جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

285 کاربر(ها) آنلاین هستند (169 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
285 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

جام آرزوهای اسلیترین

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: جام آرزوها
ارسال شده در: یکشنبه 28 مرداد 1386 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
به نظر میامد که اگه توده ی برفی که از روی شاخه های بلند درخت کاج بر روی سطح یخ زده ی دریاچه فرو نمی ریخت همچنان مات و مبهوت باقی می ماند .
به فكر فرو مي رود كه چگونه از درياچه عبور كند كه ناگهان فكري به ذهنش مي رسد و چوبدستيش را تكان داده و يك جفت اسكي ظاهر مي كند و با خود مي گويد :
- خب ! حالا ما بايد يكم از روش مشنگي كمك بگيريم .
و اسكي ها را با سختي تمام پايش مي كند و بر روي يخ ها قدم مي نهد . ( برو تو كف جمله )
به سختي تمام و دشواريهاي راه از درياچه عبور مي كند و با خود مي گويد :
- اينجا منو ياد برنامه ي درياچه ي قو مي اندازد . چه جالب !
و باز به فكر فرو مي رود . فكر ايوان : اينجا حتما يه قلعه اس كه من بايد برم و از اونجا بليز رو نجات بدم . اين تيكه منو ياد زيباي خفته مي اندازه . نكنه اين كسي كه همه ي اين مراحلو راه انداخته كارخونه ي برنامه كودك سازي داره ؟
چيزي در ذهنش او را به سمت جلو مي راند , نمي دانس چي ولي چيزي بود كه او را راهنمايي مي كرد تا به بليز برسد ...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

رودولف گفت به نظر من .... اما همین که چشمش با چشمان پر از محبت بلا یکی شد نظرش یه طور کامل از ذهنش پرید ..... خب باشه هیچی حالا چرا میزنی ؟
ناگهان چشم بلا به نورهايي افتاد كه ايوان از آنها رد شده بود و به همه مي گويد :
- دنبال من بياين !
و بدون هيچ فكري زا نورها عبور مي كنند و زمين زير پاي آنها ناپديد مي شود و دوباره ظاهر مي گردد .
- سلام بچه ها !
- تو ؟ تو كي هستي ؟
و آنها به پشتشان نگاه مي كنند و ايوان را مي بينند و به سمت او مي روند . پس از شنيدن تمام ماجرا همه به كمك ايوان به سمت قلعه اي كه ايوان از آن دم مي زد حركت كردند و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/5/28 21:18:52
Re: جام آرزوها
ارسال شده در: یکشنبه 28 مرداد 1386 20:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان با تمام توان خود به پیش رفت حتی یک لحظه هم نمی توانست بایستد و به عقب نگاهی بیاندازد شتابان به سمت جلو رفت بدون هیچ هدفی فقط می دوید تنها کاری که به فکرش می رسید بعد از ساعت ها دویدن و پس از اینکه کاملا مطمئن شده بود که از دست ان ازدها جان جان سالم به در برده است ایستاد تا نفسی تازه کند .
تازه ضربان قلبش داشت یه حالت طبیعی برمی گشت که صدایی توجهش را جلب کرد ...
_خیلی شانس اوردی که تا الان زنده هستی !
ایوان با تعجب به اطرافش تگاه کرد که ناگهان چشمش به شخصی که در لابه لای شاخه ها در هم پیچ خورده ی درختان بود افتاد . تو.....به سرعت چوبدستیش را بالا اورد اما همین که اورا نشانه گرفت دیگراثری از او نبود . در حالت گیجی و منگی به سر می برد که دوباره ان صدا امد اما خشک و کمی خشن
_من می خواستم بهت کمک کنم اما تو پسره ی گستاخ ...
ایوان من من کنان گفت تو چی و کی هستی ؟
_من وودنیف (پری جنگل ) هستم و بعد صدا زد ربیت ( خرگوش ) بیا اینجا .
همان لحظه خرگوشی در کنار ایوان ظاهرشد که باعث شد ایوان کمی به عقب برود . این واسه چیه ؟
این تورو همراهی میکنه البته فقط تا اواسط راه بعد خودت باید راهت رو ادامه بدی این را گفت و به سرعت ناپدید شد .
ایوان و ربیت در سکوت به راه خود ادامه دادند تا به دریاچه ای رسیدند .
_ از اینجا به بعد خودت باید بری این را گفت و مانند پری به سرعت ناپدید شد .
ایوان با چشمان بهت زده به اطرافش نگاه می کرد . ان منظره ای که در جلو میدید تضادی کامل با منظره ی پشت سرش بود . در روبه رو دریاچه ای که با یخ خاکستری متمایل به سفیدی پوشیده شده بود صاف و درخشان که اطراف ان را پرچین های پوشیده از برف تزئین کرده بودند و درختان بلند کاج که با برف پوشیده شده بودند نمایان بود . حال انکه در پشت سرش همان درختان کاج اما به سرسبزی و زیبایی دل انگیزی در کنار گل های نوشکفته به چشم می خورد و به نظر میامد که اگه توده ی برفی که از روی شاخه های بلند درخت کاج بر روی سطح یخ زده ی دریاچه فرو نمی ریخت همچنان مات و مبهوت باقی می ماند .
رودولف گفت به نظر من .... اما همین که چشمش با چشمان پر از محبت بلا یکی شد نظرش یه طور کامل از ذهنش پرید ..... خب باشه هیچی حالا چرا میزنی ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جام آرزوها
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مرداد 1386 17:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ايوان به سمت مداخل نور رفت و وارد شد ... ناگهان جهان زير پايش چون غباري در آمد و احساس بي وزني به وي دست داد . پس از گذشت چند لحظه ي غم انگيز ايوان دوباره بر روي زمين پا نهاد و بوي خاك بارون خورده و چمن نمكناك را احساس كرد ...
با سرعت به سمت جلو مي رفت , نمي دانست كجا مي رود ولي فقط مي دانست كه مي رود و بالاخره دوستش بليز زابيني را پيدا مي كند . با خود مي انديشيد كه اگر بليز تا حالا مرده باشد چي ؟ سريع اين فكر را از ذهنش دور كرد و ايستاد . كمي تمركز كرد و گفت :
- چجوري مي تونم پيداش كنم ؟ چجوري ؟
همانطور كه فكر مي كرد به اطراف مي نگريست تا اگر مورد حمله ي موجودي قرار مي گرفت آگاهي پيدا كند ... پس از گذشت چندين دقيقه طولاني و كشدار ايوان فكري به سرش زد ويل ناگهان صداي خرناس مانندي از پس سرش را شنيد و برگشت تا او را ببيند ... بله اون موجود خطرناك چيزي نبود جز يك شاخدم مجارستاني .
ايوان به سرعت مي دويد و به سمت درختان چنگل روبرويش مي رفت تا بتواند در آنجا از دست اين اژدها در امان بماند ...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بلاتريكس , آنتوني , تئودور , سلستينا , بارتي و رودلف ... يكي پس از ديگري وارد درمانگاه شدند . تا اگر در آن بسته شد دوباره خون ندهند . ناگهان بلاتريكس ايستاد و گفت :
- خب بچه ها . حالا بايد چيكار كنيم ؟ بايد دنبال ايوان و بليز بگرديم !!! به نظر شما چجوري پيداشون كنيم ؟
تئودور گفت :
- ااااا ... خب ما مي تونيم از هم جدا بشيم !!!
رودلف خنديد و گفت :
- استاد . اينطوري اگه پيداشون كنيم چجوري بهم خبر بديم ؟ تازه ممكنه براي خودمون مشكلي ايجاد شه !!!
سلستينا گفت :
- آره . خب حالا چيكار كنيم ؟
آنتوني گفت :
- به وسيله ي جادو نمي شه ؟
بلاتريكس گفت :
- نه نمي شه . كس ديگه اي فكري نداره ؟
رودلف گفت :
- به نظر من ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/5/25 18:31:14
Re: جام آرزوها
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مرداد 1386 06:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان احساس پوچی و ضعف میکرد....تاریکی بیش از حد آنجا صورت ظاهری اجسام را در برابر او مبهم مینمود و مزید بر علت:صدای خشک/یکنواخت و بلند جام بود که مانند پادشاه جباری که ایوان هیچ راه فراری از دست او نداشت بر آنجا حکمفرمائی میکرد.

_خوب پسر جوان میبینم که نگران شدی!نترس حال دوستت خوبه البته هیچکس خبر از آینده نداره...
ایوان قطرات عرق روی پیشانیش را پاک کرد و با احتیاط گفت:منظورت چیه؟
_حتما همانطور که متوجه شدی دوستت غیب شده...من اونو غیب کردم دوس داری بدونی به کجا منتقلش کردم؟
ایوان به نشانه جواب مثبت بشدت سر تکان داد
_تا حالا نام جزیره برمودا بگوشت خرده؟
ایوان با نا امیدی جواب داد:نه
_بذار برات توضیح بدم برمودا نام یک جزیره است که بر خلاف شما جادوگرا...نامش برای اکثر مشنگا آشناست و همشون یه چیزائی در موردش میدونند/البته بگذریم که تمام اطلاعاتشون بدون استثنا غلط است.
آنجا در واقع محوطه حفاظت شده ای جهت زندگی موجودات و جانوران جادوئیست که قرنها قبل توسط پیشانیان تو ایجاد شده و آنها با ایجاد طلسمهای مختلف حفاظتی نه تنها مانع ورود و خروج هر چیزی از آنجا شده اند بلکه حتی مثلا آنجا را نمودار ناپذیر نیز کرده اند.
در اخبار و روزنامه های مشنگا درباره برموردا بسیار خبرهای زیادی یافت میشود مثلا فلان هواپیما در حال عبور از روی آنجا سقوط کرد یا فلان کشتی در نزدیکی آبهایش غرق شد
_حتما دلیلش طلسمهای حفاظتی ای است که تو گفتی جادوگران قبل از من و همنوعانم آنجا ایجاد کرده اند تا هیچ شیئ یا موجودی وارد یا خارج جزیره نشود
_درسته/دلیلش هم حتما میتونی حدس بزنی
_بنظرم برای امنیت و راحتی بیشتر موجودات جادوئی و همینطور مشنگها و البته خود ما جادوگران بوده چون این موجودات در صورت خارج شدن از جزیره میتونن برای هر کسی که در جلوی مسیر عبورشان باشد خطرساز شوند....و البته برای حفظ جان جادوگران و مشنگا کسی هم نمیتواند وارد آنجا شود تا آسیبی نبیند
_بازم درسته و حالا هدف من از گفتن اینها چی بود؟حدسی برای زدن نداری؟
ایوان آب گلویش را بسختی قورت داد...دهانش خشک شده بود و نمیتوانست چیزی بگوید...
بله او درست حدس زده بود بلیز در جائی در آن جزیره توسط جام زندانی شده بود و ایوان باید او را از آنجا نجات میداد...جائی که احتمال بودن هر موجود جادوئی ای که بشود تصور کرد در قدم به قدمش بقدمش وجود داشت....از هیپوگریف/باسیلیسک و اژدها گرفته تا پیکسی و جن های خانگی...صدای جام مانند ناقوس مرگ در گوشهای ایوان طنین می افکند:مستقیم تا آخر تالار پیش برو...در آنجا نور ضعیفی را مشاهده میکنی مستقیما داخل آن شو تا وارد جزیره شوی...راستش چون میدونم نمیتونی برگردی لازم نیست بهت بگم ولی محض خنده میگم:حواست باشه که وقتی وارد نور شدی و خود را در نقطه نامعلومی از جزیره دیدی با یک نشانی جای آن مدخل نور را مشخص کن تا اگر بر فرض محال تونستی دوستت را پیدا کنی و خواستی به اینجا برگردی از طریق آن موفق به برگشتن شوی چون این مدخلهای نور تنها راه ورود و خروج به جزیره س دلیلشم که خودت بهتر میدونی...ایوان با خودش فکر کرد کاش اسلافش آن طلسمهای حفاظتی لعنتی را در اطراف جزیره ایجاد نکرده بودند.
***************************
درست چند ثانیه بعد از چشیدن مزه خون اصیل سلسیتنا توسط دیوار نور ضعیفی تابیدن گرفت و در درمانگاه در مقابل آنها نمایان شد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جام آرزوها
ارسال شده در: چهارشنبه 27 تیر 1386 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
همان صدای سرد و بیروح که هر بار پیام آور دردسری جدید بود در تالار پیچید:خوب بود.خوب که نه.تحسین برانگیز بود.من زیاد در استفاده از کلمات دست و دلباز نیستم.تو تا اینجا سه چیز خاصه رو ثابت کردی که هرکدوم متعلق به یکی از سه گروه هاگوارتز بود و من متاسفم که باید بگم هیچکدوم متعلق به گروه اسلایترین نبود.تو از خودت فداکاری گریفندور رو بروز دادی و خودت رو جلوی مار انداختی تا دوستت رو نجات بدی.از خودت سختکوشی هافلپاف رو نشون دادی و با تلاش مستمر جلوی غول رو گرفتی.و در نهایت هوش ریونکلاو به کمکت اومد و گرچه نتونستی ازش استفاده کنی ولی اگر باسیلیسک واقعی بود میتونستی از خروسی که هوشمندانه به دست آورده بودی استفاده کنی.ولی توی هیچکدوم از مراحل زیرکی موذیانه اسلایترین رو از تو ندیدم.توطئه چینی ماهرانه اسلایترینی رو از خودت بروز ندادی.و این مایه تاسفه.این آخرین مرحله اس.بله!آخرین مرحله برای تو!5 مرحله هست که باید گذرانده بشه که مرحله آخر و سخت ترین مرحله مال دوستان توئه.در اصل دو مرحله باید برای دوستانت میبود ولی حالا من به خون اصیل تو شک کردم.باید نشون بدی که میتونی از زیرکی خبیثانه اسلایترینی و نقشه کشی اون هم استفاده کنی.این هم مرحله چهارم... ایوان با آشفتگی به سمت بلیز برگشت.ولی اثری از بلیز نبود... ><><><><><> _:خب جناب عقل کل چه کمکی باید بهت بکنیم؟ این تئودور با تمسخر به بارتی گفت مه هنوز مشغول بررسی در درمانگاه بود. بارتی زیر لب زمزمه کرد:خون میخواد. آنتونین با تعجب پرسید:مگه دراکولاس که خون میخواد؟ بارتی با عصبانیت به سمت تئودور و آنتونین برگشت:معذرت میخوام!ولی اگه شما تصمیم دارین من رو مسخره کنید بگید که من برم پی کارم!خوبه دارم به شماها کمک میکنم!اگه فکر میکنید سر خرم برم! بلاتریکس که میدانست به احتمال قوی تنها بارتی میتواند در را بیابد با عجله گفت:نه بابا!اینا همیشه همینطورین.تئو و انتونی حس شوخ طبعی قوی ئی دارن.تو کارت رو بکن.گفتی خون میخواد؟ بارتی سری تکان داد و دوباره به سمت در برگشت:آره خون میخواد چون فقط اصیل ها اجازه ورود دارن. سلستینا به سرعت جلو رفت و در حالی که نیشخند میزد به در دست کشید:استفاده بهینه از خون رفته! خونی که از دست سلستینا روان بود به طرز اعجاب آوری جذب دیوار شد. بارتی معترضانه گفت:اینطوری که نه!ما باید... ناگهان با رنگی قرمز_رنگی شبیه خون_بر روی دیوار محل کنونی در و طرز ورود به درمانگاه قلابی عیان شد.اکنون آنها به شمشیر گریفندور نیاز داشتند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ
Re: جام آرزوها
ارسال شده در: چهارشنبه 27 تیر 1386 03:05
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی جان اولین پستتو توی سختترین تاپیک زدی.فقط یه مشکلی وجود داشت..دست و پای بلیز بسته بود.اگه اشکالی نداره من همونجوری ادامه میدم.
----------------------------------------------------------
ایوان لگدی به جسد غول زد.

-خوب..اینم از مرحله سوم.سریعتر از اونی که فکر میکردم تموم شد.

صدای فریاد بلیز توجه ایوان را جلب کرد.بلیز سعی میکرد طنابها را از دستانش باز کند ولی هر چی بیشتر تلاش میکردمتوجه میشد که باز کردن طنابها غیر ممکن است.
ایوان خسته و زخمی منتظر شروع مرحله چهارم بود...مراحل اولیه زیاد مشکل نبودند ولی حس خاصی به ایوان میگفت که مرحله چهارم با بقیه متفاوت خواهد بود.دقایق به سرعت طی میشد و اتفاقی نمی افتاد...اضطراب ایوان لحظه به لحظه بیشتر میشد.
------------------------------------------
رودولف با عصبانیت بلا را از بارتیموس دور کرد.

-حالا وقت این حرفانیست.بعدا میتونین احوالپرسی کنین.باید هر چه سریعتر درو پیدا کنیم.جام گفته که بدون کمک ما ایوان تو مرحله پنجم نمیتونه موفق بشه.

بارتیموس با دقت به دیوار خیره شد.
- خوب...فکر میکنم بدونم این چیه.

بلا با عصبانیت خندید.
-خوب معلومه چیه.اینجا قبلا یه در بوده که الان مخفی شده و ما باید بازش کنیم.

بارتیموس بدون اینکه چشم از دیوار بردارد چوب دستی خود را به طرف دیوار گرفت و کلماتی را زمزمه کرد.
-همونطور که فکر میکردم..این در پنهان نشده..منتقل شده..در به جای دیگه ای رفته..ما اول باید جاشو پیدا کنیم.و برای اینکار به کمک همتون احتیاج دارم.

همه با کنجکاوی به بارتیموس خیره شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: جام آرزوها
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 تیر 1386 21:55
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشيد اگه من بدون اجازه پست مي زنم . من يه تازه واردم و از قوانيني خوب خبر ندارم .
-------------------------------------------------------------------------------
مرحله ي سوم :

ايوان و بليز در كنار يكديگر بودند كه ناگهان صداي خر خري را شنيدند و بليز كه از ترس خود را خيس كرده بود گفت :
- اين چيه ايوان ؟
ايوان رو به او كرد و گفت :
- نمي دونم . بيا همينجا منتظر باشيم !!!
ناگهان آنها متوجه سايه اي بزرگ شدند كه انگار در دستش چماغي بود و به صاحب سايه نگاه كردند و متوجه يك غول بيابوني شدند و بليز گفت :
- چيكار كنيم ؟
و شورع كرد به فرار و ايوان هم به دنبال او دويد و پس از 10 دقيقه دويدن پياپي و مورد حمله قرار گرفتن از طرف غول ايوان ايستاد و گفت :
- فهميدم !!!
بليز كه مي دانست اگر او را آنجا رها كند ديگر نمي تواند فرار كند او را وري دوشش انداخت شورع كرد به دويدن و ايوان ادامه داد :
- ما بايد با يه چيز محكم بزنيم تو سرش ...
و از روي بقل بليز پايين پريد و چوبدستي را تكان داد و زير لب گفت :
- وينگارديوم له ويوسا !!!
و جسمي بزرگ را بلند كرد و تا غول به آنها رسيد آن را رها كرد و غل درست جلوي پاي آنها افتاد .
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
- پس در كو ؟
- در همينجا بودا . الان نيستش !!!
آنتوني گفت :
- من فكرك نم اينجا مثل اتاق ضروريات باشه !!!
تئودور كه روي ديوار دست مي كشيد تا اثري از دكمخ اي پيدا كند گفت :
- اين چرت و پرتا چيه ؟
- شايد درست بگه !!! ما مي خوايم بريم داخل درمانگاه !!!
هيچ اتفاقي نيفتاد .
- ديدي گفتم !!!
- ساكت !!! ما مي خوايم بريم داخل درمانگاه !!!
و باز هم هيچ اتفاقي نيفتاد و تئودور با اين حالت به آنها خنديد و گفت :
- فكر كردين الكيه ؟ صبر كنين من ببينم ... اين صدايه چيه ؟ كي داره مياد ؟
و چوبدستيش را بيرون مي آورد و بقيه هم همينكار را مي كنند و جواني به آنها يم رسد و مي گويد :
- سلا ... نه من خوديم . من از تالار اسلي اومدم براي كمك . من بارتيموسم !!!
بلا گفت :
- بارتيموس بارتيموس كه يم گن تويي ؟ فكر مي كردم خيلي بزرگتر از اينا باشي . تو بايد 26 سالت باشه درسته ؟
- آره حدودا !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جام آرزوها
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 تیر 1386 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
خروس؟خروس؟
ظاهر کردن خروس در آن شرایط به نظر غیر ممکن میرسید.پس...ایوان به خاطر آورد که در باغچه کنار کلبه هگریدچند مرغ و خروس دیده بود.تنها یک راه باقی مانده بود.

-اکسیو خروس.

اتفاقی نیفتاد.
صورت وحشتناک باسیلیسک نزدیک و نزدیکتر میشد.ایوان با چشمان بسته هم به وضوح این موضوع را حس میکرد.تمرکز کرد.

-اکسیو خروس...
این بار با برخورد پرهای نرم خروس با دستش متوجه شد که موفق شده است.خروس را برداشت و با تمام وجود به سمتی که مطمئن بود باسیلیسک در آنجا قرار دارد پرتاب کرد.
هیچ صدایی نمی آمد.ایوان با ترس و لرز چشمانش را باز کرد.باسیلیسک پشت به ایوان کرده بود و خروس بدون توجه به مار بزرگی که در کنارش قرار داشت بی هدف به زمین نوک میزد.ایوان جهت حرکت مار را دنبال کرد و در کمال وحشت متوجه هدف مار شد...بلیز.
ایوان چاره دیگری نداشت.غیر از خروس راه دیگری به ذهنش نمیرسید.مار به چند قدمی بلیز رسیده بود.ایوان با تمام قدرت شروع به دویدن کرد.درست در لحظه ای که دندانهای تیز مار به بلیز رسیده بود خود را جلوی مار انداخت و منتظر مرگ دردناکش شد.
دردی در کار نبود.مار فش فش وحشتناکی کرد و ناگهان ناپدید شد.
صدای جام از میان تاریکی به گوش رسید.

-آفرین..اصلا از یک اسلیترینی انتظار فداکاری نداشتم.موفق شدی.تو واقعا فکر کردی من یک باسیلیسک واقعی رو میارم اینجا؟طبیعی بود که خروس بهش توجهی نکنه چون اصلا نمیدیدش.
ایوان نفس عمیقی کشید. و منتظر شروع مرحله سوم شد....
----------------------------------------------
بلاتریکس رودولف و تئودرحالیکه چشم از نقشه بر نمیداشتندبه طرف درمانگاه که ایوان و بلیز در آن مشغول مبارزه بودند میدویدند.
طولی نکشید که آنتونین و سلستینا نفس نفس زنان خود را به آنها رساندند.دست آنتونین به طرز وحشتناکی شکسته بود ولی ظاهرا او درد راحس نمیکرد.

- اون پسره کله زخمی رو چکارش کردین؟برامون دردسر درست نکنه؟
بلا با نگرانی به محلی که هری را رها کرده بودند نگاه کرد.
-نمیدونم.وقت زیادی نداشتیم.فکر نمیکنم فعلا به خودش بیاد..کمی گیجه هنوز.

اعضای گرروه پس از رسیدن به درمانگاه متوقف شدند و با تعجب به صحنه ای که در مقابلشان قرار داشت خیره شدند.

-پس...پس درش کو؟مطمئنی درست اومدیم؟
-آره..در همینجا بود..ولی الان نیست..پس ما چطوری باید وارد بشیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1386/4/26 16:26:38
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: جام آرزوها
ارسال شده در: شنبه 23 تیر 1386 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
نزدیک و نزدیک و نزدیک تر.نفس ایوان بند آمده بود.باید از بلیز کمک میخواست. _بلیز.فقط به من بگو کدوم ور برم.همین.باید کمکم کنی. پاسخ بلیز خون را در رگهایش منجمد کرد:حالت خوبه ایوان؟با چشم بسته چطوری بهت کمک کنم؟ ایوان در دل گفت:لعنت به این شانس. و سعی کرد با گوش فرا دادن به تنفس باسیلیسک جایش را حدس بزند.ایوان به سختی با ذهنش کلنجار میرفت تا بلکه درسی قدیمی به یادش بیاید.یک یادآوری.یک نکته. صدای سلستینا در ذهنش پیچید:بیا ایوان.این هم مقاله تحقیقاتیت در مورد باسیلیسک.اون قسمت مهمش رو هم حفظ کن.طرز نابودی باسیلیسک رو... ایوان به سختی به ذهنش فشار آورد.طرز نابودی باسیلیسک.خروس!یادش آمد.آوای خروس.و حالا مشکلی دیگر...چگونه خروس ظاهر کند؟ورد ظاهر کردن خروس چه بود؟حالا دیگر نفس متعفن باسیلیسک به صورتش میخورد.چگونه میشد یک خروس ظاهر کند؟...خدایا! ><><><><><><> رودولف با عصبانیت به سمت پاتر پرید:جینی عمه ته!این بلاتریکسه.همین الان جوابش رو میدی یا... هری به صورت غریزی دستش به سمت چوبش رفت که با جای خالی چوبدستی و قهقهه تئودور مواجه شد. _:دنبال این میگردی؟! و چوبدستی پاتر را بالا و پایین انداخت:حالا جواب میدی یا نه؟ هری با نفرت در چشمان تئودور زل زد:من هیچی به شماها نمیگم. وبعد برای آن که آنان را عصبانی تر کند پوزخندی زد و گفت:مشنگ زاده ها! قبل از آن که رودولف به سمت هری هجوم ببرد بلاتریکس به صدای بلند گفت:گوش به فرمان. و چون هری انتظار چنین وردی را نداشت نتوانست مقاومت کند. بلاتریکس آمرانه پرسید:چطور میشه از نقشه غارتگر استفاده کرد؟ هری به سادگی رمز نقشه را فاش کرد.بلاتریکس،رودولف و تئودور دیگر منتظر نماندند. ولی از آن سوی حیاط صدای داد و فریاد آنتونین و سلستینا هنوز میامد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ
Re: جام آرزوها
ارسال شده در: پنجشنبه 21 تیر 1386 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

جام آتش ماموریت جدیدی برای اعضای اسلیترین در نظر گرفته. باید ظرف بیست و چهار ساعت نقشه غارتگرپیدا شده و به جام تحویل داده شود.اعضای اسلیترین نقشه میکشند که با استفاده از معجون پیچیده مرکب خودشان را به شکل یکی از اعضای گریفیندور در آورده و با ورود به تالار خصوصی گریفیندور نقشه غارتگر را از اتاق پاتر بردارند.برای تهیه معجون فرصت زیادی ندارند. اجبارا معجون را از دفتر پروفسور اسنیپ میدزدند ونقشه را بدون دردسر به دست می آورند.بعد از خارج شدن از تالار گریفیندور و بازگشت به تالار اسلیترین با صحنه عجیبی مواجه میشوند.بلیز زخمی و خونین روی زمین افتاده و بقیه به دور او حلقه زده بودند.ایوان بلیز را بطرف درمانگاه برد ولی این جزئی از ماموریت جدید جام آتش بود.اعضای اسلی باید ظرف سه روز با استفاده از شمشیر گودریک و نقشه غارتگر ایوان روزیه و بلیزرا نجات میدادند..ایوان بلیز را به سختی به درمانگاه رساند ولی داخل درمانگاه جز سیاهی چیزی نبود.ایوان و بلیز دچار دردسر شده بودند.صدایی درون تاریکی به گوش میرسید.ولی چیزی دیده نمیشد.بلیز و ایوان پس از برخوردبا دست مرموزی بیهوش شدند.بعد ازمدتی که به هوش آمدند صدایی به آنها گفت که باید 5 مرحله را پشت سر بگذارند و بعد از آن آزاد هستند.اسلی ها تصمیم گرفتندهری و دوستانش را دزدیده و از آنها طرز کار نقشه غارتگر را بپرسند.رودولف بلاتریکس و سلستینا برای اینکار داوطلب شدند.قبل از خارج شدن اسلی ها دامبلدور وارد تالار شد.اسلی ها دامبلدرو را بیهوش کرده و از تالار خارج شدند.بلیز و ایوان وارد مرحله اول شده بودند.ایوان سعی در نجات بلیز داشت که در بالای گودالی از آتش به چرخ آهنی بزرگی بسته شده بود و مار بزرگی در مقابلش قرار گرفته بود..بلاتریکس و سلستینا و رودولف هری پاتر و دوستانش را پیدا کردندولی در اثر یک اشتباه با آنها درگیر شدند.آنتونین و سلستینا سرگرم مبارزه با گریفی ها شدند و تئودور و رودولف و بلاتریکس به همراه هری پاتر از معرکه دور شدند.ایوان پس از مبارزه با مار به شدت زخمی شد.ولی مرحله اول را با موفقیت پشت سر گذاشت.
---------------------------------------------------------
ادامه:
ایوان با نگرانی و کنجکاوی به اطراف نگاه کرد.بدون توجه به زخم عمیقی که در پایش ایجاد شده بود سعی میکرد با بلیز حرف بزند.

-نگران نباش..ما نجات پیدا میکنیم.ما از اینجا میریم.
بلیزلبخندی از روی اجبار زد.
-مطمئنم که تو موفق میشی ولی لطفا اگه فرصتی برای فرار داشتی اونو از دست نده.به من فکر نکن.
ایوان با عصبانیت نگاهی به بلیز کرد.
-داری کم کم مثل گریفی ها حرف میزنی.معلومه که اگه فرصتی پیدا کنم تو رو میذارم و میرم.
بلیز مطمئن بود ایوان هرگز چنین کاری نمیکند.
صدای کشیده شدن چیزی روی زمین توجه ایوان را به خود جلب کرد.
-مرحله دوم باید این باشه..خوب بیا.من آماده ام.

فریاد بلیز سکوت تالار را به طرز وحشتناکی در هم شکست...
-ایوان..چشماتو ببند..زود ببند...فکر میکنم اون یه باسیلیسکه...
ایوان چشمانش را بست و از صمیم قلب آرزو کرد بلیز اشتباه کرده باشد.او هرگز حتی با چشمان باز هم نمیتوانست با یک باسیلیسک مقابله کند...موجود بزرگی از درون تاریکی به ایوان نزدیک میشد.
-------------------------------------------------------------
بلاتریکس موهای هری پاتر را گرفت و کشان کشان او را بطرف جنگل ممنوعه برد.آنجا بهترین مکان برای بازجویی بود.
صدای تئودور بلاتریکس و رودولف را متوقف کرد.
- همینجا خوبه.اگه به هوش هم بیاد کسی صداشو نمیشنوه.

هر سه نفر چوب دستی های خود را به طرف هری گرفتند..برق درخشانی ایجاد شد و بالاخره هری به هوش آمد...
-من کجا هستم..جینی؟تویی؟؟
بلاتریکس با خشم و نفرت به هری خیره شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.