جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

88 کاربر(ها) آنلاین هستند (52 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
88 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خاطرات هری پاتر خوانی
ارسال شده در: جمعه 8 مهر 1384 08:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطره هاتون خيلي خوب بود
اون روز سر كلاس زبان نشسته بودم و داشتم از زير ميز هري پاتر مي خوندم فصل پشت پرده
وقتي معلم از پشت ميزش گفت miss Imany
من آنقدر غرق در كتاب خواندن بودم كه نفهميدم معلم بلند شد و اومد طرف من مهشيد(بغل دستيم) هم مدام با آرنجش ميكوبيد تو پهلوم.وقتي سرم رو بلند كردم كه سرش داد بزنم تازه دوزاريم افتاد معلم اومد و گفتwhat are you doing
گفتمnothing
گفتis it nothing
و به كتاب اشاره كرد.......
خلاصه اون روز بود كه يه 0 خوشگل گرفتم ولي خداييش از مرگ سيريوس بيشتر ناراحت شدم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خاطرات هری پاتر خوانی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 مهر 1384 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
اين خاطره هري پاتر خوني نيست.تاثيرات سايت جادوگران روي منه .

اول از همه كه وقتي معلم داشت جزوه ميگفت بعد از چند خط فهميدم كه در پايان جملات علامت « ! » رو ميزارم و خيلي جالب شد برام كه بطور ناخودآگاه اين علامتو گزاشتم

به بروبچز داغون و كلا ضايع مدرسه به جاي گفتن اون حرف بي ناموسي يا ميگم«ارزشي» يا ميگم«بچه بوقيه»
البته دوستان من فقط معني بوق رو ميفهمن و معنيشم خيال ميكنن يعني يارو شوته ولي معني ارزشي رو نميفهمن و رو حساب ديوونگي من ميزارن
و به اسلام چند بار گفتم آسلام!!
بعد از مدتها يه هري پاتري پيدا كردم در بين بروبچز مدرسه(در نظر داشته باشيد كه سه سال دبيرستان يارو صداش هم در نيومده بود و حالا سال چهارم صداش در اومد) و بهش گفتم ديدي دامبلدور چقدر بد مرد؟
از شانس بد من يارو هنوز كتاب 6 رو نخونده بود و وقتي من لو دادم از عصبانيت يه مشت نثار من كرد كه با جا خالي دادن من به شانه راستم خورد...با توجه به اينكه يارو دو برابر من بود تا الان شونه راستم داره از درد ميتركه!!
و براي اينكه باز ازش كتك نخورم براش از بوفه يه هات داگ چرب خريدم و كوفت كرد و الهي كوفتش بشه!! و بهش آدرس اين سايت رو دادم گفتم بياد ترجمشو دنلود كنه!!

صبح قبل از رفتن به مدرسه تقريبا ساعت 6:45 ميام آن ميشم و وقتي ان ميشم گير ميكنم و هميشه مدرسه دير ميشه..در نظر داشته باشين كه من پارسال هميشه اولين نفر بودم كه در مدرسه حاظر ميشدم براي همين هم مديرمون بدجور به من مشكوك شده و دائم ميگه«هوووم...چه مشكوك»

با بچه ها بوديم داشتيم شوخي ميكرديم و بزن بزن دوستانه كه يهو پريدم فرياد زدم«اورداكداورا»
بعد از اين حرف من همه ايستادند و ساكت شدند و با حالي به من نيگاه كردند كه مثلا خل هستم و يه پوزخندي زدند كه من متوجه شدم كه ضايع شدم

در كلاس هميشه دنبال سوژه ميگردم براي رول نوشتن خودم و اصلا حواسم به معلم نيست.در نظر داشته باشين من پارسال اخره بچه مثبت درس خون بودم و امثال از وقتي تو اين تابستون غرق شدم در سايت تبديل به بچه مشكوكي شدم


ديشب دپرس بودم گفتم چي كار كنم؟گفتم بشينم دوباره هري پاتر بخونم...خوندم((سريع خوندم چون حوصله نداشتم))..از وسطاش شروع كردم و وقتي به مرگ دامبلدور رسيدم افسردگيم چند بابر شد و به حد ناله رسيدم كه پريدم رو تخت و به سقف خيره شدم...بعد رفتم سر درس خوب شدم

اتاقم پر پوستر هاي هري اتره كه تو مجله دنياي تصوير چند باز گزاشته بود و هر بار كه يكي از بروبچز فاميل تالاپ ميشن خونه ما وقتي ميان اتاق من كلي منو به بچه بودم مسخره ميكنن.

وقتي جلد پنج رو خريده بودم به دليل كمبود پول و چون كتاب فروشه يه نمه منو ميشناخت و بهم اعتماد داشت گفت بقيشو يه وقت ديگه بيار...منم فرداش اوردم و كتاب فروشه هم گرفت...بعدش كه رفتم جلد سومش(از كتاب 5 و از تنديس )رو بخرم گفت كه بقيه پول رو نياورده بودي و كلي تهمت زد بهم و يهو عصباني شد...منم اون زمان پول تو جيبم زياد بود...دوباره اون بقيه پول رو دادم و همچنين پول جلد سوم و جلد سوم رو گرفتم و پول رو به طرفش پرتاب كردم و خيلي عصباني در شيشه اي رو محكم بستم كه البته به جاش چهار تا فحش هم خوردم(غروره ديگه...تهمت ميخورم كنترلم از دست ميره)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خاطرات هری پاتر خوانی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 مهر 1384 16:15
نمایش جزئیات
آفلاین
یادمه چند سال پیش هفته اول دوم مدرسه ها بود مامان و بابام رفته بودن مسافرت من رو هم زورکی گذاشتند خونه خالم هر چی التماسشون کردم که بذارند تنها خونه بمونم قبول نکردند.من هم که تازه رفته بودم مدرسه سمپاد یکم زده بود به سرم و همش گریه می کردم خودم نمی دونم چرا اینطوری شده بودم اما می دونم که دلم تنگ نشده بود(فکر می کنم به خاطر جو خونه خالم بود)اون وقتها من هر کی رو می دیدم هری پاتر می خونه شدیدا مسخرش می کردم .ولی یه روز رفتم یه نمایشگاه کتاب دیدم جام اتش رو داره و به پیشنهاد دوستم(البته مجبورم کرد)خریدمش.بعد کم کم هر وقت حوصلم سر می رفت می خوندمش (حدود10بار )و خیلی کمکم کرد.بعدش هم کتاب 3 بعد 1 بعدش هم 2 رو گرفتم خوندم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خاطرات هری پاتر خوانی
ارسال شده در: شنبه 25 تیر 1384 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
یه بار که داشتم هری پاتر رو می خوندم برقها رفت منم مجبور شدم(با اینکه دفعهء چهارمم بود که اون جلد رو می خوندم) با نور شمع ادامه بدم برای همین لبهء کتابم یه کوچوکو سوخت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آبنبات لیمویی
من همان هستم که باید باشم
Re: خاطرات هری پاتر خوانی
ارسال شده در: شنبه 25 تیر 1384 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
من خواندن هری رو به خواهر کوچیکم مدیونم چون اول خواهرم بود که کتابو خرید و ده سه بار خوند (منظورم اینه که خوردش)دو سه بار کتابو خوند(خواهرم اهل کتاب خوندن نبود کتاب های هری پاتر باعث شد خواهرم کتاب خون بشه اونم از نوع خفن)
منم با خودم گفتم مگه میشه کسی یک کتابو دو سه بار بخونه منم کتابو با یه زحمتی ازش گرفتم!!!!
شروع کردم به خوندن حالا نوبت من بود تا کتابو ول نکنم هر کدوم از جلد های 1 و 2 یه روزه خوندم و من عاشق هری و کتاباش شدم
تو جلد ها یدیگه با هری خندیدم .ناراحت شدم و خلاصه زندگی کردم
(زیادم شبیه خاطره نشد ببخشید)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

W.T
Re: خاطرات هری پاتر خوانی
ارسال شده در: شنبه 25 تیر 1384 18:59
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی کتاب هری پاترومحفل ققنوس ترجمه اش اوومده بود من تهران نبودم و هر جا که رفتم اون کتاب رو پیدا نکردم(اینم باحالیه شهرستان ها) بعد از 1 هفته اوومدم تهران دیدم به تمام دوستام کتابو تموم کردم خیلی ضد حال بود .منم رفتم انتشارات تندیس گرفتم کتاب رو 3 روزه به زورم شده کتابو تموم کردم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط گریفندور !!!
Re: خاطرات هری پاتر خوانی
ارسال شده در: شنبه 25 تیر 1384 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
من اول توی نمایشگاه دیدم کتابه خیلی طرفدار داره منتم رفتم اول از همه خنگ بازی کتاب 4 گرفتم وقتی اوردم خوونه تازه دوزاریم افتاد که جلد 4 شو خریدم . بعد از 2-3 هفته رفتم تندیس 1-2-3- رو خریدم ان قدر از کتابش خوشم اوومده بود 3 روزه تموم کردم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشحال می شم در bitaatishpareh باهاتون بچتم
___________________--
مجهز به سیستم ABS
Re: خاطرات هری پاتر خوانی
ارسال شده در: شنبه 25 تیر 1384 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
بنده هم خواستم از رفیقم کم نیارم نشستم کتاب محفل رو در عرض دو روز خوندم ولی چون کلا و اصاصا هیچی حالیم نشد ...مجبور شدم دوباره بشینم و مثله بچه آدم اونو تو دو هفته و با کمال دقت بخونم ...خلاصه اینکه دوره هم باشیم!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خاطرات هری پاتر خوانی
ارسال شده در: چهارشنبه 15 تیر 1384 22:21
نمایش جزئیات
آفلاین
من هم ميخوام يه خاطره بگم..............

وقتي كه كتاب هري پاتر و محفل ققنوس امد من در مسافرت بودم بعد از يك هفته از اون تاريخ كه خيلي واسه خوندن اين كتاب بي تاب بودم برگشتم همه براي من هديه خريده بودن همه زيبا و چيزايي بود كه من دوست داشتم هديه آخر مال برادرم بود وقتي كه بازش كردم از چيزي كه ديدم باورم نشد اون كتاب هري پاتر و محفل ققنوس را براي من خريده بود همون موقع هديه هاي ديگه را كنار گذاشتم و رفتم كتابو بخونم .
و اين بهترين هديه و بهترين خاطره من بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
He is their friend

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خاطرات هری پاتر خوانی
ارسال شده در: چهارشنبه 15 تیر 1384 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ميگن ما هم بگيم:
من آشناييم با كتاب خودش يه ماجرا داره...
ولي كلا يه بخشي از ماجرا اينه كه من اول فيلم يكو ديدم بعد فيلم 2 رو ديدم بعد كتاب 5 رو خوندم بعد كتاب يكو خوندم بعد فيلم سه رو ديدم بعد كتاب 4 رو خوندم و بعد...
حالا اين كتاب چهار:
ما با قطار رفته بوديم مشهد بعد روزي كه داشتيم مرفتيم طبق اصرار بسيار بنده رفتيم كتابو خريديم.
خلاصه من كل كتاب 4 رو از ساعت 8 شب تا شيش هفت صبح تو قطار بدون خواب تا تهشو خوندم اما بعد از 2 روز يكي از رفقايي كه تو هتل ديدمش ازم پرسيد مرحله ي دوم مسابقه چي بود من درست نفهميدم منظورش چي بود ولي بعدا فهميدم دليل اين كه نفهميدم منظورش چي بود اين بود كه من اصلا يادم نبود كتابو خوندم...
======
اگه شما فهميديد من چي نوشتم به خوددم بگيد لطفا..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاهنان مصری سه هزار سال قبل از میلاد این کتیبه قدرت و قهرمانی را پیدا کردند و برای آن محافظانی گذاشتند.تا 3 سال پیش کسی آخرین محافظ ر�

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.