بوم!!!
درب آهني به پودرهايي كه در هوا ميپاشن تبديل شده بود...پاتريك لبه ي پنجره ايستاده بود و خودشو آماده كرده بود كه از پنجره به بيرون بپرد ... ولي به نظر ميرسيد از اين كار صرف نظر كرده است ... چون از لبه ي پنجره فاصله گرفت ...
تمام بچه ها فرياد ميزدن و از او ميخواستند كه به بيرون بپرد ولي متاسفانه او به اين حرفها توجه نكرد و به داخل رفت...
استرجس محكم زد توي سر خودش و برگشت كه بره يك گوشه بشينه ولي با عده اي ديگر از مرگ خوارها رو به رو شد...
آنها با سرعت به سمت بچه ها مي آمدند...استرجس فريادي زد و دست جسي رو گرفت و با سرعت شروع به دويدن كرد...
طلسم هايي به سمت آنها مي آمد و از كنار آنها ميگذشت...
توماس فرياد زد:
اصلا براي چي ما اينجاييم؟؟
اندرو در حال دويدن جوابشو داد و گفت:
ببين اگه خيلي ناراحتي وايسا ... اگرم از زندگيت سير نشدي و بازم گشنته بدو....
آنها با سرعت از ميان كوچه هاي آن دهكده رد ميشدند و ....
_نه!!!
آنها به انتهاي يك كوچه ي بن بست رسيده بودند...
مري و دارن به پشت سرشون نگاه كردن و گفتن:
يك فكري بكنيد الان ميرسن!!!
استرجس هم به پشت سرش نگاه كرد...گفت:
بهتره برگريدم!!!
ولي به محض اينكه خواستن برگردن مرگ خوارها به اول كوچه رسيدن...
همه ي آنها به سرنوشتشون فكر ميكردن...
جسي از بين بچه ها بيرون آمد و به سمت انتهاي كوچه رفت ....
بوم!!!
ديوار انتهاي كوچه خاكستر شد ... جسي آن را منفجر كرده بود...
استرجس دوباره دستشو گرفت و گفت:
بدويين!!!
بالاخره بچه ها پس از يك دو حسابي به جنگل اطراف دهكده رسيدن....
همه به درختان آنجا تكيه دادن و شروع به استراحت كردن!!!
*2 ساعت بعد *
بچه ها در جنگل پيش ميرفتند....زمان به سرعت براي آنها سپري ميشد...آنها 2 ساعت بود كه بدون غذا و آب در آن جنگل پيش ميرفتند....
دارن خودشو روي زمين ولو كرد و گفت من ديگه تا شب از اينجا تكون نميخورم....
استرجس از جسي جدا شد و به سمت اون اومد و گفت:
ببين اگر اونا به ما برسن كارمون تموم يك دفعه شانس آورديم دو دفعه شانس آورديم بالاخره اسير ميشيم....
دارن از جاش بلند شد و در حالي كه صورتش قرمز شده بود ... فرياد زد:
ببين من از اينجا تكون نميخورم حداقل اگر الان استراحت كنيم اگر اونها به ما برسن حداقل يك جوني داريم كه حركت كنيم
ولي اگه همين طوري بريم اگه به ما برسن ديگه هيچ شانسي نداريم!!!
استرجس هم كه عصباني شده بود هم به ميدانست دارن مصمم است گفت:
همين جا ميمونيم...
بچه ها تا شب آنجا مانده بودند...
آتشي جادويي كوچكي به وسيله ي هرميون درست شده بود و بچه ها همگي خودشون رو دور اون جمع كرده بودن....
اندرو از جاش بلند شده بود و داشت يك گشتي ميزد ببينه چيزي آن نزديكيا وجود داره يا نه؟
كه نوري اونو به خودش جلب كرد
اون به آرامي به نزديك نور رفت....
آتش جادويي افراد مرگ خوار در نزديكي آنها بودند ... اندرو در ميان آنها به دنبال سرپاتريك گشت...
بله اونو پيدا كرد چهره ي مظلوم و بيدار او در ميان آن مرگخواران خوابيده به وضوح معلوم بود.....
اون به سرعت خودشو به گروه رساند و گفت:
اونا نزديك ما هستن بايد پاتريك رو نجات بديم....
همه ي گروه به همديگر نگاه كردند تا كسب تكليف كنن...توماس بالاخره گفت:
بريم....
انگار همه منتظر حرف توماس بودند چون همگي از جاشون بلند شدن ...
*5 دقيقه بعد*
آنها به مرگخواران خوابيده نگاه ميكردن...توماس گفت:
خب بايد نجاتش بديم ... نقشه اينه...
ادامه دارد..................
===================================
1.آيا آنها سرپاتريك رو نجات ميدادند؟؟
2.داستان به كجا ميرسيد؟
ميخواهيد انتهاي داستان ما رو بدانيد پس داستان ما رو دنبال كنيد!!!