جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

51 کاربر(ها) آنلاین هستند (42 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
49
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: شنبه 27 خرداد 1385 13:13
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



خارج از رول:

خب دوستان ممنون که داستان رو پیش بردین ولی چند تا نکته است که باید بگم تا از این موارد هم استفاده کنین.
همونطور که از اول ماجرا دیدن من گفتم که پاتریک عضو محفله و خیلی در کارش حرفه ای پس دلیلی نداره وقتی اون داره میره دنباله پسرش نزدیک 15 الی 20 تا آدم با خودش ببره هان؟
بهتر بود اول پاتریک رو وارد داستان نمی کردین ما به عنوان دوستای اون میریم دنباله آندره نه همکار ... درسته؟
واسه همین اگر هم اون رو توی رول آوردین باید کمی شجاعتر و قویتر جلوه میدادین ، کسی که عضو اصلی و مهم در محفل باشه گمون نکنم اجازه بده 4 تا بچه مدرسه ای برن و راز ها رو کشف کنن؟ ؟؟
نکته ی بعدی: من با نظر سارا کاملا موافقم باید از توصیف یک صحنه یا منظره بیشتر استفاده کنین مثلا: طرز قرار گرفتن چیزهایی که در اطراف ما وجود دارن ، فاصله ی دوری و نزدیکی با ما و غیره...
واما در مورد اون سنگه: میشه گفت ایده ی جالبی بود ولی ما یه صخره داشتیم که باید از اون عبور کنیم ، پس روستا چی میشه؟ ( چون من اینجاهارو زیاد متوجه نشدم ) شایدم بعد از رد شدن از بین اون صخره به اون روستا میرسیم؟ نمیدونم؟ ولی به هر حال از این اون صخره بریم بهتره !
منتظر پستهای قشنگتون هستم .. ..
سعی کنین حتما فضا سازی داشته باشین !*

~^~^~^~^~^~^~^~^~^~^~^~^~^~^~^~

در بین جنگلی به آن زیبایی وجود صخره ای با این عظمت و مرموز چیزی غیر قابل باور بود. آن هم با این شکل و هیبت !
دهانه ی صخره به اندازه ی 2 متر باز شد ، عبور اعضای گروه که هماهنگ با هم پیش میرفتند و با اضطراب حاکی از کنجکاوی به اطراف خیره شده بودند به وضوح احساس میشد.
به محض ورود به غار صدای چک چک دیواره های نم دار صخره که اکنون بی شباهت به غار نبود فضا را در بر گرفته بود ، بوی فاضلاب و رطوبت همراه با پرواز پراکنده ی خفاش ها و عبور هر از چند گاه سمندر و موش باعث شده بود دختران با نگاهی سر شار از چندش و نفرت به محیط خیره شوند.
هنوز چند متری از راه را طی نکرده بودند که لرزشی بر زمین وارد شد ... گروه ایستاد ، هیچکس حرفی نمیزد ، انگار کسی نفس هم نمی کشید ... دوباره لرزشی احساس شد با این تقاوت که این بار صدا نزدیکتر بود و قویتر ، سنگریزه ها و خاک از دیوار ها و سقف غار به روی بچه ها می ریخت ، حیواناتی که در کناره ها دیده میشدند به سرعت خود را به مکانی امن مثل: زیر سنگ های بزرگ ، پنهان می کردند و به انسانهایی که اکنون دستان خود را به یکدیگر گره زده ، و منتظر هر گونه اتفاق ناشایست بودند را نگاه میکردند و گویا در دل از شجاعت آنها تاسف می خوردند ...
وووهاااااااااااااااااااااااااااووو.......ووووهاااااااااااااااااااووو
صدا اکنون دیگر کاملا قابل تشخیص بود ، چه کسی تصور میکرد در این غار چنین موجودی زندگی میکند؟؟ .... شاید هم این یک نقشه بود از طرف مایکل برای اینکه ما نتوانیم آندره را نجات دهیم؟؟
صدای عظیمی از سمت چپ غار به گوش رسید ، سنگهای بزرگ و کوچک از شدت سرعت به کناره ها پرتاب شدند گرد و غباری به هوا بر خاسته بود ، اعضای گروه کمی به عقب رفتند و چوبدستی خود را آماده کردند تا آن موجود را هدف قرار دهند.
چند ثانیه ای گذشت و " لابینفو " ظاهر شد .

&+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×&

و اما راهنما برای ادامه ی ماجرا:
لابینفو یک موجود اهریمنی و خطرناکه که با هر حرکتی عصبانی میشه اما یک نقطه ضعف بزرگ داره که میشه رامش کرد و در مواقع ضروری و زمانی که به وجودش لازم میشه استفاده کرد !


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: یکشنبه 14 خرداد 1385 08:55
نمایش جزئیات
آفلاین
بر روي كاغذي كه راه را در ابتدا به آنها نمايانده بود اكنون متني نو در حال شكل گيري بود. نوشته اي كه با خون انسان به نگارش در آمده بود. سارا كاغذ را برداشت.
- مرگ، پايان كار تجاوزگران.
- اما اون كه نمرده نه؟ نه؟
- جيني، مي دونم...
- نه! نگو كه اون مرده.
جيني در كنار دارن به زمين افتاد. دستان دارن را در دست گرفت و...
- گرمه!
- چي؟
دست خود را بر روي صورت دارن گذاشت.
- گرمه! بدنش گرمه!
به جز پاتريك همه از شدت شعف و هيجان در حال شادماني كردن بودند. اما پاتريك به نظر مي آمد كه انتطار اين را داشت.
- خيلي خب بچه ها! خطر اصلي هنوز مونده! اون داخله! كاغذ رو كه فراموش نكردين! اين اتفاق فقط يك هشداره! يك اخطار! اما اوضاع از اين به بعد بدتر ميشه! و بهتون يادآوري كنم كه تحت هيچ شرايطي با مردم اين روستا مشاجره نمي كنين. اگر از دست كسي عصباني بشن ديگه از اونجا بر نمي گرده.
- دارن چي ميشه پاتريك؟
- از جادوگر شهر مي خوايم كه حالش رو خوب كنه!
پاتريك تكاني به چوبدستي خود داد. يك پاتريك در هوا معلق گشت. با تكان بعدي چوبدست پاتريك پسر در هوا، جلوتر از همه به درون صخره ها راهي گشت.
- بچه ها از هم جدا نشين. حالا دنبالم بياين.

---

دوستان پيشنهاد مي كنم زياد نمايشنامه هاي طولاني ننويسين تا ادامه دادن شون توسط افراد جديد راحت تر امكان پذير باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پس از هجده سال حبس به سبب ارتکاب جرائم جنسی، به میان شما بازگشته‌ام...
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: یکشنبه 14 خرداد 1385 01:15
نمایش جزئیات
آفلاین
همه با تعجب به هم مي نگريستند. كاري كه به نظر تك تك اعضا تنهاترين راه مي نمود. وقت در حال گذر بود و هيچ كس تصميم درست را نمي دانست. پاتريك به خوبي احساس مي كرد با كشيدن دستگيره اتفاقاتي در پيش رو بوجود خواهد آمد اما راهي بهتر از آن به دهنش خطور نمي كرد. سكوت محيط را فرا گرفته بود. ثانيه هايي كه از دست مي رفتند همراه خود صبر و تحمل پاتريك را نيز مي بردند و همين باعث شد كه ناگهان فرياد بزند:
_بالاخره تصميم چيه؟ به نظرم بايد دستگيره رو بكشيم! نكنه مي خواييد دوباره دور خودمون بچرخيم در حالي كه هيچ كار نكرديم و آندره جونش در خطره!!
همه به خود آمدند اما چه كسي در آن ميان جرئت داشت جلو بيايد و دستگيره را پايين كشد؟ پاتريك بيش از اين صبر و تامل را جايز ندانست و خود قدم پيش گذاشت. اما در همين هنگام صدايي او را از حركت باز ايستاند:
_نه بهتره تو اين كار رو نكني. تو پدرشي و آندره به تو احتياج داره! تو بايد سالم به مقصد برسي و فكر مي كنم اين از همه چيز مهم تره! من اين كارو مي كنم!
پاتريك به عقب بازگشت. با ديدن چهره مصمم دارن كه اين حرف ها رو مي زد و جلو مي آمد چيزي نگفت و خود را از كنار سنگ كنار كشيد.
خورشيد اكنون در حال غروب بود و كم كم آنان را در آن كوره راه پر پيچ و خم تنها مي گذاشت و صحنه آسمان را ترك مي گفت. سرخي شفق بر روي صورت هاي خسته بچه ها كه هريك منتظر اتفاقي بودند كه به وسيله آن بتوانند خستگي را از خود بدور كنند سايه افكنده بود.
دارن در مقابل دستگيره ايستاد و به آهستگي دستش را پيش برد تا جايي كه آن را لمس كرد. سپس در حالي كه در دل با خود تكرار مي كرد اتفاقي نخواهد افتاد آن را به سمت پايين هل داد. صداي آن را فضا را شكافت و چشمان مشتاق را مشتاق تر كرد. چند ثانيه گذشت. اما هيچ! دارن دستگيره را رها كرد و به عقب آمد تا بنگرد چه چيز در شرف وقوع است. ناگهان صدايي مانند شكافته شدن سنگ از اعماق زمين شنيده شد. چشم ها به آن سمت خيره شده بود!مانند آن بود كه صخره عظيم در مقابلشان از درون در حال از هم گسيختن باشد. سرانجام تكه سنگ با آوايي مهيب تر دهانش را باز كرد و نوري پر تلالو از درونش تابيدن گرفت. همه چشم ها را از شدت نور بسته بودند و تنها منتظر بودند بدانند بعد از آن چه خواهد شد. رفته رفته با افزوده شدن تابش نور ديگر هيچ جا قابل رويت نبود.گذشت و گذشت. نور خاموش شد و دوباره در اعماق زمين ناپديد شد. به سختي و با كم كم عادت كردن، چشم ها را گشودند تا دريابند چه حادثه ايي رخ داده است. اما اولين صحنه ايي كه با آن مواجه شدند چيزي نبود جز جسد بي جان دارن كه بي حركت بروي زمين افتاده بود......................................................................!
_________________________________________________

ببخشيد آرتيكوس جان مي خواستم بگم داستان خيلي سخت داره مي ره جلو....دوستاني كه ادامه مي دن همه چي رو خوب توصيف نمي كنن. مثلا من نمي دونستم اين جايي كه مثلا كوره راه چجوريه....در ميان كوه هاست يا هنوز تو دشت هستند. خيلي اين جوري سخته كه ادامه بديم.....ميشه بگيد يه ذره بيش تر از توصيف استفاده كنن؟؟؟ من كم كم دارم گيج مي شم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/3/14 9:06:16
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: شنبه 13 خرداد 1385 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
همه در سكوت به راه خود ادامه مي دادند.پس از گذشتن از گلزارها ي زيبا و دلنشين كه فكر هر انساني را از هدفش پاك مي كرد به كوره راهي رسيدند كه عرض آن به يك متر مي رسيد.همه با ديدند آن سنگ هاي خشن و عجيب كه در سر راهشان وجود داشت ترسي را در خود احساس كردند.پاتريك با صدايي آهسته طوري كه به سختي به گوش همراهانش مي رسيد گفت:
همه پشت سر هم باشيد.كوچكترين اشتباهي ممكنه به ضرر همه ي ما تموم بشه.
بعد از گذشتن از راههاي صعب العبور به جايي رسيدند كه بسيار برايشان آشنا بود.سارا با لحن خاص خودش گفت:ما قبلا اينجا نبوديم.
پاتريك خطوط چهره اش در هم رفته بود جواب داد:نمي دونم.ولي بايد به راهمون ادامه بديم.
بعد از ساعتها پياده روي خسته كننده دوباره به همان محل بازگشتند.پاتريك كه بسيار عصباني به نظر مي رسيد گفت:
اين غير ممكنه.ما از يك راه ديگه رفتيم.
فكر اينكه تنها پسرش در خطر است او را مي آزرد.مي خواست كاري بكند ولي نميدانست كه پسرش را كجا برده اند.عذاب وجدان داشت.از سويي ديگر از وضعيت اليزا اطلاعي نداشت.افكار درد ناكي از سرش مي گذشتند.
هدويگ كه در حال درآوردن سيبي از كيفش بود گفت:ما بايد به كدوم روستا بريم.؟
پاتريك جواب داد:
روستاي گرين وود.اون پيشگو اونجاست.اون مي دونه آندره رو كجا بردند.
ناگهان چشم دارن يك سنگ غير طبيعي افتاد. آن سنگ به شكل يك عقاب بود كه بوسيله ي چنگالهايش خرگوشي را بين آنها اسير كرده بود.
دارن به سنگ نزديك تر شد و بادقت به آن نگاه كرد.چيزي در آن غيرطبيعي مي نمود.جلوتر رفت و گرد و غبار روي آن را پاك كرد.چيزي توجه او را به خودش جلب كرد.بر روي عقاب مجرا هاي باريكي كنده كاري شده بود .او در حالي كه به سنگ خيره شده بود دستش را بر روي آن مي كشيد.ناگهان دستش به شئ تيزي بر خورد كرد و خون سرخ رنگي از دستانش بيرون آمد و در داخل مجرا ها جاري شد.
دارن مسير خون را دنبال كرد.خون پس از طي كردن تمام بدن عقاب به داخل خرگوش رفت.
صداي وحشتناكي از خرگوش بيرون آمد و همه آن خرگوش را ديدند كه از و سط به دو نيم تقسيم شد.و از داخل آن دستگيره ي كوچكي بيرون آمد.
همه به آن دو حيوان سنگي نزديك شدند و و به نوشته اي كه در كنار دستگيره بود خيره شدند.
جسيكا با تعجب گفت:اين نوشته بايد زبان اسپانيايي باشه.كسي هست كه اسپانيايي بلد باشه.؟
سارا سري تكان داد و گفت:من كمي اسپانيايي بلدم.و به آن سنگ نزديك تر شد.بعد از حدود كه چند دقيقه سارا سرش را بلند كرد و گفت:
رو اينجا نوشته شده كه اگه دستگيره رو بكشيد به هدفتون نزديكتر مي شيد.
همه با تعجب به همديگر نگاه كردند.اتفاق عجيبي بود.
.................................................................................................................................................

1.آيا آنها دستگيره را مي كشيدند.؟
2.چه بلايي سر آندره مي آمد؟.
3.آيا آنها مي توانستند پيشگو را پيدا كنند.؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: شنبه 13 خرداد 1385 09:58
نمایش جزئیات
آفلاین
خورشيد همچنان با روياي فتح آسمان در حال اوج گرفتن در آسمان بود. گرما طاقت فرسا بود و رفته رفته راه نيز دست بازي در پيش گرفته و اندك اندك بر پيچ و خم آن افزوده مي گشت. ابرها نيز از گرماي جان گداز آن روز پناه به كوه هاي سروقامتي برده بودند كه در دوردست در آسمان قدبرافراشته بودند.
پاتريك، پيشواي گروه، جلوتر از همه در حال پيشروي در جاده ي بي انتهاي جنگلي بود. پچ پچ اعضا در پشت سر آرامش او را بر هم مي زد. در حالي كه فرزندش ربوده شده بود چگونه مي توانست به به گل هاي وحشي كه اينجا و آنجا از دل خاك بيرون آمده بودند و درختان بلوط راست قامتي كه آسمان را بر بالاي دستان خود نگاه داشته بودند فكر كند؟
اما گروه در پشت سر گويي اتفاقي را كه افتاده بود به فراموش گذاشته بودند. با شادي بر روي زمين گام بر مي داشتند و جاده ها را با اميد و زندگي پشت سر مي گذاشتند. آهوهاي وحشي را با محبت نظاره مي كردند و از زيبايي هاي طبيعت اطراف غايت استفاده را مي بردند.
اما شادي گروه دوام چنداني نيافت.
- بچه ها! فكر مي كنم ديگه نمي تونيم از راه اصلي پيش بريم. راه داره پر پيج و خم ميشه و اگر اون رو ادامه بديم فقط راه خودمون رو دور كرديم. ما بايد قبل از اينكه بچه به طرف برسه اون رو پيدا كنيم و وقتي براي تلف كردن نداريم. پشت سر من بياين و سعي نكنين آرامش طبيعت رو بر هم بزنين. كم حرف بزنين و از نكات سري صحبت نكنيد. جاده هاي فرعي اين جنگل امن نيستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پس از هجده سال حبس به سبب ارتکاب جرائم جنسی، به میان شما بازگشته‌ام...
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: پنجشنبه 11 خرداد 1385 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
جسی طول اتاق را با سرعت طی می کرد. چندین بار این کار را تکرار کرد اما هنوز خبری نشده بود. هرچه زود تر باید مکان را به قصد مقصد ترک می کردند اما اتاق هم چنان در سکوت به سر می برد. ناگهان در باز شد و تمام کسانی که انتظارشان را می کشید در چهارچوب در پدیدار شدند. جسی خوش حال بود که مانند همیشه همه آماده کمک و اتحاد بودند. نشستند و او نیز نشست. تقریبا همه از موضوع آگاه بودند و می دانستند که به چه دلیل جمع شده اند و چرا باید صبح زود حرکت کنند! جسی:
_خب متشکرم که همه اومدید......امیدوارم وسایلتون رو آماده کرده باشید چون همون طور که می دونید قضیه جدیه و این وظیفه ماست که به پاتریک کمک کنیم!

همه با تکان سرها این عمل را تأیید کردند واین اعلام آمادگی شروع خوبی برای سفر بود. جلسه پس از یک مشورت کوتاه و هماهنگی لازم به اتمام رسید و همه به سوی اتاق ها به قصد خواب حرکت کردند!

صبح زود بود و به تازگی سپیده سر زده بود. همه آماده رفتن کوله پشتی ها کوچک خود را برداشته و با بدرقه ایی مختصر به راه افتادند. هیچ کس حرفی نمی زد و تنها دلیلش این بود که همه به اتفاقات در پیش رو فکر می کردند و اینکه چه چیز در پیش رو در انتظار آن هاست. اما این جو باید هرچه زودتر از بین می رفت چون باعث تضعیف روحیه اطراف در همین آغاز کار می شد. به همین منظور سارا شروع به صحبت کرد:
_اوه بچه ها اون جارو....چه خرگوش نازی.....خدای من اون طرفو یه جنگل بزرگ! فقط جون می ده بریم توش و داد بزنیم!!

و همه نگاه ها به سمت یک صبح بهاری با یک دشت پهناور با انواع گل ها و پروانه های رنگارنگ و گوناگون که در پیش رویشان گسترده شده بود، جلب شد. چقدر اطراف زیبا بود و با نظر بر آن انسان را متحیر می کند. همه به شور و شوق افتاده بودند و شگفتی عجیبی درشان بوجود آمده بود. استرجس ادامه داد:
_ خدای من!چه گلهای قشنگی.....حال میده فقط برم توی این دشتو تا آخرش بدوئم! نظرتون چیه؟؟؟
و خم شد و یکی از گل های قرمز را چید و از اعماق وجود آن را بویید!همه نیز با احساسی درونی این عمل را می پرستیدند. اما فرصت نبود که آن ها به خواسته هایشان جامعه عمل بپوشاند. شاید در هنگام بازگشت این فرصت را بیابند.

اکنون دیگر کسی به موضوعات ناراحت کننده فکر نمی کرد. زیرا سوژه بهتری برای فکر کردن یافته بودند. راه پر پیچ و خم بود اما هنوز صحنه های دل انگیز خلقت به اتمام نرسیده بود. گفتگوها و نظر ها هم چنان ادامه داشت.در این میان هرمیون اطلاعاتی در مورد بعضی از گل ها می داد و یا دلیل بعضی اتفاقات را شرح می داد.

گذشت و گذشت و با وجود راه طولانی که پشت سر گذرانده بودند احساس خستگی نمی کردند. اکنون خورشید کم کم تلألو خود را در پشت کوه های مغرب پنهان می کرد! هنوز اتفاقی نیافتاده بود!'

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتيكوس دامبلدور در 1385/3/12 3:42:52
ویرایش شده توسط آرتيكوس دامبلدور در 1385/3/12 3:47:03
ویرایش شده توسط آرتيكوس دامبلدور در 1385/3/12 18:57:18
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: پنجشنبه 11 خرداد 1385 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
الیزا کاملا سراسیمه اتاق را به دنبال چوب دستیش گشت.پس از پیدا کردن چوب دستی که روی میز کوچکی کنار تخت خوابش قرار داشت سریعا به سمت در رفت و آن را با شدت زیادی گشود.در با صدای پاقی با دیوار برخورد کرد و الیزا به سرعت از چهارچوب آن به خارج از خانه پا گذاشت.با گقتن لوموس توانست نوری در تاریکی شب پدید بیاورد و در آن نور بدنبال آثاری از فرزندش و آن مرد مرگخوار بیابد.البته الیزا از مرگخوار بودن مرد آگاهی نداشت و به او به عنوان یک دوست می نگریست.
الیزا پس از جستجویی نافرجام در آن اطراف به خانه بازگشت و با احتیاط به روی صندلی نشست.سرش را در میان دستانش گرفت و به تفکر پرداخت.فکرهای وحشتناکی به سرش هجوم می آوردند و لحظه ای او را رها نمی کردند.از تصور اینکه دیگر فرزندش را نمی بیند درونش به آتش کشیده می شد.الان بیشتر از هر زمانی به پاتریک نیاز داشت ولی او دیر کرده بود.چاره ای به جز انتظار کشیدن نداشت.پس چشمانش را بست و پس از لحظاتی به خوابی آشفته فرو رفت.
دقایقی بعد الیزا با شنیدن صدای غیژ باز شدن از خواب پرید.سراسیمه برخاست و به سمت در رفت.با دیدن پاتریک بغضش ترکید و به آغوش پاتریک پناه برد.
_اتفاقی افتاده عزیزم؟
اما هق هق گریه مجال صحبت به الیزا نمی داد.الیزا لحظه ای از گریه کردن دست برداشت و بریده بریده گفت:
_پا...پا...پاتریک...اون...آن...آندره رو...دز...دزدید.
ولی گریه او را از صحبت بازداشت.پاتریک که با شنیدن این حرف با چشمانی نگران خانه را جستجو می کرد با دیدن جای خالی آندره گفت:
_الیزا کی اینکارو کرد؟لطفا بگو.کی این کارو کرد؟
ولی الیزا همچنان گریه می کرد.پاتریک که سوالش را بی جواب می دید با فریاد بلندی گقت:
_الیزا بگو کی این کارو کرد؟
الیزا با فریاد پاتریک به خودش آمد و دست از گریه کردن کشید.گویی او را با وردی ساکت ساخته اند.سپس با چشمان آشک آلودش به پاتریک نگریست و با صدایی که از ته گلویش بر می خاست گفت:
_مایکل.
پاتریک لحظه ای دست از نقس کشیدن برداشت.سپس با تعجب رو به الیزا کرد و گفت:
_مایکل؟مطمئنی کار اون بود؟
الیزا با تکان دادن سرش به نشانه تایید به زمین چشم دوخت و دوباره در افکارش غوطه ور شد.
پاتریک هم لحظاتی به فکر فرو رفت.دهانش می جنبید.گویی چیزی را با خودش زمزمه می کرد.
_این امکان نداره.نمی تونه کار مایکل باشه.نه.این ممکن نیست.مایکل هیچ وقت این کارو نمی کنه.نه.
صدای پاتریک که به فریادهای بلند تبدیل شده بود با مشت محکمی که بر میز کنارش کوبید قطع شد.
فریادی از پایه های میز برخواست ولی این صدا دیری نپایید.گویی میز هم از وضعیت آشفته ای که بر خانه حاکم بود خبردار بود.
پاتریک به صورت کاملا ناگهانی برخاست و به سمت در حرکت کرد.این کار او الیزا را از دریای افکارش خارج ساخت و او را متوجه خودش ساخت.
الیزا با نگرانی آشکاری که در صدایش بود گقت:
_داری کجا میری پاتریک؟
پاتیک در حالی که در را می گشود گفت:
_باید یه کاری بکنم.
اما الیزا مجال صحبت بیشتر به او نداد و با صدای لرزانی گفت:
_منم میام.
پاتریک با بلند کردن دستش الیزا را از برخاستن منع کرد و در حالی که از خانه خارج می شد گقت:
_تو همینجا بمون.اگه خبری شد خبرت می کنم.
و با گفتن این حرف در را بست و الیزا را با افکارش تنها گذاشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/3/11 23:03:42
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 خرداد 1385 22:13
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو




آغاز داستــــان *

شب بود ، تاریک و غم آلود برف همه جا را سفید پوش کرده بود و باد
سردی می وزید !
در روستایی کوچک و خانه ای کوچکتر در اسکاتلند مادری همراه با بچه ی نوزادش زندگی بس سخت و جانکاهی را میگذراندند!.... گویا هیچ وقت روزگار روی خوشش را به آنها نکرده بود ، فقر و بدبختی تنها بخشی از ویژگی آن خانه و خانواده اش بود!
تقویم زمان خود را در یک روز خاص متمرکز کرده بود. و آن 2006/5/31 را نشان میداد ، تنها ساعاتی مانده بود تا ماه جدید آغاز شود !
مادر جوان که رنج ها و همچنین شکست در زندگی وی را خمیده و پیر کرده بود " الــیزا " نام داشت ، این را میشد از تابلویی که در روی تاقچه ی کنار پنجره قرار داشت و کنار وی به همراه همسرش روی آن حک شده بود فهمید.
الیزا با حالت غمزده کنار " آندره " فرزندش که داخل گهواره ی کوچکه چوبی قرار داشت نشسته بود و در حالی که به حال زار کودک و رنگ پریدگی و بی حالی وی مینگریست اشک میریخت و آه میکشید.
نور شمع که تنها کورسویی برای روشنایی بود هر لحظه در حال خاموش شدن بود و سرما هر آن بیشتر ...
هر یک دقیقه مانند یک سال میگذشت !
ناگهای صدای باز شدن در به گوش رسید ، سوز باد همراه با برف وارد خانه شد و در نتیجه شمع خاموش...
مردی که ردای چرم از جنس پوست اسب بر تن داشت وارد خانه شد ... آن مرد نیز از شدت سرما به خود میلرزید و دستان خود را به هم میمالید ... الیزا از جا بلند شد تا تکه نانی را برای مرد بیاورد ... مرد نشست و د رحالی که به کودک خیره شده بود گهواره را تکان میداد .
الیزا نزدیک پیرمرد آمد و به آندره ی کوچکش که تازه به خواب رفته بود خیره شد و دستش فرزند دلبندش را در دست گرفت و خطاب به پیرمرد گفت:
به نظر تو او زنده خواهد ماند ؟ نه ، خداوند مهربان حتما او را از من نخواهد گرفت .
مرد که در حقیقت " مرگخوار " بود سرش را به طرز عجیبی که منظورش هم میتوانست ' بله ' و هم ' نه ' باشد تکان داد.
الیزا چشمانش را به زیر انداخت و چند قطره ی درشت اشک از چشمان سیاه رنگش بر گونه های یخ زده اش غلتید و بعد به خاطر خستگی و بی خوابی بیش از حد ، بی اختیار به خواب فرو رفت .
ناگهان در حالی که از سرما می لرزید از خواب پرید و به اطراف خیره شد !... این امکان نداشت .... حتی تصورش غیر باور بود!
مرد رفته بود و آندره را نیز با خود برده بود!



راهنمای داستان **

خب دوستان!
این ابتدای داستان و شروعی برای ماجراجویی است.
این خانواده به دلیل عضو بودن در محفل و داشتن نقش اساسی برای مرگخوارا از جایگاه برخوردار هستند!
الیزا و پاتریک هر دو عضو محفل هستند اما الیزا به دلیل بیمار بودن فرزندش ترحیج داد مدتی از جادوگری فاصله بگیره و در خونه بمونه.
و ما به عنوان دوستان پاتریک در گریف به دنبال اون مرگخوار میریم تا آندره رو نجات بدیم !
مهم نیست که عضو محفل باشین یا نه ، فقط نقش اونا رو بازی میکنید { قابل توجه کسانی که عضو محفل نیستن }شما پست بزنین !


تذکـــــر و نکته ***


پست زدن در این تاپیک چند تا شرایط و ضوابط مهم داره که حتما باید در داستان رعایت بشه چون در غیر این صورت پست شما غیر قابل قبول به حساب میاد.
1_ موضوع داستان کاملا جدی است و زدن پست طنز مساوی با پاک شدن می باشد!
2_ در صورت امکان از شکلک کمتر استفاده کنید تا پستتون شکوه بیشتر داشته باشه .
3_ در بین راه ممکنه جنگ هم داشته باشیم پس لازم نیست از خودتون ژانگولر بازی در بیارین !
4_ از همه مهمتر فضاسازی خیلی میتونه برای زدن یک پست جدی عالی باشه و کم بودن دیالوگ برای افراد
5_ برای رسیدن به اون مرد باید از کوهها ، جنگلها و دریاهای زیادی بگذریم زیرا اون داره به سرزمینی ناشناخته میره که ولدمورت اونجاست!
6_ ما به دنبال آندره میریم نه جنگ با ولدمورت !
7_ بعد از پیدا کردن بچه و تحویل دادن به پدر و مادرش داستان تموم میشه!
_ منتظر پستهای قشنگوتون هستم!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/3/10 19:01:54
تعطیل شد!!!
ارسال شده در: شنبه 2 اردیبهشت 1385 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
آخرین پست این تاپیک متعلق به یک ماه پیش هست. هدف خاصی رو هم دنبال نمی کنه. به همین خاطر قفل میگردد.

اين تاپيك بار ديگر براي فعاليت جدي نويسي شما دوستان گريفيندوري به تقاضا جسيكا و دارن و ساراي عزيز باز شد.مسئوليت شروع اين تاپيك و هدايت مسير داستان آن بر عهده جسيكا پاتر عزيز است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتيكوس دامبلدور در 1385/3/9 18:09:47
Soon we must all face the choice
between what is right and what is easy




تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: شنبه 5 فروردین 1385 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها به سمت اتاق هایشان حرکت کردند تا وسایل مورد نیاز خود را برای یافتن مرگخواران بردارند.بعد از 1 ساعت همه در تالار جمع شده بودند تا فکر هاشونو روی هم بریزن و تیر اول را درست هدف بگیرند.همان طور که همگی در حال فکر کردن بودند،ناگهان سارا وارد تالار شد.به نزدیک ترین درب تکیه داد و گفت:
_به به بچه های متفکر،اجازه هست بیام تو....
و منتظر جواب نشد و به درون تالار آمد.در حالی که بر روی صندلی می نشست گفت:
من می دونم شما برای چی اینجایید و می خوام بگم که من هم میام.....
و با یه حرکت چوب دستی ساک کوچکی که در پشت در بود به داخل هدایت و مقابل پایش قرار داد....
سارا:
_بهتره وسایلی که با خودتون بر می دارید خیلی اندک و مفید باشه.....مطمئن باشید جایی که قراره بریم جاسوسی وقت برای مسواک زدن پیدا نمی کنیم!....
و به مسواکی که در دستان جسی بود اشاره کرد......جسی نگاهی به مسواک و سپس نگاهی به چمدان بزرگی که در مقابلش قرار داشت نگریست.جسی:
_الان بر می گردم.........
و به سمت در رفت تا به اتاقش باز گردد و وسایل اضافی را خالی کند.......سارا:
_می خواستم اطلاعات جالبی بهتون بدم ولی منتظر می مونم تا جسی بر گرده......استرجس:
_خوبه....شاید کار ما رو هم آسون تر بکنی....من که از فکر کردن دیگه داشتم خسته می شدم .....سارا:
_قطعا همین طوره.......
و سپس دوباره در فکر فرو رفت تا جملاتش را برای بازگو کردن مرتب کند....چند دقیقه بعد جسی با یک کوله پشتی که به مراتب کوچک تر از قبلی بود بازگشت و هم چنان که لبخند بر لب داشت گفت:
_این فکر کنم بهتر باشه.....و سپس بروی صندلی خود نشست.....سارا گفت:
_همان طور که بهتون گفتم من اطلاعاتی دارم.....من می دونم محل استقرار مرگخوارانی که تازه عضو میشن در هاگزمیده.....در واقع چون فکر می کردن در هاگزمید کسی به اونا شک نمی کنه آنجا رو برای قائم شدن انتخاب کردند...تا وقتی که به قول خودشون لرد سیاه اونا را فرا بخونه.....
سارا خنده ی بلندی کرد و ادامه داد:
_اما فکر می کنم بدون اطلاع ولدمورت این کارو کردند و بیچاره ها خبر نداشتن یه گروه باهوش در نزدیکیه اونا در هاگوارتز داره آموزش می بینه....بهر حال تا دیر نشده باید بریم و یه سرگوشی آب بدیم....ممکنه بتونیم از محل بعدیشون با خبر بشیم.....
بیل:
_سارا،حالا نگفتی کجای هاگزمید؟!
سارا:
_آهان؛خب معلومه تو کافی شاپ سه دسته جارو....
و دوباره با صدای بلند خندید .....سپس گفت:
البته کار ما خیلی آسونه...چون این تازه واردا ما رو نمی شناسن....بهر حال من یه نقشه هم کشیدم ....بیایید تا براتون بگم.....
و کاغذ لوله شده ایی رو از ساک دستیش بیرون آورد و روی میز پهن کرد...سارا:
خب اینجا..........................................

ادامه دارد...................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!