راستش تا حالا یه چنین سوژه ای رو ننوشته بودم. تازه کاریه دیگه، ببخشید اگه داغونه!
_____________________________________________
- بووووم!
پروژکتور با صدای خفنی روشن گشته و نور سفیدش با چنان سرعتی وارد چشمان بینندگان شد که چندین دانشمند هسته ای درحال مشاهده ی صحنه، از شدت هیجان دچار مرگ مغزی شده و به دفتر مادام پامفری انتقال یافتند! لرد، پفیلا به دست در میان تماشاچیان نشسته بود و با صدایی خوفناک پرسید:
- فلو، این پیشی پکتورت(پرژکتور

!) چرا پخش نمی کنه؟
- نمی دونم چرا... فیــــــــن

... باید الان پخش کنه!
ناگهان صدای کرکننده ای از دستگاه بلند شد و فیلم در مقابل چشمان حیرت زده ی اصیلان پخش شد. در همین لحظه گویی دمای هوا چند درجه پایین آمد، لبخند بر روی لبان تماشاچیان خشکید، طرز نگارش نویسنده به طور ناگهانی ادبی گشت و خاطرات بلاتریکس لسترنج بینوا بر روی پرده ی سینما به نمایش گذاشته شد!
*****
پیکری تنها و خمیده در اتاقی تاریک نشسته و به دیوار تکیه کرده بود. خرمن گیسوان سیاه و پریشان، بر شانه های لاغر و نحیفش فرو افتاده بودند. گیسوانی درهم رفته، همچون بوته های تمشک جنگلی که از فرط رسیدگی به تیرگی شب می مانند. پاهای لرزانش را به سختی روی زمین کشید و به سمت شیشه ای نقره ای رنگ در گوشه ی سلولش خزید. دستش را بر سطح صاف و سیقلی شیشه کشید و زمزمه کرد:
- بِلا.. بِلاتریکس، لسترنج... بِلاتـــ ریکس لــــسترنج!
اشک در چشمانش حلقه زد و به تلاشش ادامه داد:
- لرد.. ولد...مورت!
نامش را بارها و بارها با خودش تکرار کرد. هرگز نباید از یاد می برد که کیست، او بلاتریکس لسترنج بود. ساحره ای اصیل، مغرور و قدرتمند؛ خدمتگذار حقیقی لرد سیاه تا پای مرگ. وفاداری اش را به قیمت آزادی نابود نکرده بود؛ برخلاف خواهرش، لوسیوس و خیلی های دیگر. می دانست که ارباب به زودی بازخواهد گشت. بالاخره زمان او هم فرا می رسید، از آن مطمئن بود.
سرانجام تاریکی، نور کورکننده ای که شیارهای مغزش را تا حد مرگ آزار می داد، در خود خفه می کرد.
اما در آن مکان نفرین شده، تفاوتی میان شب و روز وجود نداشت. تنها اندوه بود که موج می زد، می کوبید و ویران می نمود. جایی که تا زمان مرگ همنشینی جز جنون و مرگ و پیکرهای شناور در فضا وجود نداشت؛ آن جا "زندان آزکابان" بود.
با وجود غم سنگینی که مانند ناخن کشیدن بر روی شیشه اعصابش را درهم می ریخت، آن روز هیجان محسوسی در آزکابان احساس می کرد. دیوانه سازها با سرعت از این سو به آن سو می رفتند و زمزمه های شوم سر می دادند.
- بلاتریکس! بلاتریکس!
اصوات درون سرش رهایش نمی کردند. فریاد لانگ باتم های لعنتی، لحن بی روح آقای کراوچ در روز محاکمه و جیغ های وحشتناک بارتی کراوچ جوان اما این صداها که همدم شب های بی خوابی اش بودند، با زمزمه های آن روز فرق داشتند. صداهایی اورا فرا می خواندند. بلاتریکس صورت داغش را میان انگشتان یخزده اش پنهان کرد. فروپاشی ذهنی آخرین چیزی بود که به آن نیاز داشت.
از میان میله های سلولش به بیرون نگریست. نگهبانان مخوف آزکابان جسمی را حمل می کردند. شئی که با پارچه ای سیاه پوشانده شده بود. بلاتریکس چشمانش را تنگ کرد و با دقت به آن خیره شد.
یک جسد بود، یک قربانی بخت برگشته. شاید یکی از افراد لرد سیاه که حالا دیگر برای همیشه رفته بود. تا دقایقی دیگر در چاله ای دفن می شد و تا ابد فراموش می گشت. این سرنوشت یاران وفاداری بود که زندان را به خیانت ترجیح داده بودند.
درهمین لحظه پارچه سیاه رنگی که چهره ی جسد را می پوشاند، کنار رفت و بلاتریکس با وحشت نگاهش را برگرداند. یک زن بود، خیلی جوان و زیبا. دهانش با فریادی بی صدا باز مانده بود؛ این فریاد گنگ پایان ناپذیر بود. بلاتریکس پشت به دیوانه سازهایی که با نگاهی شوم به او می نگریستند، گوشه ی سلولش به زانو درآمد. دست هایش را از شدت خشم مشت کرده و دندان هایش را بهم می فشرد. زمزمه کرد:
- من اینطوری نمی میرم! من از این جهنم لعنتی بیرون میام و از همه ی کسانی که این کارو باهام کردن انتقام می گیرم!
دلش برای لمس چوب دستی در میان انگشتانش تنگ شده بود. برای شور و هیجانی که در گذشته ها وجود داشت، برای نور سبز رنگی که از چوب دستی اش می تابید و صدای جیغ هایی که برای همیشه خاموش می شدند؛ دلش برای زندگی کردن تنگ شده بود.
با صدایی بلندتر از زمزمه گفت:
- این اتفاق برای من نمی افته! هرگز!
صدایش به دلیل حرف نزدن مدت طولانی ، خشک و عجیب بود اما ادامه داد:
- من دوباره به ارباب خدمت می کنم، به خون خودم سوگند می خورم!
شیشه ای که بر روی زمین افتاده بود را برداشت و بر روی بازوی برهنه اش کشید. باریکه ی خونی از دستش جاری شد و بر روی سنگ سخت زیر پایش فرو ریخت. به قطرات خونی که از روی بازویش می غلتیدند و بر روی زمین می ریختند خیره شد. احساس عجیبش لحظه به لحظه شدت می گرفت و صدای زمزمه ها واضح و واضح تر می شدند:
- بلاتریکس، برگرد!
ناگهان سوزشی بر بازوی راستش احساس کرد. سوزشی عجیب و آشنا، دردی خاطره انگیز! سوزشی که تنها زمان نیاز ارباب به خدمتگذاران وفادارش احساس می کرد. باور کردنی نبود، سرانجام او هم تسلیم جنون شده بود.
آزکابان و دیوانه سازها هدیه ی شومشان را به او داده بودند. حالا دیگر هرگز نمیتوانست به اربابش بپیوندد، حتی اگر او بازمی گشت. بلاتریکس دست چپش را که به شدت می لرزید بالا برد و خون را از روی بازوی راستش کنار زد. چشمانش را بست و برای اولین بار در تمام عمرش دعا کرد:
- فقط اگه حقیقت داشته باشه... اگه دیوونه نشده باشم... خواهش می کنم!
علامت شوم درست همان جا، روی بازوی راستش در حال گُر گرفتن بود!
در یک لحظه اشک و اندوهی که تمامی این سال ها درون قلبش ریخته بود، از چشمانش جاری شدند. پس حقیقت داشت! بالاخره پس از سال ها... با صدایی لرزان از اعماق وجودش زمزمه کرد:
- مورس موردر!
حالا می دانست که ارباب بازگشته و تمامی مرگخواران دوباره سوگند خواهند خورد، سوگند هایی سست مانند سال ها پیش. حالا ارباب به این زمزمه بیش از هزاران جمجمه ی سبز که در آسمان سیاهی به رنگ چشمان او ظاهر می شوند، نیاز داشت.
شبی تاریک و ناگهانی آغاز شده بود، همچون تاریکی ای که غروب انوار دل انگیز خورشید درپی دارد.
_____________________
خیلی ممنون از وقتی که گذاشتین!
اولین رولم در این ایفا بود که تقدیم می کنم به همه اصیلان عزیز!
اگه ممکنه و زحمتی نیست نقد بشه!