جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
39 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
38
مهمانان
1
عضو
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- شهر لندن
- [[single]] هالیویزارد
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/10
آخرین ورود: سهشنبه 19 آبان 1388 17:55
از: بعد از پل, دست راست دومين كوچه
پستها:
182

بازگشت بيگانه!
اپيزود سوم:
كرام در برابر بيگانه!
اين فيلم تقديم مي گردد به دوست خوبم، كرام!(ارباب لرد ولدمورت كبير!) بخاطر همه ي لحظه هاي خوب!
شبه مستند!
* * *
كرام: نه!.... نه!... نه!.... امكان نداره، من از بيگانه دوباره تست نمي گيرم!
هدويگ: نميشه پرونده اش ناقصه، تست قبلي اش گم شده. تازه خيلي هم فرق كرده!
كرام: به من چه ربطي داره! گير چه آدم.... جغدي افتاديم ها!
هدويگ: پس خودت مي دوني و بيگانه!.... يه دقيقه بياد و دو تا سوال بپرس و بنويس تو پرونده و خلاص!
كرام: يه دقيقه ها... من مي زنم اين رو مي كشم ها!... پايه چسب رو مي كوبم تو صورتش ها!
++ ده دقيقه بعد++
تق تق تق!
كرام:
...
هدويگ: من ام! يه وقت خل و چل بازي در نياري ها! اين يارو انگار يه كس ديگه شده!
تق تق تق!
كرام: بيا تو!
تق تق تق!
كرام:
بيا!
بيا ديگه!
هدويگ: ببين من ام! چيزه ... پس خيالم راحت ديگه...خيلي خوب اون رو بذار زمين... رفتم!
كرام: جغد زبون نفهم!
هي من هيچي نم گم.
تق تق تق!
كرام: برو گم شو تا ندادم همه ي پرهات رو قلم كنن! (آي كيو ها با دقت بيشتر)
بيگانه وارد مي شه و: اين چه طرز برخورده آقا !؟
كرام رو به دوربين يه خنده ي هيستريكي!:
... اين دفعه ديگه چه نقشه اي داري؟
بيگانه: نقشه چيه آقا! ... اين از بر خورد اول تون! اين هم از اين!
كرام: شما...بيگانه هستين ديگه!
بيگانه: بعله!
كرام: ما رو گرفتي ديگه! نه خداييش!
بيگانه: ببنيد من وقت اضافي ندارم كه تلف كنم! اگه شما تست نمي گيريد من برم!
كرام:
... خيلي خوب شروع مي كنيم!
كرام: فرض كنيد شما توي يه بيابون بي آب و علف هستيد و يه دسته گرگ دنبال شما هستن. چي كار مي كنيد... همين رو بازي كنيد!
بيگانه: مي رم بالاي درخت!
كرام: نه! درختي نيست!
بيگانه: مي رم بالاي درخت!
كرام: درخت نداريم. دقت كن! درخت بي درخت!:no:
بيگانه: مي رم بالا درخت!
كرام: مي گم درخت نداريم ديگه!!!
بيگانه: مجبورم !!! مي فهمي!!!؟؟؟ يه دسته گرگه!....آه اي فرزندان آتش! مرا در آغوش بگيريد شايد اين گرگان گرسنه، ميوه هاي سر به گردون ساي مرا، نچينند!
كرام: عاليه!!!! عاليه همينه!!!
بيگانه: خوب بود؟
كرام: عالي بود، حالا مي خوام يه چيز ديگه بازي كني!
بيگانه: گرگم به هوا خوبه، هم گرگ داريم هم درخت!
كرام: :
, شوخي مي كني, ديگه؟
نه ديگه
نكن
جون مادرت!
بيگانه: خوب گرگم به هوا دوست نداري، يه بازي ديگه، خروس جنگي با گرگ ها!
كرام:
تو چي از جون من مي خواي؟ بذار يه بار منطقي بگيم، من چي كار كردم با تو؟
بيگانه:
بگو! من سعي مي كنم دركت كنم! بريز بيرون! داد بزن عزيزم!
كرام:
تو رو به خدا!
كمممممممممممك!!! هدويييييييييييييگ!
هدويگ پشت در تلاش مي كنه بياد تو!....
هدويگ: تحمل كن! در قفله! :proctor: ميارمت بيرون! ديگه فرياد رسي نيست؟
كرام: نرووووووو!!! اين منو مي كشه!!!
خواهش مي كنم!... نيا جلو!!! برو.وووو برو يكي ديگه رو بخور!!!! هدويييييييييگ!! كمك كن!
هدويگ: داره مي خوردش! يكي كمك كنه!
ولش كن قاتل!
كرام: .... بيا!!!
ديگه چيزي ازم نمونده! بيا!!! بيا منو بكش!!! اينجا آخر خطه!!!
هدويگ: كرام نه!!! اين كار رو نكن!
كرام: آآآآخ!!! اوخ....اوهخ!
هدويگ: نه!!! كرام نه!!!
كرام درحال جون دادن: ه.....دويگ!!! اون جايي؟
هدويگ: آره بگو!!
الان كمك مي اد و در رو مي شكنيم! قدرت داشته باش!
كرام: گوش كن! به هر.. به.... آخ! .... به هرميون بگو،.. بگو خيلي ... دوستش داشتم....اين رو ميگي؟
هدويگ: آره كرام
فقط يه كم ديگه !! خودت مي اي و ميگي بهش!
كرام: بهش... بهش بگو... بگو ديگه دوستم نداري؟ ديگه دوستم نداري!!! .....

هدويگ كه اشك هاش رو پاك مي كنه : حالت خوبه؟
كرام صداش از پشت در ميآد: ديگه ..
دوستم نداري! ديگه دوستم نداري!
بيگانه از اتاق مي آد بيرون و به هدويگ ميگه: اين كرام، خيلي وضعش خرابه ها! من اين در رو قفل مي كنم تا پزشك ها بيان! ولي درش زياد محكم نيست ها! اصولا در ها يي. كه ...
هدويگ: خيالت راحت شد؟ ديوونه اش كردي؟
كرام از اتاق مي اد بيرون و به بيگانه ميگه: آهاي بي وفا! ديگه دوستم نداري؟
هدويگ كرام رو بغل مي كنه و ميگه:
خوب مي شي، بيا بريم!
كرام: نه!
دستت رو بكش! من داداش بروس لي هستم! اگه ....
شما اين جا زندگي مي كني؟ 
هدويگ: آره... بريم تو راه برات تعريف مي كنم!
كرام: شب ها پشه كه نداره؟...
هدويگ: نه. ارباب! اصلا هرچي شما بگين!
كرام و هدويگ از صحنه خارج مي شوند و
بيگانه:

پايان
---- --- ---
حيف يه كم سرم شلوغ شده! در اولين فرصت، چند تا نكته ي كليدي براي "رول پليينگ نويسي" مي گم و خيلي به درد مي خوره، فيلم هاي بلند نزنين! جون مادرتون! من آدم كم حوصله اي ام. شايد نخونم! موضوع رو جمع كنين. استنلي كوبريك كه نيستين!
اپيزود سوم:
كرام در برابر بيگانه!
اين فيلم تقديم مي گردد به دوست خوبم، كرام!(ارباب لرد ولدمورت كبير!) بخاطر همه ي لحظه هاي خوب!
شبه مستند!
* * *
كرام: نه!.... نه!... نه!.... امكان نداره، من از بيگانه دوباره تست نمي گيرم!
هدويگ: نميشه پرونده اش ناقصه، تست قبلي اش گم شده. تازه خيلي هم فرق كرده!
كرام: به من چه ربطي داره! گير چه آدم.... جغدي افتاديم ها!
هدويگ: پس خودت مي دوني و بيگانه!.... يه دقيقه بياد و دو تا سوال بپرس و بنويس تو پرونده و خلاص!
كرام: يه دقيقه ها... من مي زنم اين رو مي كشم ها!... پايه چسب رو مي كوبم تو صورتش ها!
++ ده دقيقه بعد++
تق تق تق!
كرام:
...
هدويگ: من ام! يه وقت خل و چل بازي در نياري ها! اين يارو انگار يه كس ديگه شده!
تق تق تق!
كرام: بيا تو!
تق تق تق!
كرام:

بيا!
بيا ديگه!هدويگ: ببين من ام! چيزه ... پس خيالم راحت ديگه...خيلي خوب اون رو بذار زمين... رفتم!
كرام: جغد زبون نفهم!
هي من هيچي نم گم.تق تق تق!
كرام: برو گم شو تا ندادم همه ي پرهات رو قلم كنن! (آي كيو ها با دقت بيشتر)
بيگانه وارد مي شه و: اين چه طرز برخورده آقا !؟
كرام رو به دوربين يه خنده ي هيستريكي!:
... اين دفعه ديگه چه نقشه اي داري؟بيگانه: نقشه چيه آقا! ... اين از بر خورد اول تون! اين هم از اين!
كرام: شما...بيگانه هستين ديگه!
بيگانه: بعله!
كرام: ما رو گرفتي ديگه! نه خداييش!
بيگانه: ببنيد من وقت اضافي ندارم كه تلف كنم! اگه شما تست نمي گيريد من برم!
كرام:
... خيلي خوب شروع مي كنيم!كرام: فرض كنيد شما توي يه بيابون بي آب و علف هستيد و يه دسته گرگ دنبال شما هستن. چي كار مي كنيد... همين رو بازي كنيد!
بيگانه: مي رم بالاي درخت!
كرام: نه! درختي نيست!
بيگانه: مي رم بالاي درخت!
كرام: درخت نداريم. دقت كن! درخت بي درخت!:no:
بيگانه: مي رم بالا درخت!
كرام: مي گم درخت نداريم ديگه!!!

بيگانه: مجبورم !!! مي فهمي!!!؟؟؟ يه دسته گرگه!....آه اي فرزندان آتش! مرا در آغوش بگيريد شايد اين گرگان گرسنه، ميوه هاي سر به گردون ساي مرا، نچينند!
كرام: عاليه!!!! عاليه همينه!!!

بيگانه: خوب بود؟
كرام: عالي بود، حالا مي خوام يه چيز ديگه بازي كني!
بيگانه: گرگم به هوا خوبه، هم گرگ داريم هم درخت!
كرام: :
, شوخي مي كني, ديگه؟
نه ديگه
نكن
جون مادرت!
بيگانه: خوب گرگم به هوا دوست نداري، يه بازي ديگه، خروس جنگي با گرگ ها!
كرام:
تو چي از جون من مي خواي؟ بذار يه بار منطقي بگيم، من چي كار كردم با تو؟بيگانه:
بگو! من سعي مي كنم دركت كنم! بريز بيرون! داد بزن عزيزم!كرام:
تو رو به خدا!
كمممممممممممك!!! هدويييييييييييييگ!هدويگ پشت در تلاش مي كنه بياد تو!....
هدويگ: تحمل كن! در قفله! :proctor: ميارمت بيرون! ديگه فرياد رسي نيست؟
كرام: نرووووووو!!! اين منو مي كشه!!!
خواهش مي كنم!... نيا جلو!!! برو.وووو برو يكي ديگه رو بخور!!!! هدويييييييييگ!! كمك كن!
هدويگ: داره مي خوردش! يكي كمك كنه!
ولش كن قاتل!كرام: .... بيا!!!
ديگه چيزي ازم نمونده! بيا!!! بيا منو بكش!!! اينجا آخر خطه!!!هدويگ: كرام نه!!! اين كار رو نكن!

كرام: آآآآخ!!! اوخ....اوهخ!
هدويگ: نه!!! كرام نه!!!

كرام درحال جون دادن: ه.....دويگ!!! اون جايي؟
هدويگ: آره بگو!!
الان كمك مي اد و در رو مي شكنيم! قدرت داشته باش!كرام: گوش كن! به هر.. به.... آخ! .... به هرميون بگو،.. بگو خيلي ... دوستش داشتم....اين رو ميگي؟
هدويگ: آره كرام

فقط يه كم ديگه !! خودت مي اي و ميگي بهش!كرام: بهش... بهش بگو... بگو ديگه دوستم نداري؟ ديگه دوستم نداري!!! .....

هدويگ كه اشك هاش رو پاك مي كنه : حالت خوبه؟
كرام صداش از پشت در ميآد: ديگه ..
دوستم نداري! ديگه دوستم نداري!بيگانه از اتاق مي آد بيرون و به هدويگ ميگه: اين كرام، خيلي وضعش خرابه ها! من اين در رو قفل مي كنم تا پزشك ها بيان! ولي درش زياد محكم نيست ها! اصولا در ها يي. كه ...
هدويگ: خيالت راحت شد؟ ديوونه اش كردي؟
كرام از اتاق مي اد بيرون و به بيگانه ميگه: آهاي بي وفا! ديگه دوستم نداري؟

هدويگ كرام رو بغل مي كنه و ميگه:
خوب مي شي، بيا بريم!
كرام: نه!
دستت رو بكش! من داداش بروس لي هستم! اگه ....
شما اين جا زندگي مي كني؟ 
هدويگ: آره... بريم تو راه برات تعريف مي كنم!
كرام: شب ها پشه كه نداره؟...
هدويگ: نه. ارباب! اصلا هرچي شما بگين!
كرام و هدويگ از صحنه خارج مي شوند و
بيگانه:


پايان
---- --- ---
حيف يه كم سرم شلوغ شده! در اولين فرصت، چند تا نكته ي كليدي براي "رول پليينگ نويسي" مي گم و خيلي به درد مي خوره، فيلم هاي بلند نزنين! جون مادرتون! من آدم كم حوصله اي ام. شايد نخونم! موضوع رو جمع كنين. استنلي كوبريك كه نيستين!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

پشت صحنه هایی از فیلمهای برتر اسکار
لینک فیلمها
یخ در بهشت
سکانس اول-برداشت اول
ققی و سرژ در یک صبح بهاری در حال قدم زدن در پارک هستند
ققی : این بوی چیه؟
سرژ یه خورده دماغش رو بالا میکشه : فکر کنم بوی یخ در....
- : ایست! از جاتون تکون نخورین!
ققی و سرژ برمیگردن به سمت صدا، صد نفر نیروی پلیس میمون وار از درختی به درخت دیگه میپرن و اونا رو محاصره میکنن!
سرژ : ببخشید؟
- : شما به جرم اعتیاد بازداشت هستید!
یکی از پلیسا جلو میاد و کلاه کابوییشو یه خورده میده بالا، سرژ از ترس تعظیمی میکنه که دماغش میخوره به زمین و البته به هرحال اونجا پارک بوده و ملت توش حیوون هم میاوردن و بعله، دماغش فرو میره توی یه کپه قهوه ای رنگ!
مامور پلیس : شما به علت مشکوک بودن به داشتن اعتیاد به مواد مخدر بازداشت هستید! قیافتون هم خیلی تابلوئه! باید با ما بیاین!
ققی :
بابا این فیلمه! نیگا کن! اون دوربینه آقا!
مامور : واقعا دوربینه؟
ققی : آره بابا! اونم کارگردانه! فاطی فاطی! بگو که کارگردانی!
فاطی پاتر : من کارگردانم آقا! داریم فیلم میسازیم....خب دوباره از اول میگیریم...
سرژ از حالت تعظیم خارج میشه : چه بوی بدی میاد....
فاطی :
برو دماغتو تمیز کن سرژ!
سکانس سوم-برداشت دوم-داخل بانک:
سرژ چوبدستیشو در میاره تا بگه هیشکی از جاش تکون نخوره، ولی به دلیل شدت عمل شلوارش میفته پایین و یه شرت سفید خال خال قرمز نمایان میشه! سرژ در عرض سیم ثانیه رکورد آفتاب پرست رو میزنه و هزار بار تغییر رنگ میده!
فاطی : کات!
میخواهم زنده بمانم
سکانس سوم-در راه
آنیتا موبایلش رو در میاره و شماره میگیره : سلام درک!
چطوری؟ خوبی؟ آندراک خوبه؟
کارگردان :
کات! خانوم باید زنگ بزنین به حذب! چرا زنگ میزنین شوهرتون؟
آنیتا : :-“ هان؟ موبایل مجانی گیر اوردم گفتم یه زنگ بزنم ببینم شوهر و پچم چطورن! گناهه؟
کارگردان : دوباره میگیریم!
سکانس سوم – خوابگاه مدیران
کوییرل با عجله از پله ها بالا میره و با کله به سمت در خوابگاه میره و قبل از برخوردش با در منتظره که در باز بشه، ولی در باز نمیشه!
شترق!
کارگردان : کات!
کوییرل : آی سرم!
کارگردان : عله! چرا درو باز نکردی؟
عله : میخواستم کوییرل بخوره تو در یه خورده با بچه ها بخندیم!
کوییرل :
کارگردان : دوباره...
سکانس سوم – بیرون خوابگاه – در جمعیت
دادلي : مگه سي پنل فرعي هم داريم؟
آنتونين : بله، سي پنل اصلي که داريم، سي پنل فرعي هم داريم که براي ....
صداي آنتونين بين صداي توماس محو ميشه : يه کنترل پنل که همون منوي مديريته و يک سي پنل ديگه هم هست که ماله هاسته و اسمشم سي پنله...سايت از طريق اون کنترل ميشه...يعني فايلهاي لازم براي سايت از طريق يه اف تي پي منيجر ميره روي اون!!
کارگردان : یکی اینو از برق بکشه بیرون!
توماس : .... مشکل هم هر وقت که ارتباط با ديتا بيس برقرار بشه!!البته حالا که همه نظر ميدن منم نظرمو بگم.فکر کنم مشکل در تشکيل جداول زوپسه...اون اسمها هم متغيير هاي جدولاس...
کارگردان : یووهوو! دیالوگت تموم شده! چقد حرف میزنی!!
توماس : .... البته اين ارور بعضي وقتها که تو يوزر و پس ديتا بيس رو اشتباه زده باشي ظاهر ميشه...يا
وقتي که اسم جدول ها رو در نصب حقيقي چيزي غير از xoops گذاشته باشي .
کارگردان : کات! توماس چرا انقد حرف زدی؟
توماس : من در زندگیم یه فرصت برای بیرون ریختن اطلاعات پیدا کردما! میخواین اینو هم از من بگیرین؟؟
_________________________________
معصومیت از دست رفته م
سکانس اول – قبل از زنگ ساعت
کارگردان : صدا! دوربین! حر.....
- : اوهه! اوهه! خخخخخخ! خخخخخ! (صدای سرفه)
مگی رو تخت خوابیده و توده انبوهی از ریش دامبل تو دهنشه و راه تنفسیشو بسته، صورت مگی بنفش شده و داره خفه میشه و مطمئنا اگه این صحنه جزء فیلم بود مگی به خاطر این بازی طبیعی بهترین بازیگر زن شناخته میشد ولی ....
کارگردان : دامبی ریشتو بکش بیرون، خفه شد! مگی داره خفه میشه!
دامبی ریشش رو از دهن مگی بیرون میکشه و راه تنفس مگی باز میشه!
کارگردان : کمتر این ریشت رو بذار تو دهنش! دوباره میگیریم...
سکانس دوم – دفتر دامبلدور – کمدی که جینی توش زندانی بود
دامبلدور با چوبدستيش به يكي از كمد هاي اتاقش اشاره ميكنه و كمد باز ميشه ، توي كمد جيني به صليب كشيده شده!! و يه چاقو در هوا دور گردنش پرواز ميكنه و هر لحظه امكان داره گردنش رو ببره.
ناگهان چاقوی مورد نظر در گردن جینی فرو میره و سرشو از تنش جدا میکنه، خون میپاچه به در و دیوار!
کارگردان :
مـــــــــــــا! این که چاقوی اسباب بازی بود! یعنی کی چاقو رو عوض کرده؟
هری : جینییییییییی
چو در نقش تدارکات فیلم موذیانه میخنده!
کارگردان : یه کپی از جینی درست کنین بذارین اینجا! زوود!
هری : من تورو میکشم کارگردان!!
و کارگردان فرار میکنه!
سکانس سوم – مگی پشت تلفن
مگي تلفن به دست:سلام...اداره مهندسين رول پلينگ؟
_بله بفرماييد
مگي:شوفاژ ما آب ميده..ميشه درستش كنيد
_بله حتما....اومدیم.....
مگی : آدرس نمیخواین؟
_نه! کارگردان قبلا بهم گفته!
کارگردان : کات!
سرژ تو که انقد خنگ نبودی!!
لینک فیلمها
یخ در بهشت
سکانس اول-برداشت اول
ققی و سرژ در یک صبح بهاری در حال قدم زدن در پارک هستند
ققی : این بوی چیه؟
سرژ یه خورده دماغش رو بالا میکشه : فکر کنم بوی یخ در....
- : ایست! از جاتون تکون نخورین!
ققی و سرژ برمیگردن به سمت صدا، صد نفر نیروی پلیس میمون وار از درختی به درخت دیگه میپرن و اونا رو محاصره میکنن!
سرژ : ببخشید؟
- : شما به جرم اعتیاد بازداشت هستید!
یکی از پلیسا جلو میاد و کلاه کابوییشو یه خورده میده بالا، سرژ از ترس تعظیمی میکنه که دماغش میخوره به زمین و البته به هرحال اونجا پارک بوده و ملت توش حیوون هم میاوردن و بعله، دماغش فرو میره توی یه کپه قهوه ای رنگ!
مامور پلیس : شما به علت مشکوک بودن به داشتن اعتیاد به مواد مخدر بازداشت هستید! قیافتون هم خیلی تابلوئه! باید با ما بیاین!
ققی :
بابا این فیلمه! نیگا کن! اون دوربینه آقا!مامور : واقعا دوربینه؟
ققی : آره بابا! اونم کارگردانه! فاطی فاطی! بگو که کارگردانی!
فاطی پاتر : من کارگردانم آقا! داریم فیلم میسازیم....خب دوباره از اول میگیریم...
سرژ از حالت تعظیم خارج میشه : چه بوی بدی میاد....
فاطی :
برو دماغتو تمیز کن سرژ!سکانس سوم-برداشت دوم-داخل بانک:
سرژ چوبدستیشو در میاره تا بگه هیشکی از جاش تکون نخوره، ولی به دلیل شدت عمل شلوارش میفته پایین و یه شرت سفید خال خال قرمز نمایان میشه! سرژ در عرض سیم ثانیه رکورد آفتاب پرست رو میزنه و هزار بار تغییر رنگ میده!
فاطی : کات!
میخواهم زنده بمانم
سکانس سوم-در راه
آنیتا موبایلش رو در میاره و شماره میگیره : سلام درک!
چطوری؟ خوبی؟ آندراک خوبه؟کارگردان :
کات! خانوم باید زنگ بزنین به حذب! چرا زنگ میزنین شوهرتون؟آنیتا : :-“ هان؟ موبایل مجانی گیر اوردم گفتم یه زنگ بزنم ببینم شوهر و پچم چطورن! گناهه؟
کارگردان : دوباره میگیریم!
سکانس سوم – خوابگاه مدیران
کوییرل با عجله از پله ها بالا میره و با کله به سمت در خوابگاه میره و قبل از برخوردش با در منتظره که در باز بشه، ولی در باز نمیشه!
شترق!
کارگردان : کات!
کوییرل : آی سرم!
کارگردان : عله! چرا درو باز نکردی؟
عله : میخواستم کوییرل بخوره تو در یه خورده با بچه ها بخندیم!

کوییرل :

کارگردان : دوباره...
سکانس سوم – بیرون خوابگاه – در جمعیت
دادلي : مگه سي پنل فرعي هم داريم؟
آنتونين : بله، سي پنل اصلي که داريم، سي پنل فرعي هم داريم که براي ....
صداي آنتونين بين صداي توماس محو ميشه : يه کنترل پنل که همون منوي مديريته و يک سي پنل ديگه هم هست که ماله هاسته و اسمشم سي پنله...سايت از طريق اون کنترل ميشه...يعني فايلهاي لازم براي سايت از طريق يه اف تي پي منيجر ميره روي اون!!
کارگردان : یکی اینو از برق بکشه بیرون!
توماس : .... مشکل هم هر وقت که ارتباط با ديتا بيس برقرار بشه!!البته حالا که همه نظر ميدن منم نظرمو بگم.فکر کنم مشکل در تشکيل جداول زوپسه...اون اسمها هم متغيير هاي جدولاس...
کارگردان : یووهوو! دیالوگت تموم شده! چقد حرف میزنی!!
توماس : .... البته اين ارور بعضي وقتها که تو يوزر و پس ديتا بيس رو اشتباه زده باشي ظاهر ميشه...يا
وقتي که اسم جدول ها رو در نصب حقيقي چيزي غير از xoops گذاشته باشي .
کارگردان : کات! توماس چرا انقد حرف زدی؟
توماس : من در زندگیم یه فرصت برای بیرون ریختن اطلاعات پیدا کردما! میخواین اینو هم از من بگیرین؟؟

_________________________________
معصومیت از دست رفته م
سکانس اول – قبل از زنگ ساعت
کارگردان : صدا! دوربین! حر.....
- : اوهه! اوهه! خخخخخخ! خخخخخ! (صدای سرفه)
مگی رو تخت خوابیده و توده انبوهی از ریش دامبل تو دهنشه و راه تنفسیشو بسته، صورت مگی بنفش شده و داره خفه میشه و مطمئنا اگه این صحنه جزء فیلم بود مگی به خاطر این بازی طبیعی بهترین بازیگر زن شناخته میشد ولی ....
کارگردان : دامبی ریشتو بکش بیرون، خفه شد! مگی داره خفه میشه!
دامبی ریشش رو از دهن مگی بیرون میکشه و راه تنفس مگی باز میشه!
کارگردان : کمتر این ریشت رو بذار تو دهنش! دوباره میگیریم...
سکانس دوم – دفتر دامبلدور – کمدی که جینی توش زندانی بود
دامبلدور با چوبدستيش به يكي از كمد هاي اتاقش اشاره ميكنه و كمد باز ميشه ، توي كمد جيني به صليب كشيده شده!! و يه چاقو در هوا دور گردنش پرواز ميكنه و هر لحظه امكان داره گردنش رو ببره.
ناگهان چاقوی مورد نظر در گردن جینی فرو میره و سرشو از تنش جدا میکنه، خون میپاچه به در و دیوار!
کارگردان :
مـــــــــــــا! این که چاقوی اسباب بازی بود! یعنی کی چاقو رو عوض کرده؟هری : جینییییییییی

چو در نقش تدارکات فیلم موذیانه میخنده!

کارگردان : یه کپی از جینی درست کنین بذارین اینجا! زوود!
هری : من تورو میکشم کارگردان!!
و کارگردان فرار میکنه!
سکانس سوم – مگی پشت تلفن
مگي تلفن به دست:سلام...اداره مهندسين رول پلينگ؟
_بله بفرماييد
مگي:شوفاژ ما آب ميده..ميشه درستش كنيد
_بله حتما....اومدیم.....
مگی : آدرس نمیخواین؟
_نه! کارگردان قبلا بهم گفته!
کارگردان : کات!
سرژ تو که انقد خنگ نبودی!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?
جزئیات کاربر

کمپپانی پت گودریگ اولین کارشو تقدیم میکند:
هفت جاودانه ساز
بازیگران:هری پاتر،رونالد ویزلی،هرمیون گرنجر و سایر بازیگران
هری هیچ وقت فکر نمیکردکه یکروز مجبور به تحمل دورل هاگوارتز بشه شاید تنها مزیت تعطیلی زود هنگام مدرسه برای او بازگشت به پناهگاه بود هرچند که این بازگشت کوتاه و موقتی بود اما فکر برگشتن به پناهگاه و بودن در کنارکسانی که دوستشان داشت او را آرام میکرد.
شب قبل از حرکت قطار وقتی وسایلش را جمع میکرد خاطره تمام اتفاقات این چند روزبه روشنی از نظرش گذشت.هری وقتی به خود آمد که صدای رون را از پست سر میشنید
- هری بیا دیگه وگرنه بازم گرسنه میمونیم
- قبل از این که به طرف رون برگردداشکش را پاک کرد و گفت: تو برو رون من تا یه دقیقه دیگه اونجام.
اما رفتن به سرسرای بزرگ و خداحافظی از هاگوارتز" برای او سخت تر از ـن بود که فکر میکرد.خسته تر از آن بودکه طاقت دیدن جای خالی دامبلدور را داشته باشد هنوز خیلی زود بود......... با این حال چاره ای نداشت نمیخواست تنها بماند "تمام مدت تنهاییش صرف فکر کردن به دو چیز بود یکی انتقام از کسانی که عزیزانش را کشته بودند و دیگری........ دستش در جیب ردایش جسم سردی را لمس کرد این آخرین خاسته دامبلدور بود باید هرطور که شده جاودانه سازها را نابود میکرد در این چند روز بارها به این موضوع فکر کرده بود و هربار مطمئن تر از قبل تصمیمش را تکرارمیکرد.حتی فکر کردن به جینی هم نمیتوانست او را منصرف کند .شاید هم جینی دلیل اصلی این تصمیم بودنمیخواست او را هم از دست بدهد
آنقدر در فکر بود که نفهمیدچه وقت از خوابگاه خارج شد و چه وقت به سرسرای بزرگ رسید صدای رون او را به خود اورد
_کجا داری میری بیا اینجا
رون در کنار نویل و جینی نشسته بودهرمیون و لونا که به میز گریفندور آمده بود هم روبروی آنها بودند "کنار نویل نشست و سعی کرد به جینی نگاه نکند رون بشقابی پر از پراشکی استیک قلوه ی مورد علاقه اش جلوی او گذاشت اما اشتهایی نداشت سرش را بلند کرد و به میز اساتید چشم دوخت صندلی دامبلدور خالی بود !!! چه انتظاری داشت هنوز هم منتظربود که او بیاید و روی صندلیش بنشیند و سخنرانی پایان سال را انجام دهد اما میدانست که این محال است دیدن صندلی خالی اسنیپ خونش را بجوش آورد کسی نمیدانست او العان کجاست هری اسنیپ را در حال تعظیم به ولدومورت مجسم کرد که خبر کشتن دامبلدور را به او میدهد از عصبانیت داغ شد
_ هری حالت خوبه؟ "با توام هری
هری فقط سرش راتکان داد
_هری پاشو دیگه تا کی میخوای به اونجا زل بزنی
به اطراف نگاه کرد سرسرای بزرگ تقریبا خالی بود شام آنشب در سکوت خورده شده بود و همه به خوابگاهها برمیگشتند بدون اینکه به غذایش دست بزند بلند شدو آرام بدنبال هرمیون و جینی راه افتاد
در طول مسیر تا برج گریفندورچیزی از حرفهای آنها که سعی میکردند او را از فکر درآورند نمیفهمید در دنیای خودش بود . فکر انتقام ز اسنیپ لحظه ای او را راحت نمیگذاشت
_بچه ها اون فلور نیست؟
هرمیون و جینی با هم برگشتند فلور در جلوی مجسمه زره پوش طبقه دوم ایستاده بود و شانه هایش میلرزید
جینی با صدای آرامی گفت:چی شده فلور؟
فلور خودش را در آغوش او انداخت و با صدای بلند گریه کرد. هری حیرت زده به فلور و جینی وحشت زده نگاه کرد و فکری جنون آمیز در ذهنش پیچیدقبل از اینکه بتواند جلوی خود را بگیرد حرفش را زده بود:اتفاقی افتاده؟ و در حالی که سعی میکردبه رون وجینی نگاه نکند گفت بیل طوری شده؟
گریه فلورشدت گرفت" رون و جینی وحشت زده به او نگاه میکردند هنوز هیچکدام نمیدانستند که بعد از حمله آن گرگینه دقیقا چه بلایی سر بیل آمده
فلور هق هق کنان گفت:اون....اون....گفت که نمیخواد ....دیگه نمیخواد با من ازدواج کنه
همه با نگرانی به فلور نگاه میکردند رون پرسید _
_آخه چرا؟زده به سرش؟اون که تمام این مدت داشت.....اما هرمیون نگذاشت حرف رون تمام شود
_بخاطر گاز اون گرگینس؟
فلور سر تکان داد :آره میگه دیگه امیدی بهش نیست اون....خیلی نگرانه.وحشت زدس ارچی هم به ماه کامل نزدیک میشیم بیشتر میترسه.
جینی که حال فلور را به خوبی درک میکردگفت:نه فلور بیل ترسو نیست اون نگران توئه ( نگاه گذرایی به هری کرد)میترسه بهت صدمه بزنه.
فلور با ناراحتی سر تکان داد_چطوری میتونه امچی فکری بکنه اون ایچ وقت به من صدمه نمیزنه.
یک نفر با صدای دورگه از پشت سرش گفت:ولی وقتی کنترل خودشو نداشته باشه هر چیزی ممکنه.
همگی به طرف صدا برگشتند لوپیین به آرامی به سمتشان میآمد......:اون تو روخیلی دوست داره فلور اما باید قبول کنی که شرایط اون اصلا مناسب نیست!!!
فلور با ناراحتی سر تکان دادو خواست جواب او را بدهداما لوپین ادامه داد من درکت میکنم فلور "اما بیل رو بهتر درک میکنم شما هیچ کدوم شرایط اونو نداشتین...بیل وحشت زدس حقم داره اگه بعدا یکی مثل من بشه چطوری میخواد مطمءن بشه که یه روز کاملا تصادفی کسی رو که دوست داره گاز نمیگیره؟
لوپین آهی کشید و هری یکلحظه به یاد تانکس افتاد
لوپین که سکوت آنها را دید ادامه دادالبته در باره بیل هنوز امیدی هست و به رون نگران لبخندی زد "بهر حال اون توسط یه گرگینه ی تغییر شکل یافته زخمی نشده اما بازم باید صبر کنیم تا عوارضشو نشون بده در هر حال بیل هم به فرصت احتیاج داره تا به شرایط جدیدش عادت کنه.
هری سررش را تکان داد:حق با لوپینه فلور به بیل فرصت بده مطمئنم که خیلی زود به حالت عادیش برمیگرده
فلور با لجاجت تکرار کرد:اون میخواد من برم اری نمیخوادمنو ببینه..
هرمیون لبخندی زد وگفت فکر بدی هم نیست خب برو
فلور با عصبانیت به او چشم غره ای رفت و سرش را به شدت تکان داد:من باید پیشش بمونم اگه من برم کی از اون اگهداری میکنه؟
لوپین خیلی جدی گفت:نه بهتره بری بهت قول میدم که همه ما مواظب بیل هستیم بهتره تنهاش بذاری تا خودشو پیدا کنه"مطمئنم بیل خیلی زود با شرایط جدیدش کنار میاد و وقتی به شرایط عادت کرد و از حال خودش مطمئن شد حتما مییاد دنبالت اون بیشتر از اونی که فکرشو بکنی دوستت داره.
فلور که ظاهرا قانع شده بود هق هق کنان گفت:شما از کجا میدونید؟
_از اونجایی که یه مرد همیشه حرفشو به یه مرد میزنه فلور من بهت قول میدم که بیل رو تنها نذارم و همه ی سعیم رو میکنم که اون زودتر بیاد دنبالت
فلور لبخند زیبایی زد _باشه پس من منتظرم ریموس
و با لوپین و هری دست داد از بقیه خداحافظی کرد و به طرف پله ها دوید بالای پلکان برگشت و داد زد:ریموس بهش بگو من....من.... اما نتوانست ادامه دهد سرخ شد و از پله ها پایین دویدهری آنشب خواب ناآرامی داشت تمام کابوسهای شش سال گذشته را با هم میدید.جسد پدرش" مادرش که به ولدمورت التماس میکرد"جسد سدریک"سقوط سیریوس در طاق نما"خنده شیطانی بلاتریکس" ولدومورت"اسنیپ که چوبدستی اش را بالا گرفت و دامبلدور را به بیرون پرتاب کرد.
خودش را در اتاق مدیر که به دامبلدور میگفت :من دست رو دست نمیذارم تا اون بیاد و منو بکشه اگهقرار باشهبرم هرچند تا که بتونم از مرگخوارها رو هم با خودم میبرم "اگه بتونم ولدومورتم میبرم
دامبلدور خندید و به ارامی گفت فاکس
فاکس هری را بلند کرد و به سمت دریاچه بردکنار دریاچه درست در کنار قبر دامبلدورسه تابوت چوبی بر روی زمین بود و هاگرید گریه کنان داشت سه قبر برای آنها میکند بالای تابوتها مردی قد بلند با شنل سیاه ایستاده بود .هری به طرف تابوتها رفت ولدومورت بالای آنها با صدای بلند میخندیدچوب دستی اش را به طرف تابوتها گرفت .در هر سه تابوت باز شد .رون"هرمیون وجینی در آنها خولبیده بودند آنها مرده بودند.
هری فریادی کشید و بیدار شد.
رون وحشت زده بالای سرش بود نویلو دین با دهان باز به او نگاه میکردند
_هری چی شده ؟بی اختیار رون را در آغوش گرفت و لحظه ای بعد هق هق گریه اش بلند شد
رون مبهوت و نگران نگاهش میگرد:چی شده رفیق "تو خواب دیدی چیزی نیست
اما هری نا آرامتر از همیشه بود تصویر سه تابوت از جلوی چشمانش دور نمیشد حاضر بود بمیرد اما این صحنه رانبیند
_نویل لطفا یه لیوان آب بده!
رون این را گفت و کنار او نشست و آهسته پرسید بازم اتفاقی افتاده؟کسی چیزیش شده ؟
هری سر تکان داد .فقط یه خواب بود این جمله را چند بار با خود تکرار کرد اما به نظر به این سادگی نمی آمد
نویل لیوان آبی به دستش داد_بخور هری حالتو جا میاره
لیوان را لا جرعه سرکشید
رون با نگرانی گفت حالت چطوره بهتر شدی؟ ببینم میخوای به مک گونگال بگم؟
نفس عمیقی کشید و فقط سرش را به علامت نفی تکان داد از تختش بلند شد
رون با نگرانی گفت : کجا داری میری ؟بگذار اقلا حالت جا بیاد.
هری بدون توجه به رون از پله ها پایین رفت سالن عمومی ساکت و خالی بود آرام روی صندلی راحتی نزدیک آتش نشست و به فکر فرو رفت . نمیتوانست چنین ریسکی بکند همراهی رون و هرمیون در پیدا کردن جاودانه سازهاخطرناک ترین کار ممکن بود دستی شانه اش را لمس کرد و او را از جا پراند
_کجایی دارم با تو حرف میزنم
_رون تو اینجا چی کار میکنی؟
_میخواستی توی دیونه رو ول کنم که هر جا می خوای بری ؟هیچ معلومه چه مرگته پسر؟
_هیچی رون من فقط فکر میکنم......ناگهان فکری به ذهنش رسید یه هو از جایش پرید:باید برم پیش مک گونگال
رون مچ دستش را گرفت و او را روی صندلی نشاند: که چی بگی ؟ هیچ میدونی ساعت چنده؟
هری به ساعتش نگاه کرد چهار و بیست دقیقه صبح؟ با ناامیدی به رون نگاه کرد
_نمیدونم امشب چه مرگت شده گنکنه بازم غیب بینی داشتی؟ هری فقط سری تکان داد نه :رون من یه سری کار مهم دارم که باید حتما قبل اغز رفتن انجام بدم
_اینوققت شب؟
_اره باید برم به اتاق ضروریات
رون از جا پرید دیونه شدی نکنه میخوای بری دنبال اون کتاب؟و وقتی سکوت او را دید با عصبانیت گفت:
اون کتاب به چه دردت میخوره ؟فکر میکردم حالا که فهمیدی مال اسنیپه دیگه اونو نمی خوایش
هری که با شنیدن اسم اسنیپ از خشم می لرزید گفت:میدونم رون اما خوب فکر کن تو اون کتاب پر از جادوهای جدیدیه که ما بلد نیستیم جادوهایی که میتونیم علیه خود اسنیپ و دوستانش استفاده کنیم
_ولی هری .....
_گوش کن رون من هیچ وقت نمی تونم مثل هرمیون معجون درست کنم هرمیو که همیشه پیش من نیست اما اسنیپ(با به زبان آودن این اسم وجودش از خشم لرزید) اون میانبر های خوبی برای معجون سازی داره که از هرمیونم هتر کار میکنه شاید بتونیم از اونا بر علیه خودش ......
صدایی از پشت سر گفت:
_این خیلی احمقانس
به احتمال زیاد ادامه دارد...
هفت جاودانه ساز
بازیگران:هری پاتر،رونالد ویزلی،هرمیون گرنجر و سایر بازیگران
هری هیچ وقت فکر نمیکردکه یکروز مجبور به تحمل دورل هاگوارتز بشه شاید تنها مزیت تعطیلی زود هنگام مدرسه برای او بازگشت به پناهگاه بود هرچند که این بازگشت کوتاه و موقتی بود اما فکر برگشتن به پناهگاه و بودن در کنارکسانی که دوستشان داشت او را آرام میکرد.
شب قبل از حرکت قطار وقتی وسایلش را جمع میکرد خاطره تمام اتفاقات این چند روزبه روشنی از نظرش گذشت.هری وقتی به خود آمد که صدای رون را از پست سر میشنید
- هری بیا دیگه وگرنه بازم گرسنه میمونیم
- قبل از این که به طرف رون برگردداشکش را پاک کرد و گفت: تو برو رون من تا یه دقیقه دیگه اونجام.
اما رفتن به سرسرای بزرگ و خداحافظی از هاگوارتز" برای او سخت تر از ـن بود که فکر میکرد.خسته تر از آن بودکه طاقت دیدن جای خالی دامبلدور را داشته باشد هنوز خیلی زود بود......... با این حال چاره ای نداشت نمیخواست تنها بماند "تمام مدت تنهاییش صرف فکر کردن به دو چیز بود یکی انتقام از کسانی که عزیزانش را کشته بودند و دیگری........ دستش در جیب ردایش جسم سردی را لمس کرد این آخرین خاسته دامبلدور بود باید هرطور که شده جاودانه سازها را نابود میکرد در این چند روز بارها به این موضوع فکر کرده بود و هربار مطمئن تر از قبل تصمیمش را تکرارمیکرد.حتی فکر کردن به جینی هم نمیتوانست او را منصرف کند .شاید هم جینی دلیل اصلی این تصمیم بودنمیخواست او را هم از دست بدهد
آنقدر در فکر بود که نفهمیدچه وقت از خوابگاه خارج شد و چه وقت به سرسرای بزرگ رسید صدای رون او را به خود اورد
_کجا داری میری بیا اینجا
رون در کنار نویل و جینی نشسته بودهرمیون و لونا که به میز گریفندور آمده بود هم روبروی آنها بودند "کنار نویل نشست و سعی کرد به جینی نگاه نکند رون بشقابی پر از پراشکی استیک قلوه ی مورد علاقه اش جلوی او گذاشت اما اشتهایی نداشت سرش را بلند کرد و به میز اساتید چشم دوخت صندلی دامبلدور خالی بود !!! چه انتظاری داشت هنوز هم منتظربود که او بیاید و روی صندلیش بنشیند و سخنرانی پایان سال را انجام دهد اما میدانست که این محال است دیدن صندلی خالی اسنیپ خونش را بجوش آورد کسی نمیدانست او العان کجاست هری اسنیپ را در حال تعظیم به ولدومورت مجسم کرد که خبر کشتن دامبلدور را به او میدهد از عصبانیت داغ شد
_ هری حالت خوبه؟ "با توام هری
هری فقط سرش راتکان داد
_هری پاشو دیگه تا کی میخوای به اونجا زل بزنی
به اطراف نگاه کرد سرسرای بزرگ تقریبا خالی بود شام آنشب در سکوت خورده شده بود و همه به خوابگاهها برمیگشتند بدون اینکه به غذایش دست بزند بلند شدو آرام بدنبال هرمیون و جینی راه افتاد
در طول مسیر تا برج گریفندورچیزی از حرفهای آنها که سعی میکردند او را از فکر درآورند نمیفهمید در دنیای خودش بود . فکر انتقام ز اسنیپ لحظه ای او را راحت نمیگذاشت
_بچه ها اون فلور نیست؟
هرمیون و جینی با هم برگشتند فلور در جلوی مجسمه زره پوش طبقه دوم ایستاده بود و شانه هایش میلرزید
جینی با صدای آرامی گفت:چی شده فلور؟
فلور خودش را در آغوش او انداخت و با صدای بلند گریه کرد. هری حیرت زده به فلور و جینی وحشت زده نگاه کرد و فکری جنون آمیز در ذهنش پیچیدقبل از اینکه بتواند جلوی خود را بگیرد حرفش را زده بود:اتفاقی افتاده؟ و در حالی که سعی میکردبه رون وجینی نگاه نکند گفت بیل طوری شده؟
گریه فلورشدت گرفت" رون و جینی وحشت زده به او نگاه میکردند هنوز هیچکدام نمیدانستند که بعد از حمله آن گرگینه دقیقا چه بلایی سر بیل آمده
فلور هق هق کنان گفت:اون....اون....گفت که نمیخواد ....دیگه نمیخواد با من ازدواج کنه
همه با نگرانی به فلور نگاه میکردند رون پرسید _
_آخه چرا؟زده به سرش؟اون که تمام این مدت داشت.....اما هرمیون نگذاشت حرف رون تمام شود
_بخاطر گاز اون گرگینس؟
فلور سر تکان داد :آره میگه دیگه امیدی بهش نیست اون....خیلی نگرانه.وحشت زدس ارچی هم به ماه کامل نزدیک میشیم بیشتر میترسه.
جینی که حال فلور را به خوبی درک میکردگفت:نه فلور بیل ترسو نیست اون نگران توئه ( نگاه گذرایی به هری کرد)میترسه بهت صدمه بزنه.
فلور با ناراحتی سر تکان داد_چطوری میتونه امچی فکری بکنه اون ایچ وقت به من صدمه نمیزنه.
یک نفر با صدای دورگه از پشت سرش گفت:ولی وقتی کنترل خودشو نداشته باشه هر چیزی ممکنه.
همگی به طرف صدا برگشتند لوپیین به آرامی به سمتشان میآمد......:اون تو روخیلی دوست داره فلور اما باید قبول کنی که شرایط اون اصلا مناسب نیست!!!
فلور با ناراحتی سر تکان دادو خواست جواب او را بدهداما لوپین ادامه داد من درکت میکنم فلور "اما بیل رو بهتر درک میکنم شما هیچ کدوم شرایط اونو نداشتین...بیل وحشت زدس حقم داره اگه بعدا یکی مثل من بشه چطوری میخواد مطمءن بشه که یه روز کاملا تصادفی کسی رو که دوست داره گاز نمیگیره؟
لوپین آهی کشید و هری یکلحظه به یاد تانکس افتاد
لوپین که سکوت آنها را دید ادامه دادالبته در باره بیل هنوز امیدی هست و به رون نگران لبخندی زد "بهر حال اون توسط یه گرگینه ی تغییر شکل یافته زخمی نشده اما بازم باید صبر کنیم تا عوارضشو نشون بده در هر حال بیل هم به فرصت احتیاج داره تا به شرایط جدیدش عادت کنه.
هری سررش را تکان داد:حق با لوپینه فلور به بیل فرصت بده مطمئنم که خیلی زود به حالت عادیش برمیگرده
فلور با لجاجت تکرار کرد:اون میخواد من برم اری نمیخوادمنو ببینه..
هرمیون لبخندی زد وگفت فکر بدی هم نیست خب برو
فلور با عصبانیت به او چشم غره ای رفت و سرش را به شدت تکان داد:من باید پیشش بمونم اگه من برم کی از اون اگهداری میکنه؟
لوپین خیلی جدی گفت:نه بهتره بری بهت قول میدم که همه ما مواظب بیل هستیم بهتره تنهاش بذاری تا خودشو پیدا کنه"مطمئنم بیل خیلی زود با شرایط جدیدش کنار میاد و وقتی به شرایط عادت کرد و از حال خودش مطمئن شد حتما مییاد دنبالت اون بیشتر از اونی که فکرشو بکنی دوستت داره.
فلور که ظاهرا قانع شده بود هق هق کنان گفت:شما از کجا میدونید؟
_از اونجایی که یه مرد همیشه حرفشو به یه مرد میزنه فلور من بهت قول میدم که بیل رو تنها نذارم و همه ی سعیم رو میکنم که اون زودتر بیاد دنبالت
فلور لبخند زیبایی زد _باشه پس من منتظرم ریموس
و با لوپین و هری دست داد از بقیه خداحافظی کرد و به طرف پله ها دوید بالای پلکان برگشت و داد زد:ریموس بهش بگو من....من.... اما نتوانست ادامه دهد سرخ شد و از پله ها پایین دویدهری آنشب خواب ناآرامی داشت تمام کابوسهای شش سال گذشته را با هم میدید.جسد پدرش" مادرش که به ولدمورت التماس میکرد"جسد سدریک"سقوط سیریوس در طاق نما"خنده شیطانی بلاتریکس" ولدومورت"اسنیپ که چوبدستی اش را بالا گرفت و دامبلدور را به بیرون پرتاب کرد.
خودش را در اتاق مدیر که به دامبلدور میگفت :من دست رو دست نمیذارم تا اون بیاد و منو بکشه اگهقرار باشهبرم هرچند تا که بتونم از مرگخوارها رو هم با خودم میبرم "اگه بتونم ولدومورتم میبرم
دامبلدور خندید و به ارامی گفت فاکس
فاکس هری را بلند کرد و به سمت دریاچه بردکنار دریاچه درست در کنار قبر دامبلدورسه تابوت چوبی بر روی زمین بود و هاگرید گریه کنان داشت سه قبر برای آنها میکند بالای تابوتها مردی قد بلند با شنل سیاه ایستاده بود .هری به طرف تابوتها رفت ولدومورت بالای آنها با صدای بلند میخندیدچوب دستی اش را به طرف تابوتها گرفت .در هر سه تابوت باز شد .رون"هرمیون وجینی در آنها خولبیده بودند آنها مرده بودند.
هری فریادی کشید و بیدار شد.
رون وحشت زده بالای سرش بود نویلو دین با دهان باز به او نگاه میکردند
_هری چی شده ؟بی اختیار رون را در آغوش گرفت و لحظه ای بعد هق هق گریه اش بلند شد
رون مبهوت و نگران نگاهش میگرد:چی شده رفیق "تو خواب دیدی چیزی نیست
اما هری نا آرامتر از همیشه بود تصویر سه تابوت از جلوی چشمانش دور نمیشد حاضر بود بمیرد اما این صحنه رانبیند
_نویل لطفا یه لیوان آب بده!
رون این را گفت و کنار او نشست و آهسته پرسید بازم اتفاقی افتاده؟کسی چیزیش شده ؟
هری سر تکان داد .فقط یه خواب بود این جمله را چند بار با خود تکرار کرد اما به نظر به این سادگی نمی آمد
نویل لیوان آبی به دستش داد_بخور هری حالتو جا میاره
لیوان را لا جرعه سرکشید
رون با نگرانی گفت حالت چطوره بهتر شدی؟ ببینم میخوای به مک گونگال بگم؟
نفس عمیقی کشید و فقط سرش را به علامت نفی تکان داد از تختش بلند شد
رون با نگرانی گفت : کجا داری میری ؟بگذار اقلا حالت جا بیاد.
هری بدون توجه به رون از پله ها پایین رفت سالن عمومی ساکت و خالی بود آرام روی صندلی راحتی نزدیک آتش نشست و به فکر فرو رفت . نمیتوانست چنین ریسکی بکند همراهی رون و هرمیون در پیدا کردن جاودانه سازهاخطرناک ترین کار ممکن بود دستی شانه اش را لمس کرد و او را از جا پراند
_کجایی دارم با تو حرف میزنم
_رون تو اینجا چی کار میکنی؟
_میخواستی توی دیونه رو ول کنم که هر جا می خوای بری ؟هیچ معلومه چه مرگته پسر؟
_هیچی رون من فقط فکر میکنم......ناگهان فکری به ذهنش رسید یه هو از جایش پرید:باید برم پیش مک گونگال
رون مچ دستش را گرفت و او را روی صندلی نشاند: که چی بگی ؟ هیچ میدونی ساعت چنده؟
هری به ساعتش نگاه کرد چهار و بیست دقیقه صبح؟ با ناامیدی به رون نگاه کرد
_نمیدونم امشب چه مرگت شده گنکنه بازم غیب بینی داشتی؟ هری فقط سری تکان داد نه :رون من یه سری کار مهم دارم که باید حتما قبل اغز رفتن انجام بدم
_اینوققت شب؟
_اره باید برم به اتاق ضروریات
رون از جا پرید دیونه شدی نکنه میخوای بری دنبال اون کتاب؟و وقتی سکوت او را دید با عصبانیت گفت:
اون کتاب به چه دردت میخوره ؟فکر میکردم حالا که فهمیدی مال اسنیپه دیگه اونو نمی خوایش
هری که با شنیدن اسم اسنیپ از خشم می لرزید گفت:میدونم رون اما خوب فکر کن تو اون کتاب پر از جادوهای جدیدیه که ما بلد نیستیم جادوهایی که میتونیم علیه خود اسنیپ و دوستانش استفاده کنیم
_ولی هری .....
_گوش کن رون من هیچ وقت نمی تونم مثل هرمیون معجون درست کنم هرمیو که همیشه پیش من نیست اما اسنیپ(با به زبان آودن این اسم وجودش از خشم لرزید) اون میانبر های خوبی برای معجون سازی داره که از هرمیونم هتر کار میکنه شاید بتونیم از اونا بر علیه خودش ......
صدایی از پشت سر گفت:
_این خیلی احمقانس
به احتمال زیاد ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور در 1385/7/21 7:36:50
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور در 1385/7/21 8:09:07
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور در 1385/7/21 8:09:07
آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 6 شهریور 1386 20:04
از: وسط سبيلاي هوريس كنار نيكي پلنگ
پستها:
356

رو زمين
كمپاني تصوير خاكي ادوارد با ارزشي ديگر بر روي پرده هالي ويزاردس
بازگران:
البوس در نقش ولدي
اناكين در نقش اناكين
بليز در نقش بليز
ادوارد جك در نقش كاراگاه
كارگردان:
جن كثيف
نويسنده:
جن كثيف
_________________________________
پرونده مرگ ارباب ولدي و معاونان
قبل از حادثه
سه قهوه روي ميز گذاشته شده و سه نفر دور ميز نشسته اند
يكي كچل اسموت شده
يكي به حالت سامورايي ها
و يكي هم در فكر جنگ ستاره اي
هر سه در مورد ماجرايه مخوفي در حا صحبت هستند
مضمون بر حذف البوس دامبلدور
ارباب ولدي:
ما بايد هر چه سريعتر اين ريشو از داستان حذفش كنيم تا بتونيم دستمونو به اين پسره هري برسونيم
ناگهارن صحنه سياه ميشه:
هر انچه در اينجا ميخوانيد با كتاب اصلي كاملا متفاوت هست و هيچ كدام از اتفاقات در اينجا نيفتاده است
ارباب ولدي از قهوه اي كه روي ميز نگاشته شده بر ميداره و جرئه اي بالا ميزنه
و اناكين و بليز هم به تقليد از اون همين كار را انجام ميدند
كمي بعد..
بعد از حادثه
صداي اژيز پليس همه جا رو پر كرده و
در حالي كه سه جسد رو از يك كلبه محروقه خارج ميكنن
يه كاراگاه كوتوله كه خودكار به دست و دهن داره وارد ميشه و پرونده قتلو از سرباز وظيفه ميگيره و شروع ميكنه به مطالعه كردن
چند ثانبه بعد رو به دوربين برميگرده و با گرفتن قيافه اي خاص
دوربينو وارد قسمت بعدي كار ميكنه...
در حيات محفل ققنوس
البوس گرم باز كوئيديچ شده و با ناديده گرفتن ديسك كمرش در رول يه قهرمان درون دروازه ايستاده
كه ناگهان مانداگاس پير وارد ميشه و شيشه خالي زهرو به البوس تسليم ميكنه
البوس:تموم شد؟!
مانداگس:بله
نكته:از اونجا اين قدر سريع گفتيم اون شيشه شيشه زهر بود كه شماها بيشتر از اين به مختون فشار نيارين
در حين بازجويي
پليسها بعد از شكافتن قضيه متوجه شده بودن كه اين ممكنه زير سر البوس و دارو دستش باشه به همين منظور طي جلسه اي كه به محفل ققنوس رفته بودن
البوس رو مورد بازجويي قرار داده بودن و بقيه محفلي ها رو
كاراگاه:بگو ببينم تو لردو كشتي
البوس:به جون مادرم من بيگناهم
كاراگاه:
اين جونه مادرشو قسم خود پس بيگناه نفر بعدي وارد شه
سرباز وظيفه:
بازجويي از مانداگاس
كاراگاه:بگو ببينم تو لردو كشتي؟!
مانداگاس:نه من لردو نكشتم
كاراگاه:
اينم بيگناهه لطفا نفر بعدي
سرباز وظيفه:
بازجويي از مالي ويزلي
كاراگاه: بگو ببينم تو لردو كشتي؟!
مالي با يه چك ابدار و گرفتن ابغوره به ميزان سالانه و گفتن اينكه تو به من تهمت زدي و مقداري گريه كاراگاهو خر ميكنه
كاراگاه:اينم بيگناهه نفر بعدي
سرباز وظيفه:
بازجويي از هري پاتر
در اين لحظه تماشاچي ها گوجخ پرت ميكنن و صفحه پرميشه پر ز گوجه
تا مسئولان بيان گوجه رو پاك كنن باز جويي ها تموم ميشه و مردم اين صحنه رو ميبينن
كاراگاه:چي كار كنم بايد حتما يه مجرم پيدا شه
سرباز وظيفه:من ب....
كاراگاه:چي تو قاتلي تو به قتل اعتراف كردي بيا بريم دادسرا
سرباز وظيفه:
و بعد صحنه اعدام سرباز وظيفه نشون داده شد و بعد هم پايان
چه قدر ارزشي
كمپاني تصوير خاكي ادوارد با ارزشي ديگر بر روي پرده هالي ويزاردس
بازگران:
البوس در نقش ولدي
اناكين در نقش اناكين
بليز در نقش بليز
ادوارد جك در نقش كاراگاه
كارگردان:
جن كثيف
نويسنده:
جن كثيف
_________________________________
پرونده مرگ ارباب ولدي و معاونان
قبل از حادثه
سه قهوه روي ميز گذاشته شده و سه نفر دور ميز نشسته اند
يكي كچل اسموت شده
يكي به حالت سامورايي ها
و يكي هم در فكر جنگ ستاره اي
هر سه در مورد ماجرايه مخوفي در حا صحبت هستند
مضمون بر حذف البوس دامبلدور
ارباب ولدي:
ما بايد هر چه سريعتر اين ريشو از داستان حذفش كنيم تا بتونيم دستمونو به اين پسره هري برسونيم
ناگهارن صحنه سياه ميشه:
هر انچه در اينجا ميخوانيد با كتاب اصلي كاملا متفاوت هست و هيچ كدام از اتفاقات در اينجا نيفتاده است
ارباب ولدي از قهوه اي كه روي ميز نگاشته شده بر ميداره و جرئه اي بالا ميزنه
و اناكين و بليز هم به تقليد از اون همين كار را انجام ميدند
كمي بعد..
بعد از حادثه
صداي اژيز پليس همه جا رو پر كرده و
در حالي كه سه جسد رو از يك كلبه محروقه خارج ميكنن
يه كاراگاه كوتوله كه خودكار به دست و دهن داره وارد ميشه و پرونده قتلو از سرباز وظيفه ميگيره و شروع ميكنه به مطالعه كردن
چند ثانبه بعد رو به دوربين برميگرده و با گرفتن قيافه اي خاص
دوربينو وارد قسمت بعدي كار ميكنه...
در حيات محفل ققنوس
البوس گرم باز كوئيديچ شده و با ناديده گرفتن ديسك كمرش در رول يه قهرمان درون دروازه ايستاده
كه ناگهان مانداگاس پير وارد ميشه و شيشه خالي زهرو به البوس تسليم ميكنه
البوس:تموم شد؟!
مانداگس:بله
نكته:از اونجا اين قدر سريع گفتيم اون شيشه شيشه زهر بود كه شماها بيشتر از اين به مختون فشار نيارين
در حين بازجويي
پليسها بعد از شكافتن قضيه متوجه شده بودن كه اين ممكنه زير سر البوس و دارو دستش باشه به همين منظور طي جلسه اي كه به محفل ققنوس رفته بودن
البوس رو مورد بازجويي قرار داده بودن و بقيه محفلي ها رو
كاراگاه:بگو ببينم تو لردو كشتي
البوس:به جون مادرم من بيگناهم
كاراگاه:
اين جونه مادرشو قسم خود پس بيگناه نفر بعدي وارد شهسرباز وظيفه:
بازجويي از مانداگاس
كاراگاه:بگو ببينم تو لردو كشتي؟!
مانداگاس:نه من لردو نكشتم
كاراگاه:
اينم بيگناهه لطفا نفر بعديسرباز وظيفه:
بازجويي از مالي ويزلي
كاراگاه: بگو ببينم تو لردو كشتي؟!
مالي با يه چك ابدار و گرفتن ابغوره به ميزان سالانه و گفتن اينكه تو به من تهمت زدي و مقداري گريه كاراگاهو خر ميكنه
كاراگاه:اينم بيگناهه نفر بعدي
سرباز وظيفه:
بازجويي از هري پاتر
در اين لحظه تماشاچي ها گوجخ پرت ميكنن و صفحه پرميشه پر ز گوجه
تا مسئولان بيان گوجه رو پاك كنن باز جويي ها تموم ميشه و مردم اين صحنه رو ميبينن
كاراگاه:چي كار كنم بايد حتما يه مجرم پيدا شه
سرباز وظيفه:من ب....
كاراگاه:چي تو قاتلي تو به قتل اعتراف كردي بيا بريم دادسرا
سرباز وظيفه:
و بعد صحنه اعدام سرباز وظيفه نشون داده شد و بعد هم پايان
چه قدر ارزشي
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
روح جنمار قديم ميكند:
[url=http://ww
[url=http://ww
جزئیات کاربر

DREAM BOOGH
تقدیم می کند.
چپ دست!
بازیگران:
ادی ماکای در نقش پسره ی چپ دست
مک بون پشمالو در نقش دختره که نشسته بود تو کشک
هدویگ در نقش مادر ادی پسره ی چپ دست
بیگانه در نقش عمه ی دختره که نشسته بود تو کشک
ولدی در نقش مادر عمه ی دختره که نشسته بود تو کشک
کوین در نقش پالیکار چهار پای ادی پسره ی چپ دست
.
.
.
نویسنده و کارگردان: کوین ویتبای
نکته: من هر گونه کپی از روی کتاب با خانمان، بی خانمان، خانمان دار و غیره و ذلک رو تکذیب می کنم.
برای گروه سنی الف!
***
در زمان های خیلی خیلی دور ... که نه جاروی پرنده ای بود نه جاروی پرنده ای ... جوانی برای رهایی از طوفان و رگبار تگرگ به کافی شاپ سر کوچه رفت ...ادی وارد کافی شاپ کامی شد ناگهان چشمش به میزی در گوشه ی تاریک کشک(=کافی شاپ کامی) افتاد ... در میان آن تاریکی و دود و دم چهره ی دختری را دید... در کمتر از 5 ثانیه ادی یک دل نه صد دل عاشق شد ... این اول ماجرا بود ...
ادی به سرعت از کشک خارج میشه پا به پای خرش پالیکار به سمت کلبه ی درویشیشون می ره ... آفتاب مستقیم به سرش می خوره! و مجال فکر کردن بهش نمیده ... بالاخره به خونه شون می رسه ...
- مامی ... مامی ... زود بیا بریم کشک... چیز ... یعنی زود بیا برم کافی شاپ کامی ... من یه دختر دیدم عاشقش شدم حالا می خوام برام بری خواستگاری!
مادر ادی از مطبخ خارج میشه ، در حالی که از عصبانیت ملاقه ای رو محکم به دستش می کوبه با اشتیاق تمام می پرسه : خب چی شد که عاشقش شدی ؟ چه جوریه ؟
ادی در حالی که از شدت بی قراری نمی تونه یه جا بشینه میشینه و می گه : من نمی دونم مامان ... نه قیافه ی قشنگی داره ... نه اخلاق خوبی داره ... نه خوشتیپه ... نه...
مامان : خب ؟
ادی: اینا که مهم نیست ... مهم تفاهمه که... اونم نداریم! ولی من این چیزا حالیم نیست .. باید بریم خواستگاریش!
مامان : نه من موندم تو عاشق چی این دختره شدی ؟
ادی: تو اصلا منو درک نمی کنی ... اصلا من می رم بیرون ...
مامان : به درک!
در بیرون کلبه باد بیداد می کرد و رگبار تندی در گرفته بود. در همین دم گردباد شدیدی برخاست که ستون های دواری از خاک و خاشاک به هوا بلند می کرد! ادی پا به پای پالیکار به سمت کشک می ره شاید دوباره اون دختر رو ببینه ... در راه عمه ی دختره رو می بینه ...
عمه :
ببین پسر جون تو و سکینه وصله ی تن هم نیستین ... این ماجرا رو به کلی فراموش کن ... اون مثل دخترای عادی نیست ...
ادی: سکینه ؟ ببخشید شما ؟
عمه: باب سکینه ... همون دختره که تو کشک عاشقش شدی ... من عمه شم!
ادی : آهان ... یادم باشه برا مامانم اسپند دود کنم
... رکورد قبلیش رو شکوند ... هر چند اینا مهم نیست ... آره من می دونم که اون مثل دخترای معمولی نیست ... یه چیزی تو وجود اون هست که هیچ کودوم از دخترا ندارن!
عمه : نه از اون نظر ! ببین سکینه زن اول مسابقات رالی بود ... به شوماخر معروف بود! تصادف کرد ... حافظه ی کوتاه مدتش 24 ساعته شد
ادی: چیزی رفته تو چشمت ؟
عمه: نه من همین جوریم
... داشتم می گفتم حافظه ی کوتاه مدتش 24 ساعته شد ... یعنی امشب که بخوابه ... فردا صبحش دیگه تو رو نمیشناسه!
ادی : واقعا ؟ چه خوب!
( و به فکر فرو می ره!!! )
عمه :
ادی : هه
... نه چیزه ... اینا که اصلا مهم نیست ... آخه من دست چپم! یعنی با قلبم تصمیم می گیرم نه با عقلم ...
عمه : ااااا چه خوب ... ببخشید شما از چه رنگی خوشت میاد ؟
ادی : باب مشکی رنگ عشقه!
عمه : جدی؟
اتفاقا منم عاشق رنگ مشکیم ... چه تفاهمی!
ادی: تا حالا کسی بهت گفته که عجب چشمای قشنگی داری جیگر ؟
عمه با هزار ناز و عشوه : جدا ؟ وای مرسی ...
و در کمتر از 5 ثانیه ادی یک دل نه صد دل عاشق میشه ... این اول ماجرا بود ... ادی و عمه سراسر شب را در پیاده رو های شهر راه رفتند و تازه کلی حرف هم زدند. ستارگان تک تک نا پدید می شدند. نور ضعیفی در افق تاریکی شب را می زدود! و هر دم بیشتر می شد. صبح نزدیک بود.
ادی: اوا خاک عالم! مامانم منو می کشه ... باید زود تر برم خونه ...
عمه : بااااای
ادی :
ادی به سرعت پا به پای خرش پالیکار به سمت خونه می ره ... با ترس و لرزش وارد خونه میشه و طوری که مامانش نفهمه داد می زنه :
- سلام مامی! من برگشتم ...
مامان : سلام به روی ماهت ... دم در یکی کارت داره ... برو ببین چی می خواد !
ادی: هووووووم! من که تازه اومدم که!
ادی از خونه خارج میشه و یه خانم بلند قد و سیفید رو میبینه ...
خانومه: سلام ... خوبی؟ ای اس ال می ... ااااا نه چیزه ... ببین من اومدم بهت بگم تو و صغری وصله ی تن هم نیستین ... صغری یه دختر معمولی نیست!
ادی : صغری؟ ببخشید شما؟
خانومه: صغری دیگه ... عمه ی همون دختره که تو کشک دیدی ... من مامانشم ...
ادی: آهان! ببخشید شما ازدواج کردین ؟
خانومه : نه من مجردم!
ادی: تا حالا کسی بهت گفته که چه چشمای قشنگی داری جیگر؟
خانومه : جدا؟ واااای مرسی
واین چنین بود که در کمتر از 5 ثانیه ادی یک دل نه صد دل عاشق میشه ... این اول ماجرا بود!
THE END
با تشکر از:
سازمان میراث فرهنگی
سازمان هواشناسی
سازمان آب و برق
هکتور مالو نویسنده ی باخانمان
کانون پرورش فکر کودکان و نوجوانان
هدویگ، ادی؛ مک بون، ولدی و بیگانه که با بازی خوبشون مارو سرافکنده و سر افراز کردن
خودم که با بازی عالیم تونستم حس یه چارپا رو به بیننده منتقل کنم
کامی که کافی شاپش رو در اختیارمون قرار داد
پالیکار که حاظر شد اسمش تو فیلم نامه بیاد
و کلیه و روده ی کسانی که ما را در تهیه و پخش این فیلم یاری ساختند
زمستان87
تقدیم می کند.
چپ دست!
بازیگران:
ادی ماکای در نقش پسره ی چپ دست
مک بون پشمالو در نقش دختره که نشسته بود تو کشک
هدویگ در نقش مادر ادی پسره ی چپ دست
بیگانه در نقش عمه ی دختره که نشسته بود تو کشک
ولدی در نقش مادر عمه ی دختره که نشسته بود تو کشک
کوین در نقش پالیکار چهار پای ادی پسره ی چپ دست
.
.
.
نویسنده و کارگردان: کوین ویتبای
نکته: من هر گونه کپی از روی کتاب با خانمان، بی خانمان، خانمان دار و غیره و ذلک رو تکذیب می کنم.
برای گروه سنی الف!
***
در زمان های خیلی خیلی دور ... که نه جاروی پرنده ای بود نه جاروی پرنده ای ... جوانی برای رهایی از طوفان و رگبار تگرگ به کافی شاپ سر کوچه رفت ...ادی وارد کافی شاپ کامی شد ناگهان چشمش به میزی در گوشه ی تاریک کشک(=کافی شاپ کامی) افتاد ... در میان آن تاریکی و دود و دم چهره ی دختری را دید... در کمتر از 5 ثانیه ادی یک دل نه صد دل عاشق شد ... این اول ماجرا بود ...
ادی به سرعت از کشک خارج میشه پا به پای خرش پالیکار به سمت کلبه ی درویشیشون می ره ... آفتاب مستقیم به سرش می خوره! و مجال فکر کردن بهش نمیده ... بالاخره به خونه شون می رسه ...
- مامی ... مامی ... زود بیا بریم کشک... چیز ... یعنی زود بیا برم کافی شاپ کامی ... من یه دختر دیدم عاشقش شدم حالا می خوام برام بری خواستگاری!
مادر ادی از مطبخ خارج میشه ، در حالی که از عصبانیت ملاقه ای رو محکم به دستش می کوبه با اشتیاق تمام می پرسه : خب چی شد که عاشقش شدی ؟ چه جوریه ؟
ادی در حالی که از شدت بی قراری نمی تونه یه جا بشینه میشینه و می گه : من نمی دونم مامان ... نه قیافه ی قشنگی داره ... نه اخلاق خوبی داره ... نه خوشتیپه ... نه...
مامان : خب ؟
ادی: اینا که مهم نیست ... مهم تفاهمه که... اونم نداریم! ولی من این چیزا حالیم نیست .. باید بریم خواستگاریش!
مامان : نه من موندم تو عاشق چی این دختره شدی ؟
ادی: تو اصلا منو درک نمی کنی ... اصلا من می رم بیرون ...
مامان : به درک!
در بیرون کلبه باد بیداد می کرد و رگبار تندی در گرفته بود. در همین دم گردباد شدیدی برخاست که ستون های دواری از خاک و خاشاک به هوا بلند می کرد! ادی پا به پای پالیکار به سمت کشک می ره شاید دوباره اون دختر رو ببینه ... در راه عمه ی دختره رو می بینه ...
عمه :
ببین پسر جون تو و سکینه وصله ی تن هم نیستین ... این ماجرا رو به کلی فراموش کن ... اون مثل دخترای عادی نیست ...
ادی: سکینه ؟ ببخشید شما ؟
عمه: باب سکینه ... همون دختره که تو کشک عاشقش شدی ... من عمه شم!

ادی : آهان ... یادم باشه برا مامانم اسپند دود کنم
... رکورد قبلیش رو شکوند ... هر چند اینا مهم نیست ... آره من می دونم که اون مثل دخترای معمولی نیست ... یه چیزی تو وجود اون هست که هیچ کودوم از دخترا ندارن!
عمه : نه از اون نظر ! ببین سکینه زن اول مسابقات رالی بود ... به شوماخر معروف بود! تصادف کرد ... حافظه ی کوتاه مدتش 24 ساعته شد

ادی: چیزی رفته تو چشمت ؟
عمه: نه من همین جوریم
... داشتم می گفتم حافظه ی کوتاه مدتش 24 ساعته شد ... یعنی امشب که بخوابه ... فردا صبحش دیگه تو رو نمیشناسه!ادی : واقعا ؟ چه خوب!
( و به فکر فرو می ره!!! )عمه :

ادی : هه
... نه چیزه ... اینا که اصلا مهم نیست ... آخه من دست چپم! یعنی با قلبم تصمیم می گیرم نه با عقلم ...عمه : ااااا چه خوب ... ببخشید شما از چه رنگی خوشت میاد ؟

ادی : باب مشکی رنگ عشقه!
عمه : جدی؟
اتفاقا منم عاشق رنگ مشکیم ... چه تفاهمی!ادی: تا حالا کسی بهت گفته که عجب چشمای قشنگی داری جیگر ؟

عمه با هزار ناز و عشوه : جدا ؟ وای مرسی ...

و در کمتر از 5 ثانیه ادی یک دل نه صد دل عاشق میشه ... این اول ماجرا بود ... ادی و عمه سراسر شب را در پیاده رو های شهر راه رفتند و تازه کلی حرف هم زدند. ستارگان تک تک نا پدید می شدند. نور ضعیفی در افق تاریکی شب را می زدود! و هر دم بیشتر می شد. صبح نزدیک بود.
ادی: اوا خاک عالم! مامانم منو می کشه ... باید زود تر برم خونه ...
عمه : بااااای

ادی :

ادی به سرعت پا به پای خرش پالیکار به سمت خونه می ره ... با ترس و لرزش وارد خونه میشه و طوری که مامانش نفهمه داد می زنه :
- سلام مامی! من برگشتم ...
مامان : سلام به روی ماهت ... دم در یکی کارت داره ... برو ببین چی می خواد !
ادی: هووووووم! من که تازه اومدم که!
ادی از خونه خارج میشه و یه خانم بلند قد و سیفید رو میبینه ...
خانومه: سلام ... خوبی؟ ای اس ال می ... ااااا نه چیزه ... ببین من اومدم بهت بگم تو و صغری وصله ی تن هم نیستین ... صغری یه دختر معمولی نیست!
ادی : صغری؟ ببخشید شما؟
خانومه: صغری دیگه ... عمه ی همون دختره که تو کشک دیدی ... من مامانشم ...
ادی: آهان! ببخشید شما ازدواج کردین ؟

خانومه : نه من مجردم!
ادی: تا حالا کسی بهت گفته که چه چشمای قشنگی داری جیگر؟
خانومه : جدا؟ واااای مرسی
واین چنین بود که در کمتر از 5 ثانیه ادی یک دل نه صد دل عاشق میشه ... این اول ماجرا بود!

THE END
با تشکر از:
سازمان میراث فرهنگی
سازمان هواشناسی
سازمان آب و برق
هکتور مالو نویسنده ی باخانمان
کانون پرورش فکر کودکان و نوجوانان
هدویگ، ادی؛ مک بون، ولدی و بیگانه که با بازی خوبشون مارو سرافکنده و سر افراز کردن
خودم که با بازی عالیم تونستم حس یه چارپا رو به بیننده منتقل کنم
کامی که کافی شاپش رو در اختیارمون قرار داد
پالیکار که حاظر شد اسمش تو فیلم نامه بیاد
و کلیه و روده ی کسانی که ما را در تهیه و پخش این فیلم یاری ساختند
زمستان87
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 6 شهریور 1386 20:04
از: وسط سبيلاي هوريس كنار نيكي پلنگ
پستها:
356

پول حموم رفتن نداشتم شدم ارباب ولدي
ارزشي ديگري از كمپاني فيلم سازي تصوير خاكي ادوارد
با هنرمندي:
البوس دامبلدور در نقش ارباب ولدي
و ارباب ولدي در نقش البوس دامبلدور
ادوارد جك در نقش جن كثيف
ژانر:سياسي
برگه اي از دفترچه خاطرات تام موورلو ريدل
_________
تنها بود!
پولي نداشت!!
حمام نميرفت.!!
مادرش مرده بود!!
پدرش زنده بود اما نميدانست!
او بد بـــــــــــود!!
اما جادوگر بود!!
منفور بــــود!!
و بيكس!
او در پرورشگاه بود!!
بچه از دورش پراكنده!!
چون وحش بود خيلي خيلي!!
حتي معلمان هم از او دوري ميكردند!!
حتي سرپرستان پرورشگـاه!!
منتظر كسي بـــــود!!
طبيعي نبـــــــــود!!
پسري كه نميخواست طبيعي باشد
پسري نه ساله و خوش و خطو خال كم تجربه بر نرده پرورشگاه تكيه داد بود و بچه هاي مفلوكي را كه در دوردست بازي ميكردند به ناسزا گرفته بود
تفكراتش بيشتر از سنش بود
و ميدانست كه قدرتي طبيعي ندارد
در حقيقت ميخواست كه اين طور باشد
از اسم خودش هم بيزار بود چون كه خاص نيود
تيم خيلي زياد بود خيلي زياد تنها در پرورشگاه 8 تام موجود بود
روز موعود رسيد البوس دامبلدور به پرورشگاه امد
و پسرك به ظاهر سر به زير را با چند جادوي كوچك همراه خود كرد
شايد اگر قدرت پيشگويي داشت هر گز اين كار را نميكرد
و اين پسرك كه الان تام مورلو ريدل بيگناه بود
در اينده تبديل به موجودي پليد به نام ارباب تاريكي لردو ولد مورت كبير ميشد
كسي كه حتي از اوردن اسمش نيز مو بر تن ادم سيخ ميشد-اسمشو نبر
در سال اول تحصيلش
پسر خوبي بود
گرجه در كارنامش دو سه مورد شكستن دماغ موجود بود
تا اينكه تابستان رسيد
با گاليونهايي كه به زور از بچه ها گرفته بود
يك خانه خريد
تمام گاليونها مصرف شد
كمي بعد اب خانه را قطع كردند و او كه ضول حمام رفتن را هم نداشت....
مدتها را بدون حمام طي كرد تا كم كم سياه شد
سياه سياه سياه سياه
و افكاري شومي همراه با اين سياهي به ذهنش هجوم اورد
به همين مرتبه بود كه وقتي به هاگوارتز رسيد كتاب تواريخ شوم رو از ديد مطالعه گذارند
و به وجود تالار اسرار پي برد
سعي كرد كوشش كرد كار كرد اما موفق نشد كه در انم تالار بي همه چيز را باز كند
اما وقتي به سن 16 سالگي رسيد
به ناگاه موفق به اين كار شد به طرزي مخوف
سراغاز اسمشو نبر
دريچه باز شد و اين سر اغاز وجود موجود بيوجودي به نام اسمشو نبر بود
موجودي كه سايه ي قلب تاريكش به زودي كل دنيا را در گستره ديدش ميگرفت و افتاب را به ظلمتي هميشگي تبديل ميكرد
و اين بود زماني كه اسمشو نبر شكل گرفت
وقتي او متوجه قدرتهاي مخوف خود شد
تصميم به اين گرفت كه شخصي خاص شود
شخصي خاص شخصي بزرگ و شخصي والا
به پيرو جمع كردن افتاد و طولي نكشيد كه پس از پايان تحصيلش در هاگوارتز 120 اسلايترني رو پيرو خود كرد و برا اينكه اونها هم خاص باشند اسم اونا رو مرگخوار نهاد
و خودشو ارباب تاريكي اسمشو نبر و لرد ولد مورت كبير خواند
او ميخواست كه خاص خاص باشد
و شروع كرد به ظلم و شروع كرد به نابودي و شروع كرد به همه جا را به نابودي كشاندن
تا اينكه پسري ظهور كرد به نام هري پاتر
كه در پيشگويي كبيري اين مسئله اطلاع داده شده بود
لرد ولد مورت طي ين برامد كه اين پسر را نابود كند به راحتي و به ارامي
اما انها كجا بودند!!
خائني پيدا شد
به نام پيتر پتيگرو
سراغاز بدبختي پاتر او بود
هري پاتر ظهور ميكند
بلاخره جا پيدا شد و لرد به انجا رفت
پدر و مادرش را كشت اما هري را نتوانست و كل قدرتش را واگذار ان كوچولويه حقير كرد و تبديل به موجودي فاني شد براي به دست اورد كوچك ترين چيزي محتاج بود
او بدن هم نداشت
دست نداشت
روح نداشت و جان نيز نداشت
و تنها چيزي كه داشت فاني بودن بود
كه او فهميد كه مردن چه به از جان پيچ بودن است
گذشت و گذشت در طي 14 سال تلاش مضاعف براي كشتن پاتر و شكست خوردن بلاخره ظوهر كرد
با كمك چندي از خادمين فداكارش
كچل بود
اسموت بود
اما بدن داشت
و همين خوب بود عالي بود
براي كسي كه مدتها در بيبدني ساكن بوده است
اما با وجود بدنم و به لطف چوبدستش
هري جان سالم به در برد
و 2 سال ديگر گذشت عزيزاني از هري كشت اما رد سال 16 دهم
مرگ دامبلدور
خادم وفادار دامبلدور
اسنيپ!!
دامبلدور كشت و او را در عذابي هميشهگش گذاشت
هري بايد جان پيچها را نابود ميكرد و ولدي را ميكشت
__________________________________________
هر وقت كتاب 7 اومد ادامه ميدم
فعلا همينجا...
ارزشي ديگري از كمپاني فيلم سازي تصوير خاكي ادوارد
با هنرمندي:
البوس دامبلدور در نقش ارباب ولدي
و ارباب ولدي در نقش البوس دامبلدور
ادوارد جك در نقش جن كثيف
ژانر:سياسي
برگه اي از دفترچه خاطرات تام موورلو ريدل
_________
تنها بود!
پولي نداشت!!
حمام نميرفت.!!
مادرش مرده بود!!
پدرش زنده بود اما نميدانست!
او بد بـــــــــــود!!
اما جادوگر بود!!
منفور بــــود!!
و بيكس!
او در پرورشگاه بود!!
بچه از دورش پراكنده!!
چون وحش بود خيلي خيلي!!
حتي معلمان هم از او دوري ميكردند!!
حتي سرپرستان پرورشگـاه!!
منتظر كسي بـــــود!!
طبيعي نبـــــــــود!!
پسري كه نميخواست طبيعي باشد
پسري نه ساله و خوش و خطو خال كم تجربه بر نرده پرورشگاه تكيه داد بود و بچه هاي مفلوكي را كه در دوردست بازي ميكردند به ناسزا گرفته بود
تفكراتش بيشتر از سنش بود
و ميدانست كه قدرتي طبيعي ندارد
در حقيقت ميخواست كه اين طور باشد
از اسم خودش هم بيزار بود چون كه خاص نيود
تيم خيلي زياد بود خيلي زياد تنها در پرورشگاه 8 تام موجود بود
روز موعود رسيد البوس دامبلدور به پرورشگاه امد
و پسرك به ظاهر سر به زير را با چند جادوي كوچك همراه خود كرد
شايد اگر قدرت پيشگويي داشت هر گز اين كار را نميكرد
و اين پسرك كه الان تام مورلو ريدل بيگناه بود
در اينده تبديل به موجودي پليد به نام ارباب تاريكي لردو ولد مورت كبير ميشد
كسي كه حتي از اوردن اسمش نيز مو بر تن ادم سيخ ميشد-اسمشو نبر
در سال اول تحصيلش
پسر خوبي بود
گرجه در كارنامش دو سه مورد شكستن دماغ موجود بود
تا اينكه تابستان رسيد
با گاليونهايي كه به زور از بچه ها گرفته بود
يك خانه خريد
تمام گاليونها مصرف شد
كمي بعد اب خانه را قطع كردند و او كه ضول حمام رفتن را هم نداشت....
مدتها را بدون حمام طي كرد تا كم كم سياه شد
سياه سياه سياه سياه
و افكاري شومي همراه با اين سياهي به ذهنش هجوم اورد
به همين مرتبه بود كه وقتي به هاگوارتز رسيد كتاب تواريخ شوم رو از ديد مطالعه گذارند
و به وجود تالار اسرار پي برد
سعي كرد كوشش كرد كار كرد اما موفق نشد كه در انم تالار بي همه چيز را باز كند
اما وقتي به سن 16 سالگي رسيد
به ناگاه موفق به اين كار شد به طرزي مخوف
سراغاز اسمشو نبر
دريچه باز شد و اين سر اغاز وجود موجود بيوجودي به نام اسمشو نبر بود
موجودي كه سايه ي قلب تاريكش به زودي كل دنيا را در گستره ديدش ميگرفت و افتاب را به ظلمتي هميشگي تبديل ميكرد
و اين بود زماني كه اسمشو نبر شكل گرفت
وقتي او متوجه قدرتهاي مخوف خود شد
تصميم به اين گرفت كه شخصي خاص شود
شخصي خاص شخصي بزرگ و شخصي والا
به پيرو جمع كردن افتاد و طولي نكشيد كه پس از پايان تحصيلش در هاگوارتز 120 اسلايترني رو پيرو خود كرد و برا اينكه اونها هم خاص باشند اسم اونا رو مرگخوار نهاد
و خودشو ارباب تاريكي اسمشو نبر و لرد ولد مورت كبير خواند
او ميخواست كه خاص خاص باشد
و شروع كرد به ظلم و شروع كرد به نابودي و شروع كرد به همه جا را به نابودي كشاندن
تا اينكه پسري ظهور كرد به نام هري پاتر
كه در پيشگويي كبيري اين مسئله اطلاع داده شده بود
لرد ولد مورت طي ين برامد كه اين پسر را نابود كند به راحتي و به ارامي
اما انها كجا بودند!!
خائني پيدا شد
به نام پيتر پتيگرو
سراغاز بدبختي پاتر او بود
هري پاتر ظهور ميكند
بلاخره جا پيدا شد و لرد به انجا رفت
پدر و مادرش را كشت اما هري را نتوانست و كل قدرتش را واگذار ان كوچولويه حقير كرد و تبديل به موجودي فاني شد براي به دست اورد كوچك ترين چيزي محتاج بود
او بدن هم نداشت
دست نداشت
روح نداشت و جان نيز نداشت
و تنها چيزي كه داشت فاني بودن بود
كه او فهميد كه مردن چه به از جان پيچ بودن است
گذشت و گذشت در طي 14 سال تلاش مضاعف براي كشتن پاتر و شكست خوردن بلاخره ظوهر كرد
با كمك چندي از خادمين فداكارش
كچل بود
اسموت بود
اما بدن داشت
و همين خوب بود عالي بود
براي كسي كه مدتها در بيبدني ساكن بوده است
اما با وجود بدنم و به لطف چوبدستش
هري جان سالم به در برد
و 2 سال ديگر گذشت عزيزاني از هري كشت اما رد سال 16 دهم
مرگ دامبلدور
خادم وفادار دامبلدور
اسنيپ!!
دامبلدور كشت و او را در عذابي هميشهگش گذاشت
هري بايد جان پيچها را نابود ميكرد و ولدي را ميكشت
__________________________________________
هر وقت كتاب 7 اومد ادامه ميدم
فعلا همينجا...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد جک در 1385/7/18 18:07:12
روح جنمار قديم ميكند:
[url=http://ww
[url=http://ww
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/10
آخرین ورود: سهشنبه 19 آبان 1388 17:55
از: بعد از پل, دست راست دومين كوچه
پستها:
182

تكرار فيلم حمله به قلعه ي اشمتزد....به دليل در خواست مك بوئن!
حمله به قلعهي اشمتزد
باشركت:
چو چانگ (براي فروش گيشه) ==ونوس (براي فروش گيشه)==هري پاتر و حضور افتخاري جناب وزير: كينگزلي
آهنگساز: مرلين
خواننده: كريسديبرگ
صدابردار: آبرفورث
نويسنده و تهيه كننده: بيگانه
فيلمي از:
ويكتور كرام
---------
كي چي كو چي كوچي كي چو(صداي هلي كوپتر)
مرلين:سربازان من همه حاضريد؟
همه : آماده ايم فرمانده!
مرلين:ما به اين سفر ميريم تا سه تا از دوستانمون رو از چنگ كينگزلي مكار و قلعهي مخوفش نجات دهيم!
هري:چهار نفر!
نه! من اميدوارم اون ديوونه را كشته باشند!
ونوس: رسيديم قبان آماده' پريدن باشيد!
(صداي سوت تماشاچيان)
ابرفورث: من به يك خلبان زن اعتماد ندارم!
مرلين :آماده! يك دو سه هري؟ برو آبرفورث؟ برو!
همه پريدند و آخرين نفر (مرلين) رو به ونوس :
ما سه ساعت ديگه برمي گرديم!
ونوس:باشه!
-----دفتر كينگزلي------
جاسوس ما خبر آورده كه امشب براي آزادي اسير ها ميخوان بيان!
------زندان قلعه -- سلول يك------
نگهبا نان دو نفر را داخل اين سلول مي اندازند و در را ميبندن.
كرام: نه! تو رو خدا من و با اين تنها نگذاريد! بياد منو شكنجه بديد نه! در رو نبنديد! نه!
بيگانه رو به دوربين:
و سپس درحالي كه با دست در را تست مي كند به كرام ميگويد:
(تماشا چيان با ديدن بيگانه دست و سوت ميزنند)
عجب در محكمي داره ها در به اين بزرگي ديده بودي؟
-----زندان قلعه---سلول دو-----
چو چانگ رو به مك گونگال:
(با ديدن چو مردم داخل سينما سوت مي زنند)
عجب شانسي آورديم ها!
مك گونگال:چرا؟
چو:بيچاره كرام چه زجري ميكشه!
----- راهروي منتهي به سلول ها-----
مرلين و سربازانش از سقف وارد ميشوند و به در سلول ها ميرسند!
مرلين رو به هري و آبرفورث:شما برين اون يكي سلول من اين ها را مي آورم
تق تق تق
بيگانه: كيه كيه در ميزنه من دلم مي لرزه....در رو با لنگ در ميزنه من .....
مرلين در سلول را باز ميكندو ميگويد: يالا بريم وقت نداريم!
بيگانه رو مرلين: تو با كرام برو در مورد من دير رسيدين!
مرلين با خوشحالي:چرا طوري شده؟
بيگانه:من نميتونم راه بيام بريد سرعتتون را كند ميكنم!
مرلين:آخه چرا؟
كرام:ولش كن بابا كفشش را گم كرده!
------قسمت آزاد سازي چو چانگ بدست هري سانسور شده-----
كرام در حالي كه بيگانه را روي دوش دارد به بقيه كه جلو تر حركت ميكنند ميگويد:
آخه چرا نمي كشيمش راحت شيم كسي كه نتونه پا برهنه راه بياد چرا بايد تو ارتش باشه؟
بيگانه: من رو ول كنين برين
من رو همين جا رها كنين تا بميرم!
صداي كينگزلي از پشت سر :
دوستان من بازي تمام شد!
مرلين: نامردا! يكي مارو لو داده!
كرام در حالي كه بيگانه را از روي دوش پايين ميآورد:
تقصير اينه!
چو رو به كيگزلي:بگذار بريم بيرحم!
مك گونگال:بهت اخطار ميكنم به من دست بزني تمام پست هات رو پاك ميكنم!
آبرفورث :خونسردي تان را از دست نديد!
يك دفعه ونوس از پست كينگزلي بيرون ميآيد
همه:
(به جز بيگانه كه :
سلام تو هم اينجايي! )
مرلين:نامرد! اون تويي كه ما رو لو دادي!
بيگانه: اون تويي كه دست تو تو دست ديگرون ديدم....اون تويي كه آدما با دست به هم نشون ميدن!
ابرفورث:خيلي پستي!
بيگانه: آدم فروش! دست تو رو شده برام قصه هاتو بلد شدم!....سوختي و ما رو فروختي...
چو: من رو بگو كه ...
بيگانه: اوني كه عشق و گذاشته زير پاش فقط تويي اوني كه .....
كرام:حيف اون ..... خيلي پستي ونوس ديگه دوستت ندارم!
بيگانه: ديگه دوستم نداري... ديگه دوستم نداري...
هري: من باور نميكنم:
بيگانه در حالي كه :
نه تو عاشقم نبودي !...
يكدفعه بيگانه:
وبه طرف در پشت كينگزلي حركت مي كند!
كينگزلي:برو عقب!
بيگانه در حالي كه جلو ميرود:
عجب در بزرگي!.. كجاي دنيا ديدي دري به اين بزرگي!
كينگزلي:نه احمق نه! نيا جلو!آآآآآآآآآآ
و كينگزلي داخل چاه مي افتد!
مرلين: فرار كنيد!
-------- بازگشت قهرمانان------
بيگانه: ورزشكاران پيروز باشيد.. خرم چون گل پيروز باشيد....
كالين: قهرمانان بفر مايد يك عكس يادگاري!
دوربين پشت به آسمان عقب عقب ميرود وصدا ها ضعيف ميشوند
صداي كرام به گوش ميرسد:هرگز فكر نميكردم از دست اون خلاص شم...
THE END
شعر آخر فيلم را همراه با اسامي بازيگران بخوانيد:
اكسس دينايد!
CAST
Venus
Cho chung
Harry potter
Merlin
Aberforth
Biganeh
Kerum
Kings lee
با تشكر از:
ونوس(برگر) بخاطر قبول نقش منفي
نيرو انتظامي ناحيهي سه
مديريت پارك آبي آزادگان
وزير محترم بخاطر قبول نقش منفي
كالين بخاطر پوسترهاي فيلم
و كليهي كساني كه ما را در ساخت اين پروژهي سنگين ياري كردند!
+++ پشت صحنه+++
پشت صحنهي فيلم :
حمله به قلعهي اشمتزد
--------صحنهي شروع فيلم ---- برداشت سوم-----
مرلين: سربازان من حاضريد:
بيگانه: بععععععله
كرام: كات آقا كات بابا تو توي اين قسمت نيستي! اين را ببرين بيرون!
---------صحنهي سلول يك ---برداشت يكم--
بيگانه رو به دوربين:
و سپس درحالي كه با دست در را تست مي كند به...
كرام: كات بابا كات تو دوربين نگاه نكن
---------صحنهي سلول يك ---برداشت دوم--
بيگانه رو به دوربين:
و سپس درحالي كه با دست در را تست مي كند به...
كرام: خداااااااا ياااااااااا نگاه نكن!
---------صحنهي سلول يك ---برداشت نود و دوم--
بيگانه رو به دوربين:
و سپس درحالي كه با دست در را تست مي كند به...
كرام: آقا ول كن بگذار نگاه كنه! همين جوري فيلم بگير!
-------صحنهي به دوش كشيدن بيگانه --- برداشت سوم-----
كرام در حالي كه بيگانه را روي دوش دارد به بقيه كه جلو...
كرام: نكن بابا كات دستتو از توي گوشم در بياور!
-------صحنهي به دوش كشيدن بيگانه --- برداشت سوم-----
كرام در حالي كه بيگانه را روي دوش دارد به بقيه كه جلو...
بيگانه: برو اسب خوبم!
كرام: كات اين ها چيه ميگي زشته؟
كرام: نميشه اين رو كول نكنم!
ابرفورث: تو فيلم نامه اينجوري آمده!
كرام: كدوم احمقي اين فيلم نامه را نوشته؟
همه: بيگگگگگگگا نه!
كرام: خداااااااا ياااااااااااا
حمله به قلعهي اشمتزد
باشركت:
چو چانگ (براي فروش گيشه) ==ونوس (براي فروش گيشه)==هري پاتر و حضور افتخاري جناب وزير: كينگزلي
آهنگساز: مرلين
خواننده: كريسديبرگ
صدابردار: آبرفورث
نويسنده و تهيه كننده: بيگانه
فيلمي از:
ويكتور كرام
---------
كي چي كو چي كوچي كي چو(صداي هلي كوپتر)
مرلين:سربازان من همه حاضريد؟
همه : آماده ايم فرمانده!
مرلين:ما به اين سفر ميريم تا سه تا از دوستانمون رو از چنگ كينگزلي مكار و قلعهي مخوفش نجات دهيم!
هري:چهار نفر!
نه! من اميدوارم اون ديوونه را كشته باشند!
ونوس: رسيديم قبان آماده' پريدن باشيد!
(صداي سوت تماشاچيان)
ابرفورث: من به يك خلبان زن اعتماد ندارم!
مرلين :آماده! يك دو سه هري؟ برو آبرفورث؟ برو!
همه پريدند و آخرين نفر (مرلين) رو به ونوس :
ما سه ساعت ديگه برمي گرديم!
ونوس:باشه!
-----دفتر كينگزلي------
جاسوس ما خبر آورده كه امشب براي آزادي اسير ها ميخوان بيان!
------زندان قلعه -- سلول يك------
نگهبا نان دو نفر را داخل اين سلول مي اندازند و در را ميبندن.
كرام: نه! تو رو خدا من و با اين تنها نگذاريد! بياد منو شكنجه بديد نه! در رو نبنديد! نه!
بيگانه رو به دوربين:
و سپس درحالي كه با دست در را تست مي كند به كرام ميگويد:(تماشا چيان با ديدن بيگانه دست و سوت ميزنند)
عجب در محكمي داره ها در به اين بزرگي ديده بودي؟
-----زندان قلعه---سلول دو-----
چو چانگ رو به مك گونگال:
(با ديدن چو مردم داخل سينما سوت مي زنند)
عجب شانسي آورديم ها!
مك گونگال:چرا؟
چو:بيچاره كرام چه زجري ميكشه!
----- راهروي منتهي به سلول ها-----
مرلين و سربازانش از سقف وارد ميشوند و به در سلول ها ميرسند!
مرلين رو به هري و آبرفورث:شما برين اون يكي سلول من اين ها را مي آورم
تق تق تق
بيگانه: كيه كيه در ميزنه من دلم مي لرزه....در رو با لنگ در ميزنه من .....
مرلين در سلول را باز ميكندو ميگويد: يالا بريم وقت نداريم!
بيگانه رو مرلين: تو با كرام برو در مورد من دير رسيدين!
مرلين با خوشحالي:چرا طوري شده؟
بيگانه:من نميتونم راه بيام بريد سرعتتون را كند ميكنم!
مرلين:آخه چرا؟
كرام:ولش كن بابا كفشش را گم كرده!
------قسمت آزاد سازي چو چانگ بدست هري سانسور شده-----
كرام در حالي كه بيگانه را روي دوش دارد به بقيه كه جلو تر حركت ميكنند ميگويد:
آخه چرا نمي كشيمش راحت شيم كسي كه نتونه پا برهنه راه بياد چرا بايد تو ارتش باشه؟
بيگانه: من رو ول كنين برين
من رو همين جا رها كنين تا بميرم!صداي كينگزلي از پشت سر :
دوستان من بازي تمام شد!
مرلين: نامردا! يكي مارو لو داده!
كرام در حالي كه بيگانه را از روي دوش پايين ميآورد:
تقصير اينه!
چو رو به كيگزلي:بگذار بريم بيرحم!
مك گونگال:بهت اخطار ميكنم به من دست بزني تمام پست هات رو پاك ميكنم!
آبرفورث :خونسردي تان را از دست نديد!
يك دفعه ونوس از پست كينگزلي بيرون ميآيد
همه:
(به جز بيگانه كه :
سلام تو هم اينجايي! )مرلين:نامرد! اون تويي كه ما رو لو دادي!
بيگانه: اون تويي كه دست تو تو دست ديگرون ديدم....اون تويي كه آدما با دست به هم نشون ميدن!
ابرفورث:خيلي پستي!
بيگانه: آدم فروش! دست تو رو شده برام قصه هاتو بلد شدم!....سوختي و ما رو فروختي...
چو: من رو بگو كه ...

بيگانه: اوني كه عشق و گذاشته زير پاش فقط تويي اوني كه .....
كرام:حيف اون ..... خيلي پستي ونوس ديگه دوستت ندارم!
بيگانه: ديگه دوستم نداري... ديگه دوستم نداري...
هري: من باور نميكنم:
بيگانه در حالي كه :
نه تو عاشقم نبودي !...
يكدفعه بيگانه:
وبه طرف در پشت كينگزلي حركت مي كند!كينگزلي:برو عقب!
بيگانه در حالي كه جلو ميرود:
عجب در بزرگي!.. كجاي دنيا ديدي دري به اين بزرگي!
كينگزلي:نه احمق نه! نيا جلو!آآآآآآآآآآ
و كينگزلي داخل چاه مي افتد!
مرلين: فرار كنيد!
-------- بازگشت قهرمانان------
بيگانه: ورزشكاران پيروز باشيد.. خرم چون گل پيروز باشيد....
كالين: قهرمانان بفر مايد يك عكس يادگاري!
دوربين پشت به آسمان عقب عقب ميرود وصدا ها ضعيف ميشوند
صداي كرام به گوش ميرسد:هرگز فكر نميكردم از دست اون خلاص شم...
THE END
شعر آخر فيلم را همراه با اسامي بازيگران بخوانيد:
اكسس دينايد!
CAST
Venus
Cho chung
Harry potter
Merlin
Aberforth
Biganeh
Kerum
Kings lee
با تشكر از:
ونوس(برگر) بخاطر قبول نقش منفي
نيرو انتظامي ناحيهي سه
مديريت پارك آبي آزادگان
وزير محترم بخاطر قبول نقش منفي
كالين بخاطر پوسترهاي فيلم
و كليهي كساني كه ما را در ساخت اين پروژهي سنگين ياري كردند!
+++ پشت صحنه+++
پشت صحنهي فيلم :
حمله به قلعهي اشمتزد
--------صحنهي شروع فيلم ---- برداشت سوم-----
مرلين: سربازان من حاضريد:
بيگانه: بععععععله
كرام: كات آقا كات بابا تو توي اين قسمت نيستي! اين را ببرين بيرون!
---------صحنهي سلول يك ---برداشت يكم--
بيگانه رو به دوربين:
و سپس درحالي كه با دست در را تست مي كند به...كرام: كات بابا كات تو دوربين نگاه نكن
---------صحنهي سلول يك ---برداشت دوم--
بيگانه رو به دوربين:
و سپس درحالي كه با دست در را تست مي كند به...كرام: خداااااااا ياااااااااا نگاه نكن!
---------صحنهي سلول يك ---برداشت نود و دوم--
بيگانه رو به دوربين:
و سپس درحالي كه با دست در را تست مي كند به...كرام: آقا ول كن بگذار نگاه كنه! همين جوري فيلم بگير!
-------صحنهي به دوش كشيدن بيگانه --- برداشت سوم-----
كرام در حالي كه بيگانه را روي دوش دارد به بقيه كه جلو...
كرام: نكن بابا كات دستتو از توي گوشم در بياور!
-------صحنهي به دوش كشيدن بيگانه --- برداشت سوم-----
كرام در حالي كه بيگانه را روي دوش دارد به بقيه كه جلو...
بيگانه: برو اسب خوبم!
كرام: كات اين ها چيه ميگي زشته؟
كرام: نميشه اين رو كول نكنم!
ابرفورث: تو فيلم نامه اينجوري آمده!
كرام: كدوم احمقي اين فيلم نامه را نوشته؟
همه: بيگگگگگگگا نه!
كرام: خداااااااا ياااااااااااا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیگانه در 1385/7/17 9:52:25
جزئیات کاربر

DREAM BOOGH
تقدیم می کند
***
دوربین نمای بیرونی یه کاخ خیلی بزرگ رو نشون میده با بک گروند ابر های تیره و تار و باران شدید همراه با مه غلیظ که باعث میشد هیچی دیده نشه و رعد و برق های خفن که همچون شلاق بر پهنه ی عظیم آسمان در گردش بودند؟!
گرومپ گومپ وییییییییییییییییییینگ ( صدای فجیع و دهشتناک رعد و برق )
دوربین آروم به سمت تنها روشنایی اون کاخ که مربوط به پنجره ی سوم چهارمین اتاق در طبقه ی یکی مونده به آخر کاخه می ره و از پنجره وارد اتاق میشه و روی مگسی که رو باقی مونده ی غذاهای رو میز نشسته زوم می کنه ...
شترق!
دوربین زوم اوت می کنه و تصویر مگس ریغونده شده به وسیله ی مگس کش رو نشون می ده ...
گرومپ گومپ ویییییییییییییییییییییییینگ ( بازم رعد و برق )
***
نفرین مگسی!
تقدیم به همه ی بچه های گل و گلاب جادوگرونی!
بازیگران:
سرژ در نقش همسر سرژیا
سرژیا در نقش همسر سرژ
هدویگ در نقش جغد روی دیوار
کوین در نقش مگس ریغونده شده
فرد مجهول در نقش جیرجیرک توی اتاق
.
.
.
نویسنده و گارگردان:
کوین ویتبای
نکته: این فیلم پس از پنج بار رد شدن از طرف وزارت ارشاد بالاخره در سومین بار موفق به کسب مجوز از وزارت مذکور شد.
نکته2: برای جو سازی بیشتر احساس کنید تو بقل یه تیروزیانالائوس ( از این دایناسور گوشت خوارا!
) نشستین!
***
- زدمش! بالاخره کشتمش!!!
- نه تو نباید می کشتیش … اون حشره موذی و دوست داشتنی و بدجنس و نفرت انگیز حقش نبود!
سرژیا آرام به سمت پنجره میاد روی دیوار رو به روی پنجره یه جغد سفید نشسته و داره به اون نگاه می کنه :
- سرژ … می بینی چه بارونی میاد … هووووم اون جغد از صبح تا حالا رو دیوار نشسته … نمی دونم چرا … ولی با دیدنش احساس بدی بهم دست می ده … سرژ؟! ( و به اطرافش نگاه می کنه … ولی هیچ کس تو اتاق نیست. )
غیییییییییییژژژژژژژژژژژ ( صدای باز شدن در … )
-hiiiiiiip ( حبس شدن نفس تو سینه دال بر ترس و سنکوب کردن ) کی اونجاست ؟ سرژ ؟! هر هر هر ( کپی بای یکی ) شوخی خنده داری نیست ... تو کجایی ؟!!!
سرژیا شمع روی میز رو بر می داره و به سمت در می ره ... ناگهان پنجره به شدت باز میشه و صدای فجیع رعد و برق کاخ رو به لرزه در میاره ... سرژیا با قدم های شتابان و کوتاه و لرزانش به سمت پنجره می ره تا اون رو ببنده و دوباره چشمش به جغد روی دیوار میفته که داره با گیم موبایلش بازی می کنه ...
- باید حدس می زدم؟! ... چه روز شومی ...
در آن طوفان و رعد و برق سکوت سنگینی همه جا را فرا گرفته بود و تنها صدایی که به گوش می رسید صدای ویز ویز جیرجیرک گوشه ی اتاق بود که با صدای تاپ تاپ قلب سرژیا هماهنگ شده بود!
غیییییییییییییژژژژژژژژژژژژژژژژ
- گفتم کی اونجاست؟ سرژ! به شرافتت قسم اگه باز از اون شوخیای بی مزه ت باشه ... تو رو به مرلین ! کجایی؟ کجایی … کجایی( اکو)
سرژیا دستاش رو رو سرش می زاره و همون جا میشینه و های های گریه می کنه ...
غیییییییییییییژژژژژژژژ ( این بار صدای باز شدن پنجره )
سرژیا به سرعت سرشو بالا می بره و در حالی که چشماش بسته ست به پنجره نگاه می کنه و می بینه که این همون جغده ست که این بار لب پنجره نشسته
- ای جغد بد ذات ... برا چی نمی ری خونه تون هان ؟
ولی جغد به حالت
به نقطه ایدر پشت سر سرژیا نگاه می کنه ...
غییییییییییژژژژژژژژ
سرژیا که دیگه تحمل نداره و خیلی ترسیده بوده و قلبش ضعیف شده بود سکته می کنه می میره ......
جغد:
سرژ : مطمئن بودم کارسازه ... واقعا دیگه از دستش خسته شده بودم ... ممنون هدی تو کمک زیادی به من کردی ... میدونی ... من می خوام با تو ازدواج کنم ... حس می کنم تو می تونی منو خوشبخت کنی ... ( کارگردان : کات ... این جمله مال بالماسکه بود که ... ولی کسی اهمیت نمی ده و سرژ حرفش رو ادامه می ده ) حالا که دیگه سرژیا هم نیست ... دیدی ... به خاطر تو ... دیگه بیا بقل بووووووووووووق ( توسط وزارت ارشاد سانسور شد ) حالا بیا با هم صمیمی بشیم ...
هدی که تمام این مدت به حرفای سرژ با اشتیاق تمام گوش می داده بال هاش رو باز می کنه تا به طرف سرژ بیاد ولیکن ناگهان :
گرومپ گومپ ویییییییییییییینک ........ یه ساعقه دقیقا می خوره به هدویگ و اونو پودر می کنه ...
- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! ( فریاد سرژ )
دوربین به سمت باقی مونده ی هدویگ ( یه کپه خاکستر ) میره ... موبایل هدویگ رو خاکستره ... دوربین یه تصویر بسته از صفحه ی موبایل می گیره که جمله ی قبیح و نکته دار و زشت و بوقی " GAME OVER " رو به نمايش گذاشته .....
THE END
نتیجه ی اخلاقی : قرار نیست آخر فیلم همه دو زنه بشن ... پس بیهوده مصرف نکنید!
با تشکر از :
سازمان هواشناسی که در تمام مدت آسمان آفتابی و بدون ابر رو پیش بینی می کرد
ملکه انگلیس که کاخش رو در اختیار ما گذاشت
صدا بردار مجهول الحال که با صدابرداری عالی خود ترس رو به بیننده منتقل می کرد
سرژ، سرژیا و هدویگ که به زور و بدون اینکه روحشون خبر داشته باشه در فیلم بازی کردن
خودم که با بازی عالیم تونستم حس یه مگس ریغونده شده رو به بیننده انتقال بدم
دایناسور مفروض
و تمام کسانی که ما را در تهیه و ساخت این فیلم یاری ساختند
تابستان 25/73
تقدیم می کند
***
دوربین نمای بیرونی یه کاخ خیلی بزرگ رو نشون میده با بک گروند ابر های تیره و تار و باران شدید همراه با مه غلیظ که باعث میشد هیچی دیده نشه و رعد و برق های خفن که همچون شلاق بر پهنه ی عظیم آسمان در گردش بودند؟!
گرومپ گومپ وییییییییییییییییییینگ ( صدای فجیع و دهشتناک رعد و برق )
دوربین آروم به سمت تنها روشنایی اون کاخ که مربوط به پنجره ی سوم چهارمین اتاق در طبقه ی یکی مونده به آخر کاخه می ره و از پنجره وارد اتاق میشه و روی مگسی که رو باقی مونده ی غذاهای رو میز نشسته زوم می کنه ...
شترق!
دوربین زوم اوت می کنه و تصویر مگس ریغونده شده به وسیله ی مگس کش رو نشون می ده ...
گرومپ گومپ ویییییییییییییییییییییییینگ ( بازم رعد و برق )
***
نفرین مگسی!
تقدیم به همه ی بچه های گل و گلاب جادوگرونی!
بازیگران:
سرژ در نقش همسر سرژیا
سرژیا در نقش همسر سرژ
هدویگ در نقش جغد روی دیوار
کوین در نقش مگس ریغونده شده
فرد مجهول در نقش جیرجیرک توی اتاق
.
.
.
نویسنده و گارگردان:
کوین ویتبای
نکته: این فیلم پس از پنج بار رد شدن از طرف وزارت ارشاد بالاخره در سومین بار موفق به کسب مجوز از وزارت مذکور شد.
نکته2: برای جو سازی بیشتر احساس کنید تو بقل یه تیروزیانالائوس ( از این دایناسور گوشت خوارا!
) نشستین!***
- زدمش! بالاخره کشتمش!!!
- نه تو نباید می کشتیش … اون حشره موذی و دوست داشتنی و بدجنس و نفرت انگیز حقش نبود!
سرژیا آرام به سمت پنجره میاد روی دیوار رو به روی پنجره یه جغد سفید نشسته و داره به اون نگاه می کنه :
- سرژ … می بینی چه بارونی میاد … هووووم اون جغد از صبح تا حالا رو دیوار نشسته … نمی دونم چرا … ولی با دیدنش احساس بدی بهم دست می ده … سرژ؟! ( و به اطرافش نگاه می کنه … ولی هیچ کس تو اتاق نیست. )
غیییییییییییژژژژژژژژژژژ ( صدای باز شدن در … )
-hiiiiiiip ( حبس شدن نفس تو سینه دال بر ترس و سنکوب کردن ) کی اونجاست ؟ سرژ ؟! هر هر هر ( کپی بای یکی ) شوخی خنده داری نیست ... تو کجایی ؟!!!
سرژیا شمع روی میز رو بر می داره و به سمت در می ره ... ناگهان پنجره به شدت باز میشه و صدای فجیع رعد و برق کاخ رو به لرزه در میاره ... سرژیا با قدم های شتابان و کوتاه و لرزانش به سمت پنجره می ره تا اون رو ببنده و دوباره چشمش به جغد روی دیوار میفته که داره با گیم موبایلش بازی می کنه ...
- باید حدس می زدم؟! ... چه روز شومی ...
در آن طوفان و رعد و برق سکوت سنگینی همه جا را فرا گرفته بود و تنها صدایی که به گوش می رسید صدای ویز ویز جیرجیرک گوشه ی اتاق بود که با صدای تاپ تاپ قلب سرژیا هماهنگ شده بود!
غیییییییییییییژژژژژژژژژژژژژژژژ
- گفتم کی اونجاست؟ سرژ! به شرافتت قسم اگه باز از اون شوخیای بی مزه ت باشه ... تو رو به مرلین ! کجایی؟ کجایی … کجایی( اکو)
سرژیا دستاش رو رو سرش می زاره و همون جا میشینه و های های گریه می کنه ...
غیییییییییییییژژژژژژژژ ( این بار صدای باز شدن پنجره )
سرژیا به سرعت سرشو بالا می بره و در حالی که چشماش بسته ست به پنجره نگاه می کنه و می بینه که این همون جغده ست که این بار لب پنجره نشسته
- ای جغد بد ذات ... برا چی نمی ری خونه تون هان ؟
ولی جغد به حالت
به نقطه ایدر پشت سر سرژیا نگاه می کنه ...غییییییییییژژژژژژژژ
سرژیا که دیگه تحمل نداره و خیلی ترسیده بوده و قلبش ضعیف شده بود سکته می کنه می میره ......
جغد:
سرژ : مطمئن بودم کارسازه ... واقعا دیگه از دستش خسته شده بودم ... ممنون هدی تو کمک زیادی به من کردی ... میدونی ... من می خوام با تو ازدواج کنم ... حس می کنم تو می تونی منو خوشبخت کنی ... ( کارگردان : کات ... این جمله مال بالماسکه بود که ... ولی کسی اهمیت نمی ده و سرژ حرفش رو ادامه می ده ) حالا که دیگه سرژیا هم نیست ... دیدی ... به خاطر تو ... دیگه بیا بقل بووووووووووووق ( توسط وزارت ارشاد سانسور شد ) حالا بیا با هم صمیمی بشیم ...
هدی که تمام این مدت به حرفای سرژ با اشتیاق تمام گوش می داده بال هاش رو باز می کنه تا به طرف سرژ بیاد ولیکن ناگهان :
گرومپ گومپ ویییییییییییییینک ........ یه ساعقه دقیقا می خوره به هدویگ و اونو پودر می کنه ...
- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! ( فریاد سرژ )
دوربین به سمت باقی مونده ی هدویگ ( یه کپه خاکستر ) میره ... موبایل هدویگ رو خاکستره ... دوربین یه تصویر بسته از صفحه ی موبایل می گیره که جمله ی قبیح و نکته دار و زشت و بوقی " GAME OVER " رو به نمايش گذاشته .....
THE END
نتیجه ی اخلاقی : قرار نیست آخر فیلم همه دو زنه بشن ... پس بیهوده مصرف نکنید!
با تشکر از :
سازمان هواشناسی که در تمام مدت آسمان آفتابی و بدون ابر رو پیش بینی می کرد
ملکه انگلیس که کاخش رو در اختیار ما گذاشت
صدا بردار مجهول الحال که با صدابرداری عالی خود ترس رو به بیننده منتقل می کرد
سرژ، سرژیا و هدویگ که به زور و بدون اینکه روحشون خبر داشته باشه در فیلم بازی کردن
خودم که با بازی عالیم تونستم حس یه مگس ریغونده شده رو به بیننده انتقال بدم
دایناسور مفروض
و تمام کسانی که ما را در تهیه و ساخت این فیلم یاری ساختند
تابستان 25/73
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كوين ویتبای در 1385/7/13 23:34:29
ویرایش شده توسط كوين ویتبای در 1385/7/13 23:43:58
ویرایش شده توسط كوين ویتبای در 1385/7/13 23:43:58
جزئیات کاربر

برادران حذب به مناسبت بازگشت بيگانه تقديم ميكند:
احزاب كهف!
فيلمي به مناسبت بازگشت بيگانه و به سبك بيگانه!
كارگردان و نويسنده: نوه نوه سرژ تانكيان! « خر تانكيان»
اسپانسر: كانون فرهانگي-ارزشي «خودكارچي»!
بازيگران:
اسمشو نبر ها: هري پاتر ، ولدمورت ، كوييرل ، كريچر!
حذبي ها: سرژ ، ققي ، حميد ، فنگ و ادي!
+=+=+=+=+=+=+=+=+=+!
صداي پير و لرزان راوي « نيم بوس دامبلدور»(نوه نوه آلبوس دامبلدور) روي صحنه هاي جنگ عراق : سلام بچه هاي خوبم...ميخوام امشب براتون يه قصه تعريف كنم ، سالها قبل در شهري به نام جادوگران حامكان زور گويي عبارتند از: هري پاتر ، لرد ولدمورت ، پرفسور كوييرل ، كريچر به سر گروهي بيل ِ ويزلي! شب روز به مردم زور ميگفتند و هركي ضد آنها حرف ميزد اعدام ميشد! ملت حتي از به زبان آوردن نام آنها هم هراس داشتند و براي همين اسمشان شد« اسمشو نبر ها»(مديران)! بعد از مدتي اين اسمشو نبر ها با شدت بيشتري شروع به كشت و كشتار و بي عدالتي كردند ! اين جريان ادامه داشت تا زماني كه ...هيس بچه...ساكت دارم داستان تعريف ميكنم...هي تو...ماهيچه ويزلي! چقدر با هرماتاپاني گرنجر حرف ميزني؟اون يكي دستت كجاست؟...ساكت..خفه شيد...بترمرگيد...كرشيو!...بمير! آوداكداورا!!...خب داشتم چي ميگفتم؟ آها عده اي با هدف مقابله با اين گروه تصميم گرفتند گروهي بزنن به نام«حزب مقدس ليبرال دموكرات جادوگرياليستي»! و البته اين اسمشو نبر ها هم 24 ساعته نقشه قتل آنهارا ميكشيدند!! هي...برس اسنيپ! چوب دستيت رو چرا به طرف من گرفتي؟ نه...ميخواي منو بكشي؟ نه تورو خدا منو نكش...التماس ميكنم برس!...به حق پنح تن قسمت ميدم...به فرق شكافته امام رضا قسمت ميدم...منو نكش....آي قلبم..ععععععع..آه ه ه هه هه ....ععععععع!
صداي برس اسنيپ: اي؟..اين چرا مُرد؟ من كه كاري نكردم...هي..درك مالفوي! اين چرا مُرد؟
صداي درك مالفوي: پيرمرد بي جنبه شوخي سرش نميشد..همون بهتر كه مُرد... بينندگان عزيز..با عرض پوزش بابت اين سوتي! لطفا ادامه فيلم را ببينيد.
كسي روي شيشه حمام بخار گرفته مينويسه: كوه هاي اطراف هاگزميد!
ديد دوربين: هوا تاريك! خفقان موج ميزند ، كوه هاي سياه ! عده اي نزديك قله كوه و عده اي ديگر نزديك پايين كوه در حال بالا رفتن هستند!
نزديك بالاي كوه:چهار نفر در حال بالا رفتن!
برادر حميد(در حالي كه داره از صخره ها بالا ميره): سرژ كبير! تو ريش سفيد و عاقل ترين شخص هستي...ما بهت اعتماد كرديم بگو تا كجا بايد بالا بريم؟ خسته شديم! اسمشو نبر ها هم از پايين دارن ميرسن!
سرژ: آن بالا يك غار تنگ هست، پناه گاه ما! همانطور كه «اهورا حذبا» وعده داد آنجا به طريقي نجات دهنده ماست! و تو اي فنگ ، توله سگ كبير! مقداري پارس كن تا اسمشو نبر ها بترسن...
فنگ: يك بار ديگه به من بگي توله سگ خودت ميـ...
ققي:خب توله سگي ديگه...
فنگ:من به اين اسم حساسيت دارم..در ضمن كدوم توله سگ رو ديدين كه حرف بزنه؟ من سوپر سگم! هاپ هاپ...
حميد: يك سوال منو در بر گرفته...ققنوس تو چرا پرواز نميكني؟ اصلا ما چرا داريم از صخره بالا ميريم؟ خب غيب شيم تو غار ظاهر شيم ديگه...
و همينطور بالا رفتن از صخره رو ادامه ميدن!
نزديك پايين كوه:چهار نفر در حال بالا رفتن!
ولدمورت: هه هه هه (صداي نفس نفس زدن)
هري پاتر(رو به ولدي كه پايينش در حال بالا اومدنه): هي ولدي سريع تر ...دارن فرار ميكنن!يادت نيست بيل ويزلي كبير چه دستوري داده بود؟ تن لشتو تكون بده ديگه...
ولدمورت:
كوييرل: من احساس بدي دارم..احساس ميكنم يكي الان ميميره...
كريچر: هميشه پيشگوي هاي كوييرل غلطـ. ( دستش از صخره جدا ميشه و پرت ميشه) ههههههههه بوم(صداي برخورد كله كريچر به سنگ)...فرررت...(صداي پاشيده شدن مغز كريچر روي سنگ)
ولدمورت:عحب صحنه تكان دهنده اي بود!
كوييرل: با اين وجود من بازم احساس ميكنم يكي ميميره!
بالاي كوه:چهار نفر اول
سرژ: چه غار تنگ و زيبايي! شكر اي اهورا حذبا! دوستان بريم تو...
به ترتيب همه وارد ميشن
ققي: خب الان اسمشو نبر ها ميرسن بالا مارو ميگيرن ديگه...
سرژ: اشتباه ميكني اي ققنوس! طبق روايتي آنها هيچ وقت به بالا نخواهند رسيد...
ققي: چرا؟
سرژ:گير نده ديگه...توله سگ برو دهانه غار نگهباني بده...
فنگ: يك بار ديگه به من بگي توله سگ خودت ميـــ...
ققي: خب توله سگي ديگه...
همه ميرن لب غار و تلاش اسمشو نبر هارو نگاه ميكنن!
حميد: يك سوال منو در بر گرفته...چرا اسمشو نبر ها غيب نميشن اين بالا ظاهر شن؟
پايين كوه:اسمشو نبر ها
كوييرل: مواظب باشيد ...من واقعا احساس بدي دارم!
هري دستش ليز ميخوره و پرت ميشه ، ولي ناگهان ولدمورت طي يك حركت جوانمردانه با يك دست ، دست هري رو ميگيره!(اون دست ولدمورت صخره روگرفته)
كوييرل: واي...تضاد ها چقدر زيبا فرو ميپاشند! چه لحظات رمانتيكي! واقعا صحنه هاي تكان دهنده اي هست!(و يك تكون به خودش ميده كه باعث ميشه پرت شه ته دره) اههههههه دنگ!...(تا چه حد ممكنه يك كارگردان لوس باشه؟)
هري: اه اينم كه مغزش متلاشي شد!
ولدمورت (در حالي كه از زور زدن زياد سبز شده!):آره جنبه صحنه هاي تكان دهنده رو نداشت! آه...پلك چپم ميخاره!..خيلي ميخاره...كمك..نه ..تو تكون نخور كه پرت ميشي!
هري: خب با اون دستت هم كه نميتوني بخاروني چون پرت ميشيم ته دره...البته اگر يكي از هوركراكس هاتو به من قرض بدي ايرادي نداره..پرت ميشيم ته دره دوباره زنده ميشيم! آورديشون؟
ولدمورت: نه تموم شد...چند شب پيش با رفقا رفتيم شهربازي « ساري» (مركز مازندران) مجبور شدم همشونو مصرف كنم!
هري: آره هر سال يه عالمه كُشته ميده
ولدمورت: جدي؟ من خيال كردم فقط منم كه وسط اون كشتيه كه برعكس ميشه پرت ميشم پايين! پس غير استاندارد بود..اه!
هري: آره بابا مردشوره شهر بازيشونو ببرن! همين پارسال با جيني ويزلي ماه عسل رفتم اونجا اينقدر ترسيد كه سكته مغزي كرد! حالا من با يك زن سكته اي فلج و چهارتا بچه چي كار كنم؟
ولدمورت: مگه تو ماه عسل نرفتي؟ چطور چهارتا بچه طي يك سال داري؟
هري: خب ديگه ما براي صرفه جوي در زمان زودتر....
ولدمورت:بيخيال قراره فيلم بيناموسي نباشه...خب ديگه چه خبر؟
هري: راستي بي وفا...مگه قرار نبود عكس هاي عروسيت با هرمايني گرنجر رو بهم بدي؟ كو پس؟
ولدمورت: اوه شرمندتم يادم رفت...صبر فكر كنم آوردمش...تو جيبم بايد باشه...صبر كن(دستي كه باهاش آويزون بود رو از صخره جدا ميكنه كه عكس هارو از جيبش در بياره)
هري: نهههههه
هر دوتا پرت ميشن ته دره...شتلخ...بوم فرررت!
بالاي كوه در غار:حزبي ها
سرژ:همانطور كه وعده داده شد نتوانستند بالا بياييند!
ققي(رو به سرژ): خب حالا برگرديم ديگه...
سرژ: خير فرزندم! ما بايد طبق همان روايت 300 سال اينجا بخوابيم!
حميد:مااااااا
فنگ: ايول چقدر اين روايته شبيه داستان اصحاب كهفه!
سرژ: بله! تو هم توله سگشان هستي! البته ما بجاي اصحاب كهف ، احزاب كهف هستيم! خب بسه وقت خواب است! سريع هر كدامتان يك گوشه اي بخوابيد!
يك كسي روي شيشه بخار گرفته حمام مينويسه: يك ساعت بعد
دوربين اول چهره سرژ رو نشون ميده كه داره خر پف ميكنه! بعد ميره روي بقيه كه چشماشون عين وزق بازه!
ققي: من خوابم نميبره!
حميد: منم خوابم نميبره...ميگم چطوره بيايم در بريم!حالا كو تا 300 سال ديگه اين ميخواد بيدار شه...
پا ميشن كه فرار كنن ولي با فنگ كه مثل يك سوپر سگ قهرمان جلوي دهانه غار نگهباني ميداد روبرو ميشن!
فنگ: هاپ هاپ...من نگهبانم عمرا بزارم شما فرار كنين!
ققي: اه گير افتايدم...
حميد: يك سوال منو در بر گرفته...چرا ما اينجا غيب نميشيم تا پايين ظاهر بشيم؟
يكي روي شيشه بخار گرفته حمام مينويسه: 300 سال بعد
اولين نفر فنگ از خواب بيدار ميشه! ميدوئه طرف ققي و حميد ، اونار بيدار ميكنه! بعد ميدوئه طرف سرژ كه بيدارش كنه...
فنگ: هاپ هاپ..سرژ بيدار شو...300 سال گذشت! بيدار شو...هاپ هاپ..اين چرا بيدار نميشه...؟
ققي: سرژ بيدار شو...پاشو ديگه..
حميد: فكر كنم سكته كرده تو خواب مُرده ايشالا...
حميد يك لگد ميزنه به سرژ و ريشش رو ميكشه...سرژ يخورده تكون ميخوره
سرژ(با صداي خواب آلود): ها چيه؟ پنج دقيقه ديگه بزار بخوابم مامان...نه كلاس كنكور دير نميشه...تورو خدا فقط پنج دقيقه!(حميد يك تار ريش سرژ رو ميكنه) آي...بيشعور...ها؟ الان 300 سال بعده؟ آها سلام فرزندانم...همانطور كه وعده داده بودند 300 سال گذشت و سريع بيدار شديم!در روايت آمده كه بايد بريم پايين!
كسي روي شيشه بخار گرفته حمام مينويسه: يك ساعت بعد!
همان چهار نفر پايين كوه هستند و دارن اطراف رو نگاه ميكنن!
صداي راوي « نيم بوس دامبلدور»( نوه نوه آلبوس دامبلدور): تعجب نكنيد من هوركراكس(با آرم خودكار چي) داشتم و زنده شدم! ديگر فضا تاريك و خفقان آور نيست! همه جا روشن هست و مزرعه هاي سبزي همه جارو پوشونده كه عده اي كودك دارن در آن بازي ميكنن و پدر مادر ها در حال كشاورزي هستند و ميخندند! و 300 سال از آن محيط بسته ميگذرد و حالا زماني هست كه اسمشو نبر هاي اين زمان(مديران) ديگر جرئت ظلم كردن را ندارند! زماني هست كه مردم عادي(كاربران عادي) اسمشو نبر هارا تهديد به اعدام(حذف كاربر) ميكنند! چون بعد از جريان احزاب كهف چشم و گوش همه مردم باز شد و ضد اسمشو نبر هاي جديد قيام كردند!
تيتراژ پاياني:
كليپي از «خودكارچي»
خواننده: بيل ويزلي!
موسيقي: دي جي رولينگ!
شعر: هري پاتر(كمي تغيير در متن ابليس)
بيل ويزلي تريپ رپ زده و جلوي دوربين بالا پايين ميكنه و ميخونه:
رول پلينگ ، چيزي كه توش ما هستيم خدا
رول پلينگ ، تو اين قضيه كَل نزاري با ما
رول پلينگ ، توي رول هاتون من هستم پادشاه
رول پليمگ ، نميتوني بياي رو دست ما
آ آ آ آ
حالا هركي ديگه شاخ شده واسه ما تو رول
از تو كارتن خوابش بگير تا اون بچه اسگل
فكر ميكني با خودت چي؟ خيلي وارده؟
بابا جمع كن...بيا برو وقت شا...ته!
توي رنكينگ رول پلينگ اول اسم منه
قشنگي رول پلينگ امروز با پست منه!
هنوز نيستين در اون حدي كه راتون بدم تو رولي
فرقي نميكنه كه راضي باشي يا ناراضي!
توي رول بودم و ميدونم كه گنده ميمونم
واسه همينه كه دارم اينجا مديريت ميكنم!
رول هاي شما خيلي ضعيفن ولي من قوويم!
توي رول فارسي من مهره اصليم!
واسه رول اومدم دنيا پس رولر ميرم
حالا فرمون رول رو خودم دست ميگيرم!
به اونايي كه ميگن رولم ارزشيه
اگه جرئت داره يك بار تكرار كنه
رول پلينگ ، چيزي كه توش ما هستيم خدا
رول پلينگ ، تو اين قضيه كَل نزاري با ما
رول پلينگ ، توي رول هاتون من هستم پادشاه
رول پليمگ ، نميتوني بياي رو دست ما
مسابقه:هر كس كه جواب سوال هاي فنگ را ميداند براي من پيام شخصي كند!اگر درست گفته باشيد به قيد قرعه از طرف «كانون فرهنگي-ارزشي خودكارچي» يك عدد خودكار با تجهيزات نخودچي آب گيري در پشت به او داده ميشود!
+=+=+=+=+=+=+
شرمنده بد شد...كلا دچار افت شديدي شدم ، هر روز بدتر از ديروز ! اين فيلم به مناسبت بيگانه بود يموقع ملت نگن سرژ چشم نداره بهتر از خودش بينه
(شرمنده كه يخورده فيلمم كوتاه بود
ولي جدا من خودم طرفدار كوتاهي نوشته هستم و ملت هم ميدونن چون قبلا تو كار فيلم كوتاه بودم ولي حالا چند مدتيه رفتم تو كار فيلم بلند سينما يكي!)
احزاب كهف!
فيلمي به مناسبت بازگشت بيگانه و به سبك بيگانه!
كارگردان و نويسنده: نوه نوه سرژ تانكيان! « خر تانكيان»
اسپانسر: كانون فرهانگي-ارزشي «خودكارچي»!
بازيگران:
اسمشو نبر ها: هري پاتر ، ولدمورت ، كوييرل ، كريچر!
حذبي ها: سرژ ، ققي ، حميد ، فنگ و ادي!
+=+=+=+=+=+=+=+=+=+!
صداي پير و لرزان راوي « نيم بوس دامبلدور»(نوه نوه آلبوس دامبلدور) روي صحنه هاي جنگ عراق : سلام بچه هاي خوبم...ميخوام امشب براتون يه قصه تعريف كنم ، سالها قبل در شهري به نام جادوگران حامكان زور گويي عبارتند از: هري پاتر ، لرد ولدمورت ، پرفسور كوييرل ، كريچر به سر گروهي بيل ِ ويزلي! شب روز به مردم زور ميگفتند و هركي ضد آنها حرف ميزد اعدام ميشد! ملت حتي از به زبان آوردن نام آنها هم هراس داشتند و براي همين اسمشان شد« اسمشو نبر ها»(مديران)! بعد از مدتي اين اسمشو نبر ها با شدت بيشتري شروع به كشت و كشتار و بي عدالتي كردند ! اين جريان ادامه داشت تا زماني كه ...هيس بچه...ساكت دارم داستان تعريف ميكنم...هي تو...ماهيچه ويزلي! چقدر با هرماتاپاني گرنجر حرف ميزني؟اون يكي دستت كجاست؟...ساكت..خفه شيد...بترمرگيد...كرشيو!...بمير! آوداكداورا!!...خب داشتم چي ميگفتم؟ آها عده اي با هدف مقابله با اين گروه تصميم گرفتند گروهي بزنن به نام«حزب مقدس ليبرال دموكرات جادوگرياليستي»! و البته اين اسمشو نبر ها هم 24 ساعته نقشه قتل آنهارا ميكشيدند!! هي...برس اسنيپ! چوب دستيت رو چرا به طرف من گرفتي؟ نه...ميخواي منو بكشي؟ نه تورو خدا منو نكش...التماس ميكنم برس!...به حق پنح تن قسمت ميدم...به فرق شكافته امام رضا قسمت ميدم...منو نكش....آي قلبم..ععععععع..آه ه ه هه هه ....ععععععع!
صداي برس اسنيپ: اي؟..اين چرا مُرد؟ من كه كاري نكردم...هي..درك مالفوي! اين چرا مُرد؟
صداي درك مالفوي: پيرمرد بي جنبه شوخي سرش نميشد..همون بهتر كه مُرد... بينندگان عزيز..با عرض پوزش بابت اين سوتي! لطفا ادامه فيلم را ببينيد.
كسي روي شيشه حمام بخار گرفته مينويسه: كوه هاي اطراف هاگزميد!
ديد دوربين: هوا تاريك! خفقان موج ميزند ، كوه هاي سياه ! عده اي نزديك قله كوه و عده اي ديگر نزديك پايين كوه در حال بالا رفتن هستند!
نزديك بالاي كوه:چهار نفر در حال بالا رفتن!
برادر حميد(در حالي كه داره از صخره ها بالا ميره): سرژ كبير! تو ريش سفيد و عاقل ترين شخص هستي...ما بهت اعتماد كرديم بگو تا كجا بايد بالا بريم؟ خسته شديم! اسمشو نبر ها هم از پايين دارن ميرسن!
سرژ: آن بالا يك غار تنگ هست، پناه گاه ما! همانطور كه «اهورا حذبا» وعده داد آنجا به طريقي نجات دهنده ماست! و تو اي فنگ ، توله سگ كبير! مقداري پارس كن تا اسمشو نبر ها بترسن...
فنگ: يك بار ديگه به من بگي توله سگ خودت ميـ...
ققي:خب توله سگي ديگه...
فنگ:من به اين اسم حساسيت دارم..در ضمن كدوم توله سگ رو ديدين كه حرف بزنه؟ من سوپر سگم! هاپ هاپ...
حميد: يك سوال منو در بر گرفته...ققنوس تو چرا پرواز نميكني؟ اصلا ما چرا داريم از صخره بالا ميريم؟ خب غيب شيم تو غار ظاهر شيم ديگه...
و همينطور بالا رفتن از صخره رو ادامه ميدن!
نزديك پايين كوه:چهار نفر در حال بالا رفتن!
ولدمورت: هه هه هه (صداي نفس نفس زدن)
هري پاتر(رو به ولدي كه پايينش در حال بالا اومدنه): هي ولدي سريع تر ...دارن فرار ميكنن!يادت نيست بيل ويزلي كبير چه دستوري داده بود؟ تن لشتو تكون بده ديگه...
ولدمورت:
كوييرل: من احساس بدي دارم..احساس ميكنم يكي الان ميميره...
كريچر: هميشه پيشگوي هاي كوييرل غلطـ. ( دستش از صخره جدا ميشه و پرت ميشه) ههههههههه بوم(صداي برخورد كله كريچر به سنگ)...فرررت...(صداي پاشيده شدن مغز كريچر روي سنگ)
ولدمورت:عحب صحنه تكان دهنده اي بود!
كوييرل: با اين وجود من بازم احساس ميكنم يكي ميميره!
بالاي كوه:چهار نفر اول
سرژ: چه غار تنگ و زيبايي! شكر اي اهورا حذبا! دوستان بريم تو...
به ترتيب همه وارد ميشن
ققي: خب الان اسمشو نبر ها ميرسن بالا مارو ميگيرن ديگه...
سرژ: اشتباه ميكني اي ققنوس! طبق روايتي آنها هيچ وقت به بالا نخواهند رسيد...
ققي: چرا؟
سرژ:گير نده ديگه...توله سگ برو دهانه غار نگهباني بده...
فنگ: يك بار ديگه به من بگي توله سگ خودت ميـــ...
ققي: خب توله سگي ديگه...
همه ميرن لب غار و تلاش اسمشو نبر هارو نگاه ميكنن!
حميد: يك سوال منو در بر گرفته...چرا اسمشو نبر ها غيب نميشن اين بالا ظاهر شن؟
پايين كوه:اسمشو نبر ها
كوييرل: مواظب باشيد ...من واقعا احساس بدي دارم!
هري دستش ليز ميخوره و پرت ميشه ، ولي ناگهان ولدمورت طي يك حركت جوانمردانه با يك دست ، دست هري رو ميگيره!(اون دست ولدمورت صخره روگرفته)
كوييرل: واي...تضاد ها چقدر زيبا فرو ميپاشند! چه لحظات رمانتيكي! واقعا صحنه هاي تكان دهنده اي هست!(و يك تكون به خودش ميده كه باعث ميشه پرت شه ته دره) اههههههه دنگ!...(تا چه حد ممكنه يك كارگردان لوس باشه؟)
هري: اه اينم كه مغزش متلاشي شد!
ولدمورت (در حالي كه از زور زدن زياد سبز شده!):آره جنبه صحنه هاي تكان دهنده رو نداشت! آه...پلك چپم ميخاره!..خيلي ميخاره...كمك..نه ..تو تكون نخور كه پرت ميشي!
هري: خب با اون دستت هم كه نميتوني بخاروني چون پرت ميشيم ته دره...البته اگر يكي از هوركراكس هاتو به من قرض بدي ايرادي نداره..پرت ميشيم ته دره دوباره زنده ميشيم! آورديشون؟
ولدمورت: نه تموم شد...چند شب پيش با رفقا رفتيم شهربازي « ساري» (مركز مازندران) مجبور شدم همشونو مصرف كنم!
هري: آره هر سال يه عالمه كُشته ميده
ولدمورت: جدي؟ من خيال كردم فقط منم كه وسط اون كشتيه كه برعكس ميشه پرت ميشم پايين! پس غير استاندارد بود..اه!
هري: آره بابا مردشوره شهر بازيشونو ببرن! همين پارسال با جيني ويزلي ماه عسل رفتم اونجا اينقدر ترسيد كه سكته مغزي كرد! حالا من با يك زن سكته اي فلج و چهارتا بچه چي كار كنم؟
ولدمورت: مگه تو ماه عسل نرفتي؟ چطور چهارتا بچه طي يك سال داري؟
هري: خب ديگه ما براي صرفه جوي در زمان زودتر....
ولدمورت:بيخيال قراره فيلم بيناموسي نباشه...خب ديگه چه خبر؟
هري: راستي بي وفا...مگه قرار نبود عكس هاي عروسيت با هرمايني گرنجر رو بهم بدي؟ كو پس؟
ولدمورت: اوه شرمندتم يادم رفت...صبر فكر كنم آوردمش...تو جيبم بايد باشه...صبر كن(دستي كه باهاش آويزون بود رو از صخره جدا ميكنه كه عكس هارو از جيبش در بياره)
هري: نهههههه
هر دوتا پرت ميشن ته دره...شتلخ...بوم فرررت!
بالاي كوه در غار:حزبي ها
سرژ:همانطور كه وعده داده شد نتوانستند بالا بياييند!

ققي(رو به سرژ): خب حالا برگرديم ديگه...
سرژ: خير فرزندم! ما بايد طبق همان روايت 300 سال اينجا بخوابيم!
حميد:مااااااا
فنگ: ايول چقدر اين روايته شبيه داستان اصحاب كهفه!
سرژ: بله! تو هم توله سگشان هستي! البته ما بجاي اصحاب كهف ، احزاب كهف هستيم! خب بسه وقت خواب است! سريع هر كدامتان يك گوشه اي بخوابيد!
يك كسي روي شيشه بخار گرفته حمام مينويسه: يك ساعت بعد
دوربين اول چهره سرژ رو نشون ميده كه داره خر پف ميكنه! بعد ميره روي بقيه كه چشماشون عين وزق بازه!
ققي: من خوابم نميبره!
حميد: منم خوابم نميبره...ميگم چطوره بيايم در بريم!حالا كو تا 300 سال ديگه اين ميخواد بيدار شه...
پا ميشن كه فرار كنن ولي با فنگ كه مثل يك سوپر سگ قهرمان جلوي دهانه غار نگهباني ميداد روبرو ميشن!
فنگ: هاپ هاپ...من نگهبانم عمرا بزارم شما فرار كنين!
ققي: اه گير افتايدم...
حميد: يك سوال منو در بر گرفته...چرا ما اينجا غيب نميشيم تا پايين ظاهر بشيم؟
يكي روي شيشه بخار گرفته حمام مينويسه: 300 سال بعد
اولين نفر فنگ از خواب بيدار ميشه! ميدوئه طرف ققي و حميد ، اونار بيدار ميكنه! بعد ميدوئه طرف سرژ كه بيدارش كنه...
فنگ: هاپ هاپ..سرژ بيدار شو...300 سال گذشت! بيدار شو...هاپ هاپ..اين چرا بيدار نميشه...؟
ققي: سرژ بيدار شو...پاشو ديگه..
حميد: فكر كنم سكته كرده تو خواب مُرده ايشالا...
حميد يك لگد ميزنه به سرژ و ريشش رو ميكشه...سرژ يخورده تكون ميخوره
سرژ(با صداي خواب آلود): ها چيه؟ پنج دقيقه ديگه بزار بخوابم مامان...نه كلاس كنكور دير نميشه...تورو خدا فقط پنج دقيقه!(حميد يك تار ريش سرژ رو ميكنه) آي...بيشعور...ها؟ الان 300 سال بعده؟ آها سلام فرزندانم...همانطور كه وعده داده بودند 300 سال گذشت و سريع بيدار شديم!در روايت آمده كه بايد بريم پايين!
كسي روي شيشه بخار گرفته حمام مينويسه: يك ساعت بعد!
همان چهار نفر پايين كوه هستند و دارن اطراف رو نگاه ميكنن!
صداي راوي « نيم بوس دامبلدور»( نوه نوه آلبوس دامبلدور): تعجب نكنيد من هوركراكس(با آرم خودكار چي) داشتم و زنده شدم! ديگر فضا تاريك و خفقان آور نيست! همه جا روشن هست و مزرعه هاي سبزي همه جارو پوشونده كه عده اي كودك دارن در آن بازي ميكنن و پدر مادر ها در حال كشاورزي هستند و ميخندند! و 300 سال از آن محيط بسته ميگذرد و حالا زماني هست كه اسمشو نبر هاي اين زمان(مديران) ديگر جرئت ظلم كردن را ندارند! زماني هست كه مردم عادي(كاربران عادي) اسمشو نبر هارا تهديد به اعدام(حذف كاربر) ميكنند! چون بعد از جريان احزاب كهف چشم و گوش همه مردم باز شد و ضد اسمشو نبر هاي جديد قيام كردند!
تيتراژ پاياني:
كليپي از «خودكارچي»
خواننده: بيل ويزلي!
موسيقي: دي جي رولينگ!
شعر: هري پاتر(كمي تغيير در متن ابليس)
بيل ويزلي تريپ رپ زده و جلوي دوربين بالا پايين ميكنه و ميخونه:
رول پلينگ ، چيزي كه توش ما هستيم خدا
رول پلينگ ، تو اين قضيه كَل نزاري با ما
رول پلينگ ، توي رول هاتون من هستم پادشاه
رول پليمگ ، نميتوني بياي رو دست ما
آ آ آ آ
حالا هركي ديگه شاخ شده واسه ما تو رول
از تو كارتن خوابش بگير تا اون بچه اسگل
فكر ميكني با خودت چي؟ خيلي وارده؟
بابا جمع كن...بيا برو وقت شا...ته!
توي رنكينگ رول پلينگ اول اسم منه
قشنگي رول پلينگ امروز با پست منه!
هنوز نيستين در اون حدي كه راتون بدم تو رولي
فرقي نميكنه كه راضي باشي يا ناراضي!
توي رول بودم و ميدونم كه گنده ميمونم
واسه همينه كه دارم اينجا مديريت ميكنم!
رول هاي شما خيلي ضعيفن ولي من قوويم!
توي رول فارسي من مهره اصليم!
واسه رول اومدم دنيا پس رولر ميرم
حالا فرمون رول رو خودم دست ميگيرم!
به اونايي كه ميگن رولم ارزشيه
اگه جرئت داره يك بار تكرار كنه
رول پلينگ ، چيزي كه توش ما هستيم خدا
رول پلينگ ، تو اين قضيه كَل نزاري با ما
رول پلينگ ، توي رول هاتون من هستم پادشاه
رول پليمگ ، نميتوني بياي رو دست ما
مسابقه:هر كس كه جواب سوال هاي فنگ را ميداند براي من پيام شخصي كند!اگر درست گفته باشيد به قيد قرعه از طرف «كانون فرهنگي-ارزشي خودكارچي» يك عدد خودكار با تجهيزات نخودچي آب گيري در پشت به او داده ميشود!
+=+=+=+=+=+=+
شرمنده بد شد...كلا دچار افت شديدي شدم ، هر روز بدتر از ديروز ! اين فيلم به مناسبت بيگانه بود يموقع ملت نگن سرژ چشم نداره بهتر از خودش بينه
(شرمنده كه يخورده فيلمم كوتاه بود
ولي جدا من خودم طرفدار كوتاهي نوشته هستم و ملت هم ميدونن چون قبلا تو كار فيلم كوتاه بودم ولي حالا چند مدتيه رفتم تو كار فيلم بلند سينما يكي!)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در 1385/7/13 19:27:47
ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در 1385/7/13 19:33:25
ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در 1385/7/13 19:35:26
ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در 1385/7/13 19:46:16
ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در 1385/7/13 19:33:25
ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در 1385/7/13 19:35:26
ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در 1385/7/13 19:46:16
جزئیات کاربر

برادران حذب به مناسبت بازگشت بيگانه تقديم ميكند:
احزاب كهف!
فيلمي به مناسبت بازگشت بيگانه و به سبك بيگانه!( البته بيگانه جان ، ابدا قصد جسارت نداشتم و ميدونم كه خيلي چيز بدي شده ولي به هر حال سعي كردم يخورده سبك فيلم رو نزديك كنم فقط به مناسبت بازگشتت! برگ نميدونم چيچي هست تحفه نميدونم كي...به هر حال من هم خوشحالي خودم رو از بازگشت بيگانه اينگونه بيان كردم)
كارگردان و نويسنده: نوه نوه سرژ تانكيان! « خر تانكيان»
اسپانسر: كانون فرهانگي-ارزشي «خودكارچي»!
بازيگران:
اسمشو نبر ها: هري پاتر ، ولدمورت ، كوييرل ، كريچر!
حزبي ها: سرژ ، ققي ، حميد ، فنگ !
مرگ هاي ناگهاني و غم زدگي پس از ان ، سينما بشر دوستانه:
صداي برس اسنيپ: اي؟..اين چرا مُرد؟ من كه كاري نكردم...هي..درك مالفوي! اين چرا مُرد؟
صداي درك مالفوي: پيرمرد بي جنبه شوخي سرش نميشد..همون بهتر كه مُرد...
اكشن به نهايت خود رسيد ، سينما دلهره:
كوييرل: مواظب باشيد ...من واقعا احساس بدي دارم!
هري دستش ليز ميخوره و پرت ميشه!
لحظات ميخكوب كننده ، سينما تكان دهنده:
ولدمورت:عجب صحنه تكان دهنده اي بود!
سوال هاي بي جواب يك انسان ، سينما فلسفه:
حميد: يك سوال منو در بر گرفته...ققنوس تو چرا پرواز نميكني؟ اصلا ما چرا داريم از صخره بالا ميريم؟
معظل خود تحويليسم! قسمتي از تيتراژ پاياني(خواننده:بيل ويزلي):
رول پلينگ ، چيزي كه توش ما هستيم خدا
رول پلينگ ، تو اين قضيه كَل نزاري با ما
رول پلينگ ، توي رول هاتون من هستم پادشاه
رول پليمگ ، نميتوني بياي رو دست ما
=======
نكته: براي افرادي كه تازه آمده اند و احتمالا از حزب(پايدار ترين گروه قديمي غير هاگوارتزي) زياد چيزي نميدانند احتمالا فيلمي كه به زودي اكران ميشود شايد قابل فهم نباشد!
توضيح مختصري براي تفهيم بهتر:گروه حزب ليبرال دموكرات جادوگرياليستي گروهي هست كه تقريبا بيش از يك سال پيش زده شد براي رفاع جامعه! بنيانگذاران اين گروه: ققنوس ، سرژ تانكيان ، برادر حميد(حميد كوچولو فعلي) و سدريك ديگوري( فنگ فعلي)! اين گروه بعد از فعاليت هاي مختلف به اين نتيجه رسيد كه مديران سايت سخت ترين دشمنان پيشرفت رول پلينگ هستند و الان حدود يك سال هست كه دارد پدر مديران را در مياورد و كاري كرده است كه مديران بدون اجزاه حزبي ها حتي آب هم نخورند! البته براي رسيدن به اين موفقيت اعضاي حزب(چه بنيانگذاران و چه اعضاي عادي و فداكار حزب) از جان گذشتگي ها و ايثار هاي فراواني كردند! (كلا در داستان رول پلينگ: مديران دشمن حزب و حزب دشمن مديران) اهورا حذبا هم خداي حزبي ها هست!( براي جزئيات بيشتر بعدا تماس بگيريد!)
با تيشكر!
احزاب كهف!
فيلمي به مناسبت بازگشت بيگانه و به سبك بيگانه!( البته بيگانه جان ، ابدا قصد جسارت نداشتم و ميدونم كه خيلي چيز بدي شده ولي به هر حال سعي كردم يخورده سبك فيلم رو نزديك كنم فقط به مناسبت بازگشتت! برگ نميدونم چيچي هست تحفه نميدونم كي...به هر حال من هم خوشحالي خودم رو از بازگشت بيگانه اينگونه بيان كردم)
كارگردان و نويسنده: نوه نوه سرژ تانكيان! « خر تانكيان»
اسپانسر: كانون فرهانگي-ارزشي «خودكارچي»!
بازيگران:
اسمشو نبر ها: هري پاتر ، ولدمورت ، كوييرل ، كريچر!
حزبي ها: سرژ ، ققي ، حميد ، فنگ !
مرگ هاي ناگهاني و غم زدگي پس از ان ، سينما بشر دوستانه:
صداي برس اسنيپ: اي؟..اين چرا مُرد؟ من كه كاري نكردم...هي..درك مالفوي! اين چرا مُرد؟
صداي درك مالفوي: پيرمرد بي جنبه شوخي سرش نميشد..همون بهتر كه مُرد...
اكشن به نهايت خود رسيد ، سينما دلهره:
كوييرل: مواظب باشيد ...من واقعا احساس بدي دارم!
هري دستش ليز ميخوره و پرت ميشه!
لحظات ميخكوب كننده ، سينما تكان دهنده:
ولدمورت:عجب صحنه تكان دهنده اي بود!
سوال هاي بي جواب يك انسان ، سينما فلسفه:
حميد: يك سوال منو در بر گرفته...ققنوس تو چرا پرواز نميكني؟ اصلا ما چرا داريم از صخره بالا ميريم؟
معظل خود تحويليسم! قسمتي از تيتراژ پاياني(خواننده:بيل ويزلي):
رول پلينگ ، چيزي كه توش ما هستيم خدا
رول پلينگ ، تو اين قضيه كَل نزاري با ما
رول پلينگ ، توي رول هاتون من هستم پادشاه
رول پليمگ ، نميتوني بياي رو دست ما
=======
نكته: براي افرادي كه تازه آمده اند و احتمالا از حزب(پايدار ترين گروه قديمي غير هاگوارتزي) زياد چيزي نميدانند احتمالا فيلمي كه به زودي اكران ميشود شايد قابل فهم نباشد!
توضيح مختصري براي تفهيم بهتر:گروه حزب ليبرال دموكرات جادوگرياليستي گروهي هست كه تقريبا بيش از يك سال پيش زده شد براي رفاع جامعه! بنيانگذاران اين گروه: ققنوس ، سرژ تانكيان ، برادر حميد(حميد كوچولو فعلي) و سدريك ديگوري( فنگ فعلي)! اين گروه بعد از فعاليت هاي مختلف به اين نتيجه رسيد كه مديران سايت سخت ترين دشمنان پيشرفت رول پلينگ هستند و الان حدود يك سال هست كه دارد پدر مديران را در مياورد و كاري كرده است كه مديران بدون اجزاه حزبي ها حتي آب هم نخورند! البته براي رسيدن به اين موفقيت اعضاي حزب(چه بنيانگذاران و چه اعضاي عادي و فداكار حزب) از جان گذشتگي ها و ايثار هاي فراواني كردند! (كلا در داستان رول پلينگ: مديران دشمن حزب و حزب دشمن مديران) اهورا حذبا هم خداي حزبي ها هست!( براي جزئيات بيشتر بعدا تماس بگيريد!)
با تيشكر!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج