پیام امروز
برنده جام اتش که خواهد بود؟
لوسیوس مالفوی، افسانه ایی که به واقعیت پیوست!
پارت سوم
در شبهایی که قلعه خاموش میشود، و تنها صدای باران از شیشههای برجها شنیده میشود، برخی میگویند که هاگوارتز، نفس میکشد. انگار گاهی، با کسی حرف میزند.
قدرت و تاریکی این شبها در تالار اسلیترین که خود مهد خاموشی های نهان جادوگری است به اوج خود
می رسد.
شاهدان اندک که تعدادی از این شبها را زنده دوام آورده اند، نقل میکنند: بارون خونآلود—روح بدخلق، گمشده، و تا ابد ساکت گروه—برای نخستینبار در یک قرن، نهفقط ظاهر شد، بلکه متوقف شد و دقیقاً مقابل لوسیوس مالفوی ایستاد.
زمزمههایی در فضا پیچید.نور سبز کمرنگی در دور چهرهی بارون چرخیده، و سپس، سکوتی سنگین حکم فرما شد. اما گفته میشود صدایی شنیده شده نه با گوش، بلکه در ذهن تماشاگران وحشت زده طنین انداز شده بود.
«تو نهفقط صدای مار را میشنوی... تو صدای خاکسترها را نیز درک میکنی.»
گزارش شده که لوسیوس، پس از آن دیدار، برای ساعاتی ناپدید شد. حتی نقشهی غارتگران، که هیچ جنبندهای از نگاهش در امان نیست، نقطهای به نام او را نشان نداد. انگار از مرز واقعیت فراتر رفته بود.
وقتی بازگشت، چشمهایش مانند آینههایی بودند که چیزی از سوی دیگر دیدهاند. وقتی از او پرسیده شد که کجا بود، تنها گفت:
«من رفتم تا با آنان حرف بزنم که هنوز در سکوت، ما را نگاه میکنند. نه برای گرفتن قدرتشان... بلکه برای آنکه بدانند، ما دیگر تنها وارثان آنها نیستیم.ما بازنویسندگانیم.»
از آن شب، بارون دیگر در تالار دیده نشده است. گویی مأموریتش به پایان رسیده و یا شاید، بالاخره کسی را دیده که ارزش زمزمهای از دل تاریخ را دارد.
آنلاینها
9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
پیام امروز
[[single]] پيام امروز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: پيام امروز
پاسخ: پيام امروز
پاسخ: پيام امروز
پاسخ: پيام امروز
پاسخ: پيام امروز
پاسخ: پيام امروز
پاسخ: پيام امروز
پاسخ: پيام امروز
پاسخ: پيام امروز
پاسخ: پيام امروز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

و ویکتور کرام داره ازمون امضا میگیره!
که یهو با صداهایی ناهنجار از خواب پریدیم. 
" میخنده.













و وقتی دید از قضیه سر در نمیاره، بچه هه رو پشت جاروش سوار کرد و همینجور که داشت میرفت سمت خونه شون به ما گفت:
