جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
30
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1385 12:04
نمایش جزئیات
آفلاین
همين كه خواست اونو بگيره گردنبند نور درخشاني از خودش توليد كرد...جسي و سارا چشماشونو گرفته بودن و از اتفاقاتي كه در جلوييشان مي افتاد بي خبر بودند...

در سمت ديگر استرجس كه داشت صحبت هايي كه به زور از مرگ خوار بيرون ميكشيدند متوجه موضوعي شد...
نوري در نزديكي آنها وجود داشت....استرجس به اين ور و اون ور خودش نگاه كرد...مايكل جاي خودش نبود...
_بچه ها آماده باشين!!!
فرياد اون باعث شد همه ي بچه ها به طور طبيعي چوب دستي هاي خودشون رو در بيارن و در حالت آماده باش باشن....
استر كنار توماس رفت و گفت:
مايكل سر جاش نيست....به نظرم مياد جسي و سارا هم در خطر باشند....با من مياي؟
توماس:برو....

تمام اين اتفاقات ظرف مدت 10 ثانيه انجام گرفت....
اون بيدار شده بود ولي احساسي سنگيني شديدي در سرش ميكرد...به طوري كه قدرت باز كردن پلك هاي چشماش رو نداشت...صدايي از فاصله ي دور ميگفت:
بيدار شو....بيدار شو!!!
جسي به زحمت چشماشو باز كرد و چهره ي نگران استرجس رو جلوي خودش ديد....
_من كجام؟
استرجس آروم اومد كنارش نشست و گفت:
نگران نباش...جاي امني هستي....
جسي:مرگخوارا چي شدن...اون گردنبند...اون چي شد؟
استرجس با نگراني به توماس نگاه كرد...توماس يك قدم جلو اومد و گفت:
جسي گردنبند چيه؟ تو حالت خوب نيست...داري فكر بي خودي ميكني؟
جسي به طور ناگهاني از جاش كنده شد و گفت:
نه نه...مطمئنم گردنبندي وجود داشت....سارا چي شد؟
هيچ كس حرفي نميزد...و فقط به همديگر نگاه ميكردن....
جسي به صورت استرجس كه كنارش نشسته بود نگاه كرد...استرجس سرشو پايين گرفت...
جسي با دست استرجس رو تكون داد و گفت:
بگين چي شده؟
استرجس دست جسي رو گرفت و گفت:
باشه باشه ميگم...ببين گردنبنده يك طلسم بوده .... باعث شده شماها بيهوش شين...مايكلم قدرت سرعت رو داشته و اون چيزي كه احساس ميكردي خود مايكل بوده...با سرعت ميومده از پشتت رد ميشده و وقتي برميگشتي ميرفته سر جاش...وقتي بيهوش شدين اون اومد بالاي سرتون و خواسته شما دو تا رو ببره ولي ما رسيديم و فقط اون تونست سارا رو ببره...گردنبندم وجود داره ما ميخواستيم تو رو ناراحت نكنيم ...اون نصف شده....
جسي خواست حرف بزنه ولي صداي انفنجاري مانع شد...
كاغذي از روي هوا به پايين مي آمد...
اندرو كه روي زمين نشسته بود كاغذ رو ميگيره....و شروع به خواندن ميكنه....

اگر سارا رو سالم ميخواين بايد نصف گردنبند رو بهم بديد تا من اونو آزاد كنم...و گرنه فقط يكي از تارهاي موهاشو براتون ميفرستم....

مايكل

استرجس دستشو كرد داخل جيبش و گردنبند ناقصو در آورد همه به گردنبند خيره شده بودن...

----------------------------------------------------------------------------------------
1.آنها چه ميكردن؟
2.چرا آنها همش به دردسر ميفتادند؟

داستان ما زيباست و همين طور جذاب پس ادامش بديد!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: چهارشنبه 28 تیر 1385 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو




هوا گرگ و میش بود. خورشید در حالی از پشت کوهها بالا می آمد که دیگر از آن جنگل آرام و بکر چیزی باقی نمانده بود!... شاخ و برگهای شکسته ، درختانی که به شدت آسیب دیده بودند و لانه های تعدادی از پرندگان مهاجر که ویران گشته بود با درخشش اولین پرتوهای خورشیدی به وضوح نمایان شد.

بچه ها شبه سختی را پشت سر گذاشته بودند ، تا کنون این همه بدشانسی را تجربه نکرده بودند .
استرجس بعد از خوردن کمی معجون که رومسا از کیفش بیرون آورده بود ، کمی سرحال شد و در حالی که با دستاش سرش رو نگه داشته بود سعی کرد تا بلند بشه ، توماس زیر بغل استرجس رو گرفت بود تا تعادلش حفظ بشه سپس با همان حال به سمت مرگخوارا رفتند و تا آنها را مورد مواخذه و پرسش چند سوال قرار دهند!
دو تا از مرگخوارانی که بهوش آمده بودند و ناله میکردند ، با دیدن حاله استرجس پوزخندی زدند و یکی رو به دیگری کرد و گفت:
_ نگاهش کن!... یه الف بچه رو نگاه!
شق.... گوپس
آآآآآآآآآخ .... صدای برخورد چیزی به صورتش باعث شده بود درد بیشتری رو احساس کنه!.... جسی که با فاصله ی کمی با مرگخوارا نشسته بود ، از جا بلند شد و با لگد تو صورت مرگخوار زد و دست به سینه ایستاد و به توماس و استرجس لبخند زد و گفت:
_ اینجوری بهتره!
توماس کمک کرد تا استرجس روز زمین نبشینه سپس رفت تا به اندرو ( خواهرش ) و پاتریک که حال خوبی نداشتند برسه !
مایکل که خود را به بیهوشی زده بود زیر چشمی نگاهی به اطراف کرد ، گویا به دنباله راهه فرار و یا حتی ردیابی میگشت !
جسی گشتی زد و همین که سرش رو برگردوند عبور چیزی رو حس کرد !... وی به سرعت برگشت اما هیچ چیز تغییر نکرده بود !
جسی ، جسی ، استرجس که کنار یکی از مرگخوارا بود و همراه دارن مطالب مهمی رو یادداشت میکرد ، وی رو صدا کرد !
جسی خود را به استرجس رسوند و گفت:
_ چیزی شده؟؟
استرجس سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت:
_ به نطر مایکل خیلی مشکوکه ، بهتره اطرافش نباشی میتونه خطرناک باشه!
جسی چشمکی زد و گفت:
_ باشه ، فقط یه چیزی حس میکنم مایکل دنباله چیزی میگرده من و سارا میریم اطرافو نگاه کنیم ، شاید چیزی پیدا کردیم !
استرجس با نگرانی قبول کرد و به کارش ادامه داد.

عبور کردن از بین بوته های بزرگ و پر از خار و تیغ باعث شده بود دسته جسی خراشه سطحی برداره ، سارا که کمی جلو تر راه میرفت و کنار تخته سنگها و چمن ها رو میگشت ، کمی مکث کرد و گفت:
_ هی جسی ، یه چیزی پیدا کردم!
جسی به سرعتش افزود و به سمت اون رفت ، سارا یک گردنبند پیدا کرده بود که با سنگه سبز بزرگی که داشت تزیین شده بود و با زنجیر کلفت و مار نشان ، سنگی که میدرخشید و به طرز ماهرانه ای تراش خورده بود!... سارا خم شد تا گردنبند رو بر داره اما همین که خواست گردنبد رو بگیره .....

*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&

چه اتفاقی در شرف وقوع بود؟
آیا کسی یا چیزی مانع حرکت سارا شده بود؟



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: یکشنبه 25 تیر 1385 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ي بچه ها با استفاده از طناب هاي جادويي كه جسي به آنها داده بود به راحتي از درخت بالا رفتند و در پشت شاخه ها كه قطرات خشك نشده ي آب بر روي آنها نشان از باران زيادي مي داد كه در آن جنگل باريده بود.سكوت ترسناكي اطراف را فراگرفته بود كه گاهي اوقات صداي خروپف مرگخواران و آه و ناله ي پاتريك شنيده مي شد كه بوسيله ي طنابي نامرئي بسته شده بود و خوني سرخ رنگ تمام صورتش را پوشانيده بود به طوري كه كسي در آن لحظه نمي توانست قيافه ي او را تشخيص دهد.
همه ي بچه ها سكوت كرده بودند و در حالي كه منتظر فرمان استرجس گوش به فرمان چوبدستيشان را به طرف مرگخوار ها گرفته ؛ در حين حال نيز ترس مبهمي را در خود حس مي كردند.استرجس با تمركز خاص و هميشگي خود منتظر فرصتي بود كه فرمانش را به گوش بچه ها برساند.نگاهي كه در آن نگراني موج مي زد را به جسيكا انداخت و دهانش را باز كرد كه فرمان را بگويد...
مي خواست فرياد بزند ولي نمي توانست.گويي تمام بدنش منقلب شده بود و توانايي هيچ كاري را نداشت.هرچه قدر سعي مي كرد دستانش را تكان دهد ولي گويي نيرويي نامرئي مانع حركت او مي شد. بعد از چند ثانيه متوجه شد كه در حال سقوط از درخت است.در يك متري سطح زمين متوقف شد و به حالت وارونه ازدرخت آويزان بود.درد شديدي در ناحيه ي كتف دست راستش احساس كرد كه ناشي از فشار طنابي بود كه جسيكا به آنها داده بود.
بچه ها متوجه شدند كه يكي از مرگخوار ها بيدار شده بود و در حالي كه سعي مي كرد ديگر مرگخوار ها را بيدار كند طلسم هاي گوناگوني را كه بيشترشان خطا مي رفت را به بالاي درختان مي فرستاد.توماس كه به خود آمده بود رو به بچه ها كرد و فرياد زنان گفت: پس منتظر چي هستين.؟
با فرياد توماس گويي كه بچه ها حواسشان را بدست آورده بودند شروع به پرتاب طلسم ها به طرف مرگخواران كردند.مرگخواري كه اول از همه بيدار شده بود با طلسم سكتوم سمپراي سارا كه جزء طلسم هاي مورد علاقه اش بود با سينه ي چاك چاك شده و در حالي كه خون تمام بدنش را فراگرفته بود بر روي زمين افتاد.
استرجس كه به علت وارونه بودن خون زيادي در ناحيه ي سرش جمع شده بود بيهوش و بوسيله ي طناب جسيكا از درخت آويزان بود.دارن فرياد زنان به جسيكا گفت:جسي تو برو استرجس رو نجات بده من سعي مي كنم طلسم هايي رو كه به طرف شما مي آن رو منحرف كنم.
جسيكا كه گويي منتظر چنين حرفي بود به پايين درخت پريد كه استرجس را نجات دهد.افسون ها و طلسم هاي گوناگوني فضاي تاريك جنگل سرد و ترسناك را روشن كرده بود .افسون بيوشي توماس به يك از مرگخوارا اصابت كرد و او را نقش زمين ساخت.از چهار مرگخوار فقط دو نفرشان مانده بودند و بقيه بيهوش شده و يا دار فاني را وداع گفته بودند.در همين حال طلسم سرخ رنگي شبيه به سكتوم سمپرا به پاي اندرو برخورد كرد.اندرو با سرعت زيادي به طوري كه باعث پاره شدن طناب جسي شد بر روي زمين افتاد خون از پاهايش جاري شد.توماس با استفاده از طناب جسيكا از درخت آويزان شد و در حالي كه طلسم بيهوشي را نثار مرگخوار ديگر كرد به پايين پريد و به سوي اندرو رفت.
فقط يكي از مرگخوارا مانده بود كه بر اثر برخورد طلسم به صورتش نقابش كنار رفته بود.همه ي بچه ها از ديدن آن مرد تعجب كردند.او مايكل بود.كسي كه آندره را دزديده بود.سارا به سرعت چوبدستيش را بلند كرد و فرياد زد:آودا...........
دارن به سرعت سارا را خلع سلاح كرد.و گفت :مگه ديوونه شدي اون مي دونه آندره كجاست.
مايكل پا به فرار گذاشت ولي در راه با چند طلسم بيهوشي روبرو شد و نقش زمين گشت.
....................................................
بچه ها اگه بد شده ببخشيد.خيلي وقت بود داستان ننوشته بودم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دارن الیور فلامل در 1385/4/25 15:18:22
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: شنبه 24 تیر 1385 16:48
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو




هیچ کس جز توماس حرف نمیزد. همه ی بچه ها با کنجکاوی و دقت به نقشه گوش میدادند تا اینکه جسی گفت:
_ نه نه اینجوری زود لو میریم ، ممکنه بیدار بشن؟؟
استرجس که کنار توماس ایستاده بو و به اطراف نگاه میکرد گفت:
_ ما باید اونها رو غافلگیر کنیم درسته؟
جسی که راه حل بهتری داشت گفت:
_ ببینید من در روش حمله با شما مخالفم ! اگر ما بخوایم از کنارشون رد شیم و بالای سرشون واستیم خیلی خطرناکه یه جورایی ریسک محسوب میشه!
مری که به درختی کهنسال و فرطوط تکیه داده بود و همراه سارا مشغول محکم کردن کوله پشتی بودند گفت:
_ جسی میگی چه فکری داری یا میخوای وقتی مرگخوارا رسیدن بگی؟
جسی نفس عمیقی کشید و در حالی که برای فهماندن حرفهایش دستش را تکان میدادگفت:
_ من میگم چطوره از بالا به اونا مسلط باشیم ! ببینید مثال میزنم:
ما میتونیم از درختا بالا بریم و وقتی به مرگخوارا رسیدیم قافلگیرشون کنیم؟؟ ... اینجوری امکان خطا کمتره و راحت تر میشه همه چیز رو دید!
و باز هم سکوت !
سارا چشمکی به جسی زد و گفت:
_ من یکی موافقم ضمنا اگه مشکلی پیش اومد میتونیم از لابینفو کمک بخوایم!
توماس بعد از مشورت کوتاهی با استرجس گفت:
_ امتحانش ضرر نداره !


چند دقیقه ای گذشت تا همه کوله بارشان را بسته و راهی نبرد شدند ، در بین راه تنها صدای هو هوی جغد ها و جانوران کوچکی مانند: کرم های شب تاب و تٌرزن ها و جانوارن کوچک که از دنیای پلید اطراف خود هیچ خبری نداشتند به گوش میرسید.
بعد از حدود 2 دقیقه راه رفتند ، اندرو گفت:
صبر کنین بعد از این بوته ی تمشک مرگخوارا هستند!
جسی همراه استرجس به صف جلو رفت و در حالی که داخل کوله پشتی اش دنبال چیزی می گشت گفت:
_ این طناب هایی که به شما میدم کمک میکنه تا از درخت به خوبی بالا برین و سقوط نکین ، ضمنا سعی کنین جاهاتونو عوض کنیم ، یعنی از اول تا آخر روی یک شاخه نباشین ، آهان... پیداش کردم !
جسی طنابه خاکستری رنگ را که یک قلاب کوچک از جنس سنگ در انتهای آن داشت و طولش به 2 متر هم نمیرسید را بلند کرد و تا همگی ببیند ، سپس بخشی را خود و تعدادی را به استرجس داد تا بین بچه ها تقسیم کنند!
دارن در حالی که داشت با بی حالی به طناب نگاه میکرد گفت:
_ این چجوری کار میکنه؟؟
جسی به سمت وی رفت و گفت:
_ اول باید قلاب رو به مچ ه دستت قفل کنی ، بعدا وقتی میخوای بپری باید بگی " آپ آنجل " اونوقت این طناب رشد میکنه و هر اندازه ای که بخوای میشه ، هر چقدر که بخوای !
در همین حال توماس نگاهی به اطراف و همینطور به ساعتش انداخت و گفت:
_ ما آماده ایم ، بهتره مبارزه مونو شروع کنیم !
به این ترتیب همه ی بچه ها با فرمان استرجس از درختان بالا رفته و منتظر دستور حمله شدند!




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: جمعه 23 تیر 1385 09:53
نمایش جزئیات
آفلاین
بوم!!!
درب آهني به پودرهايي كه در هوا ميپاشن تبديل شده بود...پاتريك لبه ي پنجره ايستاده بود و خودشو آماده كرده بود كه از پنجره به بيرون بپرد ... ولي به نظر ميرسيد از اين كار صرف نظر كرده است ... چون از لبه ي پنجره فاصله گرفت ...
تمام بچه ها فرياد ميزدن و از او ميخواستند كه به بيرون بپرد ولي متاسفانه او به اين حرفها توجه نكرد و به داخل رفت...
استرجس محكم زد توي سر خودش و برگشت كه بره يك گوشه بشينه ولي با عده اي ديگر از مرگ خوارها رو به رو شد...
آنها با سرعت به سمت بچه ها مي آمدند...استرجس فريادي زد و دست جسي رو گرفت و با سرعت شروع به دويدن كرد...
طلسم هايي به سمت آنها مي آمد و از كنار آنها ميگذشت...
توماس فرياد زد:
اصلا براي چي ما اينجاييم؟؟
اندرو در حال دويدن جوابشو داد و گفت:
ببين اگه خيلي ناراحتي وايسا ... اگرم از زندگيت سير نشدي و بازم گشنته بدو....
آنها با سرعت از ميان كوچه هاي آن دهكده رد ميشدند و ....
_نه!!!
آنها به انتهاي يك كوچه ي بن بست رسيده بودند...
مري و دارن به پشت سرشون نگاه كردن و گفتن:
يك فكري بكنيد الان ميرسن!!!
استرجس هم به پشت سرش نگاه كرد...گفت:
بهتره برگريدم!!!
ولي به محض اينكه خواستن برگردن مرگ خوارها به اول كوچه رسيدن...
همه ي آنها به سرنوشتشون فكر ميكردن...
جسي از بين بچه ها بيرون آمد و به سمت انتهاي كوچه رفت ....
بوم!!!
ديوار انتهاي كوچه خاكستر شد ... جسي آن را منفجر كرده بود...
استرجس دوباره دستشو گرفت و گفت:
بدويين!!!
بالاخره بچه ها پس از يك دو حسابي به جنگل اطراف دهكده رسيدن....
همه به درختان آنجا تكيه دادن و شروع به استراحت كردن!!!
*2 ساعت بعد *
بچه ها در جنگل پيش ميرفتند....زمان به سرعت براي آنها سپري ميشد...آنها 2 ساعت بود كه بدون غذا و آب در آن جنگل پيش ميرفتند....
دارن خودشو روي زمين ولو كرد و گفت من ديگه تا شب از اينجا تكون نميخورم....
استرجس از جسي جدا شد و به سمت اون اومد و گفت:
ببين اگر اونا به ما برسن كارمون تموم يك دفعه شانس آورديم دو دفعه شانس آورديم بالاخره اسير ميشيم....
دارن از جاش بلند شد و در حالي كه صورتش قرمز شده بود ... فرياد زد:
ببين من از اينجا تكون نميخورم حداقل اگر الان استراحت كنيم اگر اونها به ما برسن حداقل يك جوني داريم كه حركت كنيم
ولي اگه همين طوري بريم اگه به ما برسن ديگه هيچ شانسي نداريم!!!
استرجس هم كه عصباني شده بود هم به ميدانست دارن مصمم است گفت:
همين جا ميمونيم...
بچه ها تا شب آنجا مانده بودند...
آتشي جادويي كوچكي به وسيله ي هرميون درست شده بود و بچه ها همگي خودشون رو دور اون جمع كرده بودن....
اندرو از جاش بلند شده بود و داشت يك گشتي ميزد ببينه چيزي آن نزديكيا وجود داره يا نه؟
كه نوري اونو به خودش جلب كرد
اون به آرامي به نزديك نور رفت....
آتش جادويي افراد مرگ خوار در نزديكي آنها بودند ... اندرو در ميان آنها به دنبال سرپاتريك گشت...
بله اونو پيدا كرد چهره ي مظلوم و بيدار او در ميان آن مرگخواران خوابيده به وضوح معلوم بود.....
اون به سرعت خودشو به گروه رساند و گفت:
اونا نزديك ما هستن بايد پاتريك رو نجات بديم....
همه ي گروه به همديگر نگاه كردند تا كسب تكليف كنن...توماس بالاخره گفت:
بريم....
انگار همه منتظر حرف توماس بودند چون همگي از جاشون بلند شدن ...
*5 دقيقه بعد*
آنها به مرگخواران خوابيده نگاه ميكردن...توماس گفت:
خب بايد نجاتش بديم ... نقشه اينه...

ادامه دارد..................

===================================
1.آيا آنها سرپاتريك رو نجات ميدادند؟؟
2.داستان به كجا ميرسيد؟

ميخواهيد انتهاي داستان ما رو بدانيد پس داستان ما رو دنبال كنيد!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1385 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو




هووووهوووو.....جیرجیر ...هووووو
صدای پرندگان بخصوص جغد ها و حیوانات ریزی که درخت تنها مکان برای زندگی شان بود تمام محوطه ی کلیسا را پر کرده بود !
گروه با حیرت به اطراف خیره شده بودند زیرا هر از گاهی صدای خش خش و کنار زدن برگها از بین بوته های مشرف به تپه ای که جنب شرقی کلیسا بود شنیده میشد و نشان از خطر میداد .
استرجس و پاتریک که از همه جلوتر حرکت میکردند ایستادند ، استرجس دستش را به نشانه ی سکوت بلند کرد و گفت:
_ میدونیم خیلی خسته شدین ، منم خیلی خسته هستم ، برای همین بهتره دوباره به کلسیا برگردیم و تا صبح که فقط 3 ساعت مونده استراحت کنیم ، چون در غیر این صورت قدرتی برای نبرد احتمالی نداریم !
لبخند کمرنگی بر روی چهره ی بچه ها نقش بست که خود گویای خستگی مفرط در آنها بود .
و به این ترتیب به سمت کلیسا بازگشتن .
پاتریک دقول باب را که به شکل مسیح و به صلیب کشیدن آن بود ،در دست گرفت و چند ضربه به آن زد.
صدای قدمهای آهسته ی پدر روحانی که با یک دست شمع و دست دیگرعصای چوبی خود را نگه میداشت شنیده میشد.
کشیش در حالی که داشت شمع را روی تاقچه قرار میداد گفت:
_ کی هستی و این وقت شب چی میخوای؟
پاتریک سرفه ای کرد و در جواب گفت:
_ ما همونهایی هستیم که چند دقیقه قبل اونجا بودیم ، میخواستیم تا صبح اینجا استراحت کنیم .
عیییییییییییژژژژ
هنوز حرف پاتریک تمام نشده بود که کشیش در را گشود و بچه ها که کوله پشتی های خود را روی زمین میکشیدند وارد کلیسا شدند.
کشیش در را بست و سپس دستش را به علامت بفرمایید تکان داد و گفت:
_ میدونستم بر میگردین !
استرجس که دست جسی رو گرفته بود تا کنترل خودش رو از فرط خستگی حفظ کنه گفت:
_ چطور ممکنه ؟
در همین حال بود که کشیش تبسمی کرد و به بدون اینکه جواب استرجس را دهد به سمت اتاق خودش رفت.

بلند شین ، زود ، با همتونم بلندش شین!
این صدای پاتریک بود که بچه هارا فرا میخواند و بعد از اون استرجس که یکی یکی آنها را صدا میزد تا برخیزند.
جسی که تازه خوابش برده بود گفت:
_مشکلی پیش اومده ساعت چنده؟؟
استرجس که داشت پتو و وسایلش رو می بست گفت:
_ ساعت 6 ، ضمنا از پایین یه صداهایی میاد باید مراقب باشیم!

چند دقیقه بعد *

همه ی گروه آماده ی حرکت بودند .
سارا که کنار دارن نشسته بود و با نگرانی به وی نگاه میکرد گفت:
_ من دیشب یه صداهایی رو میشنیدم!
پاتریک که داشت به آرامی در رو باز میکرد گفت:
_ مثلا چی سارا؟
سارا از جا بلند شد و گفت:
_ صدای چند نفر غریبه که داشتن با کشیش حرف میزدن!
بچه ها با تعجب از اینکه صداها رو نشنیده بودن به سارا نگاه میکردن!
مری که کنار جسی ایستاده بود ، در حالی که خمیازه میکشید گفت:
_ من از همون اول که این کشیش رو دیدم ، بهش اعتماد نداشتم یه جوری بود!
در همین حال صدای پای چند نفر به گوش رسید که از پله ها بالا میومدن.
پاتریک به سرعت چوبدستیش رو در آورد و در سمت در نشانه گرفت و رو به بچه ها کرد و گفت:
_ زود از پنجره بپرین پایین ! سریعتر... استرجس کمک کن تا از اینجا دور شن!
صدای مرگخوارا لحظه به لحظه بیشتر میشد .
پاتریک با خواندن وردی توانسته بود جنس در را از چوبی به آهنی تغییر دهد تا مرگخوارا کمی معطل شوند.
تق....گوپس......تق
اکنون دیگر همه ی بچه ها به جز پاتریک وارد حیاط شده بودند اما همین که پاتریک میخواست بپرد ......




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: پنجشنبه 15 تیر 1385 12:40
نمایش جزئیات
آفلاین
مكان : كليسا
در به شدت باز شد . دو مرد نقاب پوش داخل شدند . در انتهاي راهروي كليسا دخمه ي كوچكي قرار داشت . به سمت آن حركت كردند . در دخمه مردي سالخورده با موهايي سفيد روي تخت كوچكي خوابيده بود . چهره ي به دل نشيني داشت و صليبي كه بر گردن داشت به وضوح معلوم بود .
- بايد خودش باشه . هي پيرمرد . بيدار شو .
پيرمرد سر خود را برگرداند و با چشماني نيمه باز به منبع صدا نگريست . ناگهان با ديدن دو مرد نقاب پوش از جاي خود پريد و در حاليكه دست هاي خود را صليب كرده بود * زير لب دعايي خواند .
- نترس پيرمرد . ما با تو كاري نداريم . تا دقايقي ديگر عده اي نزد تو مي آيند . به آن ها امان بده تا استراحت كنند و از طرف ارباب ما به آنان بگو پايتان را از گليمتان دراز نكنيد .
دو مرد صودرت خود را برگرداندند و به بيرون حركت كردند .
------------------در آن سو ----------------
پاتريك كتوجه چيز عجيبي شد . چراغ هاي كليسا روشن بودند .
استرجس كه متوجه صورت رنگ پريده ي پاتريك شده بود با اشاره ي دست او به طرف كليسا به آن جا نگاهي انداخت .
- پناه بر ريش مرلين ! كشيش عادت داره ساعت 3 صبح چراغ كليسا رو روشن بزاره؟
پاتريك كه نگراني بر او مستولي يافته بود گفت : اميدوارم جنگي در پيش نداشته باشيم .
استرجس كه ناگهان دلش روشن شده بود تبسمي كرد و گفت :‌ دل من خيلي روشنه كه اونجا نشونه اي پيدا ميكنيم .
دختر ها كه با ديدن وضع احوال پاتريك نگران شده بودند دست هاي همديگر را گرفته و نزديك به هم راه ميرفتند .
----------- داخل كليسا -----------------
كشيش كه از ديدن آن افراد خوشحال شده بود پيغام آن دو مرد را بازگفته و براي آنها غذايي آورده بود . پاتريك كه بي درنگ ذهنش به سوي ولدمورت نشانه رفته بود از استرجس پرسيد منظور لرد چه بوده ؟
استرجس با دهان پر گفت :‌ واضحه . اون پسرت رو دزديده تا بتونه ما رو به مخفيگاهش بكشه و اونجا گيرمون بندازه . در حاليكه فقط ما رو ديده و خبر نداره بقيه ي محفل نامحسوس مارو تحت نظر داره .
بعد از خوردن غذاها و تشكر از كشيش در حاليكه خستگي رخت از آنها بربسته بود از كليسا خارج شدند تا به مسير خود ادامه دهند .
-------------------------------------------------
* نشانه ي مرگ در ميان مسيحيان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اون جغد سياه سفيده بچه ي ققي و سرژه ! اون رنگيه هدويگ خودمونه !‌

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: چهارشنبه 14 تیر 1385 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
در طول غار تاریک حرکت می کردند. گذشتن از سد یک حیوان وحشی که مهم ترین صفت آن آدم خوار بودن می بود همه را خوش حال و امیدوار ساخته بود. در عین مراقب بودن از صحبت کردن نیز دریغ نداشتند! شاید این باعث می شد که وحشت محیط مخوف غار کم کند!
صدای چکیدن قطرات آب بروی زمین به خوبی در میان صداها مشهود بود. دیوار ها ساده و بی نقص می نمودند و همین باعث می شد که گاهی شک آنان را بر انگیزاند! سقف آن نیز برای حرکت چندان بلند نبود. اما کم کم گردن را خسته می کرد تا جایی که تصمیم می گرفتند اندکی بشینند و استراحت کنند!
غار طویلی بود ولی این طور می نمود که آن ها شاید برای رسیدن به مقصد باید راه طولانی تری طی می کردند. اما حالا با وجود خستگی بسیار باید تا انتها را می پیمودند.
به تدریج روشنایی از دور نمایان شد! روشنایی که به نور مهتاب می مانست اما بهتر از تاریکی خسته کننده غار بود.
دارن نیز هم چنان بیهوش بود. چند نفر از پسران به ترتیب او را دوش می کشیدند تا هنگامی که بهبودی او را از درمان گر دهکده بخواهند!
سارا هم چنان در شک اتفاق افتاده بود! زیاد حرفی نزد و بیش تر بروی حادثه ایی که شاید به مرگ او می انجامید فکر میکرد. از همه زوایا آن را بررسی می کرد اما وجود خداوند را به وضوح حس می کرد و از ته قلب با این وجود که به زبان نیاورد از او تشکر کرد.
حالا دیگر کاملا از آن دالان تنگ و سیاه بیرون جسته بودند و سعی می کردند به همان نور اندک چشم را عادت دهند! حالا در مقابل خود دهکده ایی را می دیدند که چراغ هایی از خانه های آن سو سو می کرد.
پاتریک نگاهی به اطراف افکند. سپس رو به بچه هل گفت:
_خب بهتره بریم داخل! این جا در این موقع اصلا مناسب نیست! خطر هر لحظه تهدید می کنه. مشخص نیست که دیگه چه تله ایی در انتظارمونه!
همگی بعد از موافقت به سوی روستا به راه افتادند. سکوت بود و سکوت! تنها صدای پارس سگی در دور دست ها شنیده می شد. بعد از گذشت مدت زمان کوتاهی چندین چراغ روشنی نیز که به دیدن مسیر کمک می نمود نیز به تاریکی پیوست. مشخص شد که باید پاسی از شب گذشته باشد.
اما زمانی که در داخل غار به پیش می رفتند به هیچ وجه با صرف نظر از خسته شدن، گذر زمان را حس نمی کردند. شاید به خاطر استراحت های طولانی مدت و یا غافل شدن از ساعت و یا تنبلی بود!
حالا به یک میدان کوچک رسیده بودند. میدانی که هنوز آبی با فشار کم از آن بیرون می زد. آن جا ایستادند تا هم رفع خستگی کرده باشند و آبی به سر و صورت خویش بزنند و هم راه حلی برای گذراندن شب آن هم در میان روستایی میان کوه های بلند که امکان حمله هر نوع حیوان درنده ایی خوابیدن در فضای باز را از ذهن آنان بیرون کرد بیابند!
استرجس نگاهی به اطراف که در خاموشی فرو رفته کرد و گفت:
_خب...حالا کجا بریم؟ اینجا ما هیچ کس رو نمی شناسیم!
و رو به پاتریک کرد تا شاید جواب سوالش را بیابد! سوالی که برای همه پیش آمده بود! صداهایی که کم کم از هر سو شنیده می شد چهره آنان را به گونه ایی کرد که معنایی جز فهماندن به پاتریک مبنی بر اینکه زود تر جایی را بیاب نبود!
پاتریک خود نیز سرگردان بود. به خانه هایی که در زیر تلالو نور خورشید می درخشیدند می نگریست! تا اینکه فکر به ذهنش خطور کرد:
_فکر می کنم بتونیم بریم از پدر روحانی کمک بگیریم! فکر میکنم اون تنها کسی باشه که باشه که بتونیم در این موقع شب بیدارش کنیم!
همه با این وجود که با این نظر موافق بودند و آن را تنها ترین راه حل می دانستند زیاد مطمئن نبودند آن روستا جایی به عنوان کلیسا و یا پدر روحانیش جایی اضافی برای دادن به آن ها باشند، به راه افتادند!
____________________________________________
خب می بینم که استرجس جان باید این جا رو هم نقد کنی!
خیلی خیلی موفق باشی!
امیدوارم پستم بد نباشه!
با تشکر
سارا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1385 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
لابينفو به سارا كه همچون ابر بهار گريه و به قطرات اشكي كه از چشمش بيرون مي آمد خيره شد.چند دقيقه كه به نظر سارا چند سال مي آمد مكث كرد و سپس تصميمش را گرفت.به آرامي دستانش را پايين آورد و انگشتانش را كه همچون قفسي به دور سارا حلقه كرده بود باز كرد.سارا به آرامي از دستان لابينفو خارج شد.جسيكا كه مي خواست به سارا آرامش بدهد زير لب به به او گفت:نگران نباش به زودي تموم مي شه.
اما خودش نيز به اين حرفش اطمينان نداشت.لابينفو همچنان به سارا خيره شده بود.گويي منتظر دستوري از او بود.چند دقيقه به همين منوال گذشت.سرانجام آن موجود با يك حركت عجيب كه بچه ها انتظار آن را نداشتند شئ كوچك و سنگ مانندي را كه در شكمش بود را بيرون آورد و در مقابل سارا نگه داشت.سارا مردد بود.سرانجام نهايت شجاعتش را جمع كرد و آن شئ را از دست لابينفو گرفت.
لابينفو لحظه اي ديگر به سارا نگاهي انداخت و آرام آرام از آنها دور شد.سارا به دقت به آن شئ خيره شده بود.استرجس در حالي كه نشسته بود گفت:چرا به سارا آسيبي نرسوند؟
سارا در حالي كه سرش را تكان م داد جواب داد:فكر كنم اشك باعث مي شد اون آرام بشه.
در اين ميان هرميون از همه ساكت تر بود و سخت به فكر فرو رفته بود.او سعي و تلاش زيادي مي كرد كه موضوعي را كه درباره ي لابينفو كه در كتاب جانوران شگفت انگيز و زيستگاه آنها خوانده بود را به ياد آورد.رنگ صورتش در اثر فكر كردن به كبودي گراييده بود.سرانجام با صداي جيغ مانندي فرياد زد:يادم اومد.
بچه ها كه به شئي كه لابينفو به سارا داده بود خيره شده بودند نگاه پرسش گرانه اي به هرميون انداختند.
هرميون كه سعي مي كرد كلمه به كلمه ي كتاب را بازگويي كند با شور و حرارت بسيار گفت: لابینفو یک موجود اهریمنی و خطرناکه که با هر حرکتی عصبانی میشه اما یک نقطه ضعف بزرگ داره که میشه رامش کرد و در مواقع ضروری و زمانی که به وجودش لازم میشه استفاده کرد !.لابينفو ها موجودات سرگرداني هستند كه بيشتر در مناطق تاريك و غارها زنديكي مي كنند و تنها راه رام كردن آنها ريختن اشك بر روي دستان آنهاست.آن گاه كسي را كه اشك را بر روي دستانش ريخته است را فرمانروا و حاكم خود مي داند و يكي از با ارزشترين و سحر آميزترين چيزهاي طبيعت را به اسم ( small stone )به معناي سنگ كوچك را كه بسيار كمياب است را از شكم خود بيرون مي كشد و به فرمانرواي خود مي دهد.فرمانرواي لابينفو در هر جا كه باشد مي تواند با لمس كردن سنگ و كشيدن آن بر روي كف دست خود لابينفو را از غيب ظاهر كند.
همه ي بچه ها با دهان باز نگاه خودرا از هرميون به سارا و از سارا به هرميون مي انداختند.
استرجس در حالي كه نيشش را تا بنا گوش باز كرده بود گفت:اين فوق العاده ست.محشره.سارا تو صاحب يك لابينفو هستي.
سارا كه با خوردن قورباغه ي شكلاتي كه جسي به او داده بود سرحال شده بود با بي قراري از هرميون پرسيد:تو مطمئني؟
هرميون در كمال خونسردي سرش را به نشانه ي مثبت تكان داد.پس از چند دقيقه استراحت بچه ها بار ديگر به را افتادند. و خوشحال از اينكه سارا چنين نيرويي را بدست آورده بود راه غار طويلي را كه به نظر بچه ها به همان دهكده مي رسيد پيش گرفتند.

................................................................................................................
خارج از رول:
1.استرجس عزيز ميدونم داستان خوب پيش نرفت ولي بايد يه توضيح كامل در مورد لابينفو مي دادم.البته با اجازه ي جسيكاي عزيز چون ايده ي اون بود.
2.يه چيز ديگه من نمي دونم هنوز تو كما هستم يا رفتم سنت مانگو يا ....... برايهمين خودمو وارد داستان نكردم.پس لطفا بگيد من كجام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دارن الیور فلامل در 1385/3/30 16:45:02
ویرایش شده توسط دارن الیور فلامل در 1385/3/30 17:11:17
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: دوشنبه 29 خرداد 1385 09:49
نمایش جزئیات
آفلاین
لابينفو لحظه به لحظه نزديك مي شد. با هر گامي كه بر مي داشت ديواره هاي غار را به لرزه مي افكند و هر لحظه احساس مي شد كه سقف در حال فرو ريختن است. ترس به وضوح از تك تك چهره ها مشهود بود. هيچ كس حرفي نمي زد و تنها با چوب دستي كه در دست داشتند و نوري كه از آن بيرون مي زد مي توانستند چهره خوفناك لابينفوي اهريمني را ببينند.
آن موجود منحوس در مقابل آنان با فاصله ي كمي ايستاده بود و تنها نعره هاي پي در پي اش سكوت را بر هم مي زد. فرياد هايي كه تمركز را از آنان مي گرفت و اجازه نمي داد حتي براي لحظه ايي فكري براي رهايي خود از چنگال آن لابينفوي خطرناك بيانديشند و راه حلي جست و جو كنند!
هرميون نيز نمي توانست در آن موقعيت كتابي را كه در مورد آن موجود خوانده بود را در ذهنش بيابد و همه تنها به چهره برافروخته لابينفو با چشماني قرمز كه به كاسه ايي پر خون مي مانست مي نگريستند.
لابينفو دوباره شروع به حركت كرد. اين بار براي اين بود كه مي خواست غار را از وجود كساني با جرئت كه بدون اطلاع قدم در مكان زندگي هيولايي وحشتناك گذاشته بودند پاك كند.
در آن سوي غار و در جنگل گردبادي عظيم در گرفته بود. ديدن درختان در غار بسي مشكل مي نمود. اما باد هاي ناشي از طوفان به خوبي اندامشان را مي لرزاند.
قدم به قدم نزديك تر مي شد. جسي رو به استرجس گفت:
_حالا چي كار كنيم؟ اون داره مياد! بهتر نيست از جادو استفاده كنيم؟
با اين سخنان لابينفو نعره ايي ديگر نواخت. هرميون در آن ميان گفت:
_نه... نه... نمي دونم يادم نمي آد ولي راه مبارزه با اون جادو نيست. اين كار اونو بيش تر خشمگين مي كنه و ممكنه خيلي خطرناك باشه! يه راه ديگس كه باعث ميشه اون رام بشه. ولي من هيچي يادم نمي آد!
همه با تعجب و اضطراب به يك ديگر مي نگريستند. ناگهان بادي با شدت به درون غار وزيد. شن ها و سنگ ريزه ها به پرواز در آمده بودند و در اين ميان هيچ كس نمي توانست چيزي بنگرد.
هيولا هم چنان نعره مي كشيد. پس از چند لحظه همه چيز آرام گرفت جز لابينفو كه در مسير رسيدن به بچه ها نزديك و نزديك تر مي آمد. حالا به چند قدمي آنان رسيده بود. ايستاد. با چشمان آتشينش به آن ها خيره شد. سپس مانند حيواناتي كه طعمه خويش را يافته باشند خم شد و يكي از آن ها را از گلو بلند كرد. دوباره نعره ايي كشيد. شايد نعره ايي از شادماني و پيروزي!
استرجس فرياد زد:
_نه... اون سارا رو برداشته! بايد يه كاري بكنيم وگرنه...!
سارا در دستان لابينفو در حالي كه چشمانش را به دليل گرد و غباري كه به درونشان رفته بود نمي توانست از هم بگشايد نمي دانست چه اتفاقي در شرف وقوع ست. با چشمانش كلنجار مي رفت. از ناحيه گلو احساس دردي عجيب مي كرد. پس از اينكه هيولا به خوبي در غذايش نگريست مي رفت كه او را در دهانش جاي دهد كه ناگهان متوقف شد. قطره اشكي بروي دستان لابينفو به چشم مي خورد.
به طور حتم اشك معجزه ايي بود كه هيولا را به سكوت فرا مي خواند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!