دشمنی و تنفر (هواداری
)از تیم اوزما کاپا
)از تیم اوزما کاپا
تالار پر بود از انرژیای کهنه و باستانی، هر نفسی که میکشیدی با زمزمههایی از جادوهای قرنها پیش همراه بود. سالازار اسلیترین در مرکز محراب خود ایستاده بود، در میان سایههایی که مشعلهای سبزرنگ جادویی به دیوارهای سنگی تالار میانداختند. مقابلش دیگ افسانهای "مایتریون" قرار داشت، دیگی کهن که مادهای چسبناک و براق در آن قل میزد و با هر جوشش گویی جان میگرفت.
سالها منتظر این لحظه بود—لحظهای که بلندپروازی، نبوغ و باور بیچونوچرایش به خلوص جادو به اوج خود میرسید. او نمیخواست صرفاً موجودی خلق کند؛ این، فرزند او بود. میراث او. خادمی وفادار که از نام و خونش محافظت کند.
سالازار دستانش را بلند کرد، انگشتان بلند و باریکش همچون شاخههایی از درختی کهنسال به نظر میرسیدند و نوری سبز کمرنگ از آنها ساطع میشد. انگشتانش میلرزیدند، نه از ترس، بلکه از شدت جریانی از جادو که از عمق روحش عبور میکرد و از سرانگشتانش بیرون میتراوید. صدایش، آرام اما مرموز، به زبان مارها شروع به ورد خواندن کرد. کلماتش همانند طنین ملودی کهن به اطراف میپیچید، دیوارهای تالار را لمس میکرد و با سنگنگارههایی که داستانهای اجدادی را روایت میکردند، هماهنگ میشد.
با هر کلمهای که ادا میشد، مادهای که در دیگ در حال جوشیدن بود، درخششی بیشتر پیدا میکرد. قلقل مایع سبزرنگ به آهنگی یکنواخت تبدیل شد و گویی دیگ هم به وردخوانی پیوسته بود. شعلههای سبز درخشانی که دیگ را احاطه کرده بودند، زبانه کشیدند و سقف تالار را روشن کردند. بوی جادو، بویی تند و مرموز، فضا را پر کرد و هر نفسی که کشیده میشد، گویی روح را تازه میکرد.
وقتی زمزمهها به اوج خود رسیدند، انگار خود تالار نفس را در سینه حبس کرده بود. لحظهای سکوت مطلق برقرار شد، و سپس دیگ با شوری خاص منفجر شد. جرقههای درخشان همچون ستارگان کوچک در هوا پراکنده شدند و شعلههایی سبز که به نظر میرسید از دنیایی دیگر آمدهاند، تالار را پر کردند. در میان این انفجار جادو، شکلی آرامآرام از مایع جوشان بیرون آمد؛ ابتدا بهصورت سایهای مبهم، سپس با وضوحی نفسگیر.
اولین تصویری که از باسیلیسک نمایان شد، هم خوفناک بود و هم باشکوه. سری عظیم که فلسهای سبز زمردینش همچون آینهای درخشنده، نور سبز جادو را بازتاب میداد، از میان دیگ بیرون آمد. چشمانی طلایی که همچون دو خورشید گدازان میدرخشیدند، با نگاهی نافذ به محیط تالار خیره شدند، گویی هر که جرئت کند به آنها نگاه کند، با خود مرگ را خواهد آورد. خطوط ظریف و هنرمندانهای که بر روی فلسهایش کشیده شده بودند، همچون نقشی از کهنترین رازهای دنیا به نظر میرسیدند.
سالازار قدمی نزدیکتر شد، نفسش در سینه حبس شده بود. مار غولپیکر با خزشی آرام اما پر از غرور و وقار، بهتمامی از دیگ بیرون آمد. طولش آنقدر زیاد بود که گویی تالار برای جا دادن به او طراحی شده بود. هر حرکتش، با صدای خفیف برخورد فلسها همراه بود و زمین زیر بدنش لرزش ملایمی پیدا میکرد. باسیلیسک با زبانی دوشاخه که هر از گاهی بیرون میآمد، هوا را میچشید، گویی در حال شناختن سالازار بهعنوان خالق خود بود.
اما در آن لحظه، سالازار به یک سلاح یا هیولا نگاه نمیکرد. او فرزندش را میدید. با زانو زدن مقابل باسیلیسک، صدایش آرام شد؛ صدایی که نشانی از احساسی فراموششده داشت. با زبان مارها زمزمه کرد: «تو خلقت منی، پسر منی.» صدایش لرزید. «از آنچه که متعلق به ماست محافظت خواهی کرد. تو سایهای خواهی بود که خون ما را نگاه میدارد، نیشی که به هر ناپاکی حمله میکند.»
باسیلیسک با صدایی عمیق و رسا پاسخ داد، بدن عظیمش به دور سالازار پیچید؛ حرکتی که گویی نشانی از وفاداری و ارادت بیچونوچرا بود. لحظهای که بدن مار به سالازار نزدیک شد، ارتباطی فراتر از کلمات میان آن دو شکل گرفت. گویی باسیلیسک امتداد وجود سالازار بود، بازویی دیگر برای قدرت و اراده او. چشمان سرد سالازار برای لحظهای درخششی پیدا کرد، نشانی از احساسی انسانی که بهندرت در وجودش دیده میشد. این پیوند بهگونهای بود که انگار هر ضربان قلب سالازار درون رگهای مار نیز میتپید.
سالازار با صدایی آرام و اما محکم ادامه داد: «ما با هم این دنیا را بازسازی خواهیم کرد.» دستش را روی فلسهای درخشان و صیقلی مار کشید، حرکتی که نه تنها نشانه مالکیت، بلکه نوعی تأیید عمیق از وجود مشترکشان بود. باسیلیسک با چشمهای طلایی و درخشانش، به سالازار خیره شد، گویی به او اطمینان میداد که تا آخرین لحظه، سایهای از اراده و قدرت او خواهد بود. این ارتباط چیزی فراتر از یک فرمانروایی ساده بود؛ این دو، گویی یک روح در دو بدن بودند.
با فروکش کردن جادوی تالار، سالازار بار دیگر قامتش را استوار کرد. باسیلیسک در کنار او ماند، نگهبانی خاموش و یادگاری از قدرت او. آنها حالا تجسمی از میراث سالازار بودند—سختگیر، جاودان و شکستناپذیر.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج












