جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

94 کاربر(ها) آنلاین هستند (73 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
92 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

فعالیت ستادها تمدید شد
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۴ مهر
رأی‌گیری نهایی: ۱۵ و ۱۶ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

۱پوستر انتخاباتی مرلینانصراف

مرلین

به نفع سیبل تریلانی
۲پوستر انتخاباتی هوریس اسلاگهورنانصراف

هوریس اسلاگهورن

به نفع پرنتیس گاتو
۴پوستر انتخاباتی تلما هلمزانصراف

تلما هلمز

به نفع سیبل تریلانی

مکان‌های مجاز فعالیت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: شنبه 15 دی 1403 19:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هوادار تیم اوزما کاپا

تصویر تغییر اندازه داده شده


یکی دیگه از روزایی که گابریل تو خونه الستور تلپ می‌شد فرا رسیده بود. البته این اتفاق در کل زیاد میفته و گابریل روزای زیادی رو تو خونه الستور می‌گذرونه، ولی اون روز یکی از اون معدود روزایی بود که خود الستور خونه حضور نداشت.

معمولا در این مواقع گابریل یه گوشه خودشو سرگرم می‌کنه، اکثرا با نقاشی کشیدن! اما این‌بار انرژی درونیش خیلی زیاد بود و با یه گوشه نشستن و سرگرم شدن تخلیه نمی‌شد. پس تصمیم می‌گیره شروع به پیتیکو پیتیکو کردن از این سوی خونه، به اون سو کنه.

تو یکی از همین دور دوراش که زیر لب آواز می‌خوند و از دیدن در، دیوار و تابلوهای راهرو لذت می‌برد، ناگهان از پشت پنجره‌ی دری توجهش به اتفاقی که تو اتاق در حال رخ دادن بود جلب می‌شه که باعث می‌شه گابریل به سرعت ترمز بگیره تا دقیق‌تر ببینه چه خبره. گابریل رو پنجه‌های پاهاش وایمیسه و از پنجره‌ی در به داخل خیره می‌شه.

توی اتاق، یه روح سفید رنگ، آب‌پاشی دستش گرفته بود و سرگرم آب دادن به گلی زیبا و صورتی‌رنگ بود. این چیزا اصولا موارد تعجب‌برانگیزی برای گابریل نبودن که بخواد شک کنه، چشماشو بماله و دوباره از نو نگاه کنه تا مطمئن شه چیزی که قبلا دیده درست بوده. پس فقط یکراست درو باز می‌کنه و تو می‌ره.
- سلام روح مهربون!

روح که شوکه شده بود، آب‌پاشو رها می‌کنه و به امید یافتن وسیله‌ای برای این که تسخیرش کنه و داخلش قائم بشه، از این سوی اتاق به اون سو می‌ره. ولی واقعیت این بود که اتاق خالی از هر وسیله‌ای بود. حتی لامپی برای روشنایی هم نداشت و تنها منبع نور، نوری بود که از تنها پنجره‌ی اتاق به داخل می‌تابید.

روح وقتی می‌بینه تلاش‌هاش برای پنهان شدن ثمری نداره و از طرفی، گابریل همچنان با نیشی تا بناگوش باز بهش خیره شده، آهی می‌کشه و به سمت آب‌پاش برمی‌گرده. اونو برمی‌داره و بی‌هیچ حرفی دوباره مشغول آب دادن به گل می‌شه، انگار نه انگار که گابریل خلوتشو به هم ریخته.

گابریل آروم آروم جلو می‌ره و همزمان سوالی که تو ذهنش شکل گرفته بود رو می‌پرسه.
- چرا به اون گل آب می‌دی؟

روح بدون این که دست از آب‌پاشی برداره، جواب می‌ده.
- چون... دوست دارم.

روح ساده جواب داده بود، اما تو لحنش گرمای عشق عمیقی احساس می‌شد. انگار که چقدر از انجام این کار لذت می‌بره.

- واسه همینه که می‌گم مهربونیا. نظرت چیه تموم گلدونای خونه رو به این اتاق انتقال بدیم تا به همه‌شون آب بدی و خیلی مهربون‌تر بشی حتی؟

روح برای لحظه‌ای دست از آب دادن به گل برمی‌داره.
- نه...
- پس چرا فقط این گل؟ چیز خاصی در موردش وجود داره؟

مشخص بود روح، از اون نوع روحای پر حرف نبود و فقط ترجیح می‌داد در سکوت به گل آب بده. ولی سوالای پیاپی گابریل باعث می‌شه مجبور به پاسخگویی بشه. وقتی بیشتر توضیح می‌ده، حس می‌کنه همیشه دوست داشت اینو با کسی در میون بذاره. حین تعریف کردن اثری از شک یا تاسف دیده نمی‌شد و فقط عشق و امیدواری بود که احساس می‌کردی.
- اولش فقط یه دونه بود. بهم گفتن اگه بهش آب بدم و گلش به ثمر برسه، می‌تونم یه روز به این دنیا بیام، خواهر کوچولوم رو ببینم و ازش مراقبت کنم.
- واهاهاهای! این عالیه! یه روز خواهر برادری قشنگ!
- خب، راستش خواهرم نمی‌تونه منو ببینه. با این حال همین که خودم بتونم خواهرم رو ببینم برام کافیه.

شاید هرکس دیگه‌ای جای گابریل بود، این سوال رو نمی‌پرسید یا حداقل محتاطانه‌تر بیانش می‌کرد. ولی گابریل ساده‌تر از این حرفا بود که بتونه خوب و بد رو تشخیص بده و خیلی رک می‌پرسه:
- ولی مگه گل همین الان هم به ثمر نشسته؟ پس نباید یه روزتو بگیری؟

این بار سوم بود که روح دست از آب‌پاشی برمی‌داره و برای لحظه‌ای متوقف می‌شه. اما به همون سرعت دوباره به آب دادن مشغول می‌شه.
- حتما... حتما هنوز به مرحله نهایی شکوفاییش نرسیده.

گابریل دوست داشت بازم اونجا بمونه و وقت بیشتری رو با روح بگذرونه، اما با شنیدن صدای در ورودی، متوجه برگشتن الستور به خونه می‌شه. پس خداحافظی‌ای از روح می‌کنه و بدو بدو برای استقبال از الستور می‌ره.

الستور تنها نبود و همراه هاسک به خونه اومده بود. گابریل با یه بغل حسابی، سلامی به هاسک می‌ده و بعد رو کله الستور می‌ره تا شال گردنشو از دور گردنش باز کنه و بره رو چوب‌لباسی آویزونش کنه.

- امروز چی کار کردی گب؟ برگه‌های نقاشیت رو خالی می‌بینم!

حق با الستور بود. کاغذهای نقاشی گابریل بدون این که حتی خطی روی هیچ‌کدومشون کشیده بشه، خالی یه گوشه افتاده بود. گابریل حالا که شال رو آویزون کرده بود، برمی‌گرده و با هیجان می‌گه:
- حوصله‌م سر رفته بود پیست دو و میدانی تو خونه‌ت راه انداختم. تا این که یه روحیو تو یکی از اتاقا دیدم که داشت به یه گلی آب می‌داد. یکم با اون حرف زدم و بعدش شما رسیدین.
- عالیه! خوب سرگرم شدی پس. ولی شاید الان وقت یکم نقاشی کشیدن باشه تا من و هاسک یکم اختلاط کنیم؟

گابریل حالا که انرژیش با دوایش به قدر کافی خالی شده بود، با حرکت سرش موافقت می‌کنه، روی کاغذا ولو می‌شه و شروع به کشیدن نقاشی روح و گلدون می‌کنه.

هاسک نگاهشو از گابریل برمی‌داره و پوزخندزنان جرعه‌ای از نوشیدنیش رو می‌ده بالا.
- گاهی حس می‌کنم این دختر مَستِ دائمیه!
- حداقل این‌بارو می‌تونم بگم نه! چون اون روح و گلدون واقعا وجود داره.

با شنیدن این حرف نوشیدنی تو گلوی هاسک می‌پره و به سرفه میفته. در نهایت وقتی کنترل خودشو بدست میاره، ابرویی بالا می‌ندازه.
- منظورت چیه؟ تو یه روح توی خونه‌ت داری که به گلدونات آب میده؟ پس چرا من هیچ‌وقت ندیدم؟
- خب... نه هر گلی. اونی که بهش آب می‌ده، در واقع روح خواهرشه. موقتا اینجان.

در چهره‌ی هاسک به وضوح "واو" بزرگی شکل می‌گیره. شاید انتظار نداشت یک شیطان توی خونه‌ش اتاقی داشته باشه که به یه روح اختصاص داده شده باشه تا بتونه هر روز خواهرشو ملاقات کنه، حتی اگه خود روح خبر نداشته باشه... هاسک حتی از "موقتی" بودنش هم مطمئن نبود. پس با خودش فکر می‌کنه:

شاید شیطان‌ها هم می‌تونن قلب مهربونی داشته باشن؟

(با تشکر از دوریا بابت عکس و مشخص کردن چارچوب سوژه )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: شنبه 15 دی 1403 06:05
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت اول: داوطلب

تصویر تغییر اندازه داده شده

به هواداری از تیم پیامبران مرگ

تصویر تغییر اندازه داده شده
اتاق 333- قسمت دوم: قربانی

Acid Rain- Lorn

هشدار: آهنگ پستی که درحال خوندنش هستین، آهنگ ممنوعه و بسیار خطرناکیه و ممکنه روی مغز و روان شما اثر منفی و مخرب بذاره. پس خواهش، درخواست و ترجیح ما اینه که از گوش دادن این آهنگ در تنهایی پرهیز کنید. و همچنین اگه خیلی با خوندن متون ترسناک و دلهره آور جور نیستین، از خوندن این پست صرف نظر کنید.


- مامان... زود بر می‌گردم!
- زود برگرد دخترم!
- قول میدم مامان!
- دخترم! دستمو بگیر!
- مامان...
- دخترم...
- مــــــــــــــــــامـــــــــــــان!

از خواب پرید. به ساعت نگاه کرد. ساعت، 3:23 دقیقه رو نشون می‌داد. گیج و منگ روی تخت نیم‌خیز شده بود و نمی‌دونست برای چی توی این زمان از روز بیدار شده. با این‌که خیلی به طبیعی بودن یا نبودن هر قضیه واکنشی نشون نمی‌داد، اما این قضیه کاملا غیر طبیعی بود و برای همین، وقتی کمی هوشیاری خودشو به‌دست آورد، از ترس به خودش لرزید.

فکر کرد که سردی دمای اتاق به‌خاطر باز بودن پنجره‌س و طبیعتا توی اون زمان از روز، هوا سرده. پس خیلی اهمیت نداد که حتی بچرخه و ببینه که پنجره کاملا بسته‌س و حتی به‌خاطر این‌که پدرش تمام درزای پنجره‌ رو با پنبه پر کرده، هیچ راه نفوذی برای سردی هوا وجود نداره. لوسی خیلی بی‌خیال بود و شاید اگه یکم به محیط اطرافش توجه می‌کرد، می‌تونست صبح روز فردا رو ببینه.

همین‌طور که از سرمای هوا خودشو بغل کرده بود، کفشای خرگوشی صورتیش رو که هدیه‌ی 10 سالگیش بود پوشید. با گذشت 2 سال، هنوز اندازه‌ش بودن و منتظر بود که ببینه فردا، روز تولدش، هدیه‌ی تولد 13 سالگیش چی میتونه باشه. شاید یه عروسک مکانیکی، یه لباس پرنسس دیزنی، یه جعبه‌ی ست نقاشی یا یه کتاب داستان ماجراهای پیتر پن و تینکربل.

لوسی توی رویاهای خودش غرق بود و متوجه نشد که گربه‌ش، آنجل به بالای تختش خیره شده. آنجل به حالت تهاجم خیز برداشته بود و همین‌طور که به بالای تخت خیره شده بود، آماده بود که حمله کنه. آنجل خیلی گربه‌ی خشنی نبود. بیشتر وقتا خیلی آروم و ساکت بود و اکثرا وقتی که یه غریبه یا یه دوست تازه می‌دید، می‌نشست و به غریبه نگاه می‌کرد و یا سرشو به دست غریبه نزدیک‌تر می‌کرد که غریبه سرشو ناز کنه. اما انگار از غریبه‌ای که تازه دیده بود، اصلا خوشش نمی‌اومد.

لوسی که همچنان به فکر کادوی تولد فردا بود، به واکنش های آنجل توجه نکرد و بغلش کرد و سعی کرد آنجل رو آروم کنه.
- آروم دختر. یواش! چیزی نیست...

اما آنجل تصمیم نداشت آروم بشه. لوسی به سمت در رفت. آنجل همچنان به بالای تخت لوسی زل زده بود و خرخر می‌کرد. لوسی سعی کرد با یه دستش آنجل رو کنترل کنه و با دست دیگه‌ش، در رو باز کنه. اما کنترل آنجل در اون زمان، با دو دست هم کار مشکلی بود.
بالاخره لوسی تونست در رو باز کنه، اما وقتی‌که در با صدای قیژ مانندی باز شد، بلافاصله تابلویی که عکس کودکی لوسی روی اون بود از روی دیوار افتاد و با صدای آزار دهنده‌ای شکست.

آنجل از توی بغل لوسی پرید و به روی تشکچه‌ش برگشت. لوسی سعی کرد که بدون ایجاد هیچ سر و صدایی قاب رو جمع کنه، اما صدای شکستن قاب و سر و صدای آنجل کافی بود که بلافاصله پدر و مادر لوسی توی چارچوب در باشن.
- چی شده؟
- آخ!

لوسی دستشو بالا آورد. قطره‌های خون از بالای انگشت لوسی شروع به سرازیر شدن کردن. لوسی به این‌که دیگه هوای اتاق سرد نبود، یا آنجل دیگه آروم شده بود و به بالای تخت لوسی زل نمی‌زد توجه نکرد. حق داشت! دستش زخم شده بود و پدر و مادرش کنارش بودن.
- چی شده؟ قابت چرا شکسته؟
- سروصداهای آنجل برای چی بود؟ دستت چی شد؟ خوبی؟!

لوسی اگه از همون بار اول، به همه این چیزا توجه می‌کرد، شاید دستش زخم نمی‌شد. شاید می‌تونست جواب همه‌ی این سوالارو بده. شاید گم نمی‌شد. اما نتونست توجه کنه.
- نمی‌دونم. دستم چیزیش نیست! خوب میشه...

موقع صبحانه لوسی دست به سینه نشسته بود و اخم کرده بود. غلات صبحانه نسکوئیک بالز، صبحانه مورد علاقه‌ش بود، اما به کاسه‌ی شیرش حتی نگاه هم نکرده بود.
- چرا نمی‌تونم برم بیرون؟

لوسی از وقتی که بیدار شده بود به مادرش اصرار کرده بود که اجازه بده به همراه آنجل به پیاده روی بره.

- اولا که باید صبحانه‌تو بخوری! دوما که هوای بیرون رو نگاه کن! بارونیه و هوا سرده! نمی‌تونی بری بیرون! سوما یه دختر خوب و مودب هیچ‌وقت تنها نمیره بیرون و سر مامانش داد نمی‌زنه، خانوم چارلسون!
- اگه صبحانه‌مو خوردم و هواهم خوب شد چی؟

لوسی سعی داشت واقعا این پیاده روی رو بره. دوستاش داخل مدرسه، هرروز صبح روزای تعطیل به پارک می‌رفتن و باهم بازی می‌کردن و لوسی، تنها دختر تنها در خانه‌ی کلاسشون بود. دوست داشت با دوستاش باشه و انقد از پیاده روی نیومدنش، بهش خورده نگیرن.

- اگه صبحانه‌تو خوردی و هواهم خوب شد، تو یه دختر خوبی که صبر می‌کنی که مامانت آماده بشه و با هم برین به پیاده روی!
- ولی من بزرگ شدم. می‌خوام تنها برم!

ماتیلدا به چشمای لوسی نگاه کرد. با خودش فکر کرد که لوسی چقد شبیه بچگی های خودشه. که چقد اون زمان، اون هم شیطون بود و دوست داشت به گردش بره و همه‌جارو ببینه و بشناسه. اما از ضعف و بی تجربگی لوسی هم خبر داشت و از همه مهم تر، شایعه های قبرستون کلیسای سنت آستین نگرانش می‌کرد.
- پس می‎‌خوای تنها بری؟
- آره!
- اگه صبحانتو خوردی و هوا هم خوب شد، میتونی با آنجل به پیاده روی بری. ولی باید قول بدی که زودتر از ساعت 11 خونه باشی و اصلا نزدیک قبرستون سنت آستین نشی!

لوسی که خیلی خوشحال شده بود و اصلا حالش دست خودش نبود، به سمت مادرش دوید و محکم بغلش کرد. مادرش هم لوسی رو در آغوشش گرفت و به نرمی پیشونیشو بوسید و سرشو نوازش کرد. لوسی درحالی‌که می‌خندید پشت ظرف غذاش نشست و اولین قاشق نسکوئیک بالز رو با لذت تموم داخل دهنش گذاشت.

اما ناگهان فکری که به ذهنش رسید هم طعم نسکوئیک بالز و هم خنده‌ی روی لبش رو از بین برد. دوستاش بهش گفته بودن پارکی که داخلش بازی می‌کنن، راهش از داخل قبرستون سنت آستین می‌گذره و لوسی برای اینکه زودتر برسه باید از اونجا رد شه. خونه‌ی لوسی پشت کلیسای سنت آستین بود و خونه‌ی دوستاش و پارک، کمی از سنت آستین جلوتر بود.

لوسی سعی کرد خیلی به قضیه‌ی قبرستون فکر نکنه و با خودش گفت همه‌ی شایعه‌ها الکی و خرافاتن و روح و موجودات ماورائی اصلا وجود ندارن و همین‌طور به خودش دلداری می‌داد و سعی می‌کرد روحیه خودشو حفظ کنه که حداقل از صبحانه‌ش لذت ببره.

ساعتی بعد، آفتاب توی آسمون می‌درخشید و لوسی با یه ژاکت طلایی رنگ و کاپشن و کلاه آبی، درحالی‌که آنجل رو توی بغلش گرفته بود از در بیرون رفت.
- مامان... زود بر می‌گردم!
- زود برگرد دخترم!
- قول می‌دم مامان!

لوسی درحالی‌که استرس داشت، به سمت قبرستون راه افتاد. همین‌طور که راه می‌رفت، فکرای زیادی به سرش هجوم آوردن. تولد فردا چجوری پیش می‌رفت؟ چه هدیه‌ای می‌گرفت؟ بازی با بچه‌ها چجوری پیش می‌ره؟ از اینکه اومده ازش استقبال می‌شه یا نه؟ چجوری از قبرستون سنت آستین رد بشه؟ اتفاقایی که اونجا می‌افتن واقعا حقیقت داشتن؟ فکرها مدام و مدام توی سرش می‌چرخیدن. بیشتر و بیشتر...

- آهای دختر مواظب باش.

زمانی‌که لوسی درست درحال رد شدن از وسط خیابون بود، یه ماشین با سرعت زیاد درحال نزدیک شدن به لوسی بود. لوسی چشماشو بست. باید سعی می‌کرد بیشتر به دور و برش توجه کنه. البته اگه از این اتفاق سالم برمی‌گشت. صدای موتور ماشین نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و صداهای آنجل، صدای موتور ماشین رو غیر قابل تحمل تر می‌کرد. ناگهان لوسی خودش رو میون هوا دید و...

لحظه‌ای بعد چشماشو باز کرد. آنجل توی بغلش بود و اون توی بغل یه مرد جوان.
- از این به بعد باید بیشتر حواستو جمع کنی خانوم کوچولو!

مرد اینو گفت، خندید و لوسی رو پایین گذاشت. لوسی نفسی از سر آسودگی کشید و آنجل رو محکم تر توی بغلش فشرد. به مردی‌ که چند لحظه پیش جونشو نجات داده بود نگاه کرد.
- ممنونم آقا. حتما!
- کجا داشتی می‌رفتی؟ به چی داشتی فکر می‌کردی که ماشین به این بزرگی رو ندیدی؟

مرد درحالی‌که این سوال رو می‌پرسید، لوسی رو به سمت جلو هدایت کرد که با هم قدم بزنن. مرد قد بلند بود. عینکی با قاب نازک مشکی و یه اورکت خاکی پوشیده بود. موهاش توی آفتاب طلایی بودن و با اینکه خوش قیافه بود، اما توی نور آفتاب خوش قیافه تر به نظر می‌رسید. لوسی نمی‌دونست چرا، اما خیلی قلبی تصمیم گرفت به مرد اعتماد کنه.
- داشتم می‌رفتم قبرستون سنت آستین. یه پارک جلوی کلیساست که اونجا قراره با دوستام بازی کنیم. و برای رسیدن به پارک باید از قبرستون رد شم.

مرد از تعجب چهره‌ش باز شد و برگشت و به لوسی نگاه کرد.
- اوه! مگه شایعات رو نشنیدی؟ می‌دونی چندتا دختر و زن اونجا گم شدن؟ من مامانم و خواهرم آخرین بار همونجا بودن.

مرد تن صداش اومد پایین و چهره‌ی گشاده‌ش بسته‌تر شد. با ناراحتی تموم، نفسشو پایین داد و سعی کرد بغضش نشکنه.
- ولی الان دیگه نیستن.
- متاسفم آقا.

مرد که دید فضا سنگین شده، سعی کرد باز فضارو به حالت عادی و شاد برگردونه. پس خنده‌ی بلندی سر داد و به لوسی نگاه کرد و دستی به سر آنجل کشید.
- اشکال نداره. حالا من باهاتم! اسمت چی بود؟
- لوسی. لوسی چارلسون!

مرد خنده‌ی آرومی کرد و دستش رو از روی سر آنجل برداشت و توی جیبش برد.
- لوسی چارلسون. من باهاتم! نمی‌ذارم اتفاقی برات بیفته! فقط قبلش باید چند لحظه توی قبرستون وایستیم.

لوسی تعجب کرد. سعی کرد ترسش توی صداش مشخص نباشه و به خودش مسلط باشه. اما وقتی که از استرس آنجل رو فشار می‌داد و صدای گربه در اومد، نتونست بیشتر از این ترسش رو قایم کنه. به مرد نگاه کرد و با چشم‌هایی جست‌وجوگر پرسید.
- چرا باید توی قبرستون وایستیم؟
- چون مادر و خواهر من اونجان...

لوسی دیگه نمی‌ترسید ولی متعجب‌تر شده بود.
- مگه نگفتید مامان و خواهرتون آخرین بار اونجا بودن، اما دیگه نیستن!

مرد خنده‌ی تلخی کرد و دستش رو روی شونه‌ی لوسی گذاشت.
- آره خب. دیگه نیستن و آخرین باری که دیدمشون همونجا بودن!

لوسی گیج شده بود. حرفای مرد برای یه دختر 13 ساله گیج کننده بودن و لوسی ازشون سر در نمی‌آورد. ولی لوسی مطمئن بود حتی اگه یه آدم بزرگ مثل مامان یا بابا هم بودن، حرفای مرد رو نمیفهمیدن.

- می‌دونستی مغز انسان، هرموقع که یه نفر بهش زل زده باشه، می‌فهمه؟ این‌ یعنی اگه یهو از خواب بپری یعنی یکی داشته نگاهت می‌کرده. حالا یه روح یا هرچی!
- من دیشب توی خواب یهو از خواب پریدم!

مرد صداشو کلفت و ترسناک کرد و خم شد و به صورت لوسی نزدیک‌تر شد.
- پس یه روح داشته نگات می‌کرده! بووووووو هاهاها!

لوسی کمی عقب رفت و خندید. خوشحال بود که اون مرد رو پیدا کرده بود. وگرنه چجوری می‌خواست تنها از قبرستون سنت آستین بگذره؟ درسته روز بود، اما قبرستون سنت آستین حتی توی روز هم ترسناک بود. چون هم خیلی خلوت بود و هم هیچ‌کس به دلیل شایعات نمی‌تونست داخلش بره. پس لوسی از اینکه این مرد رو همراهش داشت خوشحال بود و تصمیم گرفت اسمشو بپرسه.
- اسمتون چیه آقا؟

مرد از سوال سوفی جا خورد. نمی‌دونست چرا ولی توقع نداشت لوسی این سوالو بپرسه. لوسی هم توقع نداشت مرد، از سوالش جا بخوره.
- من؟ هیچ‌کس تاحالا اسم منو نپرسیده! ولی چون تو پرسیدی می‌خوام کامل بهت توضیح بدم. اسم من آنتونیه! آنتونی اسپرینگر! من پسر اول یه خونواده‌ی چهار نفره بودم که داشت پنج نفره می‌شد. پدرم ادموند اسپرینگر یه مرد پولدار و اصیل بود. مادرم میلا اسپرینگر دختر عموی پدرم بود و خواهرم لایلا و من، چهار نفر خونوادمون رو تشکیل می‌دادیم. اما وقتی که من 7 سالم بود همشون مردن. مادرم ۷ ماهه باردار بود و خواهرم...

آنتونی صداش لرزید. نتونست جلوی گریه‌شو بگیره. خاطرات تلخی از جلوی چشمش گذشتن. خاطرات تلخی که پشت سرهم اتفاق افتاده بودن و حاصلشون، تجربیاتی تلخ بود. حتی فکر به اون خاطرات و صحبت ازشون، تن و بدن آنتونی رو می‌لرزوند. سعی کرد جلوی لوسی خودش رو کنترل کنه.

- خواهرم... فقط 4 سالش بود.

لوسی غمگین شد. به این فکر کرد که آنتونی حتما باید خیلی براش سخت بوده باشه که توی یه شب کل خونوادشو از دست بده. با خودش فکر کرد که اگه خواهر داشت، یا برادر، و توی یه شب هم پدر و مادر و هم خواهر یا برادرشو از دست می‌داد چه حالی می‌شد؟ لوسی تک فرزند بود و پدر و مادر لوسی، بعد از تولد لوسی، یه مشکل پیدا کردن و نتونستن بچه دار بشن. پس لوسی تک فرزندشون بود و براشون خیلی عزیز بود.

- رسیدیم!

با صدای آنتونی، لوسی به خودش اومد. به آنتونی نگاه کرد که با دستش دو قبر رو نشون می‌داد. یکی از قبرا بزرگ بود و با یک صلیب بزرگ نشون داده شده بود و روش نوشته بود "به یاد میلا اسپرینگر" و قبر بعد با همون حالت اما کمی کوچک‌تر و رویش نوشته شده بود "به یاد لایلا اسپرینگر کوچک". آنتونی داشت توضیح می‌داد که کدوم قبر مادرش و کدوم قبر خواهرشه.

لوسی به توضیحات آنتونی نیازی نداشت. خودش می‌تونست بفهمه که کدوم قبر مال کیه! اما تعجب کرده بود که چرا قبر پدر آنتونی اونجا نبود. تصمیم گرفت این سوالو از آنتونی بپرسه، اما توجهش به آنجل جلب شد. آنجل باز حالت تهاجمی گرفته بود و به پشت قبر‌ها خرخر می‌کرد.

- آنتونی! چه اتفاقی برای آنجل افتاده...

آنتونی با ظاهری آروم و لبخندی شیطانی، به چهره‌ی وحشت زده لوسی نگاه کرد. همیشه از وحشت قربانی‌هاش لذت می‌برد.
- مگه نمی‌دونی؟ گربه‌ها وقتی روح می‌بینن این‌جوری میشن! یادت نیست اون شب تو اتاقت چه اتفاقاتی افتاد؟

لوسی ناگهان دوباره سردش شد. دوباره سرما تموم وجودش رو گرفت. سعی کرد جلو بره و آنجل رو بغل کنه تا بتونه فرار کنه، اما نتونست. سرما تمام عضلات بدنشو قفل کرده بود.

- آره لوسی. من برای آرامش خواهر و مادرم و سوزوندن روح اون حرومزاده در جهنم هر کاری می‌کنم. حتی اگه لازم باشه که تورو یا هرکس دیگه‌ای رو قربانی کنم...

آنتونی به سمت لوسی اومد و اونو از یقه‌ی کاپشنش محکم گرفت و کلاه لوسی از سرش افتاد. سرما نمی‌ذاشت لوسی حتی ذره‌ای مقاومت کنه. آنتونی نخواست صدای زمزمه‌ی لرزان و خفه‌ی "نه! خواهش می‌کنم!" لوسی رو بشنوه و مشتی به دهن لوسی زد. خون از میون دندونای لوسی به روی زمین ریخت و آنتونی، اونو به سمت قبر مادرش کشوند. با دست چپ سنگ قبر رو کنار زد و لوسی رو داخل قبر انداخت. نور از سوراخی که لوسی ازش به قبر افتاده بود، به داخل قبر نفوذ کرد و لوسی تونست استخون‌های یه آدم که استخونای یه آدم کوچک‌تر دیگه داخل شکمش بود رو ببینه و لحظه‌ای بعد، در قبر بسته شد.

دو روز بعد، اعلامیه‌های گم‌شدن لوسی در تموم شهر پخش شد. همه می‌دونستن که لوسی هم یکی دیگه از قربانی های قبرستون سنت آستین بوده. خانواده‌ی لوسی برای پیدا کردن دخترشون هر راهی رو امتحان می‌کردن و روزا به دنبال دخترشون بودن و وقتی که می‌دیدن هیچ راهی جواب نمیده، شبا توی خونه به گریه و عزا می‌گذروندن. دیگه کم‌کم فهمیده بودن که برای پیدا شدن لوسی هیچ امیدی نیست.
اما چند روز بعد، یه تماس با آقای چارلسون گرفته شد که امید رو به خونشون برگردوند. اون تماس با این جمله شروع شد.
- سلام! پدر موریر هستم و بابت گم‌شدن دخترتون باهاتون تماس گرفتم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/10/15 8:32:35
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/10/15 14:53:12
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: جمعه 14 دی 1403 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هواداری از تیم پیامبران مرگ




تصویر تغییر اندازه داده شده


شبی مه‌آلود، درون تالار سنگی و تاریکی، سالازار اسلیترین برنده دوئلی سرنوشت‌ساز بود. حریفش، جادوگری سرسخت و ناشناس، با دستان بسته و چشمانی خیره به زمین در گوشه‌ای افتاده بود. صدای برخورد قدم‌های سالازار با سنگ‌های تالار به گوش می‌رسید، هر قدمش به نظر مانند ضربه‌ای بود که آرامش تاریک فضا را می‌شکست.

سالازار با آن نگاه نافذ و چهره‌ای که همزمان اقتدار و بی‌احساسی را نشان می‌داد، نزدیک حریف شد. او به خوبی می‌دانست که اطلاعات حیاتی در ذهن این جادوگر نهفته است، اطلاعاتی درباره مکانی که شیء جادویی بی‌نظیر و باستانی در آن مخفی شده بود. صدایی عمیق و آرام، همچون زمزمه مارها، از دهان سالازار بیرون آمد:
- می‌دونی که نمی‌تونی چیزی رو تو ذهنت از من پنهان کنی!

او به آرامی زانو زد، قامت بلندش همچون سایه‌ای بی‌پایان بر بدن لرزان دشمن گسترده شد. نگاه نافذ و سرد سالازار، که هیچ رحمی در آن دیده نمی‌شد، همچون تیغی بر جان دشمن نشست. چشمانش همچون دریچه‌هایی به سوی تاریکی بیکران می‌درخشیدند، دریچه‌هایی که هیچ‌کس نمی‌خواست به درون آن‌ها سقوط کند. در آن لحظه، سکوت تالار سنگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید، گویی حتی دیوارهای سنگی نیز از مواجهه با آن قدرت شوم لرزیده بودند.

سالازار آرام و حساب‌شده به چشمان وحشت‌زده دشمن خیره شد، نگاهش را چون قفلی بر روح او فرو نشاند. دشمن در ابتدا تنها با ترس آشکاری به او نگاه می‌کرد، اما این ترس، با گذر هر ثانیه، به حالتی شبیه به ناامیدی تبدیل شد. او دیگر تنها از مرگ نمی‌ترسید؛ چیزی عمیق‌تر، چیزی فراسوی مرگ، در برابرش بود. سالازار از قدرتی بهره می‌برد که نه‌تنها جسم، بلکه روح را نیز به بند می‌کشید. ذهن‌خوانی و کنترل افکار او همانند هنر نقاشی با سایه بود، هنری که تنها معدود جادوگرانی می‌توانستند جرئت تصورش را داشته باشند.

وقتی که او شروع به تمرکز کرد، تغییراتی عجیب و غیرطبیعی در چهره‌اش آغاز شد. چشمان تیره‌ای که معمولاً همانند دریاچه‌ای آرام و بی‌حرکت به نظر می‌رسیدند، حالا به‌تدریج به رنگ سبزی درخشان تغییر پیدا کردند. این سبزی همچون شعله‌ای زنده بود که با هر لحظه‌ای که می‌گذشت، بیشتر زبانه می‌کشید و شدت بیشتری می‌گرفت. درخششی عجیب در آن‌ها بود که هم زیبا و هم ویرانگر به نظر می‌رسید. گویی سالازار خود، تجسمی از نیروهای اولیه و غیرقابل‌مهار طبیعت بود.

جادوگر، که تا لحظاتی پیش تنها وحشت‌زده به نظر می‌رسید، حالا دیگر تسلیم شده بود. گویی تمام قدرتش برای مقاومت از میان رفته بود. بدنش همچون برگی در باد به لرزه افتاده بود، و عضلاتش بی‌اراده تکان می‌خوردند. نفس‌های بریده‌بریده و عرق سردی که از پیشانی‌اش جاری بود، نشان از دردی داشت که حتی به زبان آوردنش ممکن نبود. او چیزی را حس می‌کرد که فراتر از ترس بود؛ چیزی که گویی وجودش را از درون می‌سوزاند و تمامش را به تاریکی بدل می‌کرد.

سالازار دستش را جلو برد، انگشتان بلند و باریکش را به‌آرامی نزدیک شقیقه‌های دشمن برد، گویی که از قبل صاحب آن ذهن شده بود. انگشتانش مانند شاخه‌های درختی کهنسال که روح جنگل را در خود دارند، سنگینی غیرقابل‌توصیفی داشتند. صدایی نرم و ملودی‌وار، همانند زمزمه‌های باد در میان شاخه‌های خشک، از لب‌هایش بیرون آمد.
- فکر کن... بگذار وارد تاریکی ذهن تو شوم... جایی که هیچ دروغی نمی‌تواند پنهان شود.

نور سبز چشمان سالازار حالا تمام فضا را پر کرده بود. دشمن بی‌اراده شروع به تقلا کرد، اما بی‌فایده بود؛ قدرت ذهن‌خوانی سالازار مانند زنجیری نامرئی او را در بند نگه داشته بود. تصاویر و خاطرات، مانند امواجی که از دل اقیانوس بلند می‌شوند، در ذهن دشمن ظاهر شدند و یکی یکی در ذهن سالازار جاری شدند.

تصاویر کودکانه از دوران جوانی، روزهای سخت تمرین جادوگری، و سپس تصویری ناواضح از شیء جادویی که سالازار به دنبال آن بود. سالازار با دقت به هر تصویر نگاه می‌کرد، اما هنوز به آنچه که می‌خواست نرسیده بود. صدای لرزان دشمن، میان زمزمه‌هایش شکست:
- تو هیچ‌وقت پیداش نمی‌کنی...

سالازار لبخندی زد، لبخندی سرد و بی‌روح، و با صدایی که به‌سختی آرامش را نشان می‌داد، گفت:
- مقاومت نکن... ذهن تو حالا مال من است.

در همان حال که زمزمه‌های سالازار فضا را پر می‌کرد، دشمن احساس کرد که دیوارهای ذهنش یکی‌یکی فرو می‌ریزند. گویی که هر خاطره و هر فکر، همچون برگ‌هایی خشکیده، به آسانی از شاخه‌های ذهنش جدا می‌شدند و در دست‌های سالازار می‌ریختند. اما این تنها یک تجاوز به ذهن نبود؛ این فرایندی بود که روح را خسته و تهی می‌کرد.

سالازار در همان لحظه که ذهن دشمن را می‌کاوید، خود نیز با مفهوم عمیق‌تری درگیر بود. او به این فکر می‌کرد که ذهن انسان چقدر شکننده و در عین حال، چقدر پیچیده است. آیا قدرت، چیزی جز توانایی کنترل دیگران است؟ آیا می‌توان روح را همچون کتابی خواند و آن را بی‌آنکه شکسته شود، درک کرد؟

نور سبز چشمان او حالا مانند دو مشعل در تاریکی شعله می‌کشید. دشمن، که در آغاز تلاش کرده بود تا مقاومت کند، حالا همچون سایه‌ای بی‌جان به نظر می‌رسید. ذهنش در اختیار کامل سالازار بود و تمام اسرار و خاطراتش، همچون جریانی از تصاویر و صداها، به سالازار منتقل می‌شد.
- تمام شد... دیگر چیزی برای پنهان کردن نداری.

صدای سرد و محکم سالازار، آخرین مقاوت‌های دشمن را درهم شکست. چشمان دشمن، خالی و بی‌فروغ شده بود، گویی که تمام جانش را از دست داده است. سالازار، با نگاه سبز و درخشانی که همچنان هراس‌انگیز بود، از جای خود بلند شد و به سوی تاریکی قدم برداشت. او چیزی را که به دنبالش بود یافته بود، اما در این مسیر، بار دیگر ثابت کرد که هیچ‌چیز، حتی ذهن انسان، نمی‌تواند از قدرت او پنهان بماند.

سالازار، با قدم‌هایی آرام ولی مطمئن، به سوی سرنوشت خود حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/10/14 19:41:28
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: چهارشنبه 12 دی 1403 03:33
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

WE BELIEVE IN BERTUANA

هوادار تیم برتوانا


Acid Rain- Lorn

هشدار: آهنگ پستی که درحال خوندنش هستین، آهنگ ممنوعه و بسیار خطرناکیه و ممکنه روی مغز و روان شما اثر منفی و مخرب بذاره. پس خواهش، درخواست و ترجیح ما اینه که از گوش دادن این آهنگ در تنهایی پرهیز کنید.


اتاق 333- قسمت اول: داوطلب


روی صندلی مهمان نشسته بود. میز سیاه رنگ روبرویش، کاملا با محیط اتاق هماهنگی داشت. درون اتاق هیچ‌چیز روح نداشت. دیوارهای سفید اتاق با دکور سیاه رنگش تضاد عجیبی رو تداعی می‌کرد. یک کمد سیاه رنگ در سمت چپ خودش و در سمت راست میز بود و با فاصله‌ای حدودا یک متری، یک کمد سیاه رنگ دیگه قرار داشت. اتاق بسیار کوچیک بود و حدودا پنجاه متر مساحت داشت و با وجود میز و کمدها، فضا خیلی تنگ‌تر می‌شد تا جایی‌که احساس خفگی نفس آدم رو تنگ می‌کرد. کلاهش رو برداشت و روی میز گذاشت و بعد با بی حوصلگی به ساعتش نگاه کرد.

4:35 دقیقه بعد از ظهر، ساختمان مرکزی دفتر اسناد محرمانه کلیسای سنت آستین

به چین های پیشانی پدر ژرژ نگاه کرد. با اینکه پدر ژرژ سنی نداشت، اما چین و چروک های پیشونی و چهره‌ش اون رو بسیار پیرتر نشون می‌داد. پدر ژرژ انبوهی از پرونده‌های مختلف رو از کمد بیرون آورده بود و میون پرونده‌ها به دنبال یک پرونده خاص می‌گشت. پرونده اتاق 333! پرونده‌ی نفرین شده‌ای که مدت‌هاست در کمد دفتر مرکزی خاک می‌خورد و کسی به سراغش نمی‌آمد.

با نفس عمیق پدر ژرژ که نشون می‌داد پرونده پیدا شده، به خودش اومد. دستی به روی صورتش کشید و سعی کرد با چشمان پدر ژرژ ارتباط برقرار کنه، اما سنگینی انرژی داخل اتاق و نگاه‌های پرسشگر پدر عرقش رو درآورده بود و خیسی صورتش، اجازه‌ی تمرکز رو بهش نمی‌داد.

- پرونده‌ی اتاق 333! شما مطمئنا از شایعات پشت این پرونده خبر دارید پدر موریر!

پدر! موریر توی هفته‌ی گذشته مقام ارشدیت رو گرفته بود و غرائز چالش و سرگرمی طلبانه‌ش اونو به این مجاب کرده بود که دست روی چنین پرونده‌ی سنگینی بذاره. از عواقب کارش خبر داشت. از اینکه ممکن بود دیگه برنگرده. ممکن بود عقلشو از دست بده. ممکن بود بمیره و از همه بدتر! ممکن بود از دینش خارج بشه. از همه این مسائل خبر داشت و با همه‌ی اینا برای گرفتن این پرونده داوطلب شده بود.

- پدر موریر! حواستون اینجاست؟ گفتم مطمئنید که می‌خواید این پرونده رو قبول کنید؟

هنوز عادت نداشت که پدر صداش کنن. از بچه دار شدن انزجار و نفرت داشت و توی ذهنش فکر می‌کرد که فقط فرزند می‌تونه یه نفر از اعضای خانواده‌اش رو پدر صدا کنه. با این مسائل کنار نمی‌اومد. مسائل روتین و پیش پا افتاده‌ای که هر کشیشی باید اونارو می‌پذیرفت و باهاشون روبرو می‌شد. اما موریر هر لحظه که می‌گذشت، بیشتر از اونا فرار می‌کرد. فراری که معلوم نبود تا کی ادامه داره، اما موریر باور داشت که حالا حالاها قراره این مسائل رو همراه خودش داشته باشه.

- بله، پدر ژرژ! مطمئنم.
- پس دیگه نیازی به توضیحات بیشتر درمورد خود پرونده نیست. خودتون مطالعه می‌کنید و خودتون هم باقی مسائلشو حل و فصل می‌کنید. اطلاعی ندارم که قبل از این می‌دونستید یا نه! اما مسائل مربوط به این مورد ماورائی هیچ ربطی به کلیسا نداره. کلیسا هیچ مسئولیتی راجع به این کیس قبول نمی‌کنه. شما هیچ پشتیبانی‌ای ندارید و اگر هم اتفاقی برای شما افتاد که مطمئنا می‌افته، نه توقعی از کلیسا داشته باشید، نه دنبال هیچ گونه کمکی از هر طرف دیگه باشید. این مسئله خیلی جدیه و به‌دلیل جدیت بسیار زیادش، تا الان حل نشده باقی مونده. بازم میگم که، امیدوارم بدونید به کجا پا گذاشتید! وگرنه ممکنه دیگه از پاتون استفاده نکنید.

استرس رو در تک تک رگ‌های بدنش حس می‌کرد. فشار خونش در بالاترین نقطه ممکن بود. صدای زمزمه‌ها و فریاد های بسیاری توی ذهنش درحال پخش شدن بود اما نمی‌تونست به هیچ‌کدومشون گوش کنه. صدای پدر ژرژ دوباره و دوباره توی سرش پخش شد.
- "شما هیچ پشتیبانی‌ای ندارید."

ساعت روی دیوار رو نگاه کرد. ساعت 5 بود. به ساعت روی مچش نگاه کرد. نمی‌دونست چرا و به چه دلیل اما امیدوار بود که ساعتی که ساعت مچیش نشون می‌ده، با ساعت روی دیوار فرق داشته باشه. اما اونم ساعت 5 رو نشون می‌داد. صداهای توی سرش یک لحظه هم متوقف نمی‌شدن.
- "بازم میگم که، امیدوارم بدونید به کجا پا گذاشتید!"

کمد های سمت چپش سیاه‌تر شدن. اونقد سیاه که دیگه قابل تشخیص نبود که کمد هستن یا چیز دیگه. و درنهایت تبدیل به سایه شدن. سایه‌ها رشد کردن. بزرگ و بزرگ‌تر، بلند و بلندتر. سایه ها روی صورت پدر ژرژ افتادن. چشمان پدرژرژ زیر سایه‌ها گم شد. و بعد پدر ژرژ لبخندی دندان نما و ترسناک زد.

- "کلیسا هیچ مسئولیتی راجع به این کیس قبول نمی‌کنه."

صدای پدر ژرژ توی اتاق پیچید. سایه‌ی کمدها کوچیک شدن. رنگ کمدها به حالت اول برگشت و دیگه سایه نبودن. همه‌چیز به حالت اول برگشت. اتاق همون اتاق کوچیک و خفه‌ی قبلی بود. پدر ژرژ همون ظاهر خشک و جدی رو به صورت پر چین و چروکش گرفته بود. اما حال موریر اصلا همون حال قبلش نبود.
- شما چطور مرکز مبارزه با ماورائی هستین که از مامورتون پشتیبانی نمی‌کنین؟!

موریر با تمام توانش فریاد زد. پدر ژرژ فرو ریخت. هیچوقت تا به‌حال موریر رو تا به این اندازه بر افروخته و خشمگین ندیده بود. موریر رگ‌های پیشونیش بیرون زده بودن و با صورتی قرمز شده به پدر ژرژ نگاه می‌کرد. لیوان آب روی میز رو برداشت.
- کلیسای شما خدا داخلش جایی نداره. این کلیسا، کلیسای شیطانه!

و بعد لیوان آب رو محکم به لبه‌ی میز کوبید. قسمت بالای لیوان شکست و خورده شیشه هاش به روی دست موریر ریخت. موریر با تمام زورش لیوان رو توی دستش می‌فشرد و قطره‌های خون از داخل دستش چکه می‌کردن. به پشت سر پدر ژرژ نگاه کرد. زنی که لباس های مندرس، کهنه و کثیفی پوشیده بود، با موهای پریشونی که روی صورتش رو پوشونده بودن و چهره‌ش قابل تشخیص نبود، با شکم برآمده‎‌ای که نشان از بارداریش بود، دست در دست دخترکی حدودا 4 ساله که همون وضعیت لباس و پریشونی مو رو داشت، پشت سر پدر ژرژ ایستاده بودن.
- بکش!

صدای خشنی توی اتاق پیچید.
- بکش! بکش تا زنده بمونی!

صدا بلندتر و بلندتر، دستور به قتل رو تکرار می‌کرد. ناگهان پدر موریر کنترلشو از دست داد و با لیوان شکسته به پدر ژرژ حمله کرد. قبل از اینکه پدر ژرژ بتونه مقاومتی نشون بده، لیوان در گردنش فرو رفته بود. پدر موریر نایستاد و شروع به بریدن پوست گردن پدر ژرژ کرد. صدای خس خس و سرفه‌های پدر ژرژ که پاشش خون رو به همراه داشتن، صحنه‌ای منزجر کننده رو ساخته بود. لیوان شکسته تیزی لازم رو نداشت و پدر موریر سعی می‌کرد با اعمال فشار و زور، سر پدر ژرژ رو قطع کنه. صورت پدر موریر سرخ شده بود، اما این بار نه از عصبانیت، بلکه خون‌های پدر ژرژ صورتش رو قرمز کرده بود. بالاخره به آخرین رگی که سر پدر ژرژ رو به بدنش متصل نگه داشته بود رسید و بعد از بریدنش، سر به روی زمین افتاد.

- پدر موریر!

با صدای پدر ژرژ موریر به خودش اومد.
- بله!
- میتونید پرونده رو بردارید و برید.

نگاهی به پرونده انداخت. و بعد به ساعت که زمان 5:10 رو نشون می‌داد نگاه کرد. از روی صندلی بلند شد. با پشت دستش عرق روی پیشونیش رو پاک کرد و به سمت در اتاق حرکت کرد. خدا رو شکر کرد که صحنه‌هایی که دیده بود، واقعی نبودن. اما به این فکر نکرد که چرا این صحنه رو دید. به این فکر نکرد که اون زن حامله و دختری که کنارش بود کی بودن، توی رویاهاش چی می‌خواستن، چرا می‌خواستن که پدر ژرژ کشته بشه. به هیچ‌کدوم از اینا فکر نکرد. حتی به این فکر نکرد که باید کلاهشو از روی میز برداره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/10/12 8:04:40
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/10/13 0:13:38
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1403 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
دشمنی و تنفر (هواداری )از تیم اوزما کاپا


تصویر تغییر اندازه داده شده


تالار پر بود از انرژی‌ای کهنه و باستانی، هر نفسی که می‌کشیدی با زمزمه‌هایی از جادوهای قرن‌ها پیش همراه بود. سالازار اسلیترین در مرکز محراب خود ایستاده بود، در میان سایه‌هایی که مشعل‌های سبزرنگ جادویی به دیوارهای سنگی تالار می‌انداختند. مقابلش دیگ افسانه‌ای "مایتریون" قرار داشت، دیگی کهن که ماده‌ای چسبناک و براق در آن قل می‌زد و با هر جوشش گویی جان می‌گرفت.

سال‌ها منتظر این لحظه بود—لحظه‌ای که بلندپروازی، نبوغ و باور بی‌چون‌وچرایش به خلوص جادو به اوج خود می‌رسید. او نمی‌خواست صرفاً موجودی خلق کند؛ این، فرزند او بود. میراث او. خادمی وفادار که از نام و خونش محافظت کند.

سالازار دستانش را بلند کرد، انگشتان بلند و باریکش همچون شاخه‌هایی از درختی کهنسال به نظر می‌رسیدند و نوری سبز کم‌رنگ از آن‌ها ساطع می‌شد. انگشتانش می‌لرزیدند، نه از ترس، بلکه از شدت جریانی از جادو که از عمق روحش عبور می‌کرد و از سرانگشتانش بیرون می‌تراوید. صدایش، آرام اما مرموز، به زبان مارها شروع به ورد خواندن کرد. کلماتش همانند طنین ملودی کهن به اطراف می‌پیچید، دیوارهای تالار را لمس می‌کرد و با سنگ‌نگاره‌هایی که داستان‌های اجدادی را روایت می‌کردند، هماهنگ می‌شد.

با هر کلمه‌ای که ادا می‌شد، ماده‌ای که در دیگ در حال جوشیدن بود، درخششی بیشتر پیدا می‌کرد. قل‌قل مایع سبزرنگ به آهنگی یکنواخت تبدیل شد و گویی دیگ هم به وردخوانی پیوسته بود. شعله‌های سبز درخشانی که دیگ را احاطه کرده بودند، زبانه کشیدند و سقف تالار را روشن کردند. بوی جادو، بویی تند و مرموز، فضا را پر کرد و هر نفسی که کشیده می‌شد، گویی روح را تازه می‌کرد.

وقتی زمزمه‌ها به اوج خود رسیدند، انگار خود تالار نفس را در سینه حبس کرده بود. لحظه‌ای سکوت مطلق برقرار شد، و سپس دیگ با شوری خاص منفجر شد. جرقه‌های درخشان همچون ستارگان کوچک در هوا پراکنده شدند و شعله‌هایی سبز که به نظر می‌رسید از دنیایی دیگر آمده‌اند، تالار را پر کردند. در میان این انفجار جادو، شکلی آرام‌آرام از مایع جوشان بیرون آمد؛ ابتدا به‌صورت سایه‌ای مبهم، سپس با وضوحی نفس‌گیر.

اولین تصویری که از باسیلیسک نمایان شد، هم خوفناک بود و هم باشکوه. سری عظیم که فلس‌های سبز زمردینش همچون آینه‌ای درخشنده، نور سبز جادو را بازتاب می‌داد، از میان دیگ بیرون آمد. چشمانی طلایی که همچون دو خورشید گدازان می‌درخشیدند، با نگاهی نافذ به محیط تالار خیره شدند، گویی هر که جرئت کند به آن‌ها نگاه کند، با خود مرگ را خواهد آورد. خطوط ظریف و هنرمندانه‌ای که بر روی فلس‌هایش کشیده شده بودند، همچون نقشی از کهن‌ترین رازهای دنیا به نظر می‌رسیدند.

سالازار قدمی نزدیک‌تر شد، نفسش در سینه حبس شده بود. مار غول‌پیکر با خزشی آرام اما پر از غرور و وقار، به‌تمامی از دیگ بیرون آمد. طولش آن‌قدر زیاد بود که گویی تالار برای جا دادن به او طراحی شده بود. هر حرکتش، با صدای خفیف برخورد فلس‌ها همراه بود و زمین زیر بدنش لرزش ملایمی پیدا می‌کرد. باسیلیسک با زبانی دوشاخه که هر از گاهی بیرون می‌آمد، هوا را می‌چشید، گویی در حال شناختن سالازار به‌عنوان خالق خود بود.

اما در آن لحظه، سالازار به یک سلاح یا هیولا نگاه نمی‌کرد. او فرزندش را می‌دید. با زانو زدن مقابل باسیلیسک، صدایش آرام شد؛ صدایی که نشانی از احساسی فراموش‌شده داشت. با زبان مارها زمزمه کرد: «تو خلقت منی، پسر منی.» صدایش لرزید. «از آنچه که متعلق به ماست محافظت خواهی کرد. تو سایه‌ای خواهی بود که خون ما را نگاه می‌دارد، نیشی که به هر ناپاکی حمله می‌کند.»

باسیلیسک با صدایی عمیق و رسا پاسخ داد، بدن عظیمش به دور سالازار پیچید؛ حرکتی که گویی نشانی از وفاداری و ارادت بی‌چون‌وچرا بود. لحظه‌ای که بدن مار به سالازار نزدیک شد، ارتباطی فراتر از کلمات میان آن دو شکل گرفت. گویی باسیلیسک امتداد وجود سالازار بود، بازویی دیگر برای قدرت و اراده او. چشمان سرد سالازار برای لحظه‌ای درخششی پیدا کرد، نشانی از احساسی انسانی که به‌ندرت در وجودش دیده می‌شد. این پیوند به‌گونه‌ای بود که انگار هر ضربان قلب سالازار درون رگ‌های مار نیز می‌تپید.

سالازار با صدایی آرام و اما محکم ادامه داد: «ما با هم این دنیا را بازسازی خواهیم کرد.» دستش را روی فلس‌های درخشان و صیقلی مار کشید، حرکتی که نه تنها نشانه مالکیت، بلکه نوعی تأیید عمیق از وجود مشترکشان بود. باسیلیسک با چشم‌های طلایی و درخشانش، به سالازار خیره شد، گویی به او اطمینان می‌داد که تا آخرین لحظه، سایه‌ای از اراده و قدرت او خواهد بود. این ارتباط چیزی فراتر از یک فرمانروایی ساده بود؛ این دو، گویی یک روح در دو بدن بودند.

با فروکش کردن جادوی تالار، سالازار بار دیگر قامتش را استوار کرد. باسیلیسک در کنار او ماند، نگهبانی خاموش و یادگاری از قدرت او. آن‌ها حالا تجسمی از میراث سالازار بودند—سخت‌گیر، جاودان و شکست‌ناپذیر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 دی 1403 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین


از همان روزی که اولین انسان چشمانش را باز کرد و به مخلوقِ مورد توجه خدا تبدیل شد، ابلیس مشغولِ فکر کردن بود. او مخلوقِ برتر بود! او بهترین بود! هیچ موجودِ منفور و کم رتبه‌ای نمی‌توانست جایگاهش را متزلزل کند. پس به سراغ آدم رفت و مسئله را با لحنی شاکی بیان کرد... به او گفت که از روزی که خلق شده، تمام تلاشش را کرده تا بهترین باشد. گفت که فرزند خاک نمی‌تواند او را شکست دهد. اما آدم بی خبر بود! پس خدا را محکوم کرد و به ابلیس گفت:
- با خدا حرف بزن! او مرا آفرید و نامِ برترین را برایم انتخاب کرد.

ابلیس با خشمی قوی تر از قبل، به پیشگاه معبودش رفت. اما حتی هنگامی که علتِ چنین بی عدالتی و ناحقی جان‌سوزی را جویا شد و پاسخی منطقی گرفت، راضی نشد. خدا از او پرسید؛ که آیا تا به حال عشق را تجربه کرده؟ آیا حاضر می‌شود غم و دردِ عشق را به دوش بکشد؟ پاسخِ ابلیس واضح بود! او حاضر نبود خودش و آرامشش را بخاطر چنین احساسات سنگینی به خطر بیندازد. و سپس خدا شرح داد که چگونه همین جمله را از تمامی مخلوقاتش پرسیده، حتی از کوه و دریا و خورشید نیز پرسیده بود!اما هیچکس حاضر به حملِ چنین باری نبودند. تنها شخصی که رنجِ عشق را به دوش کشید، انسان بود. خدا با صبر و بردباری به ابلیس توضیح داد و در آخر گفت:
- مخلوقِ من، آیا بشر لایقِ برتر بودن نیست؟ آیا موجودی که حاضر است هر درد و رنجی را برای برتر بودن به دوش بکشد، برترین نیست؟

ابلیس با خشم دستانش را مشت کرد. پاسخی نداشت! او هنوز هم از عشق بیزار بود.

- شاید من قادر به حمل عشق نباشم، اما می‌تونم آدم رو پشیمون کنم. کاری می‌کنم که مرز بین عشق و فساد رو جا به جا کنن!

خدا لبخند زد. هرچند خودش نیز از بشر مطمئن نبود، ابلیس را به بهشت راه داده و عهد بست که اگر ابلیس بتواند انسان را مجبور به نابود کردن خودش کند، برترین مخلوقِ جهان خواهد شد.

دویست قرن بعد، کلیسای لندن

صدای ناقوس کلیسا قلبش را به درد می‌آورد. سال ها بود که آن پارچه‌ی زخیم را بر سرش قرار می‌داد و در کلیسا به دعا و راز و نیاز می‌پرداخت. سال ها بود که با خوش‌بینی، به عشق اعتماد کرده بود. فقر چیست؟ عدالت چیست؟ این چیز ها برایش معنا نداشت! او همیشه به عشق اعتماد می‌کرد. باور داشت که انسان برای عشق و انقلاب زاده شده! اما حالا احساس درماندگی می‌کرد. عشق دیگر کافی نبود. به عدالت نیاز داشت، به چیزی که توازن را بین افراد برقرار کند.

اشک گونه هایش را پر کرده بود، درحالی که دستانش را درهم حلقه کرده و با چشمانی ملتمس، به مجسمه‌ی مسیح نگاه می‌کرد.

- لطفا... لطفا مادرمو نجات بده. اون کاری نکرده! بهش کمک کن.

صدای ملتمسانه‌اش در سالنِ خالی کلیسا پخش میشد. ساعت هنوز به شش صبح نرسیده بود، اما می‌دانست که مادرش درحال حاضر در اتاق عمل است. بیهوش و آماده‌ی عملیاتی خطرناک! راهی به جز دعا و التماس بلد نبود. چه میشد اگر مادرش را از دست می‌داد؟ آن هم بخاطر دیوانه‌ای که برای چندی پول و جواهر، با چاقو به مادرش حمله کرده بود. احساس می‌کرد در تاریکی رها شده و هرچه داد می‌زند، هیچ پژواکی به گوشش نمی‌رسد. جنگلی بی فصل در دلش شکل گرفته بود.

هنوز دستانش بالا بودند و با اضطراب به ساعت نگاه می‌کرد. به ساعتِ اتمام عمل نزدیک می‌شدند اما او جرات بازگشت به فضای ترسناکِ بیمارستان را نداشت. با خودش درگیر بود که همان لحظه تلفنش زنگ خورد. نامِ برادرش روی صفحه‌ی گوشی شکل گرفت. به سرعت تلفنش را جواب داد و کنار گوشش گذاشت.

- تموم شد؟
- آره... بهتره برگردی اینجا.

صدای برادرش گرفته بود. گویی گریه کرده باشد! و گویی درحالِ کنترل اشک هایش باشد. با خودش فکر می‌کرد که شاید اشک شوق باشد.

- مامان حالش چطوره؟
- فقط... بیا بیمارستان.
- جواب سوالمو بده!

بغض برادرش شکست. صدای هق هقش از پشت گوشی به طور واضحی شنیده میشد. ضربان قلبش تند می‌زد و دمای بدنش از شدت اضطراب کاهش یافته بود.

- چرا گریه می‌کنی؟ الو؟؟

از عمق گلویش داد می‌زد و برادرش را صدا می‌زد اما ارتباط قطع شده بود. اشکانش با سرعت بیشتری به روی گونه هایش راه پیدا کرد. از برگشت به آنجا می‌ترسید، اما تحمل ماندن در کلیسا را هم نداشت. پس بدون اینکه مقصدی در نظر داشته باشد، با ناامیدی از کلیسا بیرون آمد و سمتی را پیش گرفت.

مدام با خودش فکر می‌کرد...شاید باید به زندگی‌اش پایان می‌داد. به هرحال اگر انسان ها حق زندگی کردن دارند، باید حق مردن نیز داشته باشند. اما نفرتش از انسان ها، حق مرگ را نیز از او سلب کرده بود. اگر قرار بود بمیرد، پس نسل بشر هم باید نابود می‌شد! قطره اشک دیگری روی گونه‌اش جاری شد. گریه و زاری‌اش به سبب درد نبود؛ بلکه به این خاطر که سخت تنها بود، به این خاطر که فکر می‌کرد او را در این دنیای اسکلت آسای صخره ها و مهتاب تنها رها کرده بودند. تمام دنیا دست به دست هم داده بودند تا به او ثابت کنند، که امیدی به زندگی نیست. پس با صدایی بلند داد زد، آنچنان بلند که خواسته‌اش از هفت آسمان عبور کرد و به گوش تمام موجوداتِ ماورای زمین رسید. هرچند آرزویش آنچنان گوش نواز نبود.

- امیدوارم آدما همشون از بین برن!

خواسته‌اش زنگ خطری بود. نقطه‌ای که سرنوشتِ بشر را به طور کل تغییر می‌داد! آرزویی که برآورده شدنش به معنای نابودی همه چیز بود. تمام چیزی که بشر تا آن روز با سختی به دست آورده بود! اما تنها چیزی که در آن لحظه به ذهنِ دختر می‌رسید، تعداد بی شماری از خون های بی گناه و عدالت های پایمال شده‌ای بودند که تاریخ بشر را پر می‌کردند.

- موافقم... تا همین الانشم بیشتر از چیزی که لایقشونه به زمین حکومت کردن!

صدای بم و عجیبی که از پشت سرش می‌آمد، باعث شد به سرعت برگردد. به صاحب صدا که موجودی عجیب با پوستی به رنگ سیاه بود، نگاه کرد. برای لحظه‌ای غم و رنجش را فراموش کرد. با ترس قدمی به عقب برداشت و دستانش را به دنبال سلاحی برای دفاع از خودش، در جیب شلوارش فرو برد. اما به نظر نمی‌رسید ابلیس از او ترسیده باشد.

- من بهت کمک می‌کنم. جرات انجام دادنشو داری؟ واقعا دلت می‌خواد آدما نابود بشن؟
- تو... تو کی هستی؟
- همینجوری... یه رهگذر که آرزوتو شنیده و چون آرزوی خودشم هست، می‌خواد کمکت کنه.
- چرا کمکم کنی؟ نمی‌تونی خودت انجامش بدی؟
- نه! تنها کسی که می‌تونه آدما رو نابود کنه، هم‌نوع خودشونه.

با تردید اشک هایش را پاک کرد و قدمی که به عقب رفته بود را، دوباره به سمت جلو برداشت.

- چجوری می‌خوای کمکم کنی؟

لبخند ترسناکی روی چهره‌ی ابلیس نشست. او دستش را جلو آورد و دست دختر را گرفت.

- عزیزم... اینارو بسپار به من! من قدرتشو بهت میدم... قدرتی که بتونی در عرض یک ثانیه زمینو نابود کنی. تو فقط کافیه انجامش بدی.
- اما... نابود کردن بشریت یکم زیادیه!

ابلیس با بی صبری آه کشید. همانطور که دستش در دست او بود، هاله‌ای سیاه بینشان شکل گرفت. بعد از چند دقیقه، قدرتی عظیم در روح دختر شکل گرفت.

- حتی اگه اینارو بهت نشون بدم؟

و سپس تصاویری در مقابل هاله‌ی سیاه شکل گرفت. تانک و ماشین های عظیم نظامی که با بی رحمی به یکدیگر حمله می‌کردند. برده های بی گناهی که زیر دستِ اربابانشان جان می‌دادند، صدای داد و فریاد انسان ها، میلیون ها نفری که زیر گیوتین ها، در سراسر دنیا جان داده بودند! آیا وقتش بود که دنیا به اتمام برسد؟ آیا شرارت بشر به حد خود رسیده بود؟ هنوز پاسخ این سوالات را نمی‌دانست که ناگهان تصویر مادرش درحالی که دزد به اجبار دستانش را گرفته بود، مقابلش شکل گرفت. چشمانش دوباره پر از اشک شدند.

- اینکارو می‌کنم!

ابلیس لبخند پیروزمندانه‌ای زد و دست دختر را رها کرد.

- هرجوری دلت می‌خواد انجامش بده. می‌تونی با یه زلزله و در عرض چند ساعت انجامش بدی یا با یه ویروس و به شکل تدریجی... یا حتی با یه جنگ بزرگ.

با فکر به کلماتِ شرورانه ای که از لبان ابلیس خارج میشد، اخم به چهره‌اش نشست.

- باید چند ساعت تنها باشم. خودم یه راهی پیدا می‌کنم...

و سپس به سرعت رویش را برگرداند و سعی کرد از آن موجود خبیث دور شود. مجرای قدرت هنوز در بدنش حس می‌شد. می‌خواست امتحانش کند، پس محکم پایش را به زمین کوبید و با خودش تکرار کرد.

- تصاویر بیشتری نشونم بده! می‌خوام تاریخ شرارت آدما رو ببینم.

و همان لحظه، تصاویر بی شماری دورتا دورش پر شدند. تمام خون های بی گناهی که در طول تاریخ ریخته شده بودند. تمام آن بی عدالتی ها! با دقت تک تکشان را بررسی کرد. جنگ جهانی اول، دوم، جنگ های بی شمار و ناعادلانه‌ی دیگر بین کشور ها، انقلاب های مختلف، کشور گشایی های بی دلیل و خودخواهانه... دزدی، غارت و تجاوز، کلاهبرداری و مافیای کثیفِ بشری. واقعیتِ زندگی مقابل چشمانش بود.

مدام تصویر ها را کنار می‌زد و یکی پس از دیگری تماشا می‌کرد. با هر تصویری که می‌دید، خشمش بیشتر و بدتر میشد. تا اینکه در آخر، تصویری برای لحظه‌ای خشمش را متوقف کرد. تصویر مردی که با وجود زخم عمیقِ قفسه‌ی سینه‌اش، با عشق دخترش را در آغوش گرفته بود. همان تصویر کافی بود تا تصاویر بی شمار دیگری، مرتبط با عشق مقابلش سرازیر شود. شخصیت های بزرگ و دلسوزی که تمام طول عمرشان را عشق به بشر، در مقابل ظلم و ستم ایستاده بودند. افرادی که به دفاع از آزادی برده ها، حقوق بشر و عدالت به پا خواسته بودند. گروه هایی که برای کمک به همنوعان خودشان تشکیل می‌شدند. حامیانِ محیط زیست، یکپارچگی و عشقی که انسان ها بی هیچ چشم‌داشتی خرج می‌کردند. بخشش های بی شماری که جان هزاران نفر را نجات داده بود! کدام یک از اینها، انسان واقعی بودند؟ دزد و قاتل، یا بخشنده و دلسوز؟

تمام خشمش ناگهان فروکش کرد. روی زانو هایش افتاد و تمام قدرتی که در جسمش شکل گرفته بود، در ثانیه‌ای از بین رفت. انسان ها عجیب بودند، منفور و زشت بودند! اما باز هم لایق نابودی نبودند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیگنس بلک در 1403/10/4 23:23:10
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 دی 1403 00:05
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر رول مروپ گانت، پست شماره‌ی 13



زیر قوس سنگی قدیمی، در گوشه‌ای آرام از زمین‌های هاگوارتز، سالازار اسلیترین ایستاده بود. مقابلش، قبری ساده با سنگی کوچک قرار داشت که تنها نامی بر آن حک شده بود: روونا ریونکلاو. نگاهی بی‌روح به سنگ قبر داشت، نگاه مردی که انگار زمان، احساس و حتی خاطراتش را درون تاریکی عمیقی دفن کرده است. نسیمی ملایم برگ‌های اطراف قبر را تکان می‌داد، اما سالازار هیچ حرکتی نداشت، گویی خود جزئی از سکوت سنگی اطرافش شده بود.

فکرهایش سرد و تکه‌تکه بودند؛ مانند بازتاب شکسته‌ای از یک آینه‌ی دور. روونا—آیا نامش برای او هنوز معنایی داشت؟ آیا صدای آرامش‌بخش او که زمانی در راهروهای هاگوارتز می‌پیچید، هنوز در خاطرات سالازار زنده بود؟ چیزی در ذهنش پیچید، چیزی شبیه به تصویری محو از گذشته. شاید یک لبخند، شاید صدای خنده‌ای که در گوشش پژواک می‌کرد. اما این خاطرات هیچ گرمایی نداشتند؛ فقط یک سردی عمیق، یک بی‌وزنی که ذهنش را در خود می‌کشید. او این خاطرات را به عنوان نشانه‌هایی از ضعف می‌دید، ضعف‌هایی که مدتی طولانی پیش آن‌ها را کنار گذاشته بود.

سالازار با خودش فکر کرد که چطور روونا، با تمام درخشش و هوش خود، نتوانست از اجتناب‌ناپذیری مرگ فرار کند. او، سالازار، از مدت‌ها پیش تصمیم گرفته بود که هرگونه وابستگی، هر احساسی که می‌توانست او را به زنجیر بکشد، در خود خفه کند. عشق؟ مفهوم آن برایش پوچ بود. احساسات؟ چیزی نبودند جز حواس‌پرتی‌های بی‌ارزش. اما با این وجود، چیزی در عمق وجودش، بسیار کوچک و ضعیف، او را به اینجا کشانده بود. چرا باید هنوز هم پای این سنگ قبر بایستد؟ چرا حتی ذره‌ای از وقتش را صرف چیزی کند که حالا فقط خاک و سنگ بود؟

به تدریج، ذهنش از روونا دور شد و به خودش بازگشت. افکاری تاریک‌تر، سردتر. به یاد آورد که قدرت و جاودانگی تنها چیزهایی بودند که ارزش داشتند. چیزی مانند عشق، چیزی که حتی روونا را در نهایت شکست داده بود، برای او هیچ معنایی نداشت. او به خودش اطمینان داد که اینجا ایستادن هم فقط نشانه‌ای از کنجکاوی بود، نه احساسی که از وجودش تراوش کرده باشد.

اما همان لحظه که این افکار را مرور می‌کرد، چیزی غیرمنتظره اتفاق افتاد. سرمایی ناخواسته از وجودش جاری شد، مانند موجی آرام اما بی‌پایان که همه‌جا را فرا می‌گرفت. اول فقط به اطراف قبر رسید. برگ‌های سبز شروع به خشک شدن کردند. گل‌ها پژمرده شدند و علف‌ها زیر پاهایش سوختند. سپس این سرما گسترده‌تر شد؛ به درختان اطراف، به سنگ‌های قلعه، به هوایی که در اطراف هاگوارتز می‌چرخید.

داخل قلعه، دانش‌آموزانی که مشغول گفتگو و خنده بودند، ناگهان ساکت شدند. لرزشی درون استخوان‌هایشان حس کردند، لرزشی که هیچ ربطی به دمای هوا نداشت. هوا گرم و آفتابی بود، اما سرما از درونشان می‌جوشید. چهره‌ها درهم کشیده شدند، صدای خنده‌ها خفه شد، و ترس در میان آن‌ها پخش شد.

سالازار بی‌خبر از تأثیر وجودش، همچنان به سنگ قبر خیره بود. شاید اگر می‌توانست بپذیرد، می‌فهمید که این سرما چیزی نبود جز انعکاس آنچه درون خودش بود. اما او از این واقعیت بیگانه بود، یا شاید ترجیح می‌داد که چنین باشد. نگاهش آرام از سنگ قبر جدا شد و به سمت قلعه برگشت. هیچ‌گاه نگاهی به پشت سرش نینداخت، اما در اطراف قبر روونا دیگر هیچ اثری از زندگی باقی نمانده بود.

سالازار در ذهنش فقط یک چیز تکرار می‌شد: «قدرت. تنها قدرت.»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: شنبه 1 دی 1403 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
جهت هواداری از تیم پیامبران مرگ

تصویر تغییر اندازه داده شده



- نمی‌شه... اون مریضه. بدنش ضعیف‌تر از اونه که شما دوتا بتونین توی سیرک قدرت‌تون اونو از این شهر به اون شهر ببرین!

هنگام صحبت، مستقیم به برادر بزرگترش نگاه می‌کرد. امیدوار که او این بار به جای جاه‌طلبی‌هایش، خانواده را انتخاب کند. تنها منتظر یک پاسخ بود. پاسخی که به او اطمینان دهد هیچ چیزی در این دنیا به اندازه یک تار موی خواهرشان ارزش ندارد.

اما سکوت، طولانی بود و آزاردهنده. پسری که کنار برادرش نشسته بود، از سکوت استفاده کرد.
- آبرفورث، هر هزاران سال شاید یک جادوگر به اندازه آلبوس توانمند باشه؛ اونوقت تو می‌خوای اونو توی این خونه قدیمی حبس کنی تا پرستار تو و خواهرت بشه؟!

دستان مشت کرده آبرفورث با دیدن چهره از خود راضی پسر مو بور می‌لرزید.
- به رفیق عزیزت نگفتی که تو خودت قبول کردی پرستار خواهرمون باشی؟ بارها بهت نگفتم که حاضرم از اون مدرسه کوفتی دست بکشم و بمونم تا ازش مراقبت کنم؟

با شنیدن آخرین جمله برادرش، می‌دانست که سکوت، بیش از آن جایز نیست.
- هنوزم به قولم وفادارم. تو باید هاگوارتز رو تموم کنی. نمی‌خوام آینده‌ت بخاطر مراقبت از آریانا تباه بشه. من مراقبش هستم.

آبرفورث قهقهه‌ای مملو از خشم فرو خورده سر داد.
- آره... می‌بینم چقدر مراقبشی‌! فکر کنم دیگه چهره‌تم فراموش کرده باشه بس که ماه‌هاست نمی‌بیندت!
- من... این در نهایت به نفع خودشه. می‌خوام آزادش کنم. وقتی نیازی به پنهون کردنش از مشنگا نباشه... وقتی دیگه قانون رازداری...

عاجزانه نگاهش را به چشمان برادرش دوخت.
- خواهرمون لایق یه زندگی بهتره. یه زندگی که بتونه آزادانه روی سنگ‌فرش خیابونا راه بره و زیر آسمون آبی نفس بکشه. اونم مثل ما حق داره زندگی کنه.

آبرفورث تن صدای خشنش را بالا برد و با مشتش بر روی میز کوبید.
- آریانا رو بهونه قدرت‌طلبی‌هات نکن! خودتم می‌دونی که وضعیتش بدتر از اونه که برداشته شدن قانون رازداری بتونه بهش کمکی کنه. اون توی هیجانات نمی‌تونه جادوشو مهار کنه و این موضوع برای خودشم خطرناکه چه برسه به بقیه. عشق قدرت و معروفیت اونقدر کورت کرده که دیگه واقعیت‌ها رو هم نمی‌بینی؟!

زمان انتخاب فرا رسیده بود. انتخاب میان دو سرنوشت متفاوت. هر دو اما با پایانی نامعلوم و عواقبی غیر قابل پیش‌بینی...

می‌خواست صدایش را بالاتر از برادر کوچک‌ترش ببرد. با تمام وجود فریاد بزند و حرف‌های او را تکذیب کند. به او بگوید که هرگز به دنبال قدرت نبوده و نیست؛ اما نتوانست. چیزی در درونش مانع از به زبان آوردن این دروغ بزرگ می‌شد. نفسی که برای بیان دروغش در سینه کشیده بود را بدون بیان کلمه‌ای از ریه‌هایش بیرون داد. باید به برادرش می‌گفت... اعتراف می‌کرد که حق با اوست.

باید به گلرت می‌گفت که نمی‌تواند در سفر‌هایشان همراهی‌اش کند چرا که هیچ چیزی از وضعیت خواهر و برادرش برایش بیشتر اهمیت ندارد. اما جراتش را داشت؟ جراتش را داشت که حالا، آن هم درست زمانی که همتایی برای رسیدن به هدف‌های مشترک یافته بود، تسلیم شود؟ زیر تمام قول‌هایش بزند و انتخاب کند که از همه چیز جز خانواده‌اش دل بکند؟

در نهایت، او انتخاب کرد. با سری که در سکوت پایین انداخت. با تسلیم شدنی که به گلرت اعتماد به نفس داد تا راه‌ مشترک‌شان را ادامه دهد.

تا بر دنیا مسلط شود و حکمرانی کند...

- پسره‌ی احمق، این چه طرز صحبت با برادر بزرگترته؟ فقط باید کنارت سرگین بز‌هارو پاک کنه تا برات اون برادر مقدسی باشه که توی تصورات بچه‌گونه‌ت داری؟ یا وقتی اون خواهر نامیزونت رو...
- گلرت، نه!

همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که نتوانست جلوی آن دو پسر را بگیرد. آبرفورث با شنیدن اسم خواهرش، با مشت‌های گره کرده به سمت گلرت حمله‌ور شد اما قبل از آنکه حتی با او تماسی پیدا کند...

- کروشیو!

در اعماق قلبش همیشه می‌دانست که گلرت، هرگز عادلانه بازی نمی‌کند. حالا زانو زده در کنار بدن پر از رنج برادرش، خود شاهد سرنوشتی بود که با دستانش رقم زده بود. برادری که بر زمین می‌غلتید و شیونی از درد سر می‌داد. چشمانش از رنج برخورد هزاران تیغه بران و سوزان خنجرهای نامرئی بر بدنش، مملو از اشک شده بود.

- تمومش کن... داره زجر می‌کشه... اون برادر منه... خواهش می‌کنم...

اما گویی گلرت، جز ناله‌های پر رنج آبرفورث هیچ چیز دیگری نمی‌شنید. صورتش غرق لذتی شیطانی و چوبدستی‌اش بدون ذره‌ای لرزش در دستش استوار بود. همین که خواست برای مقابله، چوبدستی‌اش را از جیبش در بیاورد، ناگهان صدای برخورد بلندی به گوشش رسید و ناله‌های آبرفورث متوقف شد.

- داری... داری چیکار می‌کنی دختره‌ی دیوونه؟

با وحشتی فلج‌کننده، دختری با موهایی به رنگ خورشید را دید که خودش را به گلرت رسانده بود و با دستان کوچکش او را به عقب هُل می‌داد.

زیر چشمان دخترک که گویی در خلسه‌ای عمیق به سر می‌برد، کاملاً سیاه شده بود. این حالت خواهرش را قبلاً هم دیده بود... درست همان روزی که مادرشان را بی‌جان، بر کف سرامیک آشپزخانه پیدا کرده بودند. می‌دانست تا لحظه‌‌ای که جادو از بدن دخترک پس بزند و همه‌چیز را ویران کند، دقایقی کوتاه باقی مانده است.

در آن لحظه چندین اتفاق با هم رخ دادند؛ آنقدر سریع که هیچ کدام قابل جلوگیری نبودند. آبرفورث که دیگر تحت تاثیر طلسم شکنجه‌گر نبود، چوبدستی‌اش را از جیبش در آورد و به سمت گلرت، طلسمی را روانه کرد. گلرت نیز چوبدستی را به سمت آریانا گرفت. صورتش آنقدر بی‌رحم بود که آلبوس می‌دانست در صورت اجرای آن طلسم، خواهرش قرار نبود جان سالم به در ببرد، پس برای ممانعت از او، بدون فرصتی برای تفکر، وردی را در ذهنش زمزمه کرد که بلافاصله از چوبدستی‌اش جاری شد.

به نظر می‌رسید که طلسم‌های دو برادر، درست به سمت گلرت روانه شده‌ و خواهرشان را در امان نگه داشت‌‌اند اما لحظه آخر، ورق بازی برگشت. آریانا، گریندل‌والد را با هل دیگری بر زمین انداخت اما خودش تعادلش را از دست داد و در نقطه‌ای قرار گرفت که طلسم هر سه پسر به هم پیوست و مستقیم در میان قفسه سینه دختر دفن شد. آریانا دامبلدور، مانند عروسک پارچه‌ای کوچکی، بی‌صدا بر روی کف‌پوش خاک گرفته خانه آرمید.

- نه... خواهر کوچولو...

در ناباوری، خشکش زده بود. به آبرفورث نگاه می‌کرد که خودش را به آریانا رساند و بدن بی‌حرکتش را در آغوش گرفت. حرکت سریع گلرت را دید که دوان دوان، لحظه‌ کوتاهی، تصویر آبرفورث و آریانا را از جلوی چشمانش پوشاند و سپس صدای به هم کوبیده شدن در خانه، پشت سر او به گوشش رسید.

حالا واقعیتی که برادرش سال‌ها اهمیتش را در گوشش فریاد زده بود جلوی چشمانش قرار داشت. خانواده... تنها چیزی در این دنیا واقعا ارزش داشت. خانواده‌ای از آن فقط برادری شکسته و جسد خواهری مرده باقی مانده بود.


روز بعد...

تابوت چوبی پوشیده از گل‌های رز سفید در عمق زمین جا گرفت و دانه‌های کوچک و بزرگ خاک، کم کم آن را از نظرها ناپدید کرد. در سکوت برای پیام‌های ابزار تاسف معدود افرادی که از وجود خواهرش در این دنیا اطلاع داشتند سر تکان داد. پاهایش دیگر رمقی نداشتند. دلش می‌خواست او هم کنار برادرش در کنار مزار آریانا زانو بزند اما می‌دانست که اینکار جز عذاب بیشتر برای آبرفورث، چیزی به ارمغان نخواهد آورد. برادری که بعد از آن لحظه تلخ، دیگر کلمه‌ای با او سخن نگفته بود.

- آلبوس؟

سرش را بالا آورد و به چهره باتیلدا بگشات چشم دوخت. زن میانسال، موهای جوگندمی‌اش را در تور مشکی‌ای پیچیده و لباس تیره‌‌ای بر تن داشت.
- خیلی متاسفم پسرم. راستش نمی‌دونم گلرت چش شد... آخه یهو چمدوناشو جمع کرد و رفت! قبل رفتنش ازش خواستم برای مراسم بمونه اما... ازش به دل نگیر حتما از این خبر خیلی ناراحت شده. اون دختر خیلی شیرین بود. مگه میشد کسی ببیندش و دوستش نداشته باشه؟

باتیلدا به آرامی چند ضربه به پشت شانه‌‌های سنگین آلبوس کوبید. شرمی سوزان در وجود پسر جوشید و تا گلویش را سوزاند. بالاخره بغضی که از دیروز در گلویش مانده بود، با شرم در هم گره خورد و شکست. قطرات درخشان اشک، بی‌امان بر خاک مزار آریانا شروع به باریدن گرفت. آبرفورث با شنیدن صدای هق‌هق‌هایش از روی مزار برخاست و به سمت او برگشت. لحظه‌ای به چشمان پر از اندوه برادرش نگاه کرد و سپس سیلی محکمی بر صورت او نشاند.

درد شدیدی احساس کرد. صدای پچ‌پچ‌ها اوج گرفت. دستش را بالا آورد و بینی دردناکش را لمس کرد. بلافاصله جریان داغ خون بر پوست دستش روانه شد. دیگر دلیلی برای ایستادن نداشت. خودش را رها کرد و جلوی پاهای برادرش بر خاک افتاد. بلافاصله قدم‌های آبرفورث را دید که بدون هیچ‌گونه ترحمی از او دور شد.

سرنوشت... این کلمه‌ را کسانی برای خود اختراع کرده بودند که نمی‌توانستند مسئولیت اشتباهات‌شان را بپذیرند. سر؟ نوشت؟ آن سیلی، بینی شکسته و خواهری که به زودی جسدش خوراک حشرات زیر خاک می‌شد؛ هیچ‌کدام‌شان چیزهایی نبودند که کائنات بر روی پیشانی‌اش حکاکی کرده باشند بلکه همگی حاصل انتخاب‌های خودش در نتیجه فرار از واقعیت‌های زندگی‌ بودند.

هیچ چیزی به نام سرنوشت وجود نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: شنبه 1 دی 1403 03:47
نمایش جزئیات
آفلاین
به طرفداری از تیم پیامبران مرگ


این داستان مرتبط با این پست است.
پس خواهشمندم برای بیشتر لذت بردن خودتون و فهمیدن کامل این داستان، قبل از اینکه بخونیدش، یه نگاه به اونور بندازین. با تشکر!

*****

- دادگاه رسمیست! متهم در جایگاه قرار بگیرد.

بعد از خرابکاری برزگ رابستن در پروژه ی بازسازی هاگوارتز، سالازار اسلیترین که ناظر بر این طرح است، از رابستن لسترنج شکایت کرد. البته قصد او، به قتل رساندن رابستن بود ولی به دلیل سوختگی شدید، قادر به انجام این کار نبود.

رابستن با دست های بسته در جایگاه متهم قرار گرفت. قاضی، شروع به خواندن شکایت هایی که از رابستن شده بود، کرد. بعد از تمام شدن، قاضی از رابستن خواست که وکیل خود را به دادگاه معرفی کند.
- وکیل من بنده، بچه بودن می شه.

شاید فکر کنید که من دیالوگ را اشتباه نوشته ام؛ خیر! رابستن، واقعا این جمله را گفت! او فکر می کرد که اگر "من و بنده" را با هم برای خطاب کردن خودش استفاده کند، قاضی حس می کند که اون فرد بزرگیست و در حکمی که قرار بود بدهد این را نیز لحاظ می کند... رابستنست دیگر!.

- بله! من وکیل بابام هستم.
- تو درس وکالت خوندی دختر خانوم؟
- خیر! ما پولی نداشتیم، برای همین من مجبور شدم که وکالت بابامو قبول کنم.

رابستن نمی دانست که اگر توان پرداخت هزینه ی وکیل را نداشته باشد، دادگاه باید برای اون وکیل انتخاب کند... رابستنست دیگر!

- چاره‌ای نیست! به روند دادگاه ادامه می دیم. شاکی پرونده لطفا در جایگاه حاضر شود.

سالازار اسلیترین، در حالیکه نصفه ی پایینی بدنش باند پیچی بود، در جایگاه مذکور قرار گرفت. با دیدن رابستن، اتفاقی که برایش افتاد را بخاطر آورد. اگر می توانست در دادگاه کار رابستن را تمام می کرد ولی چون می خواست کل جهان را تصرف کند، نباید دستگیر می شد. پس با چند نفس عمیق خود را آرام کرد.

- آقای سالازار! متن شکایت خودتون رو شنیدید. اون رو تصدیق می کنید؟
- بله!
- حتما خودتون می دونید که تنها شکایت کردن برای اینکه آقای لسترنج گناهکار شناخته بشن کافی نیست. مدرک یا شاهدی برای شکایت خودتون دارید؟
- مدارک را که وکیلم در اختیارتان قرار خواهد داد. در مورد شاهد نیز باید بگویم که آری! ما دو شاهد را به دادگاه معرفی می کنیم.

قاضی دادگاه بعد از شنیدن حرف های سالازار اسلیترین، اولین شاهد را احظار کرد. میرتل الیزابت وارن، معروف به میرتل گریان، در جایگاه قرار گرفت.

- خانوم وارن! شما روز حادثه کجا بودین؟
- من نه تنها روز حادثه، بلکه از موقعی که عمرم رو دادم به شما، توی اون دستشویی بودم.
- پس می تونین به ما بگین که روز حادثه دقیقا چه اتفاقی افتاد؟

میرتل گریان، مو به مو، اتفاقاتی که آن روز افتاد را توضیح داد. از سوختگی سالازار اسلیترین تا فریادی که باعث ریختن کاشی ها و خراب شدن دستشویی شد.
بعد از تمام شدن صحبت های میرتل گریان، قاضی او را مرخص کرد و شاهد دوم را احظار کرد. شاهد دوم در جایگاه قرار گرفت و شروع کرد به تکرار حرف های میرتل گریان!

- خب! چیز دیگه ای برای اضافه کردن داری؟
- بله آقای قاضی!

بعد از این حرف، رو به رابستن کرد. به نظر می رسید که می خواهد چیز مهمی بگوید. او دهان باز کرد.

فردا - روزنامه ی پیام امروز

نقل قول:
دیروز، دادگاه رابستن لسترنج، به دلیل خونریزی بسیاری از افراد دادگاه از ناحیه ی گوش، به زمان دیگری که متعاقباً اعلام می شود، موکول شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: جمعه 30 آذر 1403 17:58
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پیامبران مرگ




They say if it stays, it’s love. If it ends, it is a love story but if it never begins, it’s poetry. I guess I was the heartbroken poet all this time because you didn’t love me even for a second and a love story that does not have two main leads is just a dream. And now that those days have passed, I am thinking about the person living my dream. Whether the mirror shines brighter when she stands in front of it, whether the flowers are more fragrant around her, and whether your eyes become two crystalline orbs when you see her. I wonder if her hands feel like rose petals under your fingertips and if the sound of her giggles makes your heart flutter like she is a goddess you can touch. Is she a goddess though? No, I don’t think she is. Goddesses are perfect… and she is not. No! I don’t say it out of spite, I say it because perfect things, they’re not lovable! It is the flaws that draw a person to another… it is the imperfections that ensnare you in the web of love. So out of the two of us, it is probably me who is the goddess… perfect, flawless, unlovable.i

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.