جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] میخانه دیگ سوراخ (دوئل)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
مودی یه نیگا به فیتال میندازه و بعد میگه:نه،اون حتما اینجاس،چون اون وقت زود لو میره آون باید بین ماها باشه تا ما بهش شک نکنیم،من کارآگاهم یا تو؟
بعد شروع میکنه به راه رفتن،و به همه نیگا میکنه و همه رو نام میبره:
دراکو مالفوی،رون ویزلی،فرد و جرج،کراب، گویل،سدریک،خوبه خوبه،هاگرید،دارک لرد،چو چانگ و بله بله دوستش،دوست چو چانگ!(اسمش یادم نمیاد!یه چیز تو مایه های اجکمب بود!کتاب 5 دستم نیست نیگا کنم!) خون آشام و مرلین و البته هری و سائورون و صاحاب اینجا!
خوب خون آشام و مرلین که خودمونین!
بعد یهو روی زمین نگاهش به یه چیزی ثابت میمونه!
خون آشام:مودی چی شده!؟
مودی: سوسک!
فیتال: بابا کارآگاه(اینو با طعنه میگه!)از سوسک میترسی؟
مودی با تعجب اونو نیگا میکنه.
مرلین و خون آشام: سوسک؟
و بعد 3 تایی با هم میگن: اسکیتر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
(مودی میاد و پیش خون آشام میشینه،مرلین داره بهش چپ چپ نیگا میکنه،سدریک داره با دقت تمام سعی میکنه یه لیوان نوشیدنی بخوره!)
مودی: خون آشام جاننننننننن!بیا دیگه،من که ازت معذرت خواستم!میخای بازم برات شعر بخونم دلت وا شه؟!
(مرلین داره هر لحظه عصبانی تر میشه!)
خون آشام: آره آره،یه کم شعر بخون،تا منم بقیه داستانمو تعریف کنم.
(مودی پا میشه بعد سریعا میشینه و خودشو با کتابی که رو میز بوده مشغول نشون میده!)
خون آشام با تعجب:پس چی شد؟
مودی با صدای آروم:وزیر جادوگری؛فاج داره میاد!من که نمیتونم جلوی رئیسم قر بدم!
(فاج میاد تو،همه دست از کارشون میکشن)
فاج میاد پیش مودی:مودی بیا اینجا کارت دارم.
مودی پا میشه میره.
فاج: ببین الستور من خبرهایی شنیدم که تو دیشب اینجا کنسرت داده بودی!و آهنگ های دور از اخلاقیات!می خوندی!
من نمی تونم این رفتار رو تحمل کنم،اومدم بهت خودم اخطار بدم که دیگه از این کارا نکنی!
(فاج از در میره بیرون!)
(مودی بر میگرده و میشینه،مرلین هم به جمع اونها ملحق میشه.)
مودی آهسته به خون آشام و مرلین میگه:بچه ها یه کی داره اخبار ما رو برای این فاج میبره،یه خائن!
بعد یهو از جاش پا میشه و هوار می کشه:
هیچ کی حق نداره از اینجا بیرون بره.
و با یه حرکت در رو با طلسم میبنده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
(مودی یهو از خواب میپره)
مودی: اااا تموم شد؟!ببخشید من وسطش خوابم برد!آخه دیشب داشتم یه کاری برای محفل انجام میدادم!
خون آشام: مودی اصلا ذوق نداری!خیلی هم بدی!
مودی: من رسما معذرت میخام،منو ببخش!منو ببخش!همش تقصیر من بوده!(سدریک یهو میاد وسط شروع میکنه دست زدن و انجام حرکات موزون!)
مودی:به به همه دست!
آقای صاحاب:(من همیشه با صاحاب ها مشکل دارم!)
یعنی چی آقا جان،شئونات جادوگری رو رعایت کنید!
مودی: بابا بزار همه شادی کنن!
بعد با اون صداش که خیلی هم کلفته!!)
مودی: مگه میشه یه پرنده،بمونه بی آب و دونه!؟؟مگه میشه یه قناری تو بغض آواز بخونه .......
(خودشم میره جلو دست صاحاب رو میگیره شروع میکنه به قر دادن!و انجام حرکات موزون!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 بهمن 1382 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خوناشام آهي مي كشه و مي گه : خوب از اون زمان مدت زيادي مي گذره.....
بيش از 30 سال قبل در جنوب آمريكا چندين جمعيت تا حدودي جادويي وجود داشت ؛مي گم تا حدودي جادويي چون كسي نتونسته بطور كامل از اين موضوع مطلع بشه
خوب .....
يكي از اين ها اسمش انژان بود ؛ مردمي بسيار تودار و آروم هيچ آدمي(مشنگي بهتر بگم ) از اون حوالي زنده بيرون نمي رفت چون سزاي ورود به اونجا يا مرگ بود يا بردگي دائمي ...
انرژان ها نيروهاي دروني زيادي داشتند ولي قدرت استفاده آنها از اين نيرو ها بسيار كم بود ؛ اونها بدون چوبدستي ممكن بود بتوانند دها نفر را بكشند ولي بيشتر به خودشون ضربه وارد مي شد چون دچار تخريب داخلي مي شدن و اين ممكن بود حتي باعث مرگشان شود .....
انرژان ها دشمناني هم داشتند كه نامشان هيبري ها بود ؛ از هيبري ها بدتر و وحشي تر محاله روي كره خاكي پيدا بشه اينو از من خوناشام قبول كنيد...
اونها گوشت آدم مي خوردند ولي معمولا گوشت بچه ها را تزجيح مي دادند و جنون مرگباري براي كشتن داشتند ...
بر عكس انرژان ها كه مردمي بسيار زيبا بودن از هيبر ها زشت تر فقط خودشون بودن ولي در پيشبيني و جنگجويي و جادو مهارت زيادي داشتند
سالهاي زيادي بود كه انرورژانها توسط هيبري ها كشته مي شدن چون مكان زندگي انها دقيقا مرز بين دنياي آدم ها(مشتگ ها) و هيبري ها بود و حالا چه خواسته چه نخواسته انرژان ها نقش محافطت را براي مشنگ ها ايفا مي كردند
با وصف حال بخاطر نيرو هاي داخلي انورژان ها معمولا هيبري ها قادر نبودند به پايگاه كوچك انها حمله كنند
تا اينكه ................................

هيبري ها متوجه تغييراتي در ستارگان آسمان و بخت خودشان شدند ؛ فهميدند به زودي انورژان ها به نيرويي مجهز مي شوند كه مي توانند همه ي هيبري ها را قتل عام كنند سر اين موضوع جنگ هاي زييادي بين اين دو گروه صورت گرفت عدهي خيلي زيادي مردند ..هر دو گروه رو به انزوال رفتند ولي باز هم ستاره ي سرخي كه نشانه مرگ بود و بالاي قلعه هيبر ها قرار گرفته بود روز به روز پر رنگ تر مي شد
و اين انها را به اين فكر انداخت تا با كمك بقيه ي گروه هاي انجا به بهانه ستاره سرخ كه نشانه مرگ بود يكي شوند و بطور كلي نسل هر چي انرژانه از روي زمين بر دارند

براي اينكار آنها با گروهي از موجودات جادويي به نام ارتش آتش ؛ گروهي از سناتور هاي ان نقطه كه به خاطر وحود ستاره سرخ ترسيده بودند و گروهي از جادوگران ملقب به ارتش سفيدي براي مدت كوتاهي با هدف نابودي گروهي كه در آينده (با توجه به ستاره سرخ ) باعث سقوط دنياي جادويي آن نقطه مي شوند يكي شدند...........




مي دونم مي دونم تا اينجاش خيلي خسته كننده بود ولي قول مي دم از اين به بعدش با توجه به اينكه نقش شخصيت هاي سر شناس زياد مي شه و داستان نمايشنامه ايي مي شه بيشتر خوشتون بياد

در ضمن اگر اسمي از شخصيتي بردهمي شه خواهشن به خود ان كاربر نگيريد اين فقط يه داستانه كه تنها با شخصيت هاي داستاني اين سايت پيوسته است

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و يك حلقه براي ملكه خون آشام ها ...
كه آغازي شد براي ي?
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 بهمن 1382 10:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خوناشام كه ديگه زيادي جو گير شده مي گه:مودي جان حرفات انقدر بهم اميد داد كه مي خوام يه هفته دير تر برم دانشگاه ...گورباباي هرچي درسه و استاد هاي مشنگ خرفتش...
ولدرمورت باتعجب مي گه ؛ تو هموني نبودي كه براي يه روز كلاس نرفتن خودتو مي كشتي؟
حوناشام مي خنده و مي گه : چكار مي شه كرد زود جو گير مي شم ديدم اينجا بيشتر بهم خوش مي گذره گفتم بمونم تا در كنار دوستان باشم
مودي هر هر مي خنده مي گه : بابا اختيار داريد خوناشام شما زود متحول مي شيد .. اگه اين ترم مشروط شي مامانت يقه ما را مي گيره ها
خوناشام مي خنده و مي گه : بي خيال بابا تازه مي خوام براتون داستان خوناشام شدنم را تعريف كنم.... آي پسر براي همه هات چاكلت و براي منم هات بلاد ميار
:pint: :pint: :pint:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و يك حلقه براي ملكه خون آشام ها ...
كه آغازي شد براي ي?
(مودی داشت با اکراه به شکلاتش نیگا میکرد،ولدمورت حسابی با خون آشام گرم گرفته بود و مرلین که از دست ریشش کلافه شده بود رفت ریشش رو 6 تیغه زدو اومد)
(مرلین از در اومد تو،همه به طرفش بر گشتن!)
همه: (مرلین رو نشون میدن):
آقای صاحاب اینجا(اسمش رو نمی دونم):زهر مار،چه طرز خندیدنه.(همه:l )
(بعد چشمش می افته به مرلین!خودش هم میخنده)
(مرلین که خیلی ناراحت شده بود همونجا گریه میکنه،مودی میاد به همه میگه)
مودی: بچه لطفا خودتون رو کنترل کنید! (بعد خودش می زنه زیر خنده)
مرلین: خوب دیدم دیگه الان ریش اینقدی مد نیست،رفتم 6 تیغه زدم!
(مدی بر میگرده میشینه،پایه ی صندلی رو اشتباهی گذاشت رو ردای ولدمورت)
ولدمورت: هووو مودی خوبه این همه چشمات مجهزن،ببین آخه!مگه کوری؟
(مودی متوجه میشه!)
مودی: بابا توهم!(صندلی رو درست میکنه)(بعد یه دونه محکم میکوبونه پشت ولدمورت،ولدمورت که داشته خون گلاسه میخورده همش میریزه رو رداش!)
ولدمورت یهو عصبانی میشه،بعد همه میخندن
مودی با یه ورد همه رو تمیز میکنه
ولدمورت هم جو گیر میشه،قهقه میزنه! :lol2: :lol2:
ولدمورت:بی خیال مودی،سدریک بیا بشین،حالا که کشتمت بیا نترس،دوباره که نمیمیری.
(سدریک همچنان مظلومانه داره همه رو نیگا میکنه!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 بهمن 1382 00:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خوناشام كه حسابي از حرف مودي جو گير شده بود وقيد دانشگاه را زده بود بر مي گرده و كنار لرد ولدرمورت و مودي مي شينه و مي گه : سه تا نوشيدني خوني با لخته هاي خون وانيلي لطفا....
بعد رو به لرد مي گويد : خوب لرد عزيز ما چطورند ؟چه خبر ها؟
لرد لبخند مرموزي مي زند و مي گويد : همه چيز خوب پيش مي ره؛ به زودي آماده مي شيم
در جواب اين حرف سارون و خوناشام هم لبخند مي زنند
مودي آهي مي كشه مي گه : شما ها شد يه جا بريد و افه تخريب دنيا نياين و ما را نترسونيد ؛بابا گناه داريم...هنوز هزار تا آرزو داريم
خوناشام نگاهي به مودي مي كنه و از اونجايي كه از چشم بابا قوري اون خيلي خوشش مياد مي گه : باشه فعلا اين بحث ها تعطيل ......نوشيدني خونيتون را بخوريد
مودي با اكراه فراوان به گيلاسش نگاه كرد و گفت : شرمنده اخلاقيات جادوگريت خوناشام .....ولي من نمي تونم اينو بخورم
در اون لحظه لرد و خوناشام ته گيلاساشونم در آورده بودن
:pint: :pint: :pint: :pint: :pint: :pint: :pint:
خوناشام براي اينكه حال مودي گرفته نشه يه شكلات قورباغه ايي براش سفارش داد ...و براي خودش و لرد يه گيلاس كاپاچينو با اسانس خون ...
وقتي سفارشات جديد را آوردن از بخت بد مودي روي شكلات اون هم اشتباهي ژله ي خوني ريخته بودن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و يك حلقه براي ملكه خون آشام ها ...
كه آغازي شد براي ي?
(مودی مثلا داره می خنده یه دونه محکم میکوبه پشت دارک لرد!
مرلین رفته بیرون که ریشش رو درست کنه،آخه جینی داشت میمود به این طرف!)
من: میگما این مرلین که میگه من 16 سالمه،چطور این همه ریش داره!؟
دارک:آره منم داشتم به این موضوع فکر میکردم!
سائورون:حالا موضوع بهتر از ریش مرلین نداشتیم مثلا اینکه چه کارهایی میشه با نقاب من کرد؟
من: تو همش از نقابت استفاده ابزاری میکنی! :-D
(خون آشام به علت شروع ترم افسردگی گرفته!یه گوشه نشسته نیگا میکنه،من میرم پیشش،چیپس و پنیرها رو هم با خودم میبرم!یه صندلی میکشم میشینم!)
من:بابا بی خیال منم از شنبه ساعت 7 صبح رفتم دانشگاه!بعد کلی اومدم کلاش گذاشتم که من نمی تونم بیام بعد بنا به دلایلی که می دونی(برای اطلاعات بیشتر به دفتر مشاوره من مراجعه کنید!) اومدم!
غصه نخور،بیا چیپس بخور
(خون آشام یه مشت ور میداره همشو میزاره دهنش)
من:ااااا بچه ها نیگا کنین ببینین کی اومده؟
(همه بر میگردن!)
(ولدمورت داره میاد،همه نفس ها رو حبس میکنن چراغ ها رو خاموش میکنن،سائورون میره اتاق پشتی یه چیزی میاره بعد پهن میکنه رو زمین!)
(ولدمورت وارد میشه همه جا تاریکه،بعد یهو مودی چراغ ها رو روشن میکنه)
همه:هههههههههههههیییییییی به افتخارش!
سائورون:ای ولدمورت که جانم فدای تو قربان مهربانی و لطف و صفای تو
(ولدمورت میاد و از روی فرش قرمزی که سائورون (خود شیرین!)واسش پهن کرده میاد تو و میشینه!
ولدمورت:همه مهمون من هات چیپس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارسال شده در: دوشنبه 27 بهمن 1382 18:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خوناشام سرفه ايي مي كنه و مي گه : بچه ها خبر بدي(شايدم خوبي) براتون دارم
من از فردا بايد دوباره برگردم دانشگاه و ديگه مثل قبل نمي تونم فعال باشم
ولي مودي جان هر وقت خواستي اون چشمتو بدي به من خبرم كن
خوناشام خون گلاسشو تا ته سر مي كشه و از روي صندلي بلند مي شه و به همراه يارانش به سمت در ميره
قبل از خروج بر مي گرده و مي گه : آهاي تو مدتي كه من نيستم بچه هاي خوبي باشيد ها ؛ فتال انقدر دست تو دماغت نكن ؛ مودي مواظب چشم خوشگلت باش ؛ اسنيپ ؟با حات حرفي ندارم !؛ ليدي عزيز هم كه اينجا نيست كه ازشون خدافظي كنيم ؛ سارون بچه خوبي باش انقدر راه مي ري همه را طلسم نكن كشتن حساب كتاب داره ؛ دارك لرد ... مشكوك مي زني بايد ببينم از جاسوسام خبر راجع به تون چي ميرسه ...........
فعلا خدافظ


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و يك حلقه براي ملكه خون آشام ها ...
كه آغازي شد براي ي?
ارسال شده در: دوشنبه 27 بهمن 1382 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی از بروبچ وارد می شود: سلام ملت جادویی عزیز کسی این دارک ما رو ندیده؟
مودی: نه چند روزیه ازش خبری نیست نمی دونم چی شد بعد از اون جریان چیپس( مودی چیپس خودش رو قایم می کنه!) ناپدید شد.
... هموبلا کمک هممم
- این صدا از کجا بود؟
- از طرف اون میزی بود که دارک نشسته بود.
- ا بچه ها اینجا یه دریچس
تام: آره اون رو گذاشتم هر کی پول نداد می کشم می یوفته توی یه اتاق جادویی که نمی شه از توش بیرون اومد!
مرلین: ا ا چرا پس این بنده خدا رو انداختی اون تو
تام: آخه با اون جریان چیپس و پنیر بد نامم کرد الان هم مجبور شدم چیپس بیارم
مرلین: کو منکه نمی بینم
مودی: سسسسیسسسس (یواشکی) بعدا بهت میدم چیپس نامرئیه برای اینکه ضایع بازی نشه نامریش کردم...
اسنیپ: حالا این بنده خدا رو در بیارین بابا
تام: باشه( یه دستگیره رو میکشه) من پرت می شم بیرون می یوفتم رو غذای مودی
من: آخیش بابا من اینقدر داد وهوار کردم نامردا اونقدر مشغول فاج و فیل بودین اصلا نفهمیدین... هووووو اه اه این چی بود من افتادم روش ؟
تام نابودت می کنم!!! با یه طلسم کهن چطوری؟ آریپرسموس.... (هواسم پرت میشه! هاههاهاهاههااا :-D :-D ) مودی ریش مرلین رو ببین عینه مشعل شده اژدهای هاگرید آتیش زده اصلا حواسش نیست )
مودی: آره ریشش جادوییه نمی سوزه فقط روشن مونده!
من: خوب بگذریم شنیدم درباره چیپس و پنیر صحبت می کردین کسی منو مهمون می کنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!