جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

116 کاربر(ها) آنلاین هستند (95 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
116 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: یکشنبه 12 اسفند 1403 00:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شب مرموزی بود...

بردلی پاورچین پاورچین به ورودی تالار ریونکلاو نزدیک شد، اسم رمز را که "خیار چَمبَر" بود گفت و وارد شد. همه جا تاریکی محض بود. نفسی به راحتی کشید، شنل نامرئی را درآورد، روی مبل راحتی زیبای آبی رنگ در کنار شومینه گرم نشست و مثل نصفه شب های دیگر مشغول نوشیدن نوشیدنی گرمش شد که...ناگهان نوری بنفش رنگ کل تالار را روشن کرد، پرده ها کنار رفت، ماه کامل تمام چهره درخشید و زنی ظاهر شد:

تصویر تغییر اندازه داده شده












نوشیدنی در گلوی بردلی جست و او پس از سرفه های فراوان و گشاد شدن چشمانش بالاخره به سختی گفت:
_ شما... شما ...
_ بانو روونا ریونکلاو!
_ جان؟ روونا که مرده!
_ بقیه اینطور فکر میکنند چون من میخوام فکر کنن ولی تو باید باهوش تر از این حرفا باشی!
_ یعنی شما از قدیم تا الان زنده بودید؟
_ همیشه! فکر میکنی اون نقشه ناب رو کی کشیده بود اونهمه سال؟ کی اون راهنمایی ها رو به دامبلدور کرد بدون اینکه خودش بفهمه؟ کی باعث شد ولدمورت شکست بخوره؟
_ اممممم...
_ باهوش ترین جادوگر روی زمین! مگه خصوصیت گروهمون این نیست؟
_ چرا خب... فقط چیزه! آهان مچتو گرفتم! بانو ریونکلاو که سفید پوست بود!
_ بچه جون، برنزه کردم! مُده الان!
_ خداییش هم بهتون میاد!

بانو ریونکلاو خندید و گفت:
_ چرب زبونی نکن بچه جون! تنبیهت سرجاشه!
_ تنبیه؟ بخاطر استفاده غیرمجاز از شنل نامرئی؟
_ آفرین!
_ یعنی شما... خفن ترین جادوگر زنده حال حاضر، این وقت شب، بوق سگ، ظاهر شدید فقط منو تنبیه کنید؟
_ هم آره هم نه!
_ بله بله معمای هوش!
_ زیاد به مغزت فشار نیار خودم میگم! به جای تنبیه میتونی یه جور دیگه جبران کنی!
_ چه جور دیگه؟
_ دست کن تو جیبت خودت میفهمی...

بردلی دست در جیبش کرد و اِسنِیچ طلایی محبوبش را که همیشه همراهش بود فشرد... اسنیچ، تقلایی کرد و سعی کرد بال هایش را بگشاید...

بردلی:
_ اسنیچ من؟ بین اینهمه اسنیچ؟
_ این فرق میکنه! این خاصه! فقط میخوام برای امشب قرض بگیرمش!

بردلی با تعجب گفت:"اوکی!" و سپس اسنیچ را به سمت بانو ریونکلاو انداخت. بانو ریونکلاو اسنیچ را در هوا قاپید و سپس به لب پنجره پرید!! لبخندی معنی دار زد و در حالی که شنلش در اثر وزش باد در پشتش تکان میخورد در آن شب مرموز به بیرون پرید و پرواز کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1403 00:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
یه روز سرد زمستونی بود و برف، سطح لندن رو پوشونده بود.
از اونجایی که آلنیس با سرما مشکلی نداشت، داوطلبانه برای خریدای خونه گریمولد بیرون اومده بود و با پاکت نون و کیسه میوه توی دستش، بین مغازه‌ها می‌چرخید. خریدش تقریبا تموم شده بود. فقط می‌خواست یه سری به یکی از ردا فروشی‌ها بزنه تا برای لباس جدیدش پارچه تهیه کنه. تا جایی که یادش می‌اومد، ردا فروشی مد نظرش تنها مغازه واقع توی یه کوچه بود و باقی ساختمون‌های کوچه، همگی مسکونی بودن.
بعد از یکم این ور و اون ور چرخیدن، کوچه مد نظرش رو پیدا کرد. کوچه با ساختمونای یک و دو طبقه احاطه شده بود و پرتوی خورشید روی برف سایه‌بون پنجره‌ها می‌تابید.
آلنیس از منظره رویایی کوچه که با ریسه چراغای زردرنگی تزیین شده بود لذت می‌برد. پاکت نون رو محکم‌تر بغل کرد و داخل کوچه قدم گذاشت. جلوتر رفت و توی پیچ کوچه، ردا فروشی رو دید. تزیینات کریسمسیش هنوز پشت ویترین بود و تابلوی Open پشت در شیشه‌ایش یکم کج شده بود.
به محض این که دستگیره در مغازه رو گرفت، عبور موجود کوچیکی رو از کنارش حس کرد. اول فکر کرد که یه گربه سیاهه که دلش ناز می‌خواد، برای همین چرخید تا پشت پاش رو نگاه کنه.
- شرمنده کوچولو ولی من الان-
- فقط خفه شو و کمکم کن.
- ببخشید؟!

موجود سیاه که نگاه آلنیس رو دید، ادامه داد:
- لطفا.

آلنیس هنوز نمی‌دونست چه خبره. اون موجود شبیه یه گربه سیاه بود که روی دو پاش ایستاده بود و قدش تا زانوی آلن می‌رسید. و خب، زیاد عادی و غیرخطرناک به نظر نمی‌رسید.

- کمک! یه گربه عجیب غریب بهم چسبیده و ازم کمک می‌خواد!
- صداتو بیار پایین!

موجود عجیب دور بدن آلنیس خزید و بالا رفت و از شونه‌ش آویزون شد تا مقابل صورتش قرار بگیره.
با اومدن صدای پاهایی از انتهای دیگه کوچه، موجود هینی کشید و خودش رو توی پاکت نون چپوند. صدا متعلق به الستور بود که با قدم‌هایی عصبی داشت کوچه رو طی می‌کرد، تا این که آلنیس رو دید.

- اوه سلام الستور! چه خبرا؟ این جا چی کار می‌کنی؟
- یکی‌شون فرار کرده...

الستور در حالی که به عصاش تکیه می‌داد، از بین دندوناش گفت.
آلنیس ناخودآگاه به پاکت نون نگاه کرد و خنده عصبی‌ای کرد.
- یکی از کیا؟
- شیاطین.

الستور مکث کرد و نزدیک‌تر شد. حالت چهره‌ش حالا جدی‌تر و ترسناک‌تر شده بود.
- احیانا تو که ندیدیش؟

آلنیس لرزشی پشت گردنش حس کرد.
- چی کی من؟ نه بابا.
- مطمئنی گرگی؟

آلنیس می‌دونست دروغ گفتن به الستور عواقب خوبی نداره، ولی از طرفی یه چیزی بهش می‌گفت که اون موجود که حالا فهمیده بود یه شیطانه رو بهش تحویل نده.
- آ- آره. معلومه.

حالت چهره الستور تغییر کرد و سایه‌های سیاه اطرافش محو شدن. عصاش رو توی دستش چرخوند و عقب رفت.
- پس من برم که گمش نکنم.

این رو گفت و مسیری که اومده بود رو در پیش گرفت و دور شد.
آلنیس می‌دونست الستور احمق نیست. می‌دونست که راه نداره الستور حرفش رو باور کرده باشه؛ ولی نمی‌دونست چرا اینقدر راحت دست از سرش برداشت و رفت.
از طرفی الستور هم می‌دونست که آلنیس هم اونقدرا احمق نیست که اون شیطان رو نگه داره، و دیر یا زود پیشش می‌اومد و اون رو به لشکر سالازار تحویل می‌داد.

با رفتن الستور، شیطان کوچولو سرش رو از توی پاکت بیرون آورد.
- بهم می‌تونی بگی لوسی.

آلنیس پاکت رو سر و ته کرد تا شیطان که خودش رو لوسی معرفی کرده بود بیفته بیرون.
- خیلی خب لوسی. کمکت کردم، حالا دیگه می‌تونی بری پی کارت.

لوسی خودش رو تکوند و جلوی آلنیس وایساد.
- هی هی هی. بهم کمک کردی، بذار برات جبران کنم. نظرت چیه که شیطان شخصی‌ت باشم؟

ولی بحث جبران محبت آلنیس نبود. لوسی می‌دونست که تنهایی نمی‌تونه از دست الستور و سالازار فرار کنه و نه توی جهنم و نه زمین نمی‌تونست دووم بیاره.
آلنیس دست به سینه وایساد و پیشنهاد لوسی رو توی ذهنش بررسی کرد.
- شیطان شخصی؟ یعنی کارامو انجام می‌دی؟
- نه خیر.
- پس اصلا به چه دردی می‌خوری؟
- با اون صدایی که توی سرت می‌گه کار درست رو انجام بده آشنایی داری؟ من اونیم که سر و صدا می‌کنه تا اون صدا رو نشنوی. آره. من اونیم که باعث می‌شه موقع انجام کار بد احساس خوبی داشته باشی.
- پس تو یه جور رفیق نابابی.
- من گفتم رفیقتم؟

آلنیس هوفی کرد و از این که داخل مغازه بشه پشیمون شد. فقط می‌خواست برگرده خونه گریمولد. نون‌ها رو از روی برف جمع کرد و توی پاکت برگردوند و چرخید تا به خیابون اصلی برگرده.
لوسی دوباره خودش رو به شونه اون رسوند.
- خب؟ پذیرا می‌شوی آیا؟

آلنیس اون رو از دمش گرفت و تو هوا نگهش داشت تا باهاش چشم تو چشم بشه.
- ناسلامتی من محفلیم! نمی‌تونم یه شیطان با خودم ببرم خونه گریمولد که! برو و شیطان شخصی یکی دیگه شو.

دوباره اون رو روی برف رها کرد و دوباره لوسی خودش رو تکوند و مقابلش وایساد.
- کی گفته یه شیطان با خودت می‌بری؟ تو یه ساحره‌ای، ساحره‌ها هم همیشه گربه سیاه دارن، نه؟ منم که یه "گربه عجیب و غریبـ"ـم. میو.

آلنیس نفس عمیقی کشید و سر تا پای لوسی رو برانداز کرد. از طرفی هم دلش برای اون می‌سوخت و نمی‌خواست تنها ولش کنه. اون شیطان کوچیک و بی‌آزاری به نظر می‌رسید. مگه چقدر می‌تونست دردسر درست کنه؟

- روونایا... باشه. بپر بالا.

لوسی بدون معطلی مثل یه بچه گربه، خودش رو دور گردن آلنیس حلقه کرد.
- یوهو!
- ولی دست از پا خطا کنی می‌دم خود سالازار پودرت کنه.

شاید الستور اشتباه می‌کرد. آلنیس احمق‌تر و کله‌خرتر از این حرفا بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1403 02:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در گوشه‌ای از سالن عمومی ریونکلاو، جایی بین قفسه‌های شلوغ کتاب و چندین فنجان چای نیمه‌خورده، سیبل تریلانی نشسته بود. شال‌های رنگارنگش روی دوشش ریخته بود، عینکش که بیش از حد بزرگ بود روی بینی‌اش نشسته بود، و مهم‌تر از همه، سیبیل نازک و کمی نامرتبش در زیر نور شمع‌ها می‌درخشید.

سیبل همیشه معتقد بود که سیبیلش هدیه‌ای از سرنوشت است، نشانه‌ای از پیشگویان بزرگ قبل از او. در واقع او اعتقاد داشت این یک میراث گران‌بها بین پیشگو های خانواده‌اش است. اما در هاگوارتز، دانش‌آموزان نظر دیگری داشتند. برای مثال، ریگولوس بلک به محض دیدن سیبیلش هر بار سعی می‌کرد جلوی خنده‌اش را بگیرد و سیریوس بلک پیشنهاد داده بود که «شاید کمی معجون رفع مو بد نباشه». اما سیبل همیشه با نگاه مرموزی به آن‌ها می‌گفت:
- آه، شما درکی از نیروهای برتر ندارید... این سیبیل، قدرتی نهفته در خود دارد!

اما بزرگ‌ترین ماجرای مربوط به سیبیل در دوران تحصیلش زمانی رخ داد که در یکی از کلاس‌های پیشگویی، فنجان چایش را بلند کرد، ته‌مانده چای را برانداز کرد و ناگهان جیغ کشید:
- اوه نه! این غیرممکنه! سرنوشت خودم رو می‌بینم! چیزی وحشتناک قراره اتفاق بیفته!

همه به او زل زدند. پروفسور وکتور که از کلاس کنار رد می‌شد، پوفی کرد و زمزمه کرد:
- باز این شروع شد.

آلنیس با کنجکاوی پرسید:
- چی دیدی، سیبل؟

سیبل با لرزشی نمایشی در صدایش زمزمه کرد:
- من... من سایه‌ای تیره دیدم که در برابر صورتم قرار گرفته... تاریکی! رازها! و... یک قیچی؟!

لحظه‌ای سکوت شد، بعد گابریلا به آرامی گفت:
- قیچی؟ یعنی کسی قراره موهات رو کوتاه کنه؟

سیبل نفسش را حبس کرد و چشمانش از پشت عینک درشتش گرد شد.
- اوه روونایا! این یعنی قراره سیبیلم رو از دست بدم!

سالن به خنده افتاد. اما سیبل، که این پیشگویی را جدی گرفته بود، از آن روز به بعد به شدت محتاط شد. دیگر هر جا می‌رفت، یک شال اضافه روی صورتش می‌انداخت و از هر چیزی که حتی از دور شبیه قیچی بود، فرار می‌کرد.

اما فاجعه زمانی رخ داد که در جشن هالووین، یک نفر برای نمایش شعبده‌بازی، یک کلاه جادویی را از سرش بیرون کشید و ناگهان... سیبیل سیبل با جادو و به شکل تصادفی محو شد!

سیبل وحشت‌زده جیغ کشید:
- نه! من بدون سیبیلم کی هستم؟! قدرت‌هام رو از دست دادم! دیگه کسی منو به عنوان یه پیشگوی آینده جدی نمی‌گیره. من مایه ننگ خاندانم هستم...

همه گیج شده بودند، گابریلا سعی کرد سیبل را آرام کند، دستش را روی شانه‌اش گذاشت و گفت:
- فکر نمی‌کنم سیبیل‌ها منبع قدرت جادویی باشند، سیبل.

اما سیبل به این حرف‌ها گوش نمی‌داد. از آن روز به بعد، شروع کرد به نوشیدن چای‌های مخصوص، مالیدن معجون‌های عجیب به لب بالا، و حتی زمزمه کردن طلسم‌هایی برای رشد مو. تا این که یک روز صبح، با فریاد «مرلین را شکر!» از خواب پرید، چون در آینه دید که سیبیلش دوباره برگشته است!

از آن روز به بعد، سیبل بیش از همیشه به سرنوشت ایمان پیدا کرد. و البته، در برابر پیشنهاد‌های سیریوس برای اصلاح سیبیلش، همیشه با لحنی مرموز زمزمه می‌کرد:
- سرنوشت با سیبیل‌ها بازی نمی‌کند، سیریوس! اگه میخوای سگ سیاه بدبختی سراغت نیاد با سیبیل سیبل شوخی نکن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: یکشنبه 5 اسفند 1403 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
پاندورا روزیه، همیشه دلش می‌خواست در اعماق روح انسان ها کند و کاو کند. بر حسب اتفاق، این دختر ریونکلایی موبلوند، آنقدر در زمینه بیرون کشیدن اسرار مهارت داشت که دیگر کمی مغرور شده بود و فکر می‌کرد امکان ندارد اشتباه کند.

مطمئن بود هر چه راجع به انسان ها فکر می‌کند؛ صحیح است و تمام اسراری که ار حرکات انسان ها بیرون می‌کشد؛ به اندازه وجود مرلین قطعی‌ هستند؛ تا زمانی که سوروس اسنیپ وارد شد و تمام محاسبات دختر چشم خاکستری را به هم ریخت.

یک روز که در راهروی بخش امراض غیرجادویی سنت مانگو قدم می‌زد-خب، شاید قدم زدن عبارت درستی نباشد؛ زیرا چنان جست و خیز می‌کرد که گوشه روبان نقره‌ای رنگی که به مچ دستش بسته بودند تا نشان دهند در آنجا بستری شده، تاب می‌خورد و اصلا اصلا مراعات ریه ضعیفش را نمی‌کرد که کارش را به بستری شدن در سنت مانگو کشانده بود.- با ستون سفت و باریکی برخورد کرد که چندثانیه بعد فهمید پسر کشیده و لاغریست با پوست رنگ پریده و موهای چرب و بی حالت به رنگ پرهای زاغ. دستی در میان موهای بلوندش کشید و چند گلبرگ از لای آن‌ها بیرون ریخت.
- ببخشید، واقعا متاسفم، آخه می‌دونی...

پسرک اخمی کرد و چینی بر پیشانی مرمرینش افتاد.
- جلوتو نگاه کن.

سپس نگاهی آمیخته با انزجار به آبشار گل میان موج‌های طلایی گیسوی پاندورا انداخت و با کنایه ادامه داد:
- اینقدر هم گل و گیاه به خودت آویزون نکن.

بغض به گلوی پاندورا چنگ زد. البته، او به زمزمه های "پاتی روزیه"و "دختره احمق خل و چل" عادت کرده بود. حتی اگر یکی می‌آمد جلوی رویش می‌گفت که یک ابله به تمام معناست؛ بازهم اهمیتی نمی‌داد؛ اما در برابر گوشه و کنایه بی نهایت آسیب پذیر بود. با خودش فکر کرد:
- حتما اسکیزوئیده. برای همین اینجوری رفتار کرد.

در آن سوی راهرو، سوروس اسنیپ با خودش می‌اندیشید که آیا رفتارش با دخترک انسانی بود؟ آیا صحیح بود که با آن برودت، کسی که به نظر می‎‌آمد روحیه لطیفی داشته باشد را از خود براند؟ با دیدن چهره ماتم زده دخترک، به سمتش برگشت. صدای آرامش دیگر حالتی هراس انگیز نداشت؛ بلکه ملایم تر از همیشه بود.
- ببخشید که اونجوری باهات رفتار کردم.

در صدایش پشیمانی واقعی به چشم می‌خورد؛ چیزی که باعث شد پاندورا برای اولین بار بفهمد در قضاوت یک نفر و چسباندن اختلالات روحی به او، عجله کرده. لبخندی زد؛ لبخندی که آغاز یک دوستی محکم بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: جمعه 3 اسفند 1403 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
به تاپیک تک‌پستی ریونکلاو خوش اومدید!

تو این تاپیک می‌تونین از هر دری و به هر سبکی که می‌خواین بنویسین تا زمانی که یک ریونکلاوی باشین یا هم‌چون یک ریونکلاوی فکر و عمل کنید! بالاخره هوش، خلاقیت یا تخیل چیزی نیست که فقط مختص به اعضای یه گروه خاص باشه و همه‌ی ما به اندازه‌های متفاوت از هرکدوم بهره بردیم. تفاوت در انتخاب‌هاس که این گروه به این موارد بیشتر توجه نشون می‌ده.

پس هر آن‌چه می‌خواهید بنویسید تا آبی بشید... مثل ریونکلاو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 17:18:49
🦅 Only Raven 🦅

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.