پیام امروز
برنده جام اتش که خواهد بود؟
لوسیوس مالفوی، افسانه ایی که به واقعیت پیوست!
پارت سوم
در شبهایی که قلعه خاموش میشود، و تنها صدای باران از شیشههای برجها شنیده میشود، برخی میگویند که هاگوارتز، نفس میکشد. انگار گاهی، با کسی حرف میزند.
قدرت و تاریکی این شبها در تالار اسلیترین که خود مهد خاموشی های نهان جادوگری است به اوج خود
می رسد.
شاهدان اندک که تعدادی از این شبها را زنده دوام آورده اند، نقل میکنند: بارون خونآلود—روح بدخلق، گمشده، و تا ابد ساکت گروه—برای نخستینبار در یک قرن، نهفقط ظاهر شد، بلکه متوقف شد و دقیقاً مقابل لوسیوس مالفوی ایستاد.
زمزمههایی در فضا پیچید.نور سبز کمرنگی در دور چهرهی بارون چرخیده، و سپس، سکوتی سنگین حکم فرما شد. اما گفته میشود صدایی شنیده شده نه با گوش، بلکه در ذهن تماشاگران وحشت زده طنین انداز شده بود.
«تو نهفقط صدای مار را میشنوی... تو صدای خاکسترها را نیز درک میکنی.»
گزارش شده که لوسیوس، پس از آن دیدار، برای ساعاتی ناپدید شد. حتی نقشهی غارتگران، که هیچ جنبندهای از نگاهش در امان نیست، نقطهای به نام او را نشان نداد. انگار از مرز واقعیت فراتر رفته بود.
وقتی بازگشت، چشمهایش مانند آینههایی بودند که چیزی از سوی دیگر دیدهاند. وقتی از او پرسیده شد که کجا بود، تنها گفت:
«من رفتم تا با آنان حرف بزنم که هنوز در سکوت، ما را نگاه میکنند. نه برای گرفتن قدرتشان... بلکه برای آنکه بدانند، ما دیگر تنها وارثان آنها نیستیم.ما بازنویسندگانیم.»
از آن شب، بارون دیگر در تالار دیده نشده است. گویی مأموریتش به پایان رسیده و یا شاید، بالاخره کسی را دیده که ارزش زمزمهای از دل تاریخ را دارد.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] پيام امروز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

پیام امروز
برنده جام اتش که خواهد بود؟
لوسیوس مالفوی، افسانه ایی که به واقعیت پیوست!
پارت دوم
در بازی که پر از فریاد و هیاهوست است، آنکه سکوت می کند، یا بیخبر است... یا بازی گردان خود اوست.
در شبهای پیش از آغاز مأموریت اول جام آتش، چند نشانهی نگرانکننده مانند پیچکهای سمی از گوشهوکنار دیوارهای قلعه بالا رفتند.
یکی از نمایندگان ریونکلا، نیمهشب در کنار راهپلهی متحرک شرقی دیده شد که با استاد مطالعات ذهنی صحبت میکرد. او استادی درون گرا و گوشه گیر بود که بهندرت پس از غروب در محوطه حضور داشت و با کمتر کسی گرم می گرفت. این مکالمه بسیار عجیب تمام شده بود.گفته میشود مکالمهای کوتاه و پچپچهوار رد و بدل شده، و در پایان، رد نوری کمرنگ از نوک چوبدستی آن دانشآموز به سمت ذهن استاد تابیده است.
علامت خطر بعدی چند روز بعد خودش را نشان داد. یکی از نسخههای قدیمی کتاب «جادوی ذهن: نفوذ، حذف و بازنویسی» که در بخش ممنوعه نگهداری میشد، بهطرزی مشکوک، از قفسهها ناپدید شد و ساعاتی بعد با علامتی جدید بازگشت. گویی شخصی سعی در بازنویسی بخشی از طلسمها داشته است.
در این میان، در تالار اسلیترین، سکوتی یکدست حکمفرما بود. نه هیاهوی تبلیغاتی دیده می شد و نه سخنرانی در راهروها به گوش می رسید. فقط تمرین، مطالعه، و سکوت حکم فرما بود. در قلب این سکوت، لوسیوس مالفوی قرار داشت.
وقتی از او دربارهی این اتفاقات پرسیده شد، جملهای گفت که اکنون بهعنوان ضربالمثل در میان دانشآموزان زمزمه میشود:
«جادوی واقعی، از آنجاست که نیازی به فریاد ندارد. اما نیرنگ؟ همیشه فریاد میزند، تا دروغش شنیده شود.»
او نهفقط به سوالات پاسخ نداد، بلکه از آنها گذشت و این همان چیزیست که قدرت را از سیاست جدا میکند. در بازیای که دیگران سرگرم ایجاد وهماند، لوسیوس، تصویری حقیقی ساخت؛ تصویری که بینیاز از ترفند باشد .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1404/2/16 0:31:43
دلیل: بهم ریخته بودن تیتر
دلیل: بهم ریخته بودن تیتر
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتیست که دیگران را وادار به اطاعت میکند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
جزئیات کاربر

پیام امروز
برنده جام اتش که خواهد بود؟
لوسیوس مالفوی، افسانه ایی که به واقعیت پیوست!
پارت اول
شاید تنها یکبار در هر نسل، لحظهای پیش بیاید که گذشته و آینده، بدون میانجیِ حال، با یکدیگر روبهرو شوند. لحظهای که در آن، تاریخ زنده میشود، و افسانه، ناگهان از شکل روایت بیرون آمده، به واقعیتی لرزان و شگرف بدل میگردد. برای گروهی اندک از تماشاگران بیصدا، آن لحظه در غباری بنفش و وهمآلود شکل
می گرفت؛ در دوئلی که شاید هیچگاه در هیچ تاریخی ثبت نشود، اما برای همیشه در حافظهی هاگوارتز باقی خواهد ماند.
در یکسو، سایهای از ریشه های عمیق جادوگری ایستاده بود. سالازار اسلیترین، کسی که زبان مارها را به رسمیت شناخت، جادوی تاریک را تقدیس کرد، و نخستین سنگبنای افتخار را برای گروهی که بعدها نامش را گرفت، نهاد. چشمانش شعلههایی بیزمان بود؛ نه برای دیدن، که برای بلعیدن.
و در سوی دیگر، چهرهای از نسل نو، لوسیوس مالفوی قد علم کرده بود. اما نه آنگونه که تاریخ به یادش دارد— دیگر نه آن مرگخوار پرغرور بود و نه آن پدر خسته سالهای جنگ. اینبار، چهرهای جوان و پر اشتیاق داشت اما با نگاهی که به مراتب پیرتر و کارآزموده از گذشته بود. او آمده بود، ولی خالی از حرص و آز برای میراث اسلیترین بود. چیزی به مراتب ژرف تر و تاریکتر را می جویید.
فضا از لحظهی نخست، چنان سنگین بود که حتی سکوت نیز پژواک داشت. جادو هنوز آغاز نشده بود، اما چیزی عمیقتر از طلسم در هوا جریان داشت: برخورد ارادهها.
سالازار گفت:
«تو که هستی؟ بازتابی از غرور من، یا شکلی از خیانت؟»
و لوسیوس، با صدایی که لرزش نداشت، پاسخ داد:
«من آنم که در نبودت، همچنان ادامه خواهد داد. نه چون شبیهم، بلکه چون جرئت کردهام خلاف انچه اجبار میداری، بیندیشم.»
طلسمها فوران کردند و هیچ کدام از تبار طلسم های ساده یا رایج نبودند. طلسمهایی کهن بودند با واژگانی فراموششده، که از عمق وجود برمیخواستند. خاک زیر پایشان چون آینه ترک برداشت، و حافظههایی کهنه در هوا شناور شدند: چهرههایی ناپیدا، فریادهایی بیصدا، خاطراتی که حتی اسلیترین هم به یاد نمیآورد.
اما حتی با رعدِ طلسم، با شعلههای سبز و نقرهای، چیزی که بیشتر از همه میدرخشید، نه قدرت، که نگاه بود. نگاهی که لوسیوس به سالازار انداخت؛ نگاهی بدون ترس، بدون نیاز به تأیید، نگاهی که میگفت: «من آمدهام که پایان نباشی، بلکه آغاز شوی.»
وقتی خاک نشست، هیچکس زمینگیر نبود. اما تفاوتی به وجود آمده بود. در سالازار، سایهای از پذیرش پدیدار شد و در لوسیوس، شعلهای از تولد سوختن گرفت.
این دوئل، برنده نداشت. اما هاگوارتز حالا میدانست: افسانه فقط آغاز است. ادامه، به دست لوسیوس نوشته خواهد شد.
برنده جام اتش که خواهد بود؟
لوسیوس مالفوی، افسانه ایی که به واقعیت پیوست!
پارت اول
شاید تنها یکبار در هر نسل، لحظهای پیش بیاید که گذشته و آینده، بدون میانجیِ حال، با یکدیگر روبهرو شوند. لحظهای که در آن، تاریخ زنده میشود، و افسانه، ناگهان از شکل روایت بیرون آمده، به واقعیتی لرزان و شگرف بدل میگردد. برای گروهی اندک از تماشاگران بیصدا، آن لحظه در غباری بنفش و وهمآلود شکل
می گرفت؛ در دوئلی که شاید هیچگاه در هیچ تاریخی ثبت نشود، اما برای همیشه در حافظهی هاگوارتز باقی خواهد ماند.
در یکسو، سایهای از ریشه های عمیق جادوگری ایستاده بود. سالازار اسلیترین، کسی که زبان مارها را به رسمیت شناخت، جادوی تاریک را تقدیس کرد، و نخستین سنگبنای افتخار را برای گروهی که بعدها نامش را گرفت، نهاد. چشمانش شعلههایی بیزمان بود؛ نه برای دیدن، که برای بلعیدن.
و در سوی دیگر، چهرهای از نسل نو، لوسیوس مالفوی قد علم کرده بود. اما نه آنگونه که تاریخ به یادش دارد— دیگر نه آن مرگخوار پرغرور بود و نه آن پدر خسته سالهای جنگ. اینبار، چهرهای جوان و پر اشتیاق داشت اما با نگاهی که به مراتب پیرتر و کارآزموده از گذشته بود. او آمده بود، ولی خالی از حرص و آز برای میراث اسلیترین بود. چیزی به مراتب ژرف تر و تاریکتر را می جویید.
فضا از لحظهی نخست، چنان سنگین بود که حتی سکوت نیز پژواک داشت. جادو هنوز آغاز نشده بود، اما چیزی عمیقتر از طلسم در هوا جریان داشت: برخورد ارادهها.
سالازار گفت:
«تو که هستی؟ بازتابی از غرور من، یا شکلی از خیانت؟»
و لوسیوس، با صدایی که لرزش نداشت، پاسخ داد:
«من آنم که در نبودت، همچنان ادامه خواهد داد. نه چون شبیهم، بلکه چون جرئت کردهام خلاف انچه اجبار میداری، بیندیشم.»
طلسمها فوران کردند و هیچ کدام از تبار طلسم های ساده یا رایج نبودند. طلسمهایی کهن بودند با واژگانی فراموششده، که از عمق وجود برمیخواستند. خاک زیر پایشان چون آینه ترک برداشت، و حافظههایی کهنه در هوا شناور شدند: چهرههایی ناپیدا، فریادهایی بیصدا، خاطراتی که حتی اسلیترین هم به یاد نمیآورد.
اما حتی با رعدِ طلسم، با شعلههای سبز و نقرهای، چیزی که بیشتر از همه میدرخشید، نه قدرت، که نگاه بود. نگاهی که لوسیوس به سالازار انداخت؛ نگاهی بدون ترس، بدون نیاز به تأیید، نگاهی که میگفت: «من آمدهام که پایان نباشی، بلکه آغاز شوی.»
وقتی خاک نشست، هیچکس زمینگیر نبود. اما تفاوتی به وجود آمده بود. در سالازار، سایهای از پذیرش پدیدار شد و در لوسیوس، شعلهای از تولد سوختن گرفت.
این دوئل، برنده نداشت. اما هاگوارتز حالا میدانست: افسانه فقط آغاز است. ادامه، به دست لوسیوس نوشته خواهد شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1404/2/16 0:27:47
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتیست که دیگران را وادار به اطاعت میکند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
جزئیات کاربر
شغل
خبرنگار پیام امروز، کیمیاگر

- ستون طنز
- ادامه ماجراهای بچه آقای همسایه
هفته ششم
آقا ما تو خواب عمیق عمیق بودیم. داشتیم خواب میدیدیم جام جهانی کوییدیچ را بردیم
و ویکتور کرام داره ازمون امضا میگیره!
که یهو با صداهایی ناهنجار از خواب پریدیم.
خوب که گوشمونو تیز کردیم دیدیم از کوچه داره صداهایی ترکیبی بدین ترتیب شنیده میشه:
عَـــر عَــــــــر عَـــــــــــــر ... بَعـــ بَعـــــ بَعـــــــــــ ... مـاع مــــــاع مــــــــــاع ...


دیدیم اینجوری نمیشه، از تختخواب اومدیم بیرون و شلوارمونو کشیدیم به پامون و یه لباس دم دستی پوشیدیم و چوبدستی مونو کردیم تو جیبمون و اسنیچ هم تو اون جیب و زدیم بیرون. تا رسیدیم وسط کوچه دیدیم بچه آقای همسایه چوبدستیشو گرفته سمت چند تا خَر و گاو و گوسفند و داره "موهاهاهاها
" میخنده.
آقا ما رو میگی!
- بچه جون داری چیکار میکنی؟
_ ئه سلام عمو! هیچی دارم تمرین میکنم!
_ تمرین چی؟
_ تو هاگوارتز تازه بهمون تغییر شکل انسان به حیوان رو یاد دادن، منم دیدم چند تا بچه مشنگ تو کوچه ن گفتم روشون امتحان کنم!
_ چـــــــــــی؟ رو بچه های مشنگ هایی که همسایه مون هستن؟
_ اوهوم!
_ بچه! تو مگه با ولدمورت نسبت داری؟
_ ولدمورت کیه عمو؟
_ هیشکی! اصلا مگه بابای تو توی وزارتخونه کار نمیکنه؟
_ چرا!
_ خب بهت نگفته اگه مشنگ هارو جادو کنی، کارآگاه ها میان میندازنت تو گونی میبرنت؟
_ اوووووم
در همین لحظه صدای بوقی ممتد و هشدار آمیز به گوش رسید و ما شصتمون خبردار شد که مامورای وزارتخونه دارن سر میرسن. سریع چوبدستی بچه هه رو از دستش گرفتیم و بچه هه رو پشتمون قایم کردیم.
پنج ثانیه بعد دو تا کارآگاه گردن کلفت در حالی که چوبدستیاشونو سمت ما گرفته بودن ظاهر شدن و بلافاصله گفتن:
_ بنام وزارت سحر و جادو تو بازداشتی! چوبدستیتو بنداز!
ما هم چوبدستی رو انداختیم و یکیشون اومد چوبدستی رو برداشت و اون یکی رفت بچه مشنگ ها رو به شکل انسانی درآورد، حافظه شونو اصلاح کرد و فرستادشون خونه شون. بعد اومد کنار این یکی وایساد. اون اولیه با لحن عاقل اندر سفیه به ما گفت:
_ مرد گنده خجالت نمیکشی؟ تفریحات مرگخوارهای قدیمو انجام میدی؟
_ بابا سوء تفاهم شده!
_ یعنی چی؟
_ این بچه مشنگ ها دعواشون شده بود و داشتن همدیگه رو خفه میکردن! مام دیدیم چیکار کنیم چیکار نکنیم، تصمیم گرفتیم شکل خر و گاو و گوسفندشون کنیم که حداکثر چارتا جفتک چارگوش به هم بندازن و دیگه همدیگه رو خفه نکنن!
_ مگه مشنگ ها هم موقع دعوا دوئل نمیکنن؟!
_ اُسکولی؟! مگه چوبدستی دارن که دوئل کنن؟
_ خفه! درست صحبت کن با مامور قانون!
_ اوکی
دو تا کارآگاه رفتن یه کناری و کمی مشورت و پچ پچ کردن و بعد برگشتن و اون اولیه گفت:
_ بنظر ما شاید تو راس بگی و درست عمل کردی، بخاطر همین ایندفعه دادگاه نمیبریمت و چوبدستیتو ضبط نمیکنیم اما از این به بعد دیگه حق نداری تو کار مشنگ ها دخالت کنی! شیرفهم شد؟!
_ بله بله جناب کارآگاه
در همین لحظه، کارآگاه ها چوبدستی رو انداختن جلو ما و با صدای پاق بلندی غیب شدن!
ما هم رفتیم چوبدستی رو ورداشتیم و بعدم همینطور که گوش بچه همسایه رو میکشیدیم و اون "اوووی اوووووی" میکرد ... به زور بردیمش سمت خونه شون تا تحویل پدر مادرش بدیمش! تو دلمون یه کم هم به خودمون افتخار کردیم!
- ادامه ماجراهای بچه آقای همسایه
هفته ششم
آقا ما تو خواب عمیق عمیق بودیم. داشتیم خواب میدیدیم جام جهانی کوییدیچ را بردیم
و ویکتور کرام داره ازمون امضا میگیره!
که یهو با صداهایی ناهنجار از خواب پریدیم. خوب که گوشمونو تیز کردیم دیدیم از کوچه داره صداهایی ترکیبی بدین ترتیب شنیده میشه:
عَـــر عَــــــــر عَـــــــــــــر ... بَعـــ بَعـــــ بَعـــــــــــ ... مـاع مــــــاع مــــــــــاع ...



دیدیم اینجوری نمیشه، از تختخواب اومدیم بیرون و شلوارمونو کشیدیم به پامون و یه لباس دم دستی پوشیدیم و چوبدستی مونو کردیم تو جیبمون و اسنیچ هم تو اون جیب و زدیم بیرون. تا رسیدیم وسط کوچه دیدیم بچه آقای همسایه چوبدستیشو گرفته سمت چند تا خَر و گاو و گوسفند و داره "موهاهاهاها
" میخنده.آقا ما رو میگی!

- بچه جون داری چیکار میکنی؟
_ ئه سلام عمو! هیچی دارم تمرین میکنم!
_ تمرین چی؟
_ تو هاگوارتز تازه بهمون تغییر شکل انسان به حیوان رو یاد دادن، منم دیدم چند تا بچه مشنگ تو کوچه ن گفتم روشون امتحان کنم!

_ چـــــــــــی؟ رو بچه های مشنگ هایی که همسایه مون هستن؟
_ اوهوم!

_ بچه! تو مگه با ولدمورت نسبت داری؟

_ ولدمورت کیه عمو؟
_ هیشکی! اصلا مگه بابای تو توی وزارتخونه کار نمیکنه؟
_ چرا!
_ خب بهت نگفته اگه مشنگ هارو جادو کنی، کارآگاه ها میان میندازنت تو گونی میبرنت؟
_ اوووووم
در همین لحظه صدای بوقی ممتد و هشدار آمیز به گوش رسید و ما شصتمون خبردار شد که مامورای وزارتخونه دارن سر میرسن. سریع چوبدستی بچه هه رو از دستش گرفتیم و بچه هه رو پشتمون قایم کردیم.
پنج ثانیه بعد دو تا کارآگاه گردن کلفت در حالی که چوبدستیاشونو سمت ما گرفته بودن ظاهر شدن و بلافاصله گفتن:
_ بنام وزارت سحر و جادو تو بازداشتی! چوبدستیتو بنداز!
ما هم چوبدستی رو انداختیم و یکیشون اومد چوبدستی رو برداشت و اون یکی رفت بچه مشنگ ها رو به شکل انسانی درآورد، حافظه شونو اصلاح کرد و فرستادشون خونه شون. بعد اومد کنار این یکی وایساد. اون اولیه با لحن عاقل اندر سفیه به ما گفت:
_ مرد گنده خجالت نمیکشی؟ تفریحات مرگخوارهای قدیمو انجام میدی؟

_ بابا سوء تفاهم شده!
_ یعنی چی؟
_ این بچه مشنگ ها دعواشون شده بود و داشتن همدیگه رو خفه میکردن! مام دیدیم چیکار کنیم چیکار نکنیم، تصمیم گرفتیم شکل خر و گاو و گوسفندشون کنیم که حداکثر چارتا جفتک چارگوش به هم بندازن و دیگه همدیگه رو خفه نکنن!

_ مگه مشنگ ها هم موقع دعوا دوئل نمیکنن؟!
_ اُسکولی؟! مگه چوبدستی دارن که دوئل کنن؟

_ خفه! درست صحبت کن با مامور قانون!

_ اوکی

دو تا کارآگاه رفتن یه کناری و کمی مشورت و پچ پچ کردن و بعد برگشتن و اون اولیه گفت:
_ بنظر ما شاید تو راس بگی و درست عمل کردی، بخاطر همین ایندفعه دادگاه نمیبریمت و چوبدستیتو ضبط نمیکنیم اما از این به بعد دیگه حق نداری تو کار مشنگ ها دخالت کنی! شیرفهم شد؟!

_ بله بله جناب کارآگاه

در همین لحظه، کارآگاه ها چوبدستی رو انداختن جلو ما و با صدای پاق بلندی غیب شدن!
ما هم رفتیم چوبدستی رو ورداشتیم و بعدم همینطور که گوش بچه همسایه رو میکشیدیم و اون "اوووی اوووووی" میکرد ... به زور بردیمش سمت خونه شون تا تحویل پدر مادرش بدیمش! تو دلمون یه کم هم به خودمون افتخار کردیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/28
تولد نقش: 1403/01/29
آخرین ورود: چهارشنبه 26 آذر 1404 15:37
از: عمارت ریدل ها
پستها:
229

مسابقات جام آتش
🟢 مأموریت قدرتطلبی | پیام امروز
پیام امروز بخش اول
روایتی از جام آتش به قلم گزارشگر ناشناس: نسخه صد در صد اصلی بخش پیام امروز
جام آتش باری دیگر به دنبال قهرمان شجاع و سخت کوش خود آمده بود...در هر گوشه از هاگواتز آتشی پر شور از یک نماینده روشن شده بود. آتش رقابت، درکنار افزایش همدلی و کار گروهی...
شرکت کننده ها هر یک به نوعی در تامل، برای یافتن خلاقیت منحصر به فرد خود بودند. چگونه همزمان میتوانستند شجاعت، قدرت طلبی، ذکاوت و همدلی خود را در مسابقه ای به بزرگی جام آتش نشان دهند؟
اما چیزی دل مسابقه نهان بود... مهم آن نبود که چقدر تلاش میکند، مهم آن بود در آخر باری دیگر به بهانه ی رقابت دوباره خلاقیت های شرکت کننده ها در کنار هم دوباره اوج میگرفت و همه باهم همدل و یک صدا میشدند.
پی نوشت نویسنده خبر: اهم اهم البته به قول بزرگان دوستی و همدلی هم زیباست اما برد قشنگ ترش میکنه!
بخشی از مصاحبه ای کوتاه درون گروهی:
-الان ما جلوتریم یا اونا؟
-کیا؟
- همونا دیگه بانو هلگا! غیر از اونا و ما دیگه حضور کسی رو مگه میبینید؟
- آها...تلخ بود ولی نه!
- به نظرتون بقیه چی شدن؟ اواسط مسیر بیشتر بودیما؟
- کدوم اواسط تام عزیز شرکت کننده ها بعد از انداختن نام هاشون توی جام آتش همون اول کار غیب شدن...این خیلی عجیبه...ها؟ اون کیه اونجا فال گوش وایساده؟
پایان مصاحبه!
نگاهي کلی به مسابقه جام آتش
در 'پیام امروز' تا کنون رقابت بین هافل و ریون نزدیک بوده.
در 'هالی ویزارد' اما تنها هافل تا کنون حضور یافته.
در 'دوئل با سالازار اسلیترین در سرسرا' از سویی نوری سبز و از سویی دیگر نوری آبی رنگ به چشم میخورد...رقابت بین اسلیترین و ریون اینجا بیشتر جالب توجه است.
در' مشنگزاد' نیز هلگا و سیبل...هافل و ریون...دوشادوش در ماموریت همدلی به سوی کشف رمز و راز این مکان مخوف و مرموز پر داخته اند...
جام آتش همچنان در انتظار قهرمان خود در سکوت در حال تماشاست... قهرمان نهایی چه کسی است؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 01:27
از: گوی پیشگویی!
پستها:
233
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران

مسابقات جام آتش
🟢 مأموریت قدرتطلبی | پیام امروز
🗞️ پیام امروز | شمارهی ویژه جام آتش
سیبل تریلانی؛ بانوی مهآلودِ هاگوارتز، پشت پردهی ناپدید شدن رقبا؟
نویسنده: خبرنگار ویژهی پیام امروز، گرهارد فیچ
تاریخ انتشار: 3 می
در جریان رقابتهای پرهیاهوی جام آتش، رخدادهایی مرموز توجه خبرنگاران و ناظران جادویی را به خود جلب کردهاند. اگرچه بسیاری از این وقایع در هیاهوی رسانهای و شور و شوق عمومی پنهان ماندهاند، اما تیم تحقیقاتی «پیام امروز» موفق به گردآوری اطلاعاتی شده است که ممکن است تصویر شما از این رقابتها را برای همیشه تغییر دهد.
در کانون این رازهای سر به مهر، نامی بیش از دیگران درخشش یافته است؛ سیبل تریلانی، جادوگر پیشگوی ریونکلاو که بهطرزی حیرتانگیز در هر مأموریت، حضوری مرموز، مؤثر و بیرقیب دارد.
اما آیا این حضور صرفاً حاصل تواناییهای عادی یک شرکتکننده است؟ یا ما با نیرویی پنهان، قدرتمند و احتمالاً خطرناک مواجهایم که کنترل سرنوشت رقبا را در دست گرفته است؟
حضور همزمان در چند مکان؟ شایعه یا جادویی ممنوع؟
شاهدان عینی و اعضای هیئت برگزاری مسابقات، بارها از دیدهشدن سیبل تریلانی در چند مکان مختلف، آنهم در بازههایی بسیار کوتاه خبر دادهاند. در یکی از این گزارشها آمده است:
نقل قول:
وقتی داشتیم مأموریت فیلمسازی در هالیویزارد رو دنبال میکردیم، دیدیم که خانم تریلانی داخل استودیو بود و با لباسی عجیب شبیه بازیگران دوران ویکتوریایی، در حال بازی بود. همزمان، یکی از داوران مأموریت شجاعت قسم خورد که او را در حال نبرد با سالازار اسلیترین در تالار اصلی هاگوارتز دیده!
آیا این صرفاً یک تشابه چهره یا خیالپردازی جمعی بوده است؟ یا ما با جادویی طرفیم که از مرزهای شناختهشده عبور کرده است؟ جادویی که از کنترل زمان، فضا و حتی واقعیت خبر میدهد.
رقبایی که ناپدید شدند؛ هیچکدام بازنگشتند!
بزرگترین شوک برای ناظران زمانی رخ داد که نام چندین شرکتکننده در لیست ثبت حضور حذف شد، بدون آنکه کسی بداند دقیقاً چه بر سر آنها آمده است.
آستریکس گریفندوری، دانشآموزی که به شجاعت و پرانرژیبودن شهرت داشت، ناگهان پس از شروع مأموریت شجاعت، دیگر دیده نشد. حتی در دورمشترانگ نیز اثری از حضور او یافت نشد. منابعی که نخواستند نامشان فاش شود، ادعا میکنند که صدای جیغی مهیب شنیده شده و ردپایی از شال آستریکس در نزدیکی کلاسهای تاریک تریلانی پیدا شده است.
در سوی دیگر، دراکو مالفوی، نمایندهی اسلیترین، نیز به طرز عجیبی از صحنهی رقابتها غیب شد. شاهدان میگویند آخرین بار، او را در حال مشاجره با تریلانی دیدهاند، جایی که صدای خندهای خشک و دورگه، به طرز غیرعادیای فضا را دربر گرفته بود.
جادویی که فراتر از پیشگویی است
اگرچه تریلانی سالهاست که بهعنوان استاد پیشگویی هاگوارتز شناخته میشود، اما نزدیکان او چیزهای عجیبی زمزمه میکنند؛ از قدرتهایی که در قالب مه و شبح ظاهر میشوند، تا ابزارهایی ناشناخته که با انرژی جادویی تغذیه میشوند. شایعاتی وجود دارد که او در گذشته با جادوی ممنوعه کار کرده و حتی برای مدت کوتاهی، از چشمان نظارتی وزارت سحر و جادو دور مانده است.
یکی از دانشآموزان سابق ریونکلاو، به شرط ناشناسماندن، گفت:
نقل قول:
ما همیشه فکر میکردیم اون فقط پیشگوئه. ولی یه بار دیدم که با خنجر نقرهای عجیبی صحبت میکرد. نه، شوخی نمیکنم. اون خنجر باهاش حرف میزد... یا حداقل صدا ازش میاومد.
ردی از مه، بوی مرگ، و صدایی که میگوید: "او همه چیز را دیده."
در هر مأموریت جام آتش، حتی بدون حضور آشکار تریلانی، عناصری مشترک گزارش شدهاند:
* مهی غلیظ و سرد که بدون منبع مشخص ظاهر میشود.
* بوی گس و شیرین اسطوخودوس سوخته.
* و صدایی زمزمهوار که تکرار میکند: «او همه چیز را دیده.»
این نشانهها بهویژه در اطراف شرکتکنندگانی دیده شدهاند که بعد از آن، برای همیشه از دور مسابقات کنار رفتند یا دچار شوک عصبی شدید شدند.
داوران سکوت کردهاند؛ اما ناظران نگراناند.
در حالی که هیچیک از داوران چهار مأموریت حاضر به تأیید یا تکذیب این اخبار نشدهاند، برخی ناظران جادویی اعتراف کردهاند که جریان چیزی فراتر از یک رقابت ساده است. حتی پرفسور اسپروات، که معمولاً در برابر شایعات سکوت اختیار میکند، اخیراً در جمعی خصوصی از نگرانی نسبت به «دخالت نیروهای ناشناخته» سخن گفته است.
جمعبندی؛ آیا جام آتش به میدان آزمون جادوی ممنوع تبدیل شده است؟
شاید هر نسلی از جام آتش، قهرمان خاص خود را داشته باشد. اما نسل امسال، بیش از قهرمان، شاهد ظهور شبحی پنهان است. سیبل تریلانی، پیشگو، جادوگر مهآلود، استاد غیبسازی، یا چیزی ورای آن؟
او کیست؟
و آیا جام آتش، تاوان ورود چنین نیرویی را خواهد پرداخت؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر
شغل
وزیر سحر و جادو، مدیر فنی جادوگران، استاد هاگوارتز

مسابقات جام آتش
🟢 مأموریت قدرتطلبی | پیام امروز
جام آتش، پایانی زودهنگام؟!
در میانهی سرمای استخوانسوز دورمشترانگ، جایی میان سنگهای سیاه و شعلههای سبز رنگ فانوسها، بهنظر میرسد رقابت جام آتش هنوز به نیمه نرسیده، به نقطهی پایان خود نزدیک شده است. پایانی نه با انفجار طلسم یا افتادن پرچمی، بلکه با حضوری چنان پرقدرت که همه چیز را تحتالشعاع قرار داده است.
بنا بر شواهد میدانی و نظرسنجیهایی که توسط نهادهای معتبر همچون «کانون پیشبینیکنندگان بیطرف»، «باشگاه آمار جادویی» و «انجمن پیشگویان مستقل» انجام شده، بیش از ۹۶٪ از مخاطبان، بانو هلگا هافلپاف را پیروز بیچونوچرای این دوره از مسابقات میدانند. حضور پرقدرت ایشان در مرحله اول آنچنان همه را انگشت به دهان کرده که پایان ماجرا را از همین اول کار افشا کرده است!
خبرنگار ما در تلاشی تمامعیار و تحسینبرانگیز، که حتی جان خود را در راه عبور از گذرگاههای یخزدهی شمالی دورمشترانگ به خطر انداخت، موفق به گفتوگوی کوتاهی با بانو هافلپاف شد. ایشان، با همان آرامش همیشگی، جملهای به زبان آوردند که حالا در میان دانشآموزان دهانبهدهان میچرخد:
«این تورنومنت فقط یک بازیه... هدف اصلی، لذت بردنه.»
اما گویا این لذت، تنها برای یک نفر محقق شده است. چون تا لحظهی نگارش این گزارش، تنها دو نفر پا به میدان رقابت گذاشتهاند. هلگا هافلپاف و سیبل تریلانی. و البته، در مورد دومی حرفوحدیث بسیار است، که در ادامه بیشتر به آن میپردازیم!
از اسلیترینیها چه خبر؟
منابع نزدیک به مرگخواران گزارش دادهاند که لرد ولدمورت، به همراه لوسیوس و دراکو مالفوی، که هر سه مورد حمایت همه جانبه مدیر توالت نشین هاگوارتز هستند، بهطور موقت در عمارت خانوادگیشان مخفی شدهاند. علت؟ ظاهراً «سفر ضروری به آلبانی برای حضور در مراسم ازدواج یکی از آشنایان نگینی». البته هر بار که یکی از مرگخواران سراغشان را میگیرد، با جملهی معروف «الان در دسترس نیستند» مواجه میشود.
گریفیندوری ها در چه حالی هستند؟
این گروه شجاع و همیشه در صحنه، این روزها با اپیدمی مرموزی از آبله اژدها درگیر شدهاند و هر سه نمایندهشان به صورت همزمان (!) در درمانگاه هاگوارتز تحت نظر مادام پامفری بستری هستند. پرسش مهمی که ذهن افکار عمومی را به خود مشغول کرده، این است که اگر واقعاً بیماری آنقدر جدیست، چرا به جای سنت مانگو در مدرسه ماندهاند؟ با توجه به سابقهی طولانی جعل بیماری از سوی اعضای خاص این گروه، و بهخصوص خاندان همیشه در حاشیهی ویزلی، پاسخ برای بسیاری روشن است.
ریونکلاو، آخرین ایستاده!
ااز میان نمایندگان ریونکلاو، تنها سیبل تریلانی از ابتدا حضوری کمرمق و سایهوار داشت، حالا به گفتهی چند منبع آگاه، تنها یک شرکتکنندهی پوششیست. حتی شایعاتی مطرح شده که در واقع این خود بانو هلگا بوده که با استفاده از معجون مرکب، در هیبت سیبل وارد میدان شده تا فضای رقابت مصنوعاً گرمتر شود. هرچند با توجه به شخصیت قانونمدار و اخلاقمحور هلگا هافلپاف، چنین ادعایی بیشتر شبیه به افسانهای ساختگیست که برای کاهش اضطراب بقیه شرکت کنندگان ساخته شده باشد. فرضیهای که به نظر صحیحتر میآید این است که هر سه شرکت کننده ریونکلاو تمام تلاش خود را کردهاند تا حداقل یکی از آنها شانس حداقلی (بخوانید نزدیک به صفر) داشته باشد.
در هر صورت، نتیجه تا حد زیادی روشن به نظر میرسد.
و حالا یک سؤال مهم در راهروهای دورمشترانگ زمزمه میشود:
آیا وقت آن نرسیده که شعلههای جام آتش خاموش شود؟
چرا که شاید، تنها کسی که باید وارد میدان میشد... از همان ابتدا، در میدان بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
شغل
خبرنگار پیام امروز، کیمیاگر

- ستون طنز
- ادامه ماجراهای بچه آقای همسایه
هفته پنجم
دیگه غروب شده بود و هوا رو به تاریکی بود.
طبق معمول، ما هم تو گاراژ خونمون نشسته بودیم و داشیم چوبدستیمونو پیچ و تاب میدادیم و با پیچ و مهره های جارومون ور میرفتیم. میخواستیم اِسپُرتِش کنیم و بعدش "نیترو" روش ببندیم.
چند تا شمع معلق هم در هوا بود و فضا را روشن کرده بود. یه آهنگ باحال هم داشت پخش میشد و اِسنیچِ مون هم مثل پروانه دور شمع ها میگشت و ما با دیدنش حال میکردیم.
خلاصه تو حال و هوای خودمون بودیم که...
شَتَرَق!
یه چی پشتمون ظاهر شد و ما از ترس پریدیم بالا!
اسنیچ هم سریع پرواز کرد و رفت تو جیبمون قایم شد. بعد چند ثانیه که برگشتیم دیدیم بعــــــــله! بچه آقای همسایه س که داره به ما میخنده!
ما هم که حسابی عصبانی شده بودیم در حالی که چوبدستیمونو در هوا تکان تکان میدادیم با تَشَر رفتیم سمت بچه هه و گفتیم:
_ بچه جون مگه من هم سن و سال تو ام؟ کتک میخوای؟
بچه هه، همینجور که داشت عقب عقب میرفت گفت:
_ عمو! تو هاگوارتز تازه بهمون غیب و ظاهر شدن یاد دادن، میخواستم امتحان کنم!
_ تو مگه خونه نداری؟ تو خونه خودتون امتحان کن خب!
_ آخه تو خونه ما، غروبا که بابام از سر کار و وزارتخونه سحر و جادو میاد خونه، مامانم میگه میخواد باهاش اِختِلاط کنه و به ما میگه بریم بیرون خونه و دنبال نخود سیاه بگردیم!
آقا ما رو میگی!
_ بگذریم!
این بچه هه چون خیلی کِرموئه! ما هم اینو میبینیم کرممون میگیره، رو همین حساب و همینطور برای تلافی کردن، بهش گفتم:
_ تو هاگوارتز جارو سواری و کوییدیچ هم بهتون یاد دادن؟
_ نه مامانم میگه هنوز زوده! خطر داره!
_ خطر چیه! بچه های کوچیکتر از تو میشینن پشت جارو، تک چرخ میزنن!
_ جان من؟
_ آره به جون تو!
خلاصه ما هم برای خالی کردن کِرمِمون، هم برای تلافی و هم برای تست کردن نیترو، بچه هه رو نشوندیم جلوی جارو و خودمون نشستیم پشتش و گفتیم:
_ بیا این کلاه کاسکِت رو بذار سرت خطر داره!
_ بابا اینا برای بچه سوسولاس عمو!
_ آره؟ باشه!
خلاصه بچه هه رو راهنمایی کردیم و آروم با جارو از زمین بلند شدیم و همینطور از محله مون دور شدیم. خوب که دور دور شدیم، بهش گفتیم:
_ بچه جون اون دکمه قرمزه رو میبینی کنار دسته جارو؟
_ همون که روش نوشته "اکیدا دست زدن ممنوع" عمو؟
_ آره آره خودشه! فشارش بده!
_ ئه! پس چرا نوشته ممنوع عمو؟
_ الکی نوشته! بقول خودت مال بچه سوسولاس!
آقا بچه هه هم دکمه رو زد و نیترو فعال شد و قام قــــام قــــــــــام ... جارو با ششصد تا سرعت مثل موشک پرید جلو...
پنج دقیقه که گذشت و نیترو تموم شد به بچه هه نگاه کردیم دیدیم مثل اینا که برق گرفتتشون موهاش سیخ سیخ شده، زبونش بند اومده، فقط تِتِه پِتِه میکنه و مثل مشنگ ها بیخودی داره میخنده!
آقا شصتمون خبردار شد که غلط نکنم بچه هه زَهرِه تَرَک شده!
از ترسمون که چیزیش نشه، فرمون جارو رو خودمون گرفتیم دستمون و برگشتیم سمت خونه تا یه کم آب قند بهش بدیم بلکه حالش جا بیاد...
نیم ساعت بعد رسیدیم نزدیک خونه که یهو دیدیم نیکول خانم، مادر بچه هه، عین گندم بِرِشته داره اینور اونور میپره و با جارو کل محله رو میپرخه! تا نگاهش به ما افتاد پرید بچه رو بغل کرد و گفت:
_ آقا بردلی دستت درد نکنه! اینه رسم همسایگی؟ کجا برداشتی بچه منو بردی؟
_ والا نیکول خانم خودش اومد اصرار کرد بریم جارو سواری یادش بدم!
حالا بچه هه که زبونش وا نمیشه همینجوری داره ابرو بالا میندازه و نُچ نُچ میکنه تا به مامانش بفهمونه ما داریم دروغ میگیم اما مادره متوجه نمیشه!
نیکول خانم کمی که به بچه هه نگاه کرد، گفت:
_ این چرا موهاش اینقد سیخ شده؟
_ والا از شدت خوشحالی! خیلی جارو سواری دوس داره!!
_ بعد چرا حرف نمیزنه؟ این هیچوقت ساکت نمیشد!
_ اینم حتما بخاطر ذوق و شوقشه!
نیکول خانم کمی چونه شو خاروند
و وقتی دید از قضیه سر در نمیاره، بچه هه رو پشت جاروش سوار کرد و همینجور که داشت میرفت سمت خونه شون به ما گفت:
_ خدافظ آقا بردلی!
_ خداحافظ نیکول خانم! به آقا لئونارد هم سلام برسونید!
حالا بچه هه همینجور که داشت دور میشد، چشم غُره میرفت و با چشماش برا ما شاخ و شونه میکشید
ما هم براش ادا درمیاوردیم و مسخره ش میکردیم!
از قدیم گفتن، چیزی که عوض داره گله نداره!
- ادامه ماجراهای بچه آقای همسایه
هفته پنجم
دیگه غروب شده بود و هوا رو به تاریکی بود.
طبق معمول، ما هم تو گاراژ خونمون نشسته بودیم و داشیم چوبدستیمونو پیچ و تاب میدادیم و با پیچ و مهره های جارومون ور میرفتیم. میخواستیم اِسپُرتِش کنیم و بعدش "نیترو" روش ببندیم.
چند تا شمع معلق هم در هوا بود و فضا را روشن کرده بود. یه آهنگ باحال هم داشت پخش میشد و اِسنیچِ مون هم مثل پروانه دور شمع ها میگشت و ما با دیدنش حال میکردیم.
خلاصه تو حال و هوای خودمون بودیم که...
شَتَرَق!
یه چی پشتمون ظاهر شد و ما از ترس پریدیم بالا!

اسنیچ هم سریع پرواز کرد و رفت تو جیبمون قایم شد. بعد چند ثانیه که برگشتیم دیدیم بعــــــــله! بچه آقای همسایه س که داره به ما میخنده!

ما هم که حسابی عصبانی شده بودیم در حالی که چوبدستیمونو در هوا تکان تکان میدادیم با تَشَر رفتیم سمت بچه هه و گفتیم:
_ بچه جون مگه من هم سن و سال تو ام؟ کتک میخوای؟
بچه هه، همینجور که داشت عقب عقب میرفت گفت:
_ عمو! تو هاگوارتز تازه بهمون غیب و ظاهر شدن یاد دادن، میخواستم امتحان کنم!

_ تو مگه خونه نداری؟ تو خونه خودتون امتحان کن خب!

_ آخه تو خونه ما، غروبا که بابام از سر کار و وزارتخونه سحر و جادو میاد خونه، مامانم میگه میخواد باهاش اِختِلاط کنه و به ما میگه بریم بیرون خونه و دنبال نخود سیاه بگردیم!
آقا ما رو میگی!

_ بگذریم!
این بچه هه چون خیلی کِرموئه! ما هم اینو میبینیم کرممون میگیره، رو همین حساب و همینطور برای تلافی کردن، بهش گفتم:
_ تو هاگوارتز جارو سواری و کوییدیچ هم بهتون یاد دادن؟
_ نه مامانم میگه هنوز زوده! خطر داره!
_ خطر چیه! بچه های کوچیکتر از تو میشینن پشت جارو، تک چرخ میزنن!
_ جان من؟
_ آره به جون تو!

خلاصه ما هم برای خالی کردن کِرمِمون، هم برای تلافی و هم برای تست کردن نیترو، بچه هه رو نشوندیم جلوی جارو و خودمون نشستیم پشتش و گفتیم:
_ بیا این کلاه کاسکِت رو بذار سرت خطر داره!
_ بابا اینا برای بچه سوسولاس عمو!
_ آره؟ باشه!
خلاصه بچه هه رو راهنمایی کردیم و آروم با جارو از زمین بلند شدیم و همینطور از محله مون دور شدیم. خوب که دور دور شدیم، بهش گفتیم:
_ بچه جون اون دکمه قرمزه رو میبینی کنار دسته جارو؟
_ همون که روش نوشته "اکیدا دست زدن ممنوع" عمو؟
_ آره آره خودشه! فشارش بده!
_ ئه! پس چرا نوشته ممنوع عمو؟
_ الکی نوشته! بقول خودت مال بچه سوسولاس!
آقا بچه هه هم دکمه رو زد و نیترو فعال شد و قام قــــام قــــــــــام ... جارو با ششصد تا سرعت مثل موشک پرید جلو...
پنج دقیقه که گذشت و نیترو تموم شد به بچه هه نگاه کردیم دیدیم مثل اینا که برق گرفتتشون موهاش سیخ سیخ شده، زبونش بند اومده، فقط تِتِه پِتِه میکنه و مثل مشنگ ها بیخودی داره میخنده!

آقا شصتمون خبردار شد که غلط نکنم بچه هه زَهرِه تَرَک شده!
از ترسمون که چیزیش نشه، فرمون جارو رو خودمون گرفتیم دستمون و برگشتیم سمت خونه تا یه کم آب قند بهش بدیم بلکه حالش جا بیاد...
نیم ساعت بعد رسیدیم نزدیک خونه که یهو دیدیم نیکول خانم، مادر بچه هه، عین گندم بِرِشته داره اینور اونور میپره و با جارو کل محله رو میپرخه! تا نگاهش به ما افتاد پرید بچه رو بغل کرد و گفت:
_ آقا بردلی دستت درد نکنه! اینه رسم همسایگی؟ کجا برداشتی بچه منو بردی؟

_ والا نیکول خانم خودش اومد اصرار کرد بریم جارو سواری یادش بدم!
حالا بچه هه که زبونش وا نمیشه همینجوری داره ابرو بالا میندازه و نُچ نُچ میکنه تا به مامانش بفهمونه ما داریم دروغ میگیم اما مادره متوجه نمیشه!
نیکول خانم کمی که به بچه هه نگاه کرد، گفت:
_ این چرا موهاش اینقد سیخ شده؟
_ والا از شدت خوشحالی! خیلی جارو سواری دوس داره!!
_ بعد چرا حرف نمیزنه؟ این هیچوقت ساکت نمیشد!
_ اینم حتما بخاطر ذوق و شوقشه!
نیکول خانم کمی چونه شو خاروند
و وقتی دید از قضیه سر در نمیاره، بچه هه رو پشت جاروش سوار کرد و همینجور که داشت میرفت سمت خونه شون به ما گفت:_ خدافظ آقا بردلی!
_ خداحافظ نیکول خانم! به آقا لئونارد هم سلام برسونید!
حالا بچه هه همینجور که داشت دور میشد، چشم غُره میرفت و با چشماش برا ما شاخ و شونه میکشید

ما هم براش ادا درمیاوردیم و مسخره ش میکردیم!

از قدیم گفتن، چیزی که عوض داره گله نداره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

مسابقات جام آتش
🟢 مأموریت قدرتطلبی | پیام امروز
در تاریکی ذهنها، گاهی قدرت نه با طلسم و نه با چوبدستی، بلکه با کلمه ساخته میشود. حالا نوبت شماست که روایت را در دست بگیرید و واقعیت را آنگونه که میخواهید شکل دهید.
در این مأموریت، هر شرکتکننده باید سه پست در تاپیک «پیام امروز» ارسال کند. هر سه پست باید شامل حضور شخصیت ایفایی خودتان باشد و محتوای خبری به نفع شما نوشته شده باشد. این اخبار میتوانند شایعههایی علیه رقبایتان باشند، یا تبلیغاتی پر زرق و برق برای برجسته کردن قدرت، مهارت یا حتی وجههی عمومی شخصیت شما. سبک نگارش، طنز یا جدی، آزاد است.
این مأموریت تمرینیست برای نمایش جاهطلبی، کنترل تصویر عمومی، و گسترش لایههای شخصیتی شما—بهویژه آن بخشهایی که کمتر آشکار شدهاند. مهم نیست چقدر اغراقآمیز یا ناعادلانه مینویسید، مهم این است که این روایت به شخصیت شما خدمت کند. اینجا حقیقت، چیزیست که شما میسازید.
پس قلمتان را به ابزار قدرت بدل کنید، و ببینید کدام داستان بیشتر در ذهنها میماند.
برای اطلاعات بیشتر در مورد جام آتش به اینجا مراجعه کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
شغل
خبرنگار پیام امروز، کیمیاگر

- ستون طنز
- ادامه ماجراهای بچه آقای همسایه
هفته چهارم
گراوپی با گُرزِ گِران آمد...
خلاصه زمین شروع کرد لرزیدن و همه مثل چُسِ فیل شروع کردیم بالا پایین پریدن، در همین حین دیگ آب جوشانی که سانتورهای آدمخوار بار گذاشته بودن تا ما رو توش بپزن و کوفت کنن، واژگون شد و آب جوشان به اینور و اونور و روی سانتورها پاشید و چند تا از سانتورها "شِیهه ی" دردناکی کشیدن و در حالی که جُفتَک چارگوش مینداختن، چهار نعل فرار کردند و در دل جنگل ممنوعه غیب شدند.
اینجا بود که گراوپی سر رسید و با گرز گنده ش چند تا محکم به بقیه سانتورها زد و اونا هم با دست و پای آش و لاش فرار کردند. گرد و خاک که فرو نشست و زمین و زمان آرام گرفت، دیدیم گراوپی با حالتی پیروزمندانه روبروی ما و هاگرید وایساده و یه چیز خیلی کوچیک هم روی سرشه! از اونجایی که گراوپی شیش متر بود درست نمیشد دید اون چیه اما لحظاتی بعد گراوپی اون چیزه رو آروم روی زمین گذاشت و ما در کمال تعجب مشاهده کردیم که بچه آقای همسایه س!!
بچه هه به گراوپی گفت:
_ غولی غو ... غیل غیل!
و گراوپی پاسخ داد:
_ غـول غول!
آقا ما رو میگی!
کمی که پشمامون ریخت و آروم تر شدیم به بچه هه گفتیم:
_ تو اینجا چیکار میکنی؟
_ اومدیم نجاتت بدیم دیگه عمو!
_ از کجا فهمیدی من اینجام؟
_ این هاگرید خِنگه گهگاهی با گراوپی حرف میزنه و فِک میکنه اون نمیفهمه ولی اون میفهمه و به من میگه همه چیو!
_ عجــــــب! تو الان با گراوپی دوستی؟ باهاش حرف میزنی؟
_ آره همون اول که اومدم هاگوارتز باهاش دوست شدم! زبون غولی هم یه کم یاد گرفتم!
_ باریکلا! باریکلا! براوو!
در همین حین گراوپی داشت با تَشَر با هاگرید حرف میزد و اونو مواخذه میکرد و بهش میتوپید! هاگرید هم که نصف گراوپی هم نبود از ترسش یه گوشه کِز کرده بود. کمی که گذشت، بچه آقای همسایه افتاد جلو و ما هم پشت سرش رفتیم پیش گراوپی و اونم ما دو تا رو گذاشت رو کولِش و عزم رفتن از جنگل ممنوعه کردیم. همینطور که رو کول گراوپی بودیم و داشتیم دور میشدیم، از اون بالا رو کردیم به هاگرید که کُپ کرده بود و یه گوشه وایساده بود و انگشت وسطیمون رو بهش نشون دادیم و نیشمون رو باز کردیم و گفتیم:
_ بفرما! اینم تخم اژدها!
- ادامه ماجراهای بچه آقای همسایه
هفته چهارم
گراوپی با گُرزِ گِران آمد...

خلاصه زمین شروع کرد لرزیدن و همه مثل چُسِ فیل شروع کردیم بالا پایین پریدن، در همین حین دیگ آب جوشانی که سانتورهای آدمخوار بار گذاشته بودن تا ما رو توش بپزن و کوفت کنن، واژگون شد و آب جوشان به اینور و اونور و روی سانتورها پاشید و چند تا از سانتورها "شِیهه ی" دردناکی کشیدن و در حالی که جُفتَک چارگوش مینداختن، چهار نعل فرار کردند و در دل جنگل ممنوعه غیب شدند.
اینجا بود که گراوپی سر رسید و با گرز گنده ش چند تا محکم به بقیه سانتورها زد و اونا هم با دست و پای آش و لاش فرار کردند. گرد و خاک که فرو نشست و زمین و زمان آرام گرفت، دیدیم گراوپی با حالتی پیروزمندانه روبروی ما و هاگرید وایساده و یه چیز خیلی کوچیک هم روی سرشه! از اونجایی که گراوپی شیش متر بود درست نمیشد دید اون چیه اما لحظاتی بعد گراوپی اون چیزه رو آروم روی زمین گذاشت و ما در کمال تعجب مشاهده کردیم که بچه آقای همسایه س!!
بچه هه به گراوپی گفت:
_ غولی غو ... غیل غیل!
و گراوپی پاسخ داد:
_ غـول غول!
آقا ما رو میگی!
کمی که پشمامون ریخت و آروم تر شدیم به بچه هه گفتیم:_ تو اینجا چیکار میکنی؟
_ اومدیم نجاتت بدیم دیگه عمو!

_ از کجا فهمیدی من اینجام؟
_ این هاگرید خِنگه گهگاهی با گراوپی حرف میزنه و فِک میکنه اون نمیفهمه ولی اون میفهمه و به من میگه همه چیو!
_ عجــــــب! تو الان با گراوپی دوستی؟ باهاش حرف میزنی؟
_ آره همون اول که اومدم هاگوارتز باهاش دوست شدم! زبون غولی هم یه کم یاد گرفتم!
_ باریکلا! باریکلا! براوو!
در همین حین گراوپی داشت با تَشَر با هاگرید حرف میزد و اونو مواخذه میکرد و بهش میتوپید! هاگرید هم که نصف گراوپی هم نبود از ترسش یه گوشه کِز کرده بود. کمی که گذشت، بچه آقای همسایه افتاد جلو و ما هم پشت سرش رفتیم پیش گراوپی و اونم ما دو تا رو گذاشت رو کولِش و عزم رفتن از جنگل ممنوعه کردیم. همینطور که رو کول گراوپی بودیم و داشتیم دور میشدیم، از اون بالا رو کردیم به هاگرید که کُپ کرده بود و یه گوشه وایساده بود و انگشت وسطیمون رو بهش نشون دادیم و نیشمون رو باز کردیم و گفتیم:
_ بفرما! اینم تخم اژدها!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج