مرد قد بلند : من ( سیکارتا ) هستم . استنبز : خوبه خوب داشتی میگفتی سیکارتا برای چی تو میگی که زاخی خودمون یه عضو تازه وارده . دوباره دره تالار باز شد و تیبریوس مک لاگن به همراه جنازه یا آدم زنده ای که روش ملافه سفید کشیده شده بود وارد شد . تیبریوس : آناکین سیکارتا درست میگه اون شخص عضو تازه وارده و اسمش هم (هرتاین مک تارویش ) هست در واقع ایشون هنوز عضو هافل نیست و با معجون مرکب خودش رو به شکل زاخاریاس در اورده البته قصد بدی نداره و فقط هدفش تحقیق درباره این گروه هست . استنبز : نمیدونم چی باید بگم . سرژ : حالا اون چیزی که توی دستت هست چیه ؟ تیبریوس : آن شخص یا چیز رو به آرامی روی مبل ارحتی گذاشت و ملافه را به نرمی از رویش برداشت . همه با تعجب به اون نگاه میکردن اون ارنی مک میلان بود . استنبز : ا این کجا بود ؟! تیبریوس : این همون زاخاریاس اسمیت هست که مک تارویش بعد از اینکه موهش رو توی معجون ریخت تغییر شکل داد به ارنی تا کسی متوجهش نشه و منم با یه جادوی پیچیده شناختمش . سرژ : کارت توپه . ملت : دمت گرم . تیبریوس : بزارید به هوش بیارمش. و چوبدستیش رو به سمته ارنی گرفت و زیر لب وردی خوند و توی یک چشم بهم زدن ارنی تبدیل به زاخاریاس شد و سپس چوبدستی اش را به سمت صورت زاخی گرفت و آبی به صورتش پاشید و بلافاصله زاخی بهوش اومد. زاخاریاس : من کجا هستم ؟ چیکار میکنم ؟ شما کی هستید ؟ تیبریوس : من تیبریوس هستم تو رو من پیدا کردم و بهوشت آوردم . زاخاریاس کم کم داشت به یاد می آورد و خودش رو روی راحتی انداخت تا حالش بهتر بشه . مک تارویش داشت بهوش می آمد دستش را روی سرش گذاشت و مالید . تیبریوس با اشاره به استنبز گفت که بهش کمک کنه . استبنز مک تارویش رو به سمت راحتی برد و روی اون نشوندتش . مک تارویش : ................... --------------------------------------------------------------------------------------------------- حالا ادامه بدید اگر ندادید خودم ادامه میدم .
-------------------------------------------------------------------
ویرایش زاخی !
هلگا راست میگه ها ! خودمم حوصله ندارم پست بلند بخونم ! کسی پست بلند نزنه ، من پست اول رو اون طوری زدم که شما ها ادامه بدین ، ولی کوتاه !
از این به بعد کوتا نویسی رو در دستور کارتون بذارین و بنویسید !
به هلگا ! البته که منظور از اون دو تا ناشناخته ، من و آناکین بودیم ! ولی رول یعنی این ! من می تونستم پست بزنم و بگم که نه اونا ما نبودیم و داستان رو عوض کنم !
ولی وقتی میشه با یک چیز جدید ، رول بهتری نوشت ، پس مشکلی نداره !
از پست هلگا ادامه بدین ! ولی کوتاه !
خوب داریم پیش میریم ، بهتره فعال تر باشیم و کوتاه نویس تر !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تیبریوس مک لاگن در 1385/4/22 13:38:23 ویرایش شده توسط تیبریوس مک لاگن در 1385/4/22 13:45:10 ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1385/4/24 18:24:03
یکی از ملت هافلی: تو با خوابگاه ساحره ها چیکار داری؟ یکی دیگه از ملت هافلی: یعنی تو نمیدونی خوابگاه ساحره ها جداس یا مختلط؟ زاخی که کم آورده بود و میخواست ماست مالی کنه گفت: یادم رفته:
یه عضو دیگه از ملت هافل : زاخی جون تو مطمئنی ظربه ای چیزی به سرت نخورده؟
زاخی: ضربه؟ نه باب ضربه چیه من کاملا سالم سالم هستم
لازم به ذکره در زمانی که این بحث ها بین زاخی و ملت هافل (ترجیها ساحره) انجام میشد اون آقا قد بلنده داشت دونه دونه از ملت ای اس ال میگرفت
یکی از اعضای فعال هافل : زاخی جون منو میشناسی؟
زاخی: نه ببخشید به جا نمی یارم شما تازه عضو شدید؟
همون عضو فعاله روشو میکنه به سمت اون یکی عضو و میگه: این حافظش مشکل داره شاید ضربه ای چیزی به سرش خورده باشه
زاخی: ها؟ ضربه؟ تو اشتباه میکنی
یکی از اعضای کم حرف هافل: من میگم اگه یه ضربه ی دیگه تو سرش بزنیم درست میشه
یکی از اعضای گردن کلفت هافل یه ماهی تابه از غصب ظاهر میکنه و از پشت به سمت زاخی نزدیک میشه(چه مشکوک)
آقا قد بلنده رو به زاخی میکنه و میگه: زاخی جون من گشنمه
زاخی: کارد بخوره به اون شیکمت از صبح داری یه بند میخوری که میخوای منو هم...
در همین لحظه یک فروند ماهی تابه به شکل کاملا ارزشی درست میخوره وسط کله ی زاخی
زاخی هم با دماغ میره تو زمین
اون آقا قد بلنده که ترسیده بود رو به اون آقا گردن کلفته میکنه میگه: شما همیشه اینطوری با تازه وارد ها رفتار میکنید؟
تالار عمومی هافلپاف ، مکانی ست پر رفت و آمد (!) ، پر از جیغ و داد و فریاد و شادی و خنده و غیره ، مکانی برای همفکری بین اعضا ، مکانی برای درد دل اعضا ، مکانی برای عشق های پنهانی (!) ، کلا مکان است ..... هر کاری خواستین بکنین !
فقط لازم نیست بگم که رول باید بخوره ؟! منتظرو رول های زیبا هستیم ! -------------------------------------------------------------
تالار هافلپاف ساکت بود ، بر خلاف سال گذشته . بسیار خلوت تر شده بود ولی صمیمی تر از گذشته . زاخی رفته بود و این خود دلیل محکمی برای کم شدن جنب و جوش تالار بود . همه بی حوصله و بیکار ، هر کس روی مبلی دراز کشیده بود و به چیزی فکر می کرد . سرژ که کلا تو فکر حذب بود و کاری به تحولات اطرافش نداشت . هانا آبوت و هاگل هر دو به شومینه ی مشتعل تالار نگاه می کردند ولی هر کدام در فکری جدا بودند . صدای چرخش در ، در لولا شنیده شد ولی کسی برنگشت تا ببینه کی وارد تالار شده . چند لحظه بعد ، دو صدای پا شنیده شد و دو شخص ، یکی کوتاه قد و دیگری بلند قد ، وارد شدند . همه به اون کوتاه قده نگاه کردند . کمی آشنا به نظر می رسید .... - زاخی ! همه ی نگاه ها به سمت هلگا برگشت و بعد به سمت زاخی برگشت و دیدن آره ، چه قدر شبیه زاخاریاس می مونه ! خوشحالی ناشی از این ورود غیرمنتظره ، چند دقیقه ای طول کشید . زاخی به اون شخص دیگری که همراهش بود اشاره کرد . همه سر ها را بالا گرفتند تا بتوانند او را ببینند . این یکی دیگه آشنا نبود ! خلاصه به سمت مبل های هافلپاف رفتند که به طرز عجیبی دو تا مبل جدید و نو به قبلی ها اضافه شده بود . همه نشستند و هر کس با شور و حرارت به گفتن چیزی مشغول شد . صحبت ها زیاد بود . هر کس از تالار حرف میزد ، حرفش را با آه کوتاهی تمام می کرد . زاخی که با دقت به ساحره های تالار نگاه می کرد ، انگار تا حالا ساحره ندیده بود ، گفت : - دوستان هافلی من ! من برگشتم تا خاله بازی رو گسترش بدم . باید همه با هم خاله بازی کنیم ! دوستان ، با هم متحد شویم ، باید ! سر جایش نشست ولی این سخنرانی کوتاه ، اثرات زیادی داشت . پچ پچ های زیادی شنیده میشد . - این همون زاخی خودمونه ؟ - به نظر نمیاد این طوری باشه . حالتش عوض شده . - آره ، حرف از خاله بازی میزنه که فکر کنیم همون زاخی خودمونه ! - به نظرتون زاخی اصلی چی شده ؟ همین طوری صداهای مختلفی شنیده میشد . زاخاریاس ، بی توجه به سر و صدای پچ پچ ها ، بلند شد و به سمت در خوابگاه های هافلپاف رفت و گفت : - هنوزم خوابگاهای ساحره ها جداست ؟ برگشت و با قیافه های مشکوک ملت هافلی مواجه شد ، انگار به او شک کرده بودند....
* ادامه دارد ! ادامه دارد ؟ *
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/3/22 23:55:47 ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 18:08:07