- ادامه ماجراهای بچه آقای همسایه
هفته ســــــوم
نصفه شب بود و طبیعتا ما خوابیده بودیم. اونم چه خواب ناز و عمیقی
... که یهو از جا پریدیم و دیدیم زمین داره عین چی میلرزه! بعدم یه نور سفید خیره کننده از پنجره رد شد و به دنباله آن یه چیز سنگین، تالاپی خورد زمین! همه شواهد و قرائن حاکی از این بود که شهاب سنگ به زمین خورده!آقا ما رو میگی! همینطور که از شدت ترس موهامون سیخ شده بود و پشمامون ریخته بود، دویدیم سمت در خانه تا ببینیم چی بوده. تا در را باز کردیم دیدیم هاگرید با موتور پرنده غول آسایش که لامپ جلویش نور خیره کننده ای داشت در وسط محله ما به زمین نشسته. سریع دوزاریمون افتاد که حتما سر ماجرای تخم غاز شاکی شده.
به همین جهت سریع قفل و چِفتِ در را بستیم و هر چی طلسم حفاظتی هم بلد بودیم بهش خوندیم اما ده ثانیه بعد در با شدت تمام از جا کنده شد و روبیوس هاگرید وارد خانه شد!

تا چشمش به چشمان ما افتاد، دست راستش را دراز کرد و یقه ما را گرفت و دو متر از زمین بلند کرد و با عصبانیت گفت:
_ مرتیکه زِپِرتی به جا تخم اژدها تخم غاز به ما میندازی؟! مادر نَزادِه کسی که بخواد سر روبیوس هاگرید کلاه بذاره!
حالا نشونت میدم!هاگرید که دیگه اون رگ غولیش بالا زده بود! معطل نکرد و یه طناب کلفت از غیب ظاهر کرد و ما رو باهاش به تَرکِ موتورش بست و قام قام قام ... موتور از زمین بلند شد و به سمت جنگل ممنوعه به راه افتاد.
نیم ساعت بعد رسیدیم به اعماق جنگل ممنوعه و با شدت هر چه تمامتر به زمین فرود آمدیم! وقتی هاگرید منو از تَرکِ موتور بلند کرد، دیدم که عده ای سانتور دور یه درخت خاص جمع شدن و روی مقدار زیادی هیزم یه دیگ بزرگ و پر آب گذاشتن که جوش بیاد و هولا هولا میکنن!



آقا درسته که تن و بدن ما با طناب بسته بود ولی حرف که میتونستیم بزنیم! بنابراین خطاب به سانتوری که معلوم بود رییس قبیله س گفتم:
_ سلام عرض شد! آقا راضی به زحمت نبودیم! چرا شام گذاشتید؟ اومده بودیم خودتونو ببینیم!
سانتوره اما پوزخند زد و روشو کرد سمت بقیه قبیله شون و چیزی به زبون سانتوری گفت:
_ چونگ نانگ وانگ پونگ دونگ!

اونا هم هِرهِر زدن زیر خنده



ما هم که از همه جا بیخبر به هاگرید نگاه کردیم بلکه بفهمیم چی شده که دیدیم اونم نیشش رو باز کرده!
ده ثانیه بعد، هاگرید با خنده گفت:
_ خره! اینا سانتور آدمخوارن! میخوان بندازنت تو دیگ بِپَزَنِت بخورنت!

خلاصه کاشف به عمل آمد که قرار شده هاگرید منو به این سانتورهای آدمخوار تحویل بده و در ازاش یه تخم اژدها بگیره!
آدمخوارها که حسابی گرسنه بودن اومدن دست و پای ما رو گرفتن و به زور بردن تا دم دیگ و خواستن ما رو بندازن توش که یهو زمین زیر پامون شروع کرد لرزیدن و برگ های درختان شروع کردن ریختن. از دور صدای وحشتناکی آمد و یدفعه دیدیم داداش هاگرید یعنی گراوپی با عصبانیت داره به سمت ما میاد
...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



حالا ما هی مراعات میکردیم! هی میریختیم تو خودمون! از یه طرف شیطونه میگفت بزن مثل عمه مارج ملعون بادکنکیش کن! از یه طرف فرشته هه میگفت بچه س گناه داره! خلاصه فقط یه طلسم انفجاری کوچیک زدیم
و بچه هه یه کم موهاش کِز خورد و پشماش ریخت!
بعد اومد آروم کنار ما نشست! 
و بچه رو نشوندیم تَرکِ جارو و قام قام قام... زدیم به دل کوه و کمر. از این دشت به آن صحرا، از آن صحرا به آن دشت. تا اینکه سر ظهر دیگه خسته شدیم و جارو رو گذاشتیم رو خلبان خودکار که خودش بره و مام رو همون جارو یه چُرت مشتی بزنیم!
عیب نداره حالا، حتما تو همین کوه و دشت و صحرا یه جایی افتاده میگردم پیداش میکنم 








