به فكر فرو مي رود كه چگونه از درياچه عبور كند كه ناگهان فكري به ذهنش مي رسد و چوبدستيش را تكان داده و يك جفت اسكي ظاهر مي كند و با خود مي گويد :
- خب ! حالا ما بايد يكم از روش مشنگي كمك بگيريم .
و اسكي ها را با سختي تمام پايش مي كند و بر روي يخ ها قدم مي نهد . ( برو تو كف جمله
)به سختي تمام و دشواريهاي راه از درياچه عبور مي كند و با خود مي گويد :
- اينجا منو ياد برنامه ي درياچه ي قو مي اندازد . چه جالب !
و باز به فكر فرو مي رود . فكر ايوان : اينجا حتما يه قلعه اس كه من بايد برم و از اونجا بليز رو نجات بدم . اين تيكه منو ياد زيباي خفته مي اندازه . نكنه اين كسي كه همه ي اين مراحلو راه انداخته كارخونه ي برنامه كودك سازي داره ؟

چيزي در ذهنش او را به سمت جلو مي راند , نمي دانس چي ولي چيزي بود كه او را راهنمايي مي كرد تا به بليز برسد ...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
رودولف گفت به نظر من .... اما همین که چشمش با چشمان پر از محبت بلا یکی شد نظرش یه طور کامل از ذهنش پرید ..... خب باشه هیچی حالا چرا میزنی ؟
ناگهان چشم بلا به نورهايي افتاد كه ايوان از آنها رد شده بود و به همه مي گويد :
- دنبال من بياين !
و بدون هيچ فكري زا نورها عبور مي كنند و زمين زير پاي آنها ناپديد مي شود و دوباره ظاهر مي گردد .
- سلام بچه ها !
- تو ؟ تو كي هستي ؟
و آنها به پشتشان نگاه مي كنند و ايوان را مي بينند و به سمت او مي روند . پس از شنيدن تمام ماجرا همه به كمك ايوان به سمت قلعه اي كه ايوان از آن دم مي زد حركت كردند و ...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


به آنها خنديد و گفت :