یاهو
آغاز داستــــان *شب بود ، تاریک و غم آلود برف همه جا را سفید پوش کرده بود و باد
سردی می وزید !
در روستایی کوچک و خانه ای کوچکتر در اسکاتلند مادری همراه با بچه ی نوزادش زندگی بس سخت و جانکاهی را میگذراندند!.... گویا هیچ وقت روزگار روی خوشش را به آنها نکرده بود ، فقر و بدبختی تنها بخشی از ویژگی آن خانه و خانواده اش بود!
تقویم زمان خود را در یک روز خاص متمرکز کرده بود. و آن 2006/5/31 را نشان میداد ، تنها ساعاتی مانده بود تا ماه جدید آغاز شود !
مادر جوان که رنج ها و همچنین شکست در زندگی وی را خمیده و پیر کرده بود " الــیزا " نام داشت ، این را میشد از تابلویی که در روی تاقچه ی کنار پنجره قرار داشت و کنار وی به همراه همسرش روی آن حک شده بود فهمید.
الیزا با حالت غمزده کنار " آندره " فرزندش که داخل گهواره ی کوچکه چوبی قرار داشت نشسته بود و در حالی که به حال زار کودک و رنگ پریدگی و بی حالی وی مینگریست اشک میریخت و آه میکشید.
نور شمع که تنها کورسویی برای روشنایی بود هر لحظه در حال خاموش شدن بود و سرما هر آن بیشتر ...
هر یک دقیقه مانند یک سال میگذشت !
ناگهای صدای باز شدن در به گوش رسید ، سوز باد همراه با برف وارد خانه شد و در نتیجه شمع خاموش...
مردی که ردای چرم از جنس پوست اسب بر تن داشت وارد خانه شد ... آن مرد نیز از شدت سرما به خود میلرزید و دستان خود را به هم میمالید ... الیزا از جا بلند شد تا تکه نانی را برای مرد بیاورد ... مرد نشست و د رحالی که به کودک خیره شده بود گهواره را تکان میداد .
الیزا نزدیک پیرمرد آمد و به آندره ی کوچکش که تازه به خواب رفته بود خیره شد و دستش فرزند دلبندش را در دست گرفت و خطاب به پیرمرد گفت:
به نظر تو او زنده خواهد ماند ؟ نه ، خداوند مهربان حتما او را از من نخواهد گرفت .
مرد که در حقیقت " مرگخوار " بود سرش را به طرز عجیبی که منظورش هم میتوانست ' بله ' و هم ' نه ' باشد تکان داد.
الیزا چشمانش را به زیر انداخت و چند قطره ی درشت اشک از چشمان سیاه رنگش بر گونه های یخ زده اش غلتید و بعد به خاطر خستگی و بی خوابی بیش از حد ، بی اختیار به خواب فرو رفت .
ناگهان در حالی که از سرما می لرزید از خواب پرید و به اطراف خیره شد !... این امکان نداشت .... حتی تصورش غیر باور بود!
مرد رفته بود و آندره را نیز با خود برده بود!
راهنمای داستان **خب دوستان!
این ابتدای داستان و شروعی برای ماجراجویی است.
این خانواده به دلیل عضو بودن در محفل و داشتن نقش اساسی برای مرگخوارا از جایگاه برخوردار هستند!
الیزا و پاتریک هر دو عضو محفل هستند اما الیزا به دلیل بیمار بودن فرزندش ترحیج داد مدتی از جادوگری فاصله بگیره و در خونه بمونه.
و ما به عنوان دوستان پاتریک در گریف به دنبال اون مرگخوار میریم تا آندره رو نجات بدیم !
مهم نیست که عضو محفل باشین یا نه ، فقط نقش اونا رو بازی میکنید { قابل توجه کسانی که عضو محفل نیستن }شما پست بزنین !
تذکـــــر و نکته ***پست زدن در این تاپیک چند تا شرایط و ضوابط مهم داره که حتما باید در داستان رعایت بشه چون در غیر این صورت پست شما غیر قابل قبول به حساب میاد.
1_ موضوع داستان کاملا جدی است و زدن پست طنز مساوی با پاک شدن می باشد!
2_ در صورت امکان از شکلک کمتر استفاده کنید تا پستتون شکوه بیشتر داشته باشه .
3_ در بین راه ممکنه جنگ هم داشته باشیم پس لازم نیست از خودتون ژانگولر بازی در بیارین !
4_ از همه مهمتر فضاسازی خیلی میتونه برای زدن یک پست جدی عالی باشه و کم بودن دیالوگ برای افراد
5_ برای رسیدن به اون مرد باید از کوهها ، جنگلها و دریاهای زیادی بگذریم زیرا اون داره به سرزمینی ناشناخته میره که ولدمورت اونجاست!
6_ ما به دنبال آندره میریم نه جنگ با ولدمورت !
7_ بعد از پیدا کردن بچه و تحویل دادن به پدر و مادرش داستان تموم میشه!
_ منتظر پستهای قشنگوتون هستم!