بارتی به طرف السامور میدوه :
_بگیریدشششششششششششش
السامور با سرعت در حال فراره ، یکی از نگهبانا راهشو سد میکنه، طلسمی به طرفش میفرسته ،السامور جا خالی میده و خودشوبه نگهبان میزنه نگهبان روی زمین میافته .
السامور در حال فرار:
_احمق ها سزای کارتونو میبینید.
او به خروجی زندان میرسه ، دوتا نگهبان جلوی درن با چوبی که از یکی از نگهبانا برداشته بود اونا رو میکشه درو باز میکنه و فرار میکنه.
بارتی به در میرسه :
_فرا.... ر کر....
و به طرف زندان ها میره.
دراکو بیدار شده بود و داشت به طرف دفتر می اومد. وقتی بارتی را دید:
_چی شد ؟فرار کرد!
بارتیموس با ناراحتی :
_بله قربان
چهرهی دراکو جوری شد که انگار ممکنه هر لحظه بیهوش بشه.
بارتی سریع به طرف دراکو رفت و دستشو گرفت، رو به منشی کرد :
_یه صندلی بیارررر
منشی که خود از دیدن وزیر جدید با ان روز وحال وحشت کرده بود سریع یک صندلی اورد.
دراکو روی صندلی نشست .
بارتی کمی فکر میکنه و بعد به یاد حرف های السامور می افته.
_ قربان ... قربان .. السامور یه چیزهای دربارهی یه حلقه میگفت یه حلقهی قدرتمند. حلقه ای در وزارت.اون به وزیر قبلی گفت باید اونو براش بیاره ، ادرسشم داد.
و بارتی ادرسو به جناب وزیر میده
دراکو که حالش بهتر شده بود :
_این موضوعو به هیچ کس نمیگه چون ممکنه مشکل زا بشه. خودتم می ری اون حلقه را برمیداری میدی به من .
بارتی با سردرگمی:
قربان من رئیس اینجام.
دراکو باخشم:
تو زیر دست منی هر کاری بگم باید انجام بدی.حلقه رو قبل اینکه دست کسی بهش برسه برام بیار .السامورم خودم میگیرم.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
24 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] آزکابان
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

بارتی با دو دلی روی یکی از صندلی ها نشست و سپس به تماشای اسکریم جیور پرداخت که در حال جمع و جور کردن وسایلش بود .
السامور هم در حالی که لبخند شیطانی روی دهنش نشسته بود داشت با خوشحالی زیر لب با خودش حرف میزد .
اسکریم جیور برای آخرین بار با نفرت نگاهی به السامور انداخت . سپس سرش رو پایین انداخت تا از در خارج شه . اما در همون لحظه در باشدت باز شد و به کله اسکریم جیور برخورد کرد و باعث زمین خوردنش شد !
همگی با تعجب به چند مردی نگاه کردند که در آستانه در ظاهر شده بود . بلافاصله یکی از آنها را که جلوتر از بقیه ایستاده بود شناختند او کسی نبود به جز دراکو مالفوی !
دراکو آروم و در رو پشت سرش بست . بلافاصله اسکریم جیور از روی زمین بلند شد و فریاد زد :
_ مگه کوری ! من وزیر سحر و جادو هستم مرتیکه بووووووقی !
دراکو نگاهی حاکی از نارضایتی به اسکریم جیور انداخت و فریاد زد :
_ چی با من بودی ؟ اگر تو وزیری پس من چیم ؟ بدویین این آدم متقلب رو از جلوی چشمم دور کنید !
بلافاصله در برای بار دوم باز شد و دوتا از همراهان دراکو وارد شدند و چند طلسم رو به سمت اسکریم جیور فرستادند که سعی داشت از خودش دفاع کنه
اسکریم جیور محکم به زمین خورد و دیگه حرکت نکرد !
دراکو نگاه با جذبه ای به اطرافش انداخت و چشمش روی بارتی ثابت ماند سپس گفت :
_ ببینم تو رئیس اینجایی !
بارتی با دودلی نگاهی به السامور انداخت که همچنان در حالی که پاهایش را ریلکس روی میز انداخته بود به دراکو خیره شده بود سپس با دودلی گفت :
_ بله !؟
دراکو بدون هیچ مقدمه ای گفت :
_ یک سلول رو به آقایون نشون بده ! باید این شیاد رو زندانی کنیم
بارتی کاملا گیج شده بود اما جرات مخالفت کردن با دراکو رو نیز نداشت به همین دلیل خیلی سریع از دستور اطاعت کرد و به همراه دو بادیگارد به اضافه اسکریم جیور از اتاق خارج شد !
حالا دراکو مونده بود و السامور ! السامور با همون حالت خونسرد و بی اعتنا گفت :
به به ! سلام بر جناب وزیر !
دراکو چند لحظه سرتا پای السامور رو ورانداز کرد سپس گفت :
_ میبینم که با پای خودت اومدی زندانیت کنم
السامور کمی پاهایش رو روی میز جابه جا کرد و گفت :
_ نه کاملا اشتب میکنی عزیزم !
اما برخلاف تصور الساموردراکو لبخند پیروز مندانه ای زد و گفت :
_ نه اشتباه نمیکنم من میخوام تو رو بندازم زندان وزارت در دست منه !
السامور که گویی داشت با یک فروشنده درباره قیمت خرید چونه میزد گفت :
_ دراکو هیچ میدونی که من دوستای خیلی زیادی دارم که اگر بفهمن که منو زندانی کردین ......
در همون لحظه صداهایی از بیرون شنیده شد که باعث شد السامور حرفش رو نمیه تمام بگذارد و گوشش را تیز کند . کاملا مشخص بود که چند نفر زندانی رو دارن از دمه در اتاق آنها میبرن ! یکی از آنها فریاد زد :
_ السامور کمکمون کن ! ما رو دستگیر کردن !
دراکو روش رو به سمت السامور برگردوند و گفت :
_ که دوستای زیادی داری نه ! همشون رو همین یکی دو ساعت پیش دستگیر کردیم
برای اولین بار چهره السامور آشفته شد . او با نگرانی نگاهی به در کرد .
دراکو گفت :
_ خب حالا باید ببینیم که چقدر مرتکب جرم شدی و...
حرف دراکو تموم نشده بود که السامور از جایش بلند شد و تنه محکمی به دراکو زد و از در خارج شد . بلافاصله در بیرون اتاق صدای هیاهو بلند شد .......
ده دقیقه بعد
دراکو در حالی که دستهای السامور رو بسته بود همراه بارتی یکی از نگهبانان داشتند او رو به یک سلول انفرادی میبردند .
السامور دائم تقلا میکرد که از دست دراکو رهایی یابد اما موفق نمیشد . دراکو در حالی که داشت میخندید گفت : تلاشت بی فایدست ! تو هیچ جا نمیتونی بری !
بارتی : ایول ! ای وزیر جدید ! ای اراده ! ای جذبه ....
السامور با نفرت نگاهی به آن دو انداخت و گفت : اگر من جای شما بودم انقدر با اطمینان حرف نمیزدم
لحظه دراکو با تعجب نگاهی به السامور انداخت سپس به خوبی حفظ ظاهر کرد و گفت :
باشه ببینیم و تعرف کنیم !
در همون لحظه بارتی به یکی از سلولها اشاره کرد و گفت :
_ جناب وزیر دیگه رسیدیم !
هر چهار نفر کنار سلول ایستادند تا بارتی در رو باز کنه ! بارتی کلید رو دراورد و آن را به سمت قفل برد تا در و باز کند اما در همون لحظه برقها رفت !
_ اه این قفل لعنتی کجاست !
_ بوووم ! دیش ! دانگ دونگ ! ژوهاهاهاهاهاها
_ بارتی !....آخ......کمک ......آی ....سرم !
_ قربان السامور فرار کرد آخخخخخخخخخخخخ !!!
در همون لحظه دوباره برقها آمد . بارتی با مشقت از روی زمین بلند شد و چشمش به دراکو افتاد که با کله اسموت شده روی زمین افتاده بود و سپس چشمش به نگهبان بیچاره افتاده بود که به صورت اعلامیه ای بر دیوار چسبیده بود و در آخر السامور رو دید که به سرعت داشت از آنجا دور میشد .......
السامور هم در حالی که لبخند شیطانی روی دهنش نشسته بود داشت با خوشحالی زیر لب با خودش حرف میزد .
اسکریم جیور برای آخرین بار با نفرت نگاهی به السامور انداخت . سپس سرش رو پایین انداخت تا از در خارج شه . اما در همون لحظه در باشدت باز شد و به کله اسکریم جیور برخورد کرد و باعث زمین خوردنش شد !
همگی با تعجب به چند مردی نگاه کردند که در آستانه در ظاهر شده بود . بلافاصله یکی از آنها را که جلوتر از بقیه ایستاده بود شناختند او کسی نبود به جز دراکو مالفوی !
دراکو آروم و در رو پشت سرش بست . بلافاصله اسکریم جیور از روی زمین بلند شد و فریاد زد :
_ مگه کوری ! من وزیر سحر و جادو هستم مرتیکه بووووووقی !
دراکو نگاهی حاکی از نارضایتی به اسکریم جیور انداخت و فریاد زد :
_ چی با من بودی ؟ اگر تو وزیری پس من چیم ؟ بدویین این آدم متقلب رو از جلوی چشمم دور کنید !
بلافاصله در برای بار دوم باز شد و دوتا از همراهان دراکو وارد شدند و چند طلسم رو به سمت اسکریم جیور فرستادند که سعی داشت از خودش دفاع کنه
اسکریم جیور محکم به زمین خورد و دیگه حرکت نکرد !
دراکو نگاه با جذبه ای به اطرافش انداخت و چشمش روی بارتی ثابت ماند سپس گفت :
_ ببینم تو رئیس اینجایی !
بارتی با دودلی نگاهی به السامور انداخت که همچنان در حالی که پاهایش را ریلکس روی میز انداخته بود به دراکو خیره شده بود سپس با دودلی گفت :
_ بله !؟
دراکو بدون هیچ مقدمه ای گفت :
_ یک سلول رو به آقایون نشون بده ! باید این شیاد رو زندانی کنیم
بارتی کاملا گیج شده بود اما جرات مخالفت کردن با دراکو رو نیز نداشت به همین دلیل خیلی سریع از دستور اطاعت کرد و به همراه دو بادیگارد به اضافه اسکریم جیور از اتاق خارج شد !
حالا دراکو مونده بود و السامور ! السامور با همون حالت خونسرد و بی اعتنا گفت :
به به ! سلام بر جناب وزیر !
دراکو چند لحظه سرتا پای السامور رو ورانداز کرد سپس گفت :
_ میبینم که با پای خودت اومدی زندانیت کنم
السامور کمی پاهایش رو روی میز جابه جا کرد و گفت :
_ نه کاملا اشتب میکنی عزیزم !
اما برخلاف تصور الساموردراکو لبخند پیروز مندانه ای زد و گفت :
_ نه اشتباه نمیکنم من میخوام تو رو بندازم زندان وزارت در دست منه !
السامور که گویی داشت با یک فروشنده درباره قیمت خرید چونه میزد گفت :
_ دراکو هیچ میدونی که من دوستای خیلی زیادی دارم که اگر بفهمن که منو زندانی کردین ......
در همون لحظه صداهایی از بیرون شنیده شد که باعث شد السامور حرفش رو نمیه تمام بگذارد و گوشش را تیز کند . کاملا مشخص بود که چند نفر زندانی رو دارن از دمه در اتاق آنها میبرن ! یکی از آنها فریاد زد :
_ السامور کمکمون کن ! ما رو دستگیر کردن !
دراکو روش رو به سمت السامور برگردوند و گفت :
_ که دوستای زیادی داری نه ! همشون رو همین یکی دو ساعت پیش دستگیر کردیم
برای اولین بار چهره السامور آشفته شد . او با نگرانی نگاهی به در کرد .
دراکو گفت :
_ خب حالا باید ببینیم که چقدر مرتکب جرم شدی و...
حرف دراکو تموم نشده بود که السامور از جایش بلند شد و تنه محکمی به دراکو زد و از در خارج شد . بلافاصله در بیرون اتاق صدای هیاهو بلند شد .......
ده دقیقه بعد
دراکو در حالی که دستهای السامور رو بسته بود همراه بارتی یکی از نگهبانان داشتند او رو به یک سلول انفرادی میبردند .
السامور دائم تقلا میکرد که از دست دراکو رهایی یابد اما موفق نمیشد . دراکو در حالی که داشت میخندید گفت : تلاشت بی فایدست ! تو هیچ جا نمیتونی بری !
بارتی : ایول ! ای وزیر جدید ! ای اراده ! ای جذبه ....
السامور با نفرت نگاهی به آن دو انداخت و گفت : اگر من جای شما بودم انقدر با اطمینان حرف نمیزدم
لحظه دراکو با تعجب نگاهی به السامور انداخت سپس به خوبی حفظ ظاهر کرد و گفت :
باشه ببینیم و تعرف کنیم !
در همون لحظه بارتی به یکی از سلولها اشاره کرد و گفت :
_ جناب وزیر دیگه رسیدیم !
هر چهار نفر کنار سلول ایستادند تا بارتی در رو باز کنه ! بارتی کلید رو دراورد و آن را به سمت قفل برد تا در و باز کند اما در همون لحظه برقها رفت !
_ اه این قفل لعنتی کجاست !
_ بوووم ! دیش ! دانگ دونگ ! ژوهاهاهاهاهاها
_ بارتی !....آخ......کمک ......آی ....سرم !
_ قربان السامور فرار کرد آخخخخخخخخخخخخ !!!
در همون لحظه دوباره برقها آمد . بارتی با مشقت از روی زمین بلند شد و چشمش به دراکو افتاد که با کله اسموت شده روی زمین افتاده بود و سپس چشمش به نگهبان بیچاره افتاده بود که به صورت اعلامیه ای بر دیوار چسبیده بود و در آخر السامور رو دید که به سرعت داشت از آنجا دور میشد .......
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

غیر رول
با سلام همونطور که میبینین شناسه ی هکتور دیگه فعالیت نمیکنه پس؟ من همون هکتور (مدیر آزکابان)هستم فقط دیگه با این شناسه فعالیت میکنم.
چند مطلب هست که باید بگم.
1:بحث السامور را به بیراهه نکشید.(السامور یه خلاف کار که بیشتر عمرش را یا خلاف کرده یا تو زندان بوده)البته جالبه می تونیم بگیم اسکریم جیور از السامور می ترسه .
2: باشه هی حال من را بگیرید.
/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/
بارتیموس در را باز کرد در این فکر بود که یه حالی به منشی بده ..
بارتیموس:ها...می رم اخراجش می کنم یه منشی سر براه میارم مثل این بی شخصیت و زبون دراز نباشه.
ولی تا درو بست.... صدای داد وحشتناکی از اتاق اومد ...
بارتیموس تعجب کرده بود و منشی را یادش رفت...
وایساد کنار در تا صدای وزیر و السامور را بشنوه.....
-----------------------
اسکریم جیور داد وحشتناکی سر السامور زد ...
اسکریم جیور: آشغال اینجا چیکار می کنی......... دو سه ماهی نبودی از دستت راحت بودیم. اومدی چیکار باز می خوای چی کار کنی؟ ها؟ بگو دیگه بگو...
السامور خیلی خونسرد رفت و روی صندلی مدیر(بارتیموس کراچ)نشست : داشتم از دم در خونتون رد می شدم گفتم یه حالی بهش بدم بعد دلم براش سوخت(می خواسته خونه ی وزیر را اتیش بزنه) اخیی کوچولو...
اسکریم جیور که عصبانی شده بود :تو تمام زندگیم را برباد دادی حالا که به یه جایی رسیدم واومدی چی کار ها... ... جای تو تو زندانه ... بارتیموسسسسسسس نگهبان ها را خبر کن.
بارتیموس صدا را شنید تا خواست نگهبانان را صدا کند .
السامور با نگرانی از روی صندلیش بلند شد و داد زد:نه احتیاجی نیست بارتی وزیر اشتباه کرد...
بارتیموس هم که به السامور کم کم داشت اعتماد می کرد نگهبانان را صدا نکرد ولی هنوز مشکوک بود و گوش می داد.
السامور با عصبانیت :اگه یه بار دیگه داد بزنی زنو بچه هات روتو اتیش می بینی...
اسکریم جیور که اثار نگرانی رو می شد تو چشماش دید: تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی ... من کلی کاراگاه دارم میدم پدرتو در بیارن ... می دم بندازنت تو زندان...
السامور: تو.. با کدوم کاراگاه....خودت می دونی که هیچ کاراگاه نداری همه ی کاراگاه دنبال لرد سیاه و مرگخوار ها هستن. تو موندیو این ازکابان که سرجمع 10 تا زندانی هم نداره ...
اسکریم جیور دیگه اوضاع خرابو حس کرده بود اما هنوز هم قاطعانه فکر می کرد متونه کاری بکنه.
تو خودت چی اون گروهت که مردم غارت می کرد کجاست ها ...
السامور:فرستادمشون باسه کار مهمتری اما اگه بهشون احتاج داشته باشم یه چشم زدن پشتمن..
السامور در گذشته وقتی اسکریم جیور هنوز وزیر نشده بود زندگی او را تباه کرده بود 2 بار خانه ی او را اتش زه بود و یک بار منشیش را... و هیچ کس جلو دار او نبود هر کاری می خواست می کرد اما از یک چیز وحشت داشت که برای همین چندین سال پیداش نبود :::: دیوانه سازها:::: اون از دیوانه ساز های آزکابان می ترسید حالا که دیگه تو ازکابان دیوانه سازی نبود اومده بود تا انتقامش را از وزارت وآزکابان که سال ها تو اونجا زجر کشیده بود بگیر ... اسکریم جیور این را می دونست و وحشت حولناکی تمام وجودش را فرا گرفته بود...
اسکریم جیور رو به السامور کرد و با التماس : هر کاری هر کاری بگی می کنم فقط دست از سر منو خانوادم بردار...
السامور:حالا شدی یه پسر خوب من یه حلقه می خوام یه حلقه که هیچ کس بجز من از اون خبر نداره حتی لردسیاه اون حلقه تو قسمت حفاظت شده ی وزارتخونست از در شماره ی5 می ری تو 8 تا در جلوی خودت می بینی در شمارهی 7 من تو اونجا یه دیوارنه ساز گذاشتم اونو نابود می کنی و میری داخل اتاقی که جلوته یه صندوقچه وسط اتاقه اونو میخوام .
اسکریم جیور :اون حلقه چی کار می کنه؟ تو چطوری یه دیوانه سازو اونجا زندانی کردی تو که از اونها وحشت داری؟
السامور:سوال اولت ... ولی سوال دوم یکی از افرادم اونو اونجا گذاشت البته به دستور من چون می خواستم دست خودم هم به اون نرسه ولی حالا می خوامش..
اسکریم جیور در را باز کرد ولی سر بارتیموس به در خورد وزیر فهمید که بارتیموس همه چی را فهمیده به خاطر همین کشیدش یه کنار.
اسکریم جیور :شنیدی که چی گفت خانوادم را می کشه ...و اگه به کسی چیزی بگی دیگه مدیر اینجا نیستی و زندگیت هم تباه میکنم.....
بارتیموس وحشت کرده بود هیچی نمی تونست بگه السامور هم خیلی ریلکس روی صندلی او تو اتاق نشسته بود ..
-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/--/-/-/-/-/-/
السامور با زندان چی کار میکنه؟
اون حلقه چیه؟
السامور اونو می خواد چی کار؟
ایا اسکریم جیور اون کاری رو که السامور میخواد میکنه؟
با سلام همونطور که میبینین شناسه ی هکتور دیگه فعالیت نمیکنه پس؟ من همون هکتور (مدیر آزکابان)هستم فقط دیگه با این شناسه فعالیت میکنم.
چند مطلب هست که باید بگم.
1:بحث السامور را به بیراهه نکشید.(السامور یه خلاف کار که بیشتر عمرش را یا خلاف کرده یا تو زندان بوده)البته جالبه می تونیم بگیم اسکریم جیور از السامور می ترسه .
2: باشه هی حال من را بگیرید.
/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/
بارتیموس در را باز کرد در این فکر بود که یه حالی به منشی بده ..
بارتیموس:ها...می رم اخراجش می کنم یه منشی سر براه میارم مثل این بی شخصیت و زبون دراز نباشه.
ولی تا درو بست.... صدای داد وحشتناکی از اتاق اومد ...
بارتیموس تعجب کرده بود و منشی را یادش رفت...
وایساد کنار در تا صدای وزیر و السامور را بشنوه.....
-----------------------
اسکریم جیور داد وحشتناکی سر السامور زد ...
اسکریم جیور: آشغال اینجا چیکار می کنی......... دو سه ماهی نبودی از دستت راحت بودیم. اومدی چیکار باز می خوای چی کار کنی؟ ها؟ بگو دیگه بگو...
السامور خیلی خونسرد رفت و روی صندلی مدیر(بارتیموس کراچ)نشست : داشتم از دم در خونتون رد می شدم گفتم یه حالی بهش بدم بعد دلم براش سوخت(می خواسته خونه ی وزیر را اتیش بزنه) اخیی کوچولو...
اسکریم جیور که عصبانی شده بود :تو تمام زندگیم را برباد دادی حالا که به یه جایی رسیدم واومدی چی کار ها... ... جای تو تو زندانه ... بارتیموسسسسسسس نگهبان ها را خبر کن.
بارتیموس صدا را شنید تا خواست نگهبانان را صدا کند .
السامور با نگرانی از روی صندلیش بلند شد و داد زد:نه احتیاجی نیست بارتی وزیر اشتباه کرد...
بارتیموس هم که به السامور کم کم داشت اعتماد می کرد نگهبانان را صدا نکرد ولی هنوز مشکوک بود و گوش می داد.
السامور با عصبانیت :اگه یه بار دیگه داد بزنی زنو بچه هات روتو اتیش می بینی...
اسکریم جیور که اثار نگرانی رو می شد تو چشماش دید: تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی ... من کلی کاراگاه دارم میدم پدرتو در بیارن ... می دم بندازنت تو زندان...
السامور: تو.. با کدوم کاراگاه....خودت می دونی که هیچ کاراگاه نداری همه ی کاراگاه دنبال لرد سیاه و مرگخوار ها هستن. تو موندیو این ازکابان که سرجمع 10 تا زندانی هم نداره ...
اسکریم جیور دیگه اوضاع خرابو حس کرده بود اما هنوز هم قاطعانه فکر می کرد متونه کاری بکنه.
تو خودت چی اون گروهت که مردم غارت می کرد کجاست ها ...
السامور:فرستادمشون باسه کار مهمتری اما اگه بهشون احتاج داشته باشم یه چشم زدن پشتمن..
السامور در گذشته وقتی اسکریم جیور هنوز وزیر نشده بود زندگی او را تباه کرده بود 2 بار خانه ی او را اتش زه بود و یک بار منشیش را... و هیچ کس جلو دار او نبود هر کاری می خواست می کرد اما از یک چیز وحشت داشت که برای همین چندین سال پیداش نبود :::: دیوانه سازها:::: اون از دیوانه ساز های آزکابان می ترسید حالا که دیگه تو ازکابان دیوانه سازی نبود اومده بود تا انتقامش را از وزارت وآزکابان که سال ها تو اونجا زجر کشیده بود بگیر ... اسکریم جیور این را می دونست و وحشت حولناکی تمام وجودش را فرا گرفته بود...
اسکریم جیور رو به السامور کرد و با التماس : هر کاری هر کاری بگی می کنم فقط دست از سر منو خانوادم بردار...
السامور:حالا شدی یه پسر خوب من یه حلقه می خوام یه حلقه که هیچ کس بجز من از اون خبر نداره حتی لردسیاه اون حلقه تو قسمت حفاظت شده ی وزارتخونست از در شماره ی5 می ری تو 8 تا در جلوی خودت می بینی در شمارهی 7 من تو اونجا یه دیوارنه ساز گذاشتم اونو نابود می کنی و میری داخل اتاقی که جلوته یه صندوقچه وسط اتاقه اونو میخوام .
اسکریم جیور :اون حلقه چی کار می کنه؟ تو چطوری یه دیوانه سازو اونجا زندانی کردی تو که از اونها وحشت داری؟
السامور:سوال اولت ... ولی سوال دوم یکی از افرادم اونو اونجا گذاشت البته به دستور من چون می خواستم دست خودم هم به اون نرسه ولی حالا می خوامش..
اسکریم جیور در را باز کرد ولی سر بارتیموس به در خورد وزیر فهمید که بارتیموس همه چی را فهمیده به خاطر همین کشیدش یه کنار.
اسکریم جیور :شنیدی که چی گفت خانوادم را می کشه ...و اگه به کسی چیزی بگی دیگه مدیر اینجا نیستی و زندگیت هم تباه میکنم.....
بارتیموس وحشت کرده بود هیچی نمی تونست بگه السامور هم خیلی ریلکس روی صندلی او تو اتاق نشسته بود ..
-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/-/--/-/-/-/-/-/
السامور با زندان چی کار میکنه؟
اون حلقه چیه؟
السامور اونو می خواد چی کار؟
ایا اسکریم جیور اون کاری رو که السامور میخواد میکنه؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[مواظب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود.
مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود.
مواظب رفتارت
مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود.
مواظب رفتارت
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

هکتور و السامور هردو از اتاق میان بیرون منشی که فکر میکرد میخوان هکتور رو اخراج کنند با لحن زننده ای گفت : آقای وزیر تو اون اتاق منتظرت هستند .
هکتور خواست جواب کوبنده ای به طرز برخورد منشی بدهد اما با یک نگاه سریع به السامور دریافت که الان وقت این چیزا نیست . السامور و هکتور به دمه در اتاق رسیدند السامور با صدای نجوا گونه ای به هکتور گفت : تو اول برو تو اگر دیدی اوضاع خوب نیست منو صدا کن !
هکتور نگاه سریعی به السامور انداخت و گفت : ناسلامتی من تو رو همین الان استخدام کردم که .....
السامور لبخندی زد و گفت : برو تو نگران نباش !
هکتور میخواست جواب السامور رو بدهد ولی نگاه خیره منشی رو روی گردنش حس میکرد و از اونجایی که نمیخواست کم بیاورد سرش رو پایین انداخت و آروم وارد اتاق شد . اتاق تاریکی بود وزیر سحر و جادو دقیقا رو به روی اون نشسته بود
اسکریم جیور با لحن جدی گفت : بشین هکتور !
هکتور با نگرانی نگاهی به اسکریم جیور کرد و نشست اسکریم جیور لحظه ای به هکتور خیره ماند سپس با کلمات شمرده ای شروع به حرف زدن کرد :
خب هکتور تو توی این زمان آزکابان رو خوب اداره نکردی و از دو زندانی هم که داشتی یکی شون فرار کرد به اضافه اینکه بیشتر کارکنان اینجا رو اخراج کردی ؟! چه توضیحی داری ؟
هکتور لحظه ای مردد ماند سپس آب دهانش رو قورت داد و آروم شروع به صحبت کرد : جناب وزیر من پشیمونم دیگه....
اسکریمور با قیافه ترسناکی به هکتور نگاه کرد و به همین علت هکتور از ادامه دادن جملش پشیمان شد اسکریم جیور با لحن بسیار پرخاشگرانه ای فریاد زد : که معذرت میخوای هان ؟ میدونی چقدر وزارت خونه رو تو دردسر انداختی هان ؟ میدونی یا نه ؟ میدونی روزنامه ها راجع به ما چی مینویسن ؟ میدونی تمام کارهای وزارت مختل شده هان ؟
عرق سردی از روی صورت هکتور پایین اومد او فکر میکرد که این ملاقات ملاقات خوبی نیست اما دیگه انتظار چنین چیزی رو نداشت او گفت : بخدا تقصیر من نیست !
اسکریم جیور بلند شد و در اتاق شروع به قدم زدن کرد و گفت : که تقصیر تو نیست هان ؟ حقته که الان بندازمت توی یکی از این سلولا!!
هکتور دیگه یک راه بیشتر نداشت نگاه امیدوارانه ای به در کرد و سپس گفت : السامور بیا تو !؟
اسکریم جیور از حرکت ایستاد و با کنجکاوی به هکتور و سپس به در نگاه کرد . لحظه ای گذشت هکتور احساس کرد که دلش درد گرفته است ! اگر السامور سر اون شیره مالیده بود چه ؟ اگر وزیر او رو نمیشناخت چه ؟ اگر السامور از اونجا رفته بود چه ؟
با باز شدن در فکر و خیال های هکتور هم تموم شد و او نفس راحتی کشید السامور وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست . هکتور برگشت و به اسکریم جیور نگاه کرد و ایندفعه دهنش به اندزه سه وجب و نیم باز شد چرا که اسکریم جیور مانند جنهای خونگی تعظیم بلند بالایی رو در مقابل السامور انجام داد و السامور نیز با لبخند کوتاهی جواب او رو داد اسکریم جیور : به به به :bigkiss: جناب آقای السامور !! قربان چند وقتی بود که وزارت خونه از شما خبر نداشت کجا بودید ؟
السامور : سفر دوره دنیا میدونید که
اسکریم جیور : ببخشید اگر من ظاهرم خوب نیست من فکر نمیکردم امروز چنین ملاقاتی برام پیش بیاد
اسکریم جیور چنان گرم گفتگو با السامور شده بود که کاملا هکتور رو از یاد برده بود اسکریم جیور لبخند دل نشینی زد که اصلا با قیافه خشمگین اون در چند لحظه پیش قابل مقایسه نبود سپس گفت : چی شد که اینجا اومدید ؟
السامور اشاره ای به هکتور کرد که همچنان دهنش باز مونده بود و گفت : هیچی من میخواستم بگم که بزارید این همچنان مدیر آزکابان باقی بمونه چون .....
اسکریم جیور که گویی هکتور رو کاملا از یاد برده بود با دیدنش از جا پرید ولی به خوبی حفظ ظاهر کرد و سپس تعظیم بلند بالایی انجام داد و گفت : شما امر کن شما تاج سر مایی ؟؟؟ ای نفس من ای....
هکتور لحظه ای فکر کرد که دارد خواب میبیند چون چنین چیزی امکان نداشت برای همین چوبدستیش رو با آخرین قدرت کرد تو دماغش تا از خواب بپرد ولی متاسفانه این واقعیت داشت و بلافاصله خون از دماغش جاری شد و اونم بدون اینکه السامور و اسکریم جیور متوجه بشوند دوباره دماغش رو با چوبدستیش به حالت اولش برگردوند اسکریم جیور : السامور عزیزم من مایلم با شما یک گپ دوستانه بزنم
السامور لبخندی زد و گفت : با کمال میل پس این کار این هکتور ردیفه دیگه !!!
اسکریم جیور : تا زمانی که شما باهاشین من خیالم راحته همه چی ردیفه سپس به هکتور اشاره ای کرد و بهش فهموند که از اتاق بیرون برود . هکتور با دهان باز از اتاق بیرون رفت و در حالی که فکر میکرد که چطوری حرکت زشت منشی رو تلافی کند منتظر السامور ماند.......
هکتور خواست جواب کوبنده ای به طرز برخورد منشی بدهد اما با یک نگاه سریع به السامور دریافت که الان وقت این چیزا نیست . السامور و هکتور به دمه در اتاق رسیدند السامور با صدای نجوا گونه ای به هکتور گفت : تو اول برو تو اگر دیدی اوضاع خوب نیست منو صدا کن !
هکتور نگاه سریعی به السامور انداخت و گفت : ناسلامتی من تو رو همین الان استخدام کردم که .....
السامور لبخندی زد و گفت : برو تو نگران نباش !
هکتور میخواست جواب السامور رو بدهد ولی نگاه خیره منشی رو روی گردنش حس میکرد و از اونجایی که نمیخواست کم بیاورد سرش رو پایین انداخت و آروم وارد اتاق شد . اتاق تاریکی بود وزیر سحر و جادو دقیقا رو به روی اون نشسته بود
اسکریم جیور با لحن جدی گفت : بشین هکتور !
هکتور با نگرانی نگاهی به اسکریم جیور کرد و نشست اسکریم جیور لحظه ای به هکتور خیره ماند سپس با کلمات شمرده ای شروع به حرف زدن کرد :
خب هکتور تو توی این زمان آزکابان رو خوب اداره نکردی و از دو زندانی هم که داشتی یکی شون فرار کرد به اضافه اینکه بیشتر کارکنان اینجا رو اخراج کردی ؟! چه توضیحی داری ؟
هکتور لحظه ای مردد ماند سپس آب دهانش رو قورت داد و آروم شروع به صحبت کرد : جناب وزیر من پشیمونم دیگه....
اسکریمور با قیافه ترسناکی به هکتور نگاه کرد و به همین علت هکتور از ادامه دادن جملش پشیمان شد اسکریم جیور با لحن بسیار پرخاشگرانه ای فریاد زد : که معذرت میخوای هان ؟ میدونی چقدر وزارت خونه رو تو دردسر انداختی هان ؟ میدونی یا نه ؟ میدونی روزنامه ها راجع به ما چی مینویسن ؟ میدونی تمام کارهای وزارت مختل شده هان ؟
عرق سردی از روی صورت هکتور پایین اومد او فکر میکرد که این ملاقات ملاقات خوبی نیست اما دیگه انتظار چنین چیزی رو نداشت او گفت : بخدا تقصیر من نیست !
اسکریم جیور بلند شد و در اتاق شروع به قدم زدن کرد و گفت : که تقصیر تو نیست هان ؟ حقته که الان بندازمت توی یکی از این سلولا!!
هکتور دیگه یک راه بیشتر نداشت نگاه امیدوارانه ای به در کرد و سپس گفت : السامور بیا تو !؟
اسکریم جیور از حرکت ایستاد و با کنجکاوی به هکتور و سپس به در نگاه کرد . لحظه ای گذشت هکتور احساس کرد که دلش درد گرفته است ! اگر السامور سر اون شیره مالیده بود چه ؟ اگر وزیر او رو نمیشناخت چه ؟ اگر السامور از اونجا رفته بود چه ؟
با باز شدن در فکر و خیال های هکتور هم تموم شد و او نفس راحتی کشید السامور وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست . هکتور برگشت و به اسکریم جیور نگاه کرد و ایندفعه دهنش به اندزه سه وجب و نیم باز شد چرا که اسکریم جیور مانند جنهای خونگی تعظیم بلند بالایی رو در مقابل السامور انجام داد و السامور نیز با لبخند کوتاهی جواب او رو داد اسکریم جیور : به به به :bigkiss: جناب آقای السامور !! قربان چند وقتی بود که وزارت خونه از شما خبر نداشت کجا بودید ؟
السامور : سفر دوره دنیا میدونید که
اسکریم جیور : ببخشید اگر من ظاهرم خوب نیست من فکر نمیکردم امروز چنین ملاقاتی برام پیش بیاد
اسکریم جیور چنان گرم گفتگو با السامور شده بود که کاملا هکتور رو از یاد برده بود اسکریم جیور لبخند دل نشینی زد که اصلا با قیافه خشمگین اون در چند لحظه پیش قابل مقایسه نبود سپس گفت : چی شد که اینجا اومدید ؟
السامور اشاره ای به هکتور کرد که همچنان دهنش باز مونده بود و گفت : هیچی من میخواستم بگم که بزارید این همچنان مدیر آزکابان باقی بمونه چون .....
اسکریم جیور که گویی هکتور رو کاملا از یاد برده بود با دیدنش از جا پرید ولی به خوبی حفظ ظاهر کرد و سپس تعظیم بلند بالایی انجام داد و گفت : شما امر کن شما تاج سر مایی ؟؟؟ ای نفس من ای....
هکتور لحظه ای فکر کرد که دارد خواب میبیند چون چنین چیزی امکان نداشت برای همین چوبدستیش رو با آخرین قدرت کرد تو دماغش تا از خواب بپرد ولی متاسفانه این واقعیت داشت و بلافاصله خون از دماغش جاری شد و اونم بدون اینکه السامور و اسکریم جیور متوجه بشوند دوباره دماغش رو با چوبدستیش به حالت اولش برگردوند اسکریم جیور : السامور عزیزم من مایلم با شما یک گپ دوستانه بزنم
السامور لبخندی زد و گفت : با کمال میل پس این کار این هکتور ردیفه دیگه !!!
اسکریم جیور : تا زمانی که شما باهاشین من خیالم راحته همه چی ردیفه سپس به هکتور اشاره ای کرد و بهش فهموند که از اتاق بیرون برود . هکتور با دهان باز از اتاق بیرون رفت و در حالی که فکر میکرد که چطوری حرکت زشت منشی رو تلافی کند منتظر السامور ماند.......
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

السامور : دستیار ارشد شما!!!
هکتور نگاهی به السامور میکنه که با لبخند زیبایی داره اونو نگاه میکنه، از ورای شونه السامور نگاهی به در پشت سرش میکنه که گویا قبلنا اونجا دوربین کارگذاشته شده بود ولی الان دوربینی نیس، دوباره به چشمای السامور نگاه میکنه، چشماش رو میبنده و توی ذهنش یه بار دیگه کلمات رو مرور میکنه : دستیار ارشد شما....دستیار ارشد شما....مگه من دستیار خواستم......دستیار میخوام چیکار......
و دهانش رو تا جایی که میتونه باز میکنه (نکته اندازه گیری : چیزی در حدود 2 وجب و 3 انگشت و 1 بند انگشت) : بیــــــــــــروووووون
السامور با همون لبخند پوزخند مانند به هکتور نگاه میکنه، و سپس با دله راحت میشینه.
هکتور آب دهانش رو قورت میده و دوباره داد میزنه : نشنیدی چی گفتم؟ بیرون اقا بیرون، ما اینجا نگهبان میخوایم نه دستیار و نه تشنه قدرت.....برو بیرون ببینم......من اینجا خودم اضافیم این میگه من بشم دستیار شخصی.
السامور بازم همینجوری با آن نگاه موذیانه هکتور رو نگاه میکنه و میگه : ولی نمیدونم با اینکارت چه ضرری بهت میرسه.....دقیقا اگه منو استخدام نکنی تا 1 دقیقه دیگه منشی بهت میگه وزیر میخواد ببینتت و اونجا در مورد زندان تورو مورد بازخواست قرار میده، اون موقع چی داری بهش بگی؟ میگی همه زندانیا جاشون امنه و 10000 تا نگهبان دارم و هیچ زندانی نمیتونه فرار کنه؟
هکتور با دهانی باز و با زبانی بیرون افتاده که مثه سگ پاسوخته خشک شده
به السامور نگاه میکنه و دهانش رو مانند ماهی چند بار باز و بسته میکنه.
هکتور : تو از کجا میدونی؟ من میدونم تو داری دروغ میگی.
السامور : امتحانش مجانیه، اگه دروغ گفته باشم که هیچی ولی اگه راست گفته باشم شما دقیقا 3 دقیقه دیگه اخراجی!!!
هکتور : امتحان میکنیم.......ولی اگه تورو استحدام کنم چه فایده ای داره؟
السامور : من کلی دوست آشنا دارم که میتونن نگهبان باشم، ولی شرطش همینه : من باید بشم دستیار ارشد تو.
در همین موقع در اتاق شده میشه و منشی به طرزی که انگار مانند گاو وارد طویله شده سرش رو میندازه و میاد تو.
منشی : رییس، جناب وزیر گفتن میخوان ببیننتون، گفتن همین الان تشریف ببرین.
هکتور دهانش را دو برابر دفعه قبلی باز میکنه که در نتیجه صدای چیلیک میاد و فکش میشکنه و نگاهی به السامور میکنه.
السامور : ولی اگه منو استخدام کنی، میتونی همین الان روی 50 تا نگهبان حساب باز کنی.
هکتور : هو اهسههاهی (فکش شیکسته : تو استخدامی)
و با همان فک شل و ول وارفته به سمت دفتر وزیر حرکت میکنه.....
هکتور نگاهی به السامور میکنه که با لبخند زیبایی داره اونو نگاه میکنه، از ورای شونه السامور نگاهی به در پشت سرش میکنه که گویا قبلنا اونجا دوربین کارگذاشته شده بود ولی الان دوربینی نیس، دوباره به چشمای السامور نگاه میکنه، چشماش رو میبنده و توی ذهنش یه بار دیگه کلمات رو مرور میکنه : دستیار ارشد شما....دستیار ارشد شما....مگه من دستیار خواستم......دستیار میخوام چیکار......
و دهانش رو تا جایی که میتونه باز میکنه (نکته اندازه گیری : چیزی در حدود 2 وجب و 3 انگشت و 1 بند انگشت) : بیــــــــــــروووووون
السامور با همون لبخند پوزخند مانند به هکتور نگاه میکنه، و سپس با دله راحت میشینه.
هکتور آب دهانش رو قورت میده و دوباره داد میزنه : نشنیدی چی گفتم؟ بیرون اقا بیرون، ما اینجا نگهبان میخوایم نه دستیار و نه تشنه قدرت.....برو بیرون ببینم......من اینجا خودم اضافیم این میگه من بشم دستیار شخصی.
السامور بازم همینجوری با آن نگاه موذیانه هکتور رو نگاه میکنه و میگه : ولی نمیدونم با اینکارت چه ضرری بهت میرسه.....دقیقا اگه منو استخدام نکنی تا 1 دقیقه دیگه منشی بهت میگه وزیر میخواد ببینتت و اونجا در مورد زندان تورو مورد بازخواست قرار میده، اون موقع چی داری بهش بگی؟ میگی همه زندانیا جاشون امنه و 10000 تا نگهبان دارم و هیچ زندانی نمیتونه فرار کنه؟
هکتور با دهانی باز و با زبانی بیرون افتاده که مثه سگ پاسوخته خشک شده
به السامور نگاه میکنه و دهانش رو مانند ماهی چند بار باز و بسته میکنه.هکتور : تو از کجا میدونی؟ من میدونم تو داری دروغ میگی.
السامور : امتحانش مجانیه، اگه دروغ گفته باشم که هیچی ولی اگه راست گفته باشم شما دقیقا 3 دقیقه دیگه اخراجی!!!
هکتور : امتحان میکنیم.......ولی اگه تورو استحدام کنم چه فایده ای داره؟
السامور : من کلی دوست آشنا دارم که میتونن نگهبان باشم، ولی شرطش همینه : من باید بشم دستیار ارشد تو.
در همین موقع در اتاق شده میشه و منشی به طرزی که انگار مانند گاو وارد طویله شده سرش رو میندازه و میاد تو.
منشی : رییس، جناب وزیر گفتن میخوان ببیننتون، گفتن همین الان تشریف ببرین.
هکتور دهانش را دو برابر دفعه قبلی باز میکنه که در نتیجه صدای چیلیک میاد و فکش میشکنه و نگاهی به السامور میکنه.
السامور : ولی اگه منو استخدام کنی، میتونی همین الان روی 50 تا نگهبان حساب باز کنی.
هکتور : هو اهسههاهی (فکش شیکسته : تو استخدامی)
و با همان فک شل و ول وارفته به سمت دفتر وزیر حرکت میکنه.....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?
جزئیات کاربر

-....و سابقه هم زياد دارم!
هكتور كه اصلا حواسش اونجا نبود و داشت روزنامه ميخوند سر تكان داد.
هكتور:خب سابقه هات رو يكي يكي بگو عزيزم!(نكته اخلاقي:رئيس زندان چقدر خوش اخلاق!!)
السامور كه يه ليست از سابقه هاش رو قبلا خونده و بود و حفظ كرده بود شروع كرد به گفتنشون:
السامور:خب تا به حال چهار بار اومدم همين جا!...يه بار به خاطر زدن جيب گيلدروي لاكهارت وزير سحر و جادو!...يه بار به خاطر فحش دادن به حاجي امپراطور!...يه بار به خاطر رقصيدن در ملأ عام!...يه بارم اومدم براي ملاقات يكي از دوستام به اسم مودي قزوين زاده!.....يه بار به لبنان تبعيد شدم كه اونجا با خواننده مشهوري به نام سرژ تانكيان آشنا شدم!
هكتور نام سرژ رو كه شنيد سرش رو بلند كرد و گفت:سرژ تانكيان؟؟؟واقعا؟؟..اون خواننده محبوب منه!...امضا هم ازش داري بدي بيرون رو كاغذ واسه من كپي بگيرن؟!...ميدوني من هميشه....السامور؟!!!!!
هكتور كه تازه متوجه السامور شده بود از جاش بلند شد و با حالت تهديد آميزي به ميز مديريت رو دور زد و به سمت السامور اومد.قدم به قدم كه جلوتر ميومد مشتهاش رو بيشتر در هم گره ميكرد و چهره ي خشمگين تري به خودش ميگرفت!
اما السامور راحت و آسوده سر جاش نشسته بود و تويه چشماش نگاه ميكرد!
هكتور همان طور كه جلوتر ميومد چوب دستيش رو در آورد و به سمت السامور نشانه گرفت!
اما بازم السامور هيچ عكس العملي از خودش نشون نداد!
هكتور:عالي بود!...نشون دادي از هيچ چيز نميترسي!
و چهرش رو به حالت اول برگردوند!
هكتور:خب اين امتحانه براي كساني كه ميخوان تويه آزكابان زندانبان بشن!
السامور:ولي من نميخوام زندانبان بشم!
هكتور با چهره اي سوال برانگيزانه به اون نگاه كرد و گفت:پس ميخواي چي بشي؟
السامور:دستيار ارشد شما!!!!
هكتور:
هكتور كه اصلا حواسش اونجا نبود و داشت روزنامه ميخوند سر تكان داد.
هكتور:خب سابقه هات رو يكي يكي بگو عزيزم!(نكته اخلاقي:رئيس زندان چقدر خوش اخلاق!!)
السامور كه يه ليست از سابقه هاش رو قبلا خونده و بود و حفظ كرده بود شروع كرد به گفتنشون:
السامور:خب تا به حال چهار بار اومدم همين جا!...يه بار به خاطر زدن جيب گيلدروي لاكهارت وزير سحر و جادو!...يه بار به خاطر فحش دادن به حاجي امپراطور!...يه بار به خاطر رقصيدن در ملأ عام!...يه بارم اومدم براي ملاقات يكي از دوستام به اسم مودي قزوين زاده!.....يه بار به لبنان تبعيد شدم كه اونجا با خواننده مشهوري به نام سرژ تانكيان آشنا شدم!
هكتور نام سرژ رو كه شنيد سرش رو بلند كرد و گفت:سرژ تانكيان؟؟؟واقعا؟؟..اون خواننده محبوب منه!...امضا هم ازش داري بدي بيرون رو كاغذ واسه من كپي بگيرن؟!...ميدوني من هميشه....السامور؟!!!!!
هكتور كه تازه متوجه السامور شده بود از جاش بلند شد و با حالت تهديد آميزي به ميز مديريت رو دور زد و به سمت السامور اومد.قدم به قدم كه جلوتر ميومد مشتهاش رو بيشتر در هم گره ميكرد و چهره ي خشمگين تري به خودش ميگرفت!
اما السامور راحت و آسوده سر جاش نشسته بود و تويه چشماش نگاه ميكرد!
هكتور همان طور كه جلوتر ميومد چوب دستيش رو در آورد و به سمت السامور نشانه گرفت!
اما بازم السامور هيچ عكس العملي از خودش نشون نداد!
هكتور:عالي بود!...نشون دادي از هيچ چيز نميترسي!
و چهرش رو به حالت اول برگردوند!
هكتور:خب اين امتحانه براي كساني كه ميخوان تويه آزكابان زندانبان بشن!
السامور:ولي من نميخوام زندانبان بشم!
هكتور با چهره اي سوال برانگيزانه به اون نگاه كرد و گفت:پس ميخواي چي بشي؟
السامور:دستيار ارشد شما!!!!
هكتور:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
جزئیات کاربر

هکتور:ها چی داره فرار میکنه...بگیریدشششششششششششششششششششششششش
دوید به طرف راه رو ...طلسم های بیهوش کننده روانه ی هوکی شد یه نگهبان پرید که بگیردش اما یکی از طلسم ها به او خورد و روی زمین افتاد هوکی با یک بشکن غیب شد .
هکتور از نفس افتاده بود:ای ... احمق ها... تو ..تو ... و تو اخراجید اخراججججججججججججججججججج.
نگهبان های اخراجی رفتند بیرون.
یکی ازنگهبان ها:بابا نخواسیم اینم کاره... جونم آزاد مهرم حلال.
هکتور:بیرونننننننننننننننننننننن...و بعد به یکی از نگهبان ها که اخراج نکرده بود رو کرد و...:کریچر را بیار اتاق شکنجه....
نگهبان رفت و کریچر را به اتاق شنکجه اورد... و جن بخت برگشته را روی صندلی نشاند و دستاشو بست به صندلی.
هکتور رو به کریچر کرد :هوکی کجا رفته ؟کجا؟
کریچر که داشت از ترس قش می کرد:من نمی دونم نمی دونم ...
هکتور:دندونای کوچولوتو یکی یکی می کشم...
بعد از چند ساعت شکنجه دادن کریچر(ناخون و دندون) هیچی دستگیر هکتور نشد کریچر را به درمانگاه منتغل کردند .
هکتور :نگهبان .اونایی که اخراج نکردم چند نفرند.
نگهبان کمی تامل کرد و:3 نفر قربان...
هکتور:سه نفر؟... خوب یکی را جلوی سلول کریچر بگذارید.
هکتور در حالی که از خشم جلو شو نمیدید(مخصوصا از کریچر هم چیزی دستگیرش نشده بود) بعد چند دقیقه به دفترش بازگشت .
منشی :قربان فرار کرد؟
هکتور به منشی توجه ای نکرد و داخل دفترش شد روی صندلی نشت: باید یه اعلامیه تو پیام امروز بزنم.برای نگهبان.
هکتور اعلامیه را زد و بعد از 5 ساعت یکی پیدا شد...
منشی وارد دفتر هکتور شد:قربان یه نفر اومده برای اگهی استخدامی که زدید.
هکتور داشت روزنامه میخوند خوب بگو بیاد تو.
منشی رفت بیرون و یه مرد جون وارد دفتر شد.
هکتور:بدون معطلی بهش گفت:اسمتو بگو سابقه داشتی یا نه ؟
مرد:اسمم السامور و سابقه هم....
دوید به طرف راه رو ...طلسم های بیهوش کننده روانه ی هوکی شد یه نگهبان پرید که بگیردش اما یکی از طلسم ها به او خورد و روی زمین افتاد هوکی با یک بشکن غیب شد .
هکتور از نفس افتاده بود:ای ... احمق ها... تو ..تو ... و تو اخراجید اخراججججججججججججججججججج.
نگهبان های اخراجی رفتند بیرون.
یکی ازنگهبان ها:بابا نخواسیم اینم کاره... جونم آزاد مهرم حلال.
هکتور:بیرونننننننننننننننننننننن...و بعد به یکی از نگهبان ها که اخراج نکرده بود رو کرد و...:کریچر را بیار اتاق شکنجه....
نگهبان رفت و کریچر را به اتاق شنکجه اورد... و جن بخت برگشته را روی صندلی نشاند و دستاشو بست به صندلی.
هکتور رو به کریچر کرد :هوکی کجا رفته ؟کجا؟
کریچر که داشت از ترس قش می کرد:من نمی دونم نمی دونم ...
هکتور:دندونای کوچولوتو یکی یکی می کشم...
بعد از چند ساعت شکنجه دادن کریچر(ناخون و دندون) هیچی دستگیر هکتور نشد کریچر را به درمانگاه منتغل کردند .
هکتور :نگهبان .اونایی که اخراج نکردم چند نفرند.
نگهبان کمی تامل کرد و:3 نفر قربان...
هکتور:سه نفر؟... خوب یکی را جلوی سلول کریچر بگذارید.
هکتور در حالی که از خشم جلو شو نمیدید(مخصوصا از کریچر هم چیزی دستگیرش نشده بود) بعد چند دقیقه به دفترش بازگشت .
منشی :قربان فرار کرد؟
هکتور به منشی توجه ای نکرد و داخل دفترش شد روی صندلی نشت: باید یه اعلامیه تو پیام امروز بزنم.برای نگهبان.
هکتور اعلامیه را زد و بعد از 5 ساعت یکی پیدا شد...
منشی وارد دفتر هکتور شد:قربان یه نفر اومده برای اگهی استخدامی که زدید.
هکتور داشت روزنامه میخوند خوب بگو بیاد تو.
منشی رفت بیرون و یه مرد جون وارد دفتر شد.
هکتور:بدون معطلی بهش گفت:اسمتو بگو سابقه داشتی یا نه ؟
مرد:اسمم السامور و سابقه هم....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

هکتور دید که دامبلدور با مایک در گیر شده
دامبلدور با عصبانیت گفت : حالا دیگه منو جلوی جمع ضایع میکنی
مایک : حالا وایسا با حرف زدن حل میشه من توضیح میدم......
هکتور با سه نگهبان باقی مونده دامبلدور و مایک رو به زور از هم جدا میکنند
******
مدتها گذشته بود و اتفاق خواستی نیافتاده بود بالاخره هکتور موفق شده بود نگهبانان قبلی رو سر کارهای خودشون برگردوند و البته با یک ذره زیر میزی بالاخره نگهبانان دست از اعتصاب برداشته بودن هکتور در دفترش بود و هوکی رو که به زنجیر کشیده بودنش به دفترش احضار کرده بود هکتور در حالی که دستاش رو به هم میمالید گفت : خب هوکی جون اگر بتونی امروز منو شطرنج ببری قول میدم که یک تخفیف حسابی تو زمان حبست بدم
هوکی در حالی که از خوشحالی بالا پایین میپرید و وزنه متصل به پایش به این سمت و اون سمت میرفت جیغ زنان گفت : هوکی خیلی خوشحاله برای هوکی بردن شما کاری نداره من خیلی شطرنجم خوبه من........
هوکی نگاهی به هکتور انداخت و بلافاصله حرفش رو قطع کرد وزنه سنگینی که به پای هوکی بسته شده بود از شدت ورجه وورجه کردنهاش محکم به سر هکتور خوده بود
هوکی : اوه ببخشید من حواسم نبود
هکتور در حالی که صورتش از خشم به رنگ بنفش درومده بود گفت : سه سال به حبست اضافه میشه هوکی من شانس آوردم که گفتم چون جست کوچیکه یک مینی وزنه به پات ببندن وگرنه الان دیگه از هکتور خبری نبود
هکی توی دلش میگه پس کاشکی یک وزنه درست حسابی به پام بسته بودن
هکتور خب هوکی بیا شطرنج بازی کنیم ببینم میتونی اوستا هکتور رو شکست بدی یا نه
هوکی : اوکی
بعد از سه چهار دقیقه هوکی فریاد زد : شما باختی !!!! شما باختی !!!
هکتور در حالی خشکش زده بود گفت : چطور این کار رو کردی ؟
هوکی چشمکی زد و گفت : به این میگن مدل ناپلئونی
هکتور
هوکی : خب قربان چقدر حالا از مجازات من کم میکنید؟
هکتور : چی دادن رشوه به مامور قانون در حین انجام وظیفه!!!
دابی:wath!!!!
هکتور برگشت سمت در و فریاد زد : نگهبان بیا این زندانی رو از جلوی چشمم دور کن همین الان به من گفت که میخواد به من رشوه بده
هوکی
درباز شد و یک نگهبان غول پیکر با سیببیل چنگیزی وارد شد
هوکی با صدای ضعیفی گفت : به مرلین قسم دروغ میگه
هکتور فریاد زد : چی به مامور قانون تهمت دروغ میزنی سه سال به حبست اضافه میکنم!! بیرون!!!!
نگهبان هوکی رو از اتاق بیرون برد . هکتور با خودش فکر کرد که از وقتی که اومده اینجا یک روز درمیون یکبار از هوکی باخته یک بار از کریچر هکتور از عصبانیت تمام وسایل میزش رو به اطراف پرت کرد سپس سرش رو گذاشت روی میز تا یکم اعصابش آروم شه ناگهان در باز شد و منشی هکتور با عجله وارد اتاق شد هکتور با بی حوصلگی گفت : چیه ؟ چی شده؟بهت یاد ندادن در بزنی؟
منشی که بسیار هراسان بود گفت : قربان هوکی داره فرار میکنه !!!
هکتور : خب باشه . چی کار کنم
منشی که از جواب هکتور بسیار متعجب شده بود گفت : یعنی براتون مهم نیست!؟
هکتور با همون لحن بی تفاوت گفت : نه
منشی که معلوم بود از رفتار هکتور رنجیده است از اتاق خارج شد
لحظه ای گذشت و هکتور شروع به تجذیه و تحلیل جمله کرد . با خودش گفت : این الان چی گفت ؟ آهان گفت هوکی فرار کرده ؟ خب هوکی کی بود ؟ آهان اون زندانیه بود پس برای چی فرار کردش......؟؟!!
ناگهان هکتور از جاش پرید و فریاد زد :چی!؟!؟!؟.......
دامبلدور با عصبانیت گفت : حالا دیگه منو جلوی جمع ضایع میکنی
مایک : حالا وایسا با حرف زدن حل میشه من توضیح میدم......
هکتور با سه نگهبان باقی مونده دامبلدور و مایک رو به زور از هم جدا میکنند
******
مدتها گذشته بود و اتفاق خواستی نیافتاده بود بالاخره هکتور موفق شده بود نگهبانان قبلی رو سر کارهای خودشون برگردوند و البته با یک ذره زیر میزی بالاخره نگهبانان دست از اعتصاب برداشته بودن هکتور در دفترش بود و هوکی رو که به زنجیر کشیده بودنش به دفترش احضار کرده بود هکتور در حالی که دستاش رو به هم میمالید گفت : خب هوکی جون اگر بتونی امروز منو شطرنج ببری قول میدم که یک تخفیف حسابی تو زمان حبست بدم
هوکی در حالی که از خوشحالی بالا پایین میپرید و وزنه متصل به پایش به این سمت و اون سمت میرفت جیغ زنان گفت : هوکی خیلی خوشحاله برای هوکی بردن شما کاری نداره من خیلی شطرنجم خوبه من........
هوکی نگاهی به هکتور انداخت و بلافاصله حرفش رو قطع کرد وزنه سنگینی که به پای هوکی بسته شده بود از شدت ورجه وورجه کردنهاش محکم به سر هکتور خوده بود
هوکی : اوه ببخشید من حواسم نبود
هکتور در حالی که صورتش از خشم به رنگ بنفش درومده بود گفت : سه سال به حبست اضافه میشه هوکی من شانس آوردم که گفتم چون جست کوچیکه یک مینی وزنه به پات ببندن وگرنه الان دیگه از هکتور خبری نبود
هکی توی دلش میگه پس کاشکی یک وزنه درست حسابی به پام بسته بودن
هکتور خب هوکی بیا شطرنج بازی کنیم ببینم میتونی اوستا هکتور رو شکست بدی یا نه
هوکی : اوکی
بعد از سه چهار دقیقه هوکی فریاد زد : شما باختی !!!! شما باختی !!!
هکتور در حالی خشکش زده بود گفت : چطور این کار رو کردی ؟
هوکی چشمکی زد و گفت : به این میگن مدل ناپلئونی
هکتور
هوکی : خب قربان چقدر حالا از مجازات من کم میکنید؟
هکتور : چی دادن رشوه به مامور قانون در حین انجام وظیفه!!!
دابی:wath!!!!
هکتور برگشت سمت در و فریاد زد : نگهبان بیا این زندانی رو از جلوی چشمم دور کن همین الان به من گفت که میخواد به من رشوه بدههوکی
درباز شد و یک نگهبان غول پیکر با سیببیل چنگیزی وارد شد
هوکی با صدای ضعیفی گفت : به مرلین قسم دروغ میگه
هکتور فریاد زد : چی به مامور قانون تهمت دروغ میزنی سه سال به حبست اضافه میکنم!! بیرون!!!!
نگهبان هوکی رو از اتاق بیرون برد . هکتور با خودش فکر کرد که از وقتی که اومده اینجا یک روز درمیون یکبار از هوکی باخته یک بار از کریچر هکتور از عصبانیت تمام وسایل میزش رو به اطراف پرت کرد سپس سرش رو گذاشت روی میز تا یکم اعصابش آروم شه ناگهان در باز شد و منشی هکتور با عجله وارد اتاق شد هکتور با بی حوصلگی گفت : چیه ؟ چی شده؟بهت یاد ندادن در بزنی؟
منشی که بسیار هراسان بود گفت : قربان هوکی داره فرار میکنه !!!
هکتور : خب باشه . چی کار کنم
منشی که از جواب هکتور بسیار متعجب شده بود گفت : یعنی براتون مهم نیست!؟
هکتور با همون لحن بی تفاوت گفت : نه
منشی که معلوم بود از رفتار هکتور رنجیده است از اتاق خارج شد
لحظه ای گذشت و هکتور شروع به تجذیه و تحلیل جمله کرد . با خودش گفت : این الان چی گفت ؟ آهان گفت هوکی فرار کرده ؟ خب هوکی کی بود ؟ آهان اون زندانیه بود پس برای چی فرار کردش......؟؟!!
ناگهان هکتور از جاش پرید و فریاد زد :چی!؟!؟!؟.......
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

دقايقي بعد هكتور با تمام نگهبانانش آماده رفتن به خانه شماره 12 گريمالد ميشن.
همون موقع مك گونگال در مكاني كه كينگزلي براي ظاهر شدن ملاقات كننده ساخته بود ظاهر ميشه.
مك گونگال:هكتور!...محفل به كمك شما احتياج داره پس شما كجاييد؟
هتكور:من يه بار به الستور گفتم داريم ميايم.الان هم همون طور كه ميبينيد تمام نگهباناي آزكابان رو آوردم و ميخواستيم بيايم به محل جرم!...آخه از قديم گفتن مجرم حتما به محل جرم برميگرده!
مك گونگال:نگهبانان فقط همينان؟
و به سه نفري كه در پشت هكتور بودن نگاه ميكنه.
هكتور:بله ديگه شرمنده!...همه با رفتن كينگزلي استعفاء دادن!
مك گونگال:بايدم استعفاء بدن!...رئيس زندان بايد يك فرد آستاكبار و خشن باشه!
هكتور:منظورتون مثل كينگزليه؟
مك گونگال:خب....آره....يعني نه!...خب كينگ خوب بود ولي اونم مثل شما اواخواهر بود!!
هكتور:شما زنا هميشه بايد زهرتون رو بريزين!
مينروا نگاهي به ساعتش ميندازه و ميگه:بهتره ديگه بريم!..دير شد!
همون موقع دامبلدور در آزكابان ظاهر ميشه!!!
مك گونگال به نگاهي بهت زده به دامبلدور نگاه ميكنه.
مك گونگال:چي شده پروفسور؟!
دامبلدور:مشكلي حل شد!...فقط اومدم بگم كه دوتا جا براي دوتا زنداني ميخوايم!
مك گونگال:دوتا؟...كيا؟
دامبلدور:كريچر و هوكي!.....در حال گروگان گيري هوكي هم به كريچر اضافه شد!
هكتور:چي؟...يه مرگخوار؟...اونم در اينجا؟......
همون موقع مك گونگال در مكاني كه كينگزلي براي ظاهر شدن ملاقات كننده ساخته بود ظاهر ميشه.
مك گونگال:هكتور!...محفل به كمك شما احتياج داره پس شما كجاييد؟
هتكور:من يه بار به الستور گفتم داريم ميايم.الان هم همون طور كه ميبينيد تمام نگهباناي آزكابان رو آوردم و ميخواستيم بيايم به محل جرم!...آخه از قديم گفتن مجرم حتما به محل جرم برميگرده!
مك گونگال:نگهبانان فقط همينان؟
و به سه نفري كه در پشت هكتور بودن نگاه ميكنه.
هكتور:بله ديگه شرمنده!...همه با رفتن كينگزلي استعفاء دادن!
مك گونگال:بايدم استعفاء بدن!...رئيس زندان بايد يك فرد آستاكبار و خشن باشه!
هكتور:منظورتون مثل كينگزليه؟
مك گونگال:خب....آره....يعني نه!...خب كينگ خوب بود ولي اونم مثل شما اواخواهر بود!!
هكتور:شما زنا هميشه بايد زهرتون رو بريزين!
مينروا نگاهي به ساعتش ميندازه و ميگه:بهتره ديگه بريم!..دير شد!
همون موقع دامبلدور در آزكابان ظاهر ميشه!!!
مك گونگال به نگاهي بهت زده به دامبلدور نگاه ميكنه.
مك گونگال:چي شده پروفسور؟!
دامبلدور:مشكلي حل شد!...فقط اومدم بگم كه دوتا جا براي دوتا زنداني ميخوايم!
مك گونگال:دوتا؟...كيا؟
دامبلدور:كريچر و هوكي!.....در حال گروگان گيري هوكي هم به كريچر اضافه شد!
هكتور:چي؟...يه مرگخوار؟...اونم در اينجا؟......
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
جزئیات کاربر

هکتور تو دفتر پشت میزش نشسته بود داشت پیام امروز می خوند.
پیام امروز(استفاء کینگیزلی شکلبونت و رئیس شدن هکتور داگورث گرنجر:::ایا خبری است؟)
هکتور روزنامه را پرت کرد اونور:شایه شایه... خوبه دیدن من چه با اقتدار رئیس شدم. و منشی را صدا میزنه.
منشی میاد تو اطاق بفرمایید.
هکتور:ببینم کینگیزلی اینجا چی کار میکرد.
منشی:خوب کار های زیادی میکرد صبح که میامد یه کم میخوابید بعد نهار بعد هم کمی شطرنج بازی میکردیم بعد هم شام و میرفت خونه البته بعضی مواقع بعضی از خلاف کاران را شکنجه می کرد.
هکتور:ها... کار منم باید این باشه؟
منشی کمی فکر میکنه و:خوب هم می تونه باشه هم نه...
هکتور:خوب دیگه بسه خودم یه کار برا خودم جور میکنم. منشی میره بیرون و هکتور از دفترش میاد بیرون و میره که به زندانیان سری بزنه.
زندان در وضع بدی قرار داشت زندان ها وحشتناک بود .البته دیگه مرگ خواری تو زندان نبود و این خودش(نعمتی بود)...
هکتور:اینا چطور اینجا زندگی میکنند.باید به اینجا سرو سامان بدم.
الستور سراسیمه میاد به زندان و میره طرف دفتر رئیس ...
منشی:کجا... هو وووو رئیس نیست .
الستوربرمیگرده و رو به منشی میگه:ها پس کجاست من کار مهمی با هاش دارم.
منشی:رفته به زندانی ها سر بزنه.(منظور از سر زدن همون باز دیده)
الستور با سرعت میره به طرف سلول های زندان هکتور را از دور می بینه و داد میزنه.
:کریچر پاترو گروگان گرفته. کریچر پاترو گروگان گرفته
هکتور از الستور دوره:صداتو نمی شنوم .
الستور می رسه به هکتور.
الستور در حالی که نفسش بند اومده:کریچر...پاتر...گروگان.
هکتور با سردر گمی :ها چی شده .
بعد از چند دقیقه که حال الستور جا میاد:کریچر پاتر را گروگان گرفته ....
هکتور:خوب این به ازکابان چه ربطی داره.
الستور:ما به نیرو احتیاج داریم کاراگاهان همه دنبال اسمشو نبر و کارهاشن شما هم که نگهبان زیاد دارید تازه مرگ خواری هم که دیگه تو زندان نیست که بخواد فرار کنه....
هکتور:ها این شد سوژه من هم همراه نگهبانان میام.
ادامه بدید لطفا...
پیام امروز(استفاء کینگیزلی شکلبونت و رئیس شدن هکتور داگورث گرنجر:::ایا خبری است؟)
هکتور روزنامه را پرت کرد اونور:شایه شایه... خوبه دیدن من چه با اقتدار رئیس شدم. و منشی را صدا میزنه.
منشی میاد تو اطاق بفرمایید.
هکتور:ببینم کینگیزلی اینجا چی کار میکرد.
منشی:خوب کار های زیادی میکرد صبح که میامد یه کم میخوابید بعد نهار بعد هم کمی شطرنج بازی میکردیم بعد هم شام و میرفت خونه البته بعضی مواقع بعضی از خلاف کاران را شکنجه می کرد.
هکتور:ها... کار منم باید این باشه؟
منشی کمی فکر میکنه و:خوب هم می تونه باشه هم نه...
هکتور:خوب دیگه بسه خودم یه کار برا خودم جور میکنم. منشی میره بیرون و هکتور از دفترش میاد بیرون و میره که به زندانیان سری بزنه.
زندان در وضع بدی قرار داشت زندان ها وحشتناک بود .البته دیگه مرگ خواری تو زندان نبود و این خودش(نعمتی بود)...
هکتور:اینا چطور اینجا زندگی میکنند.باید به اینجا سرو سامان بدم.
الستور سراسیمه میاد به زندان و میره طرف دفتر رئیس ...
منشی:کجا... هو وووو رئیس نیست .
الستوربرمیگرده و رو به منشی میگه:ها پس کجاست من کار مهمی با هاش دارم.
منشی:رفته به زندانی ها سر بزنه.(منظور از سر زدن همون باز دیده)
الستور با سرعت میره به طرف سلول های زندان هکتور را از دور می بینه و داد میزنه.
:کریچر پاترو گروگان گرفته. کریچر پاترو گروگان گرفته
هکتور از الستور دوره:صداتو نمی شنوم .
الستور می رسه به هکتور.
الستور در حالی که نفسش بند اومده:کریچر...پاتر...گروگان.
هکتور با سردر گمی :ها چی شده .
بعد از چند دقیقه که حال الستور جا میاد:کریچر پاتر را گروگان گرفته ....
هکتور:خوب این به ازکابان چه ربطی داره.
الستور:ما به نیرو احتیاج داریم کاراگاهان همه دنبال اسمشو نبر و کارهاشن شما هم که نگهبان زیاد دارید تازه مرگ خواری هم که دیگه تو زندان نیست که بخواد فرار کنه....
هکتور:ها این شد سوژه من هم همراه نگهبانان میام.
ادامه بدید لطفا...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج