جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: یکشنبه 21 خرداد 1385 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مصاحبه با ماروولو گانت در سنت مانگو!

با سلام خدمت بينندگان عزيز... بر اثر حادثه ايي كه چند روز پيش اتفاق افتاد ماروولو گانت يكي از ناظران به دليل يك برخورد شديد از سوي سارا اوانز به سنت مانگو فرستاده شد. ما اينجا اومديم تا يك مصاحبه ي ديگر با ماروولوي عزيز داشته باشيم تا شايد دليل اين حادثه رو متوجه شيم! با ما همراه باشيد!

خبرنگار از پله هاي سنت مانگو به سمت بالا مي ره و بعد از گذشتن از چندين طبقه به يك درب سياه مي رسه كه روي آن نوشته شده بوده لطفا كسي وارد نشود!! اما خبرنگار همراه با فيلم بردار بدون توجه به اين برچسپ وارد اتاق ميشن. در برخورد اول هيچي نمي بينن چون چراغ ها خاموش بوده و تنها صداي ناله ايي به گوش مي رسيد.
فيلم بردار كليد برق رو مي زنه و اتاق روشن ميشه! اما اي كاش هيچ وقت روشن نمي شده. ماروولو به تخت بسته شده بود و هر از چند گاهي تقلايي برای رهايي مي كرد. دوربين فيلم برداري تمام فضاي اتاق را همراه با چهره زون ( زوم ) كرده ماروولو نشون مي ده. با نزديك شدن خبرنگار و ديدن او توسط ماروولو فرياد هاي پياپي اتاق رو در بر مي گيره!
_نه....سارا اوانز اومده.....دوباره سارا اوانز اومده....يكي منو نجات بده....كممممك!
اما خبرنگار با آرامش مي گه:
_نه آقاي گانت....آروم باشيد. من از شبكه جادوگر تي وي اينجا اومدم تا يه مصاحبه ي ديگه با شما داشته باشم!
_مصاحبه؟؟ مصاحبه؟؟ نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...من ديگه مصاحبه نمي كنم....آقا بريد بيرون همون يه دفعه كه كردم براي هفت پشت بسمــــــــــــه!
خبرنگار سعي مي كنه ماروولو رو ساكت كنه و با لحني مهربان ميگه:
_فقط دوتا سوال مي پرسم....باشه؟
ماروولو نگاهي به اطراف ميندازه وقتي مي بينه خودشون تنها هستن(ملت هم جز خودموني هان ديگه!!!) قبول مي كنه!
_سوال اول.... چي شد كه شما تونستيد در مقابل اين حركت سارا اوانز در تقلب ساكت بشينيد!
ماروولو آهي مي كشه و تا مياد به سوال اول جواب بده كه ناگهان آسمان رعد و برقي مي زنه كه اتاق مي لرزه . تا اين طوري ميشه خبرنگار كه تعجب كرده بوده بر مي گرده تا جواب سوالشو از ماروولو بگيره اما مي بينه اون نيست. در تعجب فرو مي ره كه اون چجوري تونسته طناب ها رو پاره كنه!
اطراف را مي گرده و مرتب صدا مي زنه:
_جناب گانت.....جناب گانت!
اما دوباره فرياد هاي ماروولو به اوج مي رسه كه داد مي زده:
_خودشه......سارا اوانزه.......اومد.......باشه باشه من ديگه هيچي نمي گم!! نــــــــــــــــــــــــــــــه!
و بعد از جست و جوي فراوان اونها ماروولو رو زير تخت پيدا مي كنن در حالي كه داشته مي لرزيده. پرستار ها كه از فرياد هاي اون به اتاق اومده بودن از خبرنگار و فيلم بردار خواهش مي كنن كه مصاحبه رو براي يه موقعه ديگه بزارن و اون ها نيز با وضعي كه خود مشاهده مي كردن بيمارستان رو ترك مي كنن!
_بله همون طور كه خودتون ملاحظه كرديد آقاي ماروولو گانت در اوضاع جسمي روحيه خوبي نيستن و به همين دليل ما تصميم مي گيرم به شبكه باز گرديم. همين جا از همه شما بينندگان عزيز تشكر مي كنم. تا برنامه بعد خدا يار و نگهدارتان باد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1385/3/21 17:54:43
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: یکشنبه 21 خرداد 1385 13:02
نمایش جزئیات
آفلاین
بحث درباره ی خفنیت سارا اونز خفن بزرگ قسمت دوم

مجری: با سلام خدمت ملت گلم امروز قراره در مورد یه چیز ترسناک با شما صحبت کنیم

یه آهنگ ترسناک توپ (....)

مجری: سوژ ه ی این برنامه سارا اونز کبیر ملقب به خفنز هستش

تماشاچی ها:

مجری: خوب بریم سر اصل مطلب برای برنامه ی امروز قرار بود از سارا اونز دعوت کنیم باید به برنامه ولی خوب هیچ کسی توی شبکه جرعت زنگ زدن به سارا رو نداشت برای همین از یکی ازافرادی که از نزدیک سارا اونز رو ملاقات کرده و مورد خشم اون قرار گرفتهع و هنوز زندس دعوت کردیم بیاد اینجا

دوباره آهنگ

در استدیو باز میشه و ماروولو گانت به همراه 4 بادگارد گردن کلفت میاد تو واروولو روی صندلی کنار مجری میشینه و بادیگار دها هر چهار نفرشون پشت سر ماروولو وامیسن

مجری: سلام ماروولو در باره ی آخرین برخوردت با سارا اونز برامون بگو

ماروولو که یاد اون صحنه افتاده بود ولی بعدش با کمک بادیگار هاش به خودش مسلط میشه و شروع به حرف زدن میکنه

ماروولو: راستش امتحان ... بود من صبح زور رفتم سر جلسه 10 دقیقه از شروع امتحان گذشته بود که دیدیم صدای فریاد میاد بعد سارا اونز وارد جلسه شد و یکی از مدیران هم در حالی که راهنمایش میکرد دنبالش اومد تو
این سارا صاف اومد نشت جلوی من اول میخواستم جام رو عوض کنم که این سارا یه اخم به من کرد نزدیک بود .... بعدش دوباره حواسم رفت به برگه یخودم تازه چهار تا از سوال ها رو جوابداده بودم که سارا برگشت برگه رو از زیر دست من کشید ...

یه صدای از اتاق فرمان میاد مجری حرف ماروولو رو قطع میکنه تا ببینه چی میگن

یهو صورت مجری اینطوری میشه بعد یع داد میزنه و از جاش بلند میشه و میخواد از استدیو فرار کنه بره بیرون در هین فرار مرتب داد میزنه سارا اونز داره میاد سارا اونز داره میاد
ماروولو یه نگاه به دور وبر خودش میندازه میبینه که فقط خودش توی استدیو مونده
در استدیو باز میشه و یه سایه یبلند می افته روی زمین سایه هم نزدیک تر میشه

سارا اونز از آستانه یدر رد میشه و میاد توی استدیو

(به علت خشانت زیاد از گفتن بقیه یماجرا معضوریم
فقط باید اضافه کن ماروولو گانت الان توی سنت مانگو بستریه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: یکشنبه 21 خرداد 1385 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
گزارشگر رو به دوربین ، در حالی که لبخندی به لب داره و پشت سرش یک سری بچه دارن امتحان میدن ، شروع به صحبت می کنه !

گزارشگر : سلام خدمت بینندگان عزیز جادوگر تی وی ! امروز اومدیم در مورد چیزی با بچه ها صحبت کنیم که خیلی ها در این ایام امتحانات ، به اون فکر می کنند ! بله ، تقلب ! خواهش می کنم با ادامه ی گزارش با ما باشید !

دوربین همراه گزارشگر راه میفته و میره بالای سر یک دختری که کاملا روی برگه ی امتحانیش خم شده و خیلی جدی به نظر می رسه !

دوربین از بالا اسم اون دانش آموز رو نشون میده : سارا اوانز !

دوربین میره روی سوالات امتحانی و سعی می کنه توی تصویر جواب های سارا هم باشه !

«« قسمت سوالات تخصصی سارا اوانز ! »»

1 - قدرت چیست ؟ چه کسانی از آن بهره مند هستند ؟
ج ) قدرت چیزی است که ناظران جادوگران ، فکر می کنن همه شون دارن ، در حالی که نمی دونن همه ی قدرت ها به من ختم میشه . در حال حاضر فقط من و بعد از من مدیران از قدرت برخوردار هستند !

2 - آیا باید در مقابل قدرت ها ، حتی اگر زور باشند ، ساکت بود ؟
ج ) خیر ، من خودم در تمام عمرم به این افتخار کردم که زیر بار حرف زور هیچ ناظری نرفتم ، همیشه اونا از من می ترسیدن . من همیشه خفن بودم !

3 - آیا کمک به سفید ها در برابر سیاه ها را وظیفه ی خودتون می دونید ؟
ج ) بله ، من در یکی از سخت ترین جنگ هایی که سیاه ها راه انداخته بودن ، تنهایی اومدم سوژه رو خراب کردم و آنیتا رو نجات دادم . نمی دونی من چه قدر خفنم ، من با 3 تا ناظر درافتادم !

دوربین در این جا با قیافه ی خشمناک یگانه منجی عالم خفنیت مواجه میشه ، یعنی سارا و دیگه به برگه ی امتحانی نگاه نمی کنه !

بعد از جلسه ی امتحان !

گ : خب ، میشه خودتون رو معرفی کنید ؟
؟ : بله ! سارا اوانز ملقب به سارا خفنز !
گ : ( با خنده ) آیا شما تا حالا تقلب کردین ؟
سارا : نه ! من هیچ وقت تقلب نمی کنم . من افتخارم اینه که یک بار یه ناظر می خواست از روی من تقلب کنه ، من به مراقبمون گفتم !
گ : عجب ! پس شما میگین که تا حالا این کار رو نکردین ؟
سارا : بله !
گ : خب ، یک صحنه ای دوستان آماده ی پخش کردن ، با همدیگه میبینیم .

دوربین باز هم توی سالن امتحانات رو نشون میده . ولی این بار روی یک نفر زوم کرده . اون نفر ، سارا اوانز بود .
اول کمی به مراقب ها نگاه کرد و بعد برگشت و برگه ی امتحانی یک نفر رو از زیر دستش کشید (!!) اون نفر مقابل ، ماروولو گانت بود !
دوربین ماروولو نشون میده که هیچ کاری نمی تونه بکنه و منتظر میمونه تا کار سارا تموم بشه ! سارا بعد از اتمام تقلب ، برگه رو براش می اندازه و به یکی از مدیران که مراقبشون بود ، میگه :
- آره خانوووم ! اون می خواست از روی من تقلب کنه . من نذاشتم !

چند دقیقه ی بعد ف ماروولو گانت به علت تقلب در جلسه ، از سر جلسه به بیرون پرتاب میشه !

گ : خب ؟ در مورد این چی میگین ؟
سارا : فقط می تونم بگم من خیلی خفنم که کسی به من شک نکرد .
گ : خب ، فکر نمی کنین این خفنی شما ، یک روزی به اتمام می رسه ؟
سارا : من اصلا همچین فکری نمی کنم ، من می خوام با همین خفنی خودم ، در آینده مدیر بشم !!!
گ : مدیر ؟ فکر نمی کنی برای این کار حد اقل 10 سال زمان لازمه ؟ آخه می دونی ، برای مدیریت ، محدودیت سنی گذاشتن !
سارا : نه من با این خفنی خودم و با قدرتی که به همه ی اعضا نشون دادم و فکر می کنم همه ی سفید ها پشت سر من هستن (!) از این مانع هم رد خواهم شد !
گ : من واقعا جلوی شما کم آوردم . شما خیلی خفنی ! باب ، دست ما رو هم بگیرین ، ما اصلا خفن نیستیم ! همیشه این ناظرا به ما زور میگن !
سارا : عزیزم ، اول بگو کدوم ناظره ، تا ببینم در محدوده ی تخصصی من هست یا نه ! من فقط روی ماروولو گانت تخصص دارم !

تصویر ، کم کم سیاه میشه و روی صفحه می نویسه :
« سارا اوانز ، خفن قرن . دیدار با سارا اوانز ، همین هفته ، جمعه ، ساعت 10 »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آن چه ثابت و برجاست ، ثابت و برجا نیست . دنیا این چنین که هست نمی ماند .
برتول برشت


Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: شنبه 20 خرداد 1385 16:11
نمایش جزئیات
آفلاین
مصاحبه با تم(Theme) سایت
...اهم...سلام اقای تم پیش فرض چطوری کلک؟!!
تم:ای بلا تو چطوری...
-ای ما هم خوبیم دیروز اومد لپت رو بکشم دیدم بهم گره خوردی...چی شده عزیزم؟!!
تم:والله اگه مشکل داری Ctrl+F5رو بگیر درس میشه...
-نشد ای بابا تو چرا اینجوری میشی؟!!...وارو شدی...ای بابا خیلی خز شدی که...کی این کارو باهات کرده...
تم:آخ...آخ گفتی دلم خونه ...زیر سر این کوییرله...بابا این کار بلد نیست هی به من ور رفت تا اینجوری شدم...ما که زندگی خوش نداریم...تازه اون چرچیل هم داشت می رفت زد ما رو آلبالویی کرد...باز حداقل اونجوری سالم بودیم...اما الان دچار ام اس شدم...
-عجب ادم نامردیه...بذار عزیزم...غصه نخور حالشون رو می گیرم...
**********(کارکتر شما 1 جمله)
-هی پاتر این چه بلایی بود سر خوشگل من آوردی؟!!...این چه کاریه؟!!
پاتر:والله من خبر ندارم...ما در حال بررسی هستیم...حتما با اون مدیری که اینکارو کرده برخورد می کنیم
-چه جلب بابا من دلم می سوزه میام صفحه اول سایت...ما به همونش راضی بودیم...ما رو دارید با این کاراتون کم کم به مدیر الاف راضی می کنید ها...بی چاره این تم چش بود زدین شپلخش کردین...
پاتر:تحت بررسی اصلا صبر کن ببینم تو چرا جوراب کشیدی رو کلت بگو ببینم کی بیدی...اه در نرو...بیا اینجا بوقی...
*********(کارکتر شما 1 جمله)
-ببخشید کوییرل جان شما با عزیز دل ما ور رفتی؟!!
کوییرل:من تکذیب می کنم من اصلا با کسی سعی می کنم ور نرم...
-ای داد بیداد...بابا ما به کی مراجعه کنیم؟!!
کوییرل: تو چرا جوراب رو صورتت کشیدی...اوهو بگو می خوام بزنم پستت رو پاک کنم...
***********(کارکتر شما 1 جمله)
-آقای ریموس شما از این ماجرا خبر داری؟!!چرا این تم اینجوری شد...
ریموس:چـــــــــــــــی...آقا اینا همش تقصیر نحوه برخورد حذبه...اصلا بلایی سر این سایت اومد زیر سر حذب...

-خوب جمله دوم رو نمی گم احتملا به جوراب رو صورتم گیر میده...بابای...
***********(کارکتر شما 1 جمله)
-ارباب تاریکی شما خبری دارید برای چی تم اینجوری شده؟!!...
ولدی: تم خراب شده...آقا بفرست در حذب و ببندن...
- حیف که نمیشه بیشتر از یه جمله گفت...آینده خدمتت می رسم...
*********کارکتر نوشتن شما تموم شد
-اااااااا بذار هنوز تموم نشده...نــه به شیکمم دست نزن قلقک میاد...ای بابا...
*******
دوربین تو تیراژ پایانی تخته وایت بردی که در اتاق ریموس رو نشون میده که اشکلات سایت سر چند خط نوشته شدن و در آخر همه در یک نقطه به نام حذب بهم رسیدن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: جمعه 19 خرداد 1385 10:57
نمایش جزئیات
آفلاین
*آنیتا دامبلدور دستگیر شد!
_ به گزارش خبرنگاری ولدمورتیسم، خانم آنیتا دامبلدور پس از اعتراف وقیحانه ی خود، دستیگر شده و فعلا در حبس به سر می برند. خبرنگار ما، خانم لیلی اونز، مرگخوار تازه به دوران رسیده، گزارشی رو در این رابطه آماده کرده اند که به سمع و نظر شما می رسانیم...
تصویر لیلی که سعی کرده با هزار و شونصد نوع کرم پودر و آرایش، سیاهیای چشما و خشانت چهرش رو بپوشونه، نشون داده می شه.
آنیتا دامبلدور هم پشت میز نشسته و لیلی می یاد رو بروش میشینه در حالی که لبخند نامردانه ای روی لباش نقش بسته(!) ، میگه:
_ خب آنیتا... چه توضیحی داری؟!
آنیتا آهی از سر تنهایی می کشه و می گه:
_ می دونم که همه فکر می کنند که من دروغ گو هستم، اما می خوام بگم برای چی به کفیه گفتم، مامان.
لیلی سریعا گفت:
_ خب... دیدید که آنیتا هیچ حرفی برای گفتن نداره... تا برنامه ی بعدی...
یهو دراکو جفت پا می پره توی کادر و میگه:
_ چی چی رو حرفی نداره؟!... می خواد حرف بزنه!... به عنوان وزیر مملکت دستور می دم تا بذارید حرفاش رو بزنه!... بوگو آنیتا...بوگو!
آنیتا یه صحنه سرخ و سفید میشه ولی دراکو از رو نمی ره و همچنان داره با شدت عشقولانه به آنیتا نگاه میکنه! آنیتا میگه:
_ خب... من از عشق های دیگه ی پدرم، یعنی آلبوس دامبلدور، خبر ندارم. فقط می دونم که در سن پنجاه سالگی با مادرم، ماریانا ازدواج میکنه. اینم عکسشون...
آنیتا گردنبندش رو باز میکنه و میده به دراکو، دراکو قابش رو باز میکنه و رو به دوربین میگیره. آلبوس دامبلدور ردایی سپید پوشیده و داره می خنده و دستش در دستای یک زن زیبا که دقیقا شبیه آنیتا بوده، اما پخته تر، و لباس سپید عروسی پوشیده داره می خنده و یه نگاه به دامبلدور میکنه و بعد تنفس عروسی داده میشه و اونا زن و شوهر می شن! دراکو میگه:
_ این مامامنت چه قدر شبیه خودت بوده، آنی!
لیلی هم تایید میکنه. آنیتا ادامه میده:
_ آره... بعد از اینکه مادرم کشته میشه و کلا جنگل الف ها نابود میشه، پدرم من رو به خونه ی خودش می یاره. چون اونجا تنها بودم، ققی و کفیه چون بچه ای نداشتن و تخماشون شکسته بوده، می یان از من مواظبت می کنن و چون خب من هم از 2-3 ماهگی پیش کفیه و ققی بودم، به کفیه می گفتم مامان. به ققی هم بعضی وقتا می گفتم بابا یا می گفتم baby که پیشتر از این گفته بودم برای چی. خلاصه... ققی و کفیه خیلی به من علاقه داشتند، برای همین هم اون روزی که پدرم به دره گودریک میره تا ببینه چه خبره، به ققی و کفیه سفارش میکنه که خیلی مواظب من باشند. بعد ققی و کفیه من رو می برند به لونشون که تازه درست کرده بودند. بعد چون جام امن بوده، پدرم 6 ماه به دنبال نمی یاد تا آبها از آسیاب بیفتند و هم اینکه کسی نبوده تا از من که یه بچه ی کوچولو بودم مواظبت کنه. بعد که پدرم با مامان مینروا ازدواج میکنه می یاد دنبال من، ققی و کفیه چون خیلی به من علاقه داشتند، میگن که " نه... بچمون رو نبر..." اما خب من یک ساحره بودم، نمی تونم که فرزند ققی باشم. همونطور هم که افشا شد که اون دکترهایی که گفتند من انسیققی* هستم، تقلبی بودند و همچین موجوری وجود نداره. و حالا کسایی که دیده بودند ققی و کفیه اینقدر برای رفتن من ناراحتند و من رو بچه ی خودشون می خوندند، فکر می کنند من فرزند اوناهام. این اصل ماجرایه .
لیلی که می خواد آنیتا رو در مخمصه بندازه، میگه:
_ خب... پس اون فیلم بلیز چی؟! افشای حقیقت ؟!
آنیتا از دراکو یه دستمال می یگره و اشکهاش رو پاک میکنه و ادامه میده:
_ خب... بر فرض محال که همه ی اوناها درست باشند، مسئله ای که در اینجا مطرح میشه، اینه که من 20 ساله نیستم! من 17 ساله هستم!! پس همه ی اوناها دروغ و کذب محض بوده. حتی آزمایشها هم ثابت کردند که من 17 سالمه. اینم آزمایشها...
لیلی برگه ها رو میگیره ونگاه میکنه و ادامه میده:
_اینا درستند.... پس تو چه جوری شونزده سالگی دوبار عروسی کردی؟!
آنیتا یه ذره خجالت میکشه و میگه:
_ قضیه اینه که چون خیلی شبیه مامانم هستم، پدرم می دونستند که یه ذره بزرگتر که بشم، از خوشگلی دیگه همه دنبالم می یفتند و خستم می کنند. برای همین از همون بچگی خواستگارا رو توی خونه راه می داد. که خلاصه دیگه با دراکو ازدواج کردم.
بعد یه صحنه آنیتا و دراکو لاو رو می ترکونند و لیلی میگه:
_ بله... مثل اینکه تیر ما به سنگ خورد و آنیتا واقعا فرزند دامبلدور کبیر هست... به خشکی شانس!
و لیلی غیب میشه! دراکو دستور میده:
_ آنیتا دامبلدور عزیز من، از الان دیگه آزاد هستی!
و میره طرف آنیتا و بعد سانسسوووووووووررررر !
مجری با خوشحالی میگه:
_ خدا رو شکر که این قضیه هم به خوبی و خوشی پایان گرفت...مرلین یار و یاورتان بادا.
********************
* یه ذره سلیقه بد نیست ها!! لااقل بگید " انسیقی" که خوش آهنگ تر باشه!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: جمعه 19 خرداد 1385 09:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سو قصد به جان آنی مونی در سنت مانگو
آیا بیماری آنی مونی فقط یک حادثه بوده است یا یک توطعه ؟

صبح دیروز سه سفید معلوم الحال با حضور در بیمارستان سنت مانگو قصد کشتن آنی مونی رو داشتن که با هوشیاری پرستاران در انجام این عمل ناکام ماندند

مجری: سلام ملت هونطور که توی خلاصه ی خبر ها شنیدید صبح دیروز چند تروریست سفید قصد حمله به سنت مانگو و قتل آنی مونی رو داشتن که به هوشیاری پرستاران این عمل نا کام ماند به گزارشی در این مورد توجه فرمایید

دوربین در حال حرکت توی راهروی بیمارستان کف زمین رو نشون میده از چند در عبور میکنه به یه تخت میرسه و رویه چاغوی که کنار تخت افتاده زوم میکنه
یه صدای میگه: من اومدم تو دیدم سه نفر واسادن بالای سرش یکیشون یه چاغو داشت دو تای دیگه میخواستن با دست خفش کنن

صدای خبر نگار: شما چطور متوجه این اتفاق شدید ؟

پرستار: این یارو مونی هی زنگ میزد و غذا میخواست تازه نصف غذا ی بخش رو داده بودیم خورده بود ولی باز هم هی زنگ میزد
من رفتم تو یه آمپول بیهوشی بزنم بهش که تا شام از دستش خلاص باشیم دیدم اون سه تا بالای سرش واسادن

خبر نگار: اون ها چه شکلی بودن؟
پرستار: یه جغد سفید و دو تا ساحره بودن

خبر نگار: شما چیکار کردید؟

پرستار: من خودم رو زدم به خری یعنی نمیدونم شما دارید چیکار میکنید بعد تختش رو بردم بیرون

مجری: خوب وقت برنامه یما تموم شد فعلا بای

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: جمعه 19 خرداد 1385 00:07
نمایش جزئیات
آفلاین
مصاحبه با ققی...سوء سوژهیه(سوء تغزیه)((نقل قولی از سرژ))

دوربین از سوراخ سالازار فیلیم میگیره و گزارشگر می خواد در بزنه که در باز میشه و ققی از سوراخ میفته بیرون...
سالی:مرتیکه 100 ساله تو این خونه زندگی کردی یه دفه هم اجاره ندادی...من که دیگه حقوق مدیریت نمی گیرم...منم نون ندارم...خواستی بیا تو خونه پول وردار بیار...

ققی:بوقی با اون سوراخ تنگت جا نیست توش بخوابیم

گزارشگر:سلام آقای ققی
ققی:سلام شما خوبی...چطوری...مامان خوبه؟!!
گزارشگر:خوبم مرسی...سلام دارن خدمتتون...
ولی ما قبل از هر چیز شاهد یکی از طبیعی ترین وقایع تاریخی بودیم...بنیان گذار حذب مردمی خود از نداشتن خانه و کشانه رنج می بره...آقای ققی شما نمادی از ایثار و فداکاری هستین...نظرتون چیه...
ققی: من مخالفم...ما قبلا یه خونه داشتیم بالای یه درخت قشنگ بزرگ تا دو تا آدم که نمی خوام اسمشون رو ببرم یه بچه به دنیا اوردن...این آقای (ع) و خانوم (ع) کودکی به دنیا آوردند که روزگار رو برای ما سیاه کرد و من هم بعدا کشف کردم از تعامل دو فرد که اول اسمشون (ع) باشه کودکی به دنیا میاد که روزگار رو برای ققنوس ها تیره و تار می کنه...و این کودک با تیر کمون از همون اول به همراه اون پدر ازگلش می زد خونه ما رو از اون بالا شوت می کرد پایین...واقعا غم انگیز بود ما روی هم دیگه صاحب 2 تا تخم شده بودیم که با کار های این بچه شرور تخم ها شیکست و ما از اون به بعد صاحب بچه نشدیم ...ای نامرد...بعد دیگه سلب آسایش شد و این حرفا منم مجبور شدم به این سالازار رو بندازم...
گزارشگر:شما واقعا شکست نفسی می فرمایین...حالا چیکار می کنین...
ققی:الان دوست عزیزم سرژ میاد و من می رم خونه اون...من از این دوستا زیاد دارم...ولی خوب تا حالا برای خواب پامو خونه برادر حمید نذاشتم...
گزارشگر:بله سوال ما این بود قضیه این که آنیتا بچه شماست چیه؟!!
ققی: همه اینا حرفه...به قول دوست عزیزم سرژ اینا اسمش سوء سوژهیه است کسانی که با کمبود سوژه دچار می شن از این سوژه ها می سازن و 700 پست می زنن و کل انرژی خودشون رو تلف می کنن و نتیجه اش اینه که 10 روز بعد من میام اینجا همه چی رو تکذیب می کنم ...و اونا هم بیخال این سوژه ها می شن...
گزارشگر:آقای ققی از دیدنتون خوشحال شدیم...
گزارشگر داشت می رفت که سرژ با تیپ خفن موهای سیخ..شلوار جین و تی شرتی با آرم دوست عزیزش (ققی) و عینک دودی بزرگی در حالی که ریشاش رو بافته بود با تیپی متفاوت از تپه ای که سوراخ سالازار اونجا قرار داشت بالا می اومد و در حال سوت زدن بود
سرژ:ققی بدو بیا تا این امتیاز هایی که برات نگر داشتم در نرن...
و ناگهان نگاه سرژ به دوربین می افته و خودش رو سریع پرت یم کنه تو گِل هایی که اون دورورا بود...و سریع یه شونه در آورد ریشاش رو به طوری جواد گونه و خز پریشون کرد...و شلوارشم در آورد و با مایویی که زیر پوشیده بود اومد تو صحنه!!
گذارشگر:سلام آقای تانکیان...
سرژ:سلام...خوبی؟!!...مامان خوبه؟!...آبجی چطوره؟!!
گزارشگر: خوبم مرسی سلام دارن خدممتون... آقای تانکیان چرا شما گلی شدین؟!!...
سرژ:والله من حدود دو ساله همین لباس ها رو دارم...البته الان خاکی بود...ولی خوب چون یه جلسه مهم حذب بود روش آب گرفتم گِل شه یه مدلی پیدا کنه...
گزارشگر:مرحبا بر شما...آفرین بر شما...چرا شما درامدی ندارین...چرا انقدر ساده زندگی می کنید...
سرژ:خوب ما همه زندگیمون رو واسه حذب و مردم رنج دیده گذاشتیم و برای همین به کار نمی رسیم...یه کمکی هست که مردم حذب می کنن به ما و ما هم اون کمک ها رو به بدبخت ها میدیم...اون ها هم حق زندگی دارن...
گزارشگر:واقعا از وجود آدم هایی مثل شما لذت می بره...

گزارشگر داشت به حرفش ادامه می داد که برادر حمید با کفش های جدید و عبا و عمامه آدیداسش داشت به طرف اونا میومد که سرژ به سرعت قبل از اینکه کسی برادر حمید رو ببینه رفت طرف اون و ثانیه ای بعد برادر حمید با دمپایی پاره و لباس عربی و عمامه ای که از پرده اتوبوس درست شده بود اومد تو صحنه...

گزارشگر:وای من درست می بینم...این برادر حمید...سلام آقای برادر؟!!
حمید:با سلام خدمت شما...خوبی پسرم؟...پسرتون خوبه...باباتون دادش چطورن؟!!
گزارشگر:خوبم...اون ها هم شیفته شما هستن و سلام دارن خدمتتون برادر چه مشکلی برای دمپایی شما پیش اومده؟!!
برادر حمید:آهان به نکته خوبی اشاره کردین...من این دمپایی را سال 1356 در میدان تجریش از فروشگاه کفش ملی خردیم...البته خوب مدتی است به دلیل پویسدگی جر خورده است...
گزارشگر:در هر صورت از دیدن شما خوشحال شدم گزارش یه کم زیاد شد ما اومدیم راجب ماجرای ققی و آنیتا صحبت کنیم که صحبت انقدر طول کشید...با تشکر از شما...
و دوربین در حالی که ضبط می کرد روی ریل از آن ها دور شد و سرژ با صدایی که توی دوربین هم پخش شه شروع به صحبت کرد...
سرژ:بچه ها من شنیدم یه گُلی در نوک قله کلیمانجارو است که خواصیت چسبندگی داره چطوره بریم اونو بکنیم تا بتونیم دمپایی های حمید رو بچسبونیم...
ققی:ما که وسیله نقلیه نداریم...
حمید:خوب من با حساب اینکه با پای پیاده بروم می شود حدود 3 سال و 3 روز...زیاد نیست من رفتم...و با چشمکی از ققی و سرژ دور میشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 خرداد 1385 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
ماروولو وگفت اینجا وزنمش!!
---------------------
آخی... کوییریل، چه قدر ناناز آنیتا وکچولو رو متصور کرده بودی! نازی! دلم سوزید!!!
******************************************************
سرژ که اپراتور(؟!) سینما بود، داشت اون فیلمی رو که مونتاگ پیدا کرده بود و به سینما آورده بود، رو بررسی میکرد. نوع فیلم خیلی براش عجیب بود:
_ یعنی چی؟!... این چرا اینقده نویه؟!... اینجا... این...وا؟! ... این چیه؟!!
دستش رو میکشه گوشه ی حلقه ی فیلم، میبینه یه چیزی برجسته اومد زیر دستش. عینکش رو میزنه و میبینه نوشته شده:
" کمپانی ولدمورت، سال 2006"
سرژ زیر لب میگه:
_ وا؟!... یعنی چی؟!!... مشکوکه!
سرژ حلقه ی فیلم رو می ذاره. یه بسته پاپ کرن هم در می یاره و شروع می کنه به دیدن فیلم.
10 دقیقه بعد
فیلم تموم شده و سرژ داره اشکاش رو پاک میکنه. صفحه سیاهه و فیلم داره هنوز رد میشه. سرژ بلند میشه یک دستمال بر می داره و مشغول بینیش میشه.
2 دقیقه بعد!
کار سرژ با دستمال تموم میشه(!) و میره تا دستگاه رو خاموش کنه که یهو میبینه تصویر یک خش خشی میکنه و در حالی که زمین رو نشون میده، صداهایی رو پخش میکنه.( دوربین دست فیلمبردار بوده و اشتباهی دستش رفته بوده روی دکمه ی پلی.) سرژ دقت میکنه تا ببینه چی میگن:
_ ایول!1... خیلی حال داره آدم نقش ققی رو بازی کنه!!
_ هر هر هر!... اتفاقا نقش آلبوس رو بازی کردن باحال تره!!
_ خب مونتاگ، فیلم رو که درست گرفتی، نه؟!
_ آره الکتو! بیسته بیسته!... پیتر؟! زیاد از معجون مرکب آلبوس نخوردی؟!!
_ چرا چرا! عقده آلبوس شدن دارم!!... خدا رو شکر که کوییریل کم معجون ققی ای خورده!!
“ low battery”.......” low battery”
تخ!
فیلم به علت کمبود باتری قطع میشه!!
سرژ خیلی مشکوک شده. میره توی کمد آرشیو فیلم ها رو نگاه میکنه، میبینه یکی از فیلم ها در قفسه ی فیلم های تولد نیست. سریعا زنگ میزنه به آنیتا و ماجرا رو براش میگه:
_ آره دیه... قضیه این بود!
صدای خشمگین از اون طرف گوشی:
_ بیخود کردن! بوقیای بوقی بوقی!! من فیلم اصلی رو پیدا میکنم تا به همه ثابت بشه که من کی هستم!
تخ! ( صدای گذاشتن گوشی)
********
مورگان جان، خیلی خوشحال میشم که از این جور عبارات در متنت استفاده نکنی:
"خیلی مشکل داره دکتر گفته بود مشکل ذهنی پیدا می کنه ولی نه به این حادی"
در متون قبلیت هم نوشته بودی. لطفا دومرتبه همچین چیزایی ننویس، باشه؟! ممنون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 خرداد 1385 21:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خبر فوري !

دوربين روي گزارشگر وحشت زده اي كه جلوي قصر سلطنتي و متعلق به خاندان رويال جامعه جادوگرياليسيتي ايستاده زوم ميكنه ، محوطه بيروني قصر پراز هياهو و هيجانه و جادوگرها و ساحره هاي زيادي رو نشون ميده كه در جلوي قصر تجمع كردن و پلاكاردهايي رو در دستهاشون گرفتن و فرياد ميزنن ..گزارشگر داره براي خودش حرف ميزنه و گزارشي از مردم خشمگيني كه خواهان طلاق گرفتن آنيتا كفي ملقب به آنيتا دامبلدور از وزير جامعه جادوگريشون هستن ارائه ميده ... كه ناگهان فريادي از ميان جمعيت به گوش ميرسه و همه افراد خشمگين متوجه پنجره اي در بالاترين برج قصر در قسمت شرقي ميشن ....دوربين به سرعت از گزارشگر و مردم بالا ميره و در يك عمليات انتحاريك اون پنجره رو نشون ميده . وزير سحر و جادو در حالي كه يكي از دستهاش رو دور زنش آنيتا ققي حلقه كرده و حالت حمايت گرانه اي به خودش گرفته با اشارات سر و دست ديگه ش سعي ميكنه چيزي بگه ، فريادهاي خشم مردم همچنان ادامه داره و دوربين به طرز جهش واري از پنجره به روي مردم ميپره بعد دوباره از روي مردم ميره روي پنجره و در يكي از صحنه ها پلاكاردي رو كه دردست يك پيرزن 1000 ساله هستش نشون ميده . روي پلاكارد اين عبارات نقش بسته "‌ وزير آنيتا رو رها كن ..جامعه جادوگري رو احيا كن" دوربين براي مدتي همينطور از اين ور به اون ور پرش ميكنه تا اينكه بالاخره به اين نتيجه ميرسه كه اين كار هيچ فايده اي نداره . تصوير گزارشگر دوباره روي صفحه تلويزيون نقش ميبنده

گ : خب بينندگان عزيز همونطور كه ملاحظه ميفرماييد اين جادوگران و ساحره گان به دور از هر گونه آداس و آجاسي در كنار هم در روبروي قصر سفيد جادوگري كه هم اكنون وزير سحر و جادو آقاي دراكو مالفوي همراه با خانواده ش در اون زندگي ميكنه جمع شدن و با فرياد هاي اعتراض و خشم خودشون از ايشون ميخوان كه از حمايت از همسر انسيققي خودش دست برداره و به راه راست هدايت بشه ..تا مردم كمي آروم بگيرن و بتونيم حرف هاي وزير رو بشنويم به سراغ يكي از شركت كنندگان در اين تظاهرات ميريم

دوربين تالاپ تالاپ جلو ميره و ميرسه به همون پيرزني كه پلاكارد رو دستش گرفته

گ : سلام خانم محترم .ميشه خودتون رو معرفي كنيد و بگيد براي چه كاري به اينجا اومديد ؟
پيرزن : بله اينجانب ...... ( از ذكر نام معذوريم ) همسر اول اون متقلب ،‌ اون ريش دار ، اون سيفيد هستم كه بعد از دو ماه زندگي باهاش طلاقش دادم ، همون كسي كه صنعت دومبوليسم رو وابسته به اون ميدونن و هزار تا چيز ديگه رو
گ : پس يعني شما همسر اسبق رئي... اوه ...بينندگان عزيز بالاخره يك بلندگو به دست وزير رسيد تا حرفهاش رو براي مردم بزنه ..با عرض معذرت خانم سابق دامبلدور همگي سكوت اختيار ميكنيم تا اين سخنان را بشنويم

دوربين ميپره بالا و روي وزير زوم ميكنه ، تا وزير دهنش رو باز ميكنه كه حرف بزنه آنيتا بلندگو رو از دستش ميقاپه و با فريادي به بلندي فرياد سرژ و جيغي فراتر از آنچه كه جيغ آوريل است ميگه : من تكذيب مي كنم ..اوهووو اووهووو ، من بي گناهم ..برين سراغ باباهام تا واقعيت رو بهتون بگن ،‌والا الآن من خودم هم نميدونم كه بچه كي هستم ، يك برنامه جستجوي عاطفه ها بذاريد ، منم چند تا عكس بچگي خودم رو ميدم بهتون تا پخش بكنينش تا معلوم بشه خانواده واقعي من كيه .من مامان كفيه م رو ميخوام

سكوتي بدتر از قبل محوطه رو فرا مي گيره و بعد صداي وزوزي از جمعيت خشمگين به گوش ميرسه ..تصوير برفكي ميشه و قطع اوديو و ويدئو

_ : آنيتا كفي اعتراف كرده بود ..او در پي يك لحظه احساساتي شدن نام مادر واقعي خود را فرياد زد ... اينها حرفهاي مجري خبري بود كه برنامه رو به طرز اختصاصي از شبكه خود نمايش ميداد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The Death Prophet is coming to U

Enemies of the heir beware
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 خرداد 1385 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
اول پستم رو توی سنت مانگو بخونید(ببخشید سدی جون من فکرت رو کف رفتم)
____________________________________-


خبر فوری

آناکین مونتاگ در بیمارستان بستری شد

آرم برنامه ی اخبار

مجری: سلام ملت به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه فرمایید

آناکین مونتاگ ملغب به آنی مونی دقایقی پیش به دلیل افسردگی مفرط در بیمارستان بستری شد

یه آهنگ توپ

یه نمه بعد

مجری: هم اکنون ارتباط مستقیمی با بیمارستان سنت مانگو بر قرار کردیم تا از جزئیات این خبر مطلع بشیم


مجری: خوب نورممد جان برامون گزارش بده

خبر نگار مسقر در محل بستری شدن آناکین مونتاگ:
با سلام ما فورا خودمون رو به بیمارستان رسوندیم تا ببینیم چه بلایی سر آنی مونی اومده الان هم اینجا هستیم داریم با شما صحبت میکنیم

مجری: این حرف ها رو ول کن در باره آنی مونی حرف بزن

نورممد: خوب باید بگم من الان با دکتر صحبت میکردم گفت حالش رو به بهبودیه ولی هنوز قادر به صحبت نیست

مجری: علت این اتفاق چی بوده

نور ممد : یکی از نزدیکان آنی مونی که ما تونستین از زیر زبونش حرف بکشیم گفت

بازگشت به گذشته(یه اسم خارجی داره من نمیگم)

تصویر سیاه و سفید نور ممد در حال حرف کشیدن از یکی از نزدیکان آنی مونی

اون یارو که از نزدیکان آنی مونی بود(اول اسمش ... بود فکر کنم): والا جونم برات بگه این آنی مونی دیشب که از توی خونه ی ریدل وصل بودیم به نت یه پست از آنیتا دامبلدور خوند بعد از اون پسته حالش خراب شد خفن
بعدش امروز باز بچه پرو اول صبح پاشوده اومده تو نت تا آن شد (من بقل دستش بودم) گفت میخوام برم برنامه های جادوگر تی وی رو ببینم
زد جادوگر تی وی
یه هو یه پست از این دختره ... اسمش چی بود؟ یادم رفت

نور ممد: کدوم دختره؟

...: همون که اسم باباش قلی بود

نور ممد: سارا اونز رو میگی؟

...: اره خودشه سارا اونز یه پست فلسفی زده توی جادوگر تی وی این مونتاگ هم فوری رفت خوند هی بهش گفتم نخون هی گوش نداد
از دیشب که حالش خراب بود این پست رو هم خون یهو پس افتاد
ما هم نعشش رو جمع کردیم آوردیم اینجا

بازگشت به زمان حال

نورممد رو به دوربین: خوب ما بریم با دکترش مصاحبه کنیم فعلا بای

مجری که هنوز تو کف بازگشت به گذشته بو(اول اسمش ف داشت انگار)

____________________________
یه پست توی سنت مانگو زدم بخونید (اگه کسی خواست بیاد ملاقاتم بیاد اونجا)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!