تری برمیگرده و با دیدن جماعت کافه داد میزنه:
- بس کنید...
ویریدیان میگه:
- برو تا مجازاتتو دو هفته نکردم.
تری گریه میکنه و دوان دوان به سمت خوابگاه میره.
فلور تازه میفهمه که اوضاع از چه خبره و داد میزنه:
- بس کنید...
که ویریدیان میگه:
- فلور،بذار حال کنیم.وگرنه مجازاتت میکنم.
خلاصه...
بعد از کلی عشق و حال پروف اجازه میده که گرامافونو خاموش کنن.
بعد همه مشغول کار میشن.
اما پروف،نشسته روی مبل و استراحت کنان به همه دستور میده.
- فلور،اونو از روی میز بردار.گلرت،پامو ماساژ بده.ماری،لیسا،چقدر بو میدین.برین
حموم.البته آبشو گرم نگه دارین تا هر وقت میلم کشید برم.دافنه،برو شکر بیار و به فلور کمک کن.
هر کس هم که مخالفتی میکرد،تهدید به مجازات گرفتن میشد.
حدود 6 ساعت بعد که همه از نفس افتاده بودند و به زور خودشان را سر پا نگه میداشتند
تا نیفتند- و پروف غرق در خواب بود.-گلرت حس اذیت کردنش گل کرد و جوراب پروف را که بوی بسیار بدی میداد،را وارد دهان پروف کرد.
پروف سرفه ای کرد و بیدار شد.
همان موقع در به صدا در آمد و دافنه با سر و صورتی کثیف وارد شد و گفت:
- نتونستم فرار کنم.مجبورم کلی گالیون بهشون بدم.
- به کی؟چرا این شکلی هستی؟کجا بودی تا حالا؟
- خو،رفته بودم شکر بدزدم.
- نه بابا...
- تو دیگه کی هستی؟
گلرت:
- خاک تو سرت،یه دزدیدن ساده هم بلد نیستی؟من اون موقع که داشتم ابر چوبدستی رو میدزدیدم...
فلور آهی کشید و گفت:
-باز شروع شد.گلرت میدونیم که دزد حرفه ای ای هستی.داف،داشتی از کی شکر میدزدیدی؟
- خو معلومه،از اسلی ها دیگه...
- اسلی ها؟جرئتتو قربون.
- لطف داری.
پروف گفت:
-چی میگین شما ها؟داف،شکرت کو؟تا حالا بودی خوش گذرونی؟میدونم چی کارت کنم.با تری
لباس بپوش تا تنها نباشه.

شما هم برین سر کارتون،راستی کدومتون اون جوراب بوگندوشو وارد دهن من کرد؟
ملت:
پروف تک تک را نگاه کرد و نگاش روی صورت گلرت ثابت ماند و گفت:
-به به...

پس تری و داف یه دوست تاز پیدا کردن که تو تبلیغ بهشون کمک کنه،نه؟
گلرت هم سر به
بیابان ببخشید خوابگاه گذاشت و رفت که
خودکشی گریه کنه...
و پروف داد زد:
-بجنبین دیگه،چرا معطلین؟
ریونی ها با بغض به سر کارشون برمیگردن و در دل به گلرت که پروف رو بیدار کرده بود،فحش میدن.
و همین طور فکر میکنن که یه مشکل دیگه هم دارن،یه قلدر به جعمشون اضافه شده و باید از شرش خلاص شد.
صبح روز بعد،زیر پتو،با چراغ قوه:- ما باید از شرش خلاص شیم.
- چطوره تو معجونش سم بریزیم؟
- سم دیگه چیه؟
- هیچی.هیچی.
- باید هرچه زودتر خودمونو خلاص کنیم.
- اما اون ما رو واردار به کار میکنه.این خیلی خوبه.اگ اون نبود ما کار نمیکردیم.
-اون داره به ما زور میگه،لیسا.
- باید یه فکری کنیم.
- بچه ها،چطوره...
-چی چطوره؟
- ما باید چو رو پیداش کنیم و بهش بگیم که از دست ویریدیان خسته شدیم.اون یه استاده و ویریدی نمیتونه بهش مجازات بده.چطوره؟
-آره.موافقم.
- پس تصویب شد...
ملت ریون با فکر به نقشه جدیدشان،زیر پتو تا دو ساعت دیگر که پروف بیدار شود،به خواب خوشی فرو رفتند.