در اتاق بازجویی باز میشه و مادر گرام ِ ارباب، خواهر ِ گرام وزیر و بانویی که خودش به شخصه هیچ فرد ِ خاصی نبود (

) قدم به داخل اتاق گذاشت. رز که اصلاً انتظار نداشت نفر ِ اول اتاق بازجویی مامان ِ ارباب باشه، نظر به این که خودش مرگخوار بود، هول شد و از جاش پرید، میز برگشت، صندلی برگشت، کاغذا پخش و پلا شدن و خلاصه عاقا اصن یه وعضی!

- مامان ِ ارباب! شما چرا با این سنـ... ینی خیلی خوشحال شدم که اومدید!

و همزمان داشت فکر میکرد ارباب بابت این جریان پوستشو میکنه، از کاه پر میکنه و میفرسته موزهی مادام توسو.

[ البته اگه اصلاً بدونه چنین موزهای وجود داره. ]
مادر ارباب با وقار و متانت، با یک حرکت چوبدستی همهچیز رو به وضعیت عادی برگردوند:
- از اونجا که ما مادر اربابیم، باید اولین نفر در همه جا حاضر شیم. کو این کاغذ سؤالاتتون؟
رز با ترس و لرز کاغذ بین کاغذای دیگه پیدا کرد و دادش دست ِ مامان ارباب تا زمانی که سر مروپی به لیست (

) سؤالا گرمه، یه بهونهای برای ارباب دست و پا کنه. زمان خیلی سریع گذشت، مروپی با ملایمت جوابا رو تحویل رز داد و رفت که بره بیرون. و قبلش:
- راستی... رز؟ دعوتتون میکنیم به صرف یک فنجان چای با ما و پسرمون. دیر نکنی. مطمئنیم قندعسلمون کلی کارتون دارن.
رز که آب دهنشو به سختی قورت میداد، نگاهشو به جوابای مروپی دوخت تا حداقل به عنوان آخرین کار زندگانیش، مسئولیت ِ مدنیش رو به انجام برسونه و خائن رو پیدا کنه.
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
1. آخرین باری که با ننجون حرف زدی کی بود؟بعد از کودتا، یک شب دعوتشون کردیم به بحث و گفتگو. بهشون گفتیم ما به شما علاقه داریم. بابابزرگمون به شما علاقه دارن. دست از این جنایات بکشید. دل بکنید از این تعلقات دنیوی. به آغوش خانواده بازگردید. پدربزرگ منتظر شما هستن. ولی افسوس...
2. چی گفتی بهش آخرین بار؟عسلم؟ جواب سؤال قبلیت رو یه بار دیگه بخون خب.
3. دور کمر ننجون چند سانتی متره؟بیشخصیت! آدم که نباید همهش نگاهش به ظواهر باشه. حالا گیریم به قاعدهی کیک خامهی اسفنجی باشه دور کمرش، دلیل میشه با بابابزرگ ما ازدواج نکنن؟!
4- یه راه برای برقرار کردن تعادل بین نواده ی هلگا و هافلی اصیل بودن و مخالفت باهاش در جریان کودتا پیشنهاد کن.خیلی سادهس. هلگا توسط وعدههای پوچ و تو خالی ِ دولورس فریفته شده. درست مثل لودوی نازنین و معصوم ِ من...

اهم... از بحث دور نشیم. ما نباید فراموش کنیم که برای هر فریبخوردهای راه برگشت هست. ما با فریبکاران مبارزه میکنیم، نه با فریبخوردهها.
فقط یه نفر بره به مادرجون بگه تدی نامزد داره! اسمشم ویکتوریاس آخه!
5. دمای هوا به نظرت چند درجه بود الان توی تالار باتوجه به اینکه رز کاپشنشو در آورد تا خشک بشه؟دمای هوا در تالار هافلپاف هرچقدر هم که باشه، ما ایستادگی خواهیم کرد و اجازه نمیدیم تالار سقوط کنه. آخرین سنگر ِ مقاومت، تالار...
[
- پیس پیس.
- هان؟!
- این متن سخنرانی ِ یه جای دیگهس بابا. داری اشتباهی میخونی.
- لالی؟! میمیری زودتر بگی؟! بده من اون یکی سخنرانی رو ببینم! 
_
]
دمای تالار خیلی گرم بوده آقا جان. خیلی گرم! از اونور صاحب ِ تالار، معاون دولت ِ مثلاً مقتدر (

) ـه، از اینور کل تالار طرفدار ستاد مقاومتن. از هر دو سمت خوب بهشون رسیده میشه دیگه. شده سوگلی ِ کل جامعهی جادوگری لاکردار!
6. اولین بار که کتابای هری پاتر رو خوندی انصافا، انصافا ، طرف کدوم جبهه بودی و شخصیت مورد علاقه ت کی بود؟اولین بار که اصلاً سیاهی و سفیدی معنی نداشت. ولی اون صحنهی محاکمهی بلاتریکس و همسر
سابقـش رو دوست داشتم و وفاداریش رو تحسین کردم. رون ویزلی هم از شخصیتای مورد علاقهم بود.
7- حرف "ق" رو تایپ کن! از کدوم انگشتت استفاده کردی برای تایپ؟ق!
از اون انگشت بیتربیتیه.
8- شب ها چند ساعت میخوابی؟ تا حالا شده که همه ی تالار خواب باشن و تو بیدار؟ما موجودی هستیم شبزی اصلاً. بسیار شده در تمام جادوگران، جماعت در خواب خوش به سر برند و ما، بیدار و ناظر بر سکوت ِ سایت...!
9- به نظرت کدوم یکی از اموال تالار هافلپاف رو میشه دزدید؟بیدل ِ نقال رو!
10- تا حالا سر امتحان از برگه بغل دستیت چند نمره رو تقلب کردی؟ چیکار کردی که مراقب امتحان نفهمه؟ما دیگه حساب نمیکنیم چند نمره از خودمون بوده، چند نمره از بغلی، جلویی، پشت سری و سر ِ ردیفی. یه سفرهای پهنه همه دور هم نشستیم داریم میخوریم دیگه!

کار خاصی هم نکردیم. اصولاً مراقبهای امتحان آدمای خستهای هستن، توجهی به ما ندارن.
11- اگه یه چیزیو بدزدی کجا قایمش میکنی؟کنار هوراکراکسهای پسرمون. جرئت داری برو برش دار!
12- به کسی مشکوکی آیا؟ما معتقدیم تمام اینها توطئهی دولورس مکار، برای بهم زدن نظم عمومی جامعه و سکون و آرامش ِ حاکم بر تالار مقتدر ِ هافلپافه. (

) و مادرجون از ابتدای امر اصلاً همدستی نداشته.
13- شب آخری که ننجون توی تالار بودو خوب یادمه! شب یلدا بود و همه دورش نشسته بودیم و یه نفر هم پسته ها رو دزدیده بود... توی یه رول ماجراهای اون شبو روایت بنما!دروغه! تکذیب میکنیم! زیر سؤال میبریم! مرگ بر آستاکبار! مرگ بر ژوپش... ببخشید... زوپس! [ انقدر سخنرانیهای برادرمون رو ویرایش کردیم که...

] ، مرگ بر دیکتاتوری! زنده باد آزادی بیان! زنده باد سختکوشی! زنده باد لیست!
اهم... هیجانزده شدیم یه لحظه. خواستیم تکذیب کنیم به هر حال. ما توی تالار نبودیم. هرکی خودشو جای ما جا زده، بیاد اعتراف کنه. قول میدیم بند بندشو از هم جدا نکنیم. قول میدیم ندیمش دست زنگولهی نقرهایمون. قول میدیم فقط برای یه شبانهروز با رز ویبرهدار ِ جیغکش توی یه اتاق زندانیش کنیم.
همچنین، هرکی درخواست ِ نقد داده هم بیاد اعتراف کنه!

هوم؟ این مال ِ اینجا نبود؟ ببخشید یه مقدار فعالیتهامون با هم قاطی شدن دیگه...

ما توی خوابگاه نشسته بودیم، داشتیم لیستمون رو مرتب میکردیم. یک نفر لیستها رو قاطی کرده بود. باورتون نمیشه، یه نفر " لودو بگمن " رو از لیست ِ ما، به لیست ِ مادرجون انتقال داده بود!

بعد یه نفر " مادرجون " رو از لیست ِ بابابزرگمون خط زده بود. لیست ِ برادر شیر و شکرمون هم هیچجا نبود. مجبور شدیم دوباره از اول همهی لیستها رو بنویسیم.
ما سخت غرق در کار بودیم، و صدای جیغهای مبهمی از دور میومد:
- پستههای منو بدیــــــــــــــــــــــد!

- جونممرگشدهها، بگیرید بشینید بذارید براتون یه قصه بگم. جز جیگر بزنید چقد من از دست شماها حرص بخورم آخه!
- بانوی جوان، توصیه میکنیم زیاد قصه نگید. یکهو دیدید شخصیت داستانتان مثل ما از وسط کتاب جهیدند جلویتان ها!

- مگر ما چه ایرادی داریم؟! بایست و از خودت دفاع کن ای بیدلیوس بیاحساسیوس!
خلاصه که ما هیچ چیز ندیدیم. فقط همین صداهای مبهم از دور شنیده میشد...!