شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
دراکو کمی فکر کرد و سپس سری به نشانه تایید تکان داد. از تالار بیرون رفت و با قدم هایی بی تفاوت و مغرور مانند همیشه، به خوابگاه برگشت. در اتاق تنها بود، هم اتاقی اش هنوز برنگشته بود. به یکباره گویی پرده ی تئاتر به پایین افتاده باشد، نقاب خونسردی و بی تفاوتی از چهره ی دراکو کنار رفت. با استیصال دستی در موهای بلند و بلوندش کشید. نفس عمیقی کشید، روی صندلی ای که در آن نزدیکی بود نشست و در فکر فرو رفت. - دختری که همیشه ساکته؟ نگاهش به دنبال قدرته؟ دلفی؟ نه اون بیشتر به دنبال تایید اربابه. ویولا؟ ...گمون نکنم. اون بیشتر به فکر تجملاته تا قدرت.
مغزش بی وقفه مانند چرخ دنده میچرخید تا راهنمایی بارون را کشف کند. از خود بارون نپرسید چون میدانست آن روح باستانی اگر ذره ای ضعف در او ببیند یا هوشش را زیر سوال ببرد ممکن است دست به نافرمانی بزند و فاجعه ای غیر قابل کنترل به بار بیاورد. باید با ظرافت عمل میکرد چرا که اگر شخصی غیر از آنکه بتواند همراهش شود از نقشه اش مطلع میشد، آن وقت دیگر همه چیز بهم میریخت. او حتی به پدرش لوسیوس مالفوی هم درباره ی کاری که کرده بود، چیزی نگفته بود.
ایستاد و شروع به قدم زدن کرد. پنج قدم رفت، هشت قدم برگشت. دست ها را به پشت برده و انگشت هارا محکم گره کرده بود. - شاید بهتر باشه قبل از انتخاب اون افراد مورد اعتماد...نه بارون درست میگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم...قبل از انتخاب افرادی که میخوام همراهیم کنن مدتی زیر نظرشون بگیرم...
در قدمش مکثی کرد. دندان هایش را از آشفتگی بهم فشرد و نفس عمیق دیگری کشید و قدم زدن هایش را از سر گرفت. افکارش را زیر لب به آرامی زمزمه میکرد گویی که خود دیگرش در اتاق در مقابلش ایستاده بود و او را به مسیری که میخواست هدایت میکرد. - ولی حتما لازمه برای نابودی بقیه گروه ها، کسی که میخوام همراهیم کنه از خود اسلیترین باشه؟
برقی پرشور در چشمانش درخشید. ایده ای از یک ذهن تاریک که با هر قدمش به تاریکی عمیق تری فرو میرفت. - علاوه بر اون دختر ساکت حتما افراد دیگه ای توی بقیه ی گروه ها هستن که به جادوی سیاه علاقه داشته باشن یا از گروهشون ناراضی باشن. میتونم از همون ها استفاده کنم.
در آن سوی هاگوارتز
دلفی با تحمل نگاه های پر از خشم و تردید از راهرو های پیچ در پیچ گذر کرد و به سمت خوابگاه دختران به راه افتاد. در راه از هرکس که میتوانست درباره ی آن اتفاق و آن لحظه سوال پرسید تا شاید کسی را بیابد که سر نخی به او بدهد یا چیزی دیده باشد، اما ساعتها پس از ساعت گذشت و هنوز کسی را نیافته بود که چیزی دیده باشد.
خلاصه: در پی فعال شدن «جام آرزوها» در تالار اسلیترین توسط یک دانشآموز جاهطلب، روح شوم و نادم بارون خونآلود از دنیای مردگان بازمیگردد. این شبح خطرناک که زمانی هلنا ریونکلاو را به قتل رسانده بود، حالا عهدی تازه بسته است تا با کمک جادوگر جوان اسلیترین، انتقامی دیرینه را از سه گروه دیگر هاگوارتز بگیرد. در همین حین، در فضای آرام و روزمرهی مدرسه، دختری به نام لورا بهطور ناگهانی شاهد صحنهی هولناک قتل یک دانشآموز میشود. اما وقتی دیگران را خبر میکند، هیچ اثری از جنازه وجود ندارد و همه او را دچار توهم میدانند، از جمله دلفی، دختری که به خاطر تبارش (فرزند ولدمورت بودن) همیشه زیر ذرهبین قرار دارد.
تنش میان لورا و دلفی بالا میگیرد تا جایی که لورا او را به قتل متهم میکند و دلفی، تحقیرشده و تنها، از جمع فرار میکند. در خلوت، پیامی مرموز به دست دلفی میرسد که نشان میدهد او قاتل نبوده و کسی دیگر همه چیز را دیده است. در همین زمان، لوسیوس مالفوی که حضور نیروهای تاریک را حس کرده، به بررسی نشانهها میپردازد و با رد جادویی جام به دلفی میرسد. پیام دیگری از دل سایهها هشدار میدهد که چیزی بیدار شده و دیگر نمیخوابد. بازی خطرناکی آغاز شده، و بارون خونآلود حالا نهتنها بخشی از گذشته، بلکه تهدیدی برای آیندهی هاگوارتز است.
------- در راهروهای تاریک و باریک هاگوارتز، جایی که نور مشعلها با تردید بر سنگفرشها میلغزید، لوسیوس مالفوی بیصدا حرکت میکرد. حضورش در مدرسه، برخلاف گذشتهی پرطمطراقش، حالا پنهان، سنگین و بهشدت محافظهکارانه بود. از لحظهای که ارتعاش بیدار شدن جام را حس کرده بود، ذهنش درگیر معماهایی بود که نه در کتابهای قدیمی، و نه در خاطرات نفرینشدهاش پاسخی برایشان پیدا نمیکرد. دلفی نیز، در سوی دیگر، با چهرهای گرفته و گامهایی نامطمئن، به دنبال نشانههایی از حقیقت میگشت. هم برای تبرئهی خود، هم برای آرام کردن ذهنی که با هر زمزمهی جدید به شکلی تازه از اضطراب میرسید. بارها هر دو به در بسته خورده بودند. نشانهها گنگ بودند، و سکوت تالارها سنگینتر از همیشه.
کمی آنطرفتر
در همان زمان، اما در تالار اسرار، سرد و عمیق، جایی که طنین نفسها نیز گم میشد، بارون خونآلود مثل سایهای میان ستونها شناور بود. روبهرویش، دراکو مالفوی ایستاده بود. حالا مشخص شده بود که او همان دانشآموز جاهطلبیست که جام را لمس کرده، و این اتحاد تاریک را آغاز کرده است. دراکو، برخلاف چهرهی سرد و محاسبهگرش، در درون مشوش و مردد بود. هنوز به این یقین نرسیده بود که تا کجا باید پیش برود. – بارون... فکر میکنی میتونیم به کسی تو اسلیترین اعتماد کنیم؟
صدای دراکو در فضای خالی طنین انداخت و با پژواک آن، حس ناامنی پررنگتر شد. بارون بیآنکه به او نگاه کند، با صدایی گرفته و خالی از احساس گفت: – اعتماد؟ کلمهی ضعیفهاست، پسرک. فقط کسانی رو کنار خودت نگه دار که ازشون استفاده کنی... و بعد فراموش.
دراکو کمی مکث کرد. همیشه از آن کسانی بود که باهوشتر از آن بودند که کورکورانه اطاعت کنند. – ولی برای کاری که در پیش داریم، تنهایی کافی نیست. اگه قراره گروههای دیگه رو از بین ببریم، باید چند نفر رو بیاریم کنارمون... کسایی که بتونن بار رو تقسیم کنن.
بارون با قدمی آرام نزدیکتر شد. چشمانش، گرچه شبحی بیش نبود، اما چنان خیره و واقعی بودند که دراکو حس کرد در حال فرو رفتن در خاطرات یک قاتل است. – یکی هست... دختری که همیشه ساکته، ولی نگاهش دنبال قدرت میگرده. اگه از من بپرسی، اون عطش پاکسازی رو در قلبش داره.
دراکو سری تکان داد. آهسته، محتاط. – و اگه اونم به ما خیانت کنه؟
بارون زمزمه کرد: – اون وقت میکشیمش... مثل بقیه.
سکوتی سرد در تالار اسرار نشست. نور سبز مهآلود، پیکر بارون را در سایه پوشاند و دراکو، برای اولین بار، حس کرد که مسیر پیش رویش نه برگشت دارد، نه رحمت. و در دوردست، جام، بیصدا، در تاریکی میدرخشید.
سکوتی سرد تالارهای زیرزمینی هاگوارتز را در آغوش گرفته بود. در دل تاریکی، سایهای بیصدا میان دیوارها میلغزید؛ ردای بلند و ابریشمیاش با هر گام در هوا شناور میشد. نقرهی موهایش در تابش چراغهای لرزان دیوارها برق میزد. لوسیوس مالفوی، برخلاف سالهای جوانیاش، حالا دیگر تنها یک تصویر محو بود؛ موجودی میان خاطره و واقعیت.
او با احتیاط از پلههای سنگی پایین آمد. سکوت اطرافش را فرصتی طلایی برای نفوذ در خاطرات فراموششده میدانست. از لحظهای که ارتعاشی نامرئی از سمت تالار اسلیترین به گوش ذهنش رسید، میدانست که جام بیدار شده. و اگر جام آرزوها بیدار شده باشد، چیزی یا کسی آن را لمس کرده—و این، نشانهی خطر است.
رد ناپیدای سحر را دنبال کرد تا به راهرویی رسید که با بوی خون و سایههای بیقراری اشباع شده بود. قدمی جلوتر، صدای گریهای خفه از کلاسی خالی شنیده شد. لوسیوس بیدرنگ وارد نشد، فقط کنجکاوی در چشمان یخیاش موج زد. از لای در نیمهباز، دختری را دید که زانو در بغل گرفته، لرزان، و خسته. دلفی. با احتیاط، ردای بلندش را جمع کرد و با چوبدستیاش وردی بیصدا زمزمه کرد. سایهای نقرهای، همانند مار در مه، از نوک چوبش بیرون آمد و آرام از زیر در به سمت دلفی خزید. پیش از آنکه دختر متوجه حضورش شود، پچپچی از دل سایه به گوشش رسید: –جام بیدار شده. چیزی را برانگیختهای که دیگر خوابش نمیبرد.
دلفی هراسان از جا پرید. نگاهش اطراف را کاوید، اما هیچکس آنجا نبود. تنها چیزی که دید، کاغذی بود که روی زمین افتاد؛ همان کاغذی که پیام «قاتل را دیدهام» را در خود داشت. اما حالا یک جملهی دیگر هم به آن اضافه شده بود: "بیشتر از آنچه فکر میکنی دیده میشود... و کمتر از آنچه باید، گفته."
لوسیوس مالفوی با آرامش همان مسیر آمده را بازگشت. حضوری نامرئی، موقت، و بیصدا. پیش از خروج، آخرین نگاهی به تالار اسلیترین انداخت. جام هنوز در تاریکی میدرخشید. با خود زمزمه کرد: –اگر بارون خونآلود بیدار شده... بازی تازهای آغاز شده است.
لورا در مسیر سرسرا به چیزی که دیده بود فکر میکرد. مطمئن بود که چه دیده. مطمئن بود چیزی که دیده زادهی ذهنش نبوده و واقعیت داشته است. ولی چرا کسی غیر از او این صحنه را ندیده بود؟ مگر دلفی آنجا نبود؟ - کار تو بوده نه؟
دلفی صدای زمزمه کردن لورا را شنید ولی متوجه نشد که چه میگوید. نگاهش را از مسیر برداشت و به او نگاه کرد. - چیزی گفتی لورا؟
لورا به سرعت سرش را به سمت دلفی چرخاند. چشمانش تا جایی که توان باز شدن داشتند، باز شده بود. دلفی با دیدن آن چشمها، حس ترس وجودش را گرفت. - لورا چیزی که میگی دی... - کار تو بوده!
فریاد لورا، توجه دیگر جادوآموزان را به آن دو جلب کرد.
- تو اون بچهی بیگناه رو کشتی! بعد جوری وانمود کردی که انگار من خیالاتی شدم و اون چیزی که دیدم واقعیت نداشته... این که کار تو بوده باشه هم چیز عجیبی نیست. غیر از این از دختر... - ادامه نده! - ... ولد... - ادامه نده! - ...مورت...
بعد از تمام کردن کلمهاش، گرمایی در صورتش حس کرد.
از زمانی که دلفی پا به هاگوارتز گذاشته بود، همه او را چشم "دختر ولدمورت" میدیدند. بسیار تلاش کرده بود که شخصیت مستقل خودش را به دیگران نشان دهد ولی هرکاری میکرد به در بسته میخورد. چند ماهی بود که دیگر دست از تلاش کشیده بود. این موضوع را قبول کرده بود که کاری از دست او ساخته نیست؛ ولی این باعث نشده بود که این وابستگی شخصیتش به پدرش برایش آزاردهنده نباشد. ولی ایندفعه فرق میکرد. او داشت بخاطر دختر ولدمورت بودن متهم به قتل یک جادوآموز میشد.
بعد از زدن سیلی، همهمهای عظیم در راهرو شروع شد. دلفی به چشمان تک تک افرادی که او و لورا را دوره کرده بودند، نگاه کرد. حس میکرد که این چشمها دارند حرف لورا را تایید میکنند. نگاهش را از اطراف برداشت و به لورا نگاه کرد. لورا با مخلوطی از ترس، خشم و نفرت به او نگاه میکرد. دیگر نتوانست آن نگاهها را تحمل کند. راهی از بین افراد حاضر پیدا کرد تا خودش را از آن وضعیت فراری دهد.
در مسیر مرتب نفس عمیق میکشید. ضربان قلبش به شدت بالا رفت بود انگار که قلبش میخواست پوستش را بشکافد و بیرون بزند. کلاسی خالی پیدا کرد. وارد کلاس شد و در را محکم پشت سرش بست. دیگر توان حرکت نداشت. پشت در نشست و زانوهایش را بغل کرد. بغضش شکست و شروع کرد به گریه کردن.
کمی گذشت. گریه کردن باعث شد که آرام شود. اشکهای صورتش را پاک کرد و از جایش بلند شد. بر اثر نشستن، ردایش خاکی شده بود. شروع کرد به تمیز کردن آن که اتفاقی باعث توقف کارش شد. کاغذی از زیر در وارد کلاس شد. دلفی کاغذ را برداشت.
نقل قول:
حرف لورا در مورد قتل درست بود ولی در مورد اینکه تو قاتل بودی اشتباه کرد. من قاتل رو دیدم.
لورا چشمهایش را بسته بود و فقط جیغ میکشید. ناگهان دو دست شانه هایش را گرفتند و محکم تکانش دادند.
- لورا چشماتو باز کن! چته؟
لورا با ترس چشمهایش را باز کرد. روبرویش دلفی ایستاده بود. چهره اش نگران و عصبانی بود و محکم لورا میان دستهایش گرفته بود. دلفی دوباره پرسید:
- چیه؟ چرا جیغ میزنی؟
قلب لورا دیوانه وار در سینه اش میزد. از دیدن آن صحنه وحشتناک دچار شوک شده بود و چند لحظه طول کشید که به سوال دلفی جواب دهد: -تو... جنازه هه رو ندیدی؟ باید به معلما خبر بدیم!
دلفی با نگاه شوکه به لورا خیره شد. بعد او را رها کرد و ضربه کوچکی به کله اش زد. - اینقدر کتاب خوندی دیوونه شدی! جنازه چیه؟ خوبی؟ گشنه نیستی؟
لورا از واکنش دلفی تعجب کرد. باورش نمی شد که دلفی آن جنازه وحشتناک، با گردن شکسته و خون را ندیده باشد. اخم کرد و جلو رفت. دلفی را کنار زد و به زمین اشاره کرد: - اینو نمی بینی؟ یعنی چی که جنازه...
دلفی حرفش را قطع کرد و با نگاه پوکر گفت: - دقیقا کدوم جنازه؟
لورا به سمت جایی که جنازه را دیده بود نگاه کرد. چیزی روی زمین نبود. نه خبری از جنازه بود و نه خونی که روی زمین ریخته بود.
- یعنی چی؟... خودم...
دلفی دستش را روی شانه های لورا انداخت و گفت: - بابا قاطی کردی... اشکال نداره... پیش میاد... بیا بریم نهار!
بعد لورای گیج را با خودش به سمت سرسرا برد.
اما اگر لورا گیج و وحشت زده نبود، حتما متوجه چند لکه خون کنار دیوار می شد. لک هایی که انگار کسی فراموش کرده بود پاکشان کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
یک روز آفتابی بود. هوا تقریبا خوب شده بود و نسیم خنکی هر از چند در محوطه هاگوارتز میوزید. جادوآموزان در محوطه قدم میزدند و از هوای خوب لذت میبردند. برخی تنها بودند و برخی همراه با دوستانشان میگفتند و میخندیدند. امتحانات تازه تمام شده بود و همه منتظر پایان ترم و بازگشت به خانههایشان بودند. همه به جز یکی، دختری که تنها زیر درخت نزدیک دریاچه نشسته بود.
لورا زیر درخت نشسته بود و کتاب میخواند. برق چشمان سبزش، و صاف بودن گوشهای گربهای روی سرش نشان میداد مشغول خواندن چیزی هیجانانگیز است. به سرعت کتاب را ورق زد. - آخ!
لورا انگشتش را نگاه کرد. کاغذ کتاب آن را بریده بود. انگشتش را در دهانش گذاشت و آن را مکید. بریدن انگشتش حواسش را به اطراف برگرداند و متوجه شد که خورشید در حال غروب و هوا در حال سرد شدن است. به سرعت کتاب را بست و بلند و به سمت سالن عمومی گریفیندور به راه افتاد. هنوز به تالار نرسیده بود که با صحنهی ترسناکی روبهرو شد و جیغ کشید.
در یکی از راهروهای نزدیک ورودی تالار، جسم بیجان پسری سال اولی از گروه گریفیندور با ردای پاره پاره افتاده بود. گردنش شکسته بود و جای بریدگی و رد خون در سرتاسر بدنش به چشم میخورد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟ - چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
جام آرزوها سالها بود که در کمدی مخفی، عمیق در تاریکیهای تالار اسلیترین، در سکوتی سرد و وهمآلود، منتظر لمس دستی بود که بار دیگر آن را بیدار کند. افسانهها میگفتند این جام، ساختهشده توسط سالازار اسلیترین بزرگ، پلی رازآلود و یکطرفه میان دنیای زندگان و مردگان است؛ وسیلهای که ارواح سرگردان و جادوگران درگذشتهای که روحشان همچنان به آرزوهای برآوردهنشده زنجیر شده، میتوانستند از طریق آن برای مدت کوتاهی به دنیای زندگان بازگردند.
آنها که در گذشته به مرگی نابههنگام یا با آرزوهای ناکام به دنیای مردگان فرستاده شده بودند، فرصتی کوتاه برای بازگشت به زندگی پیدا میکردند تا شاید بتوانند گرههای بازمانده از زندگی پیشین را باز کنند. برخی برای گرفتن انتقام از کسی که زندگیشان را به تباهی کشانده بود، برخی برای رساندن پیغامی حیاتی که مرگ مانع از انتقالش شده بود، و عدهای نیز به دنبال رساندن شیئی بودند که در زمان زندگی توان انتقال آن را نیافته بودند.
اما استفاده از این جام بیهزینه نبود. هر آرزویی بهایی سنگین داشت که زندگان و مردگان را به یک اندازه تهدید میکرد. هر پیوندی که از این جام عبور میکرد، رشتههایی تاریک از سرنوشت را به هم گره میزد و پیامدهایی غیرقابل پیشبینی به همراه داشت. سالها بود که بزرگان اسلیترین این جام را مخفی کرده بودند، چرا که قدرت آن به اندازهای عظیم و خطرناک بود که هرگز نباید در دستهای نادرست قرار میگرفت.
اکنون، برای اولین بار پس از قرنها، کمد مخفی تالار اسلیترین به آرامی باز شده، و جام آرزوها در میان تاریکی شروع به درخشش کرده است. شاید زمان آن رسیده که آرزوهای فراموششده و رازهای مدفون گذشته باری دیگر آشکار شوند...
-----
سوژه جدید
در اعماق سرد و نمور تالار اسلیترین، جایی که تاریخ و تاریکی دست در دست هم گره خورده بودند، دانشآموزی با نگاهی سرشار از جاهطلبی و غرور به سوی «جام آرزوها» گام برداشت. او میخواست خودش را به عنوان وارث حقیقی سالازار اسلیترین ثابت کند و نشان دهد با وجود اینکه در خانوادهی اصیلزادهی گانت به دنیا نیامده بود، اما از همهی آنها به میراث سالازار شایستهتر است.
او دستانش را با اطمینان و بدون تردید بر روی جام گذاشت و زمزمههای سحرآمیز طلسمی ممنوعه را آغاز کرد. طلسمی که ارواح را از دنیای مردگان به دنیای زندگان پیوند میزد و قدرتی ترسناک به آنها میبخشید. با کامل شدن کلمات طلسم، نور شمعها کمسو شدند و سایهای سنگین و خونآلود در مقابلش ظاهر گشت؛ سایهای که کمکم شکل جسمانی گرفت و بارون خونآلود، شبح ترسناک اسلیترین، به آهستگی پا به جهان زندگان گذاشت.
بارون خونآلود که لباسهایش آغشته به خونی سیاه و خشکیده بود، نگاهی سنگین و سرد به دانشآموز اسلیترینی انداخت که او را فراخوانده بود. قرنها بود که در سکوت و پشیمانی گرفتار بود؛ روزگاری، در لحظهای از حسادت کور، هلنا ریونکلاو، دختر روونا را به قتل رسانده و بلافاصله خود را نیز کشته بود. اما اکنون، فرصتی دوباره به او داده شده بود تا انتقامی را که قرنها در قلبش آتش گرفته بود، تکمیل کند. اینبار نه فقط یک نفر، بلکه تمام اعضای ریونکلاو، گریفیندور و هافلپاف هدف او بودند.
جادوگر جوان اسلیترین و بارون خونآلود، در آن تاریکی شوم، عهدی بستند که هدفش نابودی کامل سه گروه دیگر هاگوارتز بود. نقشهی آنها آغاز شده بود، و چیزی نمیتوانست جلوی این دو را بگیرد.
مرگ با تردید به لرد نگاه کرد و با انگشتان استخوانیاش بیهدف سرش را خاراند. او سالها بود که به تماشای رازهای پنهان جادوگران نشسته بود، ولی هرگز به این فکر نکرده بود که روزی خودش مجبور شود رازی را فاش کند. او همان لحظه متوجه شد که این بازی را اشتباه شروع کرده است؛ چه رازی میتوانست داشته باشد که برای لرد، این ارباب تاریکیها جالب باشد؟
پس از سکوتی که انگار یک قرن طول کشیده بود، مرگ بالاخره نفس عمیقی کشید و گفت:
- راستش را بخواهی، بزرگترین رازم اینه که خودم از کار خودم خسته شدم. خسته شدم از اینکه مدام پشت سر آدمها راه برم، تماشا کنم و منتظر بمونم تا بیان طرفم. فکر میکردم جاودانه بودن خیلی سرگرمکنندهتر از این حرفا باشه. اما حالا فقط حوصلهم سر رفته، دوست داشتم یه بار یه موجود زنده باشم، حتی برای یه لحظه.
لرد که با شنیدن چنین رازی ابرویش بهشدت بالا رفته بود، تلاش کرد جلوی خندهاش را بگیرد اما بیفایده بود. او هیچوقت فکرش را نمیکرد که موجودی به بزرگی مرگ چنین حرفی بزند. در نهایت با لحن آمیختهای از تمسخر و کنجکاوی پرسید:
- واقعا؟ تو دلت زندگی کردن میخواد؟ عجب روزگاری شده... شاید جاودانگی خیلی هم چیز جالبی نباشه پس!
مرگ آهی کشید و سرش را به نشانه تأیید تکان داد:
- کاش میتونستی درک کنی، اما خب، همهی ما یه رازی داریم دیگه... ممنون که گوش کردی.
بعد بدون اینکه منتظر جواب لرد باشد، به سرعت به سمت دروازه تاریکی که پشت سرش ظاهر شده بود حرکت کرد و در سکوت ناپدید شد. لرد لحظاتی به نقطهای که مرگ ایستاده بود خیره ماند و سپس شانهای بالا انداخت. برای یک لحظه فکر کرد شاید مرگ هم خیلی با خودش فرق نداشته باشد، اما بهسرعت این فکر احمقانه را کنار گذاشت. سپس به سمت سرهای شفاف و معلق برگشت و با لبخندی سرد گفت:
- خب، نمایش تمام شد. حالا که مزاحم از میان رفت، ادامه تفریحات شبانهمون رو دنبال کنیم.
با ورود مرگ تالار اسرار سرما و سوز عجیبی به خود گرفت. سر های شفاف و لرد از حضور موجودی که تمام عمر از آن فراری بودند در کنارشان حسابی تعجب کردند. حتی با وجود اینکه آنها چیزی جز اسرار نبودند باز هم این ترس بدیهی را میتوانستند حس کنند.
- سوال شب اول قبر؟ نکند ما مردیم و خود خبر نداریم؟ - نه هنوز وقت اون نشده وگرنه قطعا اوضاع از این هم سرگرم کننده تر میشد. - خب پس چه شده؟ سوالت را بپرس حوصله نداریم. - تو که الان فرصتی داری از بقیه اسرارشونو بپرسی عمیق ترین راز خودت چیه؟ چه چیزیو تا الان به هیچکس نگفتی؟
لرد ابتدا با شنیدن این پرسش گستاخانه و جسورانه ی مرگ خشمگین شد اما اندکی بعد عمیقا به فکر فرو رفت. مدتی بود که اینگونه درباره خودش تفکر عمیقی نکرده بود. به راستی که کدام از رازش تاریک تر و عمیق تر و سر به مهر تر بود؟ اینکه چه کودکی سختی داشته؟ اینکه چقدر از مرگ میترسیده که چندین هورکراس برای خودش ترتیب داده؟ شاید این گزینه بود اما او باهوش تر و زیرک تر از آن بود که این بخش تاریکش به به مرگ که دقیقا منتظر همچین جواب سرگرم کننده ای بود فاش کند. پس تصمیم گرفت یکی دیگر از رازهایش که چندان به لطف ابهتش اکنون اهمیتی نداشت را بگوید. - ما ظاهر کنونی مان را عمدا به دست نیاوردیم. حاصل تصادفی ناخوشایند بود. بین اون وسط ها که از این هورکراس به آن هورکراس میپریدیم نمیدانیم چه شد که اینگونه شد. - الان جدی این راز خفنت بود؟ - خیلی هم دلت بخواهد. ما راز اربابانا مان زیاد است همین یکی را بگیر برو پی کارت میخواستیم خیر سرمان خوش بگذرانیم. - یعنی من در قبال همچین رازی باید رازمو بگم؟
مرگ سخت فکرش مشغول شد حرفی زده بود که اکنون در آن مانده بود. با خود فکر میکرد امکان اینکه لرد جوابش را دهد خیلی کم باشد اما حال که جواب داده نه تنها حدسش اشتباه از آب در آمده حال باید رازی را میگفت که اصلا باور داشت رازی در دل ندارد.
کنجکاویت اربابی بالاترین درجهی کنجکاوی بود. کنجکاویای که اگه راضی نشه و به چیزی که میخواد نرسه، رد میده و میره و کلی برده و اسیر میگیره و خودش میشه اربابشون و کلی مالیات ازشون میگیره و شکنجشون میکنه و هیچ رابین هودی نمیتونه مالیات هارو به مردم برشون گردونه. تهشم لو میره و توی گونی عدس به صورت پنهانی فرار میکنه و در میره و در آخر توی کانادا پیدا میشه. البته قسمت جادوییاش!
کنجکاوی فعلی لرد حتی از این درجه هم بیشتر بود. کنجکاوی ارباب تاریکانه بود که به این راحتی و سادگی راضی نمیشد و اگه راز تک به تک افراد حاضر در تالار رو به گوش نمیشنید میرفت و 7تا رازکراکس میساخت و انقدر تلاش میکرد تا ارباب تاریک اسرار بشه و به تمام رازها مسلط بشه تا دیگه هیچکس جرئت نکنه به لرد بگه " بالای چشمت ابروئه! " البته لرد بالای چشمش ابرو نبود و هیچکس حتی اگه جرئت هم میکرد نمیتونست چیزی بگه. ولی خب...
وضع تالار خیلی ترسناک بود و جو حاکم بسیار سنگین بود. به طوری که برداشتن اون جو توسط ورزشکاران جادویی تبدیل به یکی از رشتههای ورزشی در المپیک جادویی بود و سالانه مقدار زیادی دست و پا زیر وزن اون جو شکسته و درز های شلوار بسیاری پاره میشد و چه آبروهایی که در این مسابقات رفت.
در این بین اما فقط یه سر شفاف بود که هیچ رازی نداشت و فقط برای شکار و سرگرمی اومده بود و دنبال هر فرصتی بود که از توی دلش تفریح و لذت و سرگرمی شکار کنه. - من داوطلب میشم که رازم رو به شما بگم. ولی اولش شما باید به سوال خیلی سادهای که من میپرسم جواب بدین.