دنيس اخم كرد و گفت:خفنز مي زني.
ورونيكا:ها نه بابا دارم فكر مي كنم.
سالن خيلي خلوت بود.بهتر است بگم به طور مشكوكي سوت و كور مي زد.دادلي اصلآ تو اين باغا نبود. وقتي دنيس سرشو بلند كرد ديدكه رو لب ورونيكا لبخندي نقش بسته.دنيس دست دادلي رو گرفت و گفت :دادلي بيا بريم.
:كجا؟؟؟
بچه ها برگشتند ...زاخارياس چوبدستي به دست پشت اونا ايستاده بود. قبل از اينكه كاري بتونن بكنن ورونيكا از پشت با يك ورد باند پيچيشون كرد.
زاخي:بايد بريم دادلي مورد اعتماد.
دادلي:ك..كجا؟؟؟
ورونيكا:حموم
بچه ها رو از راه مخفي به حموم بردند.دنيس حالا فهميده بود چرا اينقدر همه جا خلوته.الان ساعت كلاسا بود و تيبريوس هم قيبش زده بود.يعني با اونا نبود.آره از پشت بهشون خنجر زده بود.حالا چه بلايي سرشون مي اومد..................
****************
فشن ادامه بديد.....
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

و زاخي هم تنها ارشد هافل بود