری باهاش نرم تر رفتار کنی.
دامبلدور تابلوی مدیر قرن قبل را پایین اورد و بعد گفت :البته مینروا،این درست نیست که ما به یک استاد یاد بدیم چطوری رفتار کنه.شاید واقعا از هری خوشش نمی اد.منم از هری خوشم نمی اد،پسر خنگ و زشتیه.
مینروا _ پرفسور ولی من فکر می کنم که بهتره کمی با این پسر نرم تر برخورد کنین،نمی دونم ولی یک حسی بهم می گه کسی باید ازش مراقبت کنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/05/23
تولد نقش: 1399/10/23
آخرین ورود: سهشنبه 13 بهمن 1388 14:23
از: یه دنیای دیگه !
پستها:
392

کلاه اعلام کرد:
- گریفیندور!!!
بروبکس گریف کلاه هایشان را به هوا پرت... نکردند چون کلاهشان به ردایشان چسبیده معمولا! ولی به هرحال خوشحالی خود را با جیغ و داد و بلند کردن نشیمنگاهشان از نیمکت به میزان یک سانتیمتر ابراز کردند و زمانی که هری خود را به زور بین هرمیون و یکی از دوقلوهای ویزلی جا میکرد شنید که دامبلدور با صدایی که ابدا سعی بر آهسته بودنش نمی کرد، به مک گونگال گفت:
- چه بد! گاهی به عقل این کلاه شک می کنم. اون مالفوی اصیل زاده رو گذاشته تو اسلیترین درحالیکه مالفوی ها همیشه شجاع بودن و کارایی رو کردن که از هرکسی برنمیاد. اونوقت این پسرۀ مافنگی رو که جز پوست و استخون چیزی نیس تو وجودش، گذاشته گریفیندور که گروه مورد علاقۀ منو به بوق بکشه.
مک گونگال با حیرت به دامبلدور نگاه میکرد. این حرف چنان برای هری تلخ بود که حتی نگاه سرد پرفسور اسنیپ و چشمان کنجکاو پرفسور کوییرل برایش اهمیتی نداشت.
فردا صبح
- هی رون... هممم... هری! برنامۀ کلاسی تونو گرفتین؟
هری و رون به هرمیون نگاه کردند که سرخوشانه تکه کاغذی را تکان میداد و می شنگید. هری با دلخوری به برگه ای که در مقابلش قرار داشت نگاهی انداخت:
- معجون سازی با پرفسور اسنیپ. تغییر شکل با پرفسور مک گونگال و بعد از ظهرم یه کلاس تاریخ جادوگری داریم با پرفسور بینز. اونم درست بعد ناهار!
- پس می تونین یه خواب راحت داشته باشین سر کلاس!
اینرا فرد ویزلی همزمان با رد شدنش از کنار هرمیون پراند. هری غر زد:
- خواب چیه؟ تازه بعدش تمرین پرواز داریم با مادام هوچ. منم که تا حالا جاروی پرنده ندیدم. نمی دونم چیکار کنم ضایع بازی نشه!
رون زیر لبی خندید:
- تو نگران نباش. اون با من!
- گریفیندور!!!
بروبکس گریف کلاه هایشان را به هوا پرت... نکردند چون کلاهشان به ردایشان چسبیده معمولا! ولی به هرحال خوشحالی خود را با جیغ و داد و بلند کردن نشیمنگاهشان از نیمکت به میزان یک سانتیمتر ابراز کردند و زمانی که هری خود را به زور بین هرمیون و یکی از دوقلوهای ویزلی جا میکرد شنید که دامبلدور با صدایی که ابدا سعی بر آهسته بودنش نمی کرد، به مک گونگال گفت:
- چه بد! گاهی به عقل این کلاه شک می کنم. اون مالفوی اصیل زاده رو گذاشته تو اسلیترین درحالیکه مالفوی ها همیشه شجاع بودن و کارایی رو کردن که از هرکسی برنمیاد. اونوقت این پسرۀ مافنگی رو که جز پوست و استخون چیزی نیس تو وجودش، گذاشته گریفیندور که گروه مورد علاقۀ منو به بوق بکشه.
مک گونگال با حیرت به دامبلدور نگاه میکرد. این حرف چنان برای هری تلخ بود که حتی نگاه سرد پرفسور اسنیپ و چشمان کنجکاو پرفسور کوییرل برایش اهمیتی نداشت.
فردا صبح
- هی رون... هممم... هری! برنامۀ کلاسی تونو گرفتین؟
هری و رون به هرمیون نگاه کردند که سرخوشانه تکه کاغذی را تکان میداد و می شنگید. هری با دلخوری به برگه ای که در مقابلش قرار داشت نگاهی انداخت:
- معجون سازی با پرفسور اسنیپ. تغییر شکل با پرفسور مک گونگال و بعد از ظهرم یه کلاس تاریخ جادوگری داریم با پرفسور بینز. اونم درست بعد ناهار!
- پس می تونین یه خواب راحت داشته باشین سر کلاس!
اینرا فرد ویزلی همزمان با رد شدنش از کنار هرمیون پراند. هری غر زد:
- خواب چیه؟ تازه بعدش تمرین پرواز داریم با مادام هوچ. منم که تا حالا جاروی پرنده ندیدم. نمی دونم چیکار کنم ضایع بازی نشه!
رون زیر لبی خندید:
- تو نگران نباش. اون با من!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

در راه رفتن به باغ وحش :
دوربین از پشت هیکل دو پسربچه ی لاغر مردنی و چاق را که به ترتیب دادلی و هری نام دارند نشان میدهد و ناگهان در یک لحظه دادلی چاق و هری لاغر میشود.
صداهایی از پشت صحنه :
- دهه! این ژانگولر بازیا چیه!!؟
- خب فیلم شده دنیای وارونه! قرار نبود اینطوری بشه که!
- ها؟
- ببین :
فلش بک:
شتـــــــــرق!
- آآآآآآخ!
- ببر اون صدای انکرالاصواتت رو پیری! نمیگی نصفه شبه، مردم خوابیدن؟!
صدای بسته شدن پنجره ای به گوش رسید و دامبلدور، بیهوش در کنار گلدان شکسته ای که با سرش برخورد کرده بود نقش زمین شد.
پایان فلش بک
- دیدی؟! گلدون خورده تو سر دامبل! نه بقیه! دامبل!
- عععععع....
چند ماه بعد - هاگوارتز - سال اول :
سرسرای بزرگ پر بود از دانش آموزانی که با اشتیاق در مورد تابستان بحث میکردند.
با ورود پروفسور مک گونگالِ کلاه گروهبندی بدست سرسرا در سکوت فرو رفت.
- پاتر، هری...
تمام چشم ها به سمت هری برگشت. پسرکی با زخمی صاعقه مانند بر روی پیشانیش که با چهره ای مضطرب به سمت پروفسور مک گونگال میرفت، همه چیز خیلی نفس گیر بود و همه تو کف ابهت هری پاتر بودن و هری به دامبل خیره شد تا یه چشمکی، نگاه پشت عینکی ای چیزی ببینه که ناگهان:
- عهه! مک گون! چرا اینقد لفتش میدین خب!؟
سپس رو به هری گفت :
- هوی زود باش دیه بچه چرا اسلمشن میای تو!؟
هری با دلخوری به سوی کلاه رفت، به نظر می رسید مدیر مدرسه ی هاگوارتز کمترین علاقه ای به او نداشت...
دوربین از پشت هیکل دو پسربچه ی لاغر مردنی و چاق را که به ترتیب دادلی و هری نام دارند نشان میدهد و ناگهان در یک لحظه دادلی چاق و هری لاغر میشود.
صداهایی از پشت صحنه :
- دهه! این ژانگولر بازیا چیه!!؟
- خب فیلم شده دنیای وارونه! قرار نبود اینطوری بشه که!
- ها؟
- ببین :
فلش بک:
شتـــــــــرق!
- آآآآآآخ!
- ببر اون صدای انکرالاصواتت رو پیری! نمیگی نصفه شبه، مردم خوابیدن؟!
صدای بسته شدن پنجره ای به گوش رسید و دامبلدور، بیهوش در کنار گلدان شکسته ای که با سرش برخورد کرده بود نقش زمین شد.
پایان فلش بک
- دیدی؟! گلدون خورده تو سر دامبل! نه بقیه! دامبل!
- عععععع....

چند ماه بعد - هاگوارتز - سال اول :
سرسرای بزرگ پر بود از دانش آموزانی که با اشتیاق در مورد تابستان بحث میکردند.
با ورود پروفسور مک گونگالِ کلاه گروهبندی بدست سرسرا در سکوت فرو رفت.
- پاتر، هری...

تمام چشم ها به سمت هری برگشت. پسرکی با زخمی صاعقه مانند بر روی پیشانیش که با چهره ای مضطرب به سمت پروفسور مک گونگال میرفت، همه چیز خیلی نفس گیر بود و همه تو کف ابهت هری پاتر بودن و هری به دامبل خیره شد تا یه چشمکی، نگاه پشت عینکی ای چیزی ببینه که ناگهان:
- عهه! مک گون! چرا اینقد لفتش میدین خب!؟
سپس رو به هری گفت :
- هوی زود باش دیه بچه چرا اسلمشن میای تو!؟

هری با دلخوری به سوی کلاه رفت، به نظر می رسید مدیر مدرسه ی هاگوارتز کمترین علاقه ای به او نداشت...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/05/23
تولد نقش: 1399/10/23
آخرین ورود: سهشنبه 13 بهمن 1388 14:23
از: یه دنیای دیگه !
پستها:
392

ده سال گذشت
- هوی... لاغر مردنی! زود از رو اسباب بازیای من گم شو کنار.
- ولی اینا هدیه های تولد منه. امروز واسم خریدنشون
- خواب دیدی خیر باشه! باید بدیشون به من. من بیشتر ازشون خوشم اومده
- ولی من هنوز تازه کادوهامو باز کردم
- پس نمی دیشون به من؟
آماده سازی: اهم... اهمم... اههههمممم ( با شدت بیشتر!)... عرعرعرعرعر... خالهههههههههههه... دادلی اسباب بازیاشو بهم نمیده!
پتونیا دورسلی با آشفتگی به داخل آشپزخانه دوید:
- دادلی! پسرم! تو خجالت نمی کشی اسباب بازیاتو به پسر خالۀ بیچارۀ مادر مرده ت نمیدی؟ ببین بچه سی گرم وزنش کم شد! حالا جواب اون خواهر بیچاره مو چی بدم که به امید من و خونواده م رفته با خیال راحت مرده. نمی گی سر پل کینگز کراس جلومونو بگیره چیکار می تونیم بکنیم؟ زود اون اسباب بازیای ناقابلتو بده به هری!
دادلی با حرص، اسباب بازیهایش را به طرف پسر چاقی که روبرویش ایستاده بود و تظاهر به گریه می کرد سراند:
- بیا... بگیرشون. امیدوارم سنگ بشن بخورن تو کمرت. کاشکی مار بشن و بگزنت. همون شیره زنده بشه و بخورتت...
پتونیا نفرین های پسر ضعیف و استخوانیش را قطع کرد:
- لال بشی که زبونت از مارم گزنده تره. می میری یه خدانکنه بذاری اول کلومت؟ هری جون گریه نکن خاله. این دادلی تازگیا عقل از سرش پریده. با عمو ورنونت تصمیم گرفتیم بفرستیمش مدرسه تادیبی سنت بروتوس تا زبونش بند بیاد.
هری که با شدت بیشتری گریه می کرد بلوز دادلی را کشید و فین گنده ای اهدا کرد و نالید:
- اوه خاله جون! من الان به شدت افسرده م. اگه مامانم زنده بود الان یه عالمه تحویلم می گرفت که عقده ای نشم و...
پتونیا دیگر طاقت نیاورد و همراه هری زار زد:
- وااااااااای... دیگه نگو که طاقت ندارم. برو حاضر شو که با عمو ورنون بریم باغ وحش.
دادلی:
- آخ جون باغ وحش!
پتونیا به او توپید:
- تو برو بشین سر جات! تو باعث شدی خواهرزادۀ یتیم من افسردگی بگیره. یه راست میری خونۀ خانوم فیگ و از گربه هاش نگهداری می کنی تا برگردیم!
دادلی با غصه به هری نگاه می کرد که لباس بیرونش را پوشید و پشت سر خاله پتونیا زبانش را برای دادلی درآورد. کمی بعد ورنون دورسلی ماشین جدیدش را روشن کرده بود و منتظر همسرش و هری بود تا به باغ وحش بروند. ناگهان خانم دورسلی که تلفنی با خانم فیگ صحبت می کرد، با اخم گوشی را قطع کرد:
- متاسفانه خانوم فیگ پاش شکسته و حوصلۀ مزاحمو نداره. خوب، دادلی... ناچاریم تو رو همراه خودمون ببریم وگرنه خونه رو منفجر می کنی. حاضر شو که بریم.
دادلی:
هری:
- هوی... لاغر مردنی! زود از رو اسباب بازیای من گم شو کنار.
- ولی اینا هدیه های تولد منه. امروز واسم خریدنشون
- خواب دیدی خیر باشه! باید بدیشون به من. من بیشتر ازشون خوشم اومده
- ولی من هنوز تازه کادوهامو باز کردم
- پس نمی دیشون به من؟
آماده سازی: اهم... اهمم... اههههمممم ( با شدت بیشتر!)... عرعرعرعرعر... خالهههههههههههه... دادلی اسباب بازیاشو بهم نمیده!پتونیا دورسلی با آشفتگی به داخل آشپزخانه دوید:
- دادلی! پسرم! تو خجالت نمی کشی اسباب بازیاتو به پسر خالۀ بیچارۀ مادر مرده ت نمیدی؟ ببین بچه سی گرم وزنش کم شد! حالا جواب اون خواهر بیچاره مو چی بدم که به امید من و خونواده م رفته با خیال راحت مرده. نمی گی سر پل کینگز کراس جلومونو بگیره چیکار می تونیم بکنیم؟ زود اون اسباب بازیای ناقابلتو بده به هری!
دادلی با حرص، اسباب بازیهایش را به طرف پسر چاقی که روبرویش ایستاده بود و تظاهر به گریه می کرد سراند:
- بیا... بگیرشون. امیدوارم سنگ بشن بخورن تو کمرت. کاشکی مار بشن و بگزنت. همون شیره زنده بشه و بخورتت...
پتونیا نفرین های پسر ضعیف و استخوانیش را قطع کرد:
- لال بشی که زبونت از مارم گزنده تره. می میری یه خدانکنه بذاری اول کلومت؟ هری جون گریه نکن خاله. این دادلی تازگیا عقل از سرش پریده. با عمو ورنونت تصمیم گرفتیم بفرستیمش مدرسه تادیبی سنت بروتوس تا زبونش بند بیاد.
هری که با شدت بیشتری گریه می کرد بلوز دادلی را کشید و فین گنده ای اهدا کرد و نالید:
- اوه خاله جون! من الان به شدت افسرده م. اگه مامانم زنده بود الان یه عالمه تحویلم می گرفت که عقده ای نشم و...
پتونیا دیگر طاقت نیاورد و همراه هری زار زد:
- وااااااااای... دیگه نگو که طاقت ندارم. برو حاضر شو که با عمو ورنون بریم باغ وحش.
دادلی:
- آخ جون باغ وحش!
پتونیا به او توپید:
- تو برو بشین سر جات! تو باعث شدی خواهرزادۀ یتیم من افسردگی بگیره. یه راست میری خونۀ خانوم فیگ و از گربه هاش نگهداری می کنی تا برگردیم!
دادلی با غصه به هری نگاه می کرد که لباس بیرونش را پوشید و پشت سر خاله پتونیا زبانش را برای دادلی درآورد. کمی بعد ورنون دورسلی ماشین جدیدش را روشن کرده بود و منتظر همسرش و هری بود تا به باغ وحش بروند. ناگهان خانم دورسلی که تلفنی با خانم فیگ صحبت می کرد، با اخم گوشی را قطع کرد:
- متاسفانه خانوم فیگ پاش شکسته و حوصلۀ مزاحمو نداره. خوب، دادلی... ناچاریم تو رو همراه خودمون ببریم وگرنه خونه رو منفجر می کنی. حاضر شو که بریم.
دادلی:
هری:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/9/26 22:20:50
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج