در سمت ديگر استرجس كه داشت صحبت هايي كه به زور از مرگ خوار بيرون ميكشيدند متوجه موضوعي شد...
نوري در نزديكي آنها وجود داشت....استرجس به اين ور و اون ور خودش نگاه كرد...مايكل جاي خودش نبود...
_بچه ها آماده باشين!!!
فرياد اون باعث شد همه ي بچه ها به طور طبيعي چوب دستي هاي خودشون رو در بيارن و در حالت آماده باش باشن....
استر كنار توماس رفت و گفت:
مايكل سر جاش نيست....به نظرم مياد جسي و سارا هم در خطر باشند....با من مياي؟
توماس:برو....
تمام اين اتفاقات ظرف مدت 10 ثانيه انجام گرفت....
اون بيدار شده بود ولي احساسي سنگيني شديدي در سرش ميكرد...به طوري كه قدرت باز كردن پلك هاي چشماش رو نداشت...صدايي از فاصله ي دور ميگفت:
بيدار شو....بيدار شو!!!
جسي به زحمت چشماشو باز كرد و چهره ي نگران استرجس رو جلوي خودش ديد....
_من كجام؟
استرجس آروم اومد كنارش نشست و گفت:
نگران نباش...جاي امني هستي....
جسي:مرگخوارا چي شدن...اون گردنبند...اون چي شد؟
استرجس با نگراني به توماس نگاه كرد...توماس يك قدم جلو اومد و گفت:
جسي گردنبند چيه؟ تو حالت خوب نيست...داري فكر بي خودي ميكني؟
جسي به طور ناگهاني از جاش كنده شد و گفت:
نه نه...مطمئنم گردنبندي وجود داشت....سارا چي شد؟
هيچ كس حرفي نميزد...و فقط به همديگر نگاه ميكردن....
جسي به صورت استرجس كه كنارش نشسته بود نگاه كرد...استرجس سرشو پايين گرفت...
جسي با دست استرجس رو تكون داد و گفت:
بگين چي شده؟
استرجس دست جسي رو گرفت و گفت:
باشه باشه ميگم...ببين گردنبنده يك طلسم بوده .... باعث شده شماها بيهوش شين...مايكلم قدرت سرعت رو داشته و اون چيزي كه احساس ميكردي خود مايكل بوده...با سرعت ميومده از پشتت رد ميشده و وقتي برميگشتي ميرفته سر جاش...وقتي بيهوش شدين اون اومد بالاي سرتون و خواسته شما دو تا رو ببره ولي ما رسيديم و فقط اون تونست سارا رو ببره...گردنبندم وجود داره ما ميخواستيم تو رو ناراحت نكنيم ...اون نصف شده....
جسي خواست حرف بزنه ولي صداي انفنجاري مانع شد...
كاغذي از روي هوا به پايين مي آمد...
اندرو كه روي زمين نشسته بود كاغذ رو ميگيره....و شروع به خواندن ميكنه....
اگر سارا رو سالم ميخواين بايد نصف گردنبند رو بهم بديد تا من اونو آزاد كنم...و گرنه فقط يكي از تارهاي موهاشو براتون ميفرستم....
مايكل
استرجس دستشو كرد داخل جيبش و گردنبند ناقصو در آورد همه به گردنبند خيره شده بودن...
----------------------------------------------------------------------------------------
1.آنها چه ميكردن؟
2.چرا آنها همش به دردسر ميفتادند؟
داستان ما زيباست و همين طور جذاب پس ادامش بديد!!!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

