جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] حمام عمومی هافلپاف

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مرداد 1385 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ورونيكا داشت به عمد لفتش مي داد:آهان يادم اومد،نه اون كه ديروز بود.صبر كن.
دنيس اخم كرد و گفت:خفنز مي زني.
ورونيكا:ها نه بابا دارم فكر مي كنم.
سالن خيلي خلوت بود.بهتر است بگم به طور مشكوكي سوت و كور مي زد.دادلي اصلآ تو اين باغا نبود. وقتي دنيس سرشو بلند كرد ديدكه رو لب ورونيكا لبخندي نقش بسته.دنيس دست دادلي رو گرفت و گفت :دادلي بيا بريم.
:كجا؟؟؟
بچه ها برگشتند ...زاخارياس چوبدستي به دست پشت اونا ايستاده بود. قبل از اينكه كاري بتونن بكنن ورونيكا از پشت با يك ورد باند پيچيشون كرد.
زاخي:بايد بريم دادلي مورد اعتماد.
دادلي:ك..كجا؟؟؟
ورونيكا:حموم
بچه ها رو از راه مخفي به حموم بردند.دنيس حالا فهميده بود چرا اينقدر همه جا خلوته.الان ساعت كلاسا بود و تيبريوس هم قيبش زده بود.يعني با اونا نبود.آره از پشت بهشون خنجر زده بود.حالا چه بلايي سرشون مي اومد..................

****************
فشن ادامه بديد.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 مرداد 1385 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
دادلی با اضطرابی که تمام وجودش را فراگرفته و تا اعماق آن نفوذ کرده بود، جواب داد: نمی دونم... واقعاً نمی دونم، اما احساس خیلی بدی دارم.
دنیس لحظه ای درنگ کرد، سپس با صدایی بسیار آهسته گفت: من یه فکری دارم.
دادلی به چشمانش چین و چروکی داد، آن ها را باریک کرد و با کنجکاوی پرسید: چه فکری؟!
برقی از جلوی چشمان دنیس گذشت. او در حالی که لبخند مشکوکی بر لب داشت، شروع به سخن گفتن از نقشه ی خود کرد:
- ببین؛ یه روز که زاخی می خواد بیاد حموم یا اصلاً هر جای دیگه دنبالش می کنیم. بعد کاراش رو زیر نظر می گیریم و بالاخره می فهمیم چی می شه. البته باید مواظب باشیم که اون ما رو نبینه تا متوجه نشه که تو به من همه چیز رو گفتی.
دادلی چهره ای متفکرانه به خود گرفت، اما بعد از گذشت چندین ثانیه به حالت عادی برگشت و با هیجان گفت: عالیه... عالیه... اصلاً فکر نمی کردم تو انقدر باهوش باشی. چرا به فکر خودم نرسید؟
در همان لحظه دادلی آستین ردای دنیس را می کشد و به دنبال خود به راه می اندازد. آن دو از راهروهای باریک و خلوت هاگوارتز به سمت سالن عمومی هافلپاف عبور می کنند. سرانجام به در آن می رسند. لحظه ای می ایستند و به یکدیگر نیم نگاهی می اندازند.
در این میان دادلی چشمش به ورونیکا که در حال بیرون آمدن از سالن بود، می افتد. بی مقدمه می پرسد: ورونیکا... می دونی زاخی کجاست؟
ورونیکا یکی از ابروهایش را بالا می اندازد. نگاهی به سر و وضع دادلی می اندازد. انگار که چیزی عجیب در او یافته که تا حدودی شک او را برانگیخته است. سپس بعد از گذشت یک دقیقه جواب می دهد: اون رو دیدم ولی یادم نمیاد کجا رفته..! داره یادم می یاد یه لحظه صبر کن.
دنیس و دادلی باری دیگر به یکدیگر نگاه می کنند، سپس رویشان را به طرف ورونیکا برمی گردانند که با جدیت تمام چشم به زمین دوخته بود. دنیس حس عجیبی نسبت به او پیدا کرده بود. حسی که به او می گفت بهش اعتماد نکن؛ با این حال دادلی چنین فکری نمی کرد.
این فکر در ذهن دنیس خطور کرد: شاید او هم همدست زاخی باشه... اما به سرعت آن را از ذهنش دور کرد؛ چون این فکر بیش از اندازه احمقانه به نظر می رسید، اما با همه ی این ها هیچ چیز غیر ممکن نبود!
----------------------------------------------------
اینم از پست کوتاه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s
Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: دوشنبه 2 مرداد 1385 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
هم دیگه رو ملاقات کردن دادلی همه چیز رو از تمام اتفاقات برای دنیس شرح داد .
البته دادلی زیاده روی کرد اون به دنیس گفت :
دادلی : اون فکرهای بدی توی سرش هست میخواد سره همه ی مارو به باد بده .
دنیس : تو فقط حدس زدی چرا انقدر مطمئنی؟
دادلی : اون موقع که منو به سمت دیوار کشید .
دنیس : نکنه میخواست بکشتت ؟
- : آره نکنه میخواست بکشتت ؟
دادلی : تیبریوس تو باید به من کمک کنی یعنی باید به هافلپاف کمک کنی
تیبریوس : مگه چی شده ؟
------------------------------------------------------------------------
اتفاقات رو پیش بینی کنید .

پست کوتاه رو ترویج بدید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به
Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: یکشنبه 1 مرداد 1385 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخارياس با نگراني گفت: به چند نفر گفتي؟؟
دادلي وحشت زده گفت : چند تا از بچه ها .
زاخي يقه او رو گرفت و به ديوار كوبيد : چرا راحتم نمي زاريد؟ به كسي مربوط نيست من چيكار مي كنم. بزار راحت باشم.
دادلي كه از او ترسيده بود گفت : تو داري چيكار مي كني؟؟من مي ترسم
زاخي: به تو چه چيكار مي كنم. تو كي هستي كه بايد بترسي ربطي به تو نداره . اما يك روز مي شه كه همتون مي فهميد. اونوقت شايد جشن بگيريد .
دادلي :من ..من..مي ..مي خوام برم.
زاخي : باشه اما بههيچ كس نگو.

...
2 روز بعد دادلي و دنيس نزديك حموم ...

************
اونا مي خوان چيكار كنن؟؟؟
در دست شماست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: یکشنبه 1 مرداد 1385 09:48
نمایش جزئیات
آفلاین
همگي به سمت تالار عمومي هافل حركت كردند . در اين ميان دادلي در حالي كه سخت در فكر بود از همه جلوتر بود و جاستين و سوزان و هپزيبا هم كه پشت سر او بودند با تعجب نگاهي با هم رد و بدل كردند . انگار همگي اذغان داشتند كه رفتار دادلي امروز خيلي عجيب شده .
تالار خلوت بود. نزديك شومينه هلگا و هانا و اريكا با هم مشغول انجام دادن تكاليفشان بودند . به فاصله كمي از آنها يكي از پسرها هم در حاليكه صورتش پشت كتابي كه دستش بود ، پنهان بود ، روي مبل ديگري نشسته بود .
در همين موقع دادلي و همراهانش وارد تالار شدند . با شنيدن صداي در اون چند نفر داخل تالار توجهشون به اونها جلب شد . دادلي همونطور كه به سمت خوابگاه مي رفت انگار كه يكدفعه چيزي يادش آمده باشد چرخي زد و به سمت جاستين برگشت . اما با ديدن پسري كه پشت سر او روي مبل نشسته بود چشمانش از تعجب گرد شد . چون اون پسر كسي به جز زاخي نبود .
دادلي فورا سعي كرد حالت طبيعي خودش را حفظ كند . بعد هم با شتاب به سمت زاخي رفت و روي مبل كنار او نشست و با دقت به او نگاه كرد . زاخي هم با آرامشي بي نظير به كار خود مشغول بود .
ناگهان دادلي با صداي عجيبي در گوش او زمزمه كرد : پس اون لباساي خونيت كجاست ؟
زاخي با تعجب كتابش را بست و كاملا به سمت او برگشت و پرسيد : لباساي خوني ؟
دادلي با بي قراري تكرار كرد : اون لباساي خوني ، اون كمد ي كه درش باز بود و پاهاي يه نفر ازش بيرون زده بود ، اون تونل ....
چهره ي خونسرد زاخي با سرعتي وصف ناپذير مضطرب شد و با لحني تند به دادلي گفت :
هيس ! هيچي نگو . من بايد باهات حرف بزنم .
بعد هم با عجله دست دادلي را كشيد و بدون جلب توجه ديگران او را به سمتي تاريك در تالار برد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !
Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: جمعه 30 تیر 1385 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین
از تونل یک پا بیرون زده بود؟!
--------------------------------------------
دادلی با سرعت به طرف تالار عمومی هافلپاف به راه افتاد. به چند نفر که روی مبل ها ولو شده بودند، اشاره کرد و بریده بریده گفت: چیزه... تو حموم... یعنی...
دیگر حرفش را ادامه نداد. با خود اندیشید: اگه من به این ها بگم که بدون اجازه به حمام ارشد ها وارد شدم، چه اتفاقی می افته..!؟
و بالاخره این گونه شد که از باخبر کردن دیگران درباره ی موضوع تونل و آن پای مشکوک صرفنظر کرد. با چهره ای رنگ پریده به گوشه ای پناه آورد و در حالی که چشمانش را نیمه باز کرده بود، اوضاع را زیر نظر گرفت.
نمی دانست باید چه کار کند. آیا باید دوباره به حمام بازمی گشت؟ و یا آنقدر صبر می کرد تا دیگران خودشان موضوع را بفهمند؟!... اما این نمی توانست عادلانه باشد.
در همان لحظه صدای پچ پچی از نزدیکی او به گوش رسید. به نظر می آمد صدای دو دختر و یک پسر باشد که به جایی که دادلی نشسته بود، نزدیک می شدند. در این میان چند نفری که روی مبل نشسته بودند، از جا برخاستند و به طرف خوابگاه به به راه افتادند.
دادلی نیز ار جایش برخاست و به سوزان، هپزیبا و جاستین خیره شد که با قدم هایی شمرده به طرف او می آمدند. از چهره ی بی خیالشان مشخص بود که از هیچ چیزی خبر ندارند. نباید هم خبر داشته باشند؛ چون به نظر می رسید تنها کسی که از موضوع با خبر است دادلی است.
- سلام... ااا... باید یه چیزی بهتون بگم.
تصمیم گرفت که به آن دو اطلاع بدهد. بالاخره باید موضوع را به کسی می گفت. جاستین یکی از ابروهایش را به نشانه ی شک بالا برد و در حالی که لحن صدایش حالت تمسخر داشت، گفت:
- بالاخره حمام ارشد ها رفتی؟
- الآن وقت این حرف نیست... باید در مورد چیزی که اتفاق افتاده باهاتون صحبت کنم. همین طور شما سوزان و هپزیبا.
سوزان و هپزیبا با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و سپس رویشان را به طرف دادلی برگرداندند و یک صدا پرسیدند: اتفاقی افتاده؟
دادلی سرش را پایین انداخت. از خودش خجالت می کشید که مانند افراد بزدل از آن جا فرار کرده، با این حال به خود اطمینان خاطر داد که همه چیز درست خواهد شد. دوباره سرش را بالا آورد و در حالی که آن را به علامت مثبت تکان می داد، گفت:
- شما باید با من بیاین. باید یه چیزی بهتون نشون بدم.
قبل از این که منتظر جواب و یا حتی اظهار نظر آن دو بماند، با قدم های نامنظم به سمت حمام ارشد ها حرکت کرد. امیدوار بود تا قبل از آن کسی آن جا نبوده باشد در غیر این صورت می توانست این موضوع به قیمت گزافی به پایان برسد.
سرانجام آن چهار نفر به در حمام رسیدند. دادلی با نگرانی نفسش را بیرون داد. تپش قلبش به حداکثر رسیده بود. در حالی که سعی می کرد خود را آرام جلوه بدهد، گفت: برین تو... فقط خواهش می کنم اگه چیزی دیدین جیغ نکشین.
هپزیبا، سوزان و جاستین با آن که وجودشان سرشار از اضطرابی نامحسوس بود، با اقتدار تمام وارد حمام شدند.
هیچ کسی در آن جا دیده نمی شد. دادلی از این بابت آهی از روی آسودگی کشید و در حالی که به جلوی رویش؛ در واقع به کمدی که درش بسته بود، اشاره می کرد، گفت: اونا... همون جاست... ولی من یادم نمیاد درش رو بسته باشم. سریع اومدم... نمی دونم شاید هم بسته باشم.
صدایش در فضای آن جا طنین می انداخت و انعکاس آن دوباره به گوش چهار همراه می رسید.
دادلی به کمد نزدیک شد و در آن را باز کرد. تونل تاریک و طویل باری دیگر نمایان شد و همین، اضطراب ناشی از فضا را در وجود دادلی تشدید کرد.
دادلی با دقت همه جا را زیر نظر گرفت، اما چیزی به عنوان یک پای نامشخص و یا حتی چیزی که مشکوک به نظر برسد، مشاهده نکرد. بهت زده از تونل بیرون آمد و به دور و اطرافش نگاهی انداخت. در همان لحظه متوجه شد که حتی دیگر اثری از لباس های خونی زاخی نیست.
با صدای خفه ای اعلام کرد: نیست... اون لباس ها... اون پا توی تونل...
بعد از این حرف تنها توانست چهره ی حیرت زده ی سه نفری را که روبرویش ایستاده بود، مشاهده کند. فهمیده بود که بعد از رفتن او کس دیگری آن جا آمده است... بعد از درک این واقعیت تنها چیزی که باقی ماند، سکوت بود و افسوس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: پنجشنبه 29 تیر 1385 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
اخطار آخر
بعد از این پست لطفا فقط رول توی این تاپیک بزنید
یا داستان قبل رو ادامه بدید (با یه نقل قول ساده) یا یه داستان جدید رو شروع کنید
این پست آخرین پست غیر رول در تاپیک های رول هافل میباشد از این به بعد تمام پست های غیر رول بدون هیچ توجهی به محتوا پاک میشود
لطفا یه نگاهی به تاپیک نقد پست (اموزش پست زنی) بندازید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: پنجشنبه 29 تیر 1385 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
بهههههههههههههههه سلاممممممممممممممممم
لطف پست بالا پاک بشه تا ما بتونیم ادامه بدیم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به
Re: **حمام ارشد ها**
ارسال شده در: پنجشنبه 22 تیر 1385 09:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تیبریوس مک لاگن
میخواستم پستت رو پاک کنم ولی وقت نداشتم
(این پست و پست تو بعدا پاک میشه)

شما توی این تاپیو تمام تاپیک های رول فقط باید رول بزنی
برای هماهنگی صحبت و بحث یا تغییر سوژه یا هر کار غیر رول باید به تاپیک مربوطه مراجعه کنی
که هافل هم از این تاپیک ها خیلی داره
سوژه رو عوض کن
ولی دیگه از این جور پست ها توی تاپیک های رول نزن
اگه خواستی این بحث رو ادامه بدی برو تو کیکی از تاپیک ها مثلا گفتگو با ناظر صحبت کن


اینو برای تمام دوستان جدید و تازه وارد گفتم(مخصوصا خودم)

این دو تا پست تا فردا شب پاک میشه

کلاس ها یادتون نره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حمام ارشدها:زاخارياس اسميت كجاست
ارسال شده در: دوشنبه 19 تیر 1385 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
با اجازه ناظر انجمن تصمصم دارم كه اين پستو موضوشو عوض كنم كه خيلي ارزشي شده است
شايد تصميم گرفته شد موضوع اين تاپيك چند روز به چن روز عوض شه

اين قسمت:زاخارياس اسميت كجاست؟

حمام ارشدها 8:30 شب

در حالي زاخارياس به يه وان تكيه داده بود و داشت از ارامش اونجا لذت ميبرد به فكر حموم داخلي هافل بود كه اين قدر شلوغ بدوه كه صدا به صدا نميرسيده الان تنها زاخي بودو زاخي
خوشبختانه ارشدهاي ديگر اهل حمام نبودن و زاخي هم تنها ارشد هافل بود
در حالي كه در روياهاي خود غوطه ور بودو فكر ميكرد چه طوري بهتر از اين امتياز ارشدي لذت ببره به فكر وضع اشفته راوان و كارهاي زيادش افتاد
خودشو سريع حوله پيچ كرد و به طرف گنجه لباسها رفت

فردا صبح تالار هافل گردهمايي اعضا

-لامصب چه خوش ميگذرونه ديشب تا حالا تو حمام بوده
-امتياز ارشد بودنه ديگه برادر كاريش نميشه كرد
-اما هيچ وقت اين قدر دير نميكرد
-احتمالا اون تو خوابش برده

همچنان شايعات ادامه داشت اونا در سر جلسه دفاع در برابر جادوي سياهم اونو نديدن

همه نگران بودن
به جز بعضي افراد كه فكر شومي در سر داشتند اونها تصميم داشتند به جاي زاخي به حمام برنم
و سر اين دعوا شد
و بلاخره اعضاي نگرانم اروم شدند
بلاخره:دادلي با زور زيادش همه را له كرد
و لباس هاي زاخي را پوشيد و وارد حمام شد
ساعت 8:30 حمام ارشد ها

در حالي كه با تعجب به لباسهاي پخش و پلايه زاخي كه خون هم روش بود نگاه ميكرد به در يه كمد راهنمايي شد در كمد را كه باز كرد تونلي هنگفت و عجيب ديد كه پاهاي يهك نفر ناشناس ازش بيرون زده بود...
دادلي با ديدن اين صحنه فريادي زد و به سرعت به بيرون دويد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد جک در 1385/4/19 15:00:46