جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  182 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تصویر شماره ۱۱
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1399 17:37
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۱

دم غروب بود و هری از پنجره اتاق بالایی به غروب غم انگیز آفتاب نگاه می کرد و از خودش می پرسید؟ چرا من .چرا این اتفاقات برای فرد دیگری اتفاق نمی‌افتد چرا باید من منتخب باشم .هری داشت در مورد این مسائل تفکر می‌کرد که ناگهان جغدش. با صدای تیزی سرو صدا کرد
طوری که شوهرخاله هری با عصبانیت داد میزد هری هری

هری شتاب زده پایین رفت و به شوهر خاله اش گفت :چه شده است چکارم دارید ؟
شوهر خاله اش گفت: امشب قرار است مدیران شرکتی برای تنظیم قرارداد به خانه‌ام بیایند .نگاه کن همانطور که اتاقت را از جای زیر راه پله به اتاقی بالایی بردم. تو به من بدهکاری و این لطف بزرگیه که در حق تو می کنم. وحالا تو بالا میری و تو اتاقت بدون هیچ سر و صدایی و هیچ جادو و جنبلی تا آخر شب سر می کنی .و اگر کوچکترین کاری را انجام بدی فکر رفتن به هاگوارتز را از سر بیرون کن

هری. بعد از آنکه منت گذاری های شوهر خاله اش را گوش داد به طرف اتاق حرکت کرد و در عین حرکت سرکی به آشپزخانه زد و دید که خاله‌اش چه ضیافتی و چه تدارکاتی برای مدیران شرکت انجام داده و پی برد که امشب شب مهمی برای شوهر خاله اش است .

از پله بالا می‌رفت که ناگهان متوجه سر و صداهایی از داخل اتاق شد چوپ دستی اش را به قصد دفاع از خودش بالا گرفت و در را با لگد باز کرد و داخل شد و ناگهان جنی را در اتاق دید می‌خواست فریاد بزند که جن هری را خلع سلاح کرد
جن گفت: هری ارباب نترس کاریت ندارم و بعد شنیدن این جمله هری ترس در دل خود را نداد
و به جن گفت: آیا میشود چوب دستی ام را به من بدهید
جن ناگهان با کمی تامل گفت : ببخشید ارباب .هری حواسم نبود داد
وهری پرسید اسمت چیه ؟و چرا این ریختی لباس پوشیدی؟ که جن گفت :اسم من دابیه و من خدمتگزار هستم
هری گفت : من که خدمتگزاری نخواستم
دابی گفت: ارباب. هری اشتباه میکنه. من خدمتگزار شما نیستم من خدمتگزار خانواده ای نژاد پرست هستم
هری گفت چی میگی !
دابی گفت آه نباید می گفتم من چقدر خنگم ودابی خودش را سرزنش می کرد و فریاد می زد
که ناگهان صدای شوهر خاله هری درآمد که می‌گفت: هری چیکار می کنی و با صداهای قدمی که برمی داشت هری فهمید که دارد به سمت اتاقش می آید
به دور ور خود نگاه کرد و چمدانش را دید و سریع به دابی گفت برو داخل چمدان .دست دابی را گرفت و داخل چمدان جا کرد
شوهر خاله هری داخل اتاق آمد و گفت :هنوز که مهمان های مان دم در هستند تو که داری نقض قوانین می کنی آیا فکر نداری که به هاگوارتز بری؟
هری گفت: ببخشید شوهر خاله جان دست من بین چمدان گیر کرده و دست خودم نبود
شوهر خاله هری گفت: خفه شو و برو. تا آبروی ما رو نبردی
هری گفت: چشم و بعد از رفتن شوهر خاله. دابی خود را از چمدان بیرون آورد و
هری گفت: اینجا چه کار داری
و دابی جملات نامفهومی به هری گفت:( امسال جای شما در هاگوارتز نیست شما دوست دارید جوان مرگ شوید؟)
هری گفت: نه ولی چرا ؟
دابی گفت: نمی توانم بگویم و دارم به شما میگم که نباید به هاگوارتز بروید
هری گفت :نمی شود مگر نمیبینی این ها مانند حیوان با من رفتار می‌کند خانواده اصلی من در هاگوارتز هستند.
به هری گفت :خودت خواستی هری
ودابی به سرعت به پایین رفت
و هری هم پشت سر آن به پایین رفت .
دابی به پشت صندلی مهمانان رفت و صندلی آنها تکان میداد

وآنها می‌گفتند: چیشده نکنه زلزله برای اینکه هری دابی را از مهمانان دور کند چوبدستی اش را درآورد و وردی بر روی زبان خود جاری کرد و به سوی دابی نشانه گیری کرد دابی هم که سریع خود را غیب کرد و جادوی چوب دستی به لوستر بالای میز ناهار خوری برخورد کرد و لوستر بروی میز افتاد و غذا ها به روی صورتم مهمانان ها پاشیده شد وگفتند تو حتی نمی توانی به لوستر را خوب ببندی و با حالتی آشفته خانه شوهر خاله هری را ترک کردند و به او گفتند قرار داد بی قرار داد در این حین و حال شوهر خاله هری به دور ور نگاه می‌کرد که هری را با چوبدستی دید و فهمید که کار هریه و با عصبانیت گفت: خداحافظ هاگوارتز




-------
پاسخ:

علیرغم تکراری بودن سوژه، میشد نوشته تون جذابت تر از این باشه. یه تغییر کوچیکی دادی در سوژه ولی من احساس میکنم این نهایت توان شما در نوشتن نیست و خیلی بهتر و خلاقانه تر میتونستی سوژه تکراری دیدار هری و دابی رو تغییر بدی و ازش یه نمایشنامه جذاب بنویسی. مدل داستانی که اعضای سایت در قسمت ایفای نقش به صورت گروهی و بعضاً فردی دنبال می کنند، قالب نمایشنامه داره. به اصطلاح بهش میگن رول زدن/نوشتن. نوشته شما در درجه اول استاندارد مرسوم رول رو نداره. که اشکالی بهتون وارد نیست از این نظر و تلاش اول شما بود و آشنا نیستین با فضای ایفای نقش. مورد مهمی که هست رعایت علایم نگارشی و نقطه ها هستن. اینا رو هم در نظر داشته باش چون که نظم پستت رو شدیداً تحت تاثیر قرار دادن. مدل نوشته شما باید توضیحات و فضاسازی های مربوط به شخصیت ها و محیط رو از دیالوگ هاشون جدا کنه مگر در موارد خیلی خاص. اینکه قبل هر دیالوگ مدام بنویسی "هری گفت" یا "دابی گفت" قالب جذابی نیست و فاصله داره با عرف ایفای نقش سایت. عموماً بعد از توضیحات و توصیف وضعیت یا محیط یا حالت های شخصیت ها، با رعایت فاصله به خط بعد یا دو خط بعد میریم و با خط تیره در اول جمله، دیالوگ اون شخصیت رو میگیم. این حالت کمی ابهام میاره گاهی برای خواننده که چه شخصیتی میتونه گفته باشه اون دیالوگ رو. مدل دیگه ش همون "گفت" و "میگه" هایی هست که خودت نوشتی اما با ساختار متفاوت تر. یه مدل دیگه هم گذاشتن دو نقطه بعد اسم شخصیت هست و نوشتن دیالوگ بعد از اون. من برات دو سه مثال در ادامه می نویسم:

مثال اول
نقل قول:

هری در حالیکه سعی داره بدون بیروش کشیدن چشم و مغز، تکه چیپسی که پریده تو قرنیه هدویگ رو با افسون اکیو در بیاره، سرشو به سمت دابی می چرخونه و میگه:

- خب دابی! تعریف کن بینم... شنیدم این روزا که هاگوارتز خالیه با وینکی هی قرار مدار میذاری! تعریف کن بینم شیطون بلا!



مثال دوم
نقل قول:

دابی ول کن ماجرا نبود. علیرغم بی توجهی های پسر برگزیده، جن خانگی مدام با هر سر برگرداندن هری خودش را جلوی صورتش ظاهر می کرد و در تلاش بود او را از رفتن به مدرسه منصرف کند.

دابی: آقای پاتر نباید امسال به هاگوارتز برگرده. مدیر مدرسه اهمیتی به فاصله گذاری اجتماعی نمیده. جرونا همه رو می کشه.

هری: جادوگرا نمیگیرن.



مثال سوم
نقل قول:

- چوبدستی منو پس بده، دابی!
- دابی همیشه از بچگی آرزو داشت چوبدستی آقای پاتر رو دست بگیره.
- بده من لامصب رو! الان سقف رو میاری رو شیکم ورنون باز دوباره! اسباب بازی نیست که. تو جنی. چوبدستی میخوای چیکار اصن؟!

دابی قبل از اینکه هری به سمتش شیرجه ای بزنه و چوبدستی خودشو پس بگیره، با نهایت غرور جا خالی میده که به موجب این حرکت هری لیز میخوره رو پارکت کف اتاقش و چند ثانیه بعد خودشو توی کمد دیواریش می بینه. مغز پسر برگزیده و کله زخمی تلاش میکنه تا پردازش کنه دقیقا چه اتفاقی افتاده اما قبلش درب کمد دیواری روش بسته میشه و خودشو تو تاریکی مطلق می بینه.


----
دوست داشتم اوکی بدم اما ترجیح میدم یک بار دیگه یه تلاش دیگه ازتون ببینم با توجه به نکاتی که گفتم. برخی از این موارد تدریجا با ورود به ایفای نقش رفته رفته حل میشن اما برخی از اونها لازمه از ابتدا باشن در نوشته شما. مجددا با هر تصویری که دوست داری تلاش کن. حتی همین تصویر اگر دلت خواست و سوژه داری.

موفق باشی و منتظرم.


فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/5/31 1:54:09
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/5/31 2:02:50
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1399 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی ۱۶ کاراگاه داستان نویسی


جیمز پاتر، سیریوس بلک و ریموس لوپین در راه سومین سال تحصیلشان در قطارهاگوارتز مشغول حرف زدن بودن .

- هی جیمز ؟

_ بله سیریوس .

-روزنامه پیام امروز رو خوندی ؟



- نه چطور ! ولی زیادم برام اهمیت نداره . چون همش پر از چرتو پرته .

سیریوس با لحن پرخاشگرانه گفت :
اونا دارن سعی میکنن . جبهه دامبلدورو پیش مردم خراب کنن . ببین چی نوشه !

به گزارش خبر نگار وزارت خانه .
دامبلدور سعی در یاد دادن جادویی های به جادپ اموزان دارد که در رده ی سنی انها نیست .

- ریموس گفت : این کارهاشون به جای اینکه به ننع مردم و ساحره ها باشه . به نفع ولدمورت .

سیریوس گفت:

جیمز تو یه چیز بگو . خیلی ساکتی؟ اینقدر کم حرف نبودی ! هنوز داری به لی لی فکر میکنی ؟

چی بگم لی لی زات پلید اونو نمیدونه . و همش با اون میچرخه !

برام جای سوال داره چطور گول خورده ؟

در همین لحظه سوروس وارد کوپا ان سه نفر می شوید .

تو چکار میکردی اونجا سوروس ؟

فکر کنم داشتی فالگوش وایمیستادی ؟ درست میگم .

به تو ربطی نداره سیریوس . بهتره تو کار من دخالت نکنی .

یک دفعه جیمز با یه حرکت رعد اسا چوب دستی اش را در می یارد می دارد و سوروس ررا جادو میکند .

تمام کسان کوپه های های داخلی و جلویی به سوروس می خنندند .


-جیمز به حسابت میرسم .

_پسره کله پوک

و سپس از کوپه بیرون میرود ..
و در راه رفتن زبون در می اورد.

امید وارم مشکلاتش حل شده با شه
پایان


----------


پاسخ:

کمی نسبت به تلاش های قبلی پیشرفت دیده میشه در نوشته شما. هنوز جای کار داره. مشکلاتی اعم از غلط املایی، ظاهر پست (فواصل بین توصیف ها و دیالوگ های شخصیت ها)، کمبود خلاقیت و سوژه کلیشه ای، باعث میشن رول شما کمی با حداقل سطح مورد نیاز برای شروع فعالیت در ایفای نقش سایت فاصله داشته باشن. همینطور استفاده از شکلک هم تناسبی داره و تکرار چند باره ش روی تک دیالوگ ها یا چنتایی زدنشون و یا حتی بی ربط بودنش با جمله بیان شده توسط شخصیت میتونن از کیفیت نوشته شما کم کنن. ولی به هر حال تلاش تون رو تحسین میکنم و به شرط اینکه مجددا نقدهای روی نوشته های قبلی تون رو با دقت بخونید، بهتون این اجازه رو میدم که به مرحله بعدی برین:

کلاه گروهبندی

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط edvard در 1399/5/30 15:49:43
ویرایش شده توسط edvard در 1399/5/30 16:09:12
ویرایش شده توسط edvard در 1399/5/30 22:30:55
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/5/31 1:03:26
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1399 01:24
نمایش جزئیات
آفلاین
کارگاه داستان نویسی شماره ۱۱


غم در چهره اش موج میزد .

ناراحت و گرسنه بود .

باید بابت رژیم دادلی هم تقاص پس می داد !

برایش جای تعجب داشت! که چرا هر مشکلی در خانواده دادلی هست! او بیشتر اسیب میبیند ؟


فریاد ورنون دادلی شوهر خاله هری گوش او را کر میکند .

- هری فکر کنم دلت غذا میخواد ؟ بیا بخورش که اگه نیای باید گرسنه به خوابی .

- باشه اقای دادلی الان میام .

_ از ما گفتن بود .

هری در فکر فرو رفت دلش برای دوستانش رون و هرمیون تنگ شده بود .

بعد از تمام شدن از سال تحصیلی هاگوارز نامه ای به دستش نرسیده بود . واو را به شدت نگران کرده بود !

تصمیم گرفت به طرف میز ناهار خوری برود. که ناگهان صدایی توجه او را جلب کرد .


ارباب پاتر ! ارباب پاتر! دابی شما را دوست داشت . از شما محافظت کرد .

دابی خیلی وقته ندیمت !
چرا سرزده اومدی .


- انان شما را دوست نداشت انها شما خوان شما اسیب دید

- کیا منو دوست ندارن و میخوان بهم اسیب بزنند ؟

- انان (لب خود را گاز میگرد و در سر و کله ی خود میزند .



- دابی نباید جونتو به خاطر من به خطر مینداختی ! باید بگردی .


-نه نه من بر نگشت . از شما مواظبت کرد .

باز صدای ورنون دادلی بلند میشد .
- پسرک نفهم بیا ! داری چیکار میکنی ؟

-هیچی .

ورنون به سمت اتاق هری حرکت میکند .

دابی گوش کن به من با هیچ حرف نزن .
برو اگه ببینت شر میشه .

دست گیره در تکان میخود و ورنون داخل میشد. با کسی داشتی حرف میزدی ؟

نه ،،،

بریم

پسر خول چل

پاسخ:
سلام! به کارگاه داستان نویسی خوش برگشتی.

دوست ندارم این رو بگم، اما هنوز ایرادات قبلی دیده میشن.
یه سری پیشرفت ها داشتی و این خوبه. سعی کرده بودی بیشتر از علامت های نگارشی استفاده کنی و این چیز خوبیه.
اما هنوز هم جا داره تا به اونقدری که باید برسه. ببین الان با استفاده از دو تا اینتر، پستت شبیه یسری جمله ی پراکنده شده که پشت هم نوشته باشی. ولی نباید اینطور باشه. برای اینکه بهتر بتونی درک کنی منظورمو پیشنهاد می‌کنم اون سری از پست ها که تایید شدن رو یه نگاه بندازی.
و متاسفانه هنوز هم توی پستت عجله ی زیادی دیده میشه. پس ازت می‌خوام باز هم تلاش کنی و پیشمون برگردی.
فعلا...


تایید نشد.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/5/30 1:56:03
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مرداد 1399 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
کارگاه داستان نویسی شماره ی ۱۱
_چرا اخه ؟
-چرا اینطوریه ؟
_واقعا چرا ؟

هری پاتر پسری که زنده ماند .

با خودش کلنجار میرفت .

چطور ممکن بود .
چرا چرا چرا ؟

او بسیار ناراحت و خشمگین بود . چرا باید ویروسی به این قدرتمندی میامد .
از ماه قبل نامه از هاگوارز به دست او رسید که متن او به شرح زیر است

هری پاتر عزیز

با توجه به امدن ویروسی به این قدرتمندی. که حتی ورد های پیشرفته جادوکری نیز بر ان اثر ندارد

امکان این وجود دارد که هاگوارز به صورت مجازی تدریس شود

که اپلیکیشن ان هاگساب نام دارم
و نیاز به تلاش و کوشش شما در این در این اپلیکیشن دارد

معاون: مدیر مگ گونال


هری بعد از خواندن این نامه شوکه و خشمگین شده بود ‌.


چطور ممکن بود حتی دامبلدور قدرتمند و بزرگ از پس این ویروس بر نیاید .

به هر حال چاره ای جز قبول کردنش نداشت .

یک دفعه با صدای موجودی از حال و هوایش به بیرون پرید

اربا ب پاتر ارباب پاتر
دابی شما را دوست داشت .
از شما مواظبت کرد .
نگذاشت ویروس شما را بگیرد .
ویروس بد بد بد

حالا اینهمه کوبیدی اومدی منو ببینه ازم مواظبت کنی
ارباب پاتر
او نگذاشت شما به اپلیکیشن هاتماب نه نه هاگساپ دسترسی هری با حلن مرموز گفت چه کسی ؟
نمیتوان گفت نمیتوان گفت

چرا نمیشه گفت ؟
اخه او نرا اذیت خواهد کند .
بگو قول نیدی به هیچکس نگم روی قول من حساب کن دابی

بله دابی شما را قبول داشت
دابی تشکر کرد

او میخواهد ینگتان کند

چی کند

هری دیگر اثری از دابی ندید

و به معنای حرف او در فکر فرو رفت

پاسخ:
سلام! به کارگاه خوش برگشتی.
اولین نکته ای که باید بگم اینه که، توی پست قبلی‌ت راهنمایی کردم و خب بعد از پاک کردن ویرایشم پست رو پاک کردی.
این کار غلطه به دو دلیل، اول که من نمی‌تونم بسنجم پیشرفتت رو نسبت به قبل، و دوم اینکه کسایی که می‌خوان بعد از تو هم پست بزنن نمی‌تونن از راهنمایی های اون ویرایش استفاده کنن و این جوری هم خودت ضرر می‌کنی، هم باقی.

اما بعد از اون، ایرادات واقعا همون ایراداتین که قبل‌تر هم بودن، و حتی بیشتر هم شدن! برای مثال توی بخش ظاهری ماجرا، خیلی ایرادات فاحشی بود، از نبود علائم نگارشی تا پاراگراف بندی ها و... که چون قبل‌تر برات توضیح دادم، این بار با یه نقل قول یه مثالی از نوع صحیحشو بهت میگم.


"
یک دفعه با صدای موجودی از حال و هوایش به بیرون پرید.
- ارباب پاتر! ارباب پاتر! دابی شما را دوست داشت. از شما مواظبت کرد، نگذاشت ویروس شما را بگیرد. ویروس بد بد بد!
- حالا این همه کوبیدی اومدی منو ببینی که ازم مواظبت کنی؟
- ارباب پاتر، او نگذاشت شما به اپلیکیشن هاتماب؛ نه نه، هاگساپ دسترسی.

هری با لحن مرموزی گفت:
- چه کسی؟
- نمیتوان گفت. نمیتوان گفت.
"


همونطور که دیدی، دیالوگ نباید اینتر وسطش بیاد تا از انسجامش کم نشه، علائم نگارشی هم شدیدا مهمن برای پست و نباید فراموش بشن.

اما در بخش محتوا، بزرگترین چیزی که به چشم می‌خورد نبود منطق و عجله‌ی تو بود.
چرا باید یه مدرسه جادوگری از اپلیکیشن استفاده کنه؟ میشد این رو به یه نحوی برای خواننده واضح تر و منطقی ترش کرد که قابل قبول باشه، اما این کار رو نکرده بودی.
و اتفاقات هم سریع و غیرقابل هضم بودن و اشکالات نگارشی هم بیش از پیش کرده بودن این رو.

در نهایت، ازت می‌خوام گوش کنی به حرفام. به این فکر کنی که چیزی که داری می‌نویسی توی چارچوب دنیای جادویی هری‎پاتر می‌گنجه یا نه؟ و با توجه به نکات نگارشی و بدون عجله، یه داستان دیگه برامون بنویس.
تا اون زمان...


تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط edvard در 1399/5/29 23:23:26
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/5/30 0:05:08
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 26 مرداد 1399 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 7 کارگاه داستان نویسی

در اتاق رو باز کردو همونطور که زیر لب(موفق بشن،موفق بشن)رو زمزمه میکرد وارد دفتر شد.
دخمه سرد و بی روح اسنیپ پیش روش بود.چقدر از بودن توی اون اتاق دلش گرفته بود.
پوزخندی به خودش زد:
_ههه معلومه که دفتر یه مرگخوار قاتل بهتر از این نمیشه،کاش میتونستم با همین دست های خودم خفش کنم.

چشمی چرخوند؛هیچ چیز مشکوکی وجود نداشت،درست مثل دفتر یه پروفسور خوب...
_معلومه که هیچ آدم عاقلی مدرک جرم رو جلوی چشم نمیذاره.

به سمت میز رفت و شروع به گشتن کشو ها کرد؛حتما این جا یه چیزی پیدا میکرد،وای اگر روزی میرسید که از هاگوارتز پرتش میکردن بیرون...
مشغول گشتن بود که صدایی شنید..با خودش فکر کرد حتما صدای باده...و دوباره مشغول شد.

_به به جناب پاتر جوان!

این نمیتونست صدای باد باشه،وااای چطور ممکنه؟یعنی بچه ها موفق نشدن گیرش بندازن؟اما نقشه شون بی نقص بود!
خب معلومه که آدم باهوشی مثل اون به این راحتی دم به تله نمیداد.

به آرومی برگشت و به چشمهای سرد و بی حس اسنیپ چشم دوخت.
صورت رنگ پریده و مقتدر اش هر لحظه عصبانی تر میشد:
_اینجا چه غلطی میکردی پاتر!؟

هیچ دروغی به دهنش نمیرسید.آخه یه جادو آموز چه کاری میتونه تو دفتر معلمش داشته باشه؟

قیافه اسنیپ که حالا چند قدمی جلوتر اومده بود و از بالا به هری نگاه میکرد ترسناک تر شده بود؛درست مثل عقابی که میخواست در یک حرکت طعمشو ببلعه.
_خب؟

_اممم..م..من..راستش..خب..
یهو مغزش فرمان اشتباهی داد:

_داشتم رد میشدم.!

ابروهاش بالا رفت و صورتش تا حد قابل توجهی متعجب شد:
_فکر میکردم اینجا اتاق شخصی من باشه!..

وای خدای من دیگه بدتر از این امکان نداره..

یهو فکری به ذهنش رسید:
_مضخرفه! اما تنها راهه.

سرش رو پایین انداخت و به آرومی گفت:
پ..پروفسور!من شب ها راه میرم،نمیدونم چی شد که سر از اینجا در آوردم..من واقعا متاسفم.

مرد مو مشکی سر تا پای پسر جوان رو برانداز کرد؛ درست مثل پدرش،وقیح و گستاخ ،بیشتر از هر لحظه ای دلش میخواست انتقام جیمز رو از هری بگیره:

_جداً؟دروغ گوی خوبی نیستی پاتر و همینطور برای نقشه کشیدن به کمک نیاز داری..نمیخوام به زحمت بیوفتم پس خودت کامل توضیح بده دنبال چی میگشتی.

_حقیقت همونی بود که گفتم پروفسور!

به این نتیجه رسید که کل کل با این پسره پر رو فایده ای نداره!باید خودش دست به کار میشد:

_اوو من جاسوس ولدمورت،یه مرگخوار و یه قاتل عوضی ام؟

هری که اصلا متوجه نبود ممکنه ذهنش رو بخونه جا خورد!

_و تو الان به هیچ عنوان نمیتونی قضیه رو ماست مالی کنی...

چهره اسنیپ به حدی عصبانی بود که ممکن بود منفجر بشه..اما لحن صحبت کردنش مثل همیشه یکنواخت و سرد بود.

هری سرش رو بالا آورد و به اسنیپ نگاه کرد؛قدرتِ جسارت و همینطور شجاعت در وجودش زبانه میکشید..
فریاد زد:
_تو یه قاتلی،یه مرگخوار،یه جاسوس،تو باعث شدی..تو باعث شدی اونا بمیرن..م.من..خودم ازت انتقام میگیرم..میکشمت.

اسنیپ متوجه شد که پاتر علامت روی دستش رو دیده؛ یادش نمیومد چه زمانی اما مطمعن بود.

_پاتر! تو شدیدا اشتباه میکنی و بیشتر از هر زمانی تفکراتت احمقانه است...میتونی این حرف ها رو به پرفسور دامبلدور بگی تا منو پرت کنه بیرون..چطوره؟

_حتما این کار رو میکنم(با نفرت)"پروفسور"

_و امّا گردش شبانه و همینطور ورود بی اجازت به دفتر من بدون مجازات بمونه؟

_میتونین تمام امتیازات گریفندور رو کم کنین.

_من فکر میکنم کار از امتیاز کم کردن گذشته باشه،یه فکر بهتر دارم،آقای پاتر!

نگاهی پر از سوال به اسنیپ انداخت.

عقب گرد کرد و به سمت کتابخونه قهوه ای و پر از کتابش رفت؛قطور ترین کتابش رو برداشت،736 صفحه.

_تا فردا صبح همینجا میشینی و از روی این یک دور کامل مینویسی و علاوه بر اون پنجاه امتیاز از گریفندور کسر میشه.

نگاه هری پر از تنفر شده بود:
_من این کار رو نمیکنم،من اون علامت شوم رو روی دستت دیدم.

حالت چهره اسنیپ عوض شده بود؛غم بزرگی توی چشماش موج میزد

اگه اون علامت نبود...کاش نبود...
اقتدار همیشگی اش رو دوباره به دست آورد:
_جالب بود آقای پاتر..هری!همه آدم ها اشتباه میکنن.

صداش به وضوح لرزید:
_ اشتباه های جبران ناپذیر

دستش رو روی کمر هری گذاشت و به سمت صندلی هلش داد،روی صندلی نشوندش و دفتر و کتاب رو جلوی روش گذاشت.

برای اطمینان بیشتر پاها و دست دیگش رو با طناب نامرئي به صندلی بست.
_هر وقت تموم شد میتونی بری.

پوزخندی پر از شادی تحویلش داد و اون سر اتاق نشست،حالا میتونست چشم های زیبای لیلی رو به همراه تنبیه شدن پسر جیمز در یک زمان تماشا کنه!....

پاسخ:
سلام، خوش برگشتی.
درون‌مایه داستان همون قبلی بود، ولی کامل‌تر و ایراداتی که بهت گوش‌زد کرده بودم رو تا مقدار زیادی برطرف کرده بودی.
از نظر نگارشی هم پست تمیزی نوشتی و غیر از یه سری جاها که برای مثال از ".." استفاده کرده بودی و توی نگارش فارسی ما چیزی به عنوان ".." نداریم. یا نقطه و یا سه نقطه می‌تونی استفاده کنی.
در نهایت، خیلی از ایراداتی که گفته بودم رو برطرف کرده بودی. توصیف های به جا و قشنگی داشتی و مطمئنم با ورود به ایفا بهتر هم میشی.
پس بیشتر از اینا منتظر نخواهی موند...


تائید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/5/26 17:55:01
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: شنبه 25 مرداد 1399 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره7 کارگاه داستان نویسی

سرم رو به طور کامل فرو کرده بودم داخل کشو و لا به لای کاغذ هارو میگشتم.

_به به آقای پاتر جوان!!!
نفسم دیگه بالا نمیومد....وای مگه میشه اسنیپ الان باید جلوی آینه نفاق انگیز باشه نه اینجا!!..

به آرومی اومدم پایین و نگاهی بهش انداختم"درست مثل عقابی بود که پر هاشو کندی"

اسنیپ:
_میشه بدونم اینجا چه غلطی میکردی؟

_ام...م..م..من....را..راس...ت...ش....داشتم رد میشدم

نگاهی سوالی بهم انداخت و گفت:

_تو دروغ گفتن مهارت نداری پاتر..درسته؟
فکر میکنم بهتر باشه از این به بعد توی نقشه کشیدن از یک نفر کمک بگیرید...
شونه ای بالا انداخت و ادامه داد:

_هوم؟

قیافه اش اونقدر ترسناک بود که قدرت تکلم رو به طور کامل از دست دادم.
نگاه عمیقی به چشمام انداخت به طوری که باعث شد آب دهانم رو به سختی قورت بدم..

اسنیپ:
_که من یکی از جاسوسان ولدمورت هستم؟
داد زد
_هااان؟

_ن..نه..پ..پروفسور..او..اون فقط ی.یه تفکر احمقانه..بود.
"وای خدای من،کاش چفت شدگی بلد بودم اونوقت اینطوری تو دردسر نمیوفتادم...لعنتی.

_و تو بخاطر یه تفکر احمقانه داری اتاق منو میگردی؟...نچ نچ نچ..فکر نمی کنم.

انگار جرئت و قدرت رو بهم تزریق کردن،باید جلوی این عوضی رو بگیرم،اون یه آشغاله یه جاسوس لعنتی یه قاتل

با صداش به خودم اومدم:
_ چیز دیگه ای نمیخوای بگی!؟

"وای حواسم نبود داره ذهنمو میخونه"به طور عجیبی صورتش کبود شده بود و با خشم دندون هاشو به هم می سائيد،خدای من انگار میتونست با چشمهاش منو ببلعه.

با نفرت گفتم:
_چرا پروفسور،اگه نیستی علامت روی دستت برای چیه؟تو جای پدر و مادرم رو به ولدمورت گفتی تو یه قدرت طلب وقیحی تو یه قاتلی ازت متنفرم اسنیپ

_تمومش کن

صدای گرفته و لرزونی از بیرون توجه شو جلب کرد.

_سوروس سورووس

"اوه فرشته نجاتم رسید این باید صدای پروفسور دامبلدور باشه"
در اتاق باز شد و مرد قد بلند با چهره متعجبی وارد شد.

_هری پاتر!!!؟

اسنیپ:
_اوه چه خوب که شما اومدین،آقای پاتر معتقدن که بنده از جاسوسان ولدمورت هستم.نظر شما چیه؟

دامبلدور نگاهی پر از خنده بهم انداخت و با قیافه ای جدی گفت:
_جداً هری!!!!؟

سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم.حالا وقتی از اینجا پرتت کردم بیرون میفهمی قاتل عوضی.

دامبلدور:
_هری دنبالم بیا
سوروس منتظر باش کار مهمی باهات دارم

اسنیپ سری تکون داد و نگاه تهدید آمیزی به من انداخت.
سریعا پشت دامبلدور راه افتادم.
انگار نمیخواست به دفترش بره یکی از راه رو هارو پیش رو گرفت و راه افتاد.
خودمو بهش رسوندم دستش رو پشت کتفم گذاشت و همونطور که به جلو هدایتم میکرد گفت:
_اشتباه میکنی هری..

_نه،نه،مطمئنم اون یه جاسوسه باور کنین

_اشتباه میکنی هری من به پروفسور اسنیپ اعتماد کامل دارم.

_نه..

یهو از حرکت ایستاد و دستش رو کشید و برگشت جلوی من و زانو زد ،دستش رو روش شونم گذاشت و گفت:
_هری!من شک ندارم که قصد تو خیره اما باید بدونی که انسان بی خطا نیست و ممکنه اشتباه کنه.هری!من به سوروس اعتماد دارم و شک ندارم آدم خیلی خوبیه یه مرد شجاع و پاک دل.
من سوروس رو باور دارم و بهتره که تو هم باورش کنی......این از همه چیز بهتره پسرم.

_ا..اما علامت شومش پروفسور!

بلند شد و همونطور که به سمت دفتر اسنیپ میرفت زمزمه کرد:
_همه آدما اشتباه میکنن..اشتباه های جبران ناپذیر

و از پیش چشمای من دور شد.....

پاسخ:
سلام! به کارگاه داستان نویسی خیلی خوش اومدی.
اول از ایرادات و مشکلات پستت شروع می‌کنم، که بزرگترین مشکلش مشکل ظاهری بود.
مشخصه تا حدودی آشنایی که چجوری باید باشه فرمت نوشتن، اما توی استفاده‌ش اشتباهات زیادی داشتی که با یه نقل قول درستش رو بهت میگم:

"
_ام...م...م...من...را...راس...ت...ش...داشتم رد میشدم.

نگاهی پر از سوال بهم انداخت.
_تو دروغ گفتن مهارت نداری پاتر... درسته؟ فکر میکنم بهتر باشه از این به بعد توی نقشه کشیدن از یک نفر کمک بگیرید.

شونه ای بالا انداخت و ادامه داد:
_هوم؟

قیافه اش اونقدر ترسناک بود که قدرت تکلم رو به طور کامل از دست دادم.
نگاه عمیقی به چشمام انداخت به طوری که باعث شد آب دهانم رو به سختی قورت بدم.
"


همونطور که دیدی، نیاز نیست هربار بگیم "فلانی پرسید" "فلانی گفت" یا امثالهم. همون توصیف از اون شخصیت کفایت می‌کنه.
و اینکه مهم ترین چیز در ظاهر پست، علائم نگارشیه که به خواننده میگن چجوری باید این متن خونده شه.

اما در بخش محتوا، چیز قابل قبولی بود. جا داشت بیشتر توضیح بدی صحنه ی بین اسنیپ و هری رو. جای تعجب بود که اسنیپ انقدر زود قبول کرد.

در نهایت، خلاقیتت جالبه. می‌تونی بهتر از این هم بنویسی. به نکاتی که گفتم گوش بده و با یه داستان تمیز تر و کامل تر، پیشمون برگرد.
تا اون زمان...


تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Daryaseverus در 1399/5/25 22:38:04
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/5/26 0:24:29
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1399 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 13 کارگاه داستان نویسی

_ خب.این هم از شنل.
هری درحالی که شنل نامرئی کننده را میپوشید، نقشه غارتگر و فانوس رو برداشت و به سمت جغد دانی میرود.فردا تولد هاگرید است و هری میرود تا هدیه هاگرید را از چارلی تحویل بگیر.چارلی برادر رون است که در رومانی به نگهداری و پرورش اژدها میپردازد.

هری با خودش میگوید:
فردا همه چیز باید عالی باشه...
فردا همه چیز باید عالی باشه...
فردا همه چیز


صدای فلیچ میاید:
هممممم! تو هم صدایی شنیدی خانم نوریس؟!
_ میووو میوووو!

هری ساکت میشود.
و آرام آرام عقب میرود...
هوفففف
_ بلاخره رفت
خب بریم سرکارمون!


هری به طرف پنجره جغد دانی رفت و چارلی راسوار جارو درحالی که تخم اژدها در دست داشت دید!
_به به !درست به موقع!
_ زود باش هری بیا تخم رو بگیر.
_باشه.

هری گفت: میدونی چیه چارلی؟من خیلی برای فردا استرس دارم.باید همه چیز عالی باشه !
آخه چند ساله که کسی برای هاگرید تولد نگرفته...

چارلی گفت: اصلا نگران نباش.تخم اژدها رو بگیر و بزارش یه جای گرم و حواست باشه چون اژدهای توش خیلی شیطونی و ممکنه که حسابی سر و صدا درست کنه!
منم الان باید برم چون اجازه ندارم خیلی اینجا باشم.بدرود.
_بدرود


پاسخ:
سلام، به کارگاه داستان نویسی جادوگران خوش اومدی.
خلاقیت چیزیه که همیشه اینجا گوش‌زد می‌کنیم به کسایی که پست می‌زنن و پست تو این رو داشت و خیلی نکته ی خوبیه.
از نظر نگارشی و ظاهر پست، مشخصه که آشنایی با شکلی که باید باشه. اما یه نکته که بود درمورد یک‌دست بودنه. تو یه جاهایی از "فلانی گفت:" استفاده کردی و یه جاهایی اینتر و دَش (-).
توصیه‌م اینه برای یه دست شدن پستت همه‌ش رو از اینتر و - استفاده کنی تا ظاهر مرتب تری داشته باشه.
برای مثال این شکلی:

هری به طرف پنجره جغد دانی رفت و چارلی را سوار جارو درحالی که تخم اژدها در دست داشت دید!
- به به! درست به موقع!
- زود باش هری بیا تخم رو بگیر.
- باشه.

هری به سمت چارلی رفت.
- میدونی چیه چارلی؟من خیلی برای فردا استرس دارم.باید همه چیز عالی باشه! آخه چند ساله که کسی برای هاگرید تولد نگرفته...


همونطور که دیدی از لحاظ ظاهری این شکلی پست تمیز تری داریم.
نکته ی بعدی درمورد شکلک هاست. شکلک گذاشته شده تا حالت شخصیت هارو توصیف کنه و استفاده از اون توی توصیف غلطه. چرا؟ چون توصیف خودش به تنهایی باید از پس این کار بر بیاد.
اما در نهایت این ایرادات با ورود به ایفای نقش می‌تونه حل شه. سعی کن بخونی و نقد بگیری.
من هم بیشتر منتظرت نمی‌ذارم...


تائید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Diana86 در 1399/5/23 20:42:50
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/5/23 22:39:20

*«:هر کسی سزاوار کمک باشه؛ کمکش میکنم:»* زندگی=لبخند=جادو
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 مرداد 1399 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
#12 تصویر 11
هری خسته از امتحان گیاه شناسی رفت توی اتاقش روی تخت افتاد و از پنجره ی کوچیک کنار تختش به بیرون زل زده بود و درحال فکر بود ک یهو با صدای سلامی از جا پرید :
-سلام هری .
+وای دابی منو ترسوندی نمیتونی قبل اومدن خبری چیزی بدی ؟
-ببخشید هری ولی چاره ای نداشتم اخه اتفاق مهمی افتاده .
+چیشده دابی ؟نگو دامبلدور چیزیش شده .
- نه هر .
+هاگرید ؟ نگو هاگرید چیزیش شده .
-من اصن گفتم هر نه ها که میگی هاگرید !
حالا اگه میزاری بگم چیشده .
+بگو بگو .
-نه هاگرید صدمه دیده و نه دامبلدور هرماینی و رون ...
+دیدم سر امتحان نیستنا .
-اون گرفتتشون .
+کدوم اون؟
-بابا ولدمورت دیگه .
+اخ .
-چیشد هری ؟
+دیدمشون .
-کیارو؟
+هرماینی و رون رو .
-حالا کجا میری ؟
+میرم کمکشون .
-تنها ؟
+چاره ای دارم به نظرت ؟
-اره .
+مثلا ؟
-بیا بریم پیش دامبلدور قشنگ بشینیم دو کلمه با هم حرف بزنیم عقلامونو بزاریم رو هم ببینیم چیکار کنیم .
+من میگم دارن زجر میکشن تو میگی بریم حرف بزنیم ؟
-خوب اخه نمیشه تنها بری که خودت میدونی تلست .
+پس کو این ؟
-دنبال چی میگردی ؟
+چوب دستیم .
-اصلا شنیدی چی گفتم ؟
+اها اینجاست پیداش کردم !
-هری حداعقل صبر کن منم بیام .
+امممم خوب باشه فقط بدو .
-باشه . میگم هری بریم پیش دام..
+میای یا برم ؟
-خیل خوب بابا اومدم .
و بدین ترتیب هری و دابی برای نجات هرماینی و رون دم به تله دادندو به پیش ولدمورت رفتند


امیدوارم مشکلاتش رفع شده باشن

------
پاسخ:

سلام، خوش برگشتی به کارگاه داستان نویسی.

آفرین. بهتر شد.


تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/5/21 15:04:11
میبینم
ان شکفتن شادی را
ان روز بزرگ ازادی را ....
سایه
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 مرداد 1399 10:49
نمایش جزئیات
آفلاین
http://jadoogaran.org/uploads/sww4.jpg
و بالاخره رسیدیم. ایستگاه کینگزکراس.بزار ببینم... آها اونجاست.

-مامان،بابا. من میرم اونجا، پیش سیریوس.

-باشه. ما همینجا منتظر میمونیم.

به سیریوس که نزدیک میشم ریموس رو هم میبینم.

-هی... سیریوس... ریموس.اینطرف.

-سلام جیمز. تابستون چطور بود؟

همونطور که با ریموس دست میدم به سیریوس هم جواب میدم.

-عالی. تو چطوری ریموس.

-مرسی.

همون لحظه نگاهم به ساعت میفته.به چمدونم اشاره میکنم و به سیریوس میگم:

-من میرم از مامان و بابام خداحافظی کنم. سیریوس ممکنه...؟

-البته.

بعد از خداحافظی وقتی دارم سوار قطار میشم چشمم به لی لی میخوره. با لبخند ازش میپرسم:

-چطوری اونز؟ تابستون خوش گذشت؟

ولی اون بدون اعتنا به من با اخم سوار قطار میشه. حتما داره میره پیش اون اسنیپ.میرم سمت کوپه ای که بچه ها توش نشستن. سیریوس که دید ناراحتم پرسید:

-چیشده؟

که همون موقع اسنیپ و لی لی از جلو کوپه میگذرند.با بی حوصلگی اونا رو با سر نشون میدم.

سیریوس با خنده میگه:

-عه اینکه زرزروسه. اونم لی لی. نکنه باز میخواستی سر حرف و باهاش باز کنی اونم بهت بی محلی کرد.

با ناراحتی سر تکون میدم.ریموس میگه:

-من موندم از چیه زرزروس خوشش میاد؟! قیافه که نداره، لباساش به تنش زار میزنه،عاشق جادوی سیاه هم که هست...تا جایی که من میدونم لی لی از جادوی سیاه متنفره.

سیریوس هم با سر تایید میکنه میگه :

-بیخیال بالاخره کوتاه میاد.

بعدش احتمالا برای اینکه حال و هوای منو عوض کنه میگه:

-بیاید کارت بازی انفجاری.

بعد از چند دست بازی با صدای آروم به سیریوس میگم:

-سیریوس تو تابستون یه فکری کردم. گرگینه ها به حیونا صدمه ای نمیزنن.

-خب که چی؟

-اگه بتونیم خودمون رو به حیون تبدیل کنیم میتونیم با ریموس بریم تو شیون آوارگان بدون اینکه صدمه ای ببینیم و...

-بد فکری هم نی.....

-نه...

ریموس با صدای بلندی حرف سیریوس رو قطع میکنه و ادامه میده:

-شماها نباید بخاطر من خودتون رو به خطر بندازید...

در همین حین صدایی تو قطار پیچید:

-تا سی دقیقه دیگه به هاگوارتز می رسیم.

با اینکه بحث تموم شد مطمئنم سیریوس هم مثل من موافقه.

پایان.

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

قشنگ بود. توی ایفای نقش با تمرین بیشتر بهترم میشه.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاناتان در 1399/5/21 10:52:50
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/5/21 14:58:22
شجاعت برتر از اصالت
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 20 مرداد 1399 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
#12
دابی:
-سلام .
هری:
+وایی دابی منو ترسوندی از دست تو توی اتاقمونم اسایش نداریم ؟
-ببخشید هری مجبور شدم یهویی بیام اخه اتفاق خیلی مهمی افتاده !!!!
+چیشده واسه دامبلدوراتفاقی افتاده ؟
-ن واسه .
+چیه چیشده بگو دیگه .
-اخه اصن نمیزاری بگم واسه ..
+نگو واسه هاگرید اتفاقی افتاده .
-هرییییییی
+چیه ؟
-ن واسه هاگرید اتفاقی افتاده ن واسه دامبلدور ولدمورت هرماینی و رون رو گرفته
+واقعا ؟
-ن دارم دروغ میگم تورو ناراحت کنم اره دیگه واقعا
+چیکار کنم ؟چوب دستیم کو ؟ای بابا کو پس ؟
-چیکار میکنی هری ؟
+نمیبینی دنبال چوب دستیمم .
-میخوای چیکار کنی تنهایی ک نمیتونی بری .
+اها پیداش کردم .
-اصن گوش میدی چی میگم هری ؟
+ببخشید دابی نمیتونم گوش کنم اونا تو خطرن .
-اخه تنها که نمیشه بری حداعقل برو به دامبلدور بگو باهم بشینین فک کنین ی راه عقلانی پیدا کنین همینجوری ک نمیشه دلو بزنی ب دریا که .
+چاره دیگه ای ندارم اونا تنها دوستای منن .
- هرییی چرا اصن گوش نمیدی بابا ی زره به حرفای منم گوش کن ...
+من رفتم .
-هری باتواما حداعقل صبر کن منم بیام .
+خیل خوب فقط بدو !!
-هری میگم بریم پیش دامبلدور قشنگ بشینیم با ...
+میای یا ن؟
- فقط دو دیقه زمان میبره ها .
+من رفتم اومدی اومدی نیومدیم نیا
-خیل خوب بابا اومدم
-همشون دردسرن.
+چیزی گفتی؟
-اگه همینجوری بری وسط مردم جاسوسای ولدمورت میبیننت .
+یادت رفته شنل نامرئی دارم؟
دنبال بهونه نگرد بیا .
-اخه ..
+اخه بی اخه !

------
پاسخ:

سلام، خوش برگشتی به کارگاه داستان نویسی.

نقل قول:
-ن واسه هاگرید اتفاقی افتاده ن واسه دامبلدور ولدمورت هرماینی و رون رو گرفته

نقل قول:
-هرییییییی

هنوزم توی پستت جملاتی داری که بدون علائم نگارشی تموم شدن. دوباره تکرار می کنم...علائم نگارشی از اصول نوشتن هستن و نمیشه جمله ای رو بدون این علائم رها کنیم.

هنوزم توصیفی توی پستت نمی بینم. توصیف هم مثل دیالوگ وجودش توی نوشته ها لازمه چون ظاهر و رفتار شخصیت ها و مکانی که توش قرار دارند رو راحت تر شرح میده و خواننده رو با نوشته ها همراه می کنه.
نقل قول:
دابی:
-سلام .
هری:
وایی دابی منو ترسوندی از دست تو توی اتاقمونم اسایش نداریم ؟
-ببخشید هری مجبور شدم یهویی بیام اخه اتفاق خیلی مهمی افتاده !!!!

یه مثال برات می زنم تا منظورمو از توصیف کردن بهتر متوجه بشی:

یک روز گرم تابستانی دیگر آغاز شده بود. هری با بی حوصلگی بر روی تخت خوابش دراز کشیده و چشمانش را به سقف دوخته بود.

ناگهان صدای تق بلندی به گوش رسید که باعث شد هری از جایش بپرد و به اطرافش نگاه کند.

-سلام.

چشم هری به موجود کوچکی افتاد که درست وسط اتاقش ایستاده بود. موجود، لباس های دود زده ای بر تن داشت و با چشمان درشت و نگرانش به هری زل زده بود.

-وایی دابی منو ترسوندی! از دست تو توی اتاقمونم اسایش نداریم؟
-ببخشید هری. مجبور شدم یهویی بیام. اخه اتفاق خیلی مهمی افتاده!


همونطور که دیدی هم حالت شخصیت ها توصیف شده بود و هم مکانی که در اون قرار دارند. این توصیف ها، دیالوگ هاتو تکمیل می کنند و باعث می شن ما خواننده ها بهتر بتونیم نوشته هاتو تجسم کنیم.

بیشتر روی توصیفاتت کار کن و با رعایت علائم نگارشی یه داستان دیگه بنویس و پیشمون برگرد.


فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/5/20 22:32:08