تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
رقابت بزرگ قصهپردازان دنیای جادوگران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

اولین باری نبود هری و رون روی پله متحرک هاگوارتز نشسته بودند و در مورد دو جادوگر بزرگ اخیر صحبت میکردند.
«ولدمورت... فقط بخاطر چوبدستی دامبلدور جون این همه جادوگر رو به خطر میندازه؟»
هری مضطرب بود. وقتی به رون نگاه کرد متوجه شد رنگ او نیز پریده است.
«هری... اسمشون رو به زبون نیار»
ناگهان پلکانهای عریض و طویل آهسته شروع به حرکت کردند.
رون محکم خود را به پله مرمری چسباند که روی آن تکیه زده بود. پله متحرک با صدای نسبتاً جیغی به راهرویی چسبید که تابلوی زن چاق با پلیور نقرهای رنگی به دیوار آویخته بود. «اسم رمز؟»
هری نگاهی به او انداخت: «نه ممنون. نمیخوایم بیایم.»
زن داخل تابلو لبخند خشکی زد، نگاهش را بیتفاوت از آنها گرفت. هری متوجه لبخند تصنعی زن چاق شد، اما به او توجهی نکرد. چون ناگهان تمام توجه او به صدای مهیبی شبیه افتادن اشیای سنگین بود، پرت شد. که از داخل سالن عمومی گریفیندور به گوش رسید.
هدویگ که روی پای رون تکیه داده بود با شنیدن صدا، با جیغ بلند و شکایتآمیزی از پای رون بیرون پرید و بدون نگاه به پشت سرش، سمت خروجی قلعه پرواز کرد.
رون نگاه هراسان خود را به طرف صدا چرخاند.
«اون... داخل... چه خبره؟»
ناگهان هری و رون به طور همزمان دردی پشت سرشان حس کردند. هری گفت: «آخ!»
انگار کسی چیزی به سنگینی توپ بازدارنده به طرف سرشان پرتاب کرده بود.
رون گردوی زبری را بالا گرفت و با دقت به آن نگاه کرد.
هری هم گردویی به سرش ضربه زده را گرفت. عکس خودش را دید که با دماغ بسیار گندهای، زبان درازی میکرد.
هری خواست به دردی که در سرش نبض میزد اعتراض کند؛ اما صدایی شبیه صدای خالی شدن هوای درون بادکنک در فضای سالن به گوش رسید.
هری با عصبانیت فریاد زد:«بدعنق!»
صدای عجیبی به گوش رسید و بدعنق در هوا معلق شد. در دست راستش کیسهای پر از گردو قرار داشت که برچسب چهره هر گردو با دیگری متفاوت بود.
بدعنق با صدای مکارانهای گفت:«هی پاتر... اون چه صدایی بود؟»
رون به طرف بدعنق چرخید. گوشهایش کاملاً قرمز شده بود. گردو را با عصبانیت به طرف بدعنق پرتاب کرد.
بدعنق که انتظار این واکنش رون را داشت، به سرعت جاخالی داد.
گردو به سرعت از کنار دست بدعنق عبور کرد و صدای فریادی از پایین پلهها اوج گرفت که نشان میداد گردو بر سر کسی برخورد کرده است.
بدعنق نگاهش را پایین گرفت و به رون چشم دوخت:«اگر جات بودم تا چند روز جلوی هیچ اسلیترینی ظاهر نمیشدم!» هری خواست منظور حرف بدعنق را بفهمد، اما صدای فریاد مالفوی پردههای گوشش را لرزاند:«رون ویزلی!» رون چوبدستیش را از ردای کهنه خود بیرون کشید و آن را ناخواسته مشت کرد.
«تا چند وقت نباید جلوی هیچ اسلیترینی آفتابی بشم»
هری با این امید که فکر رون را از مالفوی به چیز دیگری معطوف کند، گفت:«نگاه کن زمین نمناکه»
بدعنق تکانی در هوا خورد و کمی نزدیک هری آمد:«پخمه... برو ببین چه صدایی بود.»
هری به در بسته شده نگاه کرد.
«بهنظرت اون داخل چه اتفاقی افتاده؟»
«نمیدونم»
«بیا بریم جلوتر»
رون به دنبال هری راه افتاد. پاهایشان با احتیاط روی زمین گذاشتند و رداهایشان را بالا گرفتند تا خیس نشود.
به انتهای راهرو که رسیدند خانم چاق نگاهی به آنها انداخت.
«میخوایم بریم داخل.»
«اسم رمز؟»
«کیلرفراست»
تابلو به جلو چرخید و حفرهی دایرهای شکلی در دیوار نمایان شد.
ناگهان موج عظیم آب سردی گردن و ردایشان را کاملا خیس کرد. آب با فشاری قصد داشت آنها را مانند تکه چوبی از صخره عظیم پلههای متحرک قلعه به پایین پرت کند.
رون جیغ خفهای کشید:«وای خد...»
هری به خاطر صدای شرشر آب نتوانست هیچ یک از جیغهای رون را بشنود. اما احساس کرد فشار آب کم میشود و دیگر آب با فشار به صورتش ضرب نمیزند.
بدعنق با چهرهای مسرور و شادمان به آن دو که مثل موش آب کشیده شده بودند بلندبلند میخندید.
رون ادامه داد:«ساکت شو بدعنق!»
بدعنق که برق شیطنت در چشمهایش میدرخشید گفت:
«شما سالن عمومی رو تبدیل به جکوزی کردین!»
بدعنق نفس عمیقی کشید و فریاد زد:
«پروفسور اسنیپ، پروفسور مک گو...»
هری گفت:«بدعنق ساکت باش، با این کارهات باعث میشی از مدرسه اخراج شیم!»
رون با نگرانی ادامه داد:«بدعنق خواهش میکنم. بهشون چیزی نگو! اگه نامه دیگهای از هاگوارتز به مامان برسه منو مثل مرغ تیکه تیکه میکنه!»
بدعنق که برق شرارت در چشمهایش نمایان بود، با حالتی مقدس مآبانه ادامه داد:
«من باید به اسنیپ و مک گونگال خبر بدم، بچهها. باور کنید به نفع خودتونه!»
هری پرخاشگرانه گفت:«ساکت شو!»
اما با این کار اشتباه بزرگی کرد، چون بدعنقن فریاد زد:
«پروفسور اسنیپ، پروفس...»
با یک جست به هوا رفت و با جهشی به سرعت از آنجا دور شد.
رون گفت:«بیا بیشتر از این داخل نریم هری!»
«بیا بریم داخل!»
آن دو به سرعت وارد سالن شدند. هری نگاهش را دور تا دور سالن چرخاند، توانست منبع آبها را پیدا کند.
تابلوی بزرگ پرچم گریفیندور که همیشه با افتخار در سالن به دیوار آویخته بود اکنون از دیوار سقوط کرده، لوله آب که در پشت تابلو قرار داشت به خاطر سنگینی وزن تابلو شکسته و همه جا را آب گرفته بود.
رون با خشم و غضب به هری نگاه کرد:
«اگر باعث بشی گیر بیفتیم، قسم میخورم طلسم آوادا کداورا رو یاد بگیرم و طلسمت کنم!»
هری به طرف دنج و دایرهای شکل سالن رفت، خم شد و یک ذرهبین پلاستیکی که داخل آب افتاده بود، برداشت.
وقتی به آن دست زد احساس عجیبی داشت. روی دسته آن یک ضربدر به طرح استخوان سگ، بادقت بالایی تراشیده شده بود. روی آن لکههای قرمز پررنگی به چشم میخورد که نشان میداد که چند لکه خون خشک شده است. هری اضطراب داشت که مبادا اسنیپ از راه برسد:«باید فلکه آبو ببندیم تا آب بیشتر از این بالا نیاد»
«مگه دیوونه شدی؟ ممکنه خطرناک باشه»
هری سقلمه ای به رون زد: «دیوونهای مگه، آب مگه خطرناکه»
«فلکه آبو ببند رون.»
هری ذرهبین را نزدیکتر گرفت. همه چیز این ذرهبین با ذرهبین عادی متفاوت بود. علامت (بینهایت) در دسته حک شده بود که نشان میداد خیلی قدیمی است.
رون چوب دستیاش را در هوا چرخاند و گفت: «استیلیوس»
نور آبی رنگی از نوک چوب دستیش خارج شد و به طرف زانویی لوله حرکت کرد. آب کمکم از زمین محو شد. انگار که اصلاً یک قطره آب در اتاق نریخته است.
رون نفس عمیقی کشید:«فکر میکردم کارمون تمومه.»
صدای قدمهای شتابان کسی را از پشت سرشان شنیدند. وقتی برگشتند، هرمیون را دیدند که با سرعت به سویشان میآمد.
او گفت:«بالاخره پیداتون کردم. کجا بودین؟ شایعات مسخره شنیدم. بدعنق سر میز سرسرا فریاد زد شما دو نفر سالن رو به جکوزی تبدیل کردین.»
رون آهی کشید:«هرمیون بس کن.» هرمیون اخم کرد:«باید مراقب بدعنق میبو...»
اما حرفهای هرمیون قطع شد چون صدای همهمه بلندی به گوش رسید. ظاهراً همه دانش آموزان برج گریفیندور جمع شده بودند تا خبری که در سالن پیچیده بود را ببینند.
هرمیون رو به آندو گفت:«امیدوارم برای امتحان مبانی ترم سه جادوگران پایه آماده شده باشین»
هری و رون با استرس به یکدیگر نگاه کردند و بیتوجه به هرمیون، به طرف پلکان مارپیچی قدم برداشتند تا به خوابگاه خود بروند.
هرمیون کتابهایش را محکم گرفت. به طرف کتابخانه حرکت کرد تا برای امتحان مبانی به اندازه کافی درس بخواند.
آن دو بعد از عبور از پلههای طاقت فرسا وارد اتاق دایره شکل آشنایشان شدند که در آن پنج تختخواب پردهدار به رنگهای متنوع بود.
هری با صدای خرخر رون فهمید که او به خواب رفته است. اما هرچه تلاش کرد نتوانست به خواب برود.
هری دست عرق کردهاش را با شلوار پاک کرد. تنها نگرانی او امتحان مبانی بود که قرار است پسفردا بدهند. این بار دومی بود که باید امتحان میداد و اگر دوباره آن را مردود میشد ناچار بود چمدانش را ببندد و با خانواده عزیز دورسلیها زندگی کند. خوشبختانه او تنها کسی نبود که مردود شده است. رون و هرمیون هم جزو کسانی بودند که آن امتحان را مردود شده بودند. البته لازم به ذکر است که هرمیون به علت فوت ناگهانی پدرش مجبور به غیبت در روز امتحان شد.
هری نفس عمیقی از اضطراب کشید. نمیدانست باید چهکار کند. اگر میشد تقلب کند... عالی میشد. اما امکانپذیر نبود.
***
چند ساعت بعد هری از درد بیامان پایش از خواب پرید. همه جا تاریک بود. اول فکر کرد رون او را بیدار کرده، اما لحظه بعد متوجه شد جیب ردایش مانند لامپی میدرخشد. وجودش لبریز از ترس و وحشت شد. چه چیزی باعث شده ردایش بدرخشد؟. انگار او، ستاره درخشانی را در جیبش پنهان کرده بود.
ناگهان پای هری سوخت و هری بیمقدمه گفت:«آخ»
به سرعت دست در جیب برد و شئ از جیب بیرون کشید. ذرهبینی که در جیب ردایش پنهان کرده بود گوشت پایش به شکل دایرهای سوزانده بود. هری با قیافه بهت زده نگاهش را از ردای سوختهاش گرفت و به ذرهبین نگاه کرد. «این چه مرگشه؟»
دسته پلاستیکی ذرهبین را محکم گرفت. طوری که حدس زد خون در دستش جمع شده است. هری خواست ذرهبین را به دیوار بکوبد. اما دستهی ذرهبین چنان داغ شد که گوشت دست هری جلز ولز میکرد. هری فریاد خفهای از گلو کشید. خون قطره قطره از دستش چکید و گوشت هری را کباب میکرد. هری خواست ذرهبین را رها کند، اما ذرهبین به طور فجیعی به دستش چسبیده بود و کنده نمیشد.
هری نگاه پردردش را به عدسیهای ذرهبین چرخاند. با خون روی آن کلماتی نوشته شده بود:«سایت جادوگران با اسپانسری پاتر مارکت تقدیم میکند»
هری به خاطر دردی که در دستش پیچیده بود اخم کرد. «پاتر مارکت چه مزخرفیه؟»
نگاهش به اطراف چرخاند تا ببیند آیا کسی به خاطر فریادهایش بیدار شده یا نه. اما اتاق کاملا در سکوت و آرامش بود. هری نگاهش را دوباره به شیء عجیب چرخاند. متن قرمز جدیدی از خون خودش دید که در لنز عدسی کلمه به کلمه ظاهر میشد: «طبق اطلاعات رسمی سایت جادوگران، تنها یک نفر در صد سال اخیر میتواند از ذرهبین جادویی پاتر مارکت استفاده کند. اگر شما جز آن یک نفر هستید... تبریک میگوییم!» سپس کلمات قرمز به سرعت محو شدند و کلمات جدیدی جای آنها را گرفت:
«شما موظف هستید فقط یکی از آرزوهایتان را بیان کنید تا ما آن را برآورده کنیم!»
کلمات دور چشمان هری میرقصیدن و محو میشدند.
هری با ناباوری گفت:«فقط حق دارم یه آرزومو برآورده کنم؟»
ذرهبین طوری هری را گیج کرده بود که دردی در دستش نبض میزد به کل فراموش کرد.
ذرهبین ادامه داد:«فقط کافیه آرزویی که در سرتان دارید در حد ده ثانیه به آن فکر کنید.» هری نگاهش را از ذرهبین گرفت و به سقف نگاه کرد.
دوست دارد کدام آرزویش را برآورده کند؟ پدر و مادرش در کنارش باشند؟ اسنیپ را از کار برکنار کند؟ ولدمورت را بکشد؟ یا... ناگهان ذرهبین صدای تیک داد و کلماتی در لنز ظاهر شدند:«سوالات امتحانی مبانی پس فردا!»
هری فوری گفت:« نه نه...» اما دیگر دیر شده بود. سوزش دست هری افزایش یافت و تصویری از لنز ذرهبین پخش شد. تصویری که محل نگهداری سوالات امتحانی مبانی هاگوارتز بود. هری به دقت نگاهی به قفسههای بزرگ و طویله کتابخانهها انداخت. اما هیچ شباهتی به کتابخانه مدرسه نداشت، شبیه یک ساختمان اداری بزرگی بود. تابلوی بزرگی که داخل سالن بود باعث شد هری به طور آشکار بداند، آن مکان کجاست.
«وزارت سحر و جادو!»
قلبش در سینه میتپید. رون در خواب ناله کرد و جویده جویده چیزی گفت. آیا باید او را نیز بیدار میکرد؟ اما سوزش دستش مانع فکرش شد. دوربین به طرف اتاقی به شماره بیستودو رفت و بدون آنکه در را باز کند از در محو شد.
در اتاق قفسههای زیادی به چشم میخورد که شباهت فراوانی به گرینگوتره بانک جادوگرها داشت. قفسههای فلزی زیادی چیده شده بود. ناگهان دوربین به طرف یکی از قفسهها رفت.
در ردیف پنجم ، یک جعبه نقرهای با قفل لمسی، به چشم آمد.
هری پلک زد و ناباورانه به متنی که روی جعبه نوشته شد خیره ماند.
«سوالات امتحانات مبانی ترم سه جادوگران پایه هاگوارتز»
سپس دوربین خاموش و عددی در صفحه نمایان شد «ده، ده»
«این رمز جعبهست؟» هری سعی کرد آن را به خاطر بسپارد. «ده، ده»
ناگهان به طرف رون خزید و او را بیدار کرد. آهسته در گوشش زمزمه کرد:
«رون... باید بریم وزارت سحر و جادو!»
«ولدمورت... فقط بخاطر چوبدستی دامبلدور جون این همه جادوگر رو به خطر میندازه؟»
هری مضطرب بود. وقتی به رون نگاه کرد متوجه شد رنگ او نیز پریده است.
«هری... اسمشون رو به زبون نیار»
ناگهان پلکانهای عریض و طویل آهسته شروع به حرکت کردند.
رون محکم خود را به پله مرمری چسباند که روی آن تکیه زده بود. پله متحرک با صدای نسبتاً جیغی به راهرویی چسبید که تابلوی زن چاق با پلیور نقرهای رنگی به دیوار آویخته بود. «اسم رمز؟»
هری نگاهی به او انداخت: «نه ممنون. نمیخوایم بیایم.»
زن داخل تابلو لبخند خشکی زد، نگاهش را بیتفاوت از آنها گرفت. هری متوجه لبخند تصنعی زن چاق شد، اما به او توجهی نکرد. چون ناگهان تمام توجه او به صدای مهیبی شبیه افتادن اشیای سنگین بود، پرت شد. که از داخل سالن عمومی گریفیندور به گوش رسید.
هدویگ که روی پای رون تکیه داده بود با شنیدن صدا، با جیغ بلند و شکایتآمیزی از پای رون بیرون پرید و بدون نگاه به پشت سرش، سمت خروجی قلعه پرواز کرد.
رون نگاه هراسان خود را به طرف صدا چرخاند.
«اون... داخل... چه خبره؟»
ناگهان هری و رون به طور همزمان دردی پشت سرشان حس کردند. هری گفت: «آخ!»
انگار کسی چیزی به سنگینی توپ بازدارنده به طرف سرشان پرتاب کرده بود.
رون گردوی زبری را بالا گرفت و با دقت به آن نگاه کرد.
هری هم گردویی به سرش ضربه زده را گرفت. عکس خودش را دید که با دماغ بسیار گندهای، زبان درازی میکرد.
هری خواست به دردی که در سرش نبض میزد اعتراض کند؛ اما صدایی شبیه صدای خالی شدن هوای درون بادکنک در فضای سالن به گوش رسید.
هری با عصبانیت فریاد زد:«بدعنق!»
صدای عجیبی به گوش رسید و بدعنق در هوا معلق شد. در دست راستش کیسهای پر از گردو قرار داشت که برچسب چهره هر گردو با دیگری متفاوت بود.
بدعنق با صدای مکارانهای گفت:«هی پاتر... اون چه صدایی بود؟»
رون به طرف بدعنق چرخید. گوشهایش کاملاً قرمز شده بود. گردو را با عصبانیت به طرف بدعنق پرتاب کرد.
بدعنق که انتظار این واکنش رون را داشت، به سرعت جاخالی داد.
گردو به سرعت از کنار دست بدعنق عبور کرد و صدای فریادی از پایین پلهها اوج گرفت که نشان میداد گردو بر سر کسی برخورد کرده است.
بدعنق نگاهش را پایین گرفت و به رون چشم دوخت:«اگر جات بودم تا چند روز جلوی هیچ اسلیترینی ظاهر نمیشدم!» هری خواست منظور حرف بدعنق را بفهمد، اما صدای فریاد مالفوی پردههای گوشش را لرزاند:«رون ویزلی!» رون چوبدستیش را از ردای کهنه خود بیرون کشید و آن را ناخواسته مشت کرد.
«تا چند وقت نباید جلوی هیچ اسلیترینی آفتابی بشم»
هری با این امید که فکر رون را از مالفوی به چیز دیگری معطوف کند، گفت:«نگاه کن زمین نمناکه»
بدعنق تکانی در هوا خورد و کمی نزدیک هری آمد:«پخمه... برو ببین چه صدایی بود.»
هری به در بسته شده نگاه کرد.
«بهنظرت اون داخل چه اتفاقی افتاده؟»
«نمیدونم»
«بیا بریم جلوتر»
رون به دنبال هری راه افتاد. پاهایشان با احتیاط روی زمین گذاشتند و رداهایشان را بالا گرفتند تا خیس نشود.
به انتهای راهرو که رسیدند خانم چاق نگاهی به آنها انداخت.
«میخوایم بریم داخل.»
«اسم رمز؟»
«کیلرفراست»
تابلو به جلو چرخید و حفرهی دایرهای شکلی در دیوار نمایان شد.
ناگهان موج عظیم آب سردی گردن و ردایشان را کاملا خیس کرد. آب با فشاری قصد داشت آنها را مانند تکه چوبی از صخره عظیم پلههای متحرک قلعه به پایین پرت کند.
رون جیغ خفهای کشید:«وای خد...»
هری به خاطر صدای شرشر آب نتوانست هیچ یک از جیغهای رون را بشنود. اما احساس کرد فشار آب کم میشود و دیگر آب با فشار به صورتش ضرب نمیزند.
بدعنق با چهرهای مسرور و شادمان به آن دو که مثل موش آب کشیده شده بودند بلندبلند میخندید.
رون ادامه داد:«ساکت شو بدعنق!»
بدعنق که برق شیطنت در چشمهایش میدرخشید گفت:
«شما سالن عمومی رو تبدیل به جکوزی کردین!»
بدعنق نفس عمیقی کشید و فریاد زد:
«پروفسور اسنیپ، پروفسور مک گو...»
هری گفت:«بدعنق ساکت باش، با این کارهات باعث میشی از مدرسه اخراج شیم!»
رون با نگرانی ادامه داد:«بدعنق خواهش میکنم. بهشون چیزی نگو! اگه نامه دیگهای از هاگوارتز به مامان برسه منو مثل مرغ تیکه تیکه میکنه!»
بدعنق که برق شرارت در چشمهایش نمایان بود، با حالتی مقدس مآبانه ادامه داد:
«من باید به اسنیپ و مک گونگال خبر بدم، بچهها. باور کنید به نفع خودتونه!»
هری پرخاشگرانه گفت:«ساکت شو!»
اما با این کار اشتباه بزرگی کرد، چون بدعنقن فریاد زد:
«پروفسور اسنیپ، پروفس...»
با یک جست به هوا رفت و با جهشی به سرعت از آنجا دور شد.
رون گفت:«بیا بیشتر از این داخل نریم هری!»
«بیا بریم داخل!»
آن دو به سرعت وارد سالن شدند. هری نگاهش را دور تا دور سالن چرخاند، توانست منبع آبها را پیدا کند.
تابلوی بزرگ پرچم گریفیندور که همیشه با افتخار در سالن به دیوار آویخته بود اکنون از دیوار سقوط کرده، لوله آب که در پشت تابلو قرار داشت به خاطر سنگینی وزن تابلو شکسته و همه جا را آب گرفته بود.
رون با خشم و غضب به هری نگاه کرد:
«اگر باعث بشی گیر بیفتیم، قسم میخورم طلسم آوادا کداورا رو یاد بگیرم و طلسمت کنم!»
هری به طرف دنج و دایرهای شکل سالن رفت، خم شد و یک ذرهبین پلاستیکی که داخل آب افتاده بود، برداشت.
وقتی به آن دست زد احساس عجیبی داشت. روی دسته آن یک ضربدر به طرح استخوان سگ، بادقت بالایی تراشیده شده بود. روی آن لکههای قرمز پررنگی به چشم میخورد که نشان میداد که چند لکه خون خشک شده است. هری اضطراب داشت که مبادا اسنیپ از راه برسد:«باید فلکه آبو ببندیم تا آب بیشتر از این بالا نیاد»
«مگه دیوونه شدی؟ ممکنه خطرناک باشه»
هری سقلمه ای به رون زد: «دیوونهای مگه، آب مگه خطرناکه»
«فلکه آبو ببند رون.»
هری ذرهبین را نزدیکتر گرفت. همه چیز این ذرهبین با ذرهبین عادی متفاوت بود. علامت (بینهایت) در دسته حک شده بود که نشان میداد خیلی قدیمی است.
رون چوب دستیاش را در هوا چرخاند و گفت: «استیلیوس»
نور آبی رنگی از نوک چوب دستیش خارج شد و به طرف زانویی لوله حرکت کرد. آب کمکم از زمین محو شد. انگار که اصلاً یک قطره آب در اتاق نریخته است.
رون نفس عمیقی کشید:«فکر میکردم کارمون تمومه.»
صدای قدمهای شتابان کسی را از پشت سرشان شنیدند. وقتی برگشتند، هرمیون را دیدند که با سرعت به سویشان میآمد.
او گفت:«بالاخره پیداتون کردم. کجا بودین؟ شایعات مسخره شنیدم. بدعنق سر میز سرسرا فریاد زد شما دو نفر سالن رو به جکوزی تبدیل کردین.»
رون آهی کشید:«هرمیون بس کن.» هرمیون اخم کرد:«باید مراقب بدعنق میبو...»
اما حرفهای هرمیون قطع شد چون صدای همهمه بلندی به گوش رسید. ظاهراً همه دانش آموزان برج گریفیندور جمع شده بودند تا خبری که در سالن پیچیده بود را ببینند.
هرمیون رو به آندو گفت:«امیدوارم برای امتحان مبانی ترم سه جادوگران پایه آماده شده باشین»
هری و رون با استرس به یکدیگر نگاه کردند و بیتوجه به هرمیون، به طرف پلکان مارپیچی قدم برداشتند تا به خوابگاه خود بروند.
هرمیون کتابهایش را محکم گرفت. به طرف کتابخانه حرکت کرد تا برای امتحان مبانی به اندازه کافی درس بخواند.
آن دو بعد از عبور از پلههای طاقت فرسا وارد اتاق دایره شکل آشنایشان شدند که در آن پنج تختخواب پردهدار به رنگهای متنوع بود.
هری با صدای خرخر رون فهمید که او به خواب رفته است. اما هرچه تلاش کرد نتوانست به خواب برود.
هری دست عرق کردهاش را با شلوار پاک کرد. تنها نگرانی او امتحان مبانی بود که قرار است پسفردا بدهند. این بار دومی بود که باید امتحان میداد و اگر دوباره آن را مردود میشد ناچار بود چمدانش را ببندد و با خانواده عزیز دورسلیها زندگی کند. خوشبختانه او تنها کسی نبود که مردود شده است. رون و هرمیون هم جزو کسانی بودند که آن امتحان را مردود شده بودند. البته لازم به ذکر است که هرمیون به علت فوت ناگهانی پدرش مجبور به غیبت در روز امتحان شد.
هری نفس عمیقی از اضطراب کشید. نمیدانست باید چهکار کند. اگر میشد تقلب کند... عالی میشد. اما امکانپذیر نبود.
***
چند ساعت بعد هری از درد بیامان پایش از خواب پرید. همه جا تاریک بود. اول فکر کرد رون او را بیدار کرده، اما لحظه بعد متوجه شد جیب ردایش مانند لامپی میدرخشد. وجودش لبریز از ترس و وحشت شد. چه چیزی باعث شده ردایش بدرخشد؟. انگار او، ستاره درخشانی را در جیبش پنهان کرده بود.
ناگهان پای هری سوخت و هری بیمقدمه گفت:«آخ»
به سرعت دست در جیب برد و شئ از جیب بیرون کشید. ذرهبینی که در جیب ردایش پنهان کرده بود گوشت پایش به شکل دایرهای سوزانده بود. هری با قیافه بهت زده نگاهش را از ردای سوختهاش گرفت و به ذرهبین نگاه کرد. «این چه مرگشه؟»
دسته پلاستیکی ذرهبین را محکم گرفت. طوری که حدس زد خون در دستش جمع شده است. هری خواست ذرهبین را به دیوار بکوبد. اما دستهی ذرهبین چنان داغ شد که گوشت دست هری جلز ولز میکرد. هری فریاد خفهای از گلو کشید. خون قطره قطره از دستش چکید و گوشت هری را کباب میکرد. هری خواست ذرهبین را رها کند، اما ذرهبین به طور فجیعی به دستش چسبیده بود و کنده نمیشد.
هری نگاه پردردش را به عدسیهای ذرهبین چرخاند. با خون روی آن کلماتی نوشته شده بود:«سایت جادوگران با اسپانسری پاتر مارکت تقدیم میکند»
هری به خاطر دردی که در دستش پیچیده بود اخم کرد. «پاتر مارکت چه مزخرفیه؟»
نگاهش به اطراف چرخاند تا ببیند آیا کسی به خاطر فریادهایش بیدار شده یا نه. اما اتاق کاملا در سکوت و آرامش بود. هری نگاهش را دوباره به شیء عجیب چرخاند. متن قرمز جدیدی از خون خودش دید که در لنز عدسی کلمه به کلمه ظاهر میشد: «طبق اطلاعات رسمی سایت جادوگران، تنها یک نفر در صد سال اخیر میتواند از ذرهبین جادویی پاتر مارکت استفاده کند. اگر شما جز آن یک نفر هستید... تبریک میگوییم!» سپس کلمات قرمز به سرعت محو شدند و کلمات جدیدی جای آنها را گرفت:
«شما موظف هستید فقط یکی از آرزوهایتان را بیان کنید تا ما آن را برآورده کنیم!»
کلمات دور چشمان هری میرقصیدن و محو میشدند.
هری با ناباوری گفت:«فقط حق دارم یه آرزومو برآورده کنم؟»
ذرهبین طوری هری را گیج کرده بود که دردی در دستش نبض میزد به کل فراموش کرد.
ذرهبین ادامه داد:«فقط کافیه آرزویی که در سرتان دارید در حد ده ثانیه به آن فکر کنید.» هری نگاهش را از ذرهبین گرفت و به سقف نگاه کرد.
دوست دارد کدام آرزویش را برآورده کند؟ پدر و مادرش در کنارش باشند؟ اسنیپ را از کار برکنار کند؟ ولدمورت را بکشد؟ یا... ناگهان ذرهبین صدای تیک داد و کلماتی در لنز ظاهر شدند:«سوالات امتحانی مبانی پس فردا!»
هری فوری گفت:« نه نه...» اما دیگر دیر شده بود. سوزش دست هری افزایش یافت و تصویری از لنز ذرهبین پخش شد. تصویری که محل نگهداری سوالات امتحانی مبانی هاگوارتز بود. هری به دقت نگاهی به قفسههای بزرگ و طویله کتابخانهها انداخت. اما هیچ شباهتی به کتابخانه مدرسه نداشت، شبیه یک ساختمان اداری بزرگی بود. تابلوی بزرگی که داخل سالن بود باعث شد هری به طور آشکار بداند، آن مکان کجاست.
«وزارت سحر و جادو!»
قلبش در سینه میتپید. رون در خواب ناله کرد و جویده جویده چیزی گفت. آیا باید او را نیز بیدار میکرد؟ اما سوزش دستش مانع فکرش شد. دوربین به طرف اتاقی به شماره بیستودو رفت و بدون آنکه در را باز کند از در محو شد.
در اتاق قفسههای زیادی به چشم میخورد که شباهت فراوانی به گرینگوتره بانک جادوگرها داشت. قفسههای فلزی زیادی چیده شده بود. ناگهان دوربین به طرف یکی از قفسهها رفت.
در ردیف پنجم ، یک جعبه نقرهای با قفل لمسی، به چشم آمد.
هری پلک زد و ناباورانه به متنی که روی جعبه نوشته شد خیره ماند.
«سوالات امتحانات مبانی ترم سه جادوگران پایه هاگوارتز»
سپس دوربین خاموش و عددی در صفحه نمایان شد «ده، ده»
«این رمز جعبهست؟» هری سعی کرد آن را به خاطر بسپارد. «ده، ده»
ناگهان به طرف رون خزید و او را بیدار کرد. آهسته در گوشش زمزمه کرد:
«رون... باید بریم وزارت سحر و جادو!»
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/29
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 21:09
از: کنار ماگل زاده ها_ عمارت مالفوی (بعد ها)
پستها:
24

کاری که ولدی نباید میکرد...
برای اولین بار حوصله لرد سیاه سر رفته بود.
خودش را روی صندلی بالا کشید ، دماغ سوراخ مانندش را خاراند و بعد
:" هاها.....نه نه احمقانه شد. یوهااا... تکراری... 》
دوباره روی صندلی ولو شد و نفس عمیقی... در واقع آهی کشید .
جلسه تازه تمام شده بود، نه خبری بود ، نه کسی سراغ او می امد . شعله آتش تر تورق کرد و بعد پوزخند عجیبی روی صورت مار و اسکلت مانند اش نشست .
:" اون پسره پاتر... ذهن عجیبی داره. تو انتخاب دختر هم سلیقه اش بد نی. مگه نه ناگینی؟》
لرد برگشت و به پشت سرش نگاهی انداخت .
مار گنده بکی کنار اتاق دور خودش حلقه زده بود.
کله اش را بالا آورد و نگاهی عصبی به ولدی انداخت .
( البته اگه بشه نگاه عصبی کنه.... اونم به کی؟ به عمو ولدی)
:" مهم نیست... فقط گوش بده ناگینی . اتصال ما یه فکر توی مغزم انداخت . بیا به ذهن مرگخوار هام وصل بشیم..یعنی وصل بشم. بزار ببینم چی تو سر یاران من میگذره . هاهاها. البته فقط افکار. لازم نمیدونم هر چی اون ببینه منم ببینم . اسلیترین رو چه دیدی شاید یکی تو حموم بود.》
لرد خنده ای شبیه پق زد. شبیه همان هایی که وقتی چیز خجالت آورد...ازت در میرود ... باشد شبیه پق کردن در بطری .
:" له جی لی منس.》
لرد زمزمه کرد و چوبش را تا روی سقف تخت مانند کله اش که پیشانی است بالا آورد.
بعد ورد بالا را گفت .
بازم هم.... خب این بار با حالت باشکوهی خندید در کنار نگاه غرور وار .
:" بزار ببینیم تو ذهن بلا ی وفادارم چی میگذره ...》
اتاق از نظر چشم های آب آلبالویی لرد ناپدید شد و بعد
اوووو ارباب... ارباب ... به طور حتم براش هر کاری میکنم.... اصلا تو جنگ آخر خودم رو ميندازم جلوی یه کداورا بمیریم ارباب برام زار بزنه... صبر کن... اصلا زار میزنه برام؟ اره که میزنه. مهم ام براش مثلا
نبودم که منو زودتر از ازکابان آزاد نمیکرد .
آخ قربون اون کله ، کلش برمممم . عینهو ناگینی میمونه ..
چی میشه ارباب بهم بگم بلای خوشگلم؟ قند...
صبر کن مار ها به جفت شون چی میگن؟
فیس فیسک ام؟ فلس من؟ زهر مار من؟
حالا اسم بچه مون رو چی بزاریم؟
ولدی چند بار پلک زد ... به در گند اتاق خیره شد و لب های نداشته اش عینهو خط کشی خیابان شد
:" بچه... کدوم بچه؟ من که... من که کاری نکردم... چی میگه این ... اه . بزار ببینم تو ذهن نارسیسا بانو چی میگذره .
اتاق از نظر ولدی دوباره ، پووووف غیب شد و بعدش....
الهی ... بچهم دراکو... آخه... کدوم پسری تو این سن تتو میزنه؟ بره خداروشکر کنه دختر نیست وگرنه از خونه پرتش میکردم بیرون. الانم میشه از ارث محرومش کرد نه؟ ولی وای تفلکی پسرم...ببین چه دردی میکشه .... بلا گفت تو یه مغازه ماگلی یه لباس شیک دیده... کاش برم بخرم... اره. اهای لوسی؟ کجایی تو؟ یه کم پول بده...
لرد سیاه دوباره پلک زد . به طرف ناگینی برگشت و بعد به در خیره شد. _ مجدد_
:" مادر ... جماعت...کم ... آوردم... انگار ننه خودم بود... یا خود اصلیاسلیترین. 》
لرد سیاه کله بی پرش را با نوج چوبش وز وز خاراند و مجدد لبخند ترسناکی زد که مار ها هم نمیزدند.
:" و حالا... نوبت میرسه به لوسیوس. فردی که مطمئنا افکار خوبی داره .》
این بار هم همان چیزی که بالا گفتم ...
و البته و اما افکار لوسیوس....
اگه نارسیسا بفهمه کروشیو م میکنه ... یا خود اسلیترین... بابا من فقط یه آدرس دادم. خونه منو از کجا گیر اورد؟ اصلا کی ما رو دیده . بابا زنه خوشگل هم نبود... همون مونده شایعه، لوسیوس مالفوی مشهور، زنی نه چندان زیبا را گرفت . یا خود مرلین یا خود مار.
جاسوس دارم . به جد آبادم قسم؛گفت آدرس سنت مانگو. منم دادم ... کی منو دیده؟ زن دوم میخوام چی کار؟ از دست همون به زور زنده موندم... یا خود دراکو ...
این بار وقتی اتاق لرد نمایان شد ، لرد پقی زد زیر خنده. و کله اش از پشتی صندلیاویز.... کله اش از پشت صندلی افتاد .
:" هاها... یادم بمونه فردا به یکی بگم روزنامه رو بخره
تیتراژ اول : لوسیوس مالفوی، زن دوم گرفت . 》
و این بار که لرد خواست وارد ذهن مرگخواری بشوند دوباره لبخند زد .
:" بزار ببینم پسر شون چی میگه 》
پاتح _ نه... پتح....نه پااااتلح.... ام پوتل.... اصلا ولش کن. همون پاتح. آه این نشاننرخوار...مرگ... خوار... چه زق زقی میکنه . یا جد اسلیترین.... جواب الستوریا رو چی بدم؟ بگم تتو زدم؟ ننه ام میخواد کروشیوم کنه بعد فکر کن .... زن آینده هم روش... چرا این قدر
ترسناکن زنا... به خدا لرد در برابرشون... بچه ماره...
اا به بچه مار چی میگن؟ توله... واییی فردا امتحان دارم... هیچی نخوندم... اا واستا با اسنیپ پارتی دارم . ولش کن .. کسی هم سن من اینجا نیست بیاد شطرنج؟ الو؟ کراب ؟ گوریل؟ خخخ گوریل .
لرد سیاه از افکار دراکو هم خارج شد .
:" مرگخوار هام دیوانه ان... توله مار؟ هوی ناگینی به بچه مار چی میگن؟ ناگینی؟ اهعه نکنه خواب زمستونی داری وسط تابستون . 》
بعد لرد سیاه دستی به ریش نداشته اش زد و این بار دو متر پرید به هوا .
:" چطور اسنیپ وفادارم رو فراموش کردم . افکار اون بیش از هد فوقالعاده است .》
بار دیگر اتاق وووووویشش ناپدید شد .
.................................
....
........
.........
..........
ای لیلی عزیز ......
...............
هفتاد امتیاز از گریفیندور کم میشه....
.................
بیست و شش روش انتقام از جیمز پاتح
.................
...............
.............
.......................
.........................
...........................
..................
معجون مرکب را با.......
..............
:" این چه وضع مردکه . مثل آدم فکر کن. مگه اسم کتابه . مگه فهرست . آه 》
:" ارباب؟ شما در ...ذهن من هستید؟》
:" بودم. عشق خوردم آمدم. آه. مرگخوار های دیوانه . خدافظ》
اتاق از ذهن ولدمورت ...ببخشید یعنی اتاق مجدد آن شب برای چندمین بار جلوی چشم هایش ظاهر شد و بعد ... ایول ....
:" ناگینی من میام تو ذهن تو. یعنی تو خواب تو. یک ... دو.... له جی لی منس
ماری سبز ، بزرگ ، شیک ، با کلاس، با ابهت به سمت ناگینی پرید، دورش حلقه زد و...
:" هووی بی ادب . حالم به هم خورد. خواب جفتگیری میبینی؟ چندش 》
:" چیه تام؟ چی شده؟ 》
:" یا جد... تو کجایی دامبل؟
:" تو کله ت.》
:" برو بیرون میخوام برم دستشویی آه》
و آن شب لرد سیاه برای اولین بار مخش تاب برداشت.
برای اولین بار حوصله لرد سیاه سر رفته بود.
خودش را روی صندلی بالا کشید ، دماغ سوراخ مانندش را خاراند و بعد
:" هاها.....نه نه احمقانه شد. یوهااا... تکراری... 》
دوباره روی صندلی ولو شد و نفس عمیقی... در واقع آهی کشید .
جلسه تازه تمام شده بود، نه خبری بود ، نه کسی سراغ او می امد . شعله آتش تر تورق کرد و بعد پوزخند عجیبی روی صورت مار و اسکلت مانند اش نشست .
:" اون پسره پاتر... ذهن عجیبی داره. تو انتخاب دختر هم سلیقه اش بد نی. مگه نه ناگینی؟》
لرد برگشت و به پشت سرش نگاهی انداخت .
مار گنده بکی کنار اتاق دور خودش حلقه زده بود.
کله اش را بالا آورد و نگاهی عصبی به ولدی انداخت .
( البته اگه بشه نگاه عصبی کنه.... اونم به کی؟ به عمو ولدی)
:" مهم نیست... فقط گوش بده ناگینی . اتصال ما یه فکر توی مغزم انداخت . بیا به ذهن مرگخوار هام وصل بشیم..یعنی وصل بشم. بزار ببینم چی تو سر یاران من میگذره . هاهاها. البته فقط افکار. لازم نمیدونم هر چی اون ببینه منم ببینم . اسلیترین رو چه دیدی شاید یکی تو حموم بود.》
لرد خنده ای شبیه پق زد. شبیه همان هایی که وقتی چیز خجالت آورد...ازت در میرود ... باشد شبیه پق کردن در بطری .
:" له جی لی منس.》
لرد زمزمه کرد و چوبش را تا روی سقف تخت مانند کله اش که پیشانی است بالا آورد.
بعد ورد بالا را گفت .
بازم هم.... خب این بار با حالت باشکوهی خندید در کنار نگاه غرور وار .
:" بزار ببینیم تو ذهن بلا ی وفادارم چی میگذره ...》
اتاق از نظر چشم های آب آلبالویی لرد ناپدید شد و بعد
اوووو ارباب... ارباب ... به طور حتم براش هر کاری میکنم.... اصلا تو جنگ آخر خودم رو ميندازم جلوی یه کداورا بمیریم ارباب برام زار بزنه... صبر کن... اصلا زار میزنه برام؟ اره که میزنه. مهم ام براش مثلا
نبودم که منو زودتر از ازکابان آزاد نمیکرد .
آخ قربون اون کله ، کلش برمممم . عینهو ناگینی میمونه ..
چی میشه ارباب بهم بگم بلای خوشگلم؟ قند...
صبر کن مار ها به جفت شون چی میگن؟
فیس فیسک ام؟ فلس من؟ زهر مار من؟
حالا اسم بچه مون رو چی بزاریم؟
ولدی چند بار پلک زد ... به در گند اتاق خیره شد و لب های نداشته اش عینهو خط کشی خیابان شد
:" بچه... کدوم بچه؟ من که... من که کاری نکردم... چی میگه این ... اه . بزار ببینم تو ذهن نارسیسا بانو چی میگذره .
اتاق از نظر ولدی دوباره ، پووووف غیب شد و بعدش....
الهی ... بچهم دراکو... آخه... کدوم پسری تو این سن تتو میزنه؟ بره خداروشکر کنه دختر نیست وگرنه از خونه پرتش میکردم بیرون. الانم میشه از ارث محرومش کرد نه؟ ولی وای تفلکی پسرم...ببین چه دردی میکشه .... بلا گفت تو یه مغازه ماگلی یه لباس شیک دیده... کاش برم بخرم... اره. اهای لوسی؟ کجایی تو؟ یه کم پول بده...
لرد سیاه دوباره پلک زد . به طرف ناگینی برگشت و بعد به در خیره شد. _ مجدد_
:" مادر ... جماعت...کم ... آوردم... انگار ننه خودم بود... یا خود اصلیاسلیترین. 》
لرد سیاه کله بی پرش را با نوج چوبش وز وز خاراند و مجدد لبخند ترسناکی زد که مار ها هم نمیزدند.
:" و حالا... نوبت میرسه به لوسیوس. فردی که مطمئنا افکار خوبی داره .》
این بار هم همان چیزی که بالا گفتم ...
و البته و اما افکار لوسیوس....
اگه نارسیسا بفهمه کروشیو م میکنه ... یا خود اسلیترین... بابا من فقط یه آدرس دادم. خونه منو از کجا گیر اورد؟ اصلا کی ما رو دیده . بابا زنه خوشگل هم نبود... همون مونده شایعه، لوسیوس مالفوی مشهور، زنی نه چندان زیبا را گرفت . یا خود مرلین یا خود مار.
جاسوس دارم . به جد آبادم قسم؛گفت آدرس سنت مانگو. منم دادم ... کی منو دیده؟ زن دوم میخوام چی کار؟ از دست همون به زور زنده موندم... یا خود دراکو ...
این بار وقتی اتاق لرد نمایان شد ، لرد پقی زد زیر خنده. و کله اش از پشتی صندلی
:" هاها... یادم بمونه فردا به یکی بگم روزنامه رو بخره
تیتراژ اول : لوسیوس مالفوی، زن دوم گرفت . 》
و این بار که لرد خواست وارد ذهن مرگخواری بشوند دوباره لبخند زد .
:" بزار ببینم پسر شون چی میگه 》
پاتح _ نه... پتح....نه پااااتلح.... ام پوتل.... اصلا ولش کن. همون پاتح. آه این نشان
ترسناکن زنا... به خدا لرد در برابرشون... بچه ماره...
اا به بچه مار چی میگن؟ توله... واییی فردا امتحان دارم... هیچی نخوندم... اا واستا با اسنیپ پارتی دارم . ولش کن .. کسی هم سن من اینجا نیست بیاد شطرنج؟ الو؟ کراب ؟ گوریل؟ خخخ گوریل .
لرد سیاه از افکار دراکو هم خارج شد .
:" مرگخوار هام دیوانه ان... توله مار؟ هوی ناگینی به بچه مار چی میگن؟ ناگینی؟ اهعه نکنه خواب زمستونی داری وسط تابستون . 》
بعد لرد سیاه دستی به ریش نداشته اش زد و این بار دو متر پرید به هوا .
:" چطور اسنیپ وفادارم رو فراموش کردم . افکار اون بیش از هد فوقالعاده است .》
بار دیگر اتاق وووووویشش ناپدید شد .
.................................
....
........
.........
..........
ای لیلی عزیز ......
...............
هفتاد امتیاز از گریفیندور کم میشه....
.................
بیست و شش روش انتقام از جیمز پاتح
.................
...............
.............
.......................
.........................
...........................
..................
معجون مرکب را با.......
..............
:" این چه وضع مردکه . مثل آدم فکر کن. مگه اسم کتابه . مگه فهرست . آه 》
:" ارباب؟ شما در ...ذهن من هستید؟》
:" بودم. عشق خوردم آمدم. آه. مرگخوار های دیوانه . خدافظ》
اتاق از ذهن ولدمورت ...ببخشید یعنی اتاق مجدد آن شب برای چندمین بار جلوی چشم هایش ظاهر شد و بعد ... ایول ....
:" ناگینی من میام تو ذهن تو. یعنی تو خواب تو. یک ... دو.... له جی لی منس
ماری سبز ، بزرگ ، شیک ، با کلاس، با ابهت به سمت ناگینی پرید، دورش حلقه زد و...
:" هووی بی ادب . حالم به هم خورد. خواب جفتگیری میبینی؟ چندش 》
:" چیه تام؟ چی شده؟ 》
:" یا جد... تو کجایی دامبل؟
:" تو کله ت.》
:" برو بیرون میخوام برم دستشویی آه》
و آن شب لرد سیاه برای اولین بار مخش تاب برداشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جغد، جغد ، جغد . جغد از همه رنگ . نامه ات رو با چی میرسونی؟
با جغد بدبخت
با جغد بدبخت
جزئیات کاربر

در دفتر کارش نشسته بود روزنامه پیام روز را میخواند و مثل همیشه اسم و تصویر سه نفر روی صفحه اول روزنامه بود هری پاتر هرمیون گرنجر و رون ویزلی . تحت تعقیب ، از روی صندلی بلند شد نامش ادموند ردگریو بود ، او یک کارگاه بود و به خشونتش علیه مجرمان معروف بود ، قد بلندی داشت و بسیار عضلانی بود ، مو و ریش نارنجی بلندی داشت ، در هفت سال گذشته توسط سه وزیر مختلف وزارت خانه سحر و جادو مامور این شده بود که همیشه هری پاتر را تحت نظر بگیرد و همین باعث شده بود او را بسیار خوب بشناسد ولی اکنون هیچ اشتیاقی به ادامه کارش در وزارت خانه نداشت ، به ظاهر وزیر آقای پیوس تیکنس بود ولی همه میدانستن وزارت خانه توسط چه کسانی مدیریت میشود و همین باعث میشد هیچکس به دیگری اعتماد نکند ، ادموند از دفترش خارج شد ناگهان کسی او را به صدای دخترانه ای صدا زد ، ادموند دندون هایش را محکم به هم فشورد و در ذهنش گفت : "وزغ پیر " سپس ظاهرش را حفظ کرد و برگشت
ادموند با صدایی جدی گفت: "بله خانوم آمریج "
" شندیم اطلاعات جدیدی از هری پاتر به دست آوردی "
"بله خانوم ، اون به همراه دوستانش به فرانسه رفتن ، خانوم اشکراف اون هارو دید و به سرعت به من خبر داد ، خودش به شما اطلاع داد"
"جسد خانوم اشکراف امروز صبح پیدا شده ، یکی اونو با طلسم مرگ به قتل رسونده و من فکر میکنم یک نفر از سر همسر گند زادش کینه به دل گرفته"
این کاملا حقیقت داشت ادمون یک سال گذشته وقت این کرده بود که اطلاعات اشتباهی راجب هری پاتر بدهد و این زمانی شروع شد که همسر ادموند ، لوسیا نازنینش به خاطر اینکه یک مشنگ زاده بود توسط مرگ خواران به قتل ، ادموند دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشت قسم خورده بود که تا میتواند به هری پاتر کمک کند و تا نفسی در سینه دارد انتقام همسر نازنینش را بگیرد او خانوم اشکراف را با طلسم فرمان جادو کرده بود که شهادت دروغ بدهد و سپس برای محکم کاری او را به قتل رساند و اکنون همه به او شک کرده بوند .
ادموند :" من هیچ چیزی راجب این موضوع نمیدونم حالا اگر اجازه بدید میخوام برم چون تایم اداری تموم شده" سپس راهش را کج کرد و رفت .
وزغ پیر او را تهدید کرد که اگر برود اخراج میشود ولی ادموند اهمیتی نداد چون نقشه دیگری داشت. به خانه اش رفت و آماده یک سفر طولانی شد کیف گسترش پذیرش را از انواع وسایل و غذا های کنسروی پر کرد و شنل نامرئی اش را برداشت و راهی یک سفر طولانی شد ، میخواست کاری را کند که در هفت سال گذشته کرده بود ، زیرنظر گرفتن و مراقبت دور از هری پاتر .
چند هفته ای گذشت به جاهای مختلفی رسید اول به لندن رفت جایی که در گذشته دیده شدند سپس خانه شماره 12 گریمولد و با از بین بردن تعدادی از مامور هایی که اونجا کشیک میدادند توانست وارد خانه شود به امید پیدا کردن سرنخی از اما آنها خیلی وقت بود از آنجا رفته بودند سپس به چند جای دیگر رفت و بالاخره آنها را در جنگل دین پیدا کرد که چادر خود بودند ، ادموند شنل نامرئی خودش را به تن کرد و چند روز مراقب آنها بود چند وقت یک بار مرگ خوارنی به آن سمت میامدن ولی ادموند همه ی آنها را به قتل میرساند و جسدشان را پنهان میکرد ، ادموند حتی یک ثانیه هم چشم از آنها بر نمیداشت شب ها بسیار سرد میشد ولی ادموند خم به ابرو نمیاورد و روزی یک بار یک از آن کنسرو هایش رو میخورد ، ادموند موتوجه یک چیزی شد ، اینکه آنها سعی دارن چیزی را نابود کنند ولی نمیتواند و به دلیل فاصله زیادی که با آنها داشت متوجه ماهیت آن وسیله نمیشد ، چند روزی گذشت صدای دعوا و داد و بیداد از سمت آنها شنید و دید که رون ویزلی جوان خشمگین از آنها جدا شد و غیب و ظاهر شد ، گویا دردسری برای ادموند ایجاد شده بود . ادموند تصمیم گرفت به سراغ رون ویزلی برود ، چون هری پاتر دیگر تنها نبود دوستش به همراه او بود ولی رون ویزلی ...
دوباره سفرش شروع شد به جنگل های مختلفی رسید ، به سمت سواحل جنوب رفت و حتی به خانه ویزلی ها رفت ولی نشانه ای از او نبود ، تقریبا خسته شده بود ولی هنوز امید داشت .
چند روز بعد به یک دهکده رسید که اکثر مردم آنجا جادوگر بودند ، وارد کافه ای خلوت شد ، کافه بسیار کثیف بود و سوسک ها از در و دیوار آنجا بالا میرفتن ، به جلوی کافه دار رفت و گفت :" یه چیزی بهم بده حالم خوب شه " و یک گالیون بر روی میز گذاشت "
کافه دار که مردی پیر بود گفت :" پول خورد ندارم "
" احتیاجی نیست ، بقیش برای خود فقط یکم اطلاعات بهم بدی ممنون میشم "
کافه دار اخمی کرد و گفت :"هیچ اطلاعاتی ندارن"
ادموند پنج گالیون دیگر گذاشت و گفت :"فقط دنبال یه پسر قد بلند با مو های قرمز میگردم"
کافه دار نگاهی به ادموند کرد و بعد نگاهی به پولا کرد و سپس گفت : یه نفر اینجا هر روز داره غذا میدزده چند دقیقه پیش داشت از دست یک سری ها به سمت پایین جاده فرار میکرد"
، ادموند سریع بلند شد به سرعت میدوید ، بله خودش بود که مرگ خواران او را محاصره کرده بوده
"آوداکداورا "
یکی از آنها از بین رفت سپس همه ی مرگ خواران برگشتن و به ادموند حمله کردند ادمون از همه افسون ها جاخالی میداد "بومباردا" یکی دیگر از مرخوار ها پرتاب شد و از هوش رفت ، سپس رون از فرصت استفاده کرد و یکی از چوب دستی ها را از روی زمین برداشت و یکی از مرگخوار ها رو بیهوش کرد و سپس غیب و ظاهر شد ، یک مرگخوار دیگر مانده بود"آوداکداورا" رحمی در کار نبود
دو مرگ خوار دیگر زنده مانده بودند و ادموند کار آن دو را نیز تموم کرد ، او خشمگین بود . ادموند
چند روز بعد به قبرستان رفت ، بر سر قبری که لوسیا نازنینش در آن خوابیده بود رفت .
"شرمنده گل نیاوردم ، این چند وقته خیلی درگیر بودم ، تو تنها کسی بودی که خشم من رو کنترول میکردی ، یادت میاد هفده سال پیش همیشه بهم میگفتی اگه قرار باشه مرگخوار هارو بکشم خودمم مثل اون ها میشم ، التماسم میکردی که دستم رو به خون آلوده نکنم ، به خاطر تو فنریر گری بک رو نکشتم ، ولی کمتر از یک سال پیش اون تو رو از من گرفت برای انتقام از بلایی که سرش آوردم ، خب لوسیا تو اشتباه میکردی ، تنها راه کشتن هست و من تا نفسی در سینه دارم این کثافت هارو میکشم" .
سپس راهش را گرفت و رفت . چند ماه دیگر به دنبال هری پاتر بود ولی نتوانست او را پیدا کند چند روز بعد به کوچه دیاگون رفت و متوجه اخبار خاصی در آنجا شده همه از یک چیز حرف میزدند هری پاتر به هاگوارتز رفته و اسمشونبر به داره به سمت هاگوارتز میره فورا غیب و ظاهر شد و رفت هاگزمید ادموند متوجه شد که تعداد بسیار از مردم به آنجا رفتن صد ها نفر آنها بودن ، همه سعی داشتن به راه ها مختلف وارد هاگوارتز بشن و خیلی ها از طریق کافه هاگزهد میرن ادموند هم مثل همه رفت ، و بالاخره از به هاگوارتز رسید تمام عمرش منتظر امرزو بود جنگ خیلی دیر کرده بود جنگ شروع شده بود توی هر راهرو به مرگخواران میرسید همه ی آنها را از بین برد هیچ چیزی متوجه نمیشد جز مبارزه همه ی مرگخواران آنجا بودن و ادموند او را دید فنریر گریبک که با چنگ و دندون به دانش آموزا حمله میکرد ، " کروشیو" گریبگ با درد بر روی زمین افتاد ولی خودش را کنترول کرد و فریاد زد "کانفرینگو" ادموند پرتاب شد و به دیوار برخورد کرد چوب دستی از دستش پرتاب شد و بر زمین افتاد ، درد تمام وجودش را گرفت ولی هر جور بود بلند شد سپس گریبگ فریاد زد "تو رو هم مثل زن گند زادت تیکه تیکه میکنم " سپس بدون چوب دستی به ادموند حمله کرد او را کوبید به دیوار با مشت به صورتش میکوبید سپس ادموند جلوی صورتش رو گرفت با آرنج به صورت گریبک زد گیربک نقش بر زمین شد ، ادموند روی سینه اش نشست و تمام قدرت به صورت او مشت زد ، گریبک نیز این حرکت رو بدون جواب نذاشت ، خنجری از جیبش درآورد و در پهلوی ادموند فرو کرد ، ادموند از درد نقش بر زمین شد و گریبگ با دندون بهش حمله کرد ، ادموند سعی کرد با گرفتن صورت و گلویش جلویش را بگیرد ، و سپس با لگدی او را پرت کرد ، ادموند به سرعت چوب دستی اش را برداشت به سمت گریبک نشونه گرفت و فریاد زد " دِیفندو" سپس گریبک زخمی بر روی زمین فتاد و ادموند سمتش رفت و مستقیم بین تو ابرویش نشونه گرفت .
گریبک که حسابی زخمی شده بود و به زور حرف میزد گفت :"هنوزم به حرف اون زن گوش میدی ، ردگریو ، یا اینکه انتقامت رو میگیری ؟
صدایی در ذهن ادموند پیچید ، صدای لوسیا بود که میگفت :"اگه تو هم آدم بکشی چه فرقی با اونا میکنی نزار ادموند عزیزم تبدیل به یه ماشین کشتار بشه ".
همان لحظه صدای فریادی آمد که التماس کمک میکرد ، " کمک، خواهش میکنم یکی کمک کنه"
گریبک:"زود باش دیگه چند ثانیه بیشتر وقتت رو نمیگیره"
صدای لوسیا:"حتی چند ثانیه هم میتونه فرصتی ایجاد کنه که جون یک نفر رو نجات بدی "
صدای درون ادموند:"ولی اگر الان نکشمش فرار میکنه"
صدای فریاد :" خواهش میکنم ، خواهش میکنم یکی مارو نجات بده"
ادموند به سرعت شروع به دویدن کرد .
گریبک:" میدونستم جرعتش رو نداری"
ادموند به سمت صدا میدوید و بالاخره رسید چند مرگخوار چند تا دانش آموز رو محاصره کرده بودن و چند تا از آنها زیر پانزده سال بودند ، " ریدوسیو" یکی از مرگخوار ها افتاد زمین.
سپس یکی از مرگخوار ها ادموند را نشانه گرفت و فریاد زد "آواداکداورا" ادموند جا خالی داد و سپس ورد ها رو پشت سر هم به زبان آورد " اینسندیو، کانفرینگو ، اِکسپلیارموس " تک تک مرگخوار ها یکی پس از دیگری از پا درآمدن.
سپس همه به یک سمت خیره شدنت ولدمورت به هرکس میرسید حمله میکرد ، ادموند به ولدمورت حمله کرد و فریاد زد " کانفرینگو"
ولدمورت به سرعت واکنش نشون داد و افسون ادموند را دفع کرد سپس ده ها نفر هم زمان بهش حمله کردن و ولدمورت با یک حرکت انفجاری به وجود آورد و همه نقش زمین شدن ادموند که به خودش آمد ولدمورت آنجا نبود ، ادموند هری پاتر را دید که دارد به سمتی میدود غافل از اینکه چند مرگخوار به دنبال او هستن و سعی دارن به سمتش طلسم هایی پرتاب کنند ، ادموند هم دنبال آنها افتاد و یکی یکی آن ها را از پا درآورد هری پاتر به دنبال ولدمورت بود و متوجه خیلی از مرگ خورانی که به سمتش حمله میکردن نمیشد و ادموند دونه به دونه همه ی این مرگ خواران را از نشونه میگرفت و از بین میبرد ، و در این حین هری پاتر و ولدمورت به هم رسیدن و شروع به مبارزه کردن و اکثر کسانی که آنجا بودند محو تماشا مبارزه آنها شدند ، در همین ادموند دردی در سینه اش حس کرد خون از دهانش بیرون آمد و متوجه خنجری شد که بر سینه اش فرو رفته افتاد زمین و گریبک را بالای سرش دید
گریبک:"میتونستی منو بکشی "
" میدونم "
گریبک پا به فرار گذاشت .
چند نفر سعی کردن به ادموند کمک کنند اما دیگر دیر شده بود .
ادموند به سختی نفس میکشید. صدای جنگ کمکم برایش دور و محو میشد. چشمهایش را بست و برای اولین بار بعد از مدتها آرام شد.
«دارم میام، لوسیا.»
ادموند با صدایی جدی گفت: "بله خانوم آمریج "
" شندیم اطلاعات جدیدی از هری پاتر به دست آوردی "
"بله خانوم ، اون به همراه دوستانش به فرانسه رفتن ، خانوم اشکراف اون هارو دید و به سرعت به من خبر داد ، خودش به شما اطلاع داد"
"جسد خانوم اشکراف امروز صبح پیدا شده ، یکی اونو با طلسم مرگ به قتل رسونده و من فکر میکنم یک نفر از سر همسر گند زادش کینه به دل گرفته"
این کاملا حقیقت داشت ادمون یک سال گذشته وقت این کرده بود که اطلاعات اشتباهی راجب هری پاتر بدهد و این زمانی شروع شد که همسر ادموند ، لوسیا نازنینش به خاطر اینکه یک مشنگ زاده بود توسط مرگ خواران به قتل ، ادموند دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشت قسم خورده بود که تا میتواند به هری پاتر کمک کند و تا نفسی در سینه دارد انتقام همسر نازنینش را بگیرد او خانوم اشکراف را با طلسم فرمان جادو کرده بود که شهادت دروغ بدهد و سپس برای محکم کاری او را به قتل رساند و اکنون همه به او شک کرده بوند .
ادموند :" من هیچ چیزی راجب این موضوع نمیدونم حالا اگر اجازه بدید میخوام برم چون تایم اداری تموم شده" سپس راهش را کج کرد و رفت .
وزغ پیر او را تهدید کرد که اگر برود اخراج میشود ولی ادموند اهمیتی نداد چون نقشه دیگری داشت. به خانه اش رفت و آماده یک سفر طولانی شد کیف گسترش پذیرش را از انواع وسایل و غذا های کنسروی پر کرد و شنل نامرئی اش را برداشت و راهی یک سفر طولانی شد ، میخواست کاری را کند که در هفت سال گذشته کرده بود ، زیرنظر گرفتن و مراقبت دور از هری پاتر .
چند هفته ای گذشت به جاهای مختلفی رسید اول به لندن رفت جایی که در گذشته دیده شدند سپس خانه شماره 12 گریمولد و با از بین بردن تعدادی از مامور هایی که اونجا کشیک میدادند توانست وارد خانه شود به امید پیدا کردن سرنخی از اما آنها خیلی وقت بود از آنجا رفته بودند سپس به چند جای دیگر رفت و بالاخره آنها را در جنگل دین پیدا کرد که چادر خود بودند ، ادموند شنل نامرئی خودش را به تن کرد و چند روز مراقب آنها بود چند وقت یک بار مرگ خوارنی به آن سمت میامدن ولی ادموند همه ی آنها را به قتل میرساند و جسدشان را پنهان میکرد ، ادموند حتی یک ثانیه هم چشم از آنها بر نمیداشت شب ها بسیار سرد میشد ولی ادموند خم به ابرو نمیاورد و روزی یک بار یک از آن کنسرو هایش رو میخورد ، ادموند موتوجه یک چیزی شد ، اینکه آنها سعی دارن چیزی را نابود کنند ولی نمیتواند و به دلیل فاصله زیادی که با آنها داشت متوجه ماهیت آن وسیله نمیشد ، چند روزی گذشت صدای دعوا و داد و بیداد از سمت آنها شنید و دید که رون ویزلی جوان خشمگین از آنها جدا شد و غیب و ظاهر شد ، گویا دردسری برای ادموند ایجاد شده بود . ادموند تصمیم گرفت به سراغ رون ویزلی برود ، چون هری پاتر دیگر تنها نبود دوستش به همراه او بود ولی رون ویزلی ...
دوباره سفرش شروع شد به جنگل های مختلفی رسید ، به سمت سواحل جنوب رفت و حتی به خانه ویزلی ها رفت ولی نشانه ای از او نبود ، تقریبا خسته شده بود ولی هنوز امید داشت .
چند روز بعد به یک دهکده رسید که اکثر مردم آنجا جادوگر بودند ، وارد کافه ای خلوت شد ، کافه بسیار کثیف بود و سوسک ها از در و دیوار آنجا بالا میرفتن ، به جلوی کافه دار رفت و گفت :" یه چیزی بهم بده حالم خوب شه " و یک گالیون بر روی میز گذاشت "
کافه دار که مردی پیر بود گفت :" پول خورد ندارم "
" احتیاجی نیست ، بقیش برای خود فقط یکم اطلاعات بهم بدی ممنون میشم "
کافه دار اخمی کرد و گفت :"هیچ اطلاعاتی ندارن"
ادموند پنج گالیون دیگر گذاشت و گفت :"فقط دنبال یه پسر قد بلند با مو های قرمز میگردم"
کافه دار نگاهی به ادموند کرد و بعد نگاهی به پولا کرد و سپس گفت : یه نفر اینجا هر روز داره غذا میدزده چند دقیقه پیش داشت از دست یک سری ها به سمت پایین جاده فرار میکرد"
، ادموند سریع بلند شد به سرعت میدوید ، بله خودش بود که مرگ خواران او را محاصره کرده بوده
"آوداکداورا "
یکی از آنها از بین رفت سپس همه ی مرگ خواران برگشتن و به ادموند حمله کردند ادمون از همه افسون ها جاخالی میداد "بومباردا" یکی دیگر از مرخوار ها پرتاب شد و از هوش رفت ، سپس رون از فرصت استفاده کرد و یکی از چوب دستی ها را از روی زمین برداشت و یکی از مرگخوار ها رو بیهوش کرد و سپس غیب و ظاهر شد ، یک مرگخوار دیگر مانده بود"آوداکداورا" رحمی در کار نبود
دو مرگ خوار دیگر زنده مانده بودند و ادموند کار آن دو را نیز تموم کرد ، او خشمگین بود . ادموند
چند روز بعد به قبرستان رفت ، بر سر قبری که لوسیا نازنینش در آن خوابیده بود رفت .
"شرمنده گل نیاوردم ، این چند وقته خیلی درگیر بودم ، تو تنها کسی بودی که خشم من رو کنترول میکردی ، یادت میاد هفده سال پیش همیشه بهم میگفتی اگه قرار باشه مرگخوار هارو بکشم خودمم مثل اون ها میشم ، التماسم میکردی که دستم رو به خون آلوده نکنم ، به خاطر تو فنریر گری بک رو نکشتم ، ولی کمتر از یک سال پیش اون تو رو از من گرفت برای انتقام از بلایی که سرش آوردم ، خب لوسیا تو اشتباه میکردی ، تنها راه کشتن هست و من تا نفسی در سینه دارم این کثافت هارو میکشم" .
سپس راهش را گرفت و رفت . چند ماه دیگر به دنبال هری پاتر بود ولی نتوانست او را پیدا کند چند روز بعد به کوچه دیاگون رفت و متوجه اخبار خاصی در آنجا شده همه از یک چیز حرف میزدند هری پاتر به هاگوارتز رفته و اسمشونبر به داره به سمت هاگوارتز میره فورا غیب و ظاهر شد و رفت هاگزمید ادموند متوجه شد که تعداد بسیار از مردم به آنجا رفتن صد ها نفر آنها بودن ، همه سعی داشتن به راه ها مختلف وارد هاگوارتز بشن و خیلی ها از طریق کافه هاگزهد میرن ادموند هم مثل همه رفت ، و بالاخره از به هاگوارتز رسید تمام عمرش منتظر امرزو بود جنگ خیلی دیر کرده بود جنگ شروع شده بود توی هر راهرو به مرگخواران میرسید همه ی آنها را از بین برد هیچ چیزی متوجه نمیشد جز مبارزه همه ی مرگخواران آنجا بودن و ادموند او را دید فنریر گریبک که با چنگ و دندون به دانش آموزا حمله میکرد ، " کروشیو" گریبگ با درد بر روی زمین افتاد ولی خودش را کنترول کرد و فریاد زد "کانفرینگو" ادموند پرتاب شد و به دیوار برخورد کرد چوب دستی از دستش پرتاب شد و بر زمین افتاد ، درد تمام وجودش را گرفت ولی هر جور بود بلند شد سپس گریبگ فریاد زد "تو رو هم مثل زن گند زادت تیکه تیکه میکنم " سپس بدون چوب دستی به ادموند حمله کرد او را کوبید به دیوار با مشت به صورتش میکوبید سپس ادموند جلوی صورتش رو گرفت با آرنج به صورت گریبک زد گیربک نقش بر زمین شد ، ادموند روی سینه اش نشست و تمام قدرت به صورت او مشت زد ، گریبک نیز این حرکت رو بدون جواب نذاشت ، خنجری از جیبش درآورد و در پهلوی ادموند فرو کرد ، ادموند از درد نقش بر زمین شد و گریبگ با دندون بهش حمله کرد ، ادموند سعی کرد با گرفتن صورت و گلویش جلویش را بگیرد ، و سپس با لگدی او را پرت کرد ، ادموند به سرعت چوب دستی اش را برداشت به سمت گریبک نشونه گرفت و فریاد زد " دِیفندو" سپس گریبک زخمی بر روی زمین فتاد و ادموند سمتش رفت و مستقیم بین تو ابرویش نشونه گرفت .
گریبک که حسابی زخمی شده بود و به زور حرف میزد گفت :"هنوزم به حرف اون زن گوش میدی ، ردگریو ، یا اینکه انتقامت رو میگیری ؟
صدایی در ذهن ادموند پیچید ، صدای لوسیا بود که میگفت :"اگه تو هم آدم بکشی چه فرقی با اونا میکنی نزار ادموند عزیزم تبدیل به یه ماشین کشتار بشه ".
همان لحظه صدای فریادی آمد که التماس کمک میکرد ، " کمک، خواهش میکنم یکی کمک کنه"
گریبک:"زود باش دیگه چند ثانیه بیشتر وقتت رو نمیگیره"
صدای لوسیا:"حتی چند ثانیه هم میتونه فرصتی ایجاد کنه که جون یک نفر رو نجات بدی "
صدای درون ادموند:"ولی اگر الان نکشمش فرار میکنه"
صدای فریاد :" خواهش میکنم ، خواهش میکنم یکی مارو نجات بده"
ادموند به سرعت شروع به دویدن کرد .
گریبک:" میدونستم جرعتش رو نداری"
ادموند به سمت صدا میدوید و بالاخره رسید چند مرگخوار چند تا دانش آموز رو محاصره کرده بودن و چند تا از آنها زیر پانزده سال بودند ، " ریدوسیو" یکی از مرگخوار ها افتاد زمین.
سپس یکی از مرگخوار ها ادموند را نشانه گرفت و فریاد زد "آواداکداورا" ادموند جا خالی داد و سپس ورد ها رو پشت سر هم به زبان آورد " اینسندیو، کانفرینگو ، اِکسپلیارموس " تک تک مرگخوار ها یکی پس از دیگری از پا درآمدن.
سپس همه به یک سمت خیره شدنت ولدمورت به هرکس میرسید حمله میکرد ، ادموند به ولدمورت حمله کرد و فریاد زد " کانفرینگو"
ولدمورت به سرعت واکنش نشون داد و افسون ادموند را دفع کرد سپس ده ها نفر هم زمان بهش حمله کردن و ولدمورت با یک حرکت انفجاری به وجود آورد و همه نقش زمین شدن ادموند که به خودش آمد ولدمورت آنجا نبود ، ادموند هری پاتر را دید که دارد به سمتی میدود غافل از اینکه چند مرگخوار به دنبال او هستن و سعی دارن به سمتش طلسم هایی پرتاب کنند ، ادموند هم دنبال آنها افتاد و یکی یکی آن ها را از پا درآورد هری پاتر به دنبال ولدمورت بود و متوجه خیلی از مرگ خورانی که به سمتش حمله میکردن نمیشد و ادموند دونه به دونه همه ی این مرگ خواران را از نشونه میگرفت و از بین میبرد ، و در این حین هری پاتر و ولدمورت به هم رسیدن و شروع به مبارزه کردن و اکثر کسانی که آنجا بودند محو تماشا مبارزه آنها شدند ، در همین ادموند دردی در سینه اش حس کرد خون از دهانش بیرون آمد و متوجه خنجری شد که بر سینه اش فرو رفته افتاد زمین و گریبک را بالای سرش دید
گریبک:"میتونستی منو بکشی "
" میدونم "
گریبک پا به فرار گذاشت .
چند نفر سعی کردن به ادموند کمک کنند اما دیگر دیر شده بود .
ادموند به سختی نفس میکشید. صدای جنگ کمکم برایش دور و محو میشد. چشمهایش را بست و برای اولین بار بعد از مدتها آرام شد.
«دارم میام، لوسیا.»
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

شروع روزی روزگاری درهاگوارتززن شوهری بودن بابک بچه ی کوچک نوزاد به نام هری زندگی میکردندیک روزدشمن آنهایعنی ولدمورت به خانه آنهاحمله کردومیخواست هری رابکشدمادرهری یعنی لیلی جلوی اوراگرفت که به هری صدمه نزند ولدمورت به لیلی یک زندگی جاودانه ای بخشیدامالیلی قبول نکردپدرومادرهری فرارکردندوبه دره ای به نام گودریک رسیدندوولدمورت آنهارانابودکردولدمورت یک زخم روی پیشانی هری حک کردوناپدیدشدبعدازگذشتن این اتفاق دامبلدوراورابه خاله ی هری سپردتاازاومحافظت کننداماخاله ی هری بااوبدرفتاری میکردوفقط پسرش رادوست داشت چونکه وقتی بچه بودخواهرش بایک جادوگر رابطه داشت ومادروپدراوفقط به خواهرش افتخارمیکردندازآن روزبه بعدکینه داشت وهری رادوست نداشت خاله اش روزها گذشت یک روز جغدهای نامه رسان برای هری نامه میفرستادند تابه هاگواتزبرودوشوهرخاله پتونیاآنهاراآتش میزدیم روزصبرشوهرخاله اش تمام شدوآنهارابردبه یک جای دوروناگهان پرفسور روبیوس هاگریدآنهاراپیداکردوهری رابردبه هاگوارتزهری با تعجب پرسید اینجا کجاست پرفسور گفت اینجاهاگوارتزاست که پدرومادرت مردندورفتندچوب دستی بخرندهری چوب دستی اش را انتخاب کردوگفت چطورپولش را پرداخت کنم پرفسور گفت قبل از مرگ پدرومادرت پدرومادرت داخل بانک پول گذاشتن که توبی نیازنباشی آنجاهمه هری جوان رامیشناختندوبه اسلام میدادندآنجارفتندجغدبخره هری جغدسفیدونازانتخاب کردهری آنجامعلم جادوگری هری بودپرفسورگفت اینم معلم جدیدت هری معلم جادوگریت هری رفت سر جلسه جادوگری آنجادودوست پیداکردهرمیون گرنجرورون ویزلی روزها گذشت باهم رفیق شدن باهم درس می خواندندوشوخی میکردندبازی میکردندیک روزدرکلاس روبیوس هاگریدیک کلاس اجراکردآنجایک پسرخیلی خیلی بی تربیت که دشمن هری بود به نام دراکو مالفوی یک کاربی تربیتی انجام دادهرمیون گفت ولش کن ودراکوبه پرفسور گفت اجازه آقاانگارهری میخوادبیادپیش اژدهاهری بی چاره هم رفت پیشش نوازش کرداژدهاراوسوارش شدوافتادوهمه خندیدندشب شدهمه خواب بودند یواشکی هری ،رون،هرمیون یواشکی رفتندبالاکه اجازه نداشتندوارداتاق شوندآنجایک اژدهای سه سر خوابیده بودیم درروی زمین بووآن رابازکردندناگهان اژدهای سه سربیدارشدومیخواست حمله کننده آنهاآنهاافتادندروی یک گیاه که پایین بودومیخواست بکشتشون بیرون هرمیون بهشون گفت دست وپانزنیدآنهانزدندونجات پیداکردندآنجایک شطرنج خیلی خیلی بزرگ بوداولش رون رفت و حذف شدوبعدش هرمیون هرمیون هم حذف شدودرآخرهری جوان شمشیر بزرگ برداشت وآن مهره شطرنج را ازبین بردوهری گفت من میرم آن جام رابرمیدارم ورفت زیرزمین ودیدمعلمش آنجاست وزخم روی پیشانی هری دردگرفت ومعلمش گفت خوش آمدی هری میدونستی وقتی بچه بودی من پدرومادرت راکشتم وآمدم تورابکشم آن جام رابده به من هری نمی دهم وولدمورت به اوحمله کردوهری یکی از انگشتانش راکشیدروی صورت ولدمورت صورت ولدمورت آتش گرفت هری بیشتراین کارراکردوولدمورت ناپدیدشدومثل گردوغبارازوسط هری رفت و هری بیهوش شد دوسه روز گذشت هری خودراداخل اتاق مراقبت های ویژه دیدودامبلدوررادیدوگفت چه اتفاقی افتادپرفسوراوگفت یک صحنه وحشتناکی را تجربه کرده ای ببین چقدر هدیه دوستانت برایت گذاشتندوهری گفت من میخواهم بروم پیش دوستانم هرمیون ورون ورفت بیرون دودوستش گفتند هری دلمون خیلی تنگ شده بود برات وبعدرفتندبرای جشن تشویقی فارغ التحصیلی وآنهابیشترین امتیازاگرفتندگروه هالفپاف گروه اسلیترین۱۰امتیازگروه مالفوی۵امتیازروزبعدش میخواستندبروندخانه باقطارهاگوارتزهری دویدتوی بغل روبیوس هاگریدوگفت ممنونم ازم دفاع کردی وآوردی من راهاگوارتزروبیوس گفت من فکرکردم بدون خداحافظی میروی اینم به عنوان هدیه بگیرآلبوم ویدیویی تووقتی نوزادبودی توی بغل پدرومادرت ویک چیز دیگه ای اگراون پسرخاله آن عذابت داد میدونی چیکارکنی بهش رحم نکن ای کاش روبیوس پدرومادرم زنده بودوبه من افتخارمیکردپسرم سرنوشتش این بوداره دیرم میشه روبیوس باید برم خداحافظ پایان۰۰۰
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

شروع روزی روزگاری درهاگوارتززن شوهری بودن بابک بچه ی کوچک نوزاد به نام هری زندگی میکردندیک روزدشمن آنهایعنی ولدمورت به خانه آنهاحمله کردومیخواست هری رابکشدمادرهری یعنی لیلی جلوی اوراگرفت که به هری صدمه نزند ولدمورت به لیلی یک زندگی جاودانه ای بخشیدامالیلی قبول نکردپدرومادرهری فرارکردندوبه دره ای به نام گودریک رسیدندوولدمورت آنهارانابودکردولدمورت یک زخم روی پیشانی هری حک کردوناپدیدشدبعدازگذشتن این اتفاق دامبلدوراورابه خاله ی هری سپردتاازاومحافظت کننداماخاله ی هری بااوبدرفتاری میکردوفقط پسرش رادوست داشت چونکه وقتی بچه بودخواهرش بایک جادوگر رابطه داشت ومادروپدراوفقط به خواهرش افتخارمیکردندازآن روزبه بعدکینه داشت وهری رادوست نداشت خاله اش روزها گذشت یک روز جغدهای نامه رسان برای هری نامه میفرستادند تابه هاگواتزبرودوشوهرخاله پتونیاآنهاراآتش میزدیم روزصبرشوهرخاله اش تمام شدوآنهارابردبه یک جای دوروناگهان پرفسور روبیوس هاگریدآنهاراپیداکردوهری رابردبه هاگوارتزهری با تعجب پرسید اینجا کجاست پرفسور گفت اینجاهاگوارتزاست که پدرومادرت مردندورفتندچوب دستی بخرندهری چوب دستی اش را انتخاب کردوگفت چطورپولش را پرداخت کنم پرفسور گفت قبل از مرگ پدرومادرت پدرومادرت داخل بانک پول گذاشتن که توبی نیازنباشی آنجاهمه هری جوان رامیشناختندوبه اسلام میدادندآنجارفتندجغدبخره هری جغدسفیدونازانتخاب کردهری آنجامعلم جادوگری هری بودپرفسورگفت اینم معلم جدیدت هری معلم جادوگریت هری رفت سر جلسه جادوگری آنجادودوست پیداکردهرمیون گرنجرورون ویزلی روزها گذشت باهم رفیق شدن باهم درس می خواندندوشوخی میکردندبازی میکردندیک روزدرکلاس روبیوس هاگریدیک کلاس اجراکردآنجایک پسرخیلی خیلی بی تربیت که دشمن هری بود به نام دراکو مالفوی یک کاربی تربیتی انجام دادهرمیون گفت ولش کن ودراکوبه پرفسور گفت اجازه آقاانگارهری میخوادبیادپیش اژدهاهری بی چاره هم رفت پیشش نوازش کرداژدهاراوسوارش شدوافتادوهمه خندیدندشب شدهمه خواب بودند یواشکی هری ،رون،هرمیون یواشکی رفتندبالاکه اجازه نداشتندوارداتاق شوندآنجایک اژدهای سه سر خوابیده بودیم درروی زمین بووآن رابازکردندناگهان اژدهای سه سربیدارشدومیخواست حمله کننده آنهاآنهاافتادندروی یک گیاه که پایین بودومیخواست بکشتشون بیرون هرمیون بهشون گفت دست وپانزنیدآنهانزدندونجات پیداکردندآنجایک شطرنج خیلی خیلی بزرگ بوداولش رون رفت و حذف شدوبعدش هرمیون هرمیون هم حذف شدودرآخرهری جوان شمشیر بزرگ برداشت وآن مهره شطرنج را ازبین بردوهری گفت من میرم آن جام رابرمیدارم ورفت زیرزمین ودیدمعلمش آنجاست وزخم روی پیشانی هری دردگرفت ومعلمش گفت خوش آمدی هری میدونستی وقتی بچه بودی من پدرومادرت راکشتم وآمدم تورابکشم آن جام رابده به من هری نمی دهم وولدمورت به اوحمله کردوهری یکی از انگشتانش راکشیدروی صورت ولدمورت صورت ولدمورت آتش گرفت هری بیشتراین کارراکردوولدمورت ناپدیدشدومثل گردوغبارازوسط هری رفت و هری بیهوش شد دوسه روز گذشت هری خودراداخل اتاق مراقبت های ویژه دیدودامبلدوررادیدوگفت چه اتفاقی افتادپرفسوراوگفت یک صحنه وحشتناکی را تجربه کرده ای ببین چقدر هدیه دوستانت برایت گذاشتندوهری گفت من میخواهم بروم پیش دوستانم هرمیون ورون ورفت بیرون دودوستش گفتند هری دلمون خیلی تنگ شده بود برات وبعدرفتندبرای جشن تشویقی فارغ التحصیلی وآنهابیشترین امتیازاگرفتندگروه هالفپاف گروه اسلیترین۱۰امتیازگروه مالفوی۵امتیازروزبعدش میخواستندبروندخانه باقطارهاگوارتزهری دویدتوی بغل روبیوس هاگریدوگفت ممنونم ازم دفاع کردی وآوردی من راهاگوارتزروبیوس گفت من فکرکردم بدون خداحافظی میروی اینم به عنوان هدیه بگیرآلبوم ویدیویی تووقتی نوزادبودی توی بغل پدرومادرت ویک چیز دیگه ای اگراون پسرخاله آن عذابت داد میدونی چیکارکنی بهش رحم نکن ای کاش روبیوس پدرومادرم زنده بودوبه من افتخارمیکردپسرم سرنوشتش این بوداره دیرم میشه روبیوس باید برم خداحافظ پایان۰۰۰
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

وقتی هری پاتر برای نخستینبار وارد هاگوارتز شد، تصور میکرد بزرگترین اتفاق زندگیاش همان لحظهای است که کلاه گروهبندی او را در گریفیندور قرار میدهد.
اما نمیدانست در همان شب، رازی قدیمی در دل قلعه منتظر اوست.
هری خیلی زود با رون و هرماینی دوست شد. سه نفری که هنوز نمیدانستند دوستیشان قرار است آنها را وارد یکی از قدیمیترین رازهای هاگوارتز کند.
همان شب، دامبلدور در تالار بزرگ ایستاد و با لحنی جدی گفت:
«یک نکته را فراموش نکنید. به راپلهی سمت راستِ طبقهی سوم نزدیک نشوید. ورود به آن قسمت ممنوع است.»
هری به رون نگاه کرد.
رون هم به هرماینی نگاه کرد.
هرماینی فقط ابرویش را بالا انداخت.
همین کافی بود.
آنها کنجکاو شده بودند.
چند روز این سؤال ذهنشان را درگیر کرد تا اینکه هرماینی دزدکی وارد کتابخانهی ممنوعه شد و به نوشتهای عجیب برخورد.
در یکی از کتابهای قدیمی، از گروهی صحبت شده بود که سالها پیش در هاگوارتز وجود داشته؛ گروهی که تقریباً تمام آثارش از تاریخ مدرسه پاک شده بود.
نام آن گروه:
سلبریت.
سلبریت گروهی معمولی نبود.
جادوی اعضای آن به ذهن مربوط میشد. آنها میتوانستند افکار، خاطرات و احساسات دیگران را بخوانند؛ اما قانونی سخت داشتند:
هیچکس حق نداشت از این قدرت علیه دوستان و نزدیکانش استفاده کند.
اما یکی از اعضای گروه این قانون را شکست.
نام او رابرت میرا بود.
هرماینی متوجه شد چند صفحه دربارهی رابرت عمداً با جوهر سیاه پوشانده شده است. فقط بخشی از یک جمله باقی مانده بود:
«او کسی بود که...»
و ادامهی جمله کاملاً پاک شده بود.
روز پنجم، هری، رون و هرماینی تصمیم گرفتند نیمهشب به طبقهی سوم بروند.
راهرو تاریک بود و هیچ صدایی شنیده نمیشد.
تا اینکه در انتهای راهرو، دری قدیمی پیدا کردند.
روی در، نقش یک اسب بالدار حک شده بود.
هرماینی به دیوار نگاه کرد.
رنگهای نقرهای و سیاه هنوز روی آن دیده میشد.
«این نشان سلبریته.»
رون گفت:
«پس اینجا اتاق اونها بوده؟»
هرماینی سرش را تکان داد.
اما در باز نمیشد.
چند لحظه بعد، هرماینی متوجه شد که تصویر اسب بالدار شیهه میکشه.
او گفت:
«فکر کنم این در با کلمه باز نمیشه... با صدا باز میشه.»
رون با تعجب پرسید:
«صدای چی؟»
هرماینی به اسب بالدار اشاره کرد.
«شیهه اسب.»
او صدای شیهه اسب را تقلید کرد.
ناگهان نشان نقرهای روی در درخشید.
تق!
قفل باز شد.
آنها وارد شدند.
اتاق برخلاف انتظارشان کاملاً تمیز بود؛ انگار کسی همین چند لحظه پیش آن را ترک کرده بود.
اما در مرکز اتاق، مجسمهای عجیب قرار داشت.
موجودی شبیه انسان با بالهای بزرگ، موهایی بلند شبیه یال اسب و گویی نقرهای در دست.
هرماینی دوباره صدای شیهه اسب را درآورد.
مجسمه شروع به لرزیدن کرد.
نور نقرهای اتاق را پر کرد.
بدن موجود تغییر شکل داد.
چند لحظه بعد، موجودی زنده روبهروی آنها ایستاده بود.
بال داشت.
موهای بلند داشت.
و گویی در دستش بود.
اما گوی نقرهای کمکم سیاه شد.
چشمان موجود نیز سیاه شدند و از دل تاریکیشان نوری عجیب میدرخشید.
رون عقب رفت.
«بچهها... فکر کنم باید بریم.»
اما در همان لحظه، در با شدت بسته شد.
موجود لبخند زد.
«بالاخره... بعد از این همه سال.»
هری پرسید:
«تو کی هستی؟»
موجود جواب داد:
«رابرت میرا.»
هرماینی خشکش زد.
همان اسم کتاب.
رابرت به هری نگاه کرد.
«قدرت زیادی اینجا حس میکنم.»
چشمهایش را روی هری ثابت کرد.
«اما تو... ذهن عجیبی داری. قویه.»
هری چوبدستیاش را بالا برد.
«از من فاصله بگیر.»
رابرت لبخند زد.
«تو هنوز نمیدونی چه قدرتی درونت داری.»
دستش را به سمت هری دراز کرد.
«به من ملحق شو.»
رون با عصبانیت گفت:
«فکر کردی ما اجازه میدیم؟!»
رابرت حتی نگاهش هم نکرد.
«من با تو حرف نمیزنم.»
دوباره به هری نگاه کرد.
«تو میتونی خیلی بیشتر از چیزی که تصور میکنی قدرتمند بشی.»
هری جواب داد:
«من هیچوقت مثل تو نمیشم.»
لبخند رابرت محو شد.
«پس انتخابت رو کردی.»
هری چوبدستیاش را بالا برد.
«اکسپلیارموس!»
طلسم به رابرت برخورد کرد و او را چند قدم به عقب پرتاب کرد.
اما رابرت بدون چوبدستی بلند شد.
مستقیم به چشمهای هری خیره شد.
هری ناگهان دستش را روی سرش گذاشت.
درد شدیدی در سرش پیچید.
خاطراتش شروع به محو شدن کردند.
هرماینی فریاد زد:
«هری! به چشمهاش نگاه نکن!»
رابرت لبخند زد.
«برای جادوی ذهن به چوبدستی نیاز ندارم.»
سایههای سیاه اطرافش پیچیدند.
هری به سختی چوبدستیاش را بالا آورد.
«تو... نمیتونی منو شکست بدی.»
رابرت خندید.
«من خاطراتت رو نمیخونم، هری...»
گوی سیاه در دستش درخشید.
«من میتونم تصمیم بگیرم کدوم خاطره واقعاً اتفاق افتاده.»
هری با تمام توان فریاد زد:
«اکسپلیارموس!»
طلسم این بار به گوی برخورد کرد.
تق!
ترکی روی گوی ظاهر شد.
رابرت برای اولینبار وحشت کرد.
ترک دوم ظاهر شد.
و بعد—
بوم!
نور نقرهای تمام اتاق را پر کرد.
رابرت به عقب پرتاب شد.
اما درست قبل از اینکه نور او را بپوشاند، لبخند زد.
«فکر میکنید منو شکست دادید؟»
صدایش در اتاق پیچید.
«شما تازه درِ اصلی رو باز کردید.»
ناگهان—
تق!
در اتاق باز شد.
پروفسور اسنیپ و دامبلدور وارد شدند.
دامبلدور با دیدن رابرت برای لحظهای ایستاد.
خشم در چشمانش دیده میشد.
رابرت لبخند زد.
«سلام، دوست قدیمی.»
دامبلدور چیزی نگفت.
رابرت ادامه داد:
«همون دوستی که منو اینجا زندانی کردی.»
بعد به هری، رون و هرماینی نگاه کرد.
«ولی بالاخره چند بچهی خوب پیدا شدن که منو از زندانم آزاد کنن.»
رابرت بالهایش را باز کرد و سعی کرد به پرواز دربیاید.
اما دامبلدور چوبدستیاش را بالا برد.
«ایست!»
طلسمی قدرتمند رابرت را در هوا متوقف کرد.
رابرت فهمید دوباره قرار است زندانی شود.
با خشم گفت:
«شما دو نفر بودید که منو زندانی کردید.»
نگاهش را بین دامبلدور و اسنیپ چرخاند.
«اما یادتون باشه... هرچقدر منو زندانی کنید، همیشه آدمهایی پیدا میشن که منو آزاد کنن.»
لبخند زد.
«و دفعهی بعد... انتقامم رو میگیرم.»
نور سیاه و نقرهای اطرافش پیچید.
بدنش شروع به تغییر کرد.
بالهایش ناپدید شدند.
موهایش جمع شدند.
چند ثانیه بعد، دیگر رابرت آنجا نبود.
در مرکز اتاق، دوباره همان مجسمهی اسب بالدار قرار داشت.
ساکت.
بیحرکت.
اما گوی سیاه هنوز در دستش میدرخشید.
هرماینی آرام پرسید:
«پروفسور... این بار واقعاً زندانی شده؟»
دامبلدور به مجسمه نگاه کرد.
«نه.»
هری با تعجب گفت:
«پس چرا دوباره تبدیل به مجسمه شد؟»
دامبلدور آهسته جواب داد:
«چون رابرت نمیتواند تا زمانی که کسی دوباره در را باز کند، از اینجا خارج شود.»
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
اسنیپ به سمت در رفت.
اما درست وقتی میخواست آن را ببندد، هرماینی چیزی را روی دیوار دید.
یک نوشتهی بسیار قدیمی که زیر لایهای از گرد و غبار پنهان شده بود.
او آن را پاک کرد.
چهار کلمه روی دیوار ظاهر شد:
«سلبریت هرگز تمام نمیشود.»
هرماینی با نگرانی به دامبلدور نگاه کرد.
«پروفسور... این یعنی چی؟»
دامبلدور جواب نداد.
فقط به هری نگاه کرد.
چند لحظه بعد، هری متوجه شد گوی سیاه در دست مجسمه برای یک لحظه روشن شد.
و در ذهنش صدایی شنید.
صدای رابرت.
«هری...»
هری خشکش زد.
«این تازه شروعشه.»
گوی دوباره خاموش شد.
اسنیپ در را بست.
اما هیچکس متوجه نشد که روی پشت در، جایی که تا چند لحظه قبل هیچ چیزی نبود، یک نماد جدید ظاهر شده است:
یک اسب بالدار با دو چشم سیاه.
و زیر آن، فقط یک کلمه نوشته شده بود:
سلبریت.
دامبلدور به مجسمه خیره شد.
اتاق در سکوت فرو رفته بود.
رابرت دوباره به همان اسب بالدار تبدیل شده بود و گوی سیاه هنوز در دستش قرار داشت.
هرماینی آرام پرسید:
«پروفسور... این بار واقعاً زندانی شده؟»
دامبلدور چند ثانیه جواب نداد.
بعد گفت:
«نه.»
رون با تعجب پرسید:
«پس چرا برگشته سر جاش؟»
دامبلدور نگاهش را از مجسمه برنداشت.
«چون این مجسمه زندان رابرت نیست.»
هری با تعجب گفت:
«پس چیه؟»
دامبلدور آرام جواب داد:
«کلیدشه.»
ناگهان صدای تق کوچکی از داخل گوی آمد.
همه به سمت مجسمه برگشتند.
ترکی باریک روی گوی سیاه ظاهر شده بود.
اسنیپ فوراً چوبدستیاش را بالا برد.
«آلبوس...»
دامبلدور دستش را بالا آورد.
«نه.»
ترک بزرگتر شد.
تق... تق...
هرماینی با وحشت گفت:
«پروفسور، اون گوی داره میشکنه.»
دامبلدور به هری نگاه کرد.
این بار در چهرهاش چیزی بود که هری تا آن لحظه هرگز در او ندیده بود.
ترس.
دامبلدور آهسته گفت:
«سالها پیش، ما رابرت را شکست ندادیم.»
هری پرسید:
«پس چی کار کردید؟»
دامبلدور گفت:
«ما او را درون این اتاق زندانی نکردیم...»
لحظهای مکث کرد.
«ما بخشی از جادوی او را از خودش جدا کردیم و درون این گوی قرار دادیم.»
هرماینی ناگهان فهمید.
«یعنی...»
دامبلدور سرش را تکان داد.
«بله. رابرت فقط بهخاطر قدرت خودش خطرناک نیست.»
اسنیپ ادامه داد:
«خطر واقعی، جادویی است که هنوز در این قلعه باقی مانده.»
ناگهان گوی ترک برداشت.
بـــــوم!
نور سیاه و نقرهای تمام اتاق را پر کرد.
هری دستش را جلوی صورتش گرفت.
وقتی نور ناپدید شد، مجسمه هنوز همانجا بود.
اما یک چیز تغییر کرده بود.
چشمهای اسب بالدار باز شده بودند.
دو چشم کاملاً سیاه.
و از داخل گوی، صدای رابرت شنیده شد:
«شما یک اشتباه رو فراموش کردید...»
صدای خندهای آرام در اتاق پیچید.
«قدرت من فقط در این گوی نبود.»
هری به عقب رفت.
رابرت ادامه داد:
«وقتی من وارد ذهن انسانها شدم، چیزی پیدا کردم که حتی خود سلبریت هم از آن خبر نداشت.»
هرماینی به کتاب قدیمیای که هنوز در دستش بود نگاه کرد.
صفحههای کتاب خودبهخود شروع به ورق خوردن کردند.
ناگهان یکی از صفحات که قبلاً کاملاً سفید بود، شروع به ظاهر شدن کرد.
یک جمله روی آن نوشته شد:
«جادوی سلبریت فقط ذهن را نمیخواند؛ ذهنی را که بتواند با آن همپیوند شود، انتخاب میکند.»
هرماینی با صدای لرزان گفت:
«هری...»
هری به او نگاه کرد.
هرماینی ادامه داد:
«رابرت از اول دنبال تو بود.»
رابرت خندید.
«بالاخره فهمیدی.»
هری به مجسمه خیره شد.
«چرا من؟»
برای چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد صدای رابرت آرامتر شد.
«چون وقتی برای اولینبار وارد هاگوارتز شدی...»
گوی سیاه درخشید.
«جادوی سلبریت تو رو شناخت.»
هری خشکش زد.
دامبلدور فوراً گفت:
«هری، از اینجا خارج شو.»
اما در همان لحظه، تمام درهای اتاق با شدت بسته شدند.
چراغهای قلعه یکییکی خاموش شدند.
و صدای زنگ بزرگی در سراسر هاگوارتز پیچید.
دونگ...
همه به سقف نگاه کردند.
دونگ...
رون با ترس گفت:
«این صدای چیه؟»
اسنیپ آرام جواب داد:
«زنگ هشدار قلعه.»
دونگ...
دامبلدور چوبدستیاش را بالا برد.
«همه عقب بایستید.»
اما دیگر دیر شده بود.
روی دیوارهای اتاق، صدها نماد نقرهای ظاهر شدند.
نمادهایی که سالها پیش از تاریخ هاگوارتز پاک شده بودند.
نمادهای سلبریت.
و در میان تمام آنها، یک نماد متفاوت ظاهر شد.
یک اسب بالدار...
با چشمانی سیاه.
رابرت آخرین جملهاش را گفت:
«من برای انتقام برنمیگردم، هری.»
صدای او در تمام قلعه پیچید.
«من برمیگردم تا چیزی رو که سلبریت سالها پیش شروع کرد... کامل کنم.»
گوی سیاه خاموش شد.
همهچیز ساکت شد.
دامبلدور به هری نگاه کرد.
این بار دیگر خبری از خشم در چهرهاش نبود.
فقط نگرانی.
هری پرسید:
«پروفسور... سلبریت دقیقاً چه چیزی رو شروع کرده بود؟»
دامبلدور چند لحظه سکوت کرد.
بعد به در بستهی اتاق نگاه کرد.
«این سؤال...»
صدایش پایین آمد.
«چیزی است که سالها تلاش کردم هیچکس در هاگوارتز جوابش را پیدا نکند.»
هری پرسید:
«چرا؟»
دامبلدور جواب داد:
«چون اگر سلبریت دوباره بیدار شده باشد...»
نگاهش روی هری ثابت ماند.
«ممکن است این بار، دشمن ما رابرت نباشد.»
هری به مجسمه نگاه کرد.
و درست در همان لحظه، چشم راست اسب بالدار برای یک ثانیه درخشید.
سیاه.
بعد چشم چپش روشن شد.
نقرهای.
و برای اولینبار، هری فهمید که شاید داستان سلبریت اصلاً درباره گذشته نبوده است.
شاید درباره آینده بوده.
در اتاق بسته شد.
اما در جایی عمیق درون قلعه، صدای بالزدن چیزی شنیده شد.
و روی دیوار، زیر نام سلبریت، جملهای تازه ظاهر شد:
«وارث بازگشته است.»
پایان.
اما نمیدانست در همان شب، رازی قدیمی در دل قلعه منتظر اوست.
هری خیلی زود با رون و هرماینی دوست شد. سه نفری که هنوز نمیدانستند دوستیشان قرار است آنها را وارد یکی از قدیمیترین رازهای هاگوارتز کند.
همان شب، دامبلدور در تالار بزرگ ایستاد و با لحنی جدی گفت:
«یک نکته را فراموش نکنید. به راپلهی سمت راستِ طبقهی سوم نزدیک نشوید. ورود به آن قسمت ممنوع است.»
هری به رون نگاه کرد.
رون هم به هرماینی نگاه کرد.
هرماینی فقط ابرویش را بالا انداخت.
همین کافی بود.
آنها کنجکاو شده بودند.
چند روز این سؤال ذهنشان را درگیر کرد تا اینکه هرماینی دزدکی وارد کتابخانهی ممنوعه شد و به نوشتهای عجیب برخورد.
در یکی از کتابهای قدیمی، از گروهی صحبت شده بود که سالها پیش در هاگوارتز وجود داشته؛ گروهی که تقریباً تمام آثارش از تاریخ مدرسه پاک شده بود.
نام آن گروه:
سلبریت.
سلبریت گروهی معمولی نبود.
جادوی اعضای آن به ذهن مربوط میشد. آنها میتوانستند افکار، خاطرات و احساسات دیگران را بخوانند؛ اما قانونی سخت داشتند:
هیچکس حق نداشت از این قدرت علیه دوستان و نزدیکانش استفاده کند.
اما یکی از اعضای گروه این قانون را شکست.
نام او رابرت میرا بود.
هرماینی متوجه شد چند صفحه دربارهی رابرت عمداً با جوهر سیاه پوشانده شده است. فقط بخشی از یک جمله باقی مانده بود:
«او کسی بود که...»
و ادامهی جمله کاملاً پاک شده بود.
روز پنجم، هری، رون و هرماینی تصمیم گرفتند نیمهشب به طبقهی سوم بروند.
راهرو تاریک بود و هیچ صدایی شنیده نمیشد.
تا اینکه در انتهای راهرو، دری قدیمی پیدا کردند.
روی در، نقش یک اسب بالدار حک شده بود.
هرماینی به دیوار نگاه کرد.
رنگهای نقرهای و سیاه هنوز روی آن دیده میشد.
«این نشان سلبریته.»
رون گفت:
«پس اینجا اتاق اونها بوده؟»
هرماینی سرش را تکان داد.
اما در باز نمیشد.
چند لحظه بعد، هرماینی متوجه شد که تصویر اسب بالدار شیهه میکشه.
او گفت:
«فکر کنم این در با کلمه باز نمیشه... با صدا باز میشه.»
رون با تعجب پرسید:
«صدای چی؟»
هرماینی به اسب بالدار اشاره کرد.
«شیهه اسب.»
او صدای شیهه اسب را تقلید کرد.
ناگهان نشان نقرهای روی در درخشید.
تق!
قفل باز شد.
آنها وارد شدند.
اتاق برخلاف انتظارشان کاملاً تمیز بود؛ انگار کسی همین چند لحظه پیش آن را ترک کرده بود.
اما در مرکز اتاق، مجسمهای عجیب قرار داشت.
موجودی شبیه انسان با بالهای بزرگ، موهایی بلند شبیه یال اسب و گویی نقرهای در دست.
هرماینی دوباره صدای شیهه اسب را درآورد.
مجسمه شروع به لرزیدن کرد.
نور نقرهای اتاق را پر کرد.
بدن موجود تغییر شکل داد.
چند لحظه بعد، موجودی زنده روبهروی آنها ایستاده بود.
بال داشت.
موهای بلند داشت.
و گویی در دستش بود.
اما گوی نقرهای کمکم سیاه شد.
چشمان موجود نیز سیاه شدند و از دل تاریکیشان نوری عجیب میدرخشید.
رون عقب رفت.
«بچهها... فکر کنم باید بریم.»
اما در همان لحظه، در با شدت بسته شد.
موجود لبخند زد.
«بالاخره... بعد از این همه سال.»
هری پرسید:
«تو کی هستی؟»
موجود جواب داد:
«رابرت میرا.»
هرماینی خشکش زد.
همان اسم کتاب.
رابرت به هری نگاه کرد.
«قدرت زیادی اینجا حس میکنم.»
چشمهایش را روی هری ثابت کرد.
«اما تو... ذهن عجیبی داری. قویه.»
هری چوبدستیاش را بالا برد.
«از من فاصله بگیر.»
رابرت لبخند زد.
«تو هنوز نمیدونی چه قدرتی درونت داری.»
دستش را به سمت هری دراز کرد.
«به من ملحق شو.»
رون با عصبانیت گفت:
«فکر کردی ما اجازه میدیم؟!»
رابرت حتی نگاهش هم نکرد.
«من با تو حرف نمیزنم.»
دوباره به هری نگاه کرد.
«تو میتونی خیلی بیشتر از چیزی که تصور میکنی قدرتمند بشی.»
هری جواب داد:
«من هیچوقت مثل تو نمیشم.»
لبخند رابرت محو شد.
«پس انتخابت رو کردی.»
هری چوبدستیاش را بالا برد.
«اکسپلیارموس!»
طلسم به رابرت برخورد کرد و او را چند قدم به عقب پرتاب کرد.
اما رابرت بدون چوبدستی بلند شد.
مستقیم به چشمهای هری خیره شد.
هری ناگهان دستش را روی سرش گذاشت.
درد شدیدی در سرش پیچید.
خاطراتش شروع به محو شدن کردند.
هرماینی فریاد زد:
«هری! به چشمهاش نگاه نکن!»
رابرت لبخند زد.
«برای جادوی ذهن به چوبدستی نیاز ندارم.»
سایههای سیاه اطرافش پیچیدند.
هری به سختی چوبدستیاش را بالا آورد.
«تو... نمیتونی منو شکست بدی.»
رابرت خندید.
«من خاطراتت رو نمیخونم، هری...»
گوی سیاه در دستش درخشید.
«من میتونم تصمیم بگیرم کدوم خاطره واقعاً اتفاق افتاده.»
هری با تمام توان فریاد زد:
«اکسپلیارموس!»
طلسم این بار به گوی برخورد کرد.
تق!
ترکی روی گوی ظاهر شد.
رابرت برای اولینبار وحشت کرد.
ترک دوم ظاهر شد.
و بعد—
بوم!
نور نقرهای تمام اتاق را پر کرد.
رابرت به عقب پرتاب شد.
اما درست قبل از اینکه نور او را بپوشاند، لبخند زد.
«فکر میکنید منو شکست دادید؟»
صدایش در اتاق پیچید.
«شما تازه درِ اصلی رو باز کردید.»
ناگهان—
تق!
در اتاق باز شد.
پروفسور اسنیپ و دامبلدور وارد شدند.
دامبلدور با دیدن رابرت برای لحظهای ایستاد.
خشم در چشمانش دیده میشد.
رابرت لبخند زد.
«سلام، دوست قدیمی.»
دامبلدور چیزی نگفت.
رابرت ادامه داد:
«همون دوستی که منو اینجا زندانی کردی.»
بعد به هری، رون و هرماینی نگاه کرد.
«ولی بالاخره چند بچهی خوب پیدا شدن که منو از زندانم آزاد کنن.»
رابرت بالهایش را باز کرد و سعی کرد به پرواز دربیاید.
اما دامبلدور چوبدستیاش را بالا برد.
«ایست!»
طلسمی قدرتمند رابرت را در هوا متوقف کرد.
رابرت فهمید دوباره قرار است زندانی شود.
با خشم گفت:
«شما دو نفر بودید که منو زندانی کردید.»
نگاهش را بین دامبلدور و اسنیپ چرخاند.
«اما یادتون باشه... هرچقدر منو زندانی کنید، همیشه آدمهایی پیدا میشن که منو آزاد کنن.»
لبخند زد.
«و دفعهی بعد... انتقامم رو میگیرم.»
نور سیاه و نقرهای اطرافش پیچید.
بدنش شروع به تغییر کرد.
بالهایش ناپدید شدند.
موهایش جمع شدند.
چند ثانیه بعد، دیگر رابرت آنجا نبود.
در مرکز اتاق، دوباره همان مجسمهی اسب بالدار قرار داشت.
ساکت.
بیحرکت.
اما گوی سیاه هنوز در دستش میدرخشید.
هرماینی آرام پرسید:
«پروفسور... این بار واقعاً زندانی شده؟»
دامبلدور به مجسمه نگاه کرد.
«نه.»
هری با تعجب گفت:
«پس چرا دوباره تبدیل به مجسمه شد؟»
دامبلدور آهسته جواب داد:
«چون رابرت نمیتواند تا زمانی که کسی دوباره در را باز کند، از اینجا خارج شود.»
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
اسنیپ به سمت در رفت.
اما درست وقتی میخواست آن را ببندد، هرماینی چیزی را روی دیوار دید.
یک نوشتهی بسیار قدیمی که زیر لایهای از گرد و غبار پنهان شده بود.
او آن را پاک کرد.
چهار کلمه روی دیوار ظاهر شد:
«سلبریت هرگز تمام نمیشود.»
هرماینی با نگرانی به دامبلدور نگاه کرد.
«پروفسور... این یعنی چی؟»
دامبلدور جواب نداد.
فقط به هری نگاه کرد.
چند لحظه بعد، هری متوجه شد گوی سیاه در دست مجسمه برای یک لحظه روشن شد.
و در ذهنش صدایی شنید.
صدای رابرت.
«هری...»
هری خشکش زد.
«این تازه شروعشه.»
گوی دوباره خاموش شد.
اسنیپ در را بست.
اما هیچکس متوجه نشد که روی پشت در، جایی که تا چند لحظه قبل هیچ چیزی نبود، یک نماد جدید ظاهر شده است:
یک اسب بالدار با دو چشم سیاه.
و زیر آن، فقط یک کلمه نوشته شده بود:
سلبریت.
دامبلدور به مجسمه خیره شد.
اتاق در سکوت فرو رفته بود.
رابرت دوباره به همان اسب بالدار تبدیل شده بود و گوی سیاه هنوز در دستش قرار داشت.
هرماینی آرام پرسید:
«پروفسور... این بار واقعاً زندانی شده؟»
دامبلدور چند ثانیه جواب نداد.
بعد گفت:
«نه.»
رون با تعجب پرسید:
«پس چرا برگشته سر جاش؟»
دامبلدور نگاهش را از مجسمه برنداشت.
«چون این مجسمه زندان رابرت نیست.»
هری با تعجب گفت:
«پس چیه؟»
دامبلدور آرام جواب داد:
«کلیدشه.»
ناگهان صدای تق کوچکی از داخل گوی آمد.
همه به سمت مجسمه برگشتند.
ترکی باریک روی گوی سیاه ظاهر شده بود.
اسنیپ فوراً چوبدستیاش را بالا برد.
«آلبوس...»
دامبلدور دستش را بالا آورد.
«نه.»
ترک بزرگتر شد.
تق... تق...
هرماینی با وحشت گفت:
«پروفسور، اون گوی داره میشکنه.»
دامبلدور به هری نگاه کرد.
این بار در چهرهاش چیزی بود که هری تا آن لحظه هرگز در او ندیده بود.
ترس.
دامبلدور آهسته گفت:
«سالها پیش، ما رابرت را شکست ندادیم.»
هری پرسید:
«پس چی کار کردید؟»
دامبلدور گفت:
«ما او را درون این اتاق زندانی نکردیم...»
لحظهای مکث کرد.
«ما بخشی از جادوی او را از خودش جدا کردیم و درون این گوی قرار دادیم.»
هرماینی ناگهان فهمید.
«یعنی...»
دامبلدور سرش را تکان داد.
«بله. رابرت فقط بهخاطر قدرت خودش خطرناک نیست.»
اسنیپ ادامه داد:
«خطر واقعی، جادویی است که هنوز در این قلعه باقی مانده.»
ناگهان گوی ترک برداشت.
بـــــوم!
نور سیاه و نقرهای تمام اتاق را پر کرد.
هری دستش را جلوی صورتش گرفت.
وقتی نور ناپدید شد، مجسمه هنوز همانجا بود.
اما یک چیز تغییر کرده بود.
چشمهای اسب بالدار باز شده بودند.
دو چشم کاملاً سیاه.
و از داخل گوی، صدای رابرت شنیده شد:
«شما یک اشتباه رو فراموش کردید...»
صدای خندهای آرام در اتاق پیچید.
«قدرت من فقط در این گوی نبود.»
هری به عقب رفت.
رابرت ادامه داد:
«وقتی من وارد ذهن انسانها شدم، چیزی پیدا کردم که حتی خود سلبریت هم از آن خبر نداشت.»
هرماینی به کتاب قدیمیای که هنوز در دستش بود نگاه کرد.
صفحههای کتاب خودبهخود شروع به ورق خوردن کردند.
ناگهان یکی از صفحات که قبلاً کاملاً سفید بود، شروع به ظاهر شدن کرد.
یک جمله روی آن نوشته شد:
«جادوی سلبریت فقط ذهن را نمیخواند؛ ذهنی را که بتواند با آن همپیوند شود، انتخاب میکند.»
هرماینی با صدای لرزان گفت:
«هری...»
هری به او نگاه کرد.
هرماینی ادامه داد:
«رابرت از اول دنبال تو بود.»
رابرت خندید.
«بالاخره فهمیدی.»
هری به مجسمه خیره شد.
«چرا من؟»
برای چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد صدای رابرت آرامتر شد.
«چون وقتی برای اولینبار وارد هاگوارتز شدی...»
گوی سیاه درخشید.
«جادوی سلبریت تو رو شناخت.»
هری خشکش زد.
دامبلدور فوراً گفت:
«هری، از اینجا خارج شو.»
اما در همان لحظه، تمام درهای اتاق با شدت بسته شدند.
چراغهای قلعه یکییکی خاموش شدند.
و صدای زنگ بزرگی در سراسر هاگوارتز پیچید.
دونگ...
همه به سقف نگاه کردند.
دونگ...
رون با ترس گفت:
«این صدای چیه؟»
اسنیپ آرام جواب داد:
«زنگ هشدار قلعه.»
دونگ...
دامبلدور چوبدستیاش را بالا برد.
«همه عقب بایستید.»
اما دیگر دیر شده بود.
روی دیوارهای اتاق، صدها نماد نقرهای ظاهر شدند.
نمادهایی که سالها پیش از تاریخ هاگوارتز پاک شده بودند.
نمادهای سلبریت.
و در میان تمام آنها، یک نماد متفاوت ظاهر شد.
یک اسب بالدار...
با چشمانی سیاه.
رابرت آخرین جملهاش را گفت:
«من برای انتقام برنمیگردم، هری.»
صدای او در تمام قلعه پیچید.
«من برمیگردم تا چیزی رو که سلبریت سالها پیش شروع کرد... کامل کنم.»
گوی سیاه خاموش شد.
همهچیز ساکت شد.
دامبلدور به هری نگاه کرد.
این بار دیگر خبری از خشم در چهرهاش نبود.
فقط نگرانی.
هری پرسید:
«پروفسور... سلبریت دقیقاً چه چیزی رو شروع کرده بود؟»
دامبلدور چند لحظه سکوت کرد.
بعد به در بستهی اتاق نگاه کرد.
«این سؤال...»
صدایش پایین آمد.
«چیزی است که سالها تلاش کردم هیچکس در هاگوارتز جوابش را پیدا نکند.»
هری پرسید:
«چرا؟»
دامبلدور جواب داد:
«چون اگر سلبریت دوباره بیدار شده باشد...»
نگاهش روی هری ثابت ماند.
«ممکن است این بار، دشمن ما رابرت نباشد.»
هری به مجسمه نگاه کرد.
و درست در همان لحظه، چشم راست اسب بالدار برای یک ثانیه درخشید.
سیاه.
بعد چشم چپش روشن شد.
نقرهای.
و برای اولینبار، هری فهمید که شاید داستان سلبریت اصلاً درباره گذشته نبوده است.
شاید درباره آینده بوده.
در اتاق بسته شد.
اما در جایی عمیق درون قلعه، صدای بالزدن چیزی شنیده شد.
و روی دیوار، زیر نام سلبریت، جملهای تازه ظاهر شد:
«وارث بازگشته است.»
پایان.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آه... بله، همینجاست. کوچه دیاگون. شلوغتر از همیشه. صدای جیغ جغدها از مغازهها، بوی باروت و شیرینی از قنادی، و آن همهمهای که فقط یک جادوگر میفهمد چیست. من ایستادهام لبهی پیادهرو، ردایم را محکمتر دور خودم میپیچم. امروز روز من است. روزی که برای هاگوارتز آماده میشوم.
اول باید بروم گرینگوتس. پولها را بردارم. بعد... بعد میرسم به آنجایی که قلبم برایش میتپد.
از پلههای مرمرین گرینگوتس بالا میروم. گابلینها با آن چشمهای ریز و نافذشان نگاهم میکنند. یکیشان میپرسد: «کارت داری؟» سر تکان میدهم. خانوادهام از قدیم با این بانک کار میکند. نسلهای پشت سرم اینجا حساب داشتهاند. گابلین مرا به سمت در کوچکی راهنمایی میکند. وارد میشوم، سوار بر آن ماشینهای کوچک و تندرو میشوم. بوی فلز و سنگ. تاریکی. و بعد... نور. طلاها برق میزنند. سکهها را در کیسهی پارچهای میریزم. سنگین است. اما سنگینیاش حس خوبی دارد.
از گرینگوتس که بیرون میآیم، مستقیم میروم سمت مادام مالفکین. لباسهای هاگوارتز. ردای سیاه، کلاه نوکتیز، شنل زمستانی. مادام مالفکین با متر جادوییاش دور من میچرخد. «اسلیترین، بله؟» میپرسد. سر تکان میدهم. لبخند میزند. «قد بلندت برای این ردا عالیه. یقهاش را بلندتر میدوزم. قشنگتر میشود.» آه... بله. دقیقاً همان چیزی که میخواستم.
بعد میروم سراغ بقیهی وسایل. کتابهای درسی را از فلوریش و بلوتس میخرم. جلدشان براق است. بوی کاغذ نو. وسایل جادویی را از مغازهی وسایل جادویی برمیدارم. دیگ قلعی، ترازوی برنجی، شیشههای آزمایش. کیفیتشان خوب است. خانوادهام همیشه بهترین را میخرد.
حالا...
حالا میرسم به آنجا.
از پلههای باریک و پیچدرپیچ بالا میروم. مغازهی اولیواندر. آنقدر باریک است که فقط یک نفر جا میشود. پشت ویترین، جعبههای چوبی روی هم تلنبار شدهاند. گرد و غبار رویشان نشسته. بوی چوب کهنه و جادوی خفته در هوا پیچیده. دستم را روی دستگیره میگذارم. سرد است. در را باز میکنم.
صدای زنگی کوچک بلند میشود.
پیرمردی از پشت قفسهها بیرون میآید. موهایش سفید و ژولیده است. چشمهایش... چشمهایش انگار همه چیز را میبیند. نگاهی به من میاندازد. سر تا پایم را برانداز میکند. بعد لبخندی کمرنگ میزند.
«آه... نزدیکتر بیا عزیزم، بگذار ببینم...»
نزدیک میشوم. قلبم تند میزند. اولیواندر دستش را دراز میکند. منتظر است. من چه میدانم چه چوبی مناسب من است؟ هیچکس نمیداند. این چوبدستی است که جادوگر را انتخاب میکند.
اولین چوب را میآورد. بلوط و پر پر ققنوس. تکانش میدهم. چیزی درونم نمیلرزد. اولیواندر سریع از دستم میگیرد. «نه، نه. این نه.»
دومی را میآورد. صنوبر و رگ قلب اژدها. گرم است. ولی... ولی انگار زیادی پرهیاهو است. نه. اولیواندر سر تکان میدهد. «صبر کن. صبر کن...»
میرود پشت قفسهها. چند لحظه طول میکشد. صدای جعبهها میآید. برمیگردد. یک جعبهی بلند و باریک در دستش است. درش را باز میکند.
«افرا. دوازده و نیم اینچ. نسبتاً انعطافپذیر، اما با استقامتی عجیب. تار موی دم تکشاخ، از زیباترین و نجیبترینشان.»
دستم را دراز میکنم. انگشتانم دور چوب میپیچند. سرد است اول. ولی بعد... گرمای خفیفی از کف دستم بالا میرود. از مچ. از بازو. تا شانه. همهی وجودم را پر میکند. چوبدستی تکان کوچکی میخورد. جرقهای از نوکش بیرون میزند. رنگش... رنگش مثل نور ماه روی برف است.
اولیواندر لبخند میزند. این بار واقعی.
«بله... همین است. چوبدستی خانهاش را پیدا کرده است.»
به چوب نگاه میکنم. تراشهای ضربدری روی بدنهاش. زیر انگشتم حسشان میکنم. مثل رگهای یک درخت زنده. مثل نبض یک قلب خفته که تازه بیدار شده.
«مراقبش باش،» اولیواندر میگوید. «چون او هم قطعاً مراقب تو خواهد بود.»
سکهها را میشمارم. میگذارم روی پیشخوان. جعبه را در دست میگیرم. از مغازه بیرون میآیم. هوای کوچه دیاگون به صورتم میخورد. ولی گرمای آن چوبدستی هنوز در دستم است. هنوز در وجودم.
به آسمان نگاه میکنم. ابری است. ولی من میدانم پشت این ابرها، ماه هست. و چوبدستی من... چوبدستی من از همان نور ساخته شده.
حالا آمادهام. برای هاگوارتز. برای اسلیترین. برای هر چیزی که در انتظارم است.
بخش دوم
از پلههای سنگی که پایین میروم، تاریکی با هر قدم عمیقتر میشود و مشعلهای روی دیوار نور سبز و لرزانی میپاشند که سایهها را روی سنگها میرقصاند. هوا سردتر میشود و بوی سنگ نمور و آبِ راکد در مشامم میپیچد؛ بوی عمق، بوی خانه.
دیوار آخر، ورودی مخفی است؛ سنگ صاف و بینقشی که تنها کسانی که رمز را میدانند از کنارش میگذرند. دستم را رویش میگذارم و کلمه را زمزمه میکنم. سنگ مثل موجودی زنده لغزنده کنار میرود و بعد... سالن عمومی.
پشتم به ورودی است و روبهرویم، تمام آن عظمتِ ساکت و باوقار. سقف بلند و گنبدی از سنگ تراشیده شده و فانوسهای نقرهای از زنجیرهای بلند آویزاناند، نورشان سبز و نقرهای و آرام تکان میخورد، مثل ماهیهایی که در آب شنا میکنند. پردههای نگارین قرون وسطی روی دیوارها آویزاناند و رویشان اسلیترینیهای مشهور نقش بستهاند؛ یکی چوبدستی بلند کرده، یکی در حال طلسمی پیچیده است، و یکی فقط ایستاده. باوقار. مثل مار.
و بعد، پنجرهها. از این طرف سالن، شیشههای بلند و قوسیشکل رو به اعماق دریاچه گوراتس باز میشوند و آب آنطرف شیشه، تیره و مرموز، آرام نفس میکشد. بعضی وقتها ماهی مرکب غولپیکر از پشت شیشه رد میشود؛ سایهاش مثل ابری سیاه روی صورتم میگذرد و بعد، دوباره تاریکی. بعضی وقتها هم موجودات عجیبتری میبینیم، موجوداتی که اسمشان را نمیدانیم و فقط نگاهشان میکنیم، و آنها هم نگاهمان میکنند. حس میکنم پاتوقمان مثل یک کشتی غرقشدهی مرموز زیر آب است و ما... ما خدمهی آن کشتی نیستیم. ما کاپیتانهایش هستیم.
از سالن میگذرم و چند نفر روی مبلهای چرمی کنار شومینه نشستهاند؛ شومینهای که با سنگ سیاه ساخته شده و شعلههایش سبز است. به من نگاه میکنند و سر تکان میدهم. آنها هم سر تکان میدهند. احترام. بله، احترام. میدانم بخشی از این احترام بویی از ترس دارد، به خاطر شهرتی که به تاریکی داریم، و میدانم که این ترس همیشه منصفانه نیست. ولی میدانی چیه؟ اینکه همه فکر کنن سربههوایی... بعضی وقتها حال میدهد.
یادم میآید آن روز در راهروی طبقه سوم. یکی از بچههای گریفیندور، از آنهایی که فکر میکنند شجاعاند، جامادیت من را برداشت؛ فقط برای شیطنت، فقط برای اینکه نشان دهد از اسلیترینیها نمیترسد. من هیچوقت چیزی نگفتم و هیچوقت شکایت نکردم. فقط یک اشارهی کوچک، یک تکان سر، یک زمزمهی آرام... و ناگهان کتابهایش از دستش پریدند. نه یک کتاب، همهشان، روی زمین، با صدای بلند. بعد جامادیت من، آرام و بیصدا، از گوشهی دیوار جدا شد و آمد سمت من و در دستم نشست. من فقط لبخند زدم؛ لبخندی کوچک. و رفتم. از آن روز به بعد، هیچکس به جامادیت من دست نزد و حالا همه، حتی آن گریفیندور، خوب میدانند که من چند طلسم بلدم. نه از آن طلسمهایی که در کتابها نوشته شده، از آنهایی که خودم کشف کردهام و هیچوقت روی کاغذ نیاوردهام.
به سمت خوابگاه میروم و در چوبی را هل میدهم. تختخوابها ردیفاند، قدیمی، با پردههای ابریشمی سبز که دورشان آویزاناند و روی روتختیها با نخ نقرهای مارها نقش بستهاند؛ ظریف، دقیق، انگار که نفس میکشند. پردههای نگارین روی دیوارهای این اتاق هم هستند و فانوسهای نقرهای از سقف آویزاناند، نورشان آرام و زنده.
به سمت تختم میروم و پردهی ابریشمی را کنار میزنم. از پنجرهی کنار تختم، اعماق دریاچه را میبینم؛ تاریکی، آرامش، و ماهیای کوچک که از پشت شیشه رد میشود. بعد یک ماهی مرکب، بزرگ، که سایهاش روی فرش میافتد و بعد میرود. شبها اینجا صدای برخورد آب دریاچه با شیشههای پنجره میآید؛ آرام، ریتمیک، مثل ضربان یک قلب. راحت میخوابی؛ خوابهای عمیق، خوابهای زیرآبی.
چوبدستی افرایم را از جیب ردایم درمیآورم و روی میز کنار تختم میگذارم، کنار دفترچهام و کتابهایم، و بعد دراز میکشم. پردهها را میکشم و نور سبز فانوسها از پشت ابریشم میتابد و سایههای مارها روی صورتم میرقصند.
ما آدمهای بدی نیستیم. نه. مثل مار نشان گروهمان هستیم؛ باوقار، قدرتمند، و معمولاً اسممان بد در رفته. ولی میدانی چیه؟ ما خودمان میدانیم چه کسی هستیم و همین کافی است.
به صدای آب گوش میدهم، به ضربان دریاچه، به نفس دخمه. و بعد... بعد خوابم میبرد.
اول باید بروم گرینگوتس. پولها را بردارم. بعد... بعد میرسم به آنجایی که قلبم برایش میتپد.
از پلههای مرمرین گرینگوتس بالا میروم. گابلینها با آن چشمهای ریز و نافذشان نگاهم میکنند. یکیشان میپرسد: «کارت داری؟» سر تکان میدهم. خانوادهام از قدیم با این بانک کار میکند. نسلهای پشت سرم اینجا حساب داشتهاند. گابلین مرا به سمت در کوچکی راهنمایی میکند. وارد میشوم، سوار بر آن ماشینهای کوچک و تندرو میشوم. بوی فلز و سنگ. تاریکی. و بعد... نور. طلاها برق میزنند. سکهها را در کیسهی پارچهای میریزم. سنگین است. اما سنگینیاش حس خوبی دارد.
از گرینگوتس که بیرون میآیم، مستقیم میروم سمت مادام مالفکین. لباسهای هاگوارتز. ردای سیاه، کلاه نوکتیز، شنل زمستانی. مادام مالفکین با متر جادوییاش دور من میچرخد. «اسلیترین، بله؟» میپرسد. سر تکان میدهم. لبخند میزند. «قد بلندت برای این ردا عالیه. یقهاش را بلندتر میدوزم. قشنگتر میشود.» آه... بله. دقیقاً همان چیزی که میخواستم.
بعد میروم سراغ بقیهی وسایل. کتابهای درسی را از فلوریش و بلوتس میخرم. جلدشان براق است. بوی کاغذ نو. وسایل جادویی را از مغازهی وسایل جادویی برمیدارم. دیگ قلعی، ترازوی برنجی، شیشههای آزمایش. کیفیتشان خوب است. خانوادهام همیشه بهترین را میخرد.
حالا...
حالا میرسم به آنجا.
از پلههای باریک و پیچدرپیچ بالا میروم. مغازهی اولیواندر. آنقدر باریک است که فقط یک نفر جا میشود. پشت ویترین، جعبههای چوبی روی هم تلنبار شدهاند. گرد و غبار رویشان نشسته. بوی چوب کهنه و جادوی خفته در هوا پیچیده. دستم را روی دستگیره میگذارم. سرد است. در را باز میکنم.
صدای زنگی کوچک بلند میشود.
پیرمردی از پشت قفسهها بیرون میآید. موهایش سفید و ژولیده است. چشمهایش... چشمهایش انگار همه چیز را میبیند. نگاهی به من میاندازد. سر تا پایم را برانداز میکند. بعد لبخندی کمرنگ میزند.
«آه... نزدیکتر بیا عزیزم، بگذار ببینم...»
نزدیک میشوم. قلبم تند میزند. اولیواندر دستش را دراز میکند. منتظر است. من چه میدانم چه چوبی مناسب من است؟ هیچکس نمیداند. این چوبدستی است که جادوگر را انتخاب میکند.
اولین چوب را میآورد. بلوط و پر پر ققنوس. تکانش میدهم. چیزی درونم نمیلرزد. اولیواندر سریع از دستم میگیرد. «نه، نه. این نه.»
دومی را میآورد. صنوبر و رگ قلب اژدها. گرم است. ولی... ولی انگار زیادی پرهیاهو است. نه. اولیواندر سر تکان میدهد. «صبر کن. صبر کن...»
میرود پشت قفسهها. چند لحظه طول میکشد. صدای جعبهها میآید. برمیگردد. یک جعبهی بلند و باریک در دستش است. درش را باز میکند.
«افرا. دوازده و نیم اینچ. نسبتاً انعطافپذیر، اما با استقامتی عجیب. تار موی دم تکشاخ، از زیباترین و نجیبترینشان.»
دستم را دراز میکنم. انگشتانم دور چوب میپیچند. سرد است اول. ولی بعد... گرمای خفیفی از کف دستم بالا میرود. از مچ. از بازو. تا شانه. همهی وجودم را پر میکند. چوبدستی تکان کوچکی میخورد. جرقهای از نوکش بیرون میزند. رنگش... رنگش مثل نور ماه روی برف است.
اولیواندر لبخند میزند. این بار واقعی.
«بله... همین است. چوبدستی خانهاش را پیدا کرده است.»
به چوب نگاه میکنم. تراشهای ضربدری روی بدنهاش. زیر انگشتم حسشان میکنم. مثل رگهای یک درخت زنده. مثل نبض یک قلب خفته که تازه بیدار شده.
«مراقبش باش،» اولیواندر میگوید. «چون او هم قطعاً مراقب تو خواهد بود.»
سکهها را میشمارم. میگذارم روی پیشخوان. جعبه را در دست میگیرم. از مغازه بیرون میآیم. هوای کوچه دیاگون به صورتم میخورد. ولی گرمای آن چوبدستی هنوز در دستم است. هنوز در وجودم.
به آسمان نگاه میکنم. ابری است. ولی من میدانم پشت این ابرها، ماه هست. و چوبدستی من... چوبدستی من از همان نور ساخته شده.
حالا آمادهام. برای هاگوارتز. برای اسلیترین. برای هر چیزی که در انتظارم است.
بخش دوم
از پلههای سنگی که پایین میروم، تاریکی با هر قدم عمیقتر میشود و مشعلهای روی دیوار نور سبز و لرزانی میپاشند که سایهها را روی سنگها میرقصاند. هوا سردتر میشود و بوی سنگ نمور و آبِ راکد در مشامم میپیچد؛ بوی عمق، بوی خانه.
دیوار آخر، ورودی مخفی است؛ سنگ صاف و بینقشی که تنها کسانی که رمز را میدانند از کنارش میگذرند. دستم را رویش میگذارم و کلمه را زمزمه میکنم. سنگ مثل موجودی زنده لغزنده کنار میرود و بعد... سالن عمومی.
پشتم به ورودی است و روبهرویم، تمام آن عظمتِ ساکت و باوقار. سقف بلند و گنبدی از سنگ تراشیده شده و فانوسهای نقرهای از زنجیرهای بلند آویزاناند، نورشان سبز و نقرهای و آرام تکان میخورد، مثل ماهیهایی که در آب شنا میکنند. پردههای نگارین قرون وسطی روی دیوارها آویزاناند و رویشان اسلیترینیهای مشهور نقش بستهاند؛ یکی چوبدستی بلند کرده، یکی در حال طلسمی پیچیده است، و یکی فقط ایستاده. باوقار. مثل مار.
و بعد، پنجرهها. از این طرف سالن، شیشههای بلند و قوسیشکل رو به اعماق دریاچه گوراتس باز میشوند و آب آنطرف شیشه، تیره و مرموز، آرام نفس میکشد. بعضی وقتها ماهی مرکب غولپیکر از پشت شیشه رد میشود؛ سایهاش مثل ابری سیاه روی صورتم میگذرد و بعد، دوباره تاریکی. بعضی وقتها هم موجودات عجیبتری میبینیم، موجوداتی که اسمشان را نمیدانیم و فقط نگاهشان میکنیم، و آنها هم نگاهمان میکنند. حس میکنم پاتوقمان مثل یک کشتی غرقشدهی مرموز زیر آب است و ما... ما خدمهی آن کشتی نیستیم. ما کاپیتانهایش هستیم.
از سالن میگذرم و چند نفر روی مبلهای چرمی کنار شومینه نشستهاند؛ شومینهای که با سنگ سیاه ساخته شده و شعلههایش سبز است. به من نگاه میکنند و سر تکان میدهم. آنها هم سر تکان میدهند. احترام. بله، احترام. میدانم بخشی از این احترام بویی از ترس دارد، به خاطر شهرتی که به تاریکی داریم، و میدانم که این ترس همیشه منصفانه نیست. ولی میدانی چیه؟ اینکه همه فکر کنن سربههوایی... بعضی وقتها حال میدهد.
یادم میآید آن روز در راهروی طبقه سوم. یکی از بچههای گریفیندور، از آنهایی که فکر میکنند شجاعاند، جامادیت من را برداشت؛ فقط برای شیطنت، فقط برای اینکه نشان دهد از اسلیترینیها نمیترسد. من هیچوقت چیزی نگفتم و هیچوقت شکایت نکردم. فقط یک اشارهی کوچک، یک تکان سر، یک زمزمهی آرام... و ناگهان کتابهایش از دستش پریدند. نه یک کتاب، همهشان، روی زمین، با صدای بلند. بعد جامادیت من، آرام و بیصدا، از گوشهی دیوار جدا شد و آمد سمت من و در دستم نشست. من فقط لبخند زدم؛ لبخندی کوچک. و رفتم. از آن روز به بعد، هیچکس به جامادیت من دست نزد و حالا همه، حتی آن گریفیندور، خوب میدانند که من چند طلسم بلدم. نه از آن طلسمهایی که در کتابها نوشته شده، از آنهایی که خودم کشف کردهام و هیچوقت روی کاغذ نیاوردهام.
به سمت خوابگاه میروم و در چوبی را هل میدهم. تختخوابها ردیفاند، قدیمی، با پردههای ابریشمی سبز که دورشان آویزاناند و روی روتختیها با نخ نقرهای مارها نقش بستهاند؛ ظریف، دقیق، انگار که نفس میکشند. پردههای نگارین روی دیوارهای این اتاق هم هستند و فانوسهای نقرهای از سقف آویزاناند، نورشان آرام و زنده.
به سمت تختم میروم و پردهی ابریشمی را کنار میزنم. از پنجرهی کنار تختم، اعماق دریاچه را میبینم؛ تاریکی، آرامش، و ماهیای کوچک که از پشت شیشه رد میشود. بعد یک ماهی مرکب، بزرگ، که سایهاش روی فرش میافتد و بعد میرود. شبها اینجا صدای برخورد آب دریاچه با شیشههای پنجره میآید؛ آرام، ریتمیک، مثل ضربان یک قلب. راحت میخوابی؛ خوابهای عمیق، خوابهای زیرآبی.
چوبدستی افرایم را از جیب ردایم درمیآورم و روی میز کنار تختم میگذارم، کنار دفترچهام و کتابهایم، و بعد دراز میکشم. پردهها را میکشم و نور سبز فانوسها از پشت ابریشم میتابد و سایههای مارها روی صورتم میرقصند.
ما آدمهای بدی نیستیم. نه. مثل مار نشان گروهمان هستیم؛ باوقار، قدرتمند، و معمولاً اسممان بد در رفته. ولی میدانی چیه؟ ما خودمان میدانیم چه کسی هستیم و همین کافی است.
به صدای آب گوش میدهم، به ضربان دریاچه، به نفس دخمه. و بعد... بعد خوابم میبرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
به نام آفريدگار هاگوارتز و جادو
همیشه توی ذهن من ، یه فکری بود پس تصمیم گرفتم بنویسم و در این مسابقه شرکت کنم :
اگه دامبلدور هیچوقت دنبال هورکراکس ها نمی رفت سرنوشتش چی میشد؟!
همه چیز از یک تصمیم شروع شد ، دامبلدور در دفترش نشسته بود مقابلش همون خاطراتی قرار داشت گه میتونست راز تام ریدلی رو آشکار کنه ..
اما این بار ،
دنبال هورکراکس ها نرفت !
سال های سال ها گذشت ..
ولدمورت قدرت بیشتری گرفت اما، راز تیکه تیکه کردن روحش همچنان باقی ماند .
هری ، وارد سال ششم هاگوارتز شد
اما این بار دیگه هیچ چیزی از دامبلدور درباره گذشته ی تام ریدل نپرسید ..
هری پاتر فقط میدانست:
ولدمورت چیزی در گذشته اش پنهان کرده ..
اما نمیدونست چه چیزی!
یک شب ، هری رون و هرمیون ، بعد از جستجوی طولانی
در کتابخانه ممنوع یک کتاب قدیمی پیدا کردن ،
صفحه ای درباره افسانه ی جادویی :
بله ! یادگاران مرگ
فقط سه نشانه روی صفحه کشیده شده بود : (مثلت_دایره_خط عمود)
اما وقتی که کنار هم قرار دادن
، فهمیدن یادگاران مرگ بازم تمام ماجرا نیست!
پس از تحقیقات زیادی درباره یادگاران مرگ ، به یه سرنخ هایی درباره گذشته ولدمورت میرسن
و بعد ..
هورکراکس ها !
میفهمن ولدمورت روحش رو تکه تکه کرده و
تا وقتی که اون تکه ها باقی مونده باشن ، شکست دادن ولدمورت تقریباً ناممکنه !
اما یک سوال باقی میمونه :
چرا دامبلدور با اینکه میدونست اما دنبال هورکراکس ها نرفت؟
سه تایی یعنی هری و رون و هرمیون،
شب برمیگردن دفتر دامبلدور ، در دفتر دامبلدور باز میشه هری پاتر میره جلو و میگه که :
-پرفسور ما همه چیز رو فهمیدیم
دامبلدور میپرسه درباره چه چیزی؟
هری ، سه نماد یادگاران مرگ جلوش روی میز میزاره بعدش میگه :
- یادگاران مرگ مارو به هورکراکس ها رسوندن و ما همه چیز رو فهمیدیم
و برای اولین بار ...
چهره ی آلبوم دامبلدور کاملاً جدی میشه !
چون میفهمه هری پاتر ، بلاخره به حقیقت رسید که خودش سال ها از اون دوری کرده بوده ...
پایان این داستان امیدوارم خوب باشه خسته نباشید..
همیشه توی ذهن من ، یه فکری بود پس تصمیم گرفتم بنویسم و در این مسابقه شرکت کنم :
اگه دامبلدور هیچوقت دنبال هورکراکس ها نمی رفت سرنوشتش چی میشد؟!
همه چیز از یک تصمیم شروع شد ، دامبلدور در دفترش نشسته بود مقابلش همون خاطراتی قرار داشت گه میتونست راز تام ریدلی رو آشکار کنه ..
اما این بار ،
دنبال هورکراکس ها نرفت !
سال های سال ها گذشت ..
ولدمورت قدرت بیشتری گرفت اما، راز تیکه تیکه کردن روحش همچنان باقی ماند .
هری ، وارد سال ششم هاگوارتز شد
اما این بار دیگه هیچ چیزی از دامبلدور درباره گذشته ی تام ریدل نپرسید ..
هری پاتر فقط میدانست:
ولدمورت چیزی در گذشته اش پنهان کرده ..
اما نمیدونست چه چیزی!
یک شب ، هری رون و هرمیون ، بعد از جستجوی طولانی
در کتابخانه ممنوع یک کتاب قدیمی پیدا کردن ،
صفحه ای درباره افسانه ی جادویی :
بله ! یادگاران مرگ
فقط سه نشانه روی صفحه کشیده شده بود : (مثلت_دایره_خط عمود)
اما وقتی که کنار هم قرار دادن
، فهمیدن یادگاران مرگ بازم تمام ماجرا نیست!
پس از تحقیقات زیادی درباره یادگاران مرگ ، به یه سرنخ هایی درباره گذشته ولدمورت میرسن
و بعد ..
هورکراکس ها !
میفهمن ولدمورت روحش رو تکه تکه کرده و
تا وقتی که اون تکه ها باقی مونده باشن ، شکست دادن ولدمورت تقریباً ناممکنه !
اما یک سوال باقی میمونه :
چرا دامبلدور با اینکه میدونست اما دنبال هورکراکس ها نرفت؟
سه تایی یعنی هری و رون و هرمیون،
شب برمیگردن دفتر دامبلدور ، در دفتر دامبلدور باز میشه هری پاتر میره جلو و میگه که :
-پرفسور ما همه چیز رو فهمیدیم
دامبلدور میپرسه درباره چه چیزی؟
هری ، سه نماد یادگاران مرگ جلوش روی میز میزاره بعدش میگه :
- یادگاران مرگ مارو به هورکراکس ها رسوندن و ما همه چیز رو فهمیدیم
و برای اولین بار ...
چهره ی آلبوم دامبلدور کاملاً جدی میشه !
چون میفهمه هری پاتر ، بلاخره به حقیقت رسید که خودش سال ها از اون دوری کرده بوده ...
پایان این داستان امیدوارم خوب باشه خسته نباشید..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چند روزی بود که هاگوارتز دوباره به ظاهر آرام شده بود، اما هری هنوز احساس میکرد چیزی درست نیست. هر شب پیش از خواب صدای عجیبی از راهروهای طبقهی پایین میشنید؛ صدایی شبیه کشیده شدن زنجیری سنگین روی زمین که بعد از چند ثانیه ناپدید میشد. رون معتقد بود این فقط یکی از صداهای معمول قلعه است، اما هرماینی قبول نداشت. یک شب، وقتی هر سه نفر در کتابخانه مشغول مطالعه بودند، هرماینی ناگهان کتابی قدیمی را بست و گفت: «این صدا از طبقهی پایین نمیاد. از پشت دیوارهای قلعه میاد.» هری به او نگاه کرد و گفت: «یعنی دوباره چیزی شروع شده؟» هرماینی جواب نداد. همان لحظه صدای خفیفی از پشت قفسهها آمد. سه ضربهی آرام. تق... تق... تق. رون از جا پرید و گفت: «این دیگه صدای معمولی نیست.» هری چوبدستیاش را برداشت و به سمت قفسه رفت. پشت یکی از کتابها، سنگ کوچکی وجود داشت که روی آن نماد یک مار حک شده بود. هرماینی با دقت آن را بررسی کرد و گفت: «این نشان اسلیترینه، ولی این علامت رو هیچوقت در کتابهای تاریخ هاگوارتز ندیدم.» هری دستش را روی سنگ گذاشت. ناگهان سنگ سرد شد و در میان دیوار شکافی باریک باز شد. پشت شکاف، راهرویی تاریک دیده میشد. رون با نگرانی گفت: «فکر کنم بهتره این یکی رو هم به لیست چیزهایی اضافه کنیم که اصلاً نباید واردش بشیم.» اما هری جلو رفت. هرماینی و رون هم دنبالش رفتند. راهرو آنقدر باریک بود که مجبور بودند شانهبهشانه حرکت کنند. چند دقیقه بعد به اتاقی کوچک رسیدند که در مرکز آن یک آینهی سیاه قرار داشت. روی قاب آینه نوشته شده بود: «هرکس حقیقت را ببیند، دیگر نمیتواند آن را فراموش کند.» هری به آینه نزدیک شد، اما قبل از اینکه بتواند آن را لمس کند، صدایی از پشت سرشان آمد. «بهتره این کار رو نکنی، پاتر.» هری برگشت. دراکو مالفوی در ورودی راهرو ایستاده بود. رون بلافاصله گفت: «تو دیگه اینجا چی میخوای؟» دراکو جواب داد: «همون چیزی که شما میخواید بفهمم؛ اینجا چه خبره.» هرماینی با شک گفت: «از کجا دربارهی اینجا میدونی؟» دراکو چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «چون پدرم دربارهی این اتاق تحقیق کرده.» هری پرسید: «لوسیوس؟» دراکو سرش را تکان داد. «ولی چیزی که نمیدونه اینه که من هم از وجودش خبر دارم.» هری به او خیره شد. «چرا داری به ما میگی؟» دراکو به آینه نگاه کرد. «چون این اتاق فقط چیزهایی رو نشون نمیده که دوست دارید ببینید. چیزهایی رو نشون میده که ازشون میترسید.» رون گفت: «و تو از چی میترسی، مالفوی؟» دراکو با عصبانیت جواب داد: «به تو مربوط نیست.» اما همان لحظه آینه روشن شد. تصویر هری در آن ظاهر شد؛ تنها، در میان یک تالار تاریک. بعد تصویر رون آمد؛ دوستانش از او دور میشدند. سپس هرماینی را نشان داد؛ کتابهایش روی زمین افتاده بودند و هیچکس به حرفش گوش نمیداد. دراکو عقب رفت. آینه تصویر او را نشان داد. لوسیوس مقابلش ایستاده بود و دراکو در حالی که چوبدستیاش را در دست داشت، به او نگاه میکرد. صدای آینه گفت: «ترس تو، انتخاب نکردن است.» دراکو فوراً چوبدستیاش را بالا آورد و آینه را شکست. صدای شکستن شیشه در راهرو پیچید. هری گفت: «چرا این کار رو کردی؟» دراکو گفت: «چون نمیخواستم کسی دیگه اون تصویر رو ببینه.» هرماینی به تکههای آینه نگاه کرد و گفت: «این آینه یک شیء معمولی نیست. کسی آن را ساخته تا ترسهای افراد را پیدا کند.» ناگهان صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنیده شد. لوسیوس مالفوی ظاهر شد. دراکو رنگش پرید. لوسیوس آرام گفت: «دراکو، برو کنار.» دراکو جواب داد: «نه.» لوسیوس با تعجب به او نگاه کرد. «گفتم کنار برو.» دراکو این بار محکمتر گفت: «نه.» هری متوجه شد که دراکو برای اولین بار بدون ترس مقابل پدرش ایستاده است. لوسیوس گفت: «تو نمیدونی این اتاق چه خطری داره.» دراکو جواب داد: «تو هم نمیدونی من دیگه بچه نیستم.» رون زیر لب گفت: «این اولین بار بود که مالفوی حرف حساب زد.» لوسیوس به سمت آینهی شکسته رفت و یکی از تکههای آن را برداشت. چهرهاش تغییر کرد. «این آینه نباید اینجا میبود.» هرماینی پرسید: «پس میدونی اینجا چیه؟» لوسیوس پاسخ نداد. هری گفت: «تو از اول میدونستی.» لوسیوس با صدای آرامی گفت: «من میدانستم این اتاق وجود دارد. اما نمیدانستم دوباره فعال شده.» ناگهان تمام مشعلهای راهرو خاموش شدند. صدای خزیدن چیزی از پشت دیوار آمد. لوسیوس برای اولین بار ترسیده به نظر رسید. گفت: «باید همین الان از اینجا بروید.» هری پرسید: «اون صدا چیه؟» لوسیوس جواب نداد. دراکو گفت: «پدر، چی رو از ما پنهان میکنی؟» لوسیوس به پسرش نگاه کرد و گفت: «چیزی که اگر بیدار شود، دیگر هیچکس نمیتواند کنترلش کند.» در همان لحظه دیوار پشت آینه ترک خورد. هری، رون و هرماینی عقب رفتند. دراکو اما جلو ماند. لوسیوس دستش را گرفت و گفت: «دراکو، نه.» دراکو دست پدرش را کنار زد. «این بار خودم تصمیم میگیرم.» او چوبدستیاش را بالا برد و طلسمی به دیوار زد. شکاف بسته شد. برای چند ثانیه همهچیز ساکت شد. سپس صدای دیگری از پشت دیوار آمد؛ صدایی بسیار آرام، مثل زمزمهای که فقط هری میتوانست بشنود. «پاتر...» هری یخ زد. رون پرسید: «چی شد؟» هری جواب نداد. هرماینی به صورت او نگاه کرد و فهمید چیزی شنیده است. لوسیوس به هری نگاه کرد و آرام گفت: «پس هنوز تمام نشده.» آنها از راهرو بیرون رفتند و تصمیم گرفتند دربارهی آنچه دیده بودند به کسی چیزی نگویند. هری قبل از جدا شدن به دراکو گفت: «ممنونم.» دراکو ابرویش را بالا برد و گفت: «برای چی؟» هری گفت: «برای اینکه جلوی پدرت ایستادی.» دراکو لحظهای سکوت کرد و بعد گفت: «زیادی فکر نکن، پاتر. من این کار رو برای تو نکردم.» هری لبخند زد. «باشه، مالفوی.» دراکو برگشت و از آنها دور شد. اما وقتی به انتهای راهرو رسید، برای لحظهای ایستاد و به دیوار نگاه کرد. از پشت آن دوباره همان سه ضربه شنیده شد. تق... تق... تق. دراکو زیر لب گفت: «من دیگه نمیذارم بیدار بشی.» سپس راه افتاد و در تاریکی قلعه ناپدید شد.هری، رون و هرماینی چند لحظه همانجا ایستادند و به راهروی تاریک خیره ماندند. هیچکدام حرفی نمیزدند. صدای قدمهای دراکو کمکم دور شد و دوباره سکوت بر قلعه حاکم شد. رون بالاخره گفت: «فکر کنم بهتره امشب دیگه هیچ راز جادوییای رو کشف نکنیم.» هرماینی لبخند کوتاهی زد، اما نگاهش هنوز به دیوار بود. «این راز هنوز تمام نشده.» هری سرش را تکان داد. «میدونم.» آنها به سمت خوابگاه برگشتند، اما هری تمام مسیر احساس میکرد چیزی از پشت دیوارها آنها را دنبال میکند. وقتی به پنجرهی راهروی اصلی رسیدند، هری برای آخرین بار به پایین قلعه نگاه کرد. همهچیز آرام بود. مشعلها روشن بودند، صدای باد از میان برجها میگذشت و هیچ نشانهای از خطر دیده نمیشد. با این حال، هری میدانست چیزی در اعماق قلعه باقی مانده است. چیزی که شاید دیگر هرگز بیدار نشود، اما حالا میدانست وجود دارد رفت و گفت: «دیشب میتونستی بری.» دراکو بدون اینکه برگردد گفت: «میدونم.» «ولی موندی.» دراکو چند ثانیه سکوت کرد. «شاید برای اولین بار نمیخواستم کاری رو فقط به خاطر اینکه پدرم گفته انجام بدم.» هری گفت: «پس شاید این یعنی تغییر.» دراکو بالاخره برگشت و گفت: «زیادی امیدوار نشو، پاتر.» رون از دور فریاد زد: «ولش کن هری، بذار فکر کنه هنوز آدم بد داستانه!» دراکو برای لحظهای لبخند زد. هرماینی هم خندید و گفت: «شاید بعضی رازها بهتره فقط بین خودمون بمونن.» هر چهار نفر برای چند لحظه ساکت شدند. هیچکدام نمیدانستند آینده چه چیزی برایشان دارد، اما میدانستند آن شب چیزی میانشان تغییر کرده است. دراکو دیگر فقط پسری نبود که همیشه در مقابلشان ایستاده باشد؛ او کسی بود که یک بار، فقط یک بار، تصمیم گرفته بود برخلاف سایهی پدرش عمل کند. هری هم فهمیده بود که شجاعت همیشه به معنی جنگیدن با دشمن نیست. گاهی شجاعت یعنی ایستادن مقابل کسی که تمام عمر از او ترسیدهای. وقتی تابستان از راه رسید و قطار آمادهی حرکت شد، هری برای آخرین بار به قلعه نگاه کرد. پنجرههای هاگوارتز زیر نور خورشید میدرخشیدند و همهچیز عادی به نظر میرسید. رون کنار او نشسته بود و دربارهی تعطیلات حرف میزد و هرماینی مشغول خواندن کتابی تازه بود. کمی دورتر، دراکو در سکوت به بیرون پنجره نگاه میکرد. هیچکس دربارهی آن راهرو، آن آینه یا صدای سه ضربه حرف نمیزد. قرار گذاشته بودند راز را با خودشان نگه دارند. اما درست زمانی که قطار از قلعه دور شد، هری صدایی شنید. خیلی آرام، آنقدر آرام که نمیتوانست مطمئن شود واقعاً آن را شنیده است. تق... تق... تق. هری به پنجره نگاه کرد. قلعه کوچکتر و کوچکتر میشد. لبخندش محو شد. هرماینی که متوجه تغییر چهرهاش شده بود پرسید: «چی شده؟» هری بعد از چند لحظه گفت: «هیچی.» اما خودش میدانست که این پایان ماجرا نیست. در همان لحظه، دراکو در طرف دیگر قطار چشمهایش را بست. او هم همان صدا را شنیده بود. سه ضربهی آرام، از جایی بسیار دور. دستش را داخل جیب ردایش برد و تکهی کوچکی از آینهی سیاه را لمس کرد؛ تکهای که شب قبل، بدون اینکه کسی متوجه شود، برداشته بود. سطح آینه برای یک لحظه درخشید و تصویری بسیار کوتاه در آن ظاهر شد: راهرویی تاریک، دری بسته و دو چشم سبز که در تاریکی باز میشدند. دراکو بلافاصله تکهی آینه را پنهان کرد. هیچکس نباید میفهمید. حتی هری. حتی پدرش. قطار در دوردست ناپدید شد و هاگوارتز دوباره در سکوت فرو رفت. اما در عمیقترین نقطهی قلعه، پشت همان دیوار سنگی، چیزی برای آخرین بار حرکت کرد. صدایی آرام در تاریکی پیچید؛ نه صدای باسلیسک و نه صدای انسان. سپس همهچیز ساکت شد. راز برای همیشه پنهان نمانده بود؛ فقط منتظر زمان مناسب بود. و شاید روزی که هری دوباره به هاگوارتز بازمیگشت، اولین چیزی که میشنید همان سه ضربه بود. تق... تق... تق.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/06/21
تولد نقش: 1405/07/14
آخرین ورود: دیروز ساعت 14:12
از: خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
پستها:
682
شغل
مدیر فنی دیوان جادوگران

سایت جادوگران با اسپانسری پاتر مارکت تقدیم میکند:
علاقمندان به شرکت در مسابقه، حتما ابتدا متن خبر رو مطالعه کنین تا از کلیات مسابقه و موضوعاتی که میتونین دربارش بنویسید مطلع بشید. حالا توی همینجا (همین تاپیک) تا پایان 10 مهر ماه فرصت دارین تا داستانتون رو ارسال کنین. داستانهای ارسالی شما تا پایان مهلت اعلام شده، برای عموم مخفی باقی میمونه و تنها بعد از پایان مسابقهس که در سایت به نمایش در میاد تا همه بتونن داستانهای زیبای شما رو مطالعه کنن.
معیار امتیازدهی داوران به شیوه زیر تعریف شده:
در پایان زمان مسابقه پیامی در همین تاپیک ارسال میشه و با توجه به میزان استقبالی که شده، مدت زمانی که طول میکشه تا داوری مسابقه انجام بشه و نتایج در اختیار شما قرار بگیره اعلام میشه. به سه نفر برتر به همراه نفر چهارمی که با قرعهکشی از بین تمام شرکتکنندگان انتخاب میشه، از طرف اسپانسر مسابقه یعنی پاتر مارکت، جوایز جادویی که همگی از دنیای هری پاتر هستن اهدا میشه که به شرح زیره:
فراموش نکنین برای شرکت در مسابقه فقط کافیه به عضویت در سایت جادوگران در بیاین. ثبت نام رایگانه و تنها چند دقیقه از وقت شما رو میگیره.
رقابت داستاننویسی
در دنیای هری پاتر
در دنیای هری پاتر
علاقمندان به شرکت در مسابقه، حتما ابتدا متن خبر رو مطالعه کنین تا از کلیات مسابقه و موضوعاتی که میتونین دربارش بنویسید مطلع بشید. حالا توی همینجا (همین تاپیک) تا پایان 10 مهر ماه فرصت دارین تا داستانتون رو ارسال کنین. داستانهای ارسالی شما تا پایان مهلت اعلام شده، برای عموم مخفی باقی میمونه و تنها بعد از پایان مسابقهس که در سایت به نمایش در میاد تا همه بتونن داستانهای زیبای شما رو مطالعه کنن.
معیار امتیازدهی داوران به شیوه زیر تعریف شده:
۱. ساختار و نثر: 3 امتیاز
* متن روان و قابل خوندن باشه.
* شروع و پایان مشخصی داشته باشه.
* غلطهای نگارشی یا تایپی کم باشه.
۲. شخصیتپردازی دقیق و یکدست: 5 امتیاز
* پایبندی به ماهیت شخصیتها.
* رفتارها و واکنشها باورپذیر و متناسب با شخصیت باشن.
۳. ایده اصلی و پیچشهای داستانی: 7 امتیاز
* وفاداری به سوژه.
* جذابیت و انسجام ایده اصلی.
* جذابیت و کارکرد پیچشهای داستانی.
* قدرت تاثیرگذاری روایت.
* پایانبندی مناسب یا نقطه اوج موثر.
۴. روند پیشبرد داستان (فضاسازی و ریتم روایت): 10 امتیاز
* فضاسازی و توصیفها به اندازه لازم باشن و حس صحنه رو منتقل کنن.
* فضاسازی و توصیفها در خدمت پیشبرد داستان باشن.
* سرعت پیشرفت داستان منطقی و قابل دنبال کردن باشه.
* از ابتدا تا انتها یک سیر روان و قابل فهم وجود داشته باشه.
~~~~~~~
مجموع: 25 امتیاز
* متن روان و قابل خوندن باشه.
* شروع و پایان مشخصی داشته باشه.
* غلطهای نگارشی یا تایپی کم باشه.
۲. شخصیتپردازی دقیق و یکدست: 5 امتیاز
* پایبندی به ماهیت شخصیتها.
* رفتارها و واکنشها باورپذیر و متناسب با شخصیت باشن.
۳. ایده اصلی و پیچشهای داستانی: 7 امتیاز
* وفاداری به سوژه.
* جذابیت و انسجام ایده اصلی.
* جذابیت و کارکرد پیچشهای داستانی.
* قدرت تاثیرگذاری روایت.
* پایانبندی مناسب یا نقطه اوج موثر.
۴. روند پیشبرد داستان (فضاسازی و ریتم روایت): 10 امتیاز
* فضاسازی و توصیفها به اندازه لازم باشن و حس صحنه رو منتقل کنن.
* فضاسازی و توصیفها در خدمت پیشبرد داستان باشن.
* سرعت پیشرفت داستان منطقی و قابل دنبال کردن باشه.
* از ابتدا تا انتها یک سیر روان و قابل فهم وجود داشته باشه.
~~~~~~~
مجموع: 25 امتیاز
داستان شما باید حداقل 700 کلمه و حداکثر 2000 کلمه باشه.
استفاده از هوش مصنوعی برای نوشتن داستان کاملا ممنوع و برای داوران قابل شناسایی هستش.
در پایان زمان مسابقه پیامی در همین تاپیک ارسال میشه و با توجه به میزان استقبالی که شده، مدت زمانی که طول میکشه تا داوری مسابقه انجام بشه و نتایج در اختیار شما قرار بگیره اعلام میشه. به سه نفر برتر به همراه نفر چهارمی که با قرعهکشی از بین تمام شرکتکنندگان انتخاب میشه، از طرف اسپانسر مسابقه یعنی پاتر مارکت، جوایز جادویی که همگی از دنیای هری پاتر هستن اهدا میشه که به شرح زیره:
جایزه نفر اول: یک چوبدستی + دعوتنامه هاگوارتز + جاکلیدی بازشو هاگوارتز
جایزه نفر دوم: نقشه غارتگر + لگوی یکی از شخصیتها + جاکلیدی بازشو هاگوارتز
جایزه نفر سوم: لگوی یکی از شخصیتها + جا کلیدی بازشو هاگوارتز
تکجایزه به قید قرعه: جا کلیدی بازشو هاگوارتز
جایزه نفر دوم: نقشه غارتگر + لگوی یکی از شخصیتها + جاکلیدی بازشو هاگوارتز
جایزه نفر سوم: لگوی یکی از شخصیتها + جا کلیدی بازشو هاگوارتز
تکجایزه به قید قرعه: جا کلیدی بازشو هاگوارتز
فراموش نکنین برای شرکت در مسابقه فقط کافیه به عضویت در سایت جادوگران در بیاین. ثبت نام رایگانه و تنها چند دقیقه از وقت شما رو میگیره.
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1405/6/30 18:25:59
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1405/6/30 18:51:11
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1405/6/30 18:51:11
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج