خارج از رول:
خب دوستان ممنون که داستان رو پیش بردین ولی چند تا نکته است که باید بگم تا از این موارد هم استفاده کنین.
همونطور که از اول ماجرا دیدن من گفتم که پاتریک عضو محفله و خیلی در کارش حرفه ای پس دلیلی نداره وقتی اون داره میره دنباله پسرش نزدیک 15 الی 20 تا آدم با خودش ببره هان؟
بهتر بود اول پاتریک رو وارد داستان نمی کردین ما به عنوان دوستای اون میریم دنباله آندره نه همکار ... درسته؟
واسه همین اگر هم اون رو توی رول آوردین باید کمی شجاعتر و قویتر جلوه میدادین ، کسی که عضو اصلی و مهم در محفل باشه گمون نکنم اجازه بده 4 تا بچه مدرسه ای برن و راز ها رو کشف کنن؟
؟؟نکته ی بعدی: من با نظر سارا کاملا موافقم باید از توصیف یک صحنه یا منظره بیشتر استفاده کنین مثلا: طرز قرار گرفتن چیزهایی که در اطراف ما وجود دارن ، فاصله ی دوری و نزدیکی با ما و غیره...
واما در مورد اون سنگه: میشه گفت ایده ی جالبی بود ولی ما یه صخره داشتیم که باید از اون عبور کنیم ، پس روستا چی میشه؟ ( چون من اینجاهارو زیاد متوجه نشدم ) شایدم بعد از رد شدن از بین اون صخره به اون روستا میرسیم؟ نمیدونم؟ ولی به هر حال از این اون صخره بریم بهتره !
منتظر پستهای قشنگتون هستم ..
.. سعی کنین حتما فضا سازی داشته باشین !*
~^~^~^~^~^~^~^~^~^~^~^~^~^~^~^~
در بین جنگلی به آن زیبایی وجود صخره ای با این عظمت و مرموز چیزی غیر قابل باور بود. آن هم با این شکل و هیبت !
دهانه ی صخره به اندازه ی 2 متر باز شد ، عبور اعضای گروه که هماهنگ با هم پیش میرفتند و با اضطراب حاکی از کنجکاوی به اطراف خیره شده بودند به وضوح احساس میشد.
به محض ورود به غار صدای چک چک دیواره های نم دار صخره که اکنون بی شباهت به غار نبود فضا را در بر گرفته بود ، بوی فاضلاب و رطوبت همراه با پرواز پراکنده ی خفاش ها و عبور هر از چند گاه سمندر و موش باعث شده بود دختران با نگاهی سر شار از چندش و نفرت به محیط خیره شوند.
هنوز چند متری از راه را طی نکرده بودند که لرزشی بر زمین وارد شد ... گروه ایستاد ، هیچکس حرفی نمیزد ، انگار کسی نفس هم نمی کشید ... دوباره لرزشی احساس شد با این تقاوت که این بار صدا نزدیکتر بود و قویتر ، سنگریزه ها و خاک از دیوار ها و سقف غار به روی بچه ها می ریخت ، حیواناتی که در کناره ها دیده میشدند به سرعت خود را به مکانی امن مثل: زیر سنگ های بزرگ ، پنهان می کردند و به انسانهایی که اکنون دستان خود را به یکدیگر گره زده ، و منتظر هر گونه اتفاق ناشایست بودند را نگاه میکردند و گویا در دل از شجاعت آنها تاسف می خوردند ...
وووهاااااااااااااااااااااااااااووو.......ووووهاااااااااااااااااااووو
صدا اکنون دیگر کاملا قابل تشخیص بود ، چه کسی تصور میکرد در این غار چنین موجودی زندگی میکند؟؟ .... شاید هم این یک نقشه بود از طرف مایکل برای اینکه ما نتوانیم آندره را نجات دهیم؟؟
صدای عظیمی از سمت چپ غار به گوش رسید ، سنگهای بزرگ و کوچک از شدت سرعت به کناره ها پرتاب شدند گرد و غباری به هوا بر خاسته بود ، اعضای گروه کمی به عقب رفتند و چوبدستی خود را آماده کردند تا آن موجود را هدف قرار دهند.
چند ثانیه ای گذشت و " لابینفو " ظاهر شد .
&+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×&
و اما راهنما برای ادامه ی ماجرا:
لابینفو یک موجود اهریمنی و خطرناکه که با هر حرکتی عصبانی میشه اما یک نقطه ضعف بزرگ داره که میشه رامش کرد و در مواقع ضروری و زمانی که به وجودش لازم میشه استفاده کرد !
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


و منتظر جواب نشد و به درون تالار آمد.در حالی که بر روی صندلی می نشست گفت:
و به مسواکی که در دستان جسی بود اشاره کرد......جسی نگاهی به مسواک و سپس نگاهی به چمدان بزرگی که در مقابلش قرار داشت نگریست.جسی:
.....سارا: